طی صفا و مروه با حضرت صاحب الزمان (عج)

0
photo_2015-06-29_01-47-12.jpg

محمّد بن احمد بن خلف گفته :

که در مسجد منزلی معروف به عباسیه که با فسطاط مصر دو منزل فاصله داشت وارد شدیم، جوانتر ها به محض ورود براي انجام کارها متفرق شدند و من با یک جوان عجم در معبد ماندیم، در گوشهاي ازمسجد پیرمردي را دیدم که بسیار مشغول تسبیح خداوند بود. وقتی که ظهر شد، در اوّل وقت نمازم را اقامه کردم و گفتم غذا بیاورند واز پیرمرد خواهش کردم که با من غذا میل کند، او هم در خواستم را پذیرفت.وقتی که غذا را خوردیم، از نام خودش و نام پدرش و شهر و حرفه اش سؤال کردم، متذکر شد که اسمش محمّد بن عبداللَّه و از اهل شهر قم است،سی سال در جست و جوي حقّ در شهرها و سواحل دریاها سیر میکند و حدود بیست سال در مکه و مدینه زندگی کرده و پیگیراخبار و آثار بوده است. در سال 273 ه.ق به طواف بیت اللَّه رفته و بعد از طواف و در مقام ابراهیم نماز خوانده و خواب چشمش را ربوده است، [ناگهان]صداي دلنشین دعایی که تا آن وقت نشنیده بود او را از خواب بیدار کرده است. [و ادامه ماجرا را خودش] گفت: با دقت به دعا خوان نگاه کردم، دیدم جوانی گندمگون است که در زیبایی صورت و اعتدال قد و قامت، نظیر او را ندیده بودم. بعد [از اتمام دعا]اقامه نماز کرده و از بیت اللَّه خارج شد و مشغول سعی بین صفا و مروه گردید، من هم پشت سرش رفتم، به دلم افتاده بود که او صاحب الزمانعلیه السلام است. وقتی که از سعی فارغ شد، به قصد یکی از دره هاي کوه حرکت کرد و من هم پشت سرش حرکت کردم. وقتی که به نزدیکی او رسیدم، یکدفعه با مرد سیاه تنومندي برخورد کردم، او به من اعتراض کرد و فریادي کشید که صدایی به آن هولناکی نشنیده بودم و از آن صدا ترسیدم [گفت:] خدا به تو سلامتی بدهد، چه میخواهی؟ از ترس سر جایم ایستادم و در حالی که هنوز متحیر بودم، آن مرد سیاه از جلوي نظرم ناپدید شد. وقتی که توقفم در آن نقطه در حالت حیرت طولانی شد، از آنجا برگشتم و خودم را سرزنش میکردم که چرا با یک فریاد آن شخص سیاه برگشتم [و دنبال امام نرفتم]. پس از آن با خداي خودم خلوت کرده مشغول دعا شدم از خداوند خواستم که به حقّ پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام سعی و تلاشم را [در یافتن امام زمانم] ضایع نکند و آنچه را که موجب ثبات قلب و ازدیاد بصیرتم میشود براي من ظاهر کند. دو سال از این ماجراگذشت، به زیارت قبر مطهر پیامبراکرمصلی الله علیه وآله مشرف شدم و در روضه مبارکه بین قبر و منبر نماز و دعا میخواندم.لحظهاي خواب چشمانم را ربود، در همین حین متوجّه شدم کسی مرا تکان میدهد، از خواب بیدار شدم دیدم همان مرد سیاه است، گفت: چه خبر؟ حالت چطور است؟ گفتم: الحمدللَّه شکر خدا، ولی از تو راضی نیستم و تو را مذمت میکنم. گفت: مرا مذمت نکن، چون من مأمور بودم که با تو آن گونه صحبت کنم، تحقیقاً تو در آن وقت خیر بسیاري را درك کردي، جان و نفست را پاکیزه کن و به واسطه آنچه که دیدهاي شکر خدا را به جا بیاور. فلانی چه کرد؟ و اسم یکی از دوستان و برادران مستبصر که شیعه شده بود را برد. گفتم: در برقه است. گفت: درست گفتی، از فلانی چه خبر؟ و نام یکی از دوستانم را برد که بسیار اهل عبادت و دیانت و با بصیرت بود. گفتم: اسکندریه است. همین طور تعدادي ازبرادران دینی من را پرسید. بعد اسم عجیبی را به زبان آورده و گفت: نقفور چه میکند؟ گفتم: نمیشناسم. گفت: چگونه میخواهی بشناسی در حالی که او اهل روم است و خداوند او را هدایت فرموده و براي یاري کردن دین از قسطنطنیه قیام میکند.بعد از مرد دیگري پرسید، گفتم: نمیشناسم. گفت: این مرد اهل هیت بوده و از یاران مولاي من است. نزد دوستانت برو و به آنها بگو: امیدواریم که خداوند متعال براي یاري کردن مستضعفین و انتقام کشیدن از ستمگران اذن و اجازه بدهد. من تعدادي از اصحاب و دوستانم را ملاقات کردم و پیامی را که به من سپرده شده بود برایشان ادا کرده و ابلاغ نمودم و حالا بر میگردم و تو را نصیحت میکنم که کارهایی را که موجب سنگینی پشت تو شده و جسم و جانت را به سختی میاندازد مرتکب نشو،خودت را فقط مشغول اطاعت از پروردگار کن، که ان شاء اللَّه امر [ظهور]نزدیک است. [محمّد بن احمد بن خلف میگوید:] به خزانه دارم دستور دادم که پنجاه دینار حاضر کند و از پیرمرد خواهش کردم که آن را بپذیرد. پیرمرد گفت: اي برادر!خداوند بر من حرام کرده که از تو چیزي را بگیرم که نیازي به آن ندارم، به همان ترتیبی که برایم حلال کرده است آنچه را که نیازمندم از تو بگیرم و قبول کنم. به او گفتم: آیا غیر از من، از اصحاب و یاران سلطان ماجراي تو را شنیده است؟ گفت: بله، برادرت احمد بن حسین همدانی که به آذربایجان تبعید شده بود، از من شنید و به امید اینکه آنچه را که من دیدهام او هم ببیند اجازه خواست که حجّ به جا آورد. حجّ را به جا آورد ولی در همان سال به دست ذکرویۀ بن مهرویه کشته شد. از هم جدا شدیم و من به سرحد و نزدیک مرز برگشتم. سال بعد به حجّ رفتم و در مدینه مردي به نام طاهر را ملاقات کردم که از اولاد و نوادگان حسین اصغر [فرزند امام سجادعلیه السلام] بود، گفته میشد که در مورد این امر [مسأله صاحب الزمانعلیه السلام] چیزهایی میداند. دنبال او رفتم تا [پیدایش کرده و]با او انس گرفتم و او هم به من اطمینان کرد، و متوجّه صحّت اعتقاد من شد. به او عرض کردم: اي پسر رسول خداصلی الله علیه وآله! تو را به حقّ پدران و اجداد طاهرینت علیهم السلام قسم میدهم که مرا در خصوص علم به این امر [مسأله صاحب الزمانعلیه السلام] مثل خودت کنی. چون کسی که مورد وثوق و اطمینان شما است نزد من گواهی داده و به من اطلاع داده است که به خاطر اعتقاد و مذهبم [یعنی مذهب شیعه اثنی عشري] قاسم بن عبداللَّه بن سلیمان بن وهب قصد کشتن مرا دارد و بارها به کشتن من تشویق و ترغیب شده است، امّا خداوند مرا از دست او نجات داده است. طاهر گفت: اي برادر! آنچه را که از من میشنوي در این کوهها مخفی کن، عجایب را کسانی میبینند که زاد و توشه را در تاریکی شب حمل کرده و به محلهایی که میشناسند ببرند و ما را از جست و جو و تفتیش نهی کرد. پس طاهر را ترك کرده و برگشتم.

 

غیبت طوسی،فصل سوم،ح224

 993 total views

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید