شيوه هاى تبليغاتى اشرافيت مكه در رويارويى با پيامبر بزرگ اسلام

Posted in تاریخ

اشراف مكه در مقابله تبليغاتى و به زعم خود، ابطال رسالت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، از علما و دانشمندان يهود ساكن در يثرب استعانت و يارى طلبيدند. نضربن حارث، به عنوان شخصى پيشگام و فعال در امر تبليغات تخديرى مكيان به همراهى مشركى ديگر به نام، عقبة بن ابى معيط رهسپار يثرب شدند.

 

 

 

 

اشاره

پس از بعثت نبى اكرم، به ويژه از سال سوم بعثت تا فتح مكه، به مدت هجده سال، اشرافيت و سرمايه دارى مكه براى مقابله و رويارويى با آن حضرت و انقلاب الهى اش، از شيوه هاى متنوعى استفاده كرد. از ميان اين شيوه ها، فعاليت هاى تبليغاتى با عطف به شرايط زمان بسيار در خور اهميّت و تأمل است.

نگارنده در اين مقاله كوشيده است تا براساس منابع اصيل تاريخ اسلام و در حد اقتضاى بحث، شيوه هاى مزبور را مورد بررسى قرار دهد. مجموعه يافته ها در هفت موضوع و عنوان به نگارش در آمده است.


مقدمه

رسالت و انقلاب دينى و الهى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در بردارنده تحولات، دگرگونى ها و عرضه نظريه ها و ديدگاه هاى نو در ابعاد مختلف اقتصادى، سياسى، اجتماعى، اخلاقى و فرهنگى بود. در بُعد سياسى، كيفيت انتخاب رهبرى سنتى قبيله اى، ملاك ها و قوانين مؤثر و نافذ آن زير سؤال رفت. جوانان و بردگان، كه در ساختار سياسى جايگاه و منزلتى نداشتند، به عرصه اجتماع آمده و در زمره دستياران و مشاوران برجسته رهبرى جديد، محمد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله)، قرار گرفتند. در مقوله و ارائه ديدگاه هاى اقتصادى، بر تموّل و ثروت به عنوان شاخص و عامل برترى خط بطلان كشيده شد; راه هاى كسب درآمدهاى نامشروع، كه به عنوان زيربناى تكاثرطلبى زراندوزان مكه محسوب مى گرديد، زيرسؤال رفت. در عرصه اجتماعى، برترى و اعتلاى طبقه اى كه نشأت گرفته از ملاك هاى نابخردانه بود مورد خدشه واقع شد و عامل تقوا و پرهيزگارى جايگزين آن گرديد. در بُعد اخلاقى و فرهنگى ارزش هاى منفى و موجب افتخار اشرافيت، در ابعاد گوناگون به نقّادى درآمد، خوشگذرانى ها و لذت طلبى هاى منفى جاهلانه تقبيح و تقليد ناآگاهانه از پيشينيان ممنوع و امرى ناپسند تلقّى شد.

اهداف و ديدگاه هاى اين انقلاب الهى در هر يك از ابعاد و سنت هاى مزبور با عملكرد، اميال، اهداف، موقعيت و ساختار انديشه اشرافيت و سرمايه دارى مكه همسو و همساز نبود. از اين رو، آنان با آغاز دعوت علنى رسول اكرم در سال سوم بعثت، با تمام توش و توان در راستاى خنثى كردن برنامه ها و اهداف الهى آن حضرت تلاش كردند و به مدت هجده سال، يعنى تا فتح مكه، به ترفندها و شيوه هاى متنوع و متعددى همانند فعاليت هاى تبليغاتى، تطميع، طرح خواسته هاى نامعقول، تهديد و شكنجه، تحريم همه جانبه، طرح ترور، تعيين جايزه و قيام مسلحانه توسل جستند.

در اين نوشتار، خواهيم كوشيد تا از ميان اين ترفندها، برگرفته از اسناد و مصادر تاريخى، شيوه هاى تبليغاتى اشرافيت مكه را در رويارويى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و انقلاب الهى اش مورد بررسى قرار دهيم.


الف. تلاش در به سازش كشاندن شيخ تيره بنى هاشم (حضرت ابوطالب)

اشرافيت مكه از جايگاه و منزلت شيخ قبيله و تيره در ميان اعضا به خوبى واقف بود و نيك مى دانست كه تخلف اعضاى تيره از فرمان شيخ به راحتى ميسور نيست. و چنانچه فردى به لحاظ عدم اطاعت از شيخ مهر خليع را بخورد، فاقد ارزش جانى و حياتى در شبه جزيره خواهد بود. از سويى، در ساختار قبيله اى و تيره اى جزيرة العرب حمايت از افراد زير مجموعه و دفاع از حقوق، جان و مال آنان، هرچند مجرم، در برابر هجمه و تجاوز ديگران وظيفه مبرهن و قطعى شيخ محسوب مى گرديد. لذا اشراف در نخستين كنش و اقدام تبليغاتى كوشيدند تا ابوطالب را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)جدا نموده و با شستوشوى مغزى و به سازش كشاندن او و نيز استفاده از مكانت، موقعيت و نفوذش در نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، جلو اهداف و برنامه هاى انقلابى او را سد نمايند.

آنان بر اين موضوع واقف بودند كه ابوطالب علاوه بر سرورى بر تيره بنى هاشم، داراى نفوذ خاصىّ در رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است و علاوه بر جايگاه نسبى، يعنى عموى وى، از دوران نونهالى و كودكى كفالت و حضانت وى را بر عهده داشته، به گونه اى كه آن حضرت به منزله فرزندش به حساب مى آيد.1

تلاش و تكاپوى بزرگان مكه در دور كردن ابوطالب از نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)طى چندين مرحله و مدت ها ادامه يافت. در نخستين گام، جمعى از اشراف به نام هاى عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابوسفيان بن حرب، ابوالبخترى، عاص بن هشام، اسود بن مطلب، ابوجهل، عمرو بن هشام، وليدبن مغيره، نبيه و منبه پسران حجاح و عاص بن وائل به ابوطالب مراجعه كرده2 و خطاب به او گفتند: «اى ابوطالب، تو مهتر، بزرگ تر و پيشواى قومى و ما جملگى در تمامى احوال رضا و خوشنودى تو را مى طلبيم و برخلاف رضاى تو عمل نمى كنيم. مدتى است برادرزاده ات مردم را از راه دين آن ها جدا مى سازد; خدايان ما را به دشنام گرفته و از مسلك و دينمان به كاستى نام مى برد. عقول ما را ضعيف و نياكانمان را سفيه خطاب مى كند و بر آنان رقم كفر و ضلالت مى كشد. دانشمندان ما را گمراه خوانده و در ميان مردم قريش تفرقه و اختلاف انداخته است. خواهش و درخواست جمع ما آن است كه او را از اين رفتارها منع كنى و يا اين كه خود را از او جدا سازى كه خود او را دفع كنيم. ابوطالب در واكنشى معقولانه با آنان با زبانى خوش و نرم به گفتوگو پرداخت.»3

ابوطالب در عمل براى منصرف ساختن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)اقدامى بازدارنده انجام نداد. اشراف نيز مشاهده كردند كه تبليغات و فعاليت هاى آن حضرت همچنان پويا و خستگى ناپذير است. از اين رو، آنان دگربار با مراجعه به ابوطالب و طرح منزلت، جايگاه و تمجيد همراه با چرب زبانى از او، از اقدامات رسول خدا شكوه كرده و با يادآورى مراجعه و سخنان گذشته چنين اظهار داشتند: «اى ابوطالب، هرچند ما در همه كارى رضاى تو مى طلبيم و نمى خواهيم كارى كنيم كه غبارى بر خاطر تو بنشيند، تو هيچ پاس جانب ما را نمى دارى... ابوطالب گفت: چه پيش آمده است؟ گفتند: يك بار ديگر آمديم و گفتيم، اكنون بار ديگر آمديم و احوال گفتيم تا اگر او را منع كنى چه بهتر و الا ما بيش از اين تحمل وى نتوانيم كرد. يا ما در مكه مى مانيم يا او. آنان پس از بيان اين سخنان، با خشم از پيش ابوطالب برخاستند و رفتند.»4

برخى مورّخان اشاره كرده اند كه ابوطالب سخنان و درخواست اشراف را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) منتقل كرد و گفت: برادرزاده كار را بر من سخت و سنگين و طاقت فرسا ننما. آن حضرت در پاسخ فرمود: عموجان اگر آنان قادر باشند خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، دست از مبارزه و رسالتم برنمى دارم.5ابوطالب بى درنگ حمايت جدى خود را از آن حضرت اعلام داشت.

با گذر ايامى چند اشراف دريافتند كه اين مراجعه و گفتوگو نيز پى آمد مثبتى براى آنان به همراه نداشت. بنابراين، در راستاى متقاعد كردن ابوطالب به ترفندى ديگر روى آوردند. اين بار جوانى به نام عمارة بن وليد، كه به زعم آنان داراى نسب عالى و از زيباترين، خردمندترين، سخنورترين و نيرومندترين جوانان مكه بود، پيش او آورده و اظهار داشتند: عماره به جاى برادرزاده ات ـ محمد(صلى الله عليه وآله) ـ از ما بپذير و او را تسليم كن تا به سزاى عملش به قتل رسانيم. ابوطالب پاسخ داد: «چه سخن نابخردانه اى مى گوييد; چگونه فرزند شما را پذيرفته و بپرورانم و فرزند خود را به شما بسپارم كه او را بكشيد؟! هرگز تاكنون كسى چنين معامله اى انجام نداده است.»6 چون ابوطالب با خشم، تقاضاى نامشروع آنان را رد كرد، يكى از اشراف به نام مطعم بن عدى كه از مهتران قريش بود، با عصبانيت خطاب به ابوطالب گفت: «بزرگان مكه با انصاف سخن گفته و طالب رضايت تو هستند، اما هيچ وقعى به پيشنهاد آنان نگذاشته و منصفانه برخورد نمى كنى. ابوطالب در پاسخ مطعم اظهار داشت: تو با غرض و نيت خاص درصدد تحريك و شورش اشراف و رؤساى مكه بر ضد من و برادرزاده ام هستى. هر نوبت و زمان بهانه اى نو آغاز و پى گيرى مى كنى; هم اكنون آنچه در توان داريد انجام دهيد و بدانيد از اين پس، هركس با محمد(صلى الله عليه وآله)دشمنى ورزد من با او دشمنى خواهم داشت و هر كس مخالف دين او باشد، من مخالف دين وى خواهم بود.»7

متعاقب اين درگيرى لفظى اشراف با عصبانيت جلسه را ترك كردند و دريافتند كه تلاش تبليغاتى آنان در به سازش كشاندن و جدا ساختن حضرت ابوطالب از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ناكام و عقيم مانده و خواهد ماند و در راستاى مقابله با كانون خطرى، كه منابع و مصالح آنان را زير سؤال مى برد، اقدام و عملى بازدارنده از سوى او انتظار نمى رود.8 و دريافتند كه حمايت ابوطالب از برادرزاده اش وراى مسائل قومى، خونى و نسبى است.


ب. استفاده از هنر قصه گويى و نقّالى

از ديگر شيوه هاى تبليغاتى كمابيش كارساز و مؤثر در مقابله با جذب مخالفان در شبه جزيره، هنر قصه گويى و نقّالى بود. اشرافيت مكه از اين حربه نيز در رويارويى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در حد امكان سود جست. نقّال و قصه گوى مشهور و هنرمندى كه در اين راستا با حمايت و تشويق رؤساى قريش نقشى عمده ايفا كرد،نضربن حارث بن علقمه بن كلدهاز قبيله قريش بود. وى آثار ايرانيان را مطالعه كرده و با پيروان اديان يهود و نصارا مباحثات دينى و كلامى انجام داده بود.9 نضر در مسافرت به ايران، به ويژه حيره،10 داستان هاى شيرين و جذابى از خداى نامه ها و حماسه هاى ايران و داستان پهلوانى فراگرفته و از معلومات قابل توجهى برخوردار بود. او در انجام مأموريت تبليغاتى خود جديت و تلاش فراوانى نمود. هرگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مجامع عمومى قرآن را تلاوت مى كرد و مردم را از حوادث و رخدادهاى پيش آمده بر امت هاى پيشين و انبياى سلف، از باب عبرت آموزى، آگاه مى ساخت، نضر بى درنگ حضور مى يافت و با لحنى جاذب و فصاحتى خاص خطاب به جمع مى گفت: اى مردم! سوگند ياد مى كنم كه من از محمد[(صلى الله عليه وآله) خوش گفتارتر و سخنورترم. گرد من جمع شويد تا سخنان و داستان هايى بهتر از او براى شما بيان كنم. متعاقب آن، اساطير پيشينان، به ويژه اساطير ايرانى، را براى حاضران بيان مى كرد11 و بدين طريق، در راستاى تبليغات هدايت گرايانه و الهى رسول خداا(صلى الله عليه وآله) ممانعت ايجاد مى كرد. ابن هشام در ارتباط با قصه گو و نقّال مزبور و اقداماتش در مقابله با برنامه هاى تبليغاتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى نويسد: «اين نضربن حارث سفر بسيار كرده بود و در ولايت عجم بسيار گرديده و قصه رستم و اسفنديار آموخته بود و حكايت ملوك عجم را مى دانست. او فصاحتى عظيم داشت، و چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله) قرآن مى خواند و حكايت و قصه پيامبران بر مردم بيان مى كرد و حكايت و وقايع عاد و ثمود و فرعون و هامان را بيان نموده و از عجايب آسمان و زمين خبر مى داد، نضربن حارث اظهار مى داشت: من بهتر از او مى توانم بگويم و قصه رستم و اسفنديار و ملوك عجم را مى گفت و مردمان را خوش مى آمد و متعجب مى شدند و كافران نيز مى گفتند: حكايت هاى نضر بن حارث از حكايت هاى محمد(صلى الله عليه وآله) خوش تر و شيرين تر است.»12

فعاليت تبليغاتى نضربن حارث در بعد قصه گويى و نقّالى در وسعتى گسترده، مدت ها استمرار داشت. تا آن جا كه ابن عباس مى گويد: هشت آيه13از آيات قرآن كريم در مذمت و نكوهش او نازل شده است;14به ويژه آياتى كه به اساطير الاولين اشاره دارد، خطابش را قصه گويى مزبور ذكر كرده اند. نزول اين آيات در خنثى كردن برنامه هاى نضر تأثيرى جدى داشت. برخى مفسّران، آيه 93 سوره انعام را كه در آن آمده است: «كسى گفت من هم همانند آنچه خدا فرو فرستاده نازل خواهم كرد»، اشاره به او و ادعاهايش مى دانند.15


ج. استفاده از شعر، شعار، سرود و ترانه

از ابزار ديگر تبليغاتى اشراف مكه بر ضد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و يارانش استفاده از شعر، سرود و ترانه بود. شعر و شاعرى در جزيرة العرب پيش از اسلام، از ابزار مهم تبليغ اعضاى قبيله محسوب مى گرديد. بر همين اساس، شاعر حرمت والايى را در عشيره خويش دارا بود. از سويى، شرايط اقليمى آن ديار به طغيان احساسات شاعران ساكن كمابيش كمك مى كرد. با پشتيبانى و تشويق اشرافيت، شعراى مشرك، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و دين اسلام را مورد هجمه و هجو قرار دادند.16

محمد حسنين هيكل در اين ارتباط مى نويسد: «ابولهب و ابوسفيان و اشراف و بزرگان قريش كه شرفشان به مال و بزرگيشان به هوسبازى بود به تدريج احساس كردند كه دعوت محمد(صلى الله عليه وآله)مقام و منزلتشان را به خطر مى اندازد. بدين جهت، در نظر گرفتند با او از در مبارزه درآيند، پيامبراسلام را تكذيب كنند و او را تحقير نمايند. اولين قدمى كه در اين راه برداشتند، اين بود كه چند نفر از شعراى خود، ابوسفيان بن حارث، عمروبن عاص و عبدالله بن زبعرى را به هجو و بدگويى او ترغيب كردند. اما گروهى از شعراى مسلمان رد و جواب آنان را برعهده گرفتند...»17

اشعار و سروده هاى مشتمل بر هجو را مشركان در جلسات زنانه و مردانه خود در قالب سرود و ترانه شادمانه مى خواندند و مى رقصيدند.18 در مجامع عمومى و همگانى نيز اين شيوه توسط خوانندگان تكرار مى گرديد. مورّخان در اين راستا از دو كنيز آوازخوان و خوش الحان كه به گونه اى فعال و مستمر به اين امر مبادرت داشته اند ياد كرده اند. يعقوبى مى نويسد: «... دو كنيز ابن اخطل[بودند كه به دشنام و بدگويى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خوانندگى مى كردند.»19


د. استعانت از علماى يهود

قوم يهود در جزيرة العرب پيش از اسلام، از جايگاه و قدرت فكرى، فرهنگى و اقتصادى قابل توجهى در مقايسه با ساير ساكنان آن ديار برخوردار بود. برجستگى فكرى، دانش و آگاهى آنان به ويژه در مقايسه با مشركان مكه برتر و بالاتر بود. اشراف مكه در مقابله تبليغاتى و به زعم خود، ابطال رسالت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، از علما و دانشمندان يهود ساكن در يثرب استعانت و يارى طلبيدند. نضربن حارث، به عنوان شخصى پيشگام و فعال در امر تبليغات تخديرى مكيان به همراهى مشركى ديگر به نام، عقبة بن ابى معيط رهسپار يثرب شدند.20 احبار و علماى يهود پس از استماع گزارشات و درخواست كمك و هميارى سفراى مكه در خصوص رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و دين اسلام، با مشاوره جمعى سؤالاتى را كه به زعم آنان پاسخ هايشان مشكل به نظر مى رسيد، براى منهزم ساختن آن حضرت مطرح كردند. ابن هشام در باب مطالب مطرح شده در جلسه نمايندگان و اشراف مكه با علماى يهود چنين آورده است: «... نضر و عقبه از مكه به مدينه آمده و به نزد احبار يهود رفته، جريان كار خود را گزارش داده و گفتند: شما اهل تورات هستيد و ما آمده ايم تا از شما بپرسيم آيا محمد[(صلى الله عليه وآله) بر حق است يا نه؟ احبار يهود گفتند: شما نزد او بازگرديد و سه سؤال از او بكنيد، اگر سؤالات را پاسخ داد بدانيد كه او پيامبرى مرسل است وگرنه دروغ گواست وهرچه خواهيدنسبت به اوانجام دهيد. و آن سه سؤال اين است:

1. از او از سرگذشت آن دسته جوانانى كه داستان شگفت انگيز دارند بپرسيد;

2. از او بپرسيد مردى كه شرق و غرب عالم را گردش كرد چه كسى بود و سرگذشتش چه بود؟

3. از او بپرسيد روح چيست؟»21

نمايندگان به مكه بازگشتند و پس از طرح موضوع و مباحث با اشراف قريش، با شعف و شادمانى سؤالات مزبور را مطرح كردند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با قاطعيت، صلابت و اطمينان آمادگى خود را براى پاسخ گويى اعلام داشت و فرمود: فردا بياييد و پاسخ را بگيريد. به لحاظ تأخير در نزول وحى، كه مدت زمان آن را تا پانزده روز گزارش كرده اند، دشمنان طعن و تبليغات خود را دامن زدند. سرانجام، جبرئيل پاسخ تفصيلى سؤالات را عرضه كرد. در پاسخ به سؤال اول، آيات 1 تا 26 سوره كهف نازل و داستان مذكور در سوره كهف شرح گرديد. در پاسخ سؤال دوم، داستان اسكندر ذوالقرنين در آيه 83 سوره كهف، توضيح داده شد. در پاسخ سؤال سوم، آيه 85 سوره بنى اسرائيل نازل گرديد.22 در برابر اين پاسخ هاى اقناعى و مفصل، به واقع اشرافيت منهزم گرديدند، اما آنان با توسل به اقدامات و ترفندهاى ديگر مشى جاهلانه خود را ادامه دادند.


ه. توسل به تهمت هاى ناروا و ترور شخصيت

وارد ساختن تهمت، ترور شخصيت و زدن برچسب هاى نارواى متعدد يكى ديگر از شگردهاى تبليغاتى اشراف مكه براى خنثى كردن برنامه هاى الهى نبى اكرم بود. آنان در اين ترفند و سياست مى كوشيدند تا ارزش تبليغات و رسالت آن حضرت را در منظر مردم خدشه دار نموده، از اهميت و جدى بودن سخنان و برنامه هايش كاسته و يا حداقل او را منزوى سازند. اتهامات و القاب وارده بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) توسط مشركان مكه عبارت بودند از:

جنون و ديوانگى; دروغ گويى; سحر و ساحرى; جادوگرى و كاهنى; دامن زننده به اختلاف در ميان قبيله ها و خانواده ها; تعليم يافته از غلامى مسيحى به نام صُهَيب; تعليم يافته از مردى در يمامه به نام رحمان!!23

دشمنان نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) در همين راستا، قرآن كريم و آيات الهى را جملاتى شعرگونه، داراى منشأ زمينى، اسطوره پيشينيان، نوشته شده توسط شخصى نامعلوم، كه در پنهان و شب هنگام براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواند و او روزها بر مردم بازگو مى نمايد، بيرون آمده از ذهن فردى مجنون و وعده هاى دروغ در حد پيش گويى كاهنان تنزل داده و مخدوش مى كردند!!24

اشراف و دستياران آنان اتهامات مزبور را در حركتى هماهنگ در سطح شهر مكه، به ويژه در ايام حج، در ميان دسته جات عرب تكرار كرده و بدين طريق، مردم را از اطراف رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پراكنده مى ساختند. يكى از فعالان در وارد ساختن اتهامات مذكور در ميان مردم، ابولهب بود; زيرا به زعم اشراف، وى علاوه بر كينه و دشمنى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به لحاظ پيوند نسبى، يعنى عمو با آن حضرت، سخنانش بيش تر در مردم مؤثر واقع مى شد. هرگاه دسته و گروهى از اعراب به ملاقات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى آمدند و يا آن حضرت با آنان تماس حاصل مى كرد، بى درنگ ابولهب حضور مى يافت و خطاب به حضار مى گفت: «اين مرد برادرزاده من است و نيك او را مى شناسم او مبتلا به مرض جنون است. هرچه در مداواى مرض او تلاش كرده ايم توفيق نيافته ايم.»25 او گاه به دنبال پيامبر(صلى الله عليه وآله)راه مى افتاد و به محض اين كه آن حضرت براى ارشاد و هدايت مردم سخن آغاز مى كرد، مى گفت: مردم سخن محمد(صلى الله عليه وآله) را نشنويد و نپذيريد; زيرا كه او كذّاب است.26

قرآن كريم در سوره حجر آيه 6، صافات آيه 36، دخان آيه 15، طور آيه 29، طارق آيه 15، مزمل آيه 10 و... به اين اتهامات ناروا اشاره نموده و با رد، نفى و بى پايه بودن آن ها، به مسلمانان نويد فتح و پيروزى مى دهد.


ز. منصرف كردن مردم از تماس با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

اشراف قريش در قالب گروهى و فردى، از تماس مردم با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، به ويژه در موسم حج، جلوگيرى مى كردند و با حضور به موقع با تمام توان جمعيت را از اطراف آن حضرت با لفّاظى و تحريك احساسات مذهبى، سرزنش و بدگويى، پراكنده مى ساختند. ابوجهل در اين راستا خطاب به مكيان مى گفت: «اى قريشيان، محمد(صلى الله عليه وآله) همان طور كه ملاحظه مى كنيد، از عيب جويى ما و زشت گويى به پدران ما و ابلهانه دانستن انديشه هاى ما و دشنام گويى به پدران ما دست برنمى دارد.»27و يا هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در بازار مكه دين خود را تبليغ مى كرد، ابولهب به دنبال ايشان حركت مى كرد و مردم را از ترك عبادت دو بت مشهور لات و عزّى برحذر مى داشت.28 ابن خلدون در اين ارتباط چنين مى نگارد: «آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خود را به جماعت عرب، كه در مراسم مى آمدند بنمود; در منازلشان به نزد آنان مى رفت تا اسلام را برايشان عرضه دارد و آنان را به يارى خود مى خواند و قرآن را برايشان تلاوت مى كرد. افراد قريش در اين حال نزد آنان مى نشستند و از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به زشتى ياد مى كردند تا سخنان او را نپذيرند، بيش از همه، ابولهب در اين كار پاى مى فشرد.»29

تاريخ نگاران و سيره نويسان در اين نكته و موضوع، كه ابولهب خود را وقف منصرف كردن مردم از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و تكذيب آن حضرت كرده بودند، همداستان هستند. مؤلف كتابسيرة المصطفىدر اين باره مى نويسد: «پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى دعوت مردم در مجلسى نمى نشست مگر اين كه ابولهب را در پى خويش مى يافت كه سخن او را رد مى كند و مردم را از او برحذر مى دارد. همان اندازه كه ابوطالب در يارى اسلام و دعوت مردم به آن و دفاع از آن پافشارى مى كرد و پرتلاش بود، ابولهب در مورد بت ها و دفاع از آن ها و برانگيختن مردم برعليه برادرزاده اش، محمد(صلى الله عليه وآله)، پابرجا و جدى بود.»30

با مهيا شدن زمينه انتشار دين اسلام در يثرب و هنگامى كه عده اى از اهالى آن شهر در مكه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ملاقات كرده و دين مقدس اسلام را پذيرا شدند، ابوجهل به همراه تعدادى از اشراف راه را بر آنان گرفته و با عتاب و سرزنش گفتند: «مردانى نابخردتر از شما را نيافته ايم، مگر شما به عنوان نمايندگان مردمتان براى تحقيق و تفحص در حال اين مرد، محمد[(صلى الله عليه وآله)، نيامده بوديد كه بى درنگ مسلك و دين خود و نياكانتان را رها كرده و دين او را تصديق نموديد؟»31


ح. بى ارزش جلوه دادن اسلام و استهزاى رسول اكرم و يارانش

اشرافيت و زراندوزان مكه در طريق وصول به مقصد به كم ارزش جلوه دادن دين اسلام، تضعيف روحيه و بى مقدار مطرح ساختن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و يارانش پرداختند. يكى از محققان تاريخ اسلام در ارتباط با انگيزه اشرافيت مكه از تمسخر و استهزاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين گونه بيان مى دارد: «اشرافيت، شيوه استهزا، تمسخر و برچسب هاى باطل را به منظور دست يابى به مقاصد ذيل پيشه كردند:

1. تأثير بر شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) شايد كه وى دچار شكست شخصيت شود و احساس حقارت و پستى نمايد تا از مسؤوليت خود شانه خالى كند و سرانجام به تكذيب خويش بپردازد.

2. محو كرامت و به ابتذال كشاندن شخصيت پيامبراسلام به منظور ايجاد تنفر از او در بين افرادى كه داراى نفس ضعيفى بودند و منصرف ساختن مردم از تشرّف به اسلام.»32

استهزاكنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخاسته از اشراف مكه و عبارت بودند از: عاص بن وائل، حارث بن قيس، اسود بن مطلب، وليد بن منيره، اسود بن عبدينوث، امية بن خلف، اخنس بن شريق، ابى بن خلف، عبدالله بن زبعرا، عقبة بن ابى معيط، سعد بن سهم سهمى، ابوسفيان بن حارث، نضر بن حارث، عتبه و شيبه پسران ربيعه، ابولهب و همسرش.33 اين افراد در تمسخر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به شيوه هاى متعدد و متنوعى متوسل مى شدند.

محمدبن اسحاق گويد: «سيد[پيامبر(صلى الله عليه وآله)] هرگاه بيامدى و به مسجد نشستى و درويشان[بردگان و مستضعفان ]صحابه مثل جناب اَرَت و عمار ياسر و ابوفكيهه و غيرهم برفتندى و با سيد بنشستندى، آن گاه مهتران قريش در ايشان نگاه كردندى و گفتندى اصحاب محمد ببينيد!! مشتى گداى بى نوا، نه چيزى در سر دارند و نه در بر، چون تواند بود كه خداى چنين گدايان براى ما مهتران برگزيد و ايشان را از ميان ما به هدايت راه حق مخصوص گرداند، اين خود محال باشد...»34

و يا در برنامه اى ديگر هر زمان به ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به ويژه بردگان گرونده به اسلام برخورد مى كردند، با استهزا، سوت و كف خطاب به يكديگر و يا به مردم مى گفتند: اينان در آينده نزديك خود را مالكان و صاحبان گنج هاى ايران و روم مى دانند!35

ابوجهل در مقابله با انذار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و بيان عذاب جهنم و درخت زقّوم با ريشخند مى گفت: اى قوم مى دانيد درخت زقّوم كه محمد مى گويد چيست؟ آن رطب پاكيزه اى است كه مسكه[كره ]بر سرآن نهاده باشند. و اگر من او را بيابم چون شهد و شكر فرو مى برم!!36 و يا در باب عذاب دوزخيان با تمسخر اظهار مى داشت: «محمد[(صلى الله عليه وآله)] پندارد كه لشكريان خدا كه شما را در دوزخ عذاب مى نمايند نوزده نفرند. اما نيرو و تعداد شما بيش از آن هاست. آيا هر صد تن شما در برابر يك تن آن ها ناتوان است؟!»37

استهزاى وعده هاى اخروى و نعمت هاى بهشتى از موارد ديگر بود. آنان احياى مردگان و توصيف بهشت را چنين به ريشخند مى گرفتند: «محمد[(صلى الله عليه وآله) ]پندارد كه اگر پيرو دين او شويد، ملوك عرب و عجم مى شويد و پس از مرگ زنده مى شويد و باغى مانند باغ اردن داريد. و اگر به دين او نرويد، كشته مى شويد و پس از مرگ زنده مى شويد و در آتش مى سوزيد.»38

اُبىّ بن خلف تكه استخوانى پوسيده را پيش پيامبر آورد و در جمع حاضران آن را در هم كوفت و گفت: خداى تو گمان مى برد كه اين استخوان پوسيده را جان خواهد بخشيد؟!39 قرآن كريم در آيات 16 و 17 سوره صاد و آيه 30 سوره ياسين، ضمن اشاره به استهزاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) توسط مشركان، به خنثى سازى اين توطئه اقدام نموده و پيامبراسلام و مسلمانان را توصيه به صبر و بردبارى مى نمايد.


نتيجه گيرى

براساس آنچه گذشت، مى توان دريافت كه اشرافيت و سرمايه دارى مكه در رويارويى و مصاف با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و انقلاب الهى اش، شگردها و ترفندهاى متنوع، متعدد و شايان توجه تبليغاتى به كار مى بستند.

با عطف به منابع و مآخذ، شيوه هاى مزبور را مى توان در عرصه هايى همانند استفاده از شعر، سرود و ترانه، قصه، وارد كردن تهمت هاى ناروا (ترور شخصيت)، منصرف كردن مردم، استعانت تبليغاتى از علماى يهود، كاربرد حربه استهزا و تلاش براى به سازش كشاندن شيخ تيره بنى هاشم ملاحظه كرد. اما كاربرد اين شيوه ها، كوچك ترين خللى در اراده رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)و ياران آن حضرت پديد نياورد و در اين مصاف، سرانجام تاريخ فتح و ظفر جبهه نبوى را اثبات كرد.
پى نوشت ها

1ـ محمد ابوزهره،خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابرى، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1373 ش، ج اول، ص 699

2ـ ابن هشام،السيرة النبوية، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1413 هـ، 1993 م، الجزء الاول، ص 264 / ابن اثير،تاريخ كامل، ترجمه محمدحسين روحانى، تهران، انتشارات اساطير، 1374 ش، ج دوم، ص 880

3ـ ابن هشام، پيشين، ص 265 / ابن اثير، پيشين، ص 880

4سيرت رسول اللّه، ترجمه رفيع الدين اسحاق بن محمد (قاضى ابرقوه)، ويرايش جعفر مدرس صادقى، تهران، نشر مركز، 1373، ص 124

5ـ ابن هشام، پيشين، ص 266 / ابن خلدون،العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، پژوهش گاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1375، ج اول، ص 387

6ـ ابن سعد،طبقات، ترجمه محمد مهدوى دامغانى، تهران، نشر نو، 1369، ج اول، ص 198 / ابن هشام، پيشين، ص 267ـ266

7ـ ابن هشام، پيشين، ص 267 / ابن اثير، پيشين، ص 881

8ـ جعفر مرتضى،سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ترجمه حسين تاج آبادى، قم، مؤسسه فرهنگى، انتشاراتى آزاد گرافيك، بى تا، ج دوم، ص 58

9ـ عباس زرياب،سيرت رسول الله، تهران، سروش، 1370، بخش اول، ص 148ـ137 / محمدابراهيم آيتى،تاريخ پيامبر اسلام، دانشگاه تهران، 1366، ص 126

10ـ شهرك و ناحيه اى نزديك كوفه امروزى

11ـ محمدابراهيم آيتى، پيشين، ص 126 / عباس زرياب، پيشين، بخش اول، ص 141ـ140

12ـ ابن هشام، الجزء الاول، ص 301ـ300 / ر.ك.به:سيرت رسول الله، ترجمه قاضى ابرقوه، ص 114

13ـ به قولى 8 آيه از سوره قلم و نيز آيات 3 و 4 سوره حج و يا 5 و 6 سوره فرقان در مذمت نضربن حارث نازل گرديده است.

14ـ ابن هشام، پيشين، ص 300 / شهاب الدين نويرى،نهاية الارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، اميركبير، 1364، ج اول، ص 210

15ـ سيدجعفر شهيدى،تاريخ تحليلى اسلام، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1370، ص 50

16و17ـ محمدحسين هيكل،زندگانى محمد(صلى الله عليه وآله)، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1375، قسمت اول، ص 238ـ212 / ص 206

18ـ على دوانى،تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت،قم، دفتر انتشارات اسلامى، بى تا، ص 137

19ـ ابن واضح يعقوبى،تاريخ يعقوبى، ترجمه محمدابراهيم آيتى،تهران،مركزنشر انتشارات، علمى و فرهنگى، ج اول، ص 42

20نهايه الارب، ج اول، ص 211 / رسول جعفريان،تاريخ سياسى اسلام، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1368، ج دوم، ص 118ـ 117

21ـ ابن هشام، پيشين، ص 301

22و23ـ همان، صفحات 302 لغايت 308 / ص 311 / نيز ر.ك.به: ابن اثير، پيشين، ج دوم، ص 899 / جعفر مرتضى، پيشين، ج دوم، ص 6 / عباس زرياب، پيشين، بخش اول، ص 137 / محمدابراهيم آيتى، پيشين، ص 153ـ124

24ـ ابن هشام، پيشين، ص 311ابن اثير، پيشين، ج دوم، ص 899 / محمدباقر مجلسى،بحارالانوار،بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403هـ.ق،جلدهجدهم،ص202

25ـ محمدباقر مجلسى،بحارالانوار، ج 18، ص 202

26ـ رسول جعفريان، پيشين، ج دوم، ص 12

27سيره ابن كثير، ج اول، ص 472ـ471 به نقل از: تاريخ سياسى اسلام، ج دوم، ص 114

28انساب الاشراف، ج اول، ص 231

29ـ ابن خلدون، پيشين، ج اول، ص 391ـ390 / هاشم معروف حسنى،سيرة المصطفى، ترجمه حميد ترقى جاه، تهران، حكمت، 1370، ص 266

30ـ محمدابراهيم آيتى، پيشين، ص 167 ـ166

31ـ جعفر مرتضى، پيشين، ج دوم، ص 62

32ـ ابن هشام، پيشين، الجزء الثانى، ص 396ـ395 / ابن واضح يعقوبى، پيشين، ج اول، ص 381ـ 380 / محمدبن جرير طبرى،تاريخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات اساطير، 1363، ج سوم، ص 910

33سيرت رسول الله، ترجمه قاضى ابرقوه، ص 191

34ـ ابن اثير، پيشين، ج دوم، ص 891ـ890

35ـ عباس زرياب، پيشين، ص 172

36ـ ابن هشام، پيشين، الجزءالاول، ص 313

37ـ محمدبن جرير طبرى، پيشين، ج سوم، ص 910

38ـ ابن اثير، پيشين، ج دوم، ص 891

39ـ طرح و پيشنهاد پذيرش اعتقاد يكديگر در مدت زمانى كوتاه از ديگر اقدامات فرهنگى اشراف بود. بسيارى از مورّخان نقل كرده اند كه مشركان در باب مسائل عبادى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيشنهاد كردند كه تو يك سال خدايان ما را عبادت كن و ما نيز يك سال خداى تو را عبادت مى كنيم. خداوند در سوره كافرون اين درخواست را مردود دانسته است.

نويسنده:سيدمحمد طيّبى

 

منبع:فارس

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید