گويند که مي آيي رخساره تو بنمايي

0
46
گويند که مي آيي رخساره تو بنمايي
مي آيي و ميدانم از پرده برون آيي

تا چند غريبستان در ظلمت اين زندان
تا چند غم و هجران در گوشه تنهايي

تا چند من و دوري مشتاقي و مهجوري
تا کي ز تو مستوري هجران و شکيبايي

باز آي و نمايان شو تابنده به دوران شو
چون مهر فروزان شو اي غايت زيبايي

لطفي به جهان فرما رخساره عيان فرما
منّت تو بنه بر ما حکم آنچه تو فرمايي

تعجيل ظهورت کن تابنده حضورت کن
جز وصل رخت باشد در دل نه تمنايي

باز آي و نشين بر دل در جان بنما منزل
آور به جهان حاصل آن فصل شکوفايي

گردد ز تو دوراني رخشنده و نوراني
آري  چه فراواني در دولت فردايي

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید