آیت الله صافی گلپایگانی: ای دخـــت گــرامـی پـیمبر

0
ای دخـــت گــرامـی پـیمبر
ای سرّ رســول در تو مـضمر

در بـیت شریف وحی، خاتون
بــر چــرخ رفــیع مَجد اختر

ای شبه نبی به خلق و اوصاف
ای نــور مـجسّــم مــصـوّر

ای خـــادم خــانه‌ تـو حوّا
و ای حاجــب درگه تو هاجر

در طــورِ لــقا یــگانـه بانو
در مُـلک وجود زیب و زیور

بــا شــیر خــدا عـلیّ عالی
هـم سنگر و هم پیام و همسر

مانند تو زن جهان‌ ‌ندیده‌ ‌است
غــمـخوار و نـگاهبانِ شوهر

ای عــین کمال و جان بینش
ای ‌شخص ‌شخیص عصمت‌ و فرّ

بـر رفـعت قدر تو گواه است
بــیت و حجر و مقام و مشعر

ای ســیّــده زنــان عــالـم
ای بــضــعه حــضرت پیمبر

تـو اصلی و دیگران همه فرع
تــو جـانی‌ و دیگران چو پیکر

در مُـــلــک وَلا ولــیّـة الله
بـر نــخلِ وجــود احمدی بَر

قــرآن بــه فـضیلت تو نازل
بــرهان تــو مــحکم و مقرّر

روی تــو جــمال کــبریایی
کــوی تــو رواق قُرب داور

از جوی تو شبنمی است زمزم
و از بحر تو شعبه‌ای ‌است ‌کوثر

زان خـطبه آتشین که پیچید
در ارض و سـما بسان‌ تنـدر

محکوم شد آن نظام و گردید
حــق روشن و غالب و مظفّر

مـن عاجزم از بــیان وصفت
تـو بحری و من ز قطره کمتر

ای امّ مــحـامـد و مـعــالی
ای از تــو مــشام جان معطّر

بــا این‌همه عزّ و رفعت شأن
بـا آن همه فخر بی حد و مرّ

از ظــلـم مــنافـقین امّــت
شــد قـلـب مـنیر تـو مکدّر

آن را کــه نـمود حقّ مقدّم
کـــردند مــعانــدان مـؤخّر

بردند فدک ‌به ‌غصب و بسـتند
بــر بـاب تو گفته‌‌ای مـزوّر

افسوس شکست دشمـن‌ دین‌
پـهلوی تو را به ضربـت در

بــازوی تـو را به تازیــانه
زد قــنفذ مــلحد سـتـمگر

از سیلی و شـرح آن نگویم
کافتد بـه دل از بیانش آذر

در مــاتم مـحسن شهیدت
ماییم به سوگ و ناله اندر

بر لطفی صافی از سر لطف
بنگر که بُوَد پریش و مضطر

بس فخر از آن کند ‌که دارد
بر سـر ز سـتایش تو افسر

آیت الله صافی گلپایگانی

 713 total views

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید