مقالات ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پایانی- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هشتم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هفتم- مقاله ی ویژه + اصلاحات و اضافات
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش ششم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پنجم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش چهارم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش سوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش دوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...)بخش اول - مقاله ی ویژه
- قرآن معجزه ی جاوید: سوره های « بقره » و «لقمان » و اعجاز « شیر مادر » (مقاله ویژه)
برچسب:آخرالزمان
|
سه شنبه, ۰۶ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
1. تاریخ فمینیسم در ایران يكشنبه, ۰۹ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
بسیاری از مردم حاضرند تقریبا هر چیزی را بدهند تا از آینده آگاهی یابند. این مسأله قدمتی به درازای هبوط آدم در زمین دارد. وقتی روایات را مرور می کنید می بینیم این کنجکاوی و پرسش از آینده از زمان حضرت آدم(ع) مطرح بوده است.
در این خصوص وبسایتی نوشته است این کتاب "به استناد 149 پیش گویی مختلف از آخرالزمان بین 44 قبل از میلاد و 2008" نوشته شده است.
پیش بینی 21 دسامبر 2012 پیش بینی های دیگر
سیاره X چه چیز را باید انتظار داشت؟
صفر حبیبی مشکینی - دی ماه 1390 چهارشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
1. فمینیسم لیبرالی جمعه, ۰۹ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تلقّی ما از ظلم و جور، عموماً زورگوییها و خشونتهای نظامی گردنکشان و مستکبران علیه محرومان و ضعیفان است و کمی که پیشتر میرویم به مظالم اقتصادی و فاصلههای عظیم فقر و غنا نیز به عنوان مصادیقی از ظلم توجّه میکنیم؛ ولی حقیقت این است که معنای ظلم و جور آن هم به نحو امتلاء و آکندگی، معنایی بس وسیعتر و عمیقتر دارد. پنجشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
پنتاگون که تلاش می کند به مدد هالیوود تصویری شکست غیرواقعی و افسانه ای از تفنگداران دریایی خود بسازد و نگران مخدوش شدن چنین تصویری است؛ با اعمال فشار و شکایت از سازندگان فیلم فیلم "نجواگران باد" با بازی نیکلاس کیج، صحنه ای که طی آن یک تفنگدار نیروی دریایی ملقب به دندانپزشک روی جنازه یک سرباز ژاپنی خم می شود و دندان طلای را می کند، راسانسور کردند. فصل پنجم کتاب عملیات هالیوود به این موضوع اختصاص دارد. در این فصل آمده است: - در فیلمنامه اصلی فیلم "نجواگران باد" با بازی نیکلاس کیج صحنه ای هست که طی آن یک تفنگدار نیروی دریایی ملقب به دندانپزشک روی جنازه یک سرباز ژاپنی خم می شود و دندان طلای جنازه را از دهانش خارج می کند که پس از آنکه فیل استراب و تفنگداران نیروی دریایی بخاطر آن شکایت کردند از فیلمنامه خارج شد. فیل استراب (نماینده هالیوود در پنتاگون) با وی موافق بود و در پاسخش در 7 مارچ نوشت «دزدیدن دندان طلا؟ حتما باید حذف بشه.» - صحنه دیگری از فیلمنامه که استراب و مورگان با آن موافق نبودند و گفتند که آنچه شخصیت اصلی فیلم یعنی سرگرد جو اندرز، با بازی نیکلاس کیج، مرتکب می شود یک جنایت جنگی است که در فیلمنامه اولیه، کیج با استفاده از اسلحه شعلهافکن سرباز ژاپنی زخمی را که میخواهد تسلیم شود میکشد. این صحنه بخاطر شکایت مورگان حذف شد. - مورگان در یادداشتی در تاریخ 3 مارس به استراب نوشت «کشتن این مرد بالقوه یک جنایت جنگی است، و یک تفنگدار دریایی با تجربه میداند یک زندانی ژاپنی چقدر نادر و ارزشمند است.» یکی از عوامل فیلم درباره صحنه شعلهافکن میگوید «ما خیلی سعی کردیم صحنهای در این راستا در فیلم داشته باشیم، که نشان بدهد اندرز خشمگین است و میخواهد ژاپنیها را بکشد. نمیخواستیم او را آدم مثبتی به تصویر بکشیم، میخواستیم نشان دهیم آدم صدمه خوردهای است.» در هر فیلمی این تنش وجود دارد که سرانجام نظرات چه کسی ـ نویسنده، کارگردان و یا تولیدکننده ـ به پرده سینما راه خواهد یافت؟ اما هنگامی که پای ارتش در میان باشد نویسنده همیشه بازنده است.
متن ترجمه کامل فصل پنجم کتاب عملیات هالیوود فصل پنجم در فیلمنامه اصلی فیلم "نجواگران باد"[1]، که در سال 2002 توسط شرکت مترو گلدن مایر ساخته شد صحنه ای هست که طی آن یک تفنگدار نیروی دریایی ملقب به دندانپزشک، سینه خیز از میدان نبردی پر از جنازه سربازهای ژاپنی رد می شود. در فیلمنامه اصلی می خوانیم که «دندانپزشک روی جنازه یک سرباز ژاپنی خم می شود تا دندان طلای جنازه را از دهانش خارج کند. دندانپزشک انبرش را می چرخاند و تلاش می کند قطعه طلا را از درون دندان سرباز بیرون بکشد.» دندانپزشک می گوید «بیا پیش بابایی». اما این صحنه بسیار هولناک و ناخوشایند در فیلمی که به کارگردانی جان وو[2] و با بازی نیکلاس کیج، کریستین اسلیتر و آدام بیچ، ساخته شد وجود ندارد. زیرا پس از آنکه فیل استراب و تفنگداران نیروی دریایی بخاطر آن شکایت کردند از فیلمنامه خارج شد. استراب پس از دریافت نسخه اولیه نجواگران باد در 28 ژانویه 2000 آن را برای کاپیتان مت مورگان رئیس دفتر ارتباطات سینمایی تفنگداران نیروی دریایی در لس آنجلس فرستاد. مورگان فیلمنامه را پسندید اما ایرادهای بزرگی نیز به آن وارد می دید. مورگان در یادداشتی به تاریخ 3 مارچ 2000 به استراب درباره صحنه ای که «دندانپزشک قطعات طلا را از دندان اجساد بیرون میاورد» صحبت کرد. مورگان می نویسد «این صحنه باید حذف شود. این کار خلاف اصول تفنگداران بوده و بیشتر از کسی سر میزند که به اجبار وارد ارتش شده باشد. تفنگدارها بطور داوطلب در ارتش ثبت نام می کنند. من توصیه می کنم این شخصیت ها اجساد را به دنبال اطلاعات یا غنائم جنگی بگردند؛ شمشیر، چاقو یا دوربین. غنیمت جنگی هم چندان مناسب نیست اما واقع گرایانه تر بوده تا این حد بیرحمانه نیست.» استراب با وی موافق بود و در پاسخش در 7 مارچ نوشت «دزدیدن دندان طلا؟ حتما باید حذف بشه.» چهار روز بعد مورگان نامه ای به ترنس چانگ، دستیار وو در امر تولید نوشت «شخصیت دندانپزشک رفتارهایی آشکارا مخالف اصول تفنگداران دریایی به نمایش می گذارد. در حقیقت مرتکب جرم هولناکی می شود. با اینکه اقرار می کنم جنگ پاسیفیک خشونت آمیز و بیرحمانه بود، اما نیازی نمی بینم یک تفنگدار دریایی را به مانند هیولا به تصویر بکشیم.» در نسخه بعدی فیلمنامه در تاریخ 23 ژوئن 2000 صحنه مورد نظر و همچنین کل شخصیت دندانپزشک حذف شده بودند. مورگان در مصاحبه ای در دفترش واقع در بلوار ویلشایر گفت «صحنه حذف شد. کاملاً از بین رفت».
جو باتیر و جان رایس فیلمنامه نویسان نجواگران باد تمام تلاش خود را کردند تا این صحنه در فیلم باقی بماند، اما مغلوب کارگردان، تفنگداران نیروی دریایی و استودیو شدند که می خواست تفنگداران را راضی نگه دارد. در نهایت نویسندگان کوتاه آمدند و صحنه را حذف کردند. باتیر می گوید «آن صحنه از فیلم حذف شد. ترنس چانگ به ما گفت که "صحنه دندان کشیدن باید حذف شود. ما نامه مورگان را درباره هیولاوار بودن شخصیت دیدیم. گفتیم که به هرحال حقیقت دارد، اما در آخر مجبور شدیم کوتاه بیاییم و آن را از فیلمنامه بیرون کشیدیم. سعی کردیم آنها را متقاعد کنیم اما کار سختی بود چون مجبور بودیم رضایت تفنگداران دریایی و استودیو را به دست بیاوریم و استودیو هم می خواست همکاری تفنگداران را جلب کند.» رایس درباره صحنه دندان کشیدن می گوید «آنها گفتند یک تفنگدار دریایی هیچوقت چنین کاری نمی کند. اما چه کسی می تواند به طور قطع چنین چیزی بگوید؟ بخش تفنگداران دریایی مشکل زیادی با این صحنه داشتند.» چانگ می گوید «نیروها از این کارها می کردند. اما تفنگداران نمی خواستند ما یک تفنگدار را به این صورت به تصویر بکشیم.» نجواگران باد شرح داستان رمزگویان[3] اما مبتنی بر حقایق تاریخی است. اما هنگامی که پنتاگون در نوشته شدن فیلمنامه دست دارد ـ حتی فیلمنامه های تخیلی ـ این سوال پیش می آید که برداشت چه کسی از تاریخ روایت می شود؟ طبق راهبردهای وزارت دفاع برای حمایت از فیلم «اثر باید تصویر معتبری از اشخاص حقیقی، مکان ها، عملیات های نظامی و رویدادهای تاریخی ارائه دهد. تصویرسازی های تخیلی باید تفسیر محتملی از زندگی، عملیات و سیاستهای نظامی ارائه دهند.» اما علیرغم ادعای مورگان، مبنی بر اینکه جنایتی که دندانپزشک در فیلمنامه مرتکب می شود از تفنگداران دریایی سر نمی زند چنین وقایعی طی جنگ رخ می دادند. در حقیقت آرشیو ملی[4] آمریکا فیلمی از یک تفنگدار دریایی دارد که دندان طلایی را از دهان جسد یک سرباز ژاپنی بیرون می کشد. هنگامی که از مورگان درباره روایتش از تاریخ تفنگداران دریایی سوال شد، وی تأیید کرد که تفنگداران طی جنگ چنین جنایاتی را مرتکب شده اند. مورگان می گوید هنگامی که با چانگ ملاقات کرد به وی گفت «بسیار خب. مشکل اینجاست که اگر به کتابهای مختلف درباره تفنگداران دریایی در زمان جنگ جهانی دوم نگاه کنید متوجه می شوید چنین چیزهایی اتفاق افتاده است. من می دانم که این مسائل اتفاق افتاده اند. جنایات هولناکی بویژه در ناحیه پاسیفیک رخ داد. و جریان از آنچه در اروپا اتفاق می افتاد متفاوت بود زیرا اینجا سفیدپوستها با سفیدپوست ها می جنگیدند و در پاسیفیک، سفیدپوستها با آسیایی ها می جنگیدند. و بنابراین چون ما شبیه همدیگر نیستیم کارهای غیرانسانی تری انجام می شد. این یک حقیقت است.» وزارت دفاع و تفنگداران دریایی تنها افرادی نبودند که فیلمنامه نگرانیشان را برانگیخته بود. مورگان می گوید نخستین بار در سال 1999 هنگامی که مشاوره نظامی برای نمایش تلویزیونی محبوب walker, Texas ranger ارائه می داد، از طریق تماس تلفنی سراسیمه دستیار گیل آن هورد در یک شرکت فیلمسازی واقع در لس آنجلس از جریان فیلم مطلع شد.
دستیار می پرسد «ریپورتر ـ نشریه هالیوودـ را دیده ای؟» مورگان پاسخ می دهد که آن را ندیده است. «جان وو می خواهد فیلمی درباره رمزگویان بسازد و فیلم درباره آدمهایی است که قرار است رمزگویان بکشند. رسوایی امیز است. باید جلویش را بگیرید». مورگان از سراسیمگی تماسگیرنده متعجب شده بود. نخستین باری بود که درباره ساخته شدن فیلمی بر اساس رمزگویان میشنید؛ سرخپوستهای ناواجو که طی جنگ جهانی دوم به تفنگداران دریایی ملحق شدند و از زبان بومی خود به عنوان بخشی از زبان رمزی استفاده کردند که ژاپنیها هیچگاه موفق به رمزگشایی آن نشدند. دستیار هورد ماجرای فیلم را از مجله ریپورتر برای مورگان فکس کرد؛ طبق مقاله نیکلاس کیج نقش تفنگدار دریایی را بازی میکرد که به عنوان محافظ یک رمزگو انتخاب شده بود تا در صورت دستگیر شدن وی توسط ژاپنیها او را به قتل برساند. هنگامی که مورگان به دفتر ارتباطات فیلمسازی تفنگداران دریایی در لسانجلس بازگشت با شرکت فیلمسازی هورد برای توضیحات بیشتر تماس گرفت و ملاقاتی را ترتیب داد. مورگان با خنده میگوید «متوجه شدم گیل آن هورد یک پروژه مشابه درباره رمزگویان ناواجو دارد. و می گفتند "باید بهشون زنگ بزنی و بگی که نمی تونن این فیلم رو بسازن" و من هم می گفتم "اینجا مسئله متمم اول مطرحه. من نمی تونم همینطوری بهشون بگم که نه نمی تونید این فیلم رو بسازید."» مورگان که یک تفنگدار دریایی صدیق و سختکوش است سعی نکرد ساخت فیلم را متوقف کند، در حقیقت هرگز چنین مسئله ای مطرح نبود. اما بدش نمی آمد تغییراتی را در فیلمنامه پیشنهاد بدهد تا تفنگداران دریایی به گونه ای مثبت تر نسبت به نسخه اولیه فیلمنامه به تصویر کشیده شوند. صحنه دیگری از فیلمنامه که استراب و مورگان با آن موافق نبودند جنایت جنگی بود که شخصیت اصلی فیلم یعنی سرگرد جو اندرز، با بازی نیکلاس کیج، مرتکب می شد. در فیلمنامه اولیه، کیج با استفاده از اسلحه شعلهافکن سرباز ژاپنی زخمی را که میخواهد تسلیم شود میکشد. اما صحنه بخاطر شکایت مورگان حذف شد.
مورگان در یادداشتی در تاریخ 3 مارس به استراب نوشت «کشتن این مرد بالقوه یک جنایت جنگی است، و یک تفنگدار دریایی با تجربه میداند یک زندانی ژاپنی چقدر نادر و ارزشمند است.»
مورگان نگرانیاش را با چانگ در میان گذاشت و این صحنه هم از فیلمنامه حذف شد. وی میگوید «در آخر جان وو هم از آن صحنه خوشش نیامد و در نتیجه حذف شد.»
یکبار دیگر فیلمنامه نویسها تلاش کردند اثر اولیه خود را حفظ کنند اما در نهایت مجبور شدند تسلیم فشارهای تفنگداران دریایی و کارگردان شوند.
باتیر درباره صحنه شعلهافکن میگوید «ما خیلی سعی کردیم صحنهای در این راستا در فیلم داشته باشیم، که نشان بدهد اندرز خشمگین است و میخواهد ژاپنیها را بکشد. نمیخواستیم او را آدم مثبتی به تصویر بکشیم، میخواستیم نشان دهیم آدم صدمه خوردهای است.»
چانگ میگوید او و جان وو از این صحنه متنفر بودند زیرا «خیلی بیرحمانه بود. بعدها مخاطب دیگر نمیتوانست با اندرز همذاتپنداری کند.» در هر فیلمی این تنش وجود دارد که سرانجام نظرات چه کسی ـ نویسنده، کارگردان و یا تولیدکننده ـ به پرده سینما راه خواهد یافت؟ اما هنگامی که پای ارتش در میان باشد نویسنده همیشه بازنده است. باتیر میگوید «هرکسی هدفی دارد. در حقیقت نوعی هنر مشارکتی است؛ نویسنده و کارگردان و استودیو و در این مورد USMC[1] هرکدام نظرات خود را دارند و مصالحه میکنند.»
ارتش میخواست صحنهای که اندرز دستور مستقیم دریافت میکرد در صورت خطر دستگیری رمزگوی ناواجو را به قتل برساند نیز حذف شود. نبرد بر سر این صحنه هفتهها ادامه داشت، گرچه مانند صحنههای حذف شدهای که جرائم و جنایات جنگی توسط تفنگداران دریایی را به تصویر میکشیدند این صحنه هم بر اساس حقایق تاریخی بود. اما یکبار دیگر برداشت USMC از تاریخ با برداشت فیلمنامه نویسان در تضاد بود، با این تفاوت که این مرتبه نه تنها خود رمزگویان بلکه کنگره آمریکا هم از فیلمنامه حمایت کردند.
صبح روز 26 جولای 2001، باران شدیدی در واشنگتن میبارید. لیموزینهای مشکی جلوی ساختمان کاپیتول[2] میایستادند و هنگامی که مهمانان برجسته از صف طولانی لیموزین ها پیاده می شدند چترهای مشکی بالای سرشان باز می شد و آنها با شتاب به داخل ساختمان می رفتند؛ سناتورها، بازیگران سینما و مقامات ارشد نظامی جزو مهمانان بودند. حتی رئیس جمهور جرج بوش هم در مراسم حضور داشت. اما ستارگان اصلی آن روز چهار رمزگوی ناواجوی پیر بودند، تفنگداران دریایی سابق که سالها پیش به پیروزی آمریکا در جنگ پاسیفیک کمک کردند. ژاپنی ها هرگز نتوانستند این رمز را بشکنند و پس از جنگ یک ژنرال آمریکایی گفت اگر بخاطر رمزگویان ناواجو نبود تفنگداران دریایی هرگز نمی توانستند در نبرد ایو جیما پیروز شوند. این رمز آنقدر محرمانه بود که ارتش تا سال 1969 وجود آن را فاش نکرد. و اکنون پس از این همه سال، رمزگویان قرار بود طی مراسمی مدال طلای کنگره ـ بالاترین مدال افتخار کشور برای افراد غیرنظامی ـ را دریافت کنند. فیلمنامه نویسان باتیر و رایس هم که فیلمبرداری فیلمشان چندی پیش در هاوایی به پایان رسیده بود در مراسم حضور داشتند و چند ردیف عقب تر از ردیف نخست نشسته بودند. این مراسم اهمیت زیادی برای آنها داشت و تناقض موقعیت هم از نظرشان دور نمانده بود. آنها سر یک موضوع کلیدی با پنتاگون به مشکل برخورده بودند؛ یعنی دستور مستقیم به تفنگداران دریایی که از رمزگویان محافظت می کردند مبنی بر کشتن ناواجوها در صورت خطر دستگیری. پنتاگون میگفت این مسئله حقیقت ندارد اما کنگره معتقد بود صحت دارد.
باتیر میگوید «داستان ما از خیلی جهات به این مسئله بستگی دارد. اما تفنگداران دریایی میگفتند چنین اتفاقی هرگز نیفتاده و اصرار داشتند که فیلمنامه تغییر کند. هیچ مدرک مستندی که ثابت کند چنین دستوری داده شده است وجود نداشت.» مورگان میگفت «واقعیت ندارد.»
در آخر آلن روزنویگ و تریسی گراهام رایس که پروژه را به متروگلدنمایر آورده بودند پذیرفتند که برای دریافت همکاری ارتش لحن داستان را کمی ملایمتر کنند.
یکی از منابع نزدیک به فیلم میگوید «فیلمسازها مجبور شدند فیلمنامه را تغییر دهند. در نهایت در فیلم دستور کشتن بطور تلویحی داده میشود نه مستقیم. وزارت دفاع اجازه نمیداد آنها از کلمات "کشتن" یا "دستور" استفاده کنند.»
اما باتیر و رایس موارد زیادی در اسناد تاریخی یافته بودند که از روایت آنها از ماجرا حمایت میکرد. علاوه بر این پنتاگون از کجا میتوانست بداند 50 سال پیش دستورات چطور در میدان نبرد داده میشدند؟»
رایس میگوید «ما احساس میکردیم این مسئله حقیقت دارد. پنتاگون هم نمیتوانست مطمئن شود، اما از آنجا که میدانستند نمیتوانیم چیزی را ثابت کنیم، میخواستند قضیه را انکار کنند.»
چانگ هم معتقد بود این قضیه صحت دارد «تمام فیلم بر اساس این فرضیه بنا شده بود. ما با رمزگوها صحبت کردیم و آنها گفتند که صحت دارد. چرا باید به من دروغ بگویند؟ اما من موقعیت تفنگداران را هم درک میکنم.» طی سالها بسیاری از رمزگویان گفتهاند که از دستور برای کشتناشان مطلع بودهاند. جان براون جونیور که یکی از بیست و نه رمزگوی اصلی بود به ریدرز دایجست گفته بود که میدانست اگر در خطر اسیر شدن به دست دشمن قرار میگرفت کشته میشد. او میگوید «تفنگدارها دستور داشتند اگر دستگیر شدیم شلیک کنند. بالاخره جنگ بود و ما هم موظف بودیم.» کارل گورمان، قدیمیترین رمزگوی تفنگداران که در سال 1998 در سن 90 سالگی درگذشت نیز این مسئله را تصدیق کرد. گورمان دو سال پیش از مرگش در مصاحبهای با هری اسمیت در CBS Evening News درباره تجربهاش طی جنگ گفت «دستور داده شده بود که اگر کسی از رمزگوها توسط دشمن دستگیر شد آنها را بکشند.» باتیر و رایس حرف منابع ناواجویی خود را باور داشتند و داستان را بر اساس عذاب وجدانی نوشتند که یک تفنگدار به هنگام دریافت دستور کشتن همقطار خود با آن مواجه میشود. آنها نخستین نسخه فیلمنامه را در یک جولای 1999 به پایان رساندند و آن را به تهیهکنندگان در متروگلدنمایر دادند. در نسخه اولیه فیلمنامه، یک سرگرد تفنگداران دریایی به کلنل جان اندرز که نقش وی را نیکلاس کیج ایفا میکرد دستور مستقیم میدهد که «ما نمیتوانیم ریسک افتادن رمزگویان به دست دشمن را بپذیریم. اگر این احتمال وجود دارد که دستگیر شود، رمز مهمتر از آدمش است. و اگر چنین موقعیتی پیش آمد باید کلکش را بکنی.» اما پذیرفتن این مسئله که به تفنگداری دستور کشتن تفنگدار دیگر داده شود برای USMC دشوار بود. باتیر میگوید «تهیهکنندگان با ما تماس گرفتند. فکر میکنم ترنس چانگ بود که گفت "ما باید کمی طرز بیان صحنه داده شدن دستور را عوض کنیم". گفت تفنگداران با صراحت دستورات داده شده مشکل دارند. آنها در حقیقت وجود چنین دستوراتی را انکار کردند. پنتاگون درخواست کرد نوع بیان تغییر کند و خیلی صریح نباشد، و این کلمات بیان نشوند. ما یادداشتهایی از کلنل مت مورگان دریافت کردیم. تفنگداران دریایی هم میخواستند این تغییرات صورت بگیرد.»
پس از مذاکرات طولانی مدت تهیهکنندگان پذیرفتند که فیلمنامه را تغییر دهند بصورتی که دستور کشتن رمزگویان در صورت دستگیری بطور تلویحی، نه مستقیم، داده شود. در نسخه نهایی فیلمنامه در تاریخ 4 می 2000، در صحنهای که سرگرد USMC به کلنل اندرز دستوراتش را میدهد دیالوگ تغییر کرد و سرگرد میگوید «سروان. چیزی که میخوام بهت بگم نباید از این اتاق بیرون بره. تحت هیچ شرایطی نباید بگذاری رمزگو دست دشمن بیفته. مأموریت تو محافظت از رمز هست، به هر قیمتی شده. میفهمی؟» بدین ترتیب دستور بطور تلویحی داده میشود؛ کلمات "دستور" و "کلکش را بکن حذف" شده بودند. با این وجود، نویسندگان با اینکه نمیتوانستند بطور مستقیم این مسئله را بیان کنند، خوشحال بودند که پنتاگون اجازه داد دستور کشتن رمزگویان را بطور تلویحی در فیلم بگنجانند. رایس میگوید «اگر نمیتوانستیم بطور غیرمستقیم بگوییم که محافظان دستور قتل رمزگوها را داشتهاند یا باید از جای دیگری جز ارتش کمک دریافت میکردیم یا از ساخت آن منصرف میشدیم. اما توانستیم این کار را بکنیم» با اینکه باتیر و رایس مجبور شدند تغییرات درخواستی پنتاگون را اعمال کنند، معتقدند یکپارچگی فیلم حفظ شده است. رایس معتقد است «یکپارچگی فیلم حفظ شد و لطمه ای هم به آن نخورد. من فکر میکنم بیان غیرمستقیم این مسئله از ما نویسندگان بهتری ساخت. البته پنتاگون سعی نداشت به ما کمک کند ولی در نهایت کارشان به نفع ما تمام شد.» باتیر خوشحال بود که پنتاگون تغییرات بیشتری را درخواست نکرد: «ما خوشحال بودیم که این تمام چیزی بود که آنها می خواستند.» 21 دسامبر 2000 بیل کلینتون لایحهای را امضا کرد که به رئیسجمهور اجازه میداد مدال طلای کنگره را به 29 رمزگوی ناواجوی اولیه و مدال نقره را به بیش از 400 رمزگوی دیگر تقدیم کند. و در روز 26 جولای 2001، در حالیکه صدای رعد و برق در کنگره میپیچید، باتیر و رایس شاهد ارائه مدالهای افتخار توسط جرج بوش به چهار رمزگوی اولیه باقیمانده بودند. یکی از این رمزگوها جان براون بود که میگفت محافظش دستور داشت در صورت خطر دستگیری، وی را به قتل برساند. بوش هنگامی که مدالها را میداد گفت «امروز ما به این تفنگداران دریایی استثنایی افتخاری را میدهیم که سالها پیش آن را بدست آوردند.» لایحه بسیار صریح و واضح بود «برخی رمزگویان توسط تفنگداران دریایی محافظت میشدند که نقشاشان کشتن آنها در صورت خطر دستگیری توسط دشمن بود.» رایس و باتیر به خوبی آگاه بودند در لایحهای که کنگره تصویب کرد و به بوش اجازه میداد به رمزگویان مدال افتخار بدهد، از همان نوع بیانی استفاده شده است که پنتاگون آنها را مجبور کرد از فیلمنامه حذف کنند؛ یعنی دستور کشتن رمزگویان در صورت دستگیری. رایس میگوید «موقعیت طعنهآمیزی بود.» گرچه تفنگداران همچنان معتقدند چنین دستوری هرگز داده نشده است، و سعی دارند کنگره را متقاعد کنند واژگان لایحهای را که طبق آن به رمزگویان مدال افتخار داده شد تغییر دهد. منبع : مشرق [1] . wind talker که در ایران با عنوان نجواگران باد شناخته شده است [2] . John Woo [3] . Code Talker: افرادی که می توانند به زبان رمزی صحبت کنند. معمولاً به سرخپوستهایی اطلاق می شد که به عنوان تفنگدار دریایی ارتش آمریکا خدمت کرده و وظیفه اشان انتقال اطلاعات فنی محرمانه بود. [4] . National Archive چهارشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تزلزل بنیان خانواده، اختلال در شخصیت زن و نگرانیها و ناهنجاریهای روحی و روانی، از آثار زیانبار این حرکتهای به ظاهر مدافع حقوق زنان است. در حالی که نظام اسلام، زن و مرد را اعضاء یک پیکر دانسته و تعارض میان زن و مرد را بیمعنا میداند؛ و به زن چنان ارزش و منزلتی عطا نموده است که در کمتر دین و آیینی نظیر آن مشاهده میشود. دوشنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش چهارم) به بهانه آغاز سال نو مسیحی
سینمای مستقل و هنری! وقتی در دو دهه پایانی قرن بیستم ، هالیوود به تجدید حیات خویش از طریق تاسیس استودیوهای به ظاهر مستقل در کنار کمپانی های اصلی اقدام کرد تا بتواند با جذب فیلمسازان دیگر کشورها ، گنجینه ایده و طرح خویش را که دچار اضمحلال جدی شده بود ، بازسازی کرده و از طرف دیگر آرمان های ایدئولوژیک جهانی سازی را در عرصه سینما نیز پی گیری کرده و فیلمسازان مطرح دنیا را در زیر چتر هالیوود و سینمای آمریکا گرد آورد ، برخی این اقدام را فرصتی برای دستیابی به تکنولوژی های پیشرفته غرب برای ساخت فیلم و اثر خودی پنداشتند اما ماجرا آنچنان که این گروه تصور می کردند ، پیش نرفت و آنان چنان جذب هالیوود و سینمای آن شدند که ناخودآگاه به ترویج همان ایدئولوزی آمریکایی پرداخته و همه هویت و فرهنگ و ریشه های ملی خویش را از خاطر بردند.
از همین رو آنهایی که روزی در این سوی آب ها به سینماگر مولف معروف و مشهور بودند ، در آغاز هزاره سوم به عوامل کلیشه سازی هالیوود بدل شدند و موضوعات نخ نما شده آمریکایی را جلوی دوربین بردند. شاید از اولین فیلمسازانی که به چنین عارضه ای دچار شدند بتوان از آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل نام برد که در سینمای امروز دارای پیشینه و کارنامه هنری مشابه هستند . زوجی که با فیلم "چشمانت را بازکن" در سال 1997 شناخته شدند. همان فیلمی که 4 سال بعد نسخه اصلی فیلم "آسمان وانیلی" ساخته کمرون کرو قرار گرفت تا تهیه کننده/بازیگر اصلی آن یعنی تام کروز در ازای دریافت حقوق تولیدش ، ساخت فیلم "دیگران" با بازی همسر سابقش ، نیکول کیدمن را برای آمنابار و گیل تضمین نماید و همین نقطه آغاز فریب برای زوج اسپانیایی تبار بود. شاید همین معامله فاوست گونه بود که سردمداران هالیوود را راغب ساخت تا این دو سینماگر را به آمریکا بکشانند و بنا بر دکترین سینمای غرب از اواخر دهه 90 ، در استودیوهای به ظاهر مستقلی که در کنار کمپانی های اصلی به وجود آمده بود، از فکر و طرح هایشان بهره گرفته و همچنین متقابلا آنها را به مسیرهایی که می خواهند بکشانند. مسیرهایی که نمی توان در بخش اصلی کمپانی های هالیوود و توسط فیلمسازان معروف جریان اصلی سینمای آمریکا طی کرد. آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل هم پس از فیلم "چشمانت را بازکن"به واسطه تام کروز و از طریق کمپانی هایی همچون برادران وارنر و لاینز گیت جذب شدند و با فیلم "دیگران" ، زیر چتر حمایت کمپانی های میراماکس و دایمنشن و یونیورسال به شهرت رسیدند. در فیلم بعدی آمنابار و گیل ، کمپانی فاکس قرن بیستم نیز به میدان آمد تا روایت ضد انسانی و ضد دینی دیگری را از این دو سینماگر، تحت عنوان "دریای درون" در سال 2004 روی پرده سینماها برده و در جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی آمریکا از جمله اسکار نیز مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرد . اما پس از فیلم "دریای درون" گویا دیگر تاریخ مصرف این دو فیلمساز اسپانیایی به پایان رسید و در فیلم بعدی شان یعنی "آگورا" هیچیک از کمپانی های هالیوود به میدان نیامدند و آگورا در گمنامی و مهجوریت ساخته و اکران شد و اگرچه جوایز گویا را در اسپانیا به خود اختصاص داد ، اما در سطح اکران جهانی توفیقی نیافت. تجربه هایی از جنس آمنابار و گیل در طی سالهای پس از 2001 به کررات اتفاق افتاد ؛ از فیلمسازانی مانند والتر سالس گرفته که از فیلم قابل بحثی همچون "ایستگاه مرکزی"(1998) و با واسطه جشنواره ساندنس و رابرت رد فورد به ظاهر مستقل به ساخت فیلم "آب تیره"(2005) کشانده شد که اثری کلیشه ای در ژانر هراس بود تا ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان چین که از آثار هنری همچون "راه به سوی خانه" و "نه یکی کمتر" به فیلم های به اصطلاح Big Production در مسیر ایدئولوژی آمریکایی کشیده شد و امثال"قهرمان" را به سال 2002 در تبلیغ جهانی سازی و نظم نوین جهانی ساخت تا محبوب پخش کنندگان هالیوودی قرار گیرد و بالاخره سازنده فیلم های هجو گونه ای مثل "یک زن، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی"(2010) شد و دیگر در صحنه سینمای جهان محلی از اعراب پیدا نکرد و تا چن کایگه که مانند ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان سینمای چین بود و آثار قابل توجهی همچون "زمین زرد" و "سلطان کودکان" و "تار زندگی" و حتی "بدرود محبوبه ام" را ساخته بود اما در هالیوود به ساخت فیلم های متوسطی مانند تریلر رمانتیک "من را آرام بکش" در سال 2002 ناگزیر گشت و در بازگشت به سینمای چین دیگر نتوانست آن موقعیت قبلی اش باز یابد و با دو فیلم "شیفته جاودانه" و "قربانی" در سالهای 2008 و 2010 به کلی مهجور ماند، و تا آنگ لی سازنده آثاری مثل"پدر عروس" و "بخور بنوش ، زن ، مرد" که در هالیوود ابتدا با " ببر خیزان ، اژدهای پنهان در سال 2000 مورد التفات قرار گرفت و در مراسم اسکار سال 2001 در 10 رشته نامزد شد و چند اسکار نیز دریافت نمود اما پس از این اظهار لطف به یک باره به کارگردانی فیلم هایی مانند"هالک" گمارده شد و بعد از آن سپر بلای فیلمسازان هالیوود شد تا یکی از اولین آثار همجنس گرایانه سالهای پس از 2001 درباره اسطوره کابوی را به نام "کوهستان بروکبک" در سال 2005 برپرده سینما ببرد و تا گیلرمو دل تورو که از فیلم "جئو متریا" به " هل بوی" رسید و تا آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم از ساخت فیلمی مثل "آمروس پروس" یا " سگ های دوست داشتنی" به "بابل" و "زیبا" سقوط کرد ( فیلم هایی در همان جهت ترویج ایدئولوژی آمریکایی ) و ... به این ترتیب در سالهای 2001 به بعد علیرغم ادعای سینمای غرب مبنی بر بین المللی کردن هالیوود با گردآوری فیلمسازان مختلف از سرزمین های گوناگون(و البته بازیگرانی مانند کونگ لی و ژانگ زی ای و میشل یه ئو و چو یون فت از چین و خاویر باردم از اسپانیا و ...) ، اما این نوع آرایش هالیوودی هیچ نشانی از فرهنگ های مختلف جهانی نداشت بلکه در واقع گردآوردن همه فرهنگ ها در زیر چتر فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی بود به قیمت قربانی کردن هویت آنها.
جشنواره ها جشنواره های به اصطلاح گروه A جهانی اگرچه پیش از پایان هزاره هم بیشتر از هر موضوعی پیرو کمپانی ها و سرمایه هایی بودند که بازارشان را داغ می کند و این امکان را دراختیارشان قرار می دهد تا بتوانند در کنار سواحل کوزووات یا در ونیز و برلین ، کارناوال مد و لباس و کالاهای رنگ وارنگ راه بیندازند اما از سال 2001 به بعد ، هژمونی آن کمپانی ها و سرمایه ها که غالبا از سوی کارتل ها و تراست های آمریکایی و صهیونیستی حمایت می شدند ، سنگینی بیشتر یافت تا جایی که جشنواره های مذکور حتی حیثیت بین المللی شان را به خاطر تحمل آن سنگینی زیر علامت سوال بردند. آخرین نمونه از این اعتبار زدایی را (اگرچه ممکن است به دلیل تعلق به سال 2011 در محدوده تاریخی این مقاله قرار نگیرد) در جشنواره کن امسال مشاهده کردیم که فیلمسازی پرسابقه همچون لارس فن تریر (علیرغم همه فراز و نشیب های فیلمسازی اش و حتی تهوع آور بودن آخرین فیلمش یعنی "ضد مسیح" که از قضا یک فیلم آخرالزمانی بود) به دلیل ابراز انزجار از رژیم صهیونیستی با صدور بیانیه ای رسمی از جشنواره کن( با آن همه ادعای آزاد اندیشی و دمکراسی) اخراج شد!! این درحالی است که در همین جشنواره به کررات باورها و اعتقادات اسلامی و آرمان های انقلاب مورداهانت و توهین قرار گرفته است و فیلم های هتاک (مثل "پرسپولیس" مرجان ساتراپی ) به بهانه آزادی بیان مورد تجلیل و تحسین قرار گرفته اند! شاید از همین روست که جشنواره فیلم کن علیرغم همه ادعای هنری بودنش ، هیچگاه در طول تاریخش به فیلمساز مولفی مانند اینگمار برگمان جایزه نداد و در عوض بسیاری از آثار هالیوود را که حتی اکران چندباره شده بودند را برخلاف آیین نامه اش در بخش مسابقه نمایش داد. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره هایی مثل کن هم برای هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل! همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند! مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود! نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره(2006)، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند. این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از سال 2006 به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و... سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن بودند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند. به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر.
وجه دیگر جشنواره هایی مانند کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 2006 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا سال 2009 که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود! جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی قرار گرفتند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند!
سینمای ایدئولوژیک سینمای غرب به خصوص سینمای آمریکا و هالیوود که اینک همچون بختکی بر کل سینمای جهان سایه افکنده و با پول و سرمایه های هنگفت ، زنجیره توزیع و پخش و نمایش فیلم در سراسر دنیا را در کف خود دارد و در نتیجه به هیچ سینماگر یا جریان سینمایی مستقل که در جهت و مسیر او نباشد ، اجازه حضور در این زنجیره را نمی دهد ، اگرچه از ابتدای تاسیس ، برمبنای اهداف و آرمان های ایدئولوژیک شکل گرفت (آنچنان که اسناد و مدارک و شواهد معتبر حکایت دارند و بخشی از آنها در همین مقاله آمد) اما با ورود به هزاره سوم میلادی وجه ایدئولوژیک قوی تری یافت یا به عبارت دیگر وجوه ایدئولوژیک خود را بی پرده تر و صریح تر بدون پیچیدن در لفافه های معمول هنری و تجاری بروز داد. گویا همچنانکه در فیلم "رمز داوینچی" کد داده می شود، می بایست همه رازهای ناگفته گشوده می شد تا هزاره خوشبختی برای کانون های پنهانی که حداقل 10 قرن ، انتظار چنین ایامی را کشیده بودند، آغاز گردد. از همین روی پس از قرن ها ، از اسرار تشکیلات مخوف فراماسونری و سازمان های تابعش مثل ایلومیناتی به طور واضح در آثاری مانند "فرشتگان و شیاطین" و "گنجینه ملی" و "رمز داوینچی" و "تحت تعقیب" گفته شد. پس از سالها مظلوم نمایی ، برای اولین بار در این دهه ، فیلم هایی ساخته شد که در آن یهودیان هدف هلوکاست ، با تشکیل جوخه های نظامی و به اصطلاح سرخ از دشمنانشان انتقام می گرفتند. کویینتین تارانتینو در فیلم "حرامزاده های لعنتی" (2009) همانند تیمور بکمامبتوف در فیلم "تحت تعقیب" (2008) (که درباره فراماسونری تهاجمی و تروریستی امروز ساخته بود) و ادوارد زوییک در فیلم Defiance""(2008) (که گروهی جنگجوی یهودی متشکل در دسته های پارتیزانی را علیه آلمان هیتلری نشان می داد) تصویری جدید از یهودیان ارائه داد که برخلاف آن تصویر همیشگی ، دیگر جماعتی مظلوم و آرام و صلح طلب جلوه نمی کردند بلکه تروریست، جنگ طلب و بسیار خشن به نظر می رسیدند. خشونت و تروری که گویا علیه ظلم و ستم طرف مقابل اعمال می شود. به نظر می آید که این نوع تصویر ، کاملا با آنچه امروز و در واقعیت از این جماعت با عنوان صهیونیسم مشاهده می کنیم، سازگار است. تصویر ترور و وحشت جهت تسخیر جهان وبرقراری حکومت جهانی در فیلم "تحت تعقیب" همان هدف و آرمانی معرفی شده که قرن هاست از سوی صهیونیسم دنبال می شود یا ارائه شکل و شمایل دسته ای تروریستی در فیلم "Defiance" ، نمایشی سینمایی از گروههای تروریستی ایرگون و هاگانا به نظر می رسد که جنایتشان در تاریخ بشریت علیه ملت فلسطین به ثبت رسیده است و یا نشان دادن صورتی بیرحم و نژادپرستانه با نهایت خشونت در فیلم "حرامزاده های لعنتی" آنچنان که گروهبان آلدو رین در همان سخنرانی ابتدای اپیزود دوم فیلم برای دسته اش توضیح می دهد ، شباهت غریبی با فتاوی برخی خاخام های صهیونیست در جنگ غزه دارد که گفتند و نوشتند. همین ماجرای هلوکاست باعث شد تا بسیاری از فیلمسازان حتی به ظاهر عصیانگر سینمای آمریکا مثل تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی") به وادی ساخت فیلم ایدئولوژیک کشانده شوند یا تامس هریس و تهیه کننده اش دینو دولارنتیس ایتالیایی هم در فیلم "طلوع هانیبال"(2007) پیش زمینه داستان هانیبال لکتر فیلم های "سکوت بره ها" و "هانیبال" و "اژدهای سرخ" را به قضیه هلوکاست در آلمان کشاندند به این شرح که هانیبال ، پسر بچه ای یهودی بوده و قتل عام خانواده اش را توسط آلمان های هیتلری نظاره کرده و در جوانی و بزرگسالی به فکر انتقام وحشیانه از کسانی افتاده که در هلوکاست دخالت داشته اند. پس به مثله کردن آدم ها و خوردنشان روی آورده است! در این دهه جنگ های صلیبی ( به عنوان ایدئولوژیک ترین جنگ های غرب صهیونی علیه اسلام) بارها و بارها در کادر دوربین فیلمسازان هالیوود قرار گرفت ، از "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود"(2009) ریدلی اسکات تا "فصل جادوگری" ( دامینیک سنا-2010) . در طول یک دهه اخیر ، فیلم های متعددی برپرده سینماهای دنیا رفت (چه در جشنواره ها و چه براکران عمومی) که بر طبل تفاهم مابین اسراییلی ها ( نه یهودی ها) و فلسطینی ها می کوبید. جشنواره فیلم کن ، فستیوال فیلم نیویورک، جشنواره فیلم استرالیا و ... و بالاخره مراسم اسکار برای اولین بار میزبان و تحسین گر فیلم هایی شدند که برای آوارگی و تحقیر نیم قرنی مردم فلسطین دل می سوزاندند، به مبارزه شان حق می دادند، عملیات نظامی اسراییل را محکوم و یا لااقل سرزنش می کردند و طالب زندگی مسالمت آمیز بین فلسطینی ها و اسراییلی ها بودند. از سینماگران مشهور صهیونیست مانند استیون اسپیلبرگ که با فیلم "مونیخ"(2005) در زمره سازندگان این گونه فیلم ها قرار گرفت تا آموس گیتای اسراییلی با فیلم "منطقه آزاد" که دغدغه های فلسطینی ها و اسراییلی ها را برای یک زندگی صلح آمیز ، مشترک نشان داد و تا هانی ابواسد که با "اینک بهشت" برای نخستین بار یک فیلم فلسطینی را در سال 2006 نامزد دریافت جایزه اسکار نمود. هیچیک از فیلم هایی که ناگهان در این دهه به دلسوزی از ملت فلسطین برروی پرده رفتند، به ریشه های معضل فلسطینی ها نپرداخته و بدون بررسی اساس مناقشه نیم قرنی خاورمیانه و موجودیت نامشوع رژیم صهیونیستی ، دعوت به تفاهم می کردند. اسپیلبرگ در فیلم "مونیخ" تنبیه عاملین عملیات سپتامبر سیاه را که با تشکیل یک گروه تروریستی اسراییلی از سوی گلدامایر (نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی) صورت گرفت را مورد انتقاد قرار داده و هر دو ملت فلسطین و اسراییل را هم تراز هم ، قربانی مخاصمات سرانشان نشان می داد . او عمدا اشاره ای به اصل قضیه نداشت که از اشغال رومی وار سرزمین فلسطین توسط گروههای تروریستی صهیونیستی و تشکیل دولت اسراییل نشات گرفته بود. آموس گیتای هم که توسط رسانه ها یک فیلمساز یهودی روشنفکر معرفی شده ، در هر دو فیلم به اصطلاح ساختار شکنانه اش یعنی "منطقه آزاد" و "قربانی" ، معضل را عدم تفاهم و زندگی مسالمت آمیز دو ملت القاء می کرد. به نظر می آید در شرایطی که شماره معکوس نابودی رژیم صهیونیستی به نقاط تعیین کننده اش رسیده ، القاء صلح بین اسراییل و فلسطینیان از جمله طرح های کانون های صهیونی بوده که تنها از طریق سینما می توانسته به افکار عمومی تزریق گردد. از طرف دیگر در این میان همچنان تولید و نمایش آثاری که محورهای اندیشه و تفکر ایدئولوژی آمریکایی یعنی اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن (لیبرال سرمایه داری) را در ژانرهای مختلف تبلیغ می کردند ، بیشتر در دستور کار کمپانی ها قرار گرفت. آثار و فیلم هایی که شاید در نگاه اول به نظر نمی آمد پیام یا ایده ای را انتقال می دهند. سعی شد اینگونه آثار با پروپاگاندا در مراسم اسکار و گلدن گلوب و مانند آن در بوق های تبلیغاتی بنگاههای رسانه ای قرار گیرند که در تیول همان کانون هایی بود که کمپانی های فیلمسازی را اداره می کردند و کارخانه های تسلیحاتی و شرکت های اقتصادی و احزاب سیاسی و ...و بالاخره تینک تانک های استراتژیست را. در همین مراسم اسکار سال گذشته 3 فیلم " استخوان زمستانی "(دبرا گرانیک) و "127 ساعت" ( دنی بویل) و "سوراخ خرگوش" (جان کامرون میچل) در همین گروه آثار می گنجید. این رسوخ اندیشه های اومانیستی در سینمای هالیوود دهه اخیر بدانگونه بود که حتی آثار معروف به سینمای معناگرا نیز ماهیت سکولاریستی به خود گرفتند که از آن جمله می توان به فیلم "آخرت"( کلینت ایستوود-2010) اشاره کرد که حتی ارتباط با عالم برزخ نیز از طریق نوعی دستکاری بشری ایجاد شده و البته عالم برزخی که در آن نشانی از خدا نیست! چنین فضایی را در فیلم "زیبا" (آلخاندرو گونزالس ایناریتو -2010)نیز می توان دید ، همچنانکه در فیلم معروف دیگرش یعنی "21 گرم" (2003) نیز نگاهی مادی و سکولار نسبت به مرگ و روح ادمی وجود داشت. نکته قابل ذکر اینکه سایر فیلم های کاندیدای اسکار نیز به شدت از وجه ایدئولوژیک برخوردار بوده و هستند؛ فی المثل در این دهه ، در هر دوره مراسم اسکار شاهد کاندیداتوری حداقل یک فیلم همجنس گرایانه در میان نامزدهای اصلی بوده ایم. این کاندیدا در سال 2006 ، فیلم "کوهستان بروکبک"( انگ لی) بود و در سال 2008 "میلک"(گاس ون سنت) ، در سال 2009 فیلم "پرشس" ( لی دانیلز) و در سال 2010 فیلم "بچه ها همه خوبند"(لیزا کولودنکو). (10) جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند. آش آن قدر شور بود که هنگام برگزاری مراسم اسکار ، وقتی نوبت به اهدای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد رسید ، استیو مارتین(یکی از مجریان مراسم) برای معرفی یکی از کاندیداها به نام کریستوفر والتز ( که نقش یک افسر آلمان نازی را در تازه ترین فیلم کویینتین تارانتینو به نام "حرامزاده های لعنتی" بازی کرده بود) گفت :" کریس در فیلم "حرامزاده های لعنتی " برای شکار ، در به در به دنبال یهودیان بود و از اینکه کمتر آنها را پیدا می کرد ، دچار افسردگی روحی شده بود!". استیو مارتین سپس به شوخی دستانش را رو به سالن و حاضرین در آن ( که همگی از بازیگران و عوامل و دست اندرکاران هالیوود بودند) باز کرد و گفت "...کریس..." به این معنی که بفرما این هم جماعتی از یهودیان که دنبالشان می گشتی!! در این لحظه دوربین به سرعت چهره برادران کوئن (که در سالن نشسته بودند) را نشان داد !!!
اما در میان این غوغای ایدئولوژیک هالیوود ، سینماگران ناسازگار، محلی از اعراب پیدا نکردند و به راحتی حذف شدند. مثل براین دی پالما که یکی از 5 غول بنیانگذار هالیوود نوین در اوایل دهه 70 میلادی ( به همراه استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا) بود. اما وی پس از ساختن فیلم هایی همچون "کوکب سیاه(2006) درباره فساد ریشه ها و تاریخ هالیوود و همچنین(2007) "Reducted" درمورد جنایات آمریکا در عراق ، به طور کامل از هالیوود رانده شد ، یا میلوش فورمن که تا کنون با 2 فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته"(1975) و "آمادئوس"(1983) اسکار های بسیاری از آکادمی دریافت کرده ، وقتی فیلم "اشباح گویا"(2006) را در مذمت برخی مبارزان انقلاب کبیر فرانسه و تئوری ماسونی آن که در انقلاب آمریکا نیز مورد استفاده قرار گرفت و همچنین تشبیه شرایط امروز ایالات متحده با فرصت طلبی برخی انقلابیون آن دوران ساخت، دیگر نتوانست در میان استودیوهای هالیوود و در مافیای تولید و پخش آن جایی پیدا نماید و پس از سالها به میهنش یعنی چک تبعید گردید. دهه نخست از هزاره سوم میلادی برای سینمای جهان به خصوص سینمای غرب و به ویژه سینمای آمریکا و هالیوود دهه برافتادن پرده ها بود که در طی سالها و دهه ها ، این سینما را در زیر لایه های "سرگرمی" و "هنر برای هنر" و "تجارت و اقتصاد" پنهان ساخته بودند. به نظر می رسد دیگر امروز نیازی به هوش سرشار نداشته باشد تا دریابیم، سرمایه دارانی که پول های خود را صرف ساخت سلاح های کشتار جمعی برای قتل عام ملت ها می کنند ، زرسالارانی که با بلیعدن 80 درصد از ثروت جهان ، 80 درصد از مردم دنیا را زیر خط فقر نگاه داشته اند و امپریالیست هایی که برای تصاحب سرزمین ها و ثروت دیگران ، همه انسانیت و شرافت و نشانه های بشری را کنار نهاده اند ، برای سرگرم ساختن و پر کردن اوقات فراغت همان مردم و ملت ها و خدمت به آن سرزمین ها ، پول خرج نمی کنند!
منبع: مستغاثی دات کام يكشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش سوم) به بهانه آغاز سال نو مسیحی ایرانیوم و تئوری توطئه
سینمای ایدئولوژیک غرب تقریبا از همان لحظات پاگرفتن (از آنجا که از یک ایدئولوژی شرک آمیز و نژادپرستانه سلطه طلب، تغذیه می شد) تعارض و عناد خویش را با اسلام و مسلمانان نشان داد. از همان ابتدا در سینمای غرب، مسلمانان در کسوت عرب یا غیر عرب ، افرادی شرور و خبیث و شارلاتان و یا حتی بی سر و پا و در خوش بینانه ترین نگاه، مضحکه آمیز و مسخره نمایش داده شدند. شاید کمتر کسی فیلم "رقص هفت زن محجبه" ادیسون در سال 1897 (یعنی دو سال پس از پدید آمدن رسمی سینما) را دیده باشد یا از فیلم "عرب مسخره" (ژرژ میلیس) در همان سال چیزی شنیده باشد و یا اسم فیلم "آواز موذن"(فیلیکس مگیش – 1905) به گوشش خورده باشد اما حتی اگر نسخه صامت دزد بغداد ( رائول والش-1924) را ندیده باشد، قطعا صحنه هایی از "دزد بغداد" ساخته مایکل پاول و امریک پرسبرگر و تولید رنگی 1940 را مشاهده کرده که چگونه مسلمانان در این فیلم (به خصوص وزیری به نام جعفر)، افردی پاپتی و خبیث و حتی شیطان صفت تصویر می شوند که بهترین شان یعنی همان سابو(دزد بغداد)در اصل فردی است که با دله دزدی و شامورتی بازی زندگی می گذراند! چنین کاراکتری را در بسیاری از آثار سینمای غرب اعم از فیلم و کارتون طی این نزدیک به 115 سال تاریخ سینما ، به کررات می توان مشاهده کرد، از فیلم های سندباد گرفته تا علاءالدین و علی بابا و تا همین فیلم اخیر مایک نیوئل برگرفته از بازی "شاهزاده پارس" که با نام "ماسه های زمان" در سال 2010 ساخته و اکران شد. فیلمی که علاوه بر مایه های ضد اسلامی و جدا کردن ایرانیان از وجه اعتقادی شان ، از جنبه های قوی آخرالزمانی نیز برخوردار بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی رویکرد پیچیدهتری در فیلمهای هالیوودی به وجود آمد و در واقع بسیاری از فیلمهای هیولا محور دهه80 بازتاب ترسهای غرب از اسلام بود که به شکل فیلم درآمد. حتی جنس این فیلمهای هیولایی نیز متفاوت با سایر آثاری از این دست به نظر می آمد که در دهههای قبل تولید میشدند. از شاخصترین این آثار میتوان به سری فیلم های "بیگانه" اشاره کرد. هیولای بیگانه، هیولایی باستانی بود که از مکانی ناشناخته میآمد، در مغز رخنه میکرد و سپس به دل انسانها میرفت و میزبان خود را میکشت. در دهه 90 صراحت آشکارتری در لحن هالیوود نسبت به مسلمانان به وجود آمد و هیولاهای دهه 80 بدل به تروریستهای مسلمانی شدند که نابودی جوامع غربی را نشانه رفته بودند. فیلمی همچون "دروغ های حقیقی" جیمز کامرون در سال 1994 از جمله همین آثار بود. این نگاه بعد از سال 2000 رویکردی آخرالزمانی به خود گرفت و در فیلمهای بسیاری نبرد نهایی اسلام و غرب به تصویر کشیده شد. حتی در دوره اخیر در رجعتی به آثار تاریخی و موضوعاتی که در دهههای گذشته در لفافه مطرح میشد، دوباره به صورتی صریح مطرح شدند و همین موارد نشانگر آن است که ضدیت با اسلام موجی دیرپا در سینما بوده و تکثر فیلمهای ضد اسلامی، مساله اتفاقی بودن ساخت این آثار را منتفی می سازد. در دوران پس از 11 سپتامبر و در دهه نخست از هزاره سوم میلادی در این باب ، دیگر آش آنقدر شور شد که گویا خان هم فهمید، به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در سال 2008 در بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت : "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..." در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد. در همین مسیر فیلم هایی همچون (Crossing Over" (2009" ساخته وین کریمر و محصول فرانک مارشال برای کمپانی واینشتاین یا "سنگسار ثریا" (سیروس نورسته – 2008) و یا پرسپولیس ( مرجان ساتراپی-2007) که کاتلین کندی صهیونیست آن را تهیه کرده بود را می توان مثال زد که در همه آنها یک نکته مشترک به نظر آمد، این که قوانین و اعتقادات و باورهای اسلامی باعث تحمیل شرایطی به ایرانیان گشت که آنها را از همه دنیا عقب و منزوی نگاه داشت. برهمین اساس می توان گفت که در واقع قضیه ایران هراسی اخیر در آثار سینمای هالیوود جز به دلیل اسلامیت ایران و اینکه امروز به عنوان ام القری جهان اسلام قلمدار می شود ، نیست. آنچه که در مستند "ایرانیوم"(الکس ترایمن-2010) به وضوح و روشنی در قاب دوربین قرار می گیرد. در این فیلم مستند که توسط موسسه صهیونیستی کلاریون و با حمایت نئو محافظه کاران آمریکا ( همان اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست) تولید شده ، در 11 اپیزود( به نام های : یک انقلاب، یک جمهوری اسلامی ، 30 سال ترور ، یک رژیم بی رحم ، افزایش قدرت ، ایران هسته ای ، دنیا در معرض تهدید ، فشار دادن دکمه ، 30 سال شکست ، متوقف کردن نظام و انقلابی جدید) تمام اتهامات بی پایه ای که غرب و آمریکا طی 32 سال پس از پیروزی انقلاب علیه ایران تکرار کرده اند را بازخوانی کرده و براساس یک سری تبلیغات روانی ، ایران را مسئول تمام فجایع و حوادث 3 دهه اخیر در خاورمیانه معرفی می کند. اتهاماتی مانند حمایت از تروریسم ، تقویت گروههای تروریستی در لبنان و فلسطین ، طراحی برنامه هسته ای برضد کشورهای منطقه و برعلیه صلح جهانی، شرکت در بمب گذاری های سالهای پیشین علیه نیروهای آمریکایی در لبنان و ...که همه اینها باعث می شود تا ایران را به عنوان تهدیدگر صلح جهانی معرفی نموده و تنها راه مقابله با این تهدید را حمله نظامی بدانند! ( در واقع تمامی اتهامات یاد شده برای سرپوش گذاردن بر موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی ، حضور سلطه طلبانه آمریکا و اعوان و انصارش در منطقه ، تروریسم دولتی که توسط اسراییل به دنیا تحمیل شده و نسل بشر را در مخاطره افکنده و همچنین نقشه های شوم و مهلکی است که کانون های صهیونی برای آینده بشریت طراحی نموده اند.) اما نکته مهم اینجاست که در مستند"ایرانیوم" که در آن صهیونیست هایی همچون جان بولتون و مایکل لدین و جیمز وولزی و کنت تیمرمن به عنوان کارشناس اظهار نظر می کنند ، علت همه اتهامات یاد شده را به خاطر حاکمیت ایدئولوژی اسلام بر ایران تحلیل می کنند. از نظر سازندگان فیلم "ایرانیوم" در واقع این انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است که به عنوان دشمن اصلی کانون های صهیونی، ایران را (که زمانی به عنوان ژاندارم منطقه خاورمیانه در حد یک نوکر برنامه هایشان را عملی می ساخت) اینک از حیطه قدرتشان خارج کرده و به صورت پایگاهی برای آزادیخواهان و استقلال طلبان و همه مخالفان سلطه گری آنها درآورده است. پس در اینجا ایران هراسی به عنوان زیر محموعه ای از اسلام هراسی در می آید. اما آثار ضد اسلامی و اسلام هراسانه در انواع و اقسام فیلم های سینمای غرب از سال 2001 به بعد ، بیشتر در قالب همان دو جریان اصلی سینمای آخرالزمانی و سینمای جنگ و اشغال قرار گرفته و مطرح شدند. از شکنجه گر و تروریست نشان دادن مسلمانان در فیلم هایی مانند "قلمرو" ( پیتر برگ-2007) و "مجموعه دروغ ها" (ریدلی اسکات- 2008) و "سیریانا" (استیون گیگن-2005) و "محفظه رنج" ( کاترین بیگلو-2009) و ...گرفته تا فیلم "ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین"( استیون اسپیلبرگ – 2008) که نیم نگاهی به سمت دنیای اسلام داشت و در آن حکایت 12 مجسمه را به تصویر می کشید که یکی از آنها سر نداشت(همان جمجمه بلورین) و اگر آن سر برروی پیکرش قرار می گرفت ، بیدار شده و شرایط آخرالزمانی شکل می گرفت. اما از اواسط دهه 2000 ، دکترین تینک تانک های آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های انقلاب اسلامی ، برای تقویت یک نوع اسلام میانه به هالیوود نیز راه یافت و سعی شد که در فیلم های ضد اسلامی ، همه اسلام و مسلمانان محکوم نشوند و نوعی اسلام میانه که اولا کاری با منافع نامشروع آمریکا در منطقه خاورمیانه نداشته و ثانیا به استراتژی سلطه گرانه ایالات متحده کمک می کند در این دسته از فیلم ها برجسته شود و در مقابل اسلامی که در تضاد با لشکرکشی و استعمارگری آمریکا قرار می گیرد و در یک کلام عدالت طلب و ظلم ستیز است (در یک کلام شیعیان و طرفداران انقلاب اسلامی و امام خمینی رحمه الله علیه)، با نقاب خشونت طلب و تروریست نمایش داده شود. از همین رو مثلا در فیلم "قلمرو"(پیتربرگ) شاهدیم که در مقابل تروریست های مسلمان ، رییس پلیس هم یک مسلمان است که با نظامیان آمریکایی در یافتن و دستگیری و سرکوب تروریست ها همکاری می نماید یا در فیلم "مجموعه دروغ ها" ( ریدلی اسکات) در مقابل مسلمانان تروریستی که از قضا مسئولشان ، به ردای روحانیون شیعه ملبس است و آیات قرآن را برای شکنجه مامور CIA قرائت می کند ، دخترمسلمان فلسطینی ایرانی با ماموران امنیتی اردن و CIA همکاری می نماید. صریح ترین نمایش سینمای غرب از این دکترین را در فیلم "من خان هستم" (کارن جوهر-2010) می بینیم که خان ، شخصیت اصلی مسلمان فیلم که بسیار مهربان و مردم دار نشان می دهد و با دختری هندو ازدواج کرده در واقع یک منگول است و با مسلمانانی که در آمریکا با نظام تبعیض گرایانه و نژادپرستانه ایالات متحده ناسازگار هستند ، مخالف است. او وقت بسیاری گذاشته که به رییس جمهور آمریکا بگوید، یک تروریست نیست! و طرفدار صلح و سازش با سیستم سلطه گر جهانی است!! تازه ترین فیلم ضد اسلامی به نام غیر قابل تصور یا Unthinkable (گرگور جردن-2010) خواسته های به حق ملل مسلمان را در قالب درخواست های تروریست مسلمانی قرار می دهد که 3 عدد بمب اتمی را در نقاط مختلف آمریکا کار گذارده است . جردن براساس فیلمنامه ای از پیتر وودوارد که مجموعه فیلم های آخرالزمانی "بابل 5" و قسمت دوم فیلم فراماسونری "گنجینه ملی" و همچنین اثری تحریف گرانه در پروپاگاندای استقلال آمریکا به نام "میهن پرست" را نوشته ، اثری را جلوی دوربین برده که در آن وحشیانه ترین و غیرانسانی ترین شکنجه های قرون وسطایی علیه مسلمانان مجاز شمرده می شود و فضای فیلم به گونه ای پیش می رود که مخاطب را نوعی دچار جراحی روح کرده به شکلی که ددمنشانه ترین اعمال را علیه مسلمان یاد شده می پذیرد و حتی از ته دل درخواست می نماید. نکته جالب اینکه در این فیلم تروریست مسلمان ، هویت آمریکایی دارد و بارها براین هویت تاکید می کند که یک شهروند آمریکایی است! یعنی اینکه با این نگرش باردیگر مشخص می شود که هدف اصلی ، کانون های سلطه گر جهانی از ایجاد هراس و وحشت در جامعه بشری و غوغا درباره خطرات تهدیدگری که گویا صلح بین المللی را به خطر انداخته اند ، جز اسلام و شیعه نیست که در واقع قرن هاست مطامع شیطانی امپریالیست ها را به خطر انداخته است.
تئوری توطئه
مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory Conspiracy) از جمله ابعاد ایدئولوژیک سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. (7) از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون در سال 1997 گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد. در واقع نخستین جوایز اسکار پس از 11 سپتامبر 2001 ، تجلیل از فیلمی به نام "یک ذهن زیبا" ( ران هاوارد-2001) بود که مفهوم تئوری توطئه را در شکلی سادیستیک و مازوخیستی نشان می داد. فیلم که داستان واقعی زندگی جان نش ، ریاضیدان معروف آمریکایی بود، او را همواره در این توهم نشان می داد که از سوی نیروهای اطلاعاتی امنیتی محافظت می شود تا جاسوسان دشمن نتوانند اطلاعات وی را به سرقت ببرند. بعد از آن، بخش قابل توجهی از فیلم های مهم دهه نخست هزاره سوم میلادی به این گونه آثار اختصاص داشت که مروج تئوری توطئه بودند و باور به طرح های استعماری و امپریالیستی را به سخره و مضحکه گرفتند. فیلم هایی مانند "بعد از خواندن،بسوزان"(برادران کوئن -2008) که جاسوسی و رد و بدل شدن اطلاعات در جنگ سرد را به سخره می گرفت و "شاتر آیلند"(مارتین اسکورسیزی-2010) که همه ماجرای فرار یک بیمار روانی خطرناک از تیمارستانی در جزیره شاتر و همچنین برعهده گرفتن تحقیقات آن را ناشی از توهمات یکی از همان بیماران نشان می داد.
جنگ نرم
در تاریخ معاصر ، پیشینه جنگ نرم به دوران جنگ سرد پس از پایان جنگ دوم جهانی می رسد ، دورانی که دو قطب سلطه جهانی(یعنی کاپیتالیسم و سوسیالیسم) سعی داشتند با امکانات فرهنگی اعم از کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی و علم و ...ایدئولوژی خود را در اردوگاه طرف مقابل ترویج کنند و زمینه را برای سلطه سیاسی/نظامی خویش فراهم آورند. با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم ، این جنگ نرم بلوک غرب و به طور مشخص ناتوی فرهنگی متوجه جهان اسلام و به ویژه ام القری آن یعنی کشور ایران شد. اگرچه سابقه جنگ نرم در تاریخ به حرکت فرهنگی پیامبران الهی به خصوص حضرت رسول اکرم (ص) می رسد که از همان لحظه آشکار شدن دعوت الهی شان در مکه ، جنگ نرم خود را علیه سپاه شرک و کفر آغاز کردند ، جنگ نرمی که اینک پس از گذشت بیش از 1400 سال همچنان در زمان غیبت کبری حضرت ولی عصر ( عج) با قوت و قدرت بیشتری علیه اردوی شیطان بزرگ و اعوان و انصارش پیش می رود. امروز همه کارشناسان تاریخ متفق القول هستند که پیروزی انقلاب اسلامی حاصل مبارزه فرهنگی و جنگ نرمی بود که حضرت امام خمینی ( ره) در طول بیش از 20 سال علیه نظام طاغوت و حامیان بین المللی اش به یاری خداوند و همراهی ملت ایران انجام دادند و در واقع آنچه که در طی این قرن ها و سالها، جبهه کفر انجام داده و می دهد، دفاع ناگزیر در برابر آن جنگ نرم 1400 ساله است. اما بنا به اعتراف خود نظریه پردازان و کارشناسان غربی(همچون فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون)جبهه غرب نیز با مهندسی معکوس نسبت به نقاط قوت اسلام و انقلاب و راه امام و همچنین تحلیل شکست های نظامی در جبهه های مختلف ، پاتک خود را در همان جبهه فرهنگی و با اتخاذ استراتژی جنگ نرم انجام داده است. جنگ نرم امروز غرب صلیبی/صهیونی به طور مشخص علیه جبهه اسلام سازماندهی شده که با نیروی الهی، به طور شگفت انگیزی در حال تسخیر اذهان و افکار جهانیان است. ورود به هزاره جدید، جنگ نرم یادشده را جدی تر ساخت. "واینشتاین" مسئول یکی از اندیشکده های تعیین کننده سیاست های ایالات متحده به نام NED در سخنرانی خویش در سال 1995 گفت که اینک به بزنگاه برخورد اندیشه های رسیده ایم و روا نیست که در چنین موقعیت خطیری میدان را به دشمن واگذاریم. در همین جهت بود که سینمای هالیوود نیز به طور جدی در سالهای پس از 11 سپتامبر وارد میدان گردید و در فیلم های متعدد ، به خصوصیات و مزایای جنگ نرم پرداخت. مثلا در فیلم "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) علل شکست آمریکا در افغانستان در برابر گروهی که بنیادگرایان اسلامی می خوانندشان در عدم تاسیس مدرسه هایی ذکر می شود که قرار بود فرهنگ آمریکایی را به بچه های افغان تدریس کنند. در حالی که به حای آنها این بنیادگراهای اسلامی بودند که به طور سنتی بچه های افغان را به مدارس خود کشانده و علیرغم حضور نظامی آمریکا ، فکر وذهن آنها را در اختیار گرفتند. این نمونه ای از نمایش برتری جنگ نرم نسبت به جنگ سخت در جبهه های نظامی در یکی از فیلم های اخیر هالیوود بود. همچنین در فیلم "کاندیدای منچوری" ( جاناتان دمی-2004) که بازسازی نسخه 1960 جان فرانکن هایمر بود ، یکی از سربازان اسیر در جنگ اول خلیج فارس که توسط کمپانی چند ملیتی منچورین گلوبال شستشوی مغزی شده و با جمله ای خاص به طور کامل در اختیار دستورات روسای آن کمپانی قرار می گرفت به معاون اولی یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری می رسد تا پس از انتخاب او، با ترورش به عنوان رییس جمهوری وارد کاخ سفید شده و مدیریت ایالات متحده را در اختیار کمپانی یادشده قرار دهد. این یکی از معمول ترین شیوه های اعمال جنگ نرم برای قراردادن مهره های خود فروخته در نقاط حساس جبهه مقابل است که لزوما هم با شستشوی مغزی همراه نیست. یا در کارتون "ماداگاسکار2: فرار به آفریقا" (2008) وقتی 4 حیوان فراری باغ وحش نیویورک به مکان تولد الکس همان شیر نمایشی می روند، الکس نمی تواند بنا به خواست والدین خود ، شجاعت و جنگندگی دربرابر رقبا و دشمنان نشان دهد چراکه در باغ وحش نیویورک تنها رقص و نمایش یاد گرفته است. اما با همین رقص و نمایش می تواند به نوعی آنها را مغلوب ساخته و موجب سرافرازی والدین خود شود! شیوه های مختلف جنگ نرم درفیلم های اخیرترخصوصا Inception(کریستوفر نولان-2010) و"سخنرانی پادشاه" (تام هوپر-2010) برنده جوایز اصلی اسکار امسال واضح تر می نمایاند و این نشانه توجه عمیق تر صاحبان استودیوهای فیلمسازی در آمریکا به این مقوله حساس دنیای امروز است. مثلا سازندگان فیلم "سخنرانی پادشاه" ، همه ماجرای جرج پنجم و جرج ششم را به ورطه نطق و صحبت کردن و قضیه یک سخنرانی تاریخی کشاندند. این در حالی است که در دوران سلطنت 26 ساله جرج پنجم (خصوصا 11 سال پایانی اش که در این فیلم به تصویر کشیده می شود) و همچنین 16 سال پادشاهی جرج ششم ، دهها واقعه و حادثه قابل ذکر اتفاق افتاده که هر یک می توانست بخشی از فیلمی درباره این دو پادشاه را دربربگیرد. اما تام هوپر(کارگردان) و دیوید سیدلر(فیلمنامه نویس) و برادران واینشتاین (تهیه کننده) عمدا برروی نحوه بیان و سخنرانی پادشاه و تاثیر آن در وقایع سیاسی و تاریخی زوم کرده و نقطه اوج فیلم را سخنرانی سوم سپتامبر 1939 جرج ششم قرار داده اند. شاید کلید این توجه را بتوان در صحنه ای یافت که جرج پنجم در مقام پادشاه مشغول تمرین دادن پسر کوچکترش ، برتی یا همان پرنس آلبرت برای سخنرانی است . وی در این صحنه به برتی می گوید : "...در گذشته همه کاری که یک پادشاه بایستی انجام می داد این بود که در یونیفرم خودش قابل احترام به نظر برسد و خودش را روی اسب به گونه ای نگه دارد که نیفتد. اما امروز ما بایستی با گفتار و سخنرانی به خانه های مردم تهاجم کنیم و خودمان را در اذهانشان قرار دهیم. یعنی این خانواده به پایه ترین و بنیادی ترین وجه هر پدیده ای باید برسد. ما باید بازیگر بشویم..." به نظر می آید این سخن واضح جرج پنجم، لب مطلبی باشد که در فیلم "سخنرانی پادشاه" مورد نظر سازندگان آن بوده است. یعنی به زبان ساده، دیگر حکومت کردن با صرف تکیه زدن به تخت (یعنی نمایش سیاسی) برمردم میسر نیست بلکه بایستی با گفتار و سخنرانی درون خانه های مردم نفوذ کرد! (8) این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف " تعریف می شود. این نوع نگرش ویژه به جنگ نرم باعث شد تا فیلم های آخرالزمانی ، خصوصا آنها که مستقیما به جنگ آخرالزمان می پردازند ، به موضوع جنگ نرم ، توجه ویژه ای نشان دهند ، مثلا در فیلم "کتاب ایلای" همه جدال و جنگ ها برای دستیابی به کتابی( به نام انجیل شاه جیمز ) است که می تواند دنیا را نجات دهد ، در عین اینکه با بدست آوردن آن هرگروهی(حتی بدمن ها)می توانند مردم را جذب خویش نمایند. در فیلم "فصل جادوگری" (دامینیک سنا-2010) نیز نبرد با شیطان بوسیله یک کتاب منسوب به حضرت سلیمان صورت می پذیرد.
سینمای شبه عرفانی یا معناگرا حضور فرقه های شبه عرفانی نوپدید از طرق مختلف از جمله رسانه های گوناگون و به ویژه سینما در دهه 2000 میلادی شکل و شمایل تازه ای یافت و خیل فیلم هایی که این گونه فرقه ها و معنویت های کاذب را به عنوان آرام بخش و تسکین دهنده بشر امروز معرفی می نمودند برپرده سینماها نقش بست. فیلم های به روال آثار هالیوود غالبا با ظاهر سرگرمی و ساختاری جذاب که اکثرا هم توسط فیلمسازان معروف ساخته می شد، فیلمسازانی که تا آن موقع به سینماگر مولف یا جریان ساز معروف بودند. اگرچه ریشه اینگونه آثار را حتی در دهه 80 هم می شد در برخی فیلم های تولیدی هالیوود جستجو کرد که از آن جمله می توان به فیلم "دورز" (Doors) ساخته الیور استون اشاره کرد که به گرایشات انحرافی جیم موریسون ، یکی از اعضای گروه موسیقی "دورز" می پرداخت. الیور استون در سال 1994 نیز در فیلم "قاتلین بالفطره" به تبلیغ نوعی عرفان سرخپوستی پرداخت که در دنیای مالیخولیایی فیلم ، تنها امکان قرار و آرامش دو جوان عاصی از جهان آشفته امروز به نام میکی و مالوری نشان داده شده بود. این نوع نگاه در همان دهه 90 در فیلم "دود مقدس" ساخته جین کمپیون(که با فیلم "پیانو" در عالم سینما مطرح شد و تا پای دریافت بهترین فیلم مراسم اسکار هم رسید) نیز نمایش داده شد. ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.(9) از همین رو پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از فیلمسازان متفاوت و از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "بودای کوچک" برناردو برتولوچی در سال 1994 و "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت روز در تبت" ژان ژاک آنو در سال 1997) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد. رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود. نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند. از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند. آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000)، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002)، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛ "آخرین سامورایی"(ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت. فیلم "راه جنگجو"(2010) نیز از آخرین فیلم هایی است در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد. در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 جلوی دوربین ببرد.
همچنین فیلم هایی که نوعی توانایی های متافیزیکی بشری را برای مصارف مادی در کادر دوربین قرار می دادندمانند "مظنون صفر"( ای الیاس مرهیژ-2004) یا "مردانی که به بزها خیره می شوند"(گرند هسلوف-2009). تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.
ادامه دارد... -------------------------------------------------------------------------------------------- پانوشته:
7- سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه پرداز دنیای غرب است که مفهومی بهنام "توهّم توطئه" را به حربهای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسههای الیگارشی سلطه گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر اینگونه نگرشها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می کند: "...هرچه در اجتماع اتفاق میافتد نتایج مستقیم نقشههایی است که افراد یا گروههای نیرومند طرحریزی کردهاند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونهای ابتدایی از خرافه است. کهنتر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافههای دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئههای آنها مسئول تقلبات جنگهای تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریشسفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایهداران یا استعمارگران گرفته است..." پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بینالمللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریشسفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند! مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. بهعبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایههای پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصهای که از آن با عنوان فراسیاست Para politics یاد میشود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم میزند به سطحینگری و تناقضات جدّی وادار میکند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است. در دهه 1960 میلادی، دائرةالمعارف بینالمللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم بهعنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود: "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظامهای سیاسی ، مبهم ساخته است..." مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرةالمعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم میزنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را ترسیم میکنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرتهای بزرگ است، ردیف میکنند و از مصادیق "توهّم توطئه" میشمرند. در واقع نظریهپردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را میساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامهنگار آمریکایی، فعالترین نویسندهای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد: "دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا میشود و از کجا سر در میآورد" (1997). دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظهکار حامی سیاستهای دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجستهترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته میشود و بهخاطر تبلیغاتش علیه جامعه عربتبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد. بهنوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سالهای اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشتساز در تاریخ بهنام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده میگیرند و توجه نمیکنند که پدیدههایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیتهای عینی و تلخ سدههای اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسلکشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش میگیرند. 8- این ساده ترین معنی برای پدیده ای است که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت: "...ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز، از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..." یعنی در حقیقت فیلم "سخنرانی پادشاه" به نوعی برجنگ نرم به عنوان اصلی ترین ابزار نظام سلطه جهانی در حاکمیت بر دیگر سرزمین ها و ملل و همچنین پیش زمینه لشکرکشی نظامی تاکید دارد. جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "در تشریح جنگ نرم می نویسد: "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..." 9- سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است. از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند. به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب،شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند. طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.
منبع: مستغاثی دات کام سه شنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
«مرد» از دیدگاه فمینیسم سه شنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
مبانی عقیدتی چهارشنبه, ۰۷ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش دوم)
هنوز زمان زیادی از آغاز قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی نگذشته بود که در یازدهمین روز از نهمین ماه سال 2001 حادثه ای در نیویورک اتفاق افتاد که گویی همه آنچه در فیلم های آخرالزمانی تا آن هنگام تصویر شده بود را عینیت می بخشید. گویی عملیات تروریستی فیلم هایی همچون "محاصره" ( ادوارد زوییک-1998) و"جاده ارلینگتن" (مارک پلینگتن-1999) تحقق عینی پیدا کرده بود ، انگار پیش بینی های فیلم "مردی که فردا را می دید" (رابرت ژونه-1981) درباره پیش گویی های نوسترآداموس جامه عمل می پوشانید. فیلمی که 2 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی بر روی پرده رفت و در آن به وضوح نشان داده می شد که موشک مسلمانان ، برج های دوقلوی نیویورکی را به دو نیم می سازد!! به جز این ها طی سالهای پیش از 2001 ، حداقل در بیش از 18 فیلم دیگر به نوعی نابودی برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تصویر کشیده شد و در واقع نیویورک (که در فرهنگ پیوریتن ها و اوانجلیست ها "یهودیه" هم نامیده شده) یک شهر آخرالزمانی نمایش داده شد. فی المثل : -در صحنه ای از فیلم "هکرز"(ین سافتلی-1995) که در تاریکی شب برج های دوقلو نشان داده می شوند ، چراغ اتاق های این دو برج به ترتیبی روشن هستند که از آن عبارت: اصابت کردن و سوزاندن (Crash and Burn) خوانده می شود. -در صحنه ای از فیلم "ترمیناتور2:روز داوری"(جیمز کامرون -1991)که مرد جیوه ای درکامیون درحال تعقیب T-800 و جان کانرز برروی موتورسیکلت درون کانالی دیده می شود، در حال عبور از یکی از زیر گذرها که سرانجام کامیون براثر برخورد با آن منفجر می شود، پیش از برخورد این کلمات برروی سردر آن زیر گذر قابل خواندن است: Causion 9-11 یعنی اخطار 11-9 (اشاره به تاریخ 11 سپتامبر) -در فیلم "برادران سوپر ماریو" (1993) در دو صحنه پیاپی ، برج های دوقلوی نیویورکی مورد تهاجم اشیاء نورانی قرار می گیرند. -در پوستر اولیه فیلم "جان سخت"(جان مک تیرنان-1988) برج های مرکز تجارت جهانی در نیویورک در حال انفجار هستند! این تصویر بعدا از روی پوستر حذف شد!! -یک گفت و گو از سکانس مهمی در فیلم "بوسه طولانی شب بخیر" (رنی هارلین -1996).فیلمی درباره یک مامور زن امنیتی سابق که دچار فراموشی شده و درموقعیت یک خانم خانه دار، به تدریج وضعیت سابقش را به خاطر می آورد. آن گفت و گو مابین دو مامور امنیتی صورت می گیرد:
"...مرد اول : بمب گذاری مرکز تجارت جهانی را در سال 1993 یادتون میاد؟ ( در آن تاریخ اعلام شد که فردی به نام رمزی یوسف، بمبی را در طبقه پنجم زیر زمین برج های یاد شده منفجر کرده است) مرد دوم : می خوای بگی تو می خوای یک عملیات تروریستی دروغین راه بندازی تا بتونی از کنگره پول و بودجه بکشی بیرون ؟ مرد اول : بنابراین مجبوریم عملیات تروریستی رو به طور واقعی انجام بدیم و طبعا مسلمان ها رو مقصر اعلام می کنیم..."
اما یک سال پیش از رخداد حادثه 11 سپتامبر 2001 و دقیقا در 22 سپتامبر 2000 فیلم "جن گیر" (ویلیام فرید کین) که 27 سال قبل در سال 1973 اکران شده بود تحت عنوان نسخه ویژه کارگردان و اینکه صحنه های تازه ای نسبت به نسخه اصلی در آن گنجانده شده با نام جن گیر 2000 در آمریکا اکران شد و تا یکماه پیش از واقعه برج های دو قلوی نیویورکی در 26 کشور جهان به نمایش عمومی در آمد که آخرین آن در 16 اوت 2001 ( حدود یک ماه پیش از حمله به برج های مرکز تجارت جهانی) در اسراییل بود!! بدون شک اکران مجدد فیلم "جن گیر" نمی توانست علل معمول نمایش دوباره سایر آثار سینمایی را دارا باشد چرا که: اولا ؛ معمولا اکران مجدد فیلم های ماندگار یا مطرح تاریخ سینما به مناسبت 20 ، 25 ،50 ، 75 یا 100سالگی آنها انجام می گیرد و 27 سالگی یک فیلم ، هیگونه مناسبتی نمی تواند داشته باشد. ثانیا؛ فیلم به عنوان نسخه ویژه کارگردان تقریبا هیچ صحنه مهم اضافه ای نداشت و تنها قدری قدم زدن های بی حاصل الن برنستین و یا پدر کاراس به آن افزوده شده بود که در روند داستان هیچ تاثیری نداشت. اما در آستانه هزاره سوم و حادثه 11 سپتامبر ، فیلم "جن گیر" می توانست واجد پیام های ویژه ای برای مخاطبانش باشد. در فیلم، روح شیطانی و شرور از درون سرزمین عراق و با صدای اذان به آمریکا و کیپ تاون آمده و در وجود دختر نوجوانی فرو می رود. عراق سرزمین شیطان و شرارت جلوه می کند و این همان فحوای کلام جرج دبلیو بوش در آستانه حمله نظامی به افغانستان و عراق پس از ماجرای 11 سپتامبر 2001 بود که اینک آمریکا و جهان با یک محور شرارت و قدرت شیطانی مواجه اند که اگر آن را در خود مرکز شر (یعنی عراق و خاورمیانه و در اصل کشورهای اسلامی)سرکوب نکند، در آمریکا به سراغشان خواهد آمد! یعنی به این ترتیب یک فیلم شیطانی آرشیوی در خدمت میلیتاریسم نوین غرب قرار گرفت و به قول یکی از کارشناسان سیاسی دیپلماسی آخرالزمانی غرب را کلید زد. به هر حال حادثه 11 سپتامبر 2001 نقطه عطفی در تاریخ آمریکا و غرب بود ، چنانچه خود جرج دبلیو بوش، تاریخ را به پیش و پس از 11 سپتامبر تقسیم نمود. برخی کارشناسان بر این باورند که به دلیل عدم رخداد جنگ آخرالزمان یا آرماگدون در انتهای هزاره دوم ، 11 سپتامبر بوجود آمد تا آنچه برای زمینه سازی جنگ واپسین برعهده ایالات متحده نهاده شده (لشکر کشی به خاورمیانه و اشغال سرزمین عراق یا همان بابل ) انجام پذیرد. اما در حالی که طی پنج سال پس از 11 سپتامبر تقریبا سینمای هالیوود از هرگونه پرداخت به حادثه برج های دوقلوی نیویورکی منع گردیده بود و هیچگونه فیلمی در این زمینه ساخته نشد و حتی تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از بعضی فیلم های ساخته شده قبل از 11 سپتامبر 2001 ، بیرون کشیده شد ، اما در سال 2006 ناگهان ورق برگشت و حداقل 3 فیلم با تبلیغات و سر و صدای فراوان روی پرده سینما و یا بر صفحه تلویزیون نقش بستند؛ "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) که هر دو فیلم درباره چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یاد شده بودند و فیلم "مرکز تجارت جهانی " (الیور استون) که به قصه دو پلیس نجات یافته از آوار برج های دوقلو می پرداخت. دو فیلمی که ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر می کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل می کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان فیلم که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان به همراه تخیلات فیلمسازان آثار مذکور شکل گرفت، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد که گویا ماجرای مذکور تحریف گردیده است! فیلم الیور استون هم یک پروپاگاندا برای نئو کان های حاکم برآمریکا بود. نکته جالب اینکه وقتی الیور استون برای ساخت فیلم "مرکز تجارت جهانی" توسط روسای کمپانی پارامونت انتخاب گردید، بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان متمایل به محافل سیاسی خصوصا وابسته به جناح محافظه کاران و جمهوری خواهان حاکم ، برآشفتند و یکی از آنها نوشت :" این دیگر شرم آور است که اجازه می دهند فیلمسازی مثل الیور استون با آن فکر مسموم و خرابش ، ماجرای 11 سپتامبر را آلوده کند !!" وکمپانی پارامونت برای راحت کردن خیال متعصبان محافظه کار،علاوه بر راه اندازی یک شرکت رسانه ای،در چندین جلسه نمایش خصوصی (پیش از اکران عمومی) فیلم را برای اعضای کنگره آمریکا نشان داد تا اینکه "کال تامس" تند رو و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت: "یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!! دلیل این دفاع حیرت انگیز یک نئو مکارتی از استون کاملا واضح بود. او برخلاف آثار معروفش و آن تئوری 3 سواله فیلم "جی اف کی"، در فیلم "مرکز تجارت جهانی" به عمق ماجرای 11 سپتامبر نقب نمی زد و آن را فقط در یک سطح تبلیغاتی برای میلیتاریسم حاکم برآمریکا مطرح می ساخت. اگرچه استون در هزاره جدید با ساخت فیلم "اسکندر"(2003)و "دبلیو"(2008)از جرگه سینماگران ظاهرا معترض بیرون رفت و به صف فیلمسازان تبلیغاتی هالیوود پیوست. اما درباره 11 سپتامبر 2001 مستندهای بسیاری ساخته شد. یکی از این مستندها که سال بعد ازآن حادثه نمایش داده شد ، 11 فیلم کوتاه 11 دقیقه ای از 11 فیلمساز مختلف جهان بود که در مجموعه ای گرد آمده بود. فیلمسازانی همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو، در این مستند حضور داشتند و یکی از آن فیلم ها ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت، به فاجعه کودتای نظامیان شیلی در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی ومردمی سالوادور آلنده انجام شد وطی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ در آن اپیزود به طعنه می گفت اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت،اشکی برایشان ریخته نشد و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!! مستند 11 فیلمه مذکور، موضوع جدیدی را درباره ماجرای 11 سپتامبر مطرح نساخت اما مستندهای متعددی حقایق و گوشه های پنهان آن حادثه را بازخوانی کردند از جمله فیلم "تغییر بی قاعده" که در سال 2005 ساخته شد. مجله تایم در گزارشی درباره "تغییر بیقاعده"، آن را یکی از افشاگرترین فیلمهایی معرفی نمود که درباره 11 سپتامبر ساخته شده است. در ادامه گزارش مجله تایم آمده بود که: "... فیلم یاد شده پر از آمار، تصاویر، مدارک و گفتههای شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان دلایل خود را ارائه می دهند و نوای موسیقی هیپهاپ در سرتاسر فیلم به گوش میرسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کردهاند. نقطه به نقطه و فریم به فریم. یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح میدهد. آماتورها ، شماری از انسانهای سخت کوش (که بعضی حتی 20 سالهاند) با سرمایه شخصی ولپتاپهایشان وتصاویری که در اینترنت موجود بوده ؛ این فیلم را ساختهاند ..." کوری رووه، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال داشت، در مصاحبه با همان شماره مجله تایم گفت: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستانهای دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستانهایی که رسانههای اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمیکنند. " او ادامه داده بود:"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخشهای امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمانهایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظتشدهترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش. " رووه در ادامه افزوده بود:" دولت در این فیلمنامه نقش وطنپرستی تحسینآمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر میخواهید سلاحهای کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشهکن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است. "!! او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاحهای کشتار جمعی اشاره میکرد که در عراق هیچگاه چنین سلاحهایی کشف نشد. از جمله مستندهای دیگری که درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد ، می توان به : "اسرار 11 سپتامبر"،" Who killed John O’Nei" و "Loose Change" نیز اشاره کرد. اما نخستین واکنش هالیوود پس از قضیه 11 سپتامبر ، جلسه ای در کاخ سفید با حضور جرج دبلیو بوش ، به ریاست جک والنتی (رییس وقت انجمن تهیه کنندگان سینمای آمریکا) و با شرکت روسای کمپانی های اصلی هالیوود همچون فاکس ، متروگلدوین مه یر ، پارامونت ، سونی پیکچرز ، یونیورسال ، دیزنی و ...بود. اگرچه متن کامل مذاکرات انجام شده در جلسه فوق به بیرون درز نکرد اما براساس گفته های برخی حاضران در آن جلسه و همچنین عملکرد هالیوود در ساخت فیلم های بعدی اش می توان به برخی مندرجات جلسه یاد شده پی برد. از عاجل ترین اتفاقاتی که پس از جلسه سران هالیوود با بوش در کاخ سفید در سینمای غرب افتاد ، حذف تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از تمامی فیلم ها بود ، حتی آنهایی که پیش تر فیلمبرداری شده و آماده نمایش بودند. پس از آن تقریبا اغلب آثار تولید شده ، رنگ و بویی از تروریسم و مبارزه با تروریسم و ناجی بودن آمریکا و آمریکاییان و موضوعاتی از این قبیل یافتند. فیلم هایی مانند : جاسوس بازی ( تونی اسکات-2001) ، آخرین قلعه (راد لوری-2001) ، سقوط بلک هاوک (ریدلی اسکات-2001) ، پشت خطوط دشمن (جان مور-2001) ، خسارت جانبی (اندرو دیویس-2002) و ...در همان سال و سال بعد روی پرده رفتند تا گویا غرور آمریکاییان بازیابی شود . البته در سالهای بعد هم بسیاری از فیلم های تولیدی تحت تاثیر حادثه 11 سپتامبر و یا تبعات آن واقع شدند؛ از تریلر علمی – تخیلی "گزارش اقلیت" ( استیون اسپیبرگ-2002) گرفته که خود کارگردان مدعی بود برای اعتراض به شرایط امنیتی/پلیسی حاکم بر جامعه آمریکا ساخته شده تا ملودرام" Reign Over Me"(مایک بایندر-2007)که به غم پایان ناپذیر یکی از بازماندگان قربانیان برج های نیویورکی به خاطر فقدان همسرش می پرداخت و تا آثاری مانند "من خان هستم"(کاران جوهر-2010) که مسلمانی منگول در آمریکای پس از 11 سپتامبر ، مورد ظلم و بی عدالتی واقع می شود و همسر و فرزندش را از دست می دهد اما حاضر نمی شود که با مسلمانان عدالت طلب و ظلم ستیز همکاری کند و عاقبت حتی بدست آنها ترور می شود!
تدارک سینمای غرب برای هزاره سوم
امروزه براساس شواهد و اسناد موجود، تردیدی وجود ندارد که کانون های شبه دینی اوانجلیک (مسیحیان صهیونیست) برای آغاز هزاره سوم میلادی ، تدارک گسترده ای دیده و برنامه ریزی وسیعی را انجام داده بودند. هانا راسین یکی از نویسندگان معروف واشینگتن پست مدت ها بر روی کتابی درباره نخبگان اوانجلیست(همان صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار میکرد . او در مقاله ای که در دسامبر 2005 در ماهنامه آتلانتیس، شماره296 به چاپ رساند، تدارک هزاره سومی بنیادگرایان انجیلی برای سینما و فیلمسازی را به تفضیل توضیح داد .اگرچه در واقع نگرش اوانجلیستی از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنتگرای جامعه آمریکا و در نتیجه فقرات نظام سینمایی غرب حضوری پرقدرت داشته، اما مقاله راسین علاوه براینکه دیدگاه یک نویسنده و کارشناس یهودی غربی به این مسئله را بیان می سازد، حکایت از آن دارد که امروزه این رابطه در هالیوود و سینمای آمریکا تا چه حد روشن و ملموس است. هانا راسین سعی دارد دراین مقاله نسلهای مختلف معتقد به اوانجلیسم(صهیونیست مسیحی) را در هالیوود معرفی کند: "...نسل اول کسانی بودند که در فضای یهودی تبار هالیوود سعی میکردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی، ساخت آثار اوانجلیکی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است. نسل دوم این بنیادگرایان، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظهکاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 4 سال گذشته(2001 تا 2005)در هر فصل اکران دستکم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند) به چشم میخورد. اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شود و خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند، علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باوراست نگاه ایدئولوژیک آنها به پدیدهها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمی باشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی سازگار نباشد..."
راسین تأکید میکند که:"...امروزه هالیوود بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمیکند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدفگرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قویترین، جذابترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..." براساس چنین گفتاری، بسیاری از کارشناسان سینما در غرب براین باورند که کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظهکاران در حال دامنزدن به موج جدیدی از تهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود. در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند. در تایید همین باورهاست که مطالعه مجموعه داستانهای نارنیا به دلیل تهمایه مذهبی، در خانوادههایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند، یکی از ضروریات به شمار می رود و بسیاری از آنها ، سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگترین نویسندههای قرن گذشته میدانند. دیزنی و کمپانی شریکش یعنی "والدن مدیا" هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی "موتیو مارکتینگ" که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود،به خدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردان فیلم " وقایع نگاری نارنیا"یعنی اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخوانده سی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است) چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایعنگاری نارنیا" از نظر اعتقادی و مذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد. انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم، خیلی با دقت و احتیاط برای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند به صراحت ، فیلم "وقایع نگاری نارنیا" را فیلمی تمثیلی و نمادین از باورهای آنان معرفی کنند. در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ، به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیری میکردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند. هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می نویسد: "...در داستان، زندگی اصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی میخواست مطمئن شود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب میکند که ویژگیهای صدایش به مسیح نزدیک باشد..." به این ترتیب شرطبندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوب داد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست. در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جنگیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف "جنگیر" برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی ) در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006 به یکی از فیلمهای پرفروش ماه تبدیل شد.کارگردان آن فیلم، "اسکات درکسن" فارغالتحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا درلسآنجلس بوده و یکی ازمدرسان مدعو کلاسهای مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست. هانا راسین در ادامه مقاله اش می نویسد:"...در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتی که روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلمهایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و "سه آرزو"...." گرچه ممکن است، نتوانیم این فیلم ها را معرف کامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزههای شبه مذهبی شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند. در همین مسیر باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال 1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One) را تأسیس کرد.مؤسسهای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامهنویسی و سینما بوجود آمد. راسین در تشریح فضای این موسسه می نویسد:"...در یک طبقه ساختمان مؤسسه که در پای تپههای هالیوود واقع شده، همانقدر که روی قفسهها DVD فیلم دیده میشود، انجیل هم به چشم می خورد..." وقتی در همان زمان ، شبکه CNN نیکولاسی را برای یک مصاحبه دعوت نمود. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او بعدا گفت: "آنها فکر میکردند که این کار میتواند به فعالیتهای دیگر آنها لطمه بزند." اشاره نیکولاسی بیشتر به اوانجلیست هایی بود که از قبل در هالیوود کار میکردند و جزء موج اول این جریان به شمار می آمدند. از جمله این افراد میتوان به "ران آستین"، نویسنده سریالهای تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. آن موقع این افراد به شوخی به نیکولاسی میگفتند که در هالیوود، رفتن به کلیسا یک گناه محسوب میشود. در آن دوره تصویری که در تلویزیون و سینما از بنیادگرایان انجیلی ارائه میشد غالباً تصویر یک همسایه بدعنق، عصبانی و خنگ بود (برای مثال ند فلاندرز در "سیمپسونها") یا حقهبازهای چرب زبان و تملقگو (مثلاً کشیش در مجموعه "خانواده سوپرانو") و یا حتی قاتل (در فیلم "تنگه وحشت" ساخته مارتین اسکورسیزی). اما بعداز حادثه 11 سپتامبر، رویکرد صنعت سینما به این موضوع آرام آرام تغییر کرد. استودیوها به سراغ فیلمهایی رفتند که مضامین اوانجلیستی داشتند حتی اگر این فیلمها کاملاً مذهبی محسوب نمیشدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران هم بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیتهایش را گسترش داد. مثلا رالف وینتر، تهیهکننده فیلم "مردان ایکس" و" 4 شگفتانگیز"، تام زودیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند جشنواره جدید مسیحی وارد گفتوگو شدند. هانا راسین از نویسندههای مجموعههای تلویزیونی پربینندهای مثل"بافی، قاتل خونآشام" و "افسونگر" دیگر به عنوان موج دوم اوانجلیست های هالیوود نام می برد چراکه به راحتی از کلیسا رفتنشان با همکاران خود حرف میزدند. راسین نسل "دانیل رومر " را موج سوم این جریان می داند. او از قول نیکولاسی مینویسد که این نسل اصلاً دوست ندارد راجع به اینکه چطور یک بنیادگرای انجیلی باید خود را با هالیوود هماهنگ کند، حرف بزند. حالا دیگر میتوانیم شاهد شکلگیری نسلی از هنرمندان جوان اوانجلیست باشیم که همه متقاضی شرکت در کلاسهای مؤسسه "پرده اول" هستند. برای مثال همسر یک کشیش که در دوران نوجوانی خواننده موسیقی کانتری بوده، دوست دارد که درباره موضوع "شکلگیری فرهنگ، مجموعههای تلویزیونی و فیلمهای پرفروش" تحقیق کند و مقاله بنویسد. یکی دیگر از این افراد ، یک دانشجوی اونجلیست فارغالتحصیل هاروارد است. دیگری زنی است که قبلاً در بخش فعالیتهای مذهبی کاخ سفید کار میکرده است. هانا راسین می نویسد :"... این نسل با پرستش خدا و کوئنتین تارانتینو بزرگ شدهاند! هر چند پرستش دومی غالباً مخفیانه و سری است. این عده ، جناح سینمایی جریانی هستند که جامعهشناسی به نام آلن وولف آن را "گشایش تفکر و ذهنیت اوانجلیستی" دانسته است؛ چیزی که در حقیقت تجدید حیات فرهنگی بنیادگرایان محافظهکار( یا همان مسیحیان صهیونیست) است. بنابراین احتمالاً والدین این نسل به آنها آموختهاند که برای حفظ اعتقادات خود در پناه یک خرده فرهنگ موازی یعنی سینما قرار بگیرند، زیرا تا آن زمان فیلمهای مذهبی همگی باعث دلزدگی و خستگی آنها شده بود. برای اینکه بتوانید از کلاسهای مؤسسه پرده اول استفاده کنید باید حضور مسیح را در زندگی خود باور داشته باشید..." پس از 11 سپتامبر 2001 بود که استودیوهای هالیوودی به سراغ مدرسین مؤسسه "پرده اول" رفتند، همه تحت تاثیر استعداد ویژه رومر و دیگر فیلمسازان این موسسه و نگاه تازه آنها قرار گرفته بودند. حالا دیگر کمپانی های یهودی نیز به باربرا نیکولاسی زنگ می زدند و می گفتند: "ما یک فیلم مسیحی میخواهیم. 5 فیلمنامه اولتان را برای ما بفرستید." هانا راسین براین باور است که دلایل چنین رویکردی هم معنوی بود و هم اقتصادی. صنعت فیلمسازی بعد از حادثه 11سپتامبر به تولید فیلمهایی میاندیشید که "از معنا و مقصودی هم برخوردار باشند" و "در جهت سیاست وایدئولوژی ایالات متحده قرار گیرند". فیلمنامههایی مثل "جنگیری امیلی رز" و اقتباسی از داستان سی.اس.لوئیس به نام "وقایعنگاری نارنیا: شیر، جادوگر و کمد" که در سال 2006 یکی از پرفروشترینها بود. در سال 2002 دانشگاه پت رابرتسون (به نام یکی از مهمترین رهبران اوانجلیست)، مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی ، از حقیقتی پرده برداشت؛ او به این نتیجه رسید که فیلم میتواند بیشتر از کلیسا روی پیروان بنیادگرایی تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم" را به عنوان یکی از شعبات یا شاخههای شرکت رسانهای انجیلی خود تأسیس کرد. "فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اوانجلیست های معتقد و البته ثروتمند که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی کوئست است نیز در سال 2002 گروه فیلم "آنشوتز" را بوجود آورد که مجموعه"والدن مدیا"را شامل میشد و در ساخت فیلم "وقایعنگاری نارنیا" با کمپانی دیزنی مشارکت داشت. در واقع این "والدن مدیا" بود که بار اصلی تهیه فیلم را به لحاظ نرم افزاری بردوش کشید و دیزنی ، منحصرا در بخش سخت افزاری و امکانات ، آنها را یاری رساند. در حال حاضر بنیادگرایان انجیلی از میان برنامههای مختلف هالیوودی می توانند انتخابهای متعددی داشته باشند. برای مثال شبکه نیایش هالیوود( Hollywood Prayer Network) یکی از شبکههایی است که تمام توان خود را صرف کرده تا با استفاده از نیروهای متخصص انجیلی ، هالیوود را دچار یک تحول گرداند. و امروزه تنها بیش از 1550 کانال ماهواره ای رادیویی و تلویزیونی ، عقاید و باورهای اوانجلیستی یا همان ایدئولوژی آمریکایی را ترویج کرده و 24 ساعته بر طبل جنگ آخرالزمان و آرماگدون می کوبند.
اشغالگری آمریکا در عراق و افغانستان مهمترین بازتاب حوادث پس از 11 سپتامبر در سینمای غرب ، به موضوع جنگ و اشغالگری آمریکا و نیروهای ناتو در عراق و افغانستان اختصاص داشت. در واقع این دومین موج سینمایی عمده دهه نخست از هزاره سوم میلادی بود که اگرچه از اواسط دهه خود را نشان داد ولی به زودی بر سایر جریانات سینمایی غرب غلبه کرده و پس از سینمای آخرالزمانی ، به جریان دوم سینمای آمریکا بدل گردید تا جایی که جوایز اسکار و گلدن گلوب و مانند آن را نیز به خود اختصاص داد. برخلاف جنگ های پیشین ایالات متحده آمریکا علیه بشریت(مانند جنگ ویتنام یا جنگ کره که فیلم هایش پس از پایان جنگ های یاد شده ساخته و به نمایش درآمدند)، موج فیلم های سینمایی درمورد جنگ های عراق و افغانستان در هنگامه رخدادشان بوجود آمد و گسترش یافت. از این رو که بنا به گفته ایدئولوگ های صهیونیست آمریکا، قرار نبوده و نیست که بر جنگ و تجاوزات نامبرده، پایانی تصور شود تا پس از آن، فیلم های برگرفته از حوادث این جنگ ها، برپرده سینماها نقش ببندد. گویا این بار قرار است ، فیلم و سینما نقش دیگری به جز تاریخ نگاری و ثبت وقایع بازی کند و به نوعی گرم نگهدارنده شعله اشغال و جنگ باشند. به هر حال ، موج فیلم های جنگی هزاره سوم ، پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش، به تدریج بوجود آمد. کلید اول را یک خانم روزنامهنگار آمریکایی، به نام "دوبرا اسکرانتون" زد که مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبههی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت"(The home of Brave) که نگاهی سمپاتیک نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد. در دوم فوریه 2007 فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور آمریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت" (Situation) ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)! فیلمی که تصویری خشن از اشغالگری آمریکاییان در عراق را در برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می کرد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (با بازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که قصد داشت برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش القاء نماید و علیرغم دوستی با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید. در اغلب فیلم های از این دست(که متاسفانه تعدادشان بسیار اندک بود)، تا حدودی خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان به نمایش گذارده می شد. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعهشناسی و مدیر هیأت علمی دانشکدهی مطالعات جهانی دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه دههزار عراقی را میکشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود. پس از آن، "Redacted" (براین دی پالما-2007) شبه مستند هوشمندانه ای بود از جنایات سربازان آمریکایی در عراق و در مقابل، "قلمرو"(پیتر برگ-2007) نگاهی افراطی و نژادپرستانه یک کابالیست به آنچه تروریسم اسلامی می خوانند را نمایش می داد. "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) اگرچه با نگرشی تحسین گرایانه اما به خوبی نشان می داد که چگونه طالبان و القاعده با مشارکت دمکرات ها و جمهوری خواهان آمریکا و پول عربستان و اسلحه اسراییل و حمایت های پاکستان بوجود آمد ( فیلم نیمه مستقلی به نام "فی گریم" ساخته هال هارتلی در سال 2006 که هجویه ای درباره سازمان های جاسوسی امروز غرب بود نیز به همین مسئله اشاره داشت) یا فیلم "شیرها در مقابل بره ها"(رابرت ردفورد-2007) " درباره لشکرکشی آمریکا به افغانستان ، تحریک احساسات جوانانی را نشان می داد که هنوز نتوانسته اند حضور سربازان آمریکایی در هزاران مایل دور از خاک وطن برای خود را هضم کنند، همچنانکه "یک قلب قدرتمند" (مایکل وینترباتم-2007) نیز در مورد افغانستان بود و پروپاگاندایی درباره فداکاری و از جان گذشتگی غیر نظامیان آمریکایی برای رهایی مردم آن خطه از دست طالبان و ... به جز آنچه ذکر شد،فیلم هایی هم ساخته شدندکه به حواشی ماجرای اشغال و جنگ می پرداختند. "در دره اله" ساخته پال هگیس و نوشته مارک بول در سال 2007 ، پدری درگیر فقدان پسرش را نشان می داد که در عراق، مفقود شده ولی فراتر از آن با فاجعه ای مواجه می گردیدکه حتی قهرمانی و وطن پرستی او را هم زیر علامت سوال جدی می برد. مارک بول پس از این، فیلمنامه "محفظه رنج بار" را درباره شجاعت گروههای خنثی کننده بمب در عراق نوشت! که کاترین بیگلو در سال 2009 از آن یک فیلم اسکاری برای مراسم آکادمی سال 2010 درآورد. همچنین"یاغی" به کاگردانی "نیک لاو" در سال 2007، یکی از سربازان جنگ عراق را به تصویر می کشید که در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرش، سکوت پیشه کرده بود را بپذیرد و خود به همراه عده ای دیگر به مجازات خلاف کاران اقدام می کرد یا "روز صفر" ساخته "براین گونار کول" نیز در سال 2007 به اعزامیان اجباری به جبهه های جنگ می پرداخت، اعزامیانی که در اصطلاح، Drafted خوانده می شوند ولی از میان آنها برخی حاضر نیستند به چنین ماموریتی اعزام شده و جان خود را به خاطر هیچ ، به خطر اندازند، از همین رو یکی از آن افراد (که نقشش را الیجا وود بازی می کرد) اقدام به خودکشی کرد. "گریس رفته است"(جیمز استوروس-2007)نیز از فیلم هایی محسوب شد که به معضلات خانواده ها در آمریکای درگیر جنگ و اشغال می پرداخت. خانواده هایی که با اعزام یکی از اعضایش به جنگ، دچار معضل می شوند. خصوصا اگر عضو اعزامی، مادر خانواده باشد و دو بچه خردسال نیز داشته باشد و این مادر در جنگ کشته شود. این همان اتفاقی است که در فیلم"گریس رفته است" می افتد. همان طور که جیم شریدان چنین فضایی را با غلظت کمتر در فیلم "برادران"(2009) به تصویر کشید با این تفاوت که عضو ظاهرا از دست رفته، در واقع کشته نشده و به طور معجزه آسا از مرگ نجات می یافت ولی با بحران روانی و روحی عجیب و غریبی درگیر شده که برای او و خانواده اش ، فاجعه بارتر از مرگ به نظر می رسید. گویا هر چه سینمای جنگ پس از 11 سپتامبر پیش تر رفت، بیشتر به اهداف طراحان دو جنگ در عراق و افغانستان، نزدیک شد. نمونه اخیرتر این نزدیکی، دو فیلم "پیغام آور"(اورن مورمن-2009) و "منطقه سبز"(پال گرین گرس-2010) بود که از آخرین فیلم های ساخته شده درباره حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه به حساب می آیند و بیشتر وجه استراتژیک داشته، به این مفهوم که موضوع جنگ و اشغال را فراتر از موضوعات معمول به تصویر می کشند. ضمن اینکه با لحنی دوگانه هم تلاش می کنند مخاطب مخالف جنگ را راضی نگه دارند و هم ایالات متحده را از زیر بار گناه اشغال و جنگ به درببرند.
و بالاخره اوج سینمای جنگ و اشغال پس از 11 سپتامبر آمریکا ، فیلم "محفظه رنج"(کاترین بیگلو-2010) بود که در اوج پروپاگاندا برای این تجاوز و اشغالگری ، جوایز اصلی اسکار را نیز دریافت نمود.
ادامه دارد
منبع : مستغاثی دات کام جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دربارة نشانههاي آخرالزّمان بسيار گفتوگو شده است. يكي از اين نشانهها كه بحث دربارة آن از نقطهنظرهاي مختلف صورت گرفته «دابّـة الأرض» است. دابّـة الأرض در لغت به معني جنبده و آهسته راه رفتن است.
معناي اصطلاحي: دابّـة الأرض دربارة دابّـة الأرض و معناي اصطلاحي آن بايد گفت: دابّـة الأرض يكي از نشانههاي الهي است كه خداوند آن را در آخرالزّمان پديدار ميسازد و «قرآن كريم» در اين آيه بدان اشاره كرده است: «وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ؛1 و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبندهاي را از زمين براي آنان بيرون ميآوريم كه با ايشان سخن گويد كه مردم [چنان كه بايد] به نشانههاي ما يقين نداشتند.» خداوند آن را از جمله نشانهها و علامتهاي بيانگر نزديكي روز قيامت قرار داده است.2 مسلمانان همگي اتّفاق نظر دارند كه دابّـة الأرض در آخرالزّمان خروج ميكند و اقدام به جداسازي مؤمنان و كافران مينمايد. دابّـة الأرض اين كار را از طريق نشانهگذاري هر يك از دو گروه و مُهر زدن بر آنها با انگشتر حضرت سليمان(ع) و عصاي حضرت موسي(ع) انجام ميدهد. اين گونه، هر يك از مردم، ديگران را ميشناسند و ميدانند ديگران مؤمنند يا كافر و اين به دليل علامتي است كه با آن علامتگذاري ميشوند. امّا در مورد ماهيّت اين دابّـة و مشخّص كردن جنس آن، اختلافنظر وجود دارد، هر چند در حقيقت، آن انسان است نه از جمله حيوانات و انشاءالله مباحث مربوط به آن، بنابر قرينهها و دلايل مختلف، كه اين امر را ثابت ميكند، در بخشهاي بعدي خواهد آمد. ماهيّت دابّـة الأرض مسلمانان، چه شيعه چه اهل سنّت، همگي بر خروج «دابّـة الأرض» در آخرالزّمان اتّفاق نظر دارند، امّا آنها در مورد مشخّص كردن مصداق؛ يعني ماهيّت آن دابّـة ، اختلاف نظر دارند. اهل سنّت قائل به اين است كه دابّـة الأرض، جنبندهاي از جنبندگان زمين است، امّا شيعيان بر اين باورند كه دابّـة الأرض، يك مرد معيّن است و ما در بخشهاي بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت. برخي بر اين باورند كه لفظ دابّـة (جنبنده) اشاره به حيوان دارد، امّا اين درست نيست، دليل ما بر اين مدّعا، وجود ادلّة قرآني و روايات شريفي است كه از اهل بيت(ع) روايت شده و اشاره به اين دارند كه دابّـة الأرض انسان است، نه حيوان. دابّـة الأرض از ديدگاه قرآني خداوند بلند مرتبه و بزرگ در كتاب خود به دابّـة الأرض يا دابّـة اشاره فرموده است و در اين باب دو نوع از آيات وجود دارند: نوع اوّل: آياتي كه اشاره كرده مقصود و منظور از دابّـة ، انسان است نه حيوان. از جملة اين آيات، اين آيه از سورة نمل است: «وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ؛ و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد جنبندهاي را از زمين براي آنان بيرون ميآوريم كه با ايشان سخن گويد كه مردم [چنانكه بايد] به نشانههاي ما يقين نداشتند.» با توجّه به قرينة «تكلّمهم»؛ يعني با آنها سخن ميگويد: در اين صورت مصداق دابّـة در اين آيه، انسان ميشود نه يك حيوان و ظاهر اين آية شريف، حاكي از آن است كه «دابّـة » با مردم سخن ميگويد و اينجا نميتوان گفت واژة سخن گفتن، از باب مجاز است و دليلي براي اين وجود ندارد كه اين آيه را تأويل به چيز ديگري كرد. امّا روايات شريف نقل شده از اهل بيت(ع) يادآور شدهاند كه معني «تكلّمهم»، سخن ميگويد، است و از كلام و سخن است؛ يعني با آنها سخن ميگويد و سخن گفتن، با حيوان بودن دابّـة تناسبي ندارد. ابوبصير از مردي كه نزد امام صادق(ع) رفته و در مورد تفسير اين آيه سؤال كرده، گفته است، عامّه ميگويند: اين نشانهاي است كه با آنها سخن ميگويد و اباعبدالله(ع) فرمود: «همة آنها در آتش جهنّمند، او (دابّـة ) با آنها سخن ميگويد و يكلّمهم از ريشة كلام است.» در روايت ديگري از ايشان نقل شده كه فرمودند: «به من خبر رسيده كه عامّه اين آيه را اين گونه ميخوانند «تكلّمهم»؛ يعني به آنها زخم و جرح وارد ميسازد»، سپس فرمودند: «خداوند به آنها در آتش جهنّم زخم و ضربه بزند، اين آيه تنها از تكلّمهم به معناي كلام و سخن است، نه چيز ديگر.» آيات ديگري وجود دارد كه اشاره به اين دارد يا ضمناً ميگويد «دابّـة » فقط حيوان نيست؛ بلكه انسان نيز ميتواند باشد. آية اوّل:
«وَاللهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِن مَّاء فَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَي بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَي رِجْلَيْنِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَي أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللهُ مَا يَشَاء إِنَّ اللهَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛
و خداست كه هر جنبندهاي را [ابتدا] از آبي آفريد پس پارهاي از آنها بر روي شكم راه ميروند و پارهاي از آنها بر روي دو پا و بعضي از آنها، بر روي چهار [پا] راه ميروند، خدا هر چه بخواهد، ميآفريند. در حقيقت خدا بر هر چيزي تواناست.» از امام صادق(ع) در مورد تفسير اين آيه سؤال شده است و ايشان فرمودهاند: «علي رجلين؛ يعني بر دو پا، منظور، مردم و انسانها هستند، علي بطنه (بر شكمش) مارها و بر چهار پا، چهارپايان و حيواناتند.» اباعبدالله(ع) فرمودند: «و از ميان جنبندگان، برخي بر بيش از آن راه ميروند.. » به وضوح ميبينيم كه اين آيه اشاره ميكند، دابّـة ميتواند انسان نيز باشد و دابّـة فقط حيوان نيست. آية دوم:
«وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَي أَجَلٍ مُّسَمًّي فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ؛ و اگر خداوند مردم را به [سزاي] ستمشان مؤاخذه ميكرد، جنبندهاي بر روي زمين باقي نميگذاشت، ليكن [كيفر] آنان را تا وقتي معيّن بازپس مياندازد و چون اجلشان فرا رسد، نميتوانند ساعتي آن را پس و پيش افكنند.» در تفسير اين آيه آمده است: «خداوند بلند مرتبه و بزرگ اگر كافران و سركشان را به خاطر گناههايشان مؤاخذه كند و آنها را زود مجازات كند. بر زمين حتّي يك ستمگر باقي نميگذارد، خداوند با منّت، لطف و فضل خود، تنها به اين دليل مجازات آنها را به تأخير مياندازد كه آنها توبه كنند و اين به نفع ديگر اشخاص است تا از آنها پند گيرند و تقدير اين است: هيچ دابّه (جنبندهاي) از اهل ستم را رها نميكرد.» با توجّه به مطالب گذشته، منظور از دابّـة ، به ويژه انسان است. آية سوم «وَللهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ؛ و آنچه در آسمانهاو آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است، براي خدا سجده ميكنند و تكبّر نميورزند.» اين آيه نيز آشكارا اشاره به اين موضوع دارد كه منظور از دابّـة ، انسان است نه فقط حيوان، زيرا خداوند آفريدگار، اشاره به كساني را كه سجده ميكنند، منحصر به «دابّـة » و ملائكه كرده و از آنجا كه انسان أشرف مخلوقات است و جايگاه بالاتري نزد خداوند دارد و نخستين موجود بود كه به خداوند سجده كرد، او را بر ملائك مقدّم داشت. آية چهارم: «وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا الله يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛ و چه بسيار جانداراني كه نميتوانند متحمّل روزي خود شوند. خداست كه آنها و شما را روزي ميدهد و اوست شنواي دانا.» در تفاسير آمده كه عربها به خاطر ترس از گرسنگي، فرزندانشان را ميكشتند و خداوند فرمود: «الله يرزقها و ايّاكم» و اينجا منظور از دابّـة نيز فرزنداني است كه پدران به خاطر ترس از گرسنگي آنها را ميكشتند. همچنين در تفسير آية «كأيّن من دابّـة » آمده است: اين آيه در مورد گروهي نازل شده كه در «مكّه» بودند و پس از آنكه آنها مورد آزار و اذيّت مشركان قريش قرار گرفتند، به آنها دستور داده شد به «مدينه» مهاجرت كنند و آنها در آن حال گفتند: ما چگونه به آنجا برويم؛ در حالي كه ما آنجا نه خانهاي داريم نه ملك و املاكي و كسي را آنجا نداريم به ما غذا يا آب بدهد. اين آية شريف به آنها اشاره كرد و فرمود از آن سرزمين به سرزمين ديگر بروند و در ادامه فرمود: «وَ اللهُ يَرْزُقُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ رِزْقُهُمْ مُدْخِراً» نوع ديگري از آيات شريف قرآني وجود دارد كه در مورد دابّـة الأرض است. آية اوّل: «وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَي دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛ و قطعاً غير از آن عذاب بزرگتر از عذاب اين دنيا [نيز] به آنان ميچشانيم، اميد كه آنها [به خدا] باز گردند.» زيد الشحام به نقل از امام اباعبدالله صادق(ع) و در روايتي به نقل از امام باقر(ع) آورده است: «عذاب أدني (نزديكتر) دابّـة الأرض است و در روايتي ديگر، عذاب أدني (نزديكتر) دابّـة الأرض و دجّال آمده است.» آية دوم: «وَقَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَي أَن يُنَزِّلٍ آيَةً وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ؛ و گفتند چرا معجزهاي از جانب پروردگارش بر او نازل نشده است؟ بگو بيترديد خدا قادر است كه پديدهاي شگرف فرو فرستد؛ ليكن بيشتر آنان نميدانند.» ابوجارود از امام باقر(ع) در تفسير اين آيه نقل كرده كه ايشان فرمودند: «در آخرالزّمان نشانههايي به شما نشان خواهد داد كه دابّـة الأرض و دجّال و فرود آمدن عيسي بن مريم(ع) و طلوع خورشيد از مغرب از جملة آن نشانههاست.» اين كلام معصوم(ع) نشان ميدهد كه دابّـة الأرض يكي از نشانههاي خداوند بلند مرتبه و پاك و منزّه است كه خداوند وعدة آن را در آخرالزّمان به عنوان يكي از نشانههاي قيامت داده و با قيام مهدي(ع) در آخرالزّمان در ارتباط است. آية سوم: «هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ أَن تَأْتِيهُمُ الْمَلآئِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لاَ يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ؛ آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند يا پروردگارت بيايد يا پارهاي از نشانههاي پروردگارت بيايد [امّا] روزي كه پارهاي از نشانههاي پروردگارت [پديد] آيد، كسي كه قبلاً ايمان نياورده يا خيري در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سود نميبخشد. بگو: منتظر باشيد كه ما [هم] منتظريم.» اين آية شريف نيز اشاره به نشانههايي دارد كه خداوند وعدة آن را به مردم در آخرالزّمان داده است و از جملة آن نشانهها، دابّـة الأرض و دجّال و نشانههاي ديگر است كه همزمان با قيام امام مهدي(ع) ديده ميشوند. محمّد بن مسلم از ابوجعفر، اباعبدالله صادق(ع) نقل كرده كه اين آية شريف بدين معناست: «طلوع خورشيد از مغرب و خروج دابّـة و دجّال و آنكه در گناهان خود اصرار داشته و به ايمان عمل نكرده است، هنگام ظهور نشانهها ميآيند و ايمان او به او سودي نميرساند.» اين معنا و مفهوم در روايات اهل سنّت نيز آمده است؛ ابوهريره گفته است: سه چيز است كه اگر خروج كند، ايمان آوردن به كسي سودي نميرساند، مگر اينكه از قبل ايمان آورده باشد يا از ايمان خود خيري به دست آورده باشد، طلوع خورشيد از مغرب، دجّال و دابّـة . منظور از دابّه در اين آيات، انسان است؛ زيرا اين نشانه (دابّـة ) با طلوع خورشيد از مغرب و با دجّال همراه شده است و طلوع خورشيد، همان ظهور امام(ع) است، همچنين، دجّال نيز كه خداوند ما را از شرّ فتنة او حفظ كند، يك انسان است. آية چهارم: «يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ ٭ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ؛ آن روز كه لرزنده بلرزد، و از پي آن، لرزهاي [دگر] افتد.» در تفاسير آمده است كه منظور از رادفه، دابّـة الأرض است و از امام رضا(ع) در تفسير اين آيه روايت شده كه ايشان فرمودند: «زلزلة زمين، سپس خروج دابّـة » سپس فرمود: «ما از زمين جنبندهاي را خارج كرديم كه با آنها سخن ميگويد»، سپس فرمود: «آن، علي است.» از اينجا روشن ميشود كه رادفه همان دابّـة الأرض است و آن هم يك مرد است و حيوان نيست؛ زيرا آن را امام علي(ع) دانستهاند. سليمان بن خالد از امام صادق(ع) روايت كرده، ايشان فرمودند: «رادفه، عليّ بن ابي طالب(ع) است.» با جمعبندي تفسير اوّل و دوم، به اين نتيجه ميرسيم كه رادفه همان دابّـة الأرض و همان امام علي(ع) است و انشاءالله در صفحات بعدي، به اثبات اين مطلب خواهيم پرداخت. آية پنجم: «وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا ٭ فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا ٭ فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا ٭ عُذْرًا أَوْ نُذْرًا ٭ إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ؛ سوگند به فرستادگان پيدرپي، كه سخت توفندهاند، و سوگند به افشانندگان افشانگر، كه [ميان حقّ و باطل] جداگرند و القاكننده وحياند، خواه عذري باشد يا هشداري، كه آنچه وعده يافتهايد، قطعاً رخ خواهد داد.» در تفسير اين آيات آمده است كه اينها، نشانههايي هستند كه پس از هم ظاهر ميشوند، «فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا» البقر: شكافتن است و «وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا» مردگان و «فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا» «دابّـة » است و «فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا» ملائكه و فرشتگان هستند و «عُذْرًا أَوْ نُذْرًا»؛ يعني «شما و به شما هشدار ميدهم و معذورم نسبت به آنچه ميگويم و آن قسم جواب آنان است.» اين فرمودة خداوند نيز كه ميفرمايد: «إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ» منظور از وعده، دابّـة است، دابّـة الأرضي است كه مؤمن را از كافر جدا ميسازد. همان گونه كه در سطرهاي پيش اشاره كرديم، دابّـة الأرض از جمله نشانههاي الهي است كه منظور از آن، شخص (انسان) خاصّي است و آن شخص داراي مقام، منزلت و جايگاه والايي نزد خداوند است كه خداوند او را يكي از نشانههاي خود كه در آخرالزّمان پديدار ميشود، قرار داده است. اين نشانه (دابّـة الأرض) حتمي الوقوع است و قرآن با آية «إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ» بر آن تأكيد كرده است. اينها همه اشاره به اهمّيت اين نشانهها و تأثير آن در آخرالزّمان دارد و اينها باعث ميشود كه احتمال حيوان بودن دابّـة ، ضعيفتر شود. دابّـة الأرض از ديدگاه روايات شريف دو نوع روايت شريف نقل شده از ائمة اهل بيت(ع)، حكما و دانشمندان در دست داريم كه حقيقت دابّـة الأرض را كه در آخرالزّمان خروج ميكند، تأييد ميكند. ما اين مبحث را ابتدا با رواياتي كه به بررسي مفهوم كلّي دابّـة پرداخته، شروع ميكنيم، اين روايات گاهي دابّـة را انسان و گاهي حيوان سواري يا باركش معرفي ميكنند و اين خود نيز به نوبة خود تأكيد ميكند، همان گونه كه ما قبلاً ذكر كرديم دابّـة ذكر شده در «قرآن» به معناي يك انسان است. روايت شده، لقمان در نصيحت و گفتوگو با پسرش در مورد بنيآدم گفته است: هر دابّـة (جنبندهاي) همانند خود را دوست دارد و بنيآدم نيز همانندهاي خود را دوست دارد. اينجا اشارة روشني است كه هر دابّـة (جنبندهاي)، همانند خود را دوست دارد و نسبت به آن كشش دارد و بنيآدم نيز همانند خود را دوست دارد و اين، از جمله عادات جنبندگان است كه بر زمين ميجنبند و حركت ميكنند و ميبينيم كه لقمان، بنيآدم، سرشتها و عادات او را به طور كلّي همانند با سرشت و عادات جنبندگان ديگر داشته است. روايت دوم از ميمون بن مهران از عبدالله بن عبّاس در تفسير آية «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَي كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً؛ و به راستي ما فرزندان آدم را گرامي داشتيم و آنان را در خشكي و دريا [بر مركبها] برنشانديم و از چيزهاي پاكيزه به ايشان روزي داديم و آنها را بر بسياري از آفريدههاي خود برتري آشكار داديم.» آمده است: او گفت: تمام جنبندگان با دهانشان غذا برميدارند و ميخورند، جز بني آدم كه با دستش غذا بر ميدارد و ميخورد. در اينجا ميبينيم كه ابن عبّاس هم تأكيد ميكند، بنيآدم نيز جنبندهاي مانند ساير جنبندگان ديگر است، امّا خداوند او را برتري داده است، حتّي در روش غذا خوردن. امّا نوع دوم از روايات، رواياتي هستند كه به خود دابّـة الأرض پرداخته و آشكارا و به وضوح اشاره ميكند كه آن يك جنبنده از نسل بنيآدم است و از جمله حيوانات زبان بسته نيست و اين به دليل وجود قرينهها و اشاراتي است كه اين مفهوم را تأييد و تأكيد ميكند و مجموعهاي از روايات اشاره به اين كردهاند كه «دابّـة الأرض» در آخرالزّمان خروج ميكند و با مردم، چه مؤمنان چه كافران، سخن ميگويد و آية قرآني كه به دابّـة الأرض پرداخته، به اين حقيقت اشاره كرده و اين مفهوم را تأكيد نموده است و در سطرهاي گذشته به آن اشاره شد. امّا آية قرآني كه در سطرهاي گذشته به آن اشاره شد، جدا از رواياتي است كه اشاره دارد كه دابّـة الأرض آشكارا با مردم سخن ميگويد و مردم و او حرف همديگر را ميفهمند و اين روايات به شرح زير است: روايت اوّل: از خيثمه جعفي از امام باقر(ع) نقل شده كه ايشان فرمودند: «به خدا سوگند «دابّـة » خروج ميكند و با مردم مؤمن و كافر سخن ميگويد.» روايت دوم: در اين روايت آمده است: «دابّـة خروج ميكند و در روزي كه خروج ميكند، با مردم سخن ميگويد.» از اين دو روايت درمييابيم كه هر دو، همان معني گذشته را ميرسانند كه دابّـة با مردم مؤمن و كافر سخن ميگويد و چيزي كه از ظاهر اين دو روايت آشكار است، اينكه سخن گفتن (كلام) در اينجا به معناي همان نطق متعارف ميان انسانها است و تأويل و تفسير ديگري مراد نيست؛ زيرا هيچگونه اشارهاي به آن وجود ندارد و نميتوانيم معني ديگري بر اين روايت حمل كنيم و اين بدين معناست كه دابّـة الأرض، دابّهاي (جبندهاي) از بنيآدم است كه خداوند آن را به عنوان يك نشانه و علامت براي مردم خارج ميسازد تا به وسيلة آن و به طور مستقيم و آشكارا، مؤمن را از كافر متمايز سازد. روايت سوم، از ابن منذر، از ابن عبّاس روايتي نقل شده است و در آن در مورد دابّـة الأرض سخن گفته شده كه: دابّـة مؤلّفه است... و در آن مؤلّفه از هر امّتي چهرهاي است و چهرة او از اين امّت است. زبان آن زبان مبين عربي است و با زبان آنان با آنها سخن ميگويد. همچنين، روايات ديگري كه از اهل بيت(ع) نقل شده، وجود دارد كه اشاره به اين دارند كه دابّـة الأرض يك انسان است و از اين روايات اينگونه برميآيد كه ائمة معصومان(ع) ميخواستهاند ماهيّت آن دابّـة را براي يارانشان توضيح دهند و بگويند كه آن دابّه، بشري از بنيآدم است و از جمله حيوانات نيست، هر چند ائمه(ع) به صورت صريح و آشكار، واژة انسان را در مورد آن به كار نبردهاند، امّا انسان بودن آن را ميتوان با بيانات ائمه در مورد كارها و رفتارهاي آن دابّـة متوجّه شد. از اباطفيل نقل شده كه او از امام علي(ع) در مورد دابّـة الأرض، سؤال كرد و گفت: با توجّه به اين آيه كه ميفرمايد: «وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ؛ و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبندهاي را از زمين براي آنان بيرون ميآوريم كه با ايشان سخن گويد كه مردم [چنانكه بايد] به نشانههاي ما يقين نداشتند.» دابّـة چيست؟ امام علي(ع) فرمودند: «اي اباطفيل، از اين صرفنظر كن.» عرض كردم: اي اميرمؤمنان(ع) قربانت گردم، به من بگوييد آن چيست؟ فرمودند: «آن دابّهاي (جنبندهاي) است كه غذا ميخورد و در بازارها راه ميرود و با زنان پيمان زناشويي ميبندد.» در روايت ديگري از عمران بن ميثم از عبايه آمده است، مردي نزد امام علي(ع) آمد و در مورد «دابّـة » از ايشان سؤال كرد: گفت: در مورد دابّـة براي من سخن بگو، امام فرمود: «چه از آن ميخواهي؟» گفت: ميخواهم بدانم آن چيست؟ فرمود: «آن دابّهاي (جنبندهاي) مؤمن است كه قرآن ميخواند و به رحمان (خداوند) ايمان دارد و غذا ميخورد و در بازارها راه ميرود.» صلاح الكاظمي مترجم: سيّد شاهپور حسيني ماهنامه موعود شماره 118 پينوشتها: 1. سوره نمل (27)، آيـ] 82. 2. بحارالأنوار، ج 9، ص 204؛ منتخب الأثر، ص 444. جمعه, ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
قرآن کریم هنگامی که داستان ذوالقرنین بیان میکند در ادامه آن میگوید ذوالقرنین در سفر سوم خود، به تنگهای میان دو کوه رسید و با قومی روبه رو شد که زبان نمیدانستند. آن قوم از فتنه و فساد قوم یأجوج و مأجوج به ذو القرنین شکایت کردند و از وی خواستند که میان آنها و آن قوم سدّی ایجاد کند تا آنها از تهاجم آن قوم در امان باشند. آنها گفتند که حاضرند هزینه این کار را هم پرداخت کنند. ذو القرنین پیشنهاد ساختن یک سدّ را پذیرفت؛ ولی کمک مالی آنان را نپذیرفت و گفت: آنچه خدا به من داده است برای من بهتر است و از آنان خواست که با نیروی انسانی به او کمک کنند و گفت قطعههای آهن بیاورند و با آن، میان دو کوه را پر کرد و دستور داد که با کورهها بر آن بدمند و آنان دمیدند و آهن کاملاً سرخ شد، سپس به شکافهای آن مس گداخته ریختند و چنان سدّ محکمی ایجاد شد که یأجوج و مأجوج نتوانستند از آن عبور کنند و ذوالقرنین شادمان از این موفقیت گفت: این رحمت پروردگار من است. وقتی وعده او فرا رسد، آن سدّ درهم ریخته میشود و وعده پروردگار من حق است.1 به طوری که مورّخان و مفسران گفتهاند، منظور از آن تنگه، تنگهای است که در کوههای قفقاز وجود داشت، همانجایی که رشته کوههایی میان دریای خزر و دریای سیاه مانند یک دیوار طبیعی کشیده شده و جنوب و شمال را قطع میکند و فقط یک تنگه در میان آن وجود دارد که امروز به تنگه داریال (داریال محرف داریول است که به زبان ترکی به معنای تنگه است، و این سد را به لغت محلی دمیرقاپو که به معنای در آهنین است مینامند.) معروف است و در نزدیکی تفلیس و ماورای قفقاز قرار دارد. هم اکنون نیز بقایای دیوار آهنی در این نواحی هست و مسلماً باید همان سدّ کورش باشد. در سدّ ذوالقرنین گفته میشود که آهن زیاد به کار رفته و میان دو کوه ساخته شده است، معبر داریال هم میان دو کوه بلند واقع شده و این سدّ نیز که آهن زیادی در آن دیده میشود، در همین درّه وجود دارد.2 شاید بتوان گفت که مورّخان تقریباً اتفاق نظر دارند که سدّ یأجوج و مأجوج در شمال ایران و در منطقه قفقاز است و ذوالقرنین آن را برای مهار کردن اقوام وحشی شمال که یأجوج و مأجوج نامیده میشدند بنا کرد. درباره یأجوج و مأجوج هم سخنان بسیاری گفته شده است. ظاهر این است که آنها اقوامی وحشی بودند که در شمال دریای خزر زندگی میکردند و از منطقه قفقاز به سوی آذربایجان و ایران سرازیر میشدند و تاخت و تاز و غارتگری و کشتار میکردند. این اقوام را یونانیان «سیت» یا «سکا» مینامیدند و آنها همان قوم «منگوک» یا «منچوک» یا «منغول» بودند که اصل آنها از مغولستان در شمال شرقی دنیای آن روز بود. ظاهراً این اقوام از سواحل شمالی دریای خزر عبور میکردند و از ناحیه قفقاز به سوی ایران سرازیر میشدند.3 هرودوت میگوید: قبایل سیت از بند قفقاز آمده و آبادیهای دامنه را به غارت میگرفتند.4 با توجه به این که در عهد عتیق و جدید نام گوگ و مگوگ در نسخه عبری و جوج و مأجوج در ترجمه فارسی آمده است و آنها قومی شرور معرّفی شدهاند، نباید تردید کرد که دو کلمه یأجوج و مأجوج که در قرآن آمده ریشه عبری دارند و درست کردن اشتقاق عربی برای آنها صحیح نیست و این که بعضیها این کلمه را از «اجّ النار» به معنای شعله ور شدن آتش مشتق دانستهاند، نظری دور از صواب است. شباهت روشنی که میان واژه مگوگ یا مأجوج با واژه مغول وجود دارد و نیز تصریح به این که این قوم از شمال سرازیر میشدند و جمعیتی بسیار داشتند، تقریباً سخن کسانی را که این قوم را همان قوم مغول میدانند تقویت میکند. در تاریخ هم بارها قوم مغول به سرزمینهای همسایه و حتی سرزمینهای دور هجوم بردهاند و تهاجم و تاخت و تاز در خوی آنهاست. ![]() چنین مینماید که قوم مغول از سرزمین اصلی خود که در شمال شرقی دریای خزر است گاهی به چین و شبه قاره هند هجوم میبردند و گاهی هم از دو طرف دریای خزر به ما وراء النهر و آذربایجان و ارمنستان حمله میکردند و دیوار چین در شرق و سدّ ذوالقرنین در غرب برای مهار کردن آنها ساخته شده است. مطلبی که در اینجا باقی میماند و تأمل بیشتری را میطلبد، این است که در آیه آخر از آیات مربوطه به ذوالقرنین از زبان او سخنی نقل شده که از آن چنین بر میآید که این سدّ تا قیامت که روز وعده الهی است پابرجا خواهد بود و در آن هنگام درهم کوبیده خواهد شد و یأجوج و مأجوج تا قیامت با این سدّ مهار شدهاند. همچنین در آیه دیگری از قرآن کریم چنین میخوانیم: «حَتَّی إِذا فُتِحَتْ یأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ ینْسِلُونَ وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِی شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا؛5 تا وقتی که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنان از هر بلندی به شتاب بیرون آیند و آن وعده راست (رستاخیر) نزدیک شود. پس ناگهان دیدگان کافران خیره شود.» از این آیه فهمیدهاند که یأجوج و مأجوج تا نزدیکی روز قیامت بسته شدهاند و در آن هنگام باز خواهند شد و از هر سوی سرازیر خواهند شد. حال این سؤال پیش میآید که اکنون همه جای کره زمین شناخته شده است و به وسیله زمین و هوا همه جا با هم ارتباط دارند و ما جایی را سراغ نداریم که جمعیت انبوهی در پشت یک سدّ آهنی محصور شده باشند و نتوانند از آنجا بیرون آیند. دیگر این که اگر یأجوج و مأجوج همان قوم مغول است، همانگونه که بسیاری از محققان گفتهاند، این قوم پس از برپایی سدّ ذوالقرنین، در طول تاریخ بارها به کشورهای همسایه هجوم بردند که یک نمونه آن تهاجم آنان به ایران در قرن هفتم هجری بود و به گفته یک مورّخ «کشورگشاییهای مغول در قرن سیزدهم میلادی (یا قرن هفتم هجری) جهان را زیر و زبر کرد. مغولها کره زمین را از آلمان تا کره زیر پا گذاشتند و بخش بیشتری از دنیای قدیم را به لرزه در آوردند و دگرگون ساختند.»6 و اکنون قوم مغول در سرزمین اصلی خود مغولستان به آزادی زندگی میکنند. ![]() در پاسخ این سؤال میگوییم: به نظر میرسد که این برداشت از آیات قرآنی که گویا یأجوج و مأجوج تا قیامت در پشت آن سدّ محصور شدهاند، برداشت درستی نیست و قرآن بر آن دلالت ندارد. اینکه از قول ذوالقرنین نقل شده که این سدّ تا روز آمدن وعده الهی یعنی تا قیامت پا برجاست و در آن هنگام درهم خواهد ریخت، منظور این نیست که قوم یأجوج و مأجوج هم تا آن زمان پشت این سدّ خواهند ماند، بلکه منظور محکم بودن آن سدّ است که تا قیامت پابرجا خواهد بود و در قیامت که کوهها از هم متلاشی میشوند آن سدّ هم متلاشی خواهد شد و قوم یأجوج و مأجوج در آن عصر نمیتوانستند از آن سدّ عبور کنند و این مانع از آن نیست که در عصرهای بعدی از آنجا یا جای دیگر هجوم کنند و همانگونه که گفتیم قوم مغول پس از عصر ذوالقرنین بارها به سرزمینهای دیگر هجوم کردهاند. بنابراین، منظور ذوالقرنین فقط پابرجایی آن سدّ تا قیامت است و اکنون هم آن سدّ پابرجاست و اگر ما نتوانیم آن را پیدا کنیم شاید بدان جهت است که در طول زمان زیر خاکها مدفون شده است.7 و اما درباره آیه سوره انبیاء باید بگوییم که منظور از گشوده شدن یأجوج و مأجوج شکسته شدن آن سدّ نیست و ضمیر «فتحت» به خود یأجوج و مأجوج بر میگردد و صحبتی از سدّ در میان نیست و این پیشگویی قرآن به این معناست که نزدیکیهای قیامت قوم یأجوج و مأجوج قدرت مییابند و دارای جمعیتی انبوه میشوند و به همه جا حمله میکنند.8 بنابر این قوم یأجوج و مأجوج – که همان مغول هستند – تا قیامت وجود خواهند داشت و در نزدیکیهای قیامت باز قدرت پیدا میکنند و همه جا حمله میکنند.
بخش قرآن تبیان [1] . مضمون آیات 93-98سوره کهف. [2] . کورش کبیر، ابو الکلام آزاد ، ص 279 [3] . همان، ص 273. [4] . تاریخ هرودوت، ج 1، ص 104. [5] . انبیاء؛ آیه96- 97. [6] . ج، ساندرز، تاریخ فتوحات مغول، ترجمه ابو القاسم حالت، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1361، ص 13. [7] . بقایای این سد را پیدا کردهاند و تصاویر آن هم موجود است. [8] . تفسیر کوثر؛ یعقوب جعفری، ج6، ص465-470. يكشنبه, ۰۴ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش اول)
سینمای جهان در شرایطی به هزاره سوم قدم گذارد که در دهه 90 از هزاره دوم ، لااقل برای کسانی که با نگرش ایدئولوژیک این سینما چندان آشنایی نداشتند ، سمت و سوی عجیب و غریبی یافته بود. در این دهه ناگهان تعداد زیادی فیلم به روی پرده رفت که در آنها به نوعی پایان جهان یا آخرالزمان اشاره شده بود مبنی براینکه خطر یا فاجعه ای تکنولوژیک یا بیولوژیک یا شبه دینی و یا ماورایی ، جهان را به سوی نابودی یا حاکمیت فرد و یا گروهی شرور و خبیث می کشاند. در اغلب این دسته از فیلم ها یک منجی(که در این گونه فیلم ها بعضا با عنوان The One خطاب می شود) به مقابله با آن خطر یا فاجعه برخاسته و دنیا را از شرش نجات می بخشید.
در مجموعه آثار یاد شده، تشابهات محتوایی و ساختاری روشنی دیده می شد از جمله اینکه معمولا منبع خطر یا فاجعه از جایی خارج از آمریکا و یا از سوی فرد یا افرادی که نسبت به نظام و ایدئولوژی آمریکایی، بیگانه به شمار می آمدند، ایالات متحده و شهرهایی از آن (غالبا لس آنجلس ، سانفرانسیسکو یا نیویورک) را هدف قرار داده یا دنیای آمریکایی و ویا سران این دنیا راتهدید کرده و از این طریق نسل بشریت را مورد تهاجم قرار می دادند. فیلم هایی همچون "ترمیناتور 2: روز داوری"(جیمز کامرون-1991) که نسل سوم کامپیوترها بر علیه بشر وارد نبرد شدند و یک منجی به نام جان کانرز ، در واقع همان انتخاب شده (The One) بود که بایستی در نبرد آخرین دنیا را نجات دهد یا "روز استقلال"(رولند امریش-1996) که موجودات بیگانه به صورت کولی های کیهانی به تخریب کهکشان ها پرداخته بودند و در روی زمین، رییس جمهوری آمریکا به عنوان منجی بشریت با آنها مقابله می کند مانند فیلم "مریخ حمله می کند" (تیم برتون-1996) که در آن فیلم نیز رییس جمهوری آمریکا (جک نیکلسون) ، گروگان مهاجمین مریخی شد و در عین به عنوان منجی با آنها وارد نبرد گردید. تولید این گونه فیلم ها هرچه که به پایان قرن بیستم و انتهای هزاره دوم میلادی نزدیک شدیم ، روند افزون تری به خود گرفت و به شکل صریح تر و روشن تر موضوع خویش را به نمایش گذارد. از جمله اینکه مستقیما به ماجرایی تحت عنوان "پایان روزها" پرداخت که پایان هزاره را مصادف با وقایعی تعیین کننده در سرنوشت بشریت می دانست. وقایعی که در آستانه غلبه شر بر کلیت جهان ، ناگهان توسط یک منجی تغییر جهت پیدا کرده و به نابودی شر و حاکمیت خیر می انجامید. فیلم هایی همچون "ماتریکس"(برادران واچفسکی-1999)که انسان را به حس تکنولوژی تبدیل می نمود، یعنی یک نیمه انسان / نیمه ربات بایستی بر علیه حاکمیت شبکه ضد بشری اقدام کرده و جهان را به مرکزیت تنها مکان باقیمانده برای بشر آزادیخواه (که در فیلم صهیون نام داشت!) نجات می بخشید یا در "امگا کد" (رابرت مارکارلی-1999) که براساس باورهای شبه مذهبی اوانجلیست ها ، شیطان از قعر جهنم بیرون آمده بود تا با در اختیارگرفتن رمزی از کتاب تورات (که بازگشای راز و اسرار وقایع مهم تاریخ همچون روی کارآمدن هیتلر یا ترور کندی و یا جنگ خلیج فارس است) ، دنیا را به تسخیر خود درآورد که در این مسیر یک منجی در مقابلش می ایستد و یا آثار دیگری همچون "نشان هفتم"(کارل شولتز) ، "دروازه نهم"(رومن پولانسکی)، "پایان روزها"(پیتر هایمز)، "آرماگدون"(مایکل بی)، "برخورد عمیق"(میمی لدر) ، "مومیایی" (استفن سامرز) و ... در چنین دورانی حتی محصولاتی مانند "جنگ های ستاره ای" جرج لوکاس که 16 سال از نمایش سومین قسمتش به نام "بازگشت جدای" (که قبلا بخش پایانی این سری نیز اعلام شده بود) می گذشت ، مجددا در دستور ساخت قرار گرفتند و با یک فلاش بک غیر قابل باور داستانی چهارمین قسمت آن (که اولین بخش از سری فیلم های "جنگ های ستاره ای" اعلام شد)در سال 1999 تحت عنوان "شبح تهدید" برروی پرده سینماها نقش بست و گفته شد که دو قسمت دیگر نیز طی 5-6 سال آینده جلوی دوربین خواهد رفت. همچنین پس از ساخت دو قسمت از مجموعه ای به نام "بیگانه" (اسطوره ای که از اعماق تاریخ آمده و شرایط آخرالزمانی فراهم کرده بود )، در سال های 1979 و 1986 توسط ریچارد دانر و جیمز کامرون ، در دهه 90 دو قسمت دیگر به اسامی "بیگانه3" در سال 1992 توسط دیوید فینچر و "احیاء" به کارگردانی ژان پی یر ژونه در سال 1997 ساخته شدند که این آخری ، پیامی کلیدی داشت. منجی قسمت های قبلی(سرگرد ریپلی با بازی سیگورنی ویور) که در "بیگانه3"در یک عملیات انتحاری سامسون وار ، خود و بیگانه درونش را کشته بود ، حالا در قالب یک هیولا/انسان با خون هیولایی و کالبد انسانی (مانند بسیاری از اسطوره های یونان باستان همچون جیسون و هرکول و دیوزیس و ...) که هنوز دشمن بیگانه هاست در این قالب التقاطی ، ظهور کرده و آنها را نابود می ساخت و به این ترتیب سازندگان فیلم ، عملا راهی دیگر را برای غلبه انسان بر خطر آخرالزمانی اسطوره ای نشان می دادند. به هرحال در دهه 90 ، این نوع سینما حجم عظیمی از فیلم های تولیدی را به خود اختصاص داد و حتی جیمز کامرون در مصاحبه ای، فیلم پرفروش خود یعنی "تایتانیک" را یک فیلم آخرالزمانی خواند که نابودی و پایان روزهای یک جامعه بشری طبقاتی را در اثر غرور و نخوت و گناه به تصویر می کشاند. جک ، جوان کولی که قاچاقی سوار برکشتی شده و عاشق دختری از طبقه اشراف می شود ، در واقع همان مسیح منجی به نظر می آید که حتی در یکی از صحنه های معروف فیلم، با ایستادن صلیب گونه بر دماغه کشتی، ماموریت مسیحاگونه خویش را نمایش می دهد. همان ماموریتی که در انتهای فیلم با فدا کردن جانش به قیمت زنده ماندن دختر به انجام می رسد تا وی سالیان بعد ، روایت گر دنیای اشرافی و مضمحل شده تایتانیک باشد. جیمز کامرون پیش از این در فیلم هایی همچون "ورطه"(1989)، "ترمیناتور"(1984)، "ترمیناتور 2: روز داوری"(1992) و حتی فیلمنامه "روزهای عجیب" (که کاترین بیگلو آن را در سال 1996کارگردانی نمود) به موضوع آخرالزمان پرداخته بود. اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد: ساخت و نمایش قسمت های دوم و سوم فیلم هایی مانند "ماتریکس" تحت عناوین"Matrix Reloaded" و "Matrix Revoloutions" در سال 2003 ، قسمت های پنجم و ششم "جنگ های ستاره ای"با نام"حمله کلون ها"و "انتقام سیث" در سالهای 2002 و 2005 ، قسمت های سوم و چهارم "ترمیناتور" به نام های "رستاخیز ماشین ها"( با عنوان اصلی "آرماگدون") در سال 2003 و "رستگاری" در سال 2009 ، بخش های دوم و سوم "مومیایی" ( "بازگشت مومیایی" در سال 2001 و "قبر امپراتور اژدها" در سال 2008 ) که اسطوره های کهن مصری یا چینی با یک اراده شیطانی برعلیه بشریت وارد عمل می شدند و قهرمان و ناجی همچنان یک آمریکایی بود که با فرهنگ Cool ، روح شجاعت لاابالی گری آمریکایی را تنها راه نجات بشر می دانست و در قسمت سوم بالاخره وارد یک جنگ آخرالزمانی می گردید و نیز قسمت های پنجم و ششم "بیگانه" ("بیگانه ها علیه غارتگر" در 2007 و "هیولاها علیه بیگانه ها" در 2009 ) که در اینجا سینمای غرب علاوه بر ترویج تفکر آخرالزمانی خود ، تمام فرهنگ های غیر آمریکایی را نشانه گرفته و آنها را زیر پای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی لگد مال نموده و له می کند. چنین تولیدات با اهمیتی علاوه بر بازگشت امثال استیون اسپیلبرگ (پس از 20 سال) به سری "ایندیانا جونز" است که به اسم "قلمرو جمجمه بلورین" در سال 2008 ساخته شد و این بار پرفسور جونز در صدد دور ساختن یک جمجمه بلورین از دسترس مخالفان ایدئولوژی آمریکایی (در اینجا روس ها) بود که نکند به وسیله آن جهان را تسخیر نمایند و...و همچنین بازگشت هالیوود به بازسازی "هالک" پس از 3 دهه و در 2 قسمت "هالک" (2003) و "هالک شگفت انگیز" (2007) . اما در این غوغای سینمای آخرالزمانی، مجموعه ها و کاراکترهای تازه ای نیز به میدان آمدند که در سطح وسیعی سالن های سینما را در طول دهه نخست هزاره سوم میلادی اشغال کردند و اندیشه های آخرالزمانی و منجی گرایی غرب را در سطح وسیعی بسط دادند که از مهمترین آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد: الف) ارباب حلقه ها ( براساس داستان های جی. آر. آر. تالکین در دهه 30 ) که در 3 قسمت ( "یاران حلقه"، "دو برج" و "بازگشت پادشاه" ) طی سالهای 2001 تا 2003 روی پرده رفت و حتی سومین بخش آن در اسکار سال 2004 ، 11 جایزه به خود اختصاص داد. ب) هری پاتر ( براساس داستان های جی. کی. رولینگ ) که طی سالهای 2001 تا 2010 ، در 7 قسمت ("سنگ جادویی"، "دالان اسرار"، "زندانی آزکابان"، "جام آتش"، "محفل ققنوس"، "شاهزاده دو رگه" و بخش اول از "یادگاران مرگ" ) به نمایش گذارده شد. ج) نارنیا (براساس داستان های سی. اس. لوییس ) در 3 قسمت ( "شیر ، کمد ، جادوگر"، "شاهزاده کاسپین" و "کشتی سپیده پیما") طی سالهای 2005 تا 2010 بخش هایی از یکی از جدی ترین متون ادبی - ایدئولوژیک غرب را به تصویر کشید. نارنیا که در اصل یک واژه شرقی به معنای سرزمین آتش است به ماجرای چند جوان مسیحی در خلال جنگ دوم جهانی می پردازد که از یک دروازه برزخی وارد سرزمین اجنه و شیاطین (با تعبیرات انجیلی) شده و سعی می کنند با یاری یک شیر مسیحاگونه به نام اصلان زمینه ها را برای بازگشت قلمرو از دست رفته به شاهزاده ای را فراهم آورند. به این ها اضافه کنید : "مردان ایکس"(4 قسمت در طول دهه اول قرن بیست و یکم و پنجمی که در سال 2011 نمایش داده می شود)، "بچه های جاسوس"(3 قسمت طی سالهای 2001 تا 2003)، "قطب نمای طلایی"(براساس داستان "نیروی اهریمنی اش" اثر فیلیپ پولمن ) و "ترانسفورمرز"( 2قسمت در سالهای 2007 و 2009) ، "دزدان دریای کاراییب" ( "نفرین مروارید سیاه" در سال 2003 ، "صندوقچه مرد مرده" در سال 2007 و "در انتهای جهان" در سال 2009) ، "هل بوی" که طی سالهای 2004 و 2007 بوسیله گیلرمو دل تورو در دو نسخه برپرده سینماها رفت و "شیطان ساکن"(در 4 قسمت "شیطان ساکن" 2002، "آخرالزمان" 2004 ، "انقراض" 2007 و "آخرت" 2010 ) که به ایستادگی و مبارزه یک زن خارق العاده در برابر حاکمیت زامبی ها می پرداخت. علاوه برهمه آنچه ذکر شد در طی سالهای پس از 2001 هالیوود اکثر کاراکترهای شبه منجی خود از سالهای بسیار دور تا امروز را نیز به میدان آورد : از "اسپایدرمن" و "مرد آهنی" و کمیک استریپ های مارول مانند "4 شگفت انگیز" گرفته تا تولید گروهی از آنها که طی دهه 80 و 90 هزاره پیش آغاز شده بود، همچون "سوپرمن" که با عنوان "سوپرمن باز می گردد" (2006) تولید شد و مجددا این منجی اسطوره ای را پس از فلج شدن کریستوفر ریو و پس از گذشت 20 سال به صحنه سینما آوردند یا "ماجراهای بتمن" که از اوایل دهه 80 مجددا در دستور کار هالیوود قرار گرفته بود (4 قسمت آن هم با اسامی "بتمن" و "بازگشت بتمن" در دهه 80 و "بتمن برای همیشه" و "بتمن و رابین" در دهه 90 روی پرده رفته بود) توسط کریستوفر نولان در سالهای 2005 و 2008 با عناوین "بتمن آغاز می کند" و "شوالیه تاریکی" این افسانه قدیمی را در قلب ماجراهای آخرالزمانی قرار داد و یا جیمزباند که پس از گذر از "گلد فینگر" و "شما فقط دوبار زندگی می کنید" و "الماس ها ابدیند" و مامورانی مانند شان کانری و راجر مور و تیموتی دالتون و پیرس برازنان در دهه نخست از هزاره سوم به یک منجی تمام عیار به نام دنیل کریگ رسید که با قدرت و زور بازوی خویش در فیلم هایی مثل "کازینو رویال" و "کوانتوم آرامش" در صدد نجات جهان از تروریست های شرور و خبیث بود. حتی برادران کوئن که سالها مخاطبان خود را با طنز و مطایبه و فیلم هایی مانند "بارتون فینک" و "وکیل هادساکر" و "فارگو" و "لبوفسکی بزرگ" و ...سرگرم کرده بودند (و حتی هویت یهودی و اهداف ایدئولوژیک خویش را زیر لوای این دسته از آثار پنهان می داشتند) ناگهان با ورود به هزاره سوم ، اگرچه لحن طنز خود را حفظ نمودند ولی به ساخت آثاری با مایه های آخرالزمانی و ایدئولوژیک روی آوردند که "ای برادر کجایی" در سال 2000 شروع این سیر بود. آنها در دهه نخست از هزاره سوم میلادی هر چه جلوتر رفتند، بیشتر و بیشتر ایدئولوژیک نشان دادند تا اینکه بالاخره در سال 2007 با فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" براساس رمانی تلخ و سیاه از کورمک مکارتی همه توان خویش را برای ساخت یک فیلم آخرالزمانی به کار گرفتند و از همین روی سرانجام جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را نیز بدست آوردند. برادران کوئن در آن فیلم نیز جهانی در حال ویران شدن را به تصویر می کشیدند ، جهانی که در آن آدم ها یکدیگر را می کشند نه برای پول یا ثروت و مقام و زن و ...بلکه فقط برای اینکه کشته باشند. روایت کلانتر تام بل از دنیای در حال زوال و روایت خوابی از پدرش که در پایان فیلم نقل می کند و حمل آتش و روشنایی توسط او در دنیایی تاریک برای هدایت در راه ماندگان، حکایت همان منجی آخرالزمانی به نظر می رسد که کورمک مکارتی در داستان بعدی اش یعنی "جاده" که دو سال بعد جان هلیکوت به فیلم درآورد ، بیانش می کند. به جز اینها، پس از 2001 فیلمسازانی که در دهه 90 هم در سینمای موسوم به سینمای آخرالزمانی شناخته شده بودند همچون رولند امریش، با قوت بیشتر به کار خود ادامه دادند. مثلا امریش که در دهه 90 آثاری مانند "سرباز جهانی"(1992) ، "دروازه ستاره ای"(1994) ، "روز استقلال" (1996) و "گودزیلا" (1998) را ساخته بود ، پس از هزاره دوم و در نخستین دهه از هزاره سوم نیز فیلم های "روز بعد از فردا" (1994) ، "10000 سال قبل از میلاد" (1996) و بالاخره "2012" (2009) را ساخت که تازه ترین تئوری های آخرالزمانی اوانجلیست ها و جدیدترین پیش بینی های مسیحیان صهیونیست را برای پایان جهان نمایش می داد. از فیلم های کودکان و انیمیشن های پرفروش این سالها نمی توان گذشت که برخی در زیر لایه های خود و بعضی بدون واسطه و صریح دم از ایدئولوژی آخرالزمانی می زدند ؛ کارتون هایی مانند : "شگفت انگیزها" ، "جیمی نیوترون" ، "روبات ها" ، "وال ای" ، "9" ، "بالا" و ... این سیر شگفت انگیز تولید آثار آخرالزمانی در هالیوود بدان حد بود که در همان سالها یکی از منتقدین سینمایی این تعبیر را به کار گرفت که : "سینمای غرب آرایش اخرالزمانی گرفته است" و فیلمساز شناخته شده ای مانند تیم برتن به عنوان تهیه کننده انیمیشن "9" در مصاحبه ای به مناسبت نمایش عمومی آن به طعنه گفت که این فیلم از صدهزار فیلم آخرالزمانی که در هالیوود ساخته شده، بهتراست! این طعنه تیم برتن بیش از هر موضوعی به خیل آثار آخرالزمانی اشاره داشت که محصولات کمپانی های هالیوودی را دربرگرفته است بدان حد که دیگر نمی توان به سان برخی ، چشم های خود را بست و همه چیز را به سرگرمی و اقتصاد و گیشه و فروش این فیلم ها نسبت داد، در حالی که براساس آمار موجود ، کمتر از 10 درصد این گونه فیلم ها از فروش قابل توجهی در جدول اکران آمریکا برخوردارند!! اما به راستی علت گرایش سینمای غرب و هالیوود به آخرالزمان چیست؟ اصلا غرب با آخرالزمان چه کار دارد؟ مگر نه این است که پس از قرون وسطی و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش معروف به روشنگری و محور قرار دادن اندیشه های اومانیستی و سکولاریستی در زندگی بشر ، اساسا بین انسان و آسمان فاصله انداختند و جایی برای اندیشه های الهی در زندگی بشر کنونی باقی نگذاردند؟ مگر نه آن که به اسم تجربه گرایی و پوزیتویسم ، هر آنچه که نشانی از ماوراء و متافیزیک و مقولات فراماده داشت را حذف نمودند؟ اما نقبی به تاریخ تفکر و اندیشه در 3-4 قرن اخیر ، حکایت از آن دارد که همزمان و موازی با برکشیدن نهضت به اصطلاح روشنگری و قراردادن اومانیسم (انسان محوری) و سکولاریسم ( جدایی دین از زندگی) در فقرات تئوری های اجتماعی ، جنبش اصلاح دینی از دل مسیحیت ، فرقه ای را بیرون کشید که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از : 1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ 2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند. (1) آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد . فی المثل در آخرین فیلم رابرت آلتمن به نام "همراهان خانه ای در علفزار"(2006) که ماجرای گروههای آوازخوان در یک رادیوی محلی را باز می گوید ، در یکی از آوازهای اصلی که مریل استریپ و لیلی تاملین آن را مشترکا می خوانند و درباره سرزمین مادری و عشق به آن است ، مرتب این بیت را تکرار می کنند که : "...اجداد ما در این سرزمین ، نئو اورشلیم دفن شده اند..."(2) همین پیوریتن ها بودند که نخستین رسانه ها ، از جمله روزنامه و رادیو و سپس سینما را در آمریکا بوجود آورده و همان تعریف و ماموریتی را که برای ایالات متحده در نظر گرفته بودند به عنوان ایدئولوژی آمریکایی برای آن رسانه ها و از جمله سینما در نظر گرفتند. بنیانگذاران هالیوود همچون آدولف زوکر ، کارل لیمه لی ، مارکوس لوئه ، جوزف شنک ، هری کوئن و ...که به مغول های هالیوود معروف شدند و پشت پرده تاسیس کمپانی هایی همچون متروگلدوین مه یر ، یونیورسال ، پارامونت ، یونایتد آرتیست و فاکس قرن بیستم و ...حضور داشتند ، همگی از همان پیوریتن های مهاجر و یا اشراف یهود اروپا به شمار آمده و ایدئولوژی آمریکایی را فراراه خویش قرار داده بودند. (3) ریک آلتمن از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره ترویج این ایدئولوژی و فرهنگ در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد: "...بیش از نیم قرن آثار سینمای هالیوود ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرجترین تولیدات، خصوصا در ژانرهایی که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلمهای هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما داشت که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولیهای جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی آرمان شهر فرهنگ یانکیها را به تماشاگران سادهلوح حقنه میکرد (و میکند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغههای فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب میآوردند. آنها قانع شدند که همچون قهرمانان همان فیلمها زندگی کنند، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطورهای آمریکایی بود و بس..." از همین رو بود که از نخستین روزهای تاسیس سینما در غرب و در ایالات متحده ، ترویج ایدئولوژی آمریکایی عمده ترین هدف به شمار آمد. که این ایدئولوژی فراتر از اندیشه هایی مانند اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن یعنی لیبرال سرمایه داری، نظریه آخرالزمان گرایی را ترویج می کردکه همه اینها به طور وسیع در سینمای غرب به تصویر کشیده شد. بهطور مشخص اولین داستان آخرالزمانی در سال 1910 و در فیلمی به نام "ستاره دنباله دار" نمود پیدا کرد که قسمت دوم آن در سال 1916 ساخته شد در سال 1913 فیلم "پایان دنیا" به روی پرده رفت و آثار دیگری درباره پایان دنیا در سال های 1916 و 1922 ساخته شدند و نسخه ای هم در این باره به کارگردانی "ابل گانس" (فیلمساز مشهور فرانسوی) در سال 1931 تولید گردید. همه این ها فیلمهایی بودند که به طور مشخص فجایع آخرالزمان را نشان میدادند مثل فیلم" روزی که کره زمین از حرکت ایستاد" . معمولا در این فیلم ها یاموجودات فضایی بودندکه کره زمین را نابود می کردندیا بیماری فراگیری شیوع می یافت که همه موجودات زمین را از بین می برد یا گروهی شیطانی از جنس بشر یا غیر آن موجودیت زمین را تهدید می کرد و یا این تهدید از طرف آدم خبیثی بود که می خواست سلطان همه عالم شود. مثلا "جنگ دنیاها" که "اورسن ولز" ابتدا نمایشش را در رادیو اجرا کرد و بعد در سینما به فیلم تبدیل شد ، نشان دهنده آن بود که دنیا توسط موجوداتی فضایی در حال نابودی است و البته تنها منجی این شرایط فاجعه بار آمریکا به شمار می آمد. این مسئله(منجی بودن آمریکاییان) موتیف اکثر فیلم های آخرالزمانی بود به طوریکه حتی در برخی آثار به شکلی گل درشت نشان داده می شد.مثلا در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" (رولند امریش) قبایل ماقبل تاریخ در انتظار منجی می بینیم که گویا مویطلایی و چشمآبی است!( یعنی همان عامل و پارامتری که تقریبا در شکل و شمایل منجی اغلب این دسته از فیلم های آخرالزمانی شاهدیم).
اما چرا تصویر این تفکر آخرالزمانی در آستانه پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، شتاب شدیدتری به خود گرفت و پس از سال 2001 به مرحله جدی تری وارد گردید که برخی کارشناسان نوشتند شمشیرها از رو بسته شده است؟ چرا پس از آغاز هزاره جدید ، سینمای غرب زبان و لحن شدیدتری در بیان تفکرات آخرالزمانی یافت؟ آیا هالیوود آرایش دخانی به مفهوم ماورایی و آخرالزمانی گرفت تا ذهن بشر را برای انتظار نبرد سهمگین آخرالزمان و یا همان "آرماگدون" آماده نماید؟ در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد اوانجلیست ها (اخلاف همان پیوریتن های مهاجر که امروزه نزدیک به یک سوم از جمعیت آمریکا را تشکیل داده و عمده مراکز سیاسی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی را در دست دارند)، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده است.(این اعتقاد، صریح و بی پرده در صحنه ای از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"نیز به وضوح از جانب سر لی تیبینگ انگلیسی خطاب به پرفسور لنگدون و سوفی بیان می شود، در حالیکه آنها را برای گشودن کریپتکس حاوی راز مکان دفن جام مقدس به گروگان گرفته است). به عبارت دیگر اوانجلیست ها(که در فرهنگ سیاسی امروز مسیحیان صهیونیست خوانده می شوند)براین باورند که جهان به آرماگدون وآخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. (4) از همین روست که از سال 2001 تولید آثار عظیم تاریخی که تقریبا از دهه 60 تعطیل شده بود ، مجددا رونق گرفت. فیلم های مذهبی باردیگر با رویکرد تاریخ انبیاء یهود جلوی دوربین رفتند. فیلم هایی مانند :"داوود" بابازی ریچارد گر ، "سلیمان" و ... دیگر از فیلم های رئال کمتر نشانی به چشم خورد. از فیلم های مکتب نیویورک و آثار معترض دهه 70 چه خبر؟! فیلم های افشاگر اجتماعی کجا رفتند؟!! مثلا در فیلم "کنستانتین" (فرانسیس لارنس-2005) پیدا شدن سرنیزه ای که گویا بر فراز صلیب، مسیح را کشته، کلیدی برای آغاز وقایع آخرالزمان می شود(مانند آن توتم یا شبه توتم پازوزا در فیلم "جن گیر"). در اینجا هم کنستانتین (با بازی کیانو ریوز) که جسم برزخی قوی دارد و متخصص علوم غریبه است، به عنوان منجی وارد دعوای خیر و شر می گردد. کنستانتین از مرز خیر و شر هم عبور کرده و نظاره گر رقابتی می شود که یک داور سیاه پوست هم دارد! که در جدال مابین خدا (به نمایندگی میکاییل) و شر (به نمایندگی شیطان) قضاوت می کند!! در این فیلم کنستانتین ، موجودی است که قرار است سپاه بشری را هدایت نماید. در همان زمان فیلم های متعدد دیگری به اکران سینماهای جهان در آمدند که با لحن آخرالزمانی یا مخاطبانشان را از موجودات و پدیده های موهوم، می ترساندند. فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، "28 روز بعد"( از دنی بویل که قبلا فیلم هایی مانند "قطار بازی" و "گور کم عمق" را ساخته بود و در سال 2009 نیز "میلیونر زاغه نشین" را کارگردانی کرد) ، "28 هفته بعد" ، "Gryphon" و... که همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری بودند که می خواستند جهان را به تسخیر خود درآورده و انسان ها را نابود سازند. در این مسیر بسیاری از فیلمسازان ظاهرا سرگرمی ساز و حتی مولف و شبه مولف غرب (که اساسا مدعی بودند به هیچوجه با فیلم های ایدئولوژیک سازگاری ندارد) هم به ساخت آثار آخرالزمانی کشانده شدند. از لارس فن تریر دانمارکی و از مبدعان نظریه هنری دگما 95 که فیلم آخرالزمانی "ضد مسیح" را در سال 2009 ساخت تا متیو کاسوویتس از سینمای فرانسه که پس از ساخت آثار شبه هنری همچون "نفرت" و "رودخانه های سرخ" ، در سال 2008 به ساخت فیلم آخرالزمانی "بابل پس از میلاد" وادار شد یا برادران هیوز (سازنده فیلم هایی مانند "از جهنم" و "رییس جمهور مرده" ) در سال 2010 فیلم "کتاب ایلای" را جلوی دوربین بردند یا جان هلیکوت کارگردان وسترن "پیشنهاد" هم در سال 2010 ، یک فیلم پست آپوکالیپتکی ساخت به نام "جاده" درباره شرایط طاقت فرسای پدر و پسری پس از جنگ آخرالزمان در حالی که پسر نشانه های از منجی دارد و پدر تا پای جان از وی محافظت می نماید و یا الکساندر پرویاس ، کارگردان فیلم "من ، روبات" ، فیلمی درباره مسیحیان نوتولد یافته آخرالزمان ساخت به نام "آگاهی"(2009) که براساس اخبار منتشره ریچارد کلی(سازنده فیلم های آخرالزمانی مانند "دانی دارکو" و "قصه های سرزمین جنوبی") اصل آن را نوشته و کارگردانی کرده بود. در فیلم "آگاهی" به وضوح الهیات تحریف شده مسیحی آمیخته به آرمان های صهیونی رواج داده می شود. پدیده Rapture که یکی از باورهای اوانجلیست های در آخرالزمان است برای نخستین بار در این فیلم به تصویر کشیده شد که گویا در زمان احیاء یا Resurrection همه اعوان و انصار مسیح در آسانسورهایی به سوی آسمان می روند و در جشنی در حضور حضرت مسیح شرکت دارند تا پس از مدتی ( 7 سال) به سوی صحرای آرماگدون برای نبرد آخرالزمان رهسپار شوند. همچنین کریستوفر نولان کارگردان فیلم های خوش ساخت و آوانگاردی مثل "یادگاری" و "بی خوابی"، به بتمن سازی ، آن هم از نوع آخرالزمانی مانند "بتمن آغاز می کند"(2006) و "شوالیه تاریکی"(2008) رسید و سپس در سال 2010 با فیلم Inception جنگ نرم را در نبرد آخرالزمان وارد ساخت. مارک فورستر خوش ذوق هم که آثار فانتزی همچون در "جستجوی نورلند"(2004) و "عجیب تر از قصه"(2006) را جلوی دوربین برده بود به جیمزباند سازی کشیده شد و جدیدترین تئوری های آخرالزمانی غرب را در "کوانتوم آرامش"(2008) به تصویر کشید. و بالاخره امثال ام . نایت شیامالان که در دهه 90 با آثاری مثل "حس ششم" و "شکست ناپذیر" جماعتی را به خود جلب کرده بودند ، از سال 2001 به بعد به ساخت فیلم های آخرالزمانی همچون نشانه ها(2002) ، دهکده(2004) ، بانویی در آب(2006) ، اتفاق(2008) و آخرین کنترل کننده هوا(2010) روی آورد یعنی هر دو سال فیلمی ساخت که هر چه پیش تر می رفت ، عناصر و نشانه های آخرالزمانی در آنها هویداتر می شد ، خصوصا تفکرات آخرالزمانی از نوع کابالایی که درفیلم "آخرین کنترل کننده هوا" با تاکید بر موجوداتی خداگونه به نام آواتار، تفکرات شرک آمیز صهیونی را در نمایش آخرالزمان غربی روشن تر بروز می دهد. همان تفکراتی که جیمز کامرون نیز با ساخت فیلم "آواتار"(2010) آن را به نمایش گذارد. حکایت کالبد برزخی یا جسم اختری انسان که در عالم آواتارها یا عالم دخان و اجنه ، یک منجی معرفی می شود. در اینجا بازهم یک قهرمان معلول آمریکایی ، منجی است. منجی دنیای اتوپیایی که به درخت حیات متصل است و براساس تفکرات شرک آمیز کابالایی شکل گرفته است.(5) نکته قابل توجه اینکه این نوع نشانه های مسیحایی یا آخرالزمانی کابالایی در بسیاری از فیلم هایی که پیش از این نام برده شد نیز قابل ردیابی است . مثلا در فیلم "کتاب ایلای" ، رساندن کتاب مقدس به مکانی خاص در یک شرایط پسا آخرالزمانی می تواند موجب نجات نسل بشر گردد. اما این کتاب مقدس ، انجیل شاه جیمز اول است که اولا بنیاد کتاب مقدس اوانجلیست هابوده وثانیا آمیخته ای از آموزه های کابالایی و مسیحیت است.(6) اما مهمترین ظهور تفکرات آخرالزمانی کابالایی را در دو فیلم رمز داوینچی (2005) و فرشتگان و شیاطین (2009) هر دو از نوشته های دن براون و آکیوا گلدزمن و همچنین دیوید کوئپ و ساخته ران هاوارد می توانستیم رویت کنیم. در فیلم "رمز داوینچی" در واقع کد رمز بسیاری از تولیدات هالیوود برای مخاطب گشوده می شود. در این فیلم ضمن روایت تحریف گرانه و مظلوم نمایانه ای از چگونگی رخداد جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد و شکل گیری فرقه های مخوف کابالا و فراماسونری ، خانقاه صهیون و انجمن برادری فراماسونی را حافظ جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه می داند که از همان نسل، منجی آخرالزمان بیرون خواهد آمدکه درفیلم "رمز داوینچی"همان سوفی دخترخوانده سونیه، از مسئولین موزه لوور پاریس بود. در این نوع تفکر که امروزه بر اندیشه های آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی غالب است، منجی آخرالزمان و مسیح موعود، لزوما حضرت عیسی بن مریم (ع) نیست . چنانچه آن حضرت را در این تفکر عیسای بشارت دهنده خوانده اند و عیسی مسیح یا همان مسیح موعود را عیسی بن داوود می دانند که از نسل عیسی بن مریم و مریم مجدلیه است که این نگرش را به آثار آخرالزمانی سینمای غرب نیز منتقل کرده اند، از همین رو در برخی فیلم ها، مسیح موعود یک زن(در فیلم"رمز داوینچی") است یا دختری نوجوان(در فیلم "قطب نمای طلایی") یا هری پاتر یا فرودو ( در فیلم"ارباب حلقه ها") یا لوک اسکای واکر ( در فیلم"جنگ های ستاره ای") و یا اصلان ( در سری فیلم های "نارنیا") و یا اصلا این منجی ، خود رییس جمهور آمریکا است آنچنان که در فیلم "مگیدو: امگا کد2" با آنتی کرایست یا ضد مسیح (دجال) می جنگد و پیروز می شود. در صحنه ای از این فیلم رییس جمهوری آمریکا مثل مسیح زیر درختی رفته و با خدا مناجات می کند مثل فیلم هایی که درباره حضرت مسیح ساخته شده و نشان می دهد که عیسی مسیح در شب پیش از تصلیب در باغی مناجات می کند . رییس جمهوری امریکا حتی در لحظه مقابله با آنتی کرایست به طور واضح یک جمله دینی و انجیلی را به کار می برد و می گوید:
God give it and god take it (این خداست که می دهد و اوست که می ستاند). او سپس به کلیسای اوانجلیستی می رود و فیلم نشان می دهد که چگونه مردم وی را همچون مسیح در برگرفته و مدام فریاد می زنند :Save us (ما را نجات بده)! به این ترتیب در سینمای آخرالزمانی امروز، حتی باورهای ماورایی در مورد منجی را با اندیشه های اومانیستی آمیخته و از منجی موعود، موجودی زمینی خلق کرده اند تا با تفکری که بیش از 4 قرن است برای خارج کردن دین از زندگی و اجتماع تحت عنوان سکولاریسم ترویج کرده اند ، دچار چالش نشود! --------------------------------------------------------------------------------------------- پانوشته : 1- براساس نوشته "اچ اچ بن ساسون" در کتاب "یک تاریخ از مردم یهود " از انتشارات دانشگاه هاروارد در سال 1976 ، کریستف کلمب که مامور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد ، از زمره "مارانوها" (یهودیان مخفی) بود که برخی از اسناد تازه بدست آمده در جنوای ایتالیا در تبار یهودی وی ، تردیدی باقی نگذاشته است. گفته می شود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه خاندان یهودی کلمبو (کلن های پیشین) در ایتالیا حضور دارند. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با "شاه داوود" سخن می گفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان "شاهزادگان داوودی" و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانوی ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایره المعارف یهود از یهودیان ثروتمندی همچون اسحاق آبرابانل و لویی سانتانگل به عنوان سرمایه گذاران اصلی سفر کلمب به آمریکا یاد می نماید. در کتاب فوق آمده است که در واقع سفر کریستف کلمب به کمک نقشه هایی صوت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد و در آن سفر تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد ، یک یهودی به نام لویی دو تورس بود. ویل دورانت (مورخ مشهور) نیز در کتاب تاریخ تمدن خود تامین کننده هزینه های سفر کریستف کلمب را همان ها می داند که یک سال قبل از آن ، هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند یعنی اشراف یهود دربارهای سلطنتی اروپا. ویل دورانت می نویسد که وقتی ایزابل اسپانیایی به علت بار سنگین طرح کلمب حاضر به تامین هزینه های آن نشد ، در آن لحظه مهم و قاطع ، یک یهودی تعمید یافته ، چرخ تاریخ را به گردش افکند. او کسی جز لویی دو سانتانگل وزیر مالیه فردیناند نبود که با کمک انجمن برادری (یک انجمن فراماسونری) خزانه داری آن را برای فتح قاره نو اختصاص داد. 2- در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات درارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند. نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد: "...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!! در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است. به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..." 3-"ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار در سال 1381(2002) در روزنامه الاهرام به چاپ رسید. در این مقاله او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند: "...فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است..." سمیر امین در توضیح دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی و ایدئولوژی آمریکایی می نویسد: "...اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیاء کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [در نیوانگلند ، شمال شرقی آمریکا] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قارهء جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار [فرهنگی] آمریکای شمالی، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود.) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. مردم آمریکای شمالی خود را "قوم برگزیده" به شمار می آورند. در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر ("هِرن فولک") در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه "امپراتوری") به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند..." 4- به گفته مسیحیان صهیونیست، میلیونها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت کرده و از فرات گذشته و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد کرده و در آرماگدون به هم میرسند و جنگ در میگیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم میگویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت میکنند. ( توجه کنید که سالها پیش بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خواندند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!! 5- جیمزکامرون پس از "تایتانیک" و به خصوص در دو اثر مستندی که برای "سیمخا جیکوبوویچی" (مستند ساز یهودی کانادایی) تهیه کرد یعنی " گور گمشده مسیح" و " راز گشایی مهاجرت یهودیان" (که حتی نریشن اش را خود کامرون گفت) تمایلات کابالایی خود را آشکارتر ساخت. پیش از این پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا ، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشته و تاکید کرده بود که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند. فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیتالمقدس) گشود و سپس کار خود را در لسآنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لسآنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستارههای هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانههای اعیانی در لسآنجلس و مانهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوسآیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده میشد ولی در سال 2004 تنها در لسآنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا میکند که دارای سه میلیون عضو است. سازمان برگ خود را "فرا دینی" میخواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" میخوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخامهای بزرگ یهودی اطلاق میشود. فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 بهناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانهها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خاخام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم دانستند. واقعیات نشان میدهد که برگ تنها نیست. کانونها و رسانههای مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه دربارهاش مینویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست در این نشریات به چشم میخورد. تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ بهسود فرقه برگ بهشمار میرفت. بهنوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لسآنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهمترین این افراد ، مدونا بود که از هفت سال پیش از آن در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تیلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مککارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتلهای زنجیرهای هیلتون) و دیگران. این موج ، ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد . چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون :"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید. این فیلم ها به خصوص "گور گمشده مسیح" ، جهان مسیحیت و پیروان ادیان توحیدی به سختی تکان داد. در این فیلم به دنبال آثار کابالیستی همچون "رمز داوینچی" ( ران هاوارد) ، عقاید و باورهای اصیل و راستین موحدان و معتقدان به ادیان ابراهیمی(که اعتقاد دارند حضرت عیسی مسیح زنده و نزد خداوند است و همچنین ایشان از رحم پاک حضرت مریم زاده شده و هیچ گاه ازدواج نکرده و بنابراین فرزندی نداشته است) ، زیر علامت سوال رفت و ادعا شد که در سرزمین فلسطین اشغالی ، گور بزرگی که در آن حضرت عیسی مسیح (ع) و همسرش مریم مجدلیه و پدر و مادرش و همچنین فرزندش دفن شده اند ، کشف گردیده که نماهایی از آن به همراه تابوت های حضرت عیسی و خانواده اش ، در حالی که اسامی آنها برروی تابوت حک شده بود ، به نمایش گذارده شد و توسط شخص جیمز کامرون ، معرفی شد. اگرچه کلیسای کاتولیک و واتیکان موضع گیری خاصی درباره این اهانت های آشکار اتخاذ نکردند ولی بسیاری از پیروان ادیان توحیدی برآشفتند و زبان به اعتراض گشودند. اخیرا شنیده شد در روزنامه های واتیکان به باورهای مطرح شده در فیلم "اواتار" نیز انتقاد شدید شده است. فیلم "فرشته جنگ" اثر دیگری از جیمز کامرون ، قرار است در سال 2011 به نمایش عمومی دربیاید و ماجرای آن به قرن 26 میلادی ربط پیدا می کند که 300 سال از آخرالزمان و جنگ آرماگدون گذشته و زندگی به صورت ربات های سیبورگ سهل تر ادامه می یابد تا اینکه رباتی برای نجات جهان اقدام می کند. 6- در تاریخ آمده است که بنیانگذاران فرقه کابالا یعنی اسحاق کور و موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس از حامیان شاه جیمز اول در جنگ های صلیبی بودند و وی را از جنبه های مختلف از جمله اعتقادی و ایدئولوژیک تقویت می نمودند. قابل ذکر اینکه جیمز اول از خونخوارترین فرماندهان صلیبی بود که ده ها هزار زن و مرد و کودک مسلمان را قتل عام کرد. و نکته مهم اینکه براساس اسناد و مدارک تاریخی ، اساسا تفکر مسیحاگرایی و آخرالزمانی در قرن سیزدهم میلادی از همین فرقه صهیونی کابالا به درون مسیحیت رسوخ داده شد و بعدا در قرن شانزدهم و پس از جنبش پروتستانتیزم و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی ، از مهمترین باورهای مسیحیان انشقاق یافته یعنی همان پیوریتن ها و سپس اوانجلیست ها بود. در واقع مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمانهای مسیحایی و آخرالزمانی را به دست گرفت که این آرمانها در بنیاد تحریکات جنگافروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبهصلیبی و نوصلیبی سدههای پسین جای داشت. در سده چهاردهم میلادی، هستههای فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار میرفت، پیشگوییهای اسرارآمیز درباره ظهور قریبالوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیتالمقدس(اورشلیم) ، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانونهای فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریبالوقوع «ماشییَح» (مسیح) پیشگویی میکردند. یک نمونه گرسونیدس، نوه نهمانیدس، است که ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358میلادی پیشبینی میکرد.
منبع: مستغاثی دات کام جمعه, ۰۲ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
21 دسامبر سال 2012 روز پایانی تاریخ است. این جمله ای است که تاکنون بارها و بارها از زبان آینده پژوهان غربی شنیده ایم و در فیلم های چند سال اخیر سینمای پر آوازه هالیوود تماشا کرده ایم. پرسش این جاست که گذشته از ذکر این مطلب در تاریخ موسوم به "مایاها"، چرا غرب می کوشد 2012/12/21 مصادف با 1/10/1391 را روز رستاخیز معرفی کند؟ صنعت سینمایی هالیوود تمایل دارد هم جریان بسازد و هم به دقت ببیند که مردم چه می خواهند. پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم میلادی را باید سال های آغازین فیلم سازی های مسلسلی درباره تابو ها دانست. صنعت هالیوود با بهره گیری از امیال دین خواه انسانی و ترکیب آن با احساسات و با پرداختن به موضوع آخرالزمان، ذهن بینندگان فیلم ها را سراسر تشویش و نگرانی کرده است.
ادیان، ابزار انحراف در دوره مدرن
منبع: شبستان جمعه, ۰۵ فروردين ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
بررسي خطرناکترين تفکر شبه معنوي در گفتوگو با نويسنده کتاب «اسطورههاي صهيونيستي در سينما» زهرا چيذري | اگرچه حضرت موسي (ع) به عنوان پيامبري اولوالعزم برگزيده شد، تا هدايتگر قوم بني اسرائيل باشد؛ اما پس از آن حضرت و در قرون و اعصار بعدي، دين آسماني يهود و کتاب تورات دچار تحريف شد، به گونهاي که با ظهور حضرت مسيح (ع) بخشي از يهوديان نه فقط ايشان را نپذيرفتند، بلکه در برابر اين پيامبر الهي ايستادند. کمکم يهوديت دچار مادهگرايي شد، اما دوباره با تأثر از برخي مکاتب عرفاني و فلسفي يونان و مصر و روم و بابل باستان، به جريانهاي معنوي و نوعي مکاتب صوفيانه ورود پيدا کرد و بعدها در قرن 13 ميلادي، با ترکيب يهوديت و اين مکاتب صوفيانه باستاني، جريان انحرافي کابالا(قبالا) شکل گرفت. کاباليستها بيشتر بر اعتقادات آخرالزماني و مسيحگرايي خاص و شيطان شناسي و جادوگري و حروفگرايي و ضديت با اسلام و دنياگرايي و ورود به سرزمين موعود و تشکيل حکومت جهاني يهودي و ميل به تسلط سريعتر بر جهان، پافشاري ميکنند. اما متأسفانه با پيدايش صهيونيسم، اينانديشهها نفوذ جدي تري در ميان بسياري از يهوديان دنياطلب کرد. امروزه با ورود به عصر معناخواهي بشر و خستگي از ماشين و تکنولوژي و مدرنيته، دستگاه فرقه سازي صهيونيسم نيز ميکوشد تا معناگرايي مورد نظر خويش را در ميان ابناي آدم بسط دهد و بنابراين فرقههاي انحرافي ميان جوامع مختلف، توسط صهيونيستها رواج داده ميشود. در اين بين، تأثير و نقش تصوف يهودي قبالا بسيار چشمگير است. از سوي ديگر شكلگيري ابزاري مانند رسانه بهترين امكان براي ترويج و القاي افكار انحرافي در اختيار صهيونيستها قرار داد. اين خاصيت رسانه است كه به عنوان يك ابزار در خدمت بشر در آمده و صاحبان و سردمدارانش از اين ابزار به بهترين وجه ممكن برا ي القاي اهداف خود بهره ميبرند و در اين ميان، صهيونيستها به عنوان حاكمان رسانه در دنياي امروز اين ابزار را براي القا و گسترش فرقههاي ساختگي و مدعي عرفانهاي نوپديد و انحرافي به كار گرفتهاند. به گونهاي كه شايد در كمتر فيلم، انيميشن يا بازي رايانهاي باشد که نشانههاي قبالا را مشاهده نكنيم. براي آشنايي بيشتر با تصوف يهودي، ريشههاي شکلگيري اين جريان مدعي معنويت و نقش ابزار سينما در ترويج اين عرفان، به سراغ محمد حسين فرج نژاد، نويسنده كتاب «اسطورههاي صهيونيستي در سينما» رفتيم تا از منظر وي اين مسئله را واکاوي كنيم. وي طلبه درس خارج حوزه علميه قم و فارغ التحصيل رشته اقتصاد و فلسفه غرب است و مطالعاتي در زمينه سينما، دين شناسي و تاريخ داشته است. آنچه در پي ميآيد، حاصل گفتوگوي ماست. ريشههاي كابالا (قبالا) يا همان تصوف يهودي از کجا سرچشمه ميگيرد؟ از آنجايي كه دين يهود، يك دين آسماني و ابراهيميبوده، بحث عرفان نيز در كنارش مطرح بوده است؛ اما دين مردمان بني اسرائيل، پس از حضرت سليمان به انحراف اساسي كشيده شد. تا حوالي ميلاد حضرت مسيح(ع) يعني حدود 2هزارسال پيش، سازمان يهود از دست مؤمنان خارج شده و به سمت منافقان بني اسرائيل که بيشتر در قبيله يهودا بودند، كشيده شد. به گونهاي كه با آمدن حضرت عيسي مسيح عليه السلام، در مقابل ايشان ايستادند. بنابراين تأملات عرفاني از ابتدا با اديان ابراهيميهمراه بوده است، اما و پس از ميلاد مسيح، يهوديت به مادهگرايي شديد دچار شد در نتيجه از مباحث عرفاني آن كاسته شد. دنياگرايي و رباخواري و آزار پيامبران خدا و لجاجت يهوديان در آيات بسيار زيادي از قرآن کريم آمده است. پس از فراز و نشيبهاي فراوان در يهوديت تحريف شده و آميختگي آن با مضامين مشرکانه ميترايي و گنوسي و يوناني(هلنيسم) و رومي(پاگانيسم) و جادوگرايي و شيطانگرايي مصر و بابل باستان، اين دين از خط اصيل و ديني که حضرت موسي(ع) آورده بودند، دور شد. در اوان مسيحيت، مکتب عرفان عرشي(معسه مرکابا/ مرکاوا) و تصوف گنوسي يهود و مکتب عرفاني معسه برشيت(درباره رازهاي خلقت) در ميان يهوديان کم کم رايج شد. در همين زمانها، عناصر جادويي و اندازه گيري کاخهاي الهي و حدود قامت خداوند(شيعور قوما) به صراحت در برخي کتب انحرافي عرفاني يهودي پديدار شدند که مخالفتهايي نيز از جانب برخي علماي مسيحي و يهودي با آنها شد. در قرون وسطي، نوعي حسيديگري نيز در آلمان و شرق اروپا پديد شد و همراه با افسانههايي از خلق موجودي زنده توسط برخي عرفاي يهود به نام گولم، در ميان مردمان رايج شد. اما عرفان منسجم يهودي، ضمن تأثير پذيري از تمام موارد گفته شده، تحت تأثير برخي مکاتب صوفيانه و عرفاي مسلمان و مسيحي از قرن سيزدهم ميلادي در شبه جزيره ايبري يااندلس که محل تعامل فرهنگي ميان اسلام و مسيحيت و يهوديت بود، به وجود آمد. نوشته شدن کتاب زوهر در سال 1286م. در انسجام و گسترش قبالا نقش بسزايي داشت. در جنگهاي صليبي، از سالهاي1091 تا 1291م. ثروتمندان يهودي و مسيحي از طرف اروپا براي تصرف بيت المقدس به مسلمانان حمله كردند. جنگهايي كه با وجود طولاني بودن و آسيبهاي زياد به مسلمانان، اما به دليل نيروي جهاد و شهادت طلبي آنان موفق نبودند. اين مسئله يهوديان را برآن داشت تا به نام دين، مکتب معنوي را در بين مردمشان به وجود بياورند. به اين صورت يك عرفان حماسي دنيا طلبانه همراه با برتري نژادي يهود سبب شكلگيري مباحث انحرافي در عرفان يهود شد. در واقع عرفان يهودي جديد در اواخر جنگهاي صليبي شكل گرفته و عرفاني بود كه سياست در آن اشباع شده بود. بخش عظيمي از عرفان يهودي در مقابله با مسلمانان و بيرون راندن آنها از سرزمين موعود، يعني مكاني به مركزيت بيت المقدس كنوني يا همان اورشليم اختصاص دارد. بنابراين شکلگيري اين جريان مدعي معنويت، براي سوء استفاده از فطرت الهي انسان و به کارگيري اين فطرت براي مقاصد سياسي بوده است؟ قبالاي اوليه، ابتدا در شبه جزيره ايبري(اسپانياي امروز) و جنوب فرانسه شروع شد و سپس به ايتاليا کشيده شد. پس از جنگهاي صليبيو شکست يهوديان و مسيحيان دنياطلب و جنگطلب از مسلمانان، آنان به فکر انسجام بخشيدن به تودههاي مردم اروپا افتادند تا راحتتر بتوانند با سوء استفاده از دين، اروپاييان را در مسير اهداف مادي و ضد اسلاميخود بسيج کنند و ضربات محکميبه جهان اسلام وارد کنند. در اين بين،انديشههاي التقاطي تصوف يهودي که متأثر از اساطير و شرک يونان و روم و مصر و ايران و بابل باستان بود، محمل خوبي براي رسيدن به اين هدف بود. با نوشته شدن کتاب «زوهر» حوالي سال 1286م. قبالا به صورت جدي و منسجم در آمد و از جنوب اروپا به سمت شمال گسترش پيدا کرد. پس از آن نقش هلند و انتشاراتيهاي هلندي پروتستان و پيوريتن که از نظر فکري مسيحياني بودند که به يهوديت بسيار نزديک بودند، در بسط کاباليسم بسيار چشمگير بود. حوالي قرون15 به بعد، رسالات متعدد كاباليستي در هلند و سراسر اروپا منتشر شد وحتي طرح روي جلد اين رسالهها، طرحهايي در ضديت با مسلمانان، کار شده بود. ريشه خصومت برخي يهوديان صهيونيست با مسلمانان از کجا سرچشمه ميگيرد؟ علاوه بر دشمني تاريخي اينان با جريان حق و ظلم ستيز و همچنين کينههايي که از جنگهاي صليبيبه دل دارند، روحيه استکباري و خودپسندي جمعي و نژادپرستي را نيز بايد مورد توجه قرار داد. نگاه حريصانه يهوديان و قبالائيان به سرزمين استراتژيک فلسطين و ممالک خاورميانه، ريشه در تورات تحريف شده دارد،در واقع يهوديان، بيتالمقدس را سرزمين و پايتخت اسطورهاي خود ميپندارند و شعارشان از نيل تا فرات است و مطابق بعضي متون و گفتههاي بزرگانشان، پا را از اين هم فراتر گذاشتهاند و اسرائيل بزرگ را از مصر تا شيراز ميدانند و اين به طور قطع، مقدمه ساز حكومت جهاني يهود در آخرالزمان قبالايي-يهودي است. اخيراً فرقه کابالاي درهاليوود نفوذ جدي کرده است و نسل جديد جهاني را با سحر و سکس و خشونت و ترس در دامن توهمات و خلسه هنر صهيونيستي،انداخته است و با پيوستن بسياري از چهرههاي بنام عالم فحشا و فوتبال و فريب به اين فرقه، بعد تبليغاتي خاصي بدان بخشيده است. البته برخي کاباليستهاي قديمي و علماي يهودي ضدصهيون، با اين جعليات جديد در تصوف يهودي مخالفند؛ ولي بوقهاي تبليغاتي صهيونيان، به فکر منافع ارباب خويشند نه مصونيت اديان از انحرافات. مباني قبالا درباره خدا و خلقت چيست؟ آنها چه نگاهي به معاد و آخرالزمان دارند؟ تجسم خدا، حضور خدا در بين قوم خود، انسانگونگي خدا، قدرت کم خدا و قدرت زياد شيطان در اين جهان؛ ميراث يهوديت منحرف براي قبالاست. اين مطالب، از بندهاي متعددي در اسفار آفرينش و خروج و ساير کتب مقدس يهودي بر ميآيد. اساطير عجيب ملل باستان در بحث خلقت، تأثير جدي در عرفان شيعورقوما(تعيين حدود قامت خداوند) و معسه مرکاوا (اندازه گيري کاخهاي الهي) و معسه برشيت(رازهاي خلقت) و گنوسيسم يهودي داشته است. تفکرات مسيح گرايانه و آخرالزماني و منجيگرايي با غلبه تفکرات گنوسيان(غنوصيه) و يهوديت انحرافي ماده گرا به همراه تقابل خير و شر، نيز در آثار کابالايي با شدت بيشتري ملاحظه ميشود. آنها معتقدند که قوم يهود، برترين نوع بشر هستند و بايد با غلبه بر شياطين در سرزمين موعود و اسارت مسلمانان، دولت يهودي را در ارض موعود ادعايي، پايه گذاري کنند تا زمينه تکميل خلقت و ايجاد بهشت زميني و تأسيس پادشاهي جهاني داوودي يهود، ايجاد شود. پاگانيسم و چند گانه پرستي و شرک باستان و دوخداگرايي با تأكيد بر قدرت شيطان و شرگرايي، حلولگرايي و پانتئيسم(همه خداگرايي) و دئيسم(خداي بازنشسته و نافي شريعت و پيامبري) و کم شدن قدرت خدا و حاکميت بشر يهودي بر سرنوشت جهان و گنوسيسم(ثنويت، دو مبدأ خير و شر در آئين گنوسي و زردشتيگرايي و رياضت کشي براي رهايي روح از بدن و آخرالزمان و فرجام شناسي گنوسيستي) از ديگر باورهاي آنهاست. قبالا ايدههاي ديگري هم دارد؟ ميل به تسلط بر عالم از طريق فهم رازهاي آن و يافتن راههاي ميانبر براي حاکميت مطلب يهود بر جهان، سحر و جادوگرايي و علوم غريبه و تکيه بر اساطير و اوهام خاورميانه و اروپا، رياضيات قبالايي و حروفگرايي و علوم کميو رياضياتي براي تسلط بر عالم را در اين فرقه ميتوان ديد. تلاش اسطورهاي کاباليستها براي حيات بخشيدن به توده خام گلي يا چوبي يا فلزي و توليد موجودي به نام «گولم» براي بسط قدرتشان در ميان مردمان، نيز در داستانهاي عاميانه شرق اروپا و سينما نفوذ جدي دارد. آنها زن را تحقير ميکنند و در برخي فرقههاي قبالا او را با شيطان هم سنخ ميدانند و بر مسائل جنسي و سکس افراطي و موسيقيهاي مهيج و خضوع در مقابل شيطان مؤنث يا مذکر، تأكيد دارند. سبک معماري و طراحي اينان، استقلال ندارد و به شدت از معماري فراعنه و قيصرها و پادشاهان دنياپرست، يونان و مسيحيت تأثير پذيرفته است. محوريت توسعه تمدن مادي نيز مورد توجه اينان است. علاوه بر اين مطالب، بر راز آميز بودن دين و توجيه تأويلات هرمونتيکي و قرائات متعدد طبق ميل عالمان قبالايي تأكيد دارند؛ چرا که اين طبيعي به نظر ميرسد که براي توجيه دنياخواهي و تحريف دين و بردن اديان الهي به سمت منافع زرسالاران جهان، بايد قرائات متعدد به رسميت شناخته شود. تأكيد بر تقدس ذاتي و برتري زبان عبري بر ساير زبانها و تلاش براي کشف اسرار دروني حروف عبري و کلمات تورات، نيز به وفور در اساطير قبالايي و سينما و هنر غرب جديد ديده ميشود که ريشههاي جدي قبالايي دارد.غيبگرايي و تأكيد بر وجود انرژيها و موجودات متافيزيکي که به جز افراد انتخاب شده و قابليت دار يهودي، نميتوانند آنها را درک کنند نيز از ديگر مباني فکري آنها در قبال خدا و شيطان و دنياي شر است. آياانديشههاي يهود با تصوف يهودي متفاوت است؟ اين تفاوتها چيست؟ شايد پاسخ به اين سؤال ساده نباشد. توجه داشته باشيد که يهوديان حدود 3700 سال تاريخ دارند و تأثير و تأثر زيادي بر دنياي پيرامون خود داشتهاند. البته به دليل اقليت بودنشان در ميان حکومت فرعون و بابل و ايران، فرهنگ مستقلي نداشتهاند و تأثيرات زيادي از فرهنگهاي غيرالهي گرفتهاند. همچنين کمي بيش از هزار آيه قرآن درباره يهوديان و دنياپرستي اکثريت آنان ميباشد. اما باز تصوف يهودي، انحرافات بيشتري نسبت به يهوديت دارد. در ابتداي شکل گيري قبالا، خاخامهاي فقه گرا با التقاطهاي صريح آن با شرک و گنوسيسم و فلسفههاي غير ديني مخالف بودند، اما در حال حاضر، بسياري از خاخامهاي يهودي، گرايشات قبالايي دارند، گرچه باز هم مخالفتهايي وجود دارد. تصوف يهودي و سپس کاباليسم مسيحي به صورت منسجم، پس از پايان جنگهاي صليبيبراي شکست مسلمانان از جانب بوقهاي تبليغاتي زرسالاران يهودي ومسيحي اروپا، رواج داده شد. خصوصاً از قرن پانزدهم و شانزدهم، اين تبليغات بيشتر شد. اکنون رسالههاي کاباليستي منتشر شده در قرن شانزدهم و بعد از آن موجود است که به صراحت مسلمانان را به صورت شياطيني سوار بر اسبهاي سياه در تقابل با سپاهيان خير که همان يهوديان و مسيحيان کاباليست هستند، تصوير کرده است. يهوديان ضدصهيونيست، اين ديد قبالايي- صهيوني که ميگويد تصرف سرزمين موعود، زمينه ساز قيام موعود يهود است، را نقد ميکنند و غصب فلسطين را قبل از قيام مسيح بن داوود(موعود يهود)، از اشتباهات جدي آخرالزمان سازي صهيوني-قبالي ميدانند. تعداد يهوديان ضد صهيونيست متأسفانه آنچنان زياد نيست و امکانات تبليغي معتنابهي ندارند و امروزه قرائتهاي صهيوني-کابالي بر هنر و سياست غرب، غلبه کامل دارد. ضمن اينکه گرچه بين يهود و صيونيسم تفاوت ميگذاريم؛ اما با آغاز شكلگيري صهيونيسم و تسلط آن بر رسانههاي بزرگ جهان، بسياري از يهوديان و حتي مسيحيان، طرفدار آن شدند و در واقع تعداد يهوديان ضد صهيونيست، بسيار كم است و اين عده کم نيز مورد آزار جدي صهيونيستها هستند، حتي برخي از آنها به دليل نقد صهيونيستها يا اسطوره هولوکاست يا ساير اساطير جعلي صهيوني، ازکارهايشان اخراج شدهاند و زندان و تبعيد شدهاند و شعارهاي آزادي در غرب را معنا کردهاند. در کشورهاي اروپايي و امريکايي مدعي آزادي و پيشرفت، حتي برخي از اساتيد بزرگ دانشگاه، از تدريس برکنار شدهاند يا به زندان يا جريمههاي کلان مالي محکوم شدهاند. صهيونيستها چه اختلاف نظرهايي با يهوديان دارند؟ حدود 110 سال پيش، صهيونيسم، توسط سرمايه داران ظالمي چون خاندان يهودي روچيلد بنا شد. در واقع صهيونيسم، حاصل تلاش برخي خاندانها و گروههاي نيمه مخفي سلطه طلب و انحصارطلب و مادهگراي يهودي چون روچيلد و فراماسونري بود که براي بسط تسلط خود بر جهان، نياز داشتند که از يهوديت و مسيحيت موجود نيز سواري بگيرند؛ بنابراين با سوء استفاده از يهوديت و تورات منحرف موجود، آن را بيش از گذشته با قرائتهاي قومي و تفاسير دنياطلبانه و برجسته سازيهاي مادي در رسانهها مطرح کردند و حتي مسيحيت را نيز با تفاسير عهد عتيقي و توراتي توسط افرادي چون اسکوفيلد، ذيل سلطه نگاه خود درآوردند. مسيحيت صهيونيستي، حاصل چنين تلاشي است. يهوديان و مسيحيان زيادي مخالف آن بودند و هنوز هم برخي با صراحت تأكيد دارند که صهيونيسم با سوء استفاده از دين يهود، بنا دارد به اهداف قومي و مادي خود برسد. يکي از علماي يهودي ضدصهيون هميشه در مجامع جهاني اين شعارش را تکرار ميکند که «صهيونيسم، ارتداد از يهوديت است». متقابلاً صهيونيستها، اينان را اساساً يهودي نميدانند. دانشمنداني از مسيحيان کاتوليک و برخي پروتستانها و يهوديان هستند که با چنين تفاسيري از تورات و انجيل موجود مخالفند و عَلَم مبارزه با صهيونيسم و تفاسير خاصش از کتب مقدس را بلند کردهاند. اما متأسفانه اينها در رسانههاي جهاني نفوذ آنچنانهاي ندارند آيا تئوري آرماگدون در راستاي همين تفکرات آخرالزماني است؟ لطفاً ديدگاه قبالا درباره آخرالزمان و فرجام بشر را دقيقتر بيان بفرمائيد. در اساطير واپسين روزگار قبالايي آمده است كه در آخرالزمان، يهوديان دولت الهي اسرائيل را در سرزمين موعود به پايتختي بيتالمقدس(اورشليم) تأسيس ميكنند و همه مردم دنيا به يهود که قوم برگزيده خداست، خدمت خواهند كرد. در واقع حتي معاد نيز در يهوديت و به تبع آن در تصوف يهودي، دچار تحريف شده و قائل به معاد مادي هستند. اما تئوري خشونت بيحد و حصر و نبرد بزرگي که در منطقه «تپه شريفان» در شمال غرب بيت المقدس بين سپاهيان خدا و ارتش شياطين رخ ميدهد، از ساختههاي ذهن صهيونيستهاي متأثر از قبالاست. «تپه شريفان» در لغت عربي، همان «هَرَّ مجيدون» است که غربيها آن را «آرماگدون» يا همان «صحراي مگيدون» گويند. آنها ادعا ميکنند ما قبالائيان، سپاهيان خدا هستيم که صهيونيستهاي مسيحي نيز در کنار ما ميجنگند و مسلمانان، ستون فقرات ارتش شيطان هستند. اين مفهوم را مستقيم يا غير مستقيم، در فيلمها و مستندهاي بسيار زيادي مانند اُمگا کد و پايان روزگار و آرماگدون و طالع نحس و پسرجهنمي و ارباب حلقهها و هريپاتر و 300 و پيشگوييهاي نوسترداموس درباره2012 و نيز به تصوير کشيدهاند. در اين فيلمهاي منجي آنگلوساکسون يا يهودي در برابر شياطين ميايستد و جهان را ميرهاند. جالب است بدانيد تا کنون، با نامهايي شبيه آرماگدون و پايان روزگار، بعضاً حدود بيست و چند فيلم و مستند توليد شده است. آيا صهيونيستها هدف خاصي را از طرح چنين موهوماتي پيگيري ميکنند؟ قطعاً صهيونيستهايي که اکنون اکثريت قريب به اتفاق ابرشرکتهاي چندمليتي و مجتمعهاي صنعتي- نظاميرا در اختيار دارند، نياز دارند که با ترساندن مردم جهان، روح آنها را به هم بريزند و با توهم پراکني، ذهن جهانيان را آشفته کنند تا عمليات مهندسي و کنترل ذهن آدميان را انجام دهند و کالاهاي خود را به خورد آدميان ترسيده و مصرفگرا بدهند. علاوه بر اينکه تداوم حيات چپاولگرانهاي که مجتمعهاي بزرگ تسليحاتي نياز دارند، با کوبيدن بر طبل جنگ بزرگ، ميسر ميشود. اکثر قريب به اتفاق اين ابر مجتمعها، صهيونيستي هستند و در امريکا و انگليس و سپس روسيه و فرانسه، با مالياتهاي مردم مستضعف و سحر شده اين کشورهاي ظاهراً متمدن، در حال ادامه حيات هستند. دولتهاي اين کشورهاي اشغال شده توسطانديشههاي استعمارگرانه صهيونيست که بازيچه دست ثروت سالاران يهودي و صهيونيست هستند، مالياتهاي مردم را به اين ابرشرکتها ميدهند و بدهيهاي خود را بدانها افزايش ميدهند و تورم و گراني و بحران اقتصادي را براي مردم خود به دنبال ميآورند و در مقابل، اين صهيونيان خبيثند که قلدرتر ميشوند. البته سنت الهي است که اين روش تداوم ندارد و انقلاب اسلاميايران، شروع افول اين معادله نابرابر بوده است. تصوف يهودي نگاهي متفاوت به شر و شيطان دارد. كمي در اين باره توضيح دهيد. در تصوف يهود، بر خلاف فلسفه اسلامي و مسيحي و يهودي، شر را وجودي ميدانند و وجه تاريک جهان را داراي قدرت ويژه معرفي ميکنند. در فلسفه اسلاميو مسيحي و يهودي، شر به «عدم خير» معرفي ميشود. يعني شرارت ذاتي در جهان، وجود عيني ندارد و اين نکتهاي پيچيده است که تأمل جدي در آن، راه گشاست. اگر با تأمل فلسفي و عميق، سينماي وحشت و ترس و خشن غرب را ببينيد، ديوها و اجنه و شياطين و شروراني که قدرتشان حتي بعضاً از خدا هم بالاتر است را ميبينيد. اين مطلب به شدت متأثر از نفوذ کابالا در غرب مدرن است. آنها، شيطان را قدرتمند ميدانند و شيطانگرايي و شيطان پرستي و مخالفت جدي با مسلمانان و مسيحيان به مثابه ياران شيطان و محور شيطاني در جهان را در تفکراتشان ميتوان ديد. مسلمين در اين نگاه شرگرايانه چه جايگاهي دارند؟ در جلد پنجم دايرهالمعارف يهود، يهوديت و صهيونيسم نوشته دکتر عبدالوهاب المسيري ميخوانيم در برخي متون کاباليستي که ضديت با اسلام در آنها موج ميزند، کاملترين مصداق سيترا اهرا يا شيطان، مسلمانان و حکومت اسلامي(کليپت) ميباشد. کاملاً مشخص است که چنين مطالبي متأثر از موفقيت مسلمانان در جنگهاي صليبي و نفوذ آنان تا جنوب آلمان و فرانسه تا قرن هيجدهم به تصوف منحرف يهودي وارد شده است. اين ضديت مبنايي با اسلام، امروزه هم درهاليوود موج ميزند و سابقهاي دراز دارد. فيلمهايي چون 300 و ارباب حلقهها و جنگير که شرقيها و سپاهيان فيل سوار مسلمين را در جبهه شيطان قرار ميدهند و همچنين آثاري چون مستند2012 و فيلم امگاکد2 و ... که مسلمين را در جبهه شر قرار ميدهند، متأثر از اين فضا هستند. برخي ميپندارند که ضديت با اسلام مقطعي و گذراست در صورتي که واقعيت همان است که بيان شد و ضديت با اسلام در بسياري از فرقههاي قبالا تئوريزه شده است. در نظريه رسميکتاب زوهر که شايد مهمترين کتاب تصوف يهودي است گفته شده که شر از يکي از صفات خدا يعني عدل سرچشمه ميگيرد ولي نميتواند جزو ذات خدا باشد و اين از تناقضات تصوف يهودي است. سامائل يا شيطان مؤنث، در آخرالزمان ادعايي يهود، قلمرو سيترا اهرا را نابود ميکند و نور روشن بر نور ظلماني غالب ميشود. مؤسسان تصوف يهودي در اسپانياي قرن 13 و مؤسسان امريکايي شيطانگرايي و شيطان پرستي در قرن بيستم، همگي از خاندان لاويان که همان قبيله «لاوي» است هستند. اينها فاميلهايي چون «کوهن» و «لافي» و «ابولافي» و «لوي» نيز دارند و از سرمايه داران و زرسالاران صهيونيست محسوب ميشوند. اکثر فيلمهايي که مباني شيطانگرايي را تقويت ميکنند نيز از حمايت شديد اين سرمايه داران کابالايي و صهيونيست برخوردارند و قطعاً بدون وجود اين پيشينه قبالايي هرگز شيطانگرايي در جهان جديد رشد نميکرد. شيطانگرايي زير مجموعه جدي کابالاست و ماسون گري و ساير فرقههاي مخفي اعتقادي و اقتصادي و سياسي شرگرا نيز از سمبلها و مباني قبالا سيراب شده است و در خدمت آرمانهاي دنياطلبانه يهوديت ثروت سالار بوده است. دليل انتخاب سينما و هنر و ادبيات براي گسترش و ترويج عرفانهاي كاذب چيست؟در واقع هنر چه ويژگياي دارد که از آن به عنوان ابزاري براي پيشبرد اهداف صهيونيست به کار رفته است؟ سينما جامع هنرهاي پيش از خودش است و تأثير گذاري زياد سينما دارد. پس از ورود سينما به عرصه هنر، مسيحيت بااستفاده ابزاري از سينما ترويج خود را گسترش داد و در واقع بهرهبرداري از سينما به نفع مذهب، از آغاز پيدايش اين هنر و صنعت آن همراه بوده است. ظهور ابتدايي سينما در قسمتهاي شرقي امريکا بود و از سال 1920به بعد،هاليوود در غرب امريکا با سرمايه گذاري يهوديان شکل گرفت و بعدها يهوديان از سينما براي ترويج عرفان يهودي به شکلي گسترده بهرهبرداري کردند. در واقعهاليوود در آغاز يهودي زاده شد و کم کم تمام سينماي امريکا و حتي قسمت اعظم سينماي اروپا و برخي بخشهاي سينماي شرق را آلوده به انحرافات و قدرت طلبيسران صهيونيست کرد و امروزه بيش از 80 تا 90 درصدهاليوود زير سلطه صهيونيسم متأثر از قبالاست. تصوف يهودي و اساطير يهودي- صهيوني با کدام تکنيکها در فيلمهاي سينمايي وارد شدهاند؟ فيلمهايي مانند «ده فرمان» که در آن حضور جدي اسطورههاي صهيونيستي را شاهد هستيم. بعد از سال 1948م. به طور جديتري اسطورههاي صهيوني وارد سينما شدند. اما حضور عرفان يهود به عنوان معناگرايي متمرکز، از حدود 30 سال پيش، با ورود به عصر جديد معناطلب بشر و گرايش کلي دنيا به سوي سينماي معناگرا به شکلي جدي و به طور ويژه به سينما تزريق شد. شخصيت «گولم» در فيلمهايهاليوودي نمونهاي از ورود عرفان يهودي به دنياي سينماست. گولم موجودي است که از خاک مرطوب يا گل يا چوب يا فلزي توسط خاخام يا عارف يهودي ساخته شده و به زبان عبري بر روي پيشاني اش کلمه ايمت « Emet»نوشته ميشود اين کلمه که در عرفان يهود اسم اعظم خداست و با نوشته شدن اين کلمه بر پيشاني اين موجود، او زنده شده و در خدمت خاخام يا عارف يهودي در ميآيد و خواستههاي يهوديان را روي زمين انجام ميدهد و در نهايت زماني که بخواهند اين موجود بميرد روي پيشاني اش کلمه «met» که به زبان عبري به معني مرگ است، نوشته شده و او ميميرد يا «E» ابتداي کلمه اسم اعظم برداشته ميشود. فيلمهاي زيادي با محوريت اين موضوع ساخته شده از جمله مجموعه فيلمهاي صامت «گولم» اثر «پل وگنر» که چند فيلم سلسلهاي است و مشهورترين فيلم «او چگونه به دنيا آمد» اثر گوس که در سال 1920 ساخته شد. در سال 1936 کارگرداني به نام «جولين دويوير» فيلميبه همين نام يعني گولم ساخت. مجموعه پويا نمايي «فراتر از بتمن» که در اين فيلم گولن حريف بتمن است و يک هيولايي به نامGLM که در واقع حروف اختصاري کلمه گولم است وجود دارد و توسط انساني کنترل ميشود. يکي ديگر از مفاهيميکه صهيونيستها در سينما و حتي شعر و ادبيات برآن تأكيد دارند مسئله ساميستيزي يا يهودي ستيزي است و از اين طريق ميخواهند تئوري دروغين هولوکاست را تبليغ نمايند. شايد بتوان از فيلم هري پاتر به عنوان شاخصترين اثر سينماي آخر الزماني قبالي نام برد.مجموعه کتب هري پاتر که هفت جلد هستند، با تبليغات سرسام آور شبکههاي بزرگ رسانهاي غرب به تيراژي حدود 400 ميليون رسيد و اثر زيادي در ميان نوجوانان جهان گذاشت. صهيونيستها معتقدند در آخرالزمان شياطين که به تعبير آنها مسلمانان هستند بر سرزمين موعود، به مرکزيت بيت المقدس غالب ميشوند و يهوديان با وجود مظلوميت، سرزمين موعود را نجات خواهند داد و در واقع تسلط بر سرزمين موعود، مقدمهاي براي تسلط بر جهان خواهد بود. چه راهکارهايي براي تأمين فکري و فرهنگي جامعه در هجوم عرفانهاي انحرافي وجود دارد؟ در اين زمينه لازم است که برنامه ريزي استراتژيک و جامعي صورت بگيرد. قطعاً اين حوزه و دانشگاه هستند که کشور را به جلو ميبرند و برنامهريزي و ساماندهي و اجراي تمام امور در يک کشور، از نهادهاي آموزشي آن و همچنين آموزشهاي غير رسمي مانند تلويزيون و هنر سرچشمه ميگيرد.
پایگاه اطلاع رسانی جوان چهارشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
مايكل اسنونايدر1 يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی reza
، از آن جا که معتقدان به آخرت، طیف وسیعی از پیروان ادیان را تشکیل می دهند و از آن جا که طیف عظیمی از ادیان به ظهور موعود باور دارند، این شائبه جدی می شود که بی تردید نظام اعتقادی یک دسته از معادباوران و موعودگرایان درست و بقیه آن ها، منحرف و نادرست است. کمترین نتیجه این تردید ها، ایجاد تشویش دینی در مردم است و این که آنان را وامی دارد تا حقیقت ناب را از باور های دروغین جدا کنند و این جاست که صنعت مکار اما هوشمند هالیوود نقش آفرینی خویش را آغاز می کند تا آن چه را اربابان غربی اش می خواهند، حقیقت صره و غیرقابل مخدوش دینی معرفی کنند.
منبع : شبستان جمعه, ۲۵ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
اگرچه سابقه ساخت و تولید فیلم های موسوم به ورزشی – رزمی به اوایل تاریخ سینما بازمی گردد ولی شاید بتوان یکی از اولین فیلم های قابل اعتنا در این باب را "افسانه جودو" ساخته آکیرا کوروساوا در سال 1943 دانست. افسانه سامورایی ها به عنوان اسطوره هایی که هویت خود را در کشاکش فرهنگ های بیگانه حفظ کرده و در هر شرایطی اصالت و ریشه های خود را در مردانگی و کمک به دیگران باز می یابند ، مهمترین عنصری بود که کوروساوا در مجموعه ای از آثار خود به نمایش درآورد ، اگرچه در فیلمی همچون "راشومون" اسطوره سامورایی را قربانی نگرش جدیدش کرد.نگرشی که باعث شد تا در جشنواره ونیز پذیرفته شود و علاوه برکسب جایزه نخست آن ، برای اولین بار مورد توجه محافل غربی قرار گرفته و به قول معروف به عنوان یک فیلمساز مولف و مدعی کشف گردد. اما ماجرای سامورایی ها در بسیاری از آثار دیگر سینمای ژاپن و شرق تکرار شد ، اگرچه دیگر چندان حالت اسطوره ای نداشت. مثلا در "کوایدان" کوبایاشی، آدم فراموش کار و بی معرفتی بود که همسر وفادار خود را در شیفتگی به زرق و برق اشراف از خاطر می برد. یا در فیلم "اوگتسو مونوگاتاری" ساخته کنجی میزوگوچی ، سامورایی شدن ، ارزوی مردی حریص و شارلاتان است. اما همین سامورایی که کوروساوا به سینمای غرب معرفی کرد با ایتالیاییزه شدن ، وسترن اسپاگتی و فیلم هایی مانند "خوب ، بد ، زشت" و "به خاطر یک مشت دلار" را در تاریخ سینما بوجود آورد و حتی در بازتولیدش در سینمای غرب ، آثاری مانند "هفت دلاور" را برگرفته از "هفت سامورایی" و "محاکمه در آفتاب" را ملهم از "راشومون" ، برپرده سینما برد. درونگرایی و نوعی شبه عرفان سامورایی های کوروساوا در برخی اساتید بروس لی در فیلم هایی مثل "اژدها وارد می شود" ، "راه اژدها" و "رییس بزرگ" نیز به صورت سایه ای کم رنگ رسوخ کرد و در فیلم های مسخره جکی چان و جت لی نیز از حد کاریکاتور فراتر نرفت اما اساسا به شکل رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود. نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند. از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند. آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000) ، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002) ، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛ "آخرین سامورایی"( ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت. فیلم "راه جنگجو" نیز در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد. یانگ ، جنگجویی است که گفته می شود در مکانی دور و زمانی دور ، همه رقبای خود و از جمله افراد قبیله ای که گویا 500 سال با طایفه اش درگیری داشتند را از دم تیغ گذرانده و حالا بایستی برای کسب عنوان بهترین شمشیرزن جهان، تنها بازمانده قبیله مذکور ا نیز بکشد. اما آن بازمانده ، یک نوزاد دختر است که سخت دل یانگ را بدست می آورد و وی را از ادامه کشت و کشتار بازمی دارد. از آنجا که یانگ نمی تواند بدون انجام ماموریتش یعنی قتل آخرین بازمانده قبیله رقیب ، بدون دردسر در سرزمینش زندگی کند ، به ناچار راهی آن سوی دریاها و آمریکا می شود و در یک شهر کوچک نیمه ویران با گروهی که انگار بقایای یک سیرک نابود شده هستند ، دم خور می گردد. در آنجا به قول نریشن فیلم می آموزد که می توان در زندگی به جای قطع کردن ، رشد داد و از این پس ، حرفه آدمکشی را به کناری گذارده و به یک زندگی آرام و اجتماعی روی می آورد. باغچه درست می کند، گل پرورش می دهد ، به شغل ساده ای ( لباسشویی) روی می آورد و ... اما اوضاع به همین آرامی که ذکر شد ، پیش نمی رود و دو گروه متخاصم ، به آن شهر کوچک هجوم می آورند ؛ اول یک گروه یاغی و غارتگر( که شکل و شمایل سواره نظام های قدیم را دارند و رییس شان هم "کلنل" صدا می زنند) و دوم تیره و طایفه یانگ به سرکردگی استاد وی که برای انتقام و کشتن آخرین بازمانده قبیله دشمن آمده اند. از این به بعد درگیری های رزمی شرقی و هفت تیر کشی های غربی به هم می آمیزد تا در نهایت هر دو دسته جنگجو ، یک به یک به هلاکت برسند که آخرین آنها هم همان استاد یانگ است. فیلم در مضمون و موضوع، بازده مثبت عرفان شرق را در زندگی غربی و آمریکایی به تصویر می کشد. همچنان که در سینمای به اصطلاح رزمی- عرفانی هم که پس از "ماتریکس" وارد عرصه هنر هفتم در غرب شد، این اتفاق برای سیستم سینمای غرب و تینک تانک های هدایت گرشان افتاد. شهر کوچکی که با نام " Lode" یا "پاریس غرب" در فیلم نشان داده می شود ، تمامی عناصر یک شهر وسترن را داراست؛ از هتل و بار گرفته تا شهردار و کلانتر و هفت تیر کشی و جشن های شبانه و ...ولی آن چرخ و فلک عظیم از کار افتاده ، نشانگر آن است که این شهر به قرون هجده و نوزده و یا دورانی که آمریکا را غرب وحشی می خواندند ، تعلق ندارد. در فیلم به جز سرزمین نامشخصی که یانگ زندگی می کرده و شهر کوچک "Lode"، مکان دیگری را نمی بینیم و یا خبری از آن نمی شنویم. قهرمان "راه جنگجو" مانند شخصیت اصلی فیلم "بابل پس از میلاد"( نیک کاسوویتس) ، پس از گریز از کشور رو به نابودی خویش ، تنها به آمریکا می تواند پناه ببرد و انگار فقط در آمریکاست که تمدن وجود دارد! همه این عناصر یعنی سرزمین نامعلوم و بی در و پیکری در شرق ، شهری نیمه ویران در غرب ، بقایای یک سیرک که جایی دیگر برای زندگی ندارند ، اسلحه هایی که برای روز موعود در زیر خاک انبار شده اند و دو گروه یاغی و جنگجو که مانعی برای قتل و غارتشان نمی بینند و ...همه و همه حکایت از زمانی می کند که جنگ آخرالزمان اتفاق افتاده و همچون فیلم های "کتاب ایلای"( برادران هیوز) و "جاده"(جان هلیکوت)، یک دوران پست آپوکالیپتیکی را نظاره گر هستیم که بقایای جامعه بشری در صدد بازسازی خرابی ها و یا سلطه بر دیگران و بدست آوردن باقیمانده کالاهای خوراکی و پوشاکی هستند. در واقع فیلم "راه جنگجو" را می توان یک وسترن آخرالزمانی هم تلقی کرد که در آن عناصر کلاسیک وسترن در تجیمع با عنصر جدید رزم شبه عرفانی شرق ، معنی می یابد. یعنی یک شهر وسترن به علاوه یک تیرانداز کهنه کار به نام ران ( با بازی جفری راش) که الکلی شده و حالا براثر ضرورت ، مجددا به روزهای اوج برمی گردد و به عنوان تک تیرانداز ، جماعتی از یاغیان را ناکار می کند ( مثل کاراکتر دین مارتین در فیلم "ریوبراوو" هاوراد هاکس) به اضافه یک زن متکی به نفس که کینه یک انتقام دیرین در سینه دارد به نام لین (کیت بوسورث) و شباهت بسیاری به شخصیت انجی دیکنسون در فیلم "ریو براوو" یا کاراکتر کلودیا کاردیناله در فیلم "روزی روزگاری در غرب" ( سرجئو لئونه) دارد و ... اما در این میان جای کاراکتر خود وسترنر اصلی خالی است ، یعنی در شهر یاد شده کسی مثل کلانتر چنس فیلم "ریوبراوو"( هاوارد هاکس) یا ایتن ادواردز فیلم "جویندگان"(جان فورد) و یا مارشال ویل کین فیلم "سر ظهر " فرد زینه مان وجود ندارد. اما با ورود یانگ به شهر ، در واقع جمع کلاسیک وسترنرها کامل می شود. یعنی یانگ همان وسترنر اصلی به شمار می آید که این بار نه مانند ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" از جنگ انفصال می آید و نه مثل "شین" از ناکجا آباد بلکه این به اصطلاح آرتیست اصلی یا قهرمان اول فیلم وسترن از شرق می آید و البته مانند مارشال فیلم سر ظهر از سوی مردم شهر در نبرد با یاغیان تنها گذارده نمی شود ، بلکه همه مردم شهر با تمامی امکانات محدودشان به کمک و یاری او می شتابند و تا پای جان در کنارش می ایستند.
یانگ آمده با کوله باری از رزم و جنگ شبه عرفانی( که فقط صدای خارج شدن شمشیرش از غلاف تا دور دست ها آشنایان را به سوی خود می کشد وهمبن هم باعث لو رفتن مکان اختفایش می گردد)، او آمده تا زندگی و رنگ و بوی فرهنگ غربی را بپذیرد. در صحنه پایانی و جدال یا دوئل آخرین یانگ و استادش ، وقتی استاد به وی می گوید که تو به اینجا یعنی غرب تعلق نداری ، یانگ پاسخ می دهد که من به همین سرزمین و آدم ها تعلق دارم. در واقع این همان مفهوم جهانی سازی و یا به عبارتی نظم نوین جهانی است که از ایدئولوژی ماسونی/آمریکایی یا در اصل همان ایده حکومت جهانی صهیون نشات می گیرد و در فیلم "راه جنگجو" در قالب یک داستان آخرالزمانی جای گرفته است. این همان ایده ای است که در واقع ایالات متحده در طی سالهای سلطه گری اش سعی کرده به انحاء مختلف در عرصه فرهنگ و سیاست و اقتصاد و شیوه زندگی و حتی خواب و خور و مرگ پیاده نموده و همه آدم ها و نژادها و فرهنگ ها را زیر چتر فرهنگ و ارزش های آمریکایی جمع کرده و همه دنیا را در یک کلام وسترنیزه نماید. همان که در فیلم "گنجینه ملی "( یان ترتل تاب)، میراث فرهنگی همه ملل دنیا را از آن آمریکا می دانست و تمامی را در معدنی زیر کوه راشمور جمع کرده بود. اما شاید ارائه چنین ایده و تفکر ایدئولوژیک از فیلمساز جوانی مانند "سنگمو لی"( کارگردان فیلم "راه جنگجو") بعید باشد، چراکه چنین فیلمی اولین تجربه بلند سینمایی اوست. اما وقتی دریابیم تهیه کننده فیلم ، "بری ام آزبرن" است که فیلم های آخرالزمانی مانند سه گانه "ارباب حلقه ها" و فیلمی همچون "ماتریکس" را تهیه کرده بوده و مشاور او در تهیه سه گانه "ارباب حلقه ها" یعنی اسکات رینولدز نیز فیلمنامه اصلی فیلم را نوشته ، بنابراین ساخت چنین اثری را در ادامه فیلم های قبلی منطقی ارزیابی خواهیم نمود. فیلم "راه جنگجو" اگرچه از ساختار معمول فیلم های رزمی – شبه عرفانی و همچنین فضای آثار آخرالزمانی برخوردار است اما درصحنه هایی از آن،ابداعات تصویری قابل توجهی نیزبه چشم می خورد که به نظر می آید شاید یکی از خواص فیلم اولی ها باشد، آنگاه که بخواهند مثل "سنگمو لی" تکنیک خود را ورای کلیشه های رایج به رخ تولیدکنندگان اثر بکشانند. چنین خلاقیت های تصویری را می توان در همان سکانس نخستین فیلم که یانگ در یک فضای سیاه و سفید به قلع و قمع رقبا مشغول است و نشانه کشتن آنها ، تنها به شکل رنگ های قرمزی در آن فضای سیاه و سفید پاشیده می شود و از دور خود نمایی می کند. کمپوزیسیون های تک رنگ آن شهر وسترن تا پیش از فعالیت یانگ و سپس نمایش رنگ های طبیعی گل هایی که پرورش داده از جمله ابداعات مورد اشاره است که متاسفانه در میان خیل تمهیدات نخ نما شده این دسته از آثار در سایه قرار می گیرند ، تمهیداتی مثل خشونت بی حد و حصر فیلم ، جنگ ها و نبردهایی که گویی پایان ناپذیرند و همچنین کاراکترهایی مثل شخصیت مضحک آن شهردار کوتوله یا سبوعیت افسارگسیخته کلنل و یا مردانه بازی های کاریکاتوری لین که عجول است و یا دست و پاچلفتی گری های یانگ در قبال زندگی عادی. ضمن اینکه آخر فیلم نیز از کلیشه ای ترین پایان های مشابه به نظر می آید که انگار جای کار را برای دنباله های دوم و سوم باز گذارده !، گویا این توصیه شخص آزبرن بوده که در ساخت دنباله ها ید طولانی دارد!!وسترنر چشم بادامی و عارف ما ، حالا دیگر عازم نقاط دیگر دنیا شده تا آنجا را هم از شر وجود کینه جویان شرقی که انگار همواره در آرزوی انتقام می سوزند ، پاک سازد!!!
اما وجه دیگر این نوع فیلم ها که نوعی شبه عرفان رزمی را ترویج و تبلیغ می کند ، همانا دور ساختن مخاطبان از معنویت و عرفان راستین و حقیقی است که در ادیان توحیدی به خصوص آیین رهایی بخش اسلام و مذهب پویای تشیع یافت می شود. ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد. از همین رو پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از چند فیلمساز متفاوت از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت سال در تبت" ژان ژاک آنو و "بودای کوچک" برناردو برتولوچی) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد، از سری آثار "ماتریکس" گرفته تا فیلم هایی مانند "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" ساخته انگ لی که ناگهان در سال 2000 شگفتی مراسم اسکار شد و تا سه گانه ژانگ ییمو یعنی "قهرمان" ، "خانه خنجرهای پرنده" و "نفرین گل طلایی". فیلمسازی که تا پیش از آن به ساخت فیلم های سنگین و ساده و به اصطلاح هنری مشهور بود و با فیلم هایی مانند "راهی به سوی خانه" یا " نه یکی بیشتر " و یا "ژودو" فقط می توانست به عنوان کشف جشنوارهای جهانی ، مشتری کن و برلین و ونیز شود . اما چه اتفاقی افتاده بود که ناگهان سر از هالیوود درآورد و به ساخت به اصطلاح بیگ پروداکشن های حادثه ای و به قول معروف اکشن پرداخت؟ در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 بسازد. تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.
منبع: سعید مستغاثی
جمعه, ۲۴ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
ابراهيم كاراگول1 يكشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
پنتاگون برای اینکه از نیروی نظامی آمریکا ارتشی افسانه ای بسازد، به صورت غیر مستقیم تهیهکنندگان هالیوود را وادار می کند تا با تحریف حقایق تاریخی، چهره ای دیگر از آمریکا، به جهان نمایش دهند. در فیلم "سیزده روز" نماینده پنتاگون در هالیوود، از تهیه کننده فیلم می خواهد که با تغییر فیلمنامه ای که وی بر اساس مستندات تاریخی نوشته است؛ برای نشان دادن چهره ای قابل قبول و افسانه ای از ارتش آمریکا، تاریخ را تحریف کند.
در زیر خلاصه ای از کشمکش هالیوود با پنتاگون (که به فصل چهارم کتاب عملیات هالیوود اختصاص دارد) آمده است: - فیل استراب، نماینده پنتاگون در هالیوود، پیتر آلموند را تحت فشار گذاشت تا وقایع تاریخی فیلمی با عنوان سیزده روز که او با بازی "کوین کاستنر" داشت درباره بحران موشکی کوبا می ساخت تغییر دهد
- ناظر پنتاگون در هالیوود، از فیلمنامه متنفر بود و فکر می کرد ستاد مشترک ارتش، به صورت افرادی جنگ طلب به تصویر کشیده شده اند. اما آلموند در این زمینه تحقیق کرده بود و می دانست وقایع تاریخی مطرح شده در فیلمنامه صحت دارند. - استراب به تهیه کنندگان گفت دغدغه اصلی پنتاگون این است که در فیلم بنظر می رسد اگر کندی رئیس جمهور وقت آمریکا جلوی ژنرالهای کشور ـ خصوصاً ژنرال نیروی هوایی کورتیس لیمی ـ را نگرفته بود جهان به سوی جنگ هسته ای میرفت. - استراب معتقد بود فیلمنامه این فیلم، تاریخ را بازنویسی (تحریف) کرده است، و پنتاگون از آنها حمایت نخواهد کرد. - استراب درخواست همکاری تهیه کنندگان را رد کرد و در نامه ای به تاریخ 28 جولای 1998 نوشت که رئیس ستاد مشترک ارتش و دیگر ژنرالها به گونه ای منفی و غیرمتعبر و به صورت افرادی نادان و مشاجره طلب به تصویر کشیده شده اند. - اما در حقیقت جز چند صحنه خیالی، داستانی که تهیه کنندگان می خواستند درباره اختلاف بین جان کندی و ژنرالهایش بگویند از نظر تاریخی صحت داشت. آلموند مطمئن بود که مطالب درست هستند زیرا کندی بطور محرمانه جلسات خود با اعضای ستاد مشترک را ضبط کرده بود و کتابخانه جان اف.کندی در سال 1996 آنها را در دسترس عموم قرار داد. - آلموند می گوید «نوارهای موجود از مکالمات آنها ثابت می کرد ما داستان را درست تعریف کرده بودیم. مواضع و نظرات آنها جزو اسناد عمومی محسوب می شود. ژنرالها پیشنهاد حمله هوایی و اشغال (کوبا) را مطرح کرده و سعی داشتند به رئیس جمهور تحمیل کنند. - اما این حرفها برای پنتاگون، که همیشه اصرار دارد تهیه کنندگان تاریخ را تغییر دهند تا ارتش بهتر از آنچه هست بنظر برسد، قابل قبول نبود. - پنتاگون حتی از تهیه کنندگان خواست صحنه ای که طی آن یکی از هواپیماهای شناسایی آمریکا در کوبا سقوط می کند و خلبان آن کشته می شود را نیز حذف کنند؛ پنتاگون معتقد بود چنین اتفاقی نیفتاده است. - اما طبق اسناد تاریخی این اتفاق افتاده است. روز 27 اکتبر سال 1962 هواپیمای سرگرد رودولف اندرسون هنگام عکسبرداری از یک تأسیسات موشکی در کوبا مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت، - آلموند می گوید «بیوه و خانواده سرگرد اندرسون می دانند این اتفاق افتاده است. بنابراین وقتی وارد این مذاکرات و بحثها با ارتش می شوی، و نیاز شدیدی به تجهیزات آنها داری، چه اتفاقی می افتد؟ آنها به شدت سعی می کنند تصویر ارائه شده از وزارت دفاع و ارتش را دگرگون کنند.» - هنگامی که تهیه کنندگان نامه تسلیت رئیس جمهور کندی به بیوه خلبان را نشان استراب دادند، پنتاگون دیگر پاسخی نداد. - آلموند طی گفتگویی در دفترش در کمپانی بیکن پیکچر[1] در سانتا مونیکا گفت: "مشکلی که ما گاهاً با این پروژه های بزرگ، که شامل تجهیزات نظامی می شوند داریم این است که برای استفاده نسبتاً ارزان از این تجهیزات برای ساختن داستان به کمک آنها (ارتش) نیاز داریم. بنابراین سعی می کنند ما را وادار به قبول نظراتشان کنند؛ اما ما هیچ قصد نداشتیم تسلیم نظرات آنها شویم." تلاش پنتاگون برای تغییر دادن تاریخ چیز جدیدی نیست؛ دهه ها است که آنها این کار را در فیلم ها انجام می دهند. برای مثال مسئولین نیروی هوایی اصرار کردند وقایع واقعی در فیلم طوفان کامل[2] ـ فیلم پرهزینه ای با بازی جرج کلونی در نقش کاپیتان یک کشتی ماهیگیری ـ ساخته کمپانی برادران وارنر تغییر کند.
فصل 4 بازنویسی تاریخ
پیتر آلموند پیش از آنکه وارد صنعت فیلمسازی شود کارش را به عنوان تهیه کننده مستندهای تلویزیونی در نیویورک آغاز کرد. آلموند آدم جدی است که علاقه زیادی به تاریخ دارد. بنابراین وقتی در تابستان سال 1998 فیل استراب وی را تحت فشار گذاشت تا وقایع تاریخی فیلمی با عنوان سیزده روز[1]که آلموند داشت با بازی کوین کاستنر درباره بحران موشکی کوبا می ساخت تغییر دهد، شوکه شد.
کوین کاستنر تابستان سال 1998 آلموند و چندین نفر از اعضای تیم تولید فیلم به واشنگتن رفتند تا با استراب در دفترش در پنتاگون ملاقات کرده، و او را متقاعد کنند که درخواستشان برای دریافت کمک ارتش در ساخت فیلم را بپذیرد. آلموند می گوید «آن روز نزدیک شش نفر از ما داخل دفتر کوچک او (استراب) چپیده بودیم.» اما مشکلی وجود داشت؛ استراب از فیلمنامه متنفر بود و فکر می کرد ستاد مشترک ارتش به صورت افرادی جنگ طلب با برخوردی یک جانبه به تصویر کشیده شده اند. اما آلموند در این زمینه تحقیق کرده بود و می دانست وقایع تاریخی مطرح شده در فیلمنامه صحت دارند. آلموند می گوید «آنها سعی داشتند عملکرد پنتاگون را متفاوت از آنچه واقعاً (طی بحران موشکی) رخ داده بود جلوه دهند. هیچ شکی نیست که تنها چیزی که آنها راضی می کرد تغییر تاریخ بود، اما آنقدر باهوش هستند که چنین چیزی نخواهند. اما نمی خواستند از فیلمی حمایت کنند که نشان می داد رهبرشان مواضعی اختیار کرده است که ممکن بود دنیا را به سوی جنگ هسته ای سوق دهد.» استراب به تهیه کنندگان گفت دغدغه اصلی پنتاگون این است که در فیلم بنظر می رسد اگر کندی رئیس جمهور وقت آمریکا جلوی ژنرالهای کشور ـ خصوصاً ژنرال نیروی هوایی کورتیس لیمی ـ را نگرفته بود جهان به سوی جنگ هسته ای میرفت. استراب معتقد بود فیلمنامه تاریخ را بازنویسی کرده است، و پنتاگون از فیلمسازها حمایت نخواهد کرد زیرا ژنرال لیمی و اعضای ستاد مشترک به گونه ای نادرست و منفی در فیلمنامه به تصویر کشیده شده اند. استراب درخواست همکاری تهیه کنندگان را رد کرد و در نامه ای به تاریخ 28 جولای 1998 نوشت «ژنرال لیمی و مکسول تیلور (رئیس ستاد مشترک ارتش) هردو به گونه ای منفی و غیرمتعبر، و به صورت افرادی نادان و مشاجره طلب به تصویر کشیده شده اند.» اما در حقیقت جز چند صحنه خیالی که نویسنده برای افزایش بار دراماتیک فیلم به فیلمنامه افزوده بود، داستانی که تهیه کنندگان می خواستند درباره اختلاف بین جان کندی و ژنرالهایش بگویند از نظر تاریخی صحت داشت. آلموند مطمئن بود که مطالب درست هستند زیرا کندی بطور محرمانه جلسات خود با اعضای ستاد مشترک را ضبط کرده بود و کتابخانه جان اف.کندی در سال 1996 آنها را در دسترس عموم قرار داد. طبق این نوارها، در 19 اکتبر 1968 که کندی تصمیم داشت کوبا را از سمت دریا محاصره کند، لیمی به شدت بر حمله به این کشور اصرار داشت. ژنرال کج خلق با عصبانیت درباره پیشنهاد کندی گفت «این تقریباً به بدی معاهده مونیخ است. من هیچ راه حل دیگه ای جز مداخله نظامی مستقیم نمی بینم.» اما با وجود نوارها، استراب و پنتاگون روایت دیگری از تاریخ داشتند و نمی خواستند به فیلمی کمک کنند تا ماجرا را طور دیگری تعریف کند. اما تهیه کنندگان از تغییر داستان امتناع کردند. آلموند می گوید «نوارهای موجود از مکالمات آنها ثابت می کرد ما داستان را درست تعریف کرده بودیم. مواضع و نظرات آنها جزو اسناد عمومی محسوب می شود. ژنرالها پیشنهاد حمله هوایی و اشغال (کوبا) را مطرح کرده و سعی داشتند به رئیس جمهور تحمیل کنند. گرچه با احتیاط این کار را کردند، اما طبق نوارها می دانیم که وقتی فکر می کردند کسی حرفهایشان را نمی شنود برخورد تحقیرآمیزی داشتند. لیمی خشن و از خود راضی بود و همه مدارک این مسئله را تأیید می کنند. ما می توانیم اسنادی در حمایت هر دو مورد ارائه دهیم؛ ژنرالها موافق حمله بودند و لیمی هم خوکی بیشتر نبود! ما این مسئله را در مصاحبه ها شنیده ایم و در گزارش ها خوانده ایم و می توانیم مراجع آن را ارائه دهیم.» اما این حرفها برای پنتاگون، که همیشه اصرار دارد تهیه کنندگان تاریخ را تغییر دهند تا ارتش بهتر از آنچه هست بنظر برسد، قابل قبول نبود. پنتاگون حتی از تهیه کنندگان خواست صحنه ای که طی آن یکی از هواپیماهای شناسایی آمریکا در کوبا سقوط می کند و خلبان آن کشته می شود را نیز حذف کنند؛ پنتاگون معتقد بود چنین اتفاقی نیفتاده است. اما طبق اسناد تاریخی این اتفاق افتاده است. روز 27 اکتبر سال 1962 هواپیمای سرگرد رودولف اندرسون هنگام عکسبرداری از یک تأسیسات موشکی در کوبا مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت، و اندرسون بخاطر سوراخ شدن لباس مخصوص پروازش توسط یک ترکش و خالی شدن آن در ارتفاع بالا کشته شد. طبق اسناد خود پنتاگون سرگرد اندرسون پس از مرگ بخاطر آخرین پروازش بر فراز کوبا مدال نیروی هوایی دریافت کرد. آلموند می گوید «بیوه و خانواده سرگرد اندرسون می دانند این اتفاق افتاده است. بنابراین وقتی وارد این مذاکرات و بحثها با ارتش می شوی، و نیاز شدیدی به تجهیزات آنها داری، چه اتفاقی می افتد؟ آنها به شدت سعی می کنند تصویر ارائه شده از وزارت دفاع و ارتش را دگرگون کنند.» و هنگامی که تهیه کنندگان نامه تسلیت رئیس جمهور کندی به بیوه خلبان را نشان استراب دادند، پنتاگون دیگر پاسخی نداد. آلموند می گوید «آنها هیچوقت جوابی ندادند.» پس از حدود یکسال التماس به پنتاگون، تهیه کنندگان سرانجام به سراغ بازیگر سابق و سناتور فعلی فرد تامپسون رفتند که راجر دونالدسون کارگردان فیلم یک بار در فیلم «بدون راه فرار[3]» با بازی کوین کاستنر با وی همکاری کرده بود. پنتاگون از کمک به این فیلم هم خودداری کرده بود. سناتور تامپسون (که آن زمان یکی از اعضای ثابت برنامه نظم و قانون شبکه ان.بی.سی بود) پذیرفت که مشکل تهیه کنندگان را با ویلیام کوهن وزیر دفاع وقت در میان بگذارد. اما حتی کوهن هم نتوانست پنتاگون را برای همکاری با فیلم متقاعد سازد. آلموند می گوید «او هم با موانع مشابهی مواجه شد.» تهیه کنندگان مجبور بودند هواپیماهای مورد نیاز را از جای دیگری تأمین کنند. بنابراین به فیلیپین رفتند و جنگنده های خراب متعلق به دهه 1960 را کرایه کرده، آنها را رنگ زده و با کامیون روی زمین کشیدند تا بنظر برسد انگار روی لاین فرودگاه حرکت می کنند. از جلوه های ویژه برای شبیه سازی هواپیمای U2 به هنگام پرواز استفاده کردند. این کار هزینه بیشتری برایشان دربر داشت ولی توانستند فیلمی که می خواستند را بسازند، نه فیلمی که مورد نظر پنتاگون بود. آلموند هنوز هم با آزرده خاطری از شیوه های متکبرانه ای که پنتاگون برای تغییر فیلم استفاده کردند یاد می کند. آلموند طی گفتگویی در دفترش در کمپانی بیکن پیکچر[4] در سانتا مونیکا گفت «من فکر می کنم آنها حس می کنند با ساخت فیلمهایی که ارتش آمریکا را بصورتی رمانتیک و 100 درصد مقبول ارائه می دهند ـ طوری که از تبلیغات تلویزیونی یا تیزر تبلیغاتی انتظار می رود ـ از منافع محدود خود حمایت می کنند.» «بنابراین علاقه آنها به مسئولیت هنری سوال برانگیز است. مشکلی که ما گاهاً با این پروژه های بزرگ، که شامل تجهیزات نظامی می شوند داریم این است که برای استفاده نسبتاً ارزان از این تجهیزات برای ساختن داستان به کمک آنها (ارتش) نیاز داریم. بنابراین سعی می کنند ما را وادار به قبول نظراتشان کنند؛ اما ما هیچ قصد نداشتیم تسلیم نظرات آنها شویم.» توهین نهایی در فوریه 2001 اتفاق افتاد؛ کاستنر که یکی از تهیه کنندگان فیلم هم بود پیشنهاد داد فیلم در پایگاه رامشتاین نیروی هوایی در آلمان پخش شود. او می خواست فیلم را به نیروها نشان دهد و شخصاً با مردان و زنان یونیفورم پوش دیدار کند. در ابتدا مسئولین پایگاه آمریکایی در آلمان به گرمی از پیشنهاد کاستنر استقبال کردند؛ سفر ستاره های مطرح هالیوود به آن نقطه از جهان چیزی نیست که هرروز اتفاق بیفتد. اما کمی بعد پنتاگون پیشنهاد کاستنر را رد کرد. کلنل جانی ویتاکر معاون روابط عمومی نیروی هوایی به استفن ریورز مدیر روابط عمومی کاستنر توضیح داد که چرا نمایش فیلم در پایگاه اشکال دارد. ویتاکر در تاریخ 28 فوریه 2001 در ایمیلی با لحنی نسبتا تند به ریورز نوشت «مطمئنم که می دانید در مراحل اولیه تولید وزارت دفاع و نیروهای مسلح از حمایت فیلم امتناع کردند زیرا تهیه کنندگان حاضر نشدند برای تضمین صحت تاریخی فیلمنامه ـ برای جلوگیری از بازنویسی تاریخ در فیلمنامه ـ اصلاحاتی در آن اعمال کنند. و همچنین برای تضمین ارائه تصویری دقیق و مناسب از رهبران نظامی ـ بویژه در مورد ژنرال کورتیس لیمی ـ نیز با وزارت دفاع همکاری نکردند، سایر افسران نیز به صورت آدمهای دروغگویی که از دستورات سرپیچی می کنند به تصویر کشیده شده اند.» «در نتیجه، با توجه به اینکه از تولید آن حمایت نکردیم اکنون برای ما شایسته نیست که از نسخه کامل شده فیلم ـ حتی بصورت غیرمستقیم با نمایش ویژه آن ـ حمایت کنیم. بنابراین نیروی هوایی با کمال احترام پیشنهاد شما برای نمایش ویژه فیلم در پایگاه رامشتاین یا هر پایگاه دیگر نیروی هوایی آمریکا را رد می کند.» ریورز خشمگین بود، مخصوصاً با توجه به این مسئله که چند هفته پیش فیلم به عنوان نخستین فیلم در کاخ سفید برای جرج بوش رئیس جمهور جدید آمریکا نمایش داده شده بود. ریورز در ایمیلی به آلموند درباره امتناع نیروی هوایی از نمایش ویژه فیلم در پایگاه رامشتاین با حضور کاستنر نوشت «این ایده هم که فایده ای نداشت. من فکر می کنم فیلم بقدر کافی برای رئیس جمهور ایالات متحده خوب است ولی برای ارتش نه.»
تلاش پنتاگون برای تغییر دادن تاریخ چیز جدیدی نیست؛ دهه ها است که آنها این کار را در فیلم ها انجام می دهند. برای مثال مسئولین نیروی هوایی اصرار کردند وقایع واقعی در فیلم طوفان کامل[5] ـ فیلم پرهزینه ای با بازی جرج کلونی در نقش کاپیتان یک کشتی ماهیگیری ـ ساخته کمپانی برادران وارنر تغییر کند.
در راهبردهای وزارت دفاع برای چگونگی ارائه کمک به فیلم ها و تولیدات تلویزیونی به صراحت آمده است که «تصاویر ارائه شده از افراد، مکانها، عملیاتهای نظامی و وقایع تاریخی در تولیدات باید معتبر باشند»، اما این اتفاق درباره طوفان کامل نیفتاد. در این فیلم گارد ملی نیروی هوایی اعتبار نجات کشتی ماهیگیری در حال غرق شدن را دریافت کرد اما لایق آن نبود. گارد ساحلی، که نقش بزرگی در عملیات اصلی نجات ایفا کرده بود از کمک به تولید فیلم امتناع کرد زیرا معتقد بودند فیلمنامه دقیق نیست، و نیروی هوایی پیش قدم شد. لیزا راولینز یکی از مدیران اجرایی کمپانی برادران وارنر که برای این پروژه و بسیاری پروژه های دیگر با پنتاگون کار کرد می گوید «تهیه کنندگان تصمیم گرفتند که نیروی هوایی گروه نجات را از مهلکه نجات دهد. اما در واقعیت گارد ساحلی این کار را کرد.» گارد ساحلی به این تغییر اعتراض کرد، اما فایده ای نداشت. یکی از افرادی که در تولید فیلم همکاری داشت می گوید «آنها خوشحال نبودند. مذاکره با شاخه های مختلف ارتش آنطور که ما می خواستیم پیش نرفت.» فرمانده جف لوفتوس مدیر دفتر فیلمسازی و برنامه های تلویزیونی گارد ساحلی بویژه آزرده خاطر شده بود «آنها هلیکوپتر گارد ملی نیروی هوایی را در حال انجام عملیات نجات هیجان انگیزی نشان دادند که در واقع توسط گارد ساحلی اجرا شد. مشاجرات زیادی سر این مسئله در گرفت.» همانطور که دیدیم ارتش برداشت خودش را از تاریخ دارد، و علت واقعی که شاخه های مختلف ارتش می خواهند فیلمسازها این تاریخ را بهتر جلوه دهند آن است که مردم آمریکا دید مثبت تری نسبت به ارتش داشته باشند، به تأمین بودجه آن کمک کنند و همچنان به آن ملحق شوند؛ همه چیز بخاطر بودجه و عضوگیری است. نامه :
دفتر دستیار وزیر دفاع واشنگتن دی.سی 28 جولای 1998
طبق درخواست شما خلاصه ای از دغدغه های خود درباره تصاویر ارائه شده از ارتش در نسخه 12 دسامبر 1997 فیلمنامه فیلم سیزده روز ارائه میشود. بطور کلی ما تجهیزات چندانی که مطابق آن دوره باشد نداریم، و تجهیزاتی که داریم و ممکن است مناسب باشند ـ مانند هواپیماهای U2 ـ احتمالاً برای تولید فیلم در دسترس نخواهند بود. همینطور معتقدیم که پرسنل نظامی بطور مثبت یا از نظر تاریخی صحیحی در فیلمنامه ارائه نشده اند. برای مثال: · ژنرال لیمی و ژنرال تیلور هردو به گونه ای منفی و غیرمتعبر، و به صورت افرادی نادان و مشاجره طلب به تصویر کشیده شده اند. در شخصیت وزیر دفاع وقت مک نامارا نیز اغراق شده است. · هیچ مدارکی دال بر اینکه ارتباط مستقیم بین آقای اودانل و پرسنل ارتش در اسکادران وجود داشته ارائه نشده است و این صحنه ها تصویر منفی و غیردقیقی از فرماندهی و کنترل (ارتش آمریکا) ارائه می دهند. ما متوجه هستیم که این شخصیت پردازی ها هدف دراماتیک مهمی را در فیلم دنبال می کنند. بویژه از طریق ایجاد تنش و قرار دادن این شخصیت ها در مقابل سران مثبت کاخ سفید. بنابراین گمان نمی کنیم دغدغه های ما درباره شخصیت های نظامی را بتوان بدون تغییر بنیادین و سراسری فیلمنامه رفع کرد. ما آماده ایم مشاوره فنی ارائه دهیم و امکان استفاده از آرشیوها را فراهم بیاوریم. اگر تمایل دارید بیشتر درباره این مسئله صحبت کنیم بدون تعلل با من تماس بگیرید. امیدواریم بتوانیم با شما در پروژه های آتی که به نفع هر دو طرف باشد ـ مانند نیروی هوایی شماره یک[6] ـ همکاری کنیم. فیل استراب
مشرق [1] . Beacon Pictures [2] . The Perfect Storm [3] . No Way Out [4] . Beacon Pictures [5] . The Perfect Storm [6] . Air Force One شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
Drive Angry
سیر فیلم های به اصطلاح معنا گرا در سینمای غرب قدمتی به اندازه خود پدیده سینما دارد. شاید بتوان ردپای رسمی اولین نمونه های آن را در سینمای اکسپرسیونیسم آلمان و فیلم هایی همچون "مرگ خسته" ( فریتز لانگ) در دهه 1920 جستجو نمود. فیلم هایی که روایت های دراماتیکی درباره مرگ و سر و کله زدن کاراکترهای قصه با آن داشتند و یا اصلا مثل همین فیلم "مرگ خسته" ، خود به عنوان شخصیت اصلی فیلم قرار می گرفت. اگرچه بعدا در فیلم های اروپایی مانند "اردت" یا "کلام" (1955) ساخته کارل تئودور درایر و در سینمای به قول پل شرایدر ، استعلایی ، شاهد رخ داد نوعی معجزه بودیم که طی آن یک مرده با دعا و عتاب فردی مسیح گونه ، به دنیای زندگان بازمی گشت. (درایر در همان سال 1920 و در فیلمی صامت به نام "برگ هایی از دفتر شیطان" به ماجرای رانده شدن شیطان و اغوای او برای نسل بشر می پردازد). گروهی از این فیلم ها به موضوعاتی از قبیل ارواح ، فرشتگان ، بهشت و دوزخ ، روز رستاخیز و مانند آن پرداختند که نمونه طنز آمیز آن را ارنست لوبیچ در فیلم "بهشت منتظر می ماند" )1943) روی پرده برد. روند تولید این گونه فیلم های ماورایی (مثل سایر آثار ایدئولوژیک سینمای غرب و هالیوود) با نزدیک شدن به پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، به خصوص در دهه 1990 شتاب افزون تری به خود گرفت. فیلم هایی مانند "روح" (جری زوکر) محصول 1990 که ماجرای روح مقتولی را حکایت می کرد که برای انتقام از قاتلش در این دنیا باقی مانده بود و یا فیلم هایی همچون "مایکل" (نورا افرون – 1997) ، "شهر فرشتگان" (براد سیلبرلینگ -1998) ، "با جو بلک ملاقات کن"(مارتین برست-1998)، "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) ، "نیکی کوچولو"(استیون بریل -2000) و... در گروهی از این فیلم ها هم شیطان یا ابلیس ، شخصیت اصلی بود و سعی داشت تا با به خدمت گرفتن برخی آدم ها، حاکمیت خود را بر کره زمین اثبات نماید. در این نوع فیلم ها که بعضا به آثار آخرالزمانی نیز راه بردند(مانند "پایان روزها" پیتر هایمز یا "دروازه نهم" رومن پولانسکی و یا "طالع نحس") ، شیطان تقریبا قدرتی همپای خداوند داشت و به صورت یک رقیب ( و نه براساس دیدگاه توحیدی به عنوان بنده خدا) سعی می کرد در مقابل قدرت الهی بایستد. یا در فیلم "جن گیر" وقتی همه دعاها و توسل پدر مرین به خداوند و عیسی مسیح نمی تواند با روح حلول کرده در وجود دختر نوجوان سیاتلی مقابله نماید بالاخره این پدر کاراس است که با اراده خود و فداکاری و با یک عملیات انتحاری از نوع سامسونی (اسطوره عبرانی) شیطان را در وجود خویش جذب و به مهلکه می برد. اساسا این نوع آثار با فیلم های موسوم به آخرالزمانی، اگرچه هر دو یک نوع ایدئولوژی را ترویج کرده و می کنند ولی وجه تفاوت عمده ای داشته و دارند که به نگاه آسمانی (یا بهتر بگوییم شبه آسمانی و شبه معنوی) بخشی از سینمای آخرالزمانی و نگرش زمینی و مادی این نوع آثار به اصطلاح معناگرا برمی گردد. ازاین رو که گروهی عمده از فیلم های سینمای آخرالزمانی به هر حال نوعی دیدگاه شبه دینی اوانجیلیکی(صهیونیست مسیحی) را بروز می دهد. دیدگاهی که در بخشی از آن، مسیح از آسمان بازمی گردد.اگرچه در بخش وسیعی از همین سینما نیز ، مسیح موعودشان ، زمینی و در شخصیتی زمینی جلوه می نماید. امادرسینمای به اصطلاح معناگرای یاد شده، هیچگونه تحرک آسمانی ومعنویت الهی دیده نمی شود، بلکه هر چه رویت می گردد از اراده آدم ها یا فرشتگان و یا شیاطین ناشی می شود و در این مسیر اراده الهی کوچگترین نقشی ایفا نمی کند.در واقع تعریفی که در این گونه فیلم ها از معنویت و ماوراء و مرگ و فرشته و دنیا و آخرت می شود ، تحت تاثیر همان ایدئولوژی است که از دوره رنسانس جامعه بشری و تاریخ را تحت تاثیر قرار داد و با عنوان اومانیسم ، خدا را از صحنه زندگی حذف و انسان را جایگزین آن نمود. در واقع وجه مشترک آثار سینمای به اصطلاح معناگرای غرب ، وجه اومانیستی آنها است. چراکه در واقع تنها موضوعی که در این فیلم ها مطرح نشده و نمی شود ، خدا است. یعنی در تمامی روابط ماورایی آثار یاد شده اعم از حضور فرشتگان ، دست و پنجه نرم کردن با مرگ ، رفت و آمد بین این دنیا و بهشت و جهنم و مانند آن ، خواست و اراده الهی هیچ گونه نقشی ندارد .کار به آنجا رسید که پس از آغاز هزاره سوم و در آخرین سالها از نخستین دهه آن ، فیلم های موسوم به معنا گرا ، عملا نه تنها خدا را تا سطح بشر پایین آوردند ، بلکه او را حتی نیازمند آموزه های فرشتگان دانستند!! (مانند فیلم "لژیون" که گویا خدا از دست بشر ناامید شده و فرشتگانش را آزاد گذارده تا به نابودی نسل بشر آقدام ورزند ولی در این میان میکاییل ، برخلاف اراده الهی در صدد دفاع از بشر و به خصوص زنی باردار است و با جبرییل نبردی سخت می کند و در انتها نیز سعی دارد تا خداوند را قانع نماید که دست از نابودی نسل بشر بردارد!!!) اما تازه ترین اثری که در این زمینه روی پرده رفته ، فیلمی از کارگردان و تدوینگر جوان سینما به نام پاتریک لوسیر و براساس فیلمنامه ای است که با همکاری تاد فارمر نوشته به نام "با خشم بران" که نیکلاس کیج نقش اصلی آن را ایفا می نماید. جان میلتون (با بازی نیکلاس کیج) فردی است که مانند یک منجی سر و کله اش در آمریکای امروز پیدا می شود، در تعقیب و گریز با گروهی به ظاهر خلافکار و قلع و قمع آنها کارش را شروع کرده و با نجات زنی به نام پایپر از چنگ مردی خشن که وی را به سختی مضروب ساخته، آن را ادامه می دهد. این درگیری ها و همراهی با پایپر ، به زودی روشن می کند میلتون به دنبال فردی است که گویا دخترش را به قتل رسانده و نوه اش را دزدیده تا به هنگام کامل شدن ماه وی را قربانی کند، چرا که آن فرد به نام "جونا کینگ "سرکرده یک فرقه شبه مذهبی با علائم و نمادهای شیطان پرستی معرفی می شود که در صدد حاکمیت جهانی هستند. چراکه گویا نوه میلتون با ماموریتی مسیحا گونه ، طبق معمول این دسته آثار قرار بوده که دنیا را از شر شیاطین خلاص سازد. در این میان یک مرد عجیب و غریب به نام "حسابدار" که از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و تماشاگر سینما را به یاد مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2: روز داوری" می اندازد، به نوعی از حرکت و اقدامات جان میلتون حمایت کرده و در مواقع سخت به یاری او می رود. وقایع حیرت آور فیلم " با خشم بران"، از همان لحظات نخست نشان می دهد که با قصه و فضا و کاراکترهای عادی مواحه نیستیم. از همان لحظه ای که میلتون با آن اتومبیل غیر عادی اش از دنیایی ویران و با رنگ سوبیایی بیرون می آید و وارد دنیای امروز آمریکا شده و ناگهان مقابل وانت گروهی که ظاهرا در حال گریز و فرار هستند ظاهر می گردد. بعد از آن میلتون را در رستورانی می بینیم که با پایپر آشنا شده و درمی یابد که وی صاحب ماشینی به نام "درایو انگری" Drive Angry است. از این پس به نظر می رسد که گویا جان میلتون به نوعی پایپر را انتخاب کرده و علیرغم فاصله طولانی که پایپر با اتومبیلش پیموده ، به هنگام خرابی ماشین ، ناگهان پشت سرش ظاهر شده و به چشم برهم زدنی ، اتومبیل را راه می اندازد! آقای حسابدار هم که سایه به سایه میلتون و پایپر حرکت می کند ، در هر گام ، حرکت شگفتی از خود بروز می دهد. همه این ماجراها وقتی به اوج می رسد که جان میلتون پس از کشته شدن به دست جونا کینگ در کلیسای شیطان پرستی و در حالی که گلوله ای در مغزش خالی شده ، برمی خیزد ، گویا اصلا اتفاقی برایش نیفتاده است!! همه این وقایع حکایت از آن دارد جملات آغازین فیلم که روی صحنه هایی از همان دنیای ویران با رنگ سوبیایی به گوش می رسند و درباره جهنم و دنیای در خطر سخن می گوید، با این سیر ماورایی قصه، منطق دراماتیک دارد. اما تمامی این تعلیق ها و فرضیه ها در انتهای فیلم معنی پیدا می کند ، وقتی که متوجه می شویم جان میلتون از جهنم آمده تا هم انتقام دخترش را بگیرد و هم نوه اش را از دست جونا کینگ و فرقه شیطان پرست وی نجات بخشد و از همین رو ، اسلحه ای عجیب و غریب هم حمل می کند که تنها انگار گلوله های آن بر شیطان پرستان و اقای حسابدار (که برای بازگرداندن میلتون به این دنیا آمده ) کارگر است. اما نکته عجیب این است که این بار برای نجات مسیح موعود، فردی از قعر جهنم آمده و می خواهد با شیطان و دار و دسته به اصطلاح ضد مسیح بجنگد و پس از آن نیز به قعر جهنم باز می گردد ، اگرچه امید به بخشایش و عفو دارد و در آخرین جمله اش می گوید که در جهنم نیز رحمت و بخشش وجود دارد. این در حالی است که تاکنون در گروهی فیلم های آخرالزمانی مانند "طالع نحس" یا "مگی دو"، این شیطان یا دجال ویا ضد مسیح بودکه براساس آموزه های"مکاشفات یوحنا"،از قعر جهنم بیرون می آمد تا دنیا را به تسخیر خود درآورد و پس از شکست در نبرد با مسیح ، مجددا زنجیر شده و به قعر جهنم فرستاده می شد تا برای هزار سال دیگر در آن مخلد باشد. اما در فیلم "با خشم بران"، ضد مسیح از قعر جهنم بیرون نیامده بلکه او همان جونا کینگ است که با پیروانش ادعای فرقه ای مذهبی و دینی دارند اگرچه با علائم و آیین هایی که نشان می دهند، به فرقه ای شیطان پرست راه می برند. شاید راز این تغییر جهت را بتوان در نام شخصیت اصلی یعنی جان میلتون یافت. جان میلتون نام آشنایی در تاریخ 3-4 قرن اخیر است. نویسنده و شاعر معروف قرن هفدهم میلادی که دو اثر مشهور "بهشت گمشده" و "بهشت بازگردانده شده" را به رشته تحریر درآورده است.کتاب "بهشت گمشده" جان میلتون در باب عصیان شیطان و رانده شدنش از بهشت و ساختن جهنم توسط اوست که در ادامه به اغوای آدم و حوا پرداخته تا آنها نیز عصیان کرده و به کره خاکی تبعید گردند و بهشت برآنها ممنوع گردد. در این کتاب ، آدم وحوا به دنبال بهشت گمشده هستند و آن را سرزمین موعود خود می دانند. اما جان میلتون فیلم "با خشم بران" با یک درجه پایین تر ، گویی از کره خاکی اخراج شده و به جهنم تبعید گشته است. او اینک دریافته که شیطان در صدد تبدیل زمین خاکی به جهنمی دیگر است ، پس به زمین بازگشته تا بهشت گمشده را در روی زمین ایجاد نماید. وجه دیگر جان میلتون درکتاب بعدی اش یعنی "بهشت بازگردانده شده" دیده می شود که به نوعی ترجمان "بهشت گمشده" به نظر می رسد. یعنی وی آنچه را که در کتاب اول با زبان اساطیر و روایات شبه مذهبی بیان نموده ،با نگرش امروزی معنا کرده است. جان میلتون در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد: "...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."
این اظهار علاقه به برپایی اسراییل در دورانی ابراز می شد که جنبش پیورتانیسم و مسیحیت صهیونیستی اروپا را فراگرفته بود. جنبشی که نشات گرفته از پروتستانتیزم ، خود را مکلف به زمینه سازی بازگشت مسیح برپایه دو شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین / برپایی اسراییل بزرگ و تدارک جنگ آخرالزمان می دانست. در همین زمان است که کتاب های متعددی در زمینه پیوند مسیحیت پروتستانی و آرمان های صهیونی منتشر گشت. کتاب هایی که در تاسی به مارتین لوتر توسط مسیحیانی نوشته شد که در اصل وابسته به کانون های آشکار و پنهان اشراف یهود اروپا بودند. کتاب هایی همچون "آرزوی اسراییل" تالیف منسی بن اسراییل که بر صهیونیزه کردن دربار بریتانیا تاثیر شگرفی داشت. به دنبال انتشار نظریات فوق گروهی از اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ... بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند! تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.خواننده و تماشاگر پی گیر کتاب و فیلم "فرشتگان و شیاطین" حتما به خاطر دارند که ابیات یکی از اشعار جان میلتون به دور صفحه ای از کتاب "دیاگرام " منتسب به گالیله چگونه قدم به قدم معمای راه مرکز سازمان ماسونی ایلومیناتی را مکشوف می ساخت. به این ترتیب مشخص می شود که نام گذاری شخصیت اصلی فیلم "با خشم بران " به اسم "جان میلتون" امری تصادفی و اتفاقی نبوده و کاملا با سیر قصه و فضای فیلم و نمادها و نشانه های روایتی و تصویری آن همخوانی دارد. همچنانکه اسم گذاری یکی از کاراکترهای اصلی سریال "لاست" به نام "جان لاک" بی مناسبت و ویترینی نبود و به حضور تفکرات لیبرالیستی و صهیونی جان لاک در آن سریال کاملا مربوط به نظر می آمد.
جان میلتون نیز در فیلم "با خشم بران" مانند یهودی رانده شده و آواره می خواهد به بهشت گمشده و سرزمین موعودش بازگردد و یا لااقل آن را برای نسل بشر به ارمغان بیاورد. اما بقیه آنچه در فیلم "با خشم بران" مشاهده می شود ، تصویری کلیشه ای و نخ نما از ملغمه سینمای حادثه ای – معمایی ، قصه های شبه معناگرا با گرایشان شیطان پرستی و فضایی مملو از خشونت و کشت و کشتار و خونریزی است که تقریبا اغلب آثاری همچون : "اره" یا "کشتار اره برقی تگزاس" و یا فیلم هایی از جنس زامبی را تداعی می کند که باران گلوله و بمب و موارد آتش زا ، افراد را مثل برگ خزان روی زمین می ریزد. البته در اینجا فیلم "با خشم بران" علاوه بر عناصر یاد شده، از نمادهای سینمای آخرالزمانی شبه دینی نیز برخوردار است که آن را به سان بسیاری از فیلم های یکی دو دهه اخیر در این دسته اصلی از تولیدات هالیوود قرار می دهد. ورودیه فیلم با آن تعقیب و گریز سرسام آور و حتی شکل پیاده شدن جان میلتون (نیکلاس کیج) از اتومبیلش با آن سلاح خاص به اصطلاح آرنولدی ( که فیلم های "ترمیناتور" و "پریدیتور" را به خاطر متبادر می سازد) بدون تردید تماشاگر را به این تصور می اندازد که با فیلمی همچون "روح سوار" Ghost Rider و شخصیت اصلی آن "جانی بیلیز " روبروست که البته تصور چندان هم نادرستی هم نیست و از قضا پوستر هر دو فیلم نیز به شدت به یکدیگر شبیه است. به جز رویین تنی و کارهای شگفت انگیز جان میلتون که او را بسیار به جانی بلیز شبیه ساخته ، جانی نیز با فروش روحش به شیطان در واقع به جهنم سقوط کرده بود و حالا برای اینکه خود و دنیا را از شر شیاطین نجات دهد می بایست با همان سر و شکل هراسناک با پسر شیطان رقابت کند. علاوه براینکه حضور پایپر و نقش او در فیلم "با خشم بران" تداعی دختری به نام رکسانا در فیلم "روح سوار" است. البته آنچه پاتریک لوسیر و فیلمنامه نویسش تاد فارمر در فیلم "با خشم بران" نشان می دهند براساس ساختار سینمایی و روایتی معمایی و پازلی شکل می گیرد که به جز نریشن مختصر و مبهم ابتدای فیلم تا سکانس پایانی و آن نبرد آخرین با ضد مسیح یا همان جونا کینگ شیطانی ، علت هیچیک از فراز و نشیب های معمایی فیلم روشن نمی شود و سوالاتی که پایپر درباره رویین تنی و مرگ ناپذیری جان میلتون از وی می پرسد برای تماشاگر نیز باقی می ماند تا صحنه آخر که در مکالمه او با حسابدار، درمی یابیم آنها از جهنم آمده اند و از شباهت صحنه های انتهایی فیلم با نماهای آغازین در آن دنیای قهوه ای رنگ و ویران، تازه در می یابیم که نریبشن ابتدایی ، چه مقصود و منظوری داشته است. اما شباهت اساسی و محتوایی فیلم "با خشم بران" به بسیاری از آثار به اصطلاح معنا گرا از این دست (که مثال های متعددش در ابتدای همین مقاله آمد)یا فیلم های آخرالزمانی و یا سینمای آخرالزمانی شبه دینی در نگرش مادی و اومانیستی به مقوله معنا و ماوراء و بهشت و جهنم و آخرت است. نگرشی که در آن خدا و اراده الهی جایی ندارد و هرچه هست یا قدرت شیطان است و یا اراده انسانی که آن قدرت را مغلوب می سازد. آنچه که حتی در فیلم های ظاهرا دینی و ماورایی اخیر سینمای هالیوود نیز رویت می شود که گویا قرار بوده انسان غربی را بیشتر با مرگ آشنا ساخته و از غفلت افسارگسیخته تمدن امروزین به سوی پذیرش آسان تر مرگ سوق دهد و آن را چندان هم تلخ ننمایاند. چنانچه سال گذشته در فیلم هایی مانند "آخرت" ساخته کلینت ایستوود و "زیبا" به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو نیز مشاهده کردیم. مثلا در فیلم "آخرت" با دنیایی برزخ گونه ( به سان فیلم "بمان" مارک فورستر ) مواجهیم و آدم ها را پس از مرگ در جهانی مبهم و دخان وار می بینیم که سرنوشت نامعلومی دارند اما برخی آنها مانند پسر بچه ای که در تصادفی ناخودآگاه جان باخته در یک ارتباط با مدیومی خاص(مت دیمن) از شرایط مطلوبش می گوید. ولی در آن دنیای برزخ گونه نیز خبری از خدا و اراده الهی یا کیفر و پاداش ملکوتی نیست. حتی علت ارتباط آن مدیوم خاص با برزخ نیز نه به دلیل شرایط روحی و معنوی وی بلکه به دلیل یک عمل جراحی و با دست پزشکان اتفاق افتاده است!! یعنی همه چیز مادی و اومانیستی است. در فیلم "زیبا" نیز همین حالت حکمفرماست و شخصیت اصلی که از مرگ خویش در اثر سرطان مطلع شده ، ضمن ارتباط با دنیای برزخ و عالم مردگان نمی تواند آرامش بگیرد و تنها در یک رویای نامشخص انسانی درباره مکانی بهشت گونه به آرامش می رسد که معلوم نیست پس از مرگ اتفاق افتاده یا قبل از آن ؟!! رویایی که در آن از بهشت ملکوتی نشانه ای دیده نمی شود. این همان نوع ارتباطی است که فی المثل در فیلم "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) نیز دیده می شود که در آن حتی بهشت و جهنم هم بعدی مادی و بشری می یابند. اگرچه در آن فیلم برای تصویر دنیای باقی از برخی روایات مذهبی استفاده شده اما در آنجا نیز این بشر خاکی است که تصمیم می گیرد از بهشت به جهنم برود و همسرش که خودکشی کرده و به خاطر گناه انجام داده راهی جهنم شده را سرخود نجات داده و به بهشت بیاورد! معلوم نیست در اینجا جایگاه خداوند کجاست؟! یعنی اراده انسانی حتی درعالم دیگرنیز جای اراده و خواست خداوند را می گیرد!!! اما چرا در فیلم های به اصطلاح معناگرای سینمای غرب ، نشان و نشانه ای از تفکر آسمانی و الهی به چشم نمی خورد؟ چرا تا این حد حتی در دنیای آخرت نیز بر محوریت بشر تاکید می شود و خداوند به گونه ای سوال برانگیز از زندگی اخروی نیز حذف می گردد؟ علت بروز این گونه تفکر اومانیستی در آثار موسوم به معنا گرا چیست و چرا این سیر نزولی تا اواخر دهه نخست از اولین هزاره سوم به نقطه فاجعه باری رسید؟ شاید علت چنین رویکردی را بتوان در پدید آمدن خیل شبه عرفان های نوپدید و معنویت های نوظهور به خصوص طی یکی دو دهه اخیر دانست. سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است. از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند. به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب ، شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند. طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است. تمایلات شبه معناگرایانه که از آموزه های کابالا به عرفان های نوظهور راه یافته است به عقیده بسیاری از اندیشمندان ناشی از محوریت یافتن حس گرایی و پوزیتویسم عصر مدرن بود که در مبانی معرفت شناختی خود به هیچ منبع شناختی فراتر از ماده قائل نبودند. در واقع می توان گفت که دنیای مدرن به جای این که در جستجوی معنا باشد به سمت نوعی از تجربه های شبه معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق پیدا کرد که در آن فردگرایی افراطی، درون گرایی، و تکیه بر استعدادهای درونی انسان و اموری از این قبیل به چشم می خورد.
با نگاهی کلی به آموزه های ذکر شده می توان دریافت که مرکز ثقل عرفان های جدید، ریشه در اساسی ترین محور مدرنیته یعنی اومانیسم دارد. به انسان گفته می شود که اگر در درون خودت واکاوی کنی، انرژی و استعدادی بی حد و حصر می یابی که این انرژی می تواند آرامش عمیق و بی پایان را به ارمغان آورد. در واقع می توان گفت که بسیاری ازاین مکاتب شبه عرفانی بیشتر به نظریه های روان شناسی شباهت دارند که به درون، خود و انسان تأکیدمی کنند تا او را هرچه بیشتر از خدا و آموزه های توحیدی دور سازند. چنین است که اومانیسم یاد شده را حتی در نظریه های آخرتی خود نیز لحاظ می نمایند تا نکند که بشر ولو به خاطر نجات در دنیای باقی هم که شده به خدا و آستان الهی پناه ببرد.
منبع: سعید مستغاثی پنجشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا پناهیان در سخنان مهمی که سه شنبه گذشته در مسجد دانشگاه تهران ایراد شد، با اشاره به مباحث مطرح شده در رسانهها، با بیان روایاتی از ائمۀ معصومین(ع)، خبر دادن از برخی اتفاقات توسط سحر و کهانت را ممکن اما نادرست دانست و گفت: بر اساس روایات، بعید نیست که شیاطین جن و انس به بعضیها خبرهایی بدهند که فلان اتفاق خواهد افتاد و آن اتفاق هم بیفتد. بعد هم این اطلاع را لطف خدا به خود تلقی نمایند تا اعتمادها را جلب کنند و دیگران را گمراه کنند. در آخرالزمان باید خیلی منتظر این قبیل اتفاقها باشیم. این گونه امور بههیچ وجه معیاری برای حقانیت نیست. مشاور ریاست نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، با نادرست دانستن مراجعه به کسانی چنین قدرتهایی دارند به روایاتی در این زمینه اشاره کرده و گفت: یکی از اصحاب امام صادق(ع) از حضرت سؤال کرد: در منطقۀ ما کسی است[از همین کاهنها] که مردم وقتی چیزی را گم میکنند، از او میپرسند و او خبر میدهد. آیا ما هم میتوانیم از او بپرسیم و کمک بگیریم؟ حضرت در پاسخ او فرمودند: رسول خدا(ص) فرمودند: هر کس سراغ چنین افرادی برود و به سخنش اعتماد کند، به کتاب خدا کافر شده است.
در ادامه بخشهایی از این سخنرانی را میخوانید:
سحر و جادو یکی از بدیلها و نظیرهای ایمان به غیب است
• این روزها به دلائلی مسئلۀ «سحر» و «اطلاع از غیب به طرق غیرمعمول» یک از پرسشهایی است که ذهن جوانها را به خود مشغول کرده است. میپرسند آیا امکان دارد؟ آیا مجاز است؟
• مقدمتاً عرض کنم: ایمان طبیعتاً به انسان قدرت میدهد. قدرتی که پاک است و انسان به آن نیاز دارد. امور دیگری هم هستند که هرکدام به نوبۀ خود به انسان قدرت میدهند هرچند ضعیفتر و بعضاً ناسالم، و معمولا خیلیها آنها را بدیل ایمان قرار میدهند. مانند علم، ثروت اعتبار اجتماعی و ...
• اگر کسی به قدرتی برسد، به تدریج ممکن است با اتکاء به آن، خودش را از «ایمان به خداوند» مستغنی بداند. اساساً اتکاء به هرچیزی غیر از خدا موجب میشود خدا او را به همان چیز واگذار کند، تا غیر قابل اتکا بودن آن، بر فرد ثابت شود. رسول خدا(ص) میفرماید: لا تَتَّكِلْ إلى غَيرِ اللّه ِ فيَكِلَكَ اللّهُ إلَيهِ. (مستدرک الوسائل/12790). امیرالمؤمنین علی(ع) نیز هرگونه «اتکا به خود» را از دامهای شیطان میداند (إيّاكَ و الثِّقَةَ بنَفسِكَ ؛ فإنَّ ذلكَ مِن أكبَرِ مَصائدِ الشَّيطانِ) (غررالحکم/2678)
• یکی از بدیلهای ایمان، «قدرت سحر و جادو» و قدرتهایی هستند که واقعیت دارند، ولی مُجاز نیستند و از نظر دین ما به شدت منکوب شدهاند. سحر و جادو، دستیابی به نوعی علم و توانایی است که در دل انسان جای ایمان به خدا را میگیرد. اگرچه ممکن است به ظاهر گرههایی را از زندگیِ فردی و اجتماعیِ ما باز کند، ولی در نهایت انسان را به زمین میزند.
• حضرت آدم در بهشت رضوان الهی و در اوج صفا و پاکی زندگی میکرد که طبیعتاً در چنین فضایی، زمینۀ بدی به سختی برای انسان پیش میآید. اما ابلیس آمد و او را به یک نیروی غیبی دعوت کرد: «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَنُ، قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلىَ شَجَرَةِ الخُْلْدِ؟»(طه/120) ابلیس به آدم وعده داده بود اگر از این شجرۀ ممنوعه بخوری به نیروی جاودانگی میرسی. گرچه وعدۀ او دروغ بود، اما آدم را تحریک کرد که از طریقی غیر از ایمان به خدا به این توانایی دست بیابد.
• اگر کسی بخواهد از راه غیر معمول قدرتی را کسب کند، به سختی میتوان جلوی او را گرفت. زیرا نوعاً اینگونه تواناییها برای انسان خیلی جذاب است. تصور کنید کسی بخواهد اخبار و آگاهیهایی از غیب و از آیندۀ نزدیک به ما بدهد که ما تصور میکنیم در موفقیت ما مؤثر است؛ طبیعتاً هر کسی دوست دارد از آن مطلع شود. اما خداوند دوست دارد ما با ایمان به خودِ او زندگی کنیم و به امور غیبیِ اینچنینی اتکاء نکنیم. خداوند میفرماید من خودم از مؤمنین دفاع میکنم: «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ ءَامَنُواْ» (حج/38) بهویژه اینکه بر اساس روایات اینگونه امور گرچه بهظاهر تأثیر دارند، اما در حقیقت امر و سرانجام کار، سرنوشت و مقدرات کسی یا جامعهای را تغییر نمیدهند؛ اساساً هیچ عاملی توان تغییر سنتهای تغییرناپذیر الهی را ندارد.
• بر اساس روایات خداوند از کسی که به جای اعتماد به او، به امور غیبیِ اینچنینی اتکا کند و آنها را تصدیق کند، نمیگذرد زیرا اینها در حد شرک است. اگر ما به دنبال راهی باشیم که ما را به قدرتی برساند از «ایمان به خدا» فاصله گرفتهایم و بهجای توکل به قدرت پروردگار، به آن قدرت اتکاء کردهایم، و در واقع کافر شدهایم.
آیا واقعیت داردکه از طریق سحر و جادو میتوان به قدرتهایی رسید؟
• امیرالمؤمنین علی(ع) میفرمایند: «الْعَيْنُ حَقٌّ وَ الرُّقَى حَقٌّ وَ السِّحْرُ حَقٌّ وَ الْفَأْلُ حَقٌّ وَ الطِّيَرَةُ لَيْسَتْ بِحَقٍّ وَ الْعَدْوَى لَيْسَتْ بِحَقٍّ؛ چشم زخم واقعیت دارد، و اینکه کسی چیزی شبیه طلسم در کاغذی بنویسد و گیری در کارِ دیگران ایجاد کند نیز واقعیت دارد، جادو گری و سحر نیز واقعیت دارد تفأل به خیر نیز واقعیت دارد اما اینکه کسی بخواهد فال بد بزند واقعیت ندارد و اینکه بدیِ کسی در ما نفوذ کند نیز واقعیت ندارد.»(نهجالبلاغه/حکمت400)
• از امام صادق(ع) راجع به سحر و جادوگری میپرسند و ایشان میفرمایند: «جادو، گونههاى مختلفى دارد : گونهاى از آن به منزله طبابت است . همانطور كه پزشكان براى هر بيمارى و دردى، دارويى درست كردهاند ، در علم سحر نيز جادوگران براى هر صحّتى آفتى و براى هر عافيتى درد و رنجى و براى هر كارى چارهاى انديشيدهاند . گونه اى ديگر از آن چشم بندى، چالاكى، مهارت و تردستى است. نوع ديگرى از آن امورى است كه اولیاء شیطان(جنگيرها) از شیاطین جنّ فرا مى گيرند (إِنَّ السِّحْرَ عَلَى وُجُوهٍ شَتَّى: وَجْهٌ مِنْهَا بِمَنْزِلَةِ الطِّبِّ كَمَا أَنَّ الْأَطِبَّاءَ وَضَعُوا لِكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَكَذَلِكَ عِلْمُ السِّحْرِ احْتَالُوا لِكُلِّ صِحَّةٍ آفَةً وَ لِكُلِّ عَافِيَةٍ عَاهَةً وَ لِكُلِّ مَعْنًى حِيلَةً وَ نَوْعٌ مِنْهُ آخَرُ خَطْفَةٌ وَ سُرْعَةٌ وَ مَخَارِيقُ وَ خِفَّةٌ وَ نَوْعٌ مِنْهُ مَا يَأْخُذُ أَوْلِيَاءُ الشَّيَاطِينِ عَنْهُمْ) (احتجاج طبرسی/2/340) (میزان الحکمة/باب السحر)
• از آیتالله بهجت نیز سؤال شده است: «آيا جادو و سحر واقعيت دارد و در صورت وجود، آيا حرام است؟» ایشان فرمودهاند: «بله، واقعيت دارد و حرام است.» (استفتائات/1867) علامه طباطبایی نیز ذیل ایه 102 سورۀ آلعمران بحثی در مورد سحر و جادو دارد.
• کاهنان کسانی هستند که میتوانند رضایت شیاطین را جلب کنند و از علم و قدرت شیاطین استفاده کنند. (شخصی از امام صادق(ع) پرسید: «فَمِنْ أَيْنَ أَصْلُ الْكِهَانَةِ وَ مِنْ أَيْنَ يُخْبَرُ النَّاسُ بِمَا يَحْدُثُ؟ / اصل کهانت از چیست و کاهن چگونه از آنچه اتفاق میافتد به مردم خبر میدهند؟»
• حضرت فرمودند:«كَانَ الْكَاهِنُ بِمَنْزِلَةِ ... وَ ذَلِكَ فِي وُجُوهٍ شَتَّى، مِنْ فِرَاسَةِ الْعَيْنِ و .... مَعَ قَذْفٍ فِي قَلْبِهِ، لِأَنَّ مَا يَحْدُثُ فِي الْأَرْضِ مِنَ الْحَوَادِثِ الظَّاهِرَةِ فَذَلِكَ يَعْلَمُ الشَّيْطَانُ وَ يُؤَدِّيهِ إِلَى الْكَاهِنِ وَ يُخْبِرُهُ بِمَا يَحْدُثُ فِي الْمَنَازِلِ وَ الْأَطْرَافِ ... وَ الْيَوْمَ إِنَّمَا تُؤَدِّي الشَّيَاطِينُ إِلَى كَهَّانِهَا أَخْبَاراً لِلنَّاسِ مِمَّا يَتَحَدَّثُونَ بِهِ وَ مَا يُحَدِّثُونَهُ وَ الشَّيَاطِينُ تُؤَدِّي إِلَى الشَّيَاطِينِ مَا يَحْدُثُ فِي الْبُعدِ مِنَ الْحَوَادِثِ مِنْ سَارِقٍ سَرَقَ وَ قَاتِلٍ قَتَلَ وَ غَائِبٍ غَابَ وَ هُمْ بِمَنْزِلَةِ النَّاسِ أَيْضاً صَدُوقٌ وَ كَذُوبٌ) (احتجاج طبرسی/2/340) یعنی «مردم در گذشته در امور مشتبه به کاهن مراجعه میکردند و کاهن از اموری که اتفاق میافتاد به آنها خبر میداد. و این خبر دادن دارای گونههایی بود: زیرکی روح و ... و از آن جمله آنچه شیاطین جن به قلب آنها وارد میکردند.
زیرا شیاطین جن از حوادث ظاهری که در «زمین» اتفاق میافتد، اطلاع دارد و آن را به کاهن اطلاع میدهد. و اما اخبار آسمانها را استراق سمع کرده و گاهی کلمهای از آن را میشنید و چیزی به آن اضافه یا کم کرده و در قلب کاهن میانداخت. اما پس از رسول خدا(س) شیاطین را از شنیدن اخبار آسمانها منع کرد(سورۀ جن/8-9). و اما امروز شیاطین جن، به کاهن از اخبار مردم خبر میدهند؛ از اینکه در چه فکری هستند و چه میگویند و در در دوردستها چه اتفاقی افتاده است؛ از دزدی که دزدی کرده یا قاتلی که مرتکب قتل شده، یا کسی که پنهان شده. و البته شیاطین جن نیز مانند انسانها، راستگو و دروغگو دارند.»
• بعضی از اوقات وقتی کاهنان رفتار زشتتری داشته باشند، ارتباطشان با شیاطین بیشتر خواهد شد. مثلاً نقل مشهوری است که یکی از این افراد، قرآنی را در لاشۀ سگی قرار داده و زیر خودش دفن کرده بود و به این وسیله نظر شیاطین را جلب کرده بود و اخباری از آنها دریافت میکرد.
• برخی از کاهنان و کسانی که با شیاطین ارتباط داشته و از قدرت آنها استفاده می کردند، مشاور برخی از حاکمان زمان خود بودهاند. مانند فرعون که نسب موسی را به کمک کاهنان بدست آورد و حدود 20هزار بچه را کشت تا بلکه موسی را بکشد و دوام پادشاهی خودش را تصمین کند، اما بر تقدیر الهی فائق نیامد.(غیبت طوسی/167) همیشه اخباری از مراجعۀ انواع سیاسیون به این قبیل افراد وجود داشته است.
• البته ممکن است کسانی از این طریق به آگاهیهای دسترسی پیدا کنند ولی این را ناشی از ایمان به خدا و لطف او جلوه دهند و به ظاهر خود را به گونهای خیرخواه جلوه دهند که به سختی بشود انحرافشان را دریافت. اینگونه افراد ممکن است هزاران خبر درست بدهند تا آن یک خبر دروغشان باور شود.
• اتکا به هر قدرت غیر الهی، هم شرک است و هم بدفرجام؛ چه تکیه به ابرقدرتهای بینالمللی باشد، چه تکیه به ثروت باشد، و چه اتکا به قدرت سحر و جادو. بر اساس سنت الهی که در روایت آمده است، اگر انسان به هر قدرت غیرالهی تکیه کند، از همان ناحیه زمین خواهد خورد.
در آخرالزمان، ترفند شیطان در استفاده از نیروهای غیبی برای فریب انسانها پررنگتر خواهد بود
• یکی از قویترین ترفندهای شیطان وادار کردن انسان به اتکاء به نیروی غیبیِ شیطان میباشد. چون از این طریق بهتر میتواند انسانها را گمراه کند. خصوصاً اینکه در آخرالزمان نزدیک نابودیِ ابلیس است و خداوند شیطان را تا هنگام ظهور فرصت داده است(تفسیر عیاشی/2/242، امام صادق(ع) در تفسیر آیه38سوره حجر: إِنَّ اللَّهَ أَنْظَرَهُ إِلَى يَوْمِ يَبْعَثُ فِيهِ قَائِمَنَا) پس او تمام سعی و تلاش خود را برای تأخیر ظهور به کار خواهد بست.
• آنقدر در آخرالزمان این مسائل رونق میگیرد که وقتی صیحۀ آسمانی به نفع امام زمان(ع) بلند میشود، نعرهای هم از جانب شیطان شنیده میشود که بعضیها حق و باطل را اشتباه میکنند. (امام صادق(ع): يُنَادِي مُنَادٍ بِاسْمِ الْقَائِمِ(ع). قُلْتُ: «خَاصٌّ أَوْ عَامٌّ؟» قَالَ: «عَامٌّ يَسْمَعُ كُلُّ قَوْمٍ بِلِسَانِهِمْ» قُلْتُ: «فَمَنْ يُخَالِفُ الْقَائِمَ وَ قَدْ نُودِيَ بِاسْمِهِ؟قَالَ: لَا يَدَعُهُمْ إِبْلِيسُ حَتَّى يُنَادِيَ فِي آخِرِ اللَّيْلِ فَيُشَكِّكُ النَّاسَ) (کمالالدین شیخ صدوق/2/650) یعنی: (زراره میگوید: امام صادق(ع) [در مورد زمان ظهور حضرت و نشانۀ آن] فرمودند: منادی نام قائم را ندا میدهد. پرسیدم: آیا این ندا را بعضی میشنوند یا همه؟ فرمود: «همه. هز قومی به زبان خودش میشنود» پرسیدم: پس با این حال، دیگر چه کسی با حضرت مخالفت میکند، در حالی که نام او ندا داده شده و شکی در حقانیت او نیست؟ حضرت فرمودند: ابلیس آنها را رها نمیکند، تا اینکه در آخر شب ندای دیگری بدهد. پس مردم دچار شک میشوند.)
• اساساً امتحانات آخرالزمان خیلی عجیب و غریب هستند. در روایات آمده است: دوازده نفر ادعای ارتباط با حضرت و یا ادعای مهدویت میکنند و هرکدامشان دیگری را تکذیب میکند. (امام صادق(ع): لايَقُومُ الْقَائِمُ ع حَتَّى يَقُومَ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا كُلُّهُمْ يُجْمِعُ عَلَى قَوْلِ إِنَّهُمْ قَدْ رَأَوْهُ فَيُكَذِّبُونَهُمْ)(غیبت نعمانی/277) و در روایت دیگری آمده است: دوازده نفر که از سادات نیز هستند خروج کرده [ادعای مهدویت کرده] و همگی به خود دعوت میکنند. (امام صادق(ع): لَا يَخْرُجُ الْقَائِمُ حَتَّى يَخْرُجَ اثْنَا عَشَرَ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ كُلُّهُمْ يَدْعُو إِلَى نَفْسِهِ)(غیبت شیخ طوسی/437) خداوند هم از اینکه چنین صحنههایی برای امتحان انسانها پیش بیاید ابایی ندارد.
خبردادن از آینده به کمک شیاطین نشانۀ حقانیت نیست، بلکه نوعی شرک است
• بر اساس روایات، بعید نیست که شیاطین جن و انس به بعضیها خبرهایی بدهند که فلان اتفاق خواهد افتاد و آن اتفاق هم بیفتد. بعد هم این اطلاع را لطف خدا به خود تلقی نمایند تا اعتمادها را جلب کنند و دیگران را گمراه کنند. در آخرالزمان باید خیلی منتظر این قبیل اتفاقها باشیم. این گونه امور بههیچ وجه معیاری برای حقانیت نیست.
• البته شیاطین نمیتوانند هر خبری را از آینده بدهند. بهویژه آنکه پس از رسول خدا(ص) دست ایشان از اخبار قطعیِ آسمانی و تقدیرات الهی به کلی کوتاه شده، و به اخبار زمینی محدود شده است. ضمن آنکه طبق روایات، گاهی اخبار را کم و زیاد کرده و یا راست و دروغ را به هم میآمیزند و به کاهنان میدهد. لذا برخی خبرهایشان هم دروغ از آب در میآید(امام صادق(ع): فَأَتَوْا بِهِ الْكَهَنَةَ فَيَزِيدُونَ وَ يَنْقُصُونَ فَتُخْطِئُ الْكَهَنَةُ وَ تُصِيبُ ... هُمْ(شیاطین جن) بِمَنْزِلَةِ النَّاسِ أَيْضاً صَدُوقٌ وَ كَذُوبٌ) و یا پیشبینیهایشان به خواست خداوند متعال غلط از آب در میآید. نباید اعتماد کرد.
• کسانیکه به این قبیل امور روی میآورند، یعنی به استفاده از امور غیبی و سحر و جادو برای رسیدن به اهداف خود استفاده میکنند، مجازاتهای سختی را پیشخواهند داشت و ملائکۀ خداوند او را لعنت خواهند کرد. همانطور که رسول خدا(ص) کسی که از این روش استفاده کرده بود را لعنت کردند: «أَقْبَلَتِ امْرَأَةٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ لِي زَوْجاً وَ لَهُ عَلَيَّ غِلْظَةٌ وَ إِنِّي صَنَعْتُ بِهِ شَيْئاً لِأُعَطِّفَهُ عَلَيَّ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: أُفٍّ لَكِ. كَدَّرْتِ دِينَكِ. لَعَنَتْكِ الْمَلَائِكَةُ الْأَخْيَارُ، لَعَنَتْكِ الْمَلَائِكَةُ الْأَخْيَارُ، لَعَنَتْكِ الْمَلَائِكَةُ الْأَخْيَارُ؛ زنی نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا، مرد همسری دارم که کمی با من درشتی میکند و من با کاری کردهام(از کارهای سحر) که او را بر خودم نرم کنم. حضرت فرمودند: اف بر تو. دینت را مکدر کردی. ملائکۀ برگزیدۀ خدا تو را لعنت کنند و سه مرتبه این را فرمود.» (نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ/25)
• در روایت دیگر آمده است که «اگر فرد ساحر، کافر باشد حکمش اعدام نیست، اما اگر از مسلمانان بود باید به قتل برسد چون شرک و جادوگری با هم قرین هستند.» لذا کافری که سحر میکند، سحر شعبهای از همان شرکش است(و مشرکین در طول معاهدۀ صلح در امان هستند)، اما مسلمانی که سحر کند، مانند این است که مشرک و مرتد شده است، زیرا سحر نوعی شرک است. «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: سَاحِرُ الْمُسْلِمِينَ يُقْتَلُ وَ سَاحِرُ الْكُفَّارِ لَا يُقْتَلُ- فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ لِمَ لَا يُقْتَلُ سَاحِرُ الْكُفَّارِ؟ قَالَ لِأَنَّ الشِّرْكَ أَعْظَمُ مِنَ السِّحْرِ وَ لِأَنَّ السِّحْرَ وَ الشِّرْكَ مَقْرُونَانِ» (علل الشرائع/2/546) در روایات دیگر آمده است که ساحر کشته میشود، مگر اینکه توبه کند.
مراجعه به چنین افرادی معادل کفر است
• یکی از اصحاب امام صادق(ع) از حضرت سؤال کرد: در منطقۀ ما کسی است[از همین کاهنها] که مردم وقتی چیزی را گم میکنند، از او میپرسند و او خبر میدهد. آیا ما هم میتوانیم از او بپرسیم و کمک بگیریم؟ حضرت در پاسخ او فرمودند: رسول خدا(ص) فرمودند: هر کس سراغ چنین افرادی برود و به سخنش اعتماد کند، به کتاب خدا کافر شده است. (مَنْ مَشَى إِلَى سَاحِرٍ أَوْ كَاهِنٍ أَوْ كَذَّابٍ يُصَدِّقُهُ بِمَا يَقُولُ فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتَابٍ) (وسائل الشیعه/17/150)
• امام صادق(ع) فرمودند: اگر کسی خودش از شیاطین برای غیبگویی کمک بگیرد یا به کسی که این کار را میکند مراجعه کند، از دین رسول خدا برائت جسته است.(مَنْ تَكَهَّنَ أَوْ تُكُهِّنَ لَهُ فَقَدْ بَرِئَ مِنْ دِينِ مُحَمَّدٍ) (خصال شیخ صدوق/1/19)
• امیرالمؤمنین(ع) نیز یادگیری کم یا زیاد سحر را معادل کفر و ارتداد و موجب قتل دانستند.(مَنْ تَعَلَّمَ شَيْئاً مِنَ السِّحْرِ قَلِيلًا أَوْ كَثِيراً فَقَدْ كَفَرَ وَ كَانَ آخِرَ عَهْدِهِ بِرَبِّهِ وَ حَدُّهُ أَنْ يُقْتَلَ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ) (وسائلالشیعه/17/148)
امیرالمؤمنین(ع) در راه مبارزه با دشمن نیز کمک غیرالهی را به شدت رد کرد
• امیرالمؤمنین(ع) نیز وقتی منجمی میخواست برای کمک به پیروزی حضرت، از طریق علم نجوم(پیشبنی حوادث زمینی از طریق ستارهشناسی) به حضرت مشورتی بدهد، حضرت برخورد بسیار تندی با او کردند و خودش و هر که به مشورت او اعتماد کند را کافر دانستد!
• (لَمّا قالَ لَهُ رجُلٌ يَستَخدِمُ عِلمَ النُّجومِ: إن سِرتَ فى هذا الوَقتِ خَشِيتُ أن لا تَظفِرَ بمُرادِكَ... أ تَزعُمُ أنّكَ تَهدى ...؟ فمَن صَدَّقَكَ بهذا فَقد كَذَّبَ القرآنَ ، و استَغني عَنِ الاستِعانَةِ باللّه ِ فى نَيلِ المَحبوبِ ، ودَفعِ المَكروهِ...ثُمّ أقبَلَ عليه السلام علَي النّاسِ فقالَ : أيُّها النّاسُ ، إيّاكُم وتَعَلُّمَ النُّجومِ ، إلاّ ما يُهتَدي بِهِ فى بَرٍّ أو بَحرٍ؛ فَإنَّها تَدعو إلَي الكَهانَةِ، والمُنَجِّمُ كالكاهِنِ ، والكاهِنُ كالسّاحِرِ، والسّاحِرُ كالكافِرِ ، والكافِرُ فى النَّارِ) (نهج البلاغه/خطبه 79) یعنی: «هنگامی که مرد ستارهشناس(به همان معنی که ذکر شد) گفت: «اگر در اين زمان [براى جنگ با خوارج] بروى مى ترسم به مراد خود نرسى» حضرت فرمود: آيا خيال مى كنى تو مى توانى ساعتى را نشان دهى كه هر كس در آن ساعت سفر كند بلا و بدى از او دور شود و از ساعتى برحذر دارى كه هر كس در آن ساعت سفر كند ضرر و زيان او را در برمى گيرد؟! آن كس كه سخنان تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است و براى رسيدن به مطلوب و دفع امور ناخوشايند، از كمك گرفتن از خدا بى نيازى نشان داده است ... حضرت سپس رو به مردم كرد و فرمود : اى مردم! از آموختن اختر شناسى بپرهيزيد مگر آن مقدارى كه در بيابان يا دريا وسيله راهيابى مى شود؛ زيرا اختر شناسى به كهانت و پيشگويى مى انجامد و اخترگو مانند كاهن است، و كاهن چون ساحِر و ساحر همانند كافر و كافر در آتش است؛ [اينك] به نام خدا حركت كنيد.) (نهج البلاغه/خطبه 79)
• الان اگر کسی بخواهد به هر کدام از ما، اخباری از غیب بدهد، و ما توجهی به حقایق نداشته باشیم، خیلی دشوار است که بیاعتنایی یا پرهیز کنیم، شاید بگوییم غنیمت است. انشاءالله خدا کمک کند و با تأسی به امامان معصوم به این قبیل امور و این تواناییها طمع نکنیم، بلکه از راههای عادی و با اتکاء و توکل به خداوند و عمل صالح پیش برویم. که فرمود: «إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّه ُ فَلاَ غَالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللّه ِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» (آلعمران/160)
رجانیوز
يكشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نويسنده : علي معموري دوره پاياني دنيا منبع: avinyfilm.ir منابع:
دوشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دیوید ال. راب، که مدتی زیادی را به روزنامه نگاری در نیویورک تایمز، واشنگتن پست، لس آنجلس دیلی نیوز، مشغول بوده است در کتاب خود، "عملیات هالیوود" ، که در سال 2004 دور از چشم پنتاگون و در کشور کانادا منتشر شده است؛ با ارایه اسنادی به شیوه های کنترل و دخالت پنتاگون در هالیوود و سانسور و یا تغییر محتوای فیلمنامه ها و نظارت و ارزیابی و تایید نهایی پنتاگون می پردازد. وی در فصل دوم از فصول 49 گانه این کتاب، با ارایه اسناد و مدارک، به نکاتی در خصوص نحوه دخالت و اعمال قدرت و تیغ سانسور پنتاگون در تولید فیلم "خطر آشکار" (Clear and Present Danger) می پردازد که قابل تامل است. نسخه پی دی اف فصل دوم عملیات هالیوود خلاصه فصل وی در این فصل می نویسد: * (با توجه به سختی تولید فیلم خطر آشکار در محیط خطرناک کلمبیا) شواهد نشان داده است که تعامل با پنتاگون حتی بسیار سخت تر از تولید فیلم در این اماکن خطرناک است. * فیلیپ استراب رئیس دفتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود، از نیوفلد (تهیه کننده خطر آشکار) خواست قبل از آنکه خواسته هایش را برآورده کند، تغییرات عمده ای را در متن فیلمنامه ایجاد کند. * استراب دلیل عدم موافقت پنتاگون با درخواست های نیوفلد را اینگونه بیان کرده است که در این فیلم تصویر بسیار منفی از رئیس جمهور آمریکا و مشاور امنیت ملی وی نشان داده شده است. همچنین در این فیلم نشان داده می شود که نیروهای ارتش ایالات متحده، عملیات مخفیانه و غیرقانونی در کلمبیا انجام می دهند. * نیوفلد(تهیه کننده)، دستورالعمل پنتاگون برای دریافت کمک در تولید فیلم ها را خوانده بود. آنها از فیلمسازان می خواهند تا به دقت ارتش را به تصویر بکشند اما در این دستورالعمل هیچ چیزی در این باره که نباید تصویر منفی از دولت کلمبیا یا حتی رئیس جمهور آمریکا به تصویر کشانده شود، وجود ندارد. * انجام دادن تمام جزییات فیلمنامه بدون کمک پنتاگون بسیار هزینه بر خواهد بود. به همین دلیل نیوفلد همچنان بر پنتاگون برای دریافت کمک پافشاری می کرد٬ اما این ساده نبود و باید بخش های عمده ای از فیلمنامه تغییر می کرد تا موجبات رضایت "استراب" فراهم می شد. * نیوفلد در ابتدا رغبتی برای تن دادن به خواسته های پنتاگون نداشت و هفته ها با استراب مبارزه کرد تا بتواند فیلمنامه را دست نخورده باقی بگذارد؛ اما در پایان نیوفلد به این نتیجه رسید که تا زمانی که خواسته های پنتاگون را برآورده نکند٬ خواسته های وی نیز برآورده نخواهد شد. * ناظر و مشاور فنی پنتاگون در هالیوود در گزارش خود می نویسد: زمانی که فیلمسازان بفهمند تا زمانی که پنتاگون از فیلمنامه رضایت پیدا نکند٬ موافقت به آنها داده نمی شود٬ سرانجام تغییرات در فیلمنامه ایجاد می شود. یکی از تغییراتی که پنتاگون بر تغییر آن در این فیلم اصرار داشت٬ صحبت هایی بود که توسط رئیس جمهور آمریکا در انتهای این فیلم پخش می شد. * درخواست رئیس جمهور آمریکا برای گرفتن انتقام (در فیلمنامه)، برای استراب و پنتاگون بسیارسنگین است و در صورتی که تولید کنندگان فیلم خواستار دریافت کمک های ارتش بودند٬ باید این دیالوگ ها حذف می شد و سرانجام نیز حذف شد.
متن ترجمه فصل دوم این کتاب که به طور کامل و بدون دخل و تصرف در اختیار مخاطبان مشرق قرار می گیرد: فصل دوم
پیام تبلیغاتی برای ما مغازه مشروب فروشی شلوغ بود. خدمتکاران از یک میز به میز دیگر می رفتند تا غذاهای ادویه دار و شراب های خوشرنگ مشتریان را بر روی میزهای چوبی در برابر آنها قرار دهند. پیچک ها دیوارها را پوشانده و گل ها میزها را آراسته بودند. رستوران زیبایی بود اما بوی مدفوع اسب، فضا را گرفته بود. "میس نیوفلد" (Mace Neufeld) تهیه کننده، "فیلیپ نویس" (Phillip Noyce) کارگردان، بر روی میز بزرگی به همراه "استوارت نیومن" (Stuart Neumann) نشسته بودند و از مناظر و رنگ و بوی شهر "مدلین" کلمبیا لذت می بردند. مدلین ]سومین شهر بزرگ کلمبیا با دومیلیون نفر جمعیت[ به عنوان پایتخت کوکائین جهان به شمار می آید و قرار است صحنه های فیلم بعدی آنها با نام "خطر آشکار" (Clear and Present Danger) در این منطقه گرفته شود. قرار بود این فیلم بر اساس رمان "تام کلانسی" (Tom Clancy) ساخته شود. ستاره این فیلم "هریسون فورد (Harrison Ford) بوده که نقش یک عامل سیا به نام "جک رایان" را ایفا می کرد که با عناصر مهم قاچاق مواد مخدر در کلمبیا و مردان خطرناکی در دولتش مبارزه می کرد. "فابیو اوچوا" (Fabio Ochoa) مالک مغازه مشروب فروشی بر روی صندلی بزرگ خود در داخل اتاق نشسته است. مردان، زنان و کودکان به میز وی نزدیک می شوند و با او دست داده و دستان چاقش را تکان می دهند. اوچوا یکی از بزرگترین سركردگان مواد مخدر در کلمبیا بود اما حکمرانی وی در عرصه مواد مخدر تا زمانی بود که مقامات محلی به وی پیشنهادی را دادند که وی نتوانست آن را رد کند. آنها به اوچوا گفتند:"از تجارت مواد مخدر خارج شو، تا ما به تو اجازه دهیم که به زندگی خود ادامه دهی." وی حداقل به طور موقتی از تجارت مواد مخدر کنار کشید و یک رستوران ساخت و برای آنکه این رستوران را اندکی متفاوت کندٰ یک آغل نگهداری اسب در وسط اتاق نهارخوری ساخت. بنابراین وی هم اکنون و در یک بعدازظهر گرم سال 1993، تمام طول روز خود را در حیاط می گذراند و به نظاره نوه هایش می نشیند که در اطراف رستوران به اسب سواری با اسب های زیبای "پاسو فینو" می پردازند تا باعث خوشحالی مشتریان رستوران شوند. *****
این توضیحات فقط نوعی از مشخصات محلی بود که تهیه کننده به دنبال آن بوده است. فیلمسازان شب قبل، از "بوگوتا" (پایتخت کلمبیا) به شهر مدلین پرواز کرده بودند. رؤسای آنها به دلایل منطقی برای امنیت این فیلمسازان نگران بودند . قاتلان و آدم دزدان در این نقطه از جهان مشترک هستند و سقوط هواپیماها در این منطقه امری عادی به شمار میآید. پیش از آنکه هواپیمای آنها از بوگوتا پرواز کرد شخصی داخل هواپیما شد و در کابین خلبان را زد و به وی یک هفت تیر داد. فقط چند هفته پیش نیز راهزنان، چندین برج راداری را منفجر کردند، این در حالی است که این رادارها برای راهنمایی هواپیماها برای عبور از کوهستان های وسیعی که دو شهر بوگوتا و مدلین را جدا می کند مهم هستند. یکی از کارمندان وزارت امور خارجه آمریكا که در مدلین مستقر بود چشم انتظار این فیلمسازان بود. وی به آنها مناظر این شهر و وضعیت بدترین همسایه آمریکا را نشان داد و قبل از آنکه آنها به هالیوود بازگردند و داستان های خوبی برای گفتن داشته باشند با صحنه های واقعی دسیسه و خطراتی که می تواند در تولید فیلم برای آنها به وجود آید آشنا شدند. اما شواهد نشان داده است که تعامل با پنتاگون حتی بسیار سخت تر (از تولید فیلم در این اماکن خطرناک) است. نیوفلد تا قبل از آغاز تولید فیلم نمی دانست که آیا برای تولید این فیلم به موافقت پنتاگون نیازی وجود دارد یا خیر؟ فیلیپ استراب رئیس دفتر ارتباطی پنتاگون با صنعت فیلمسازی، از نیوفلد خواست قبل از آنکه خواسته هایش را برآورده کند، تغییرات عمده ای را در متن فیلمنامه ایجاد کند. نیوفلد برای تولید فیلمش به چندین جنگنده اف-14، 3 بالگرد تهاجمی "بلاک هاوک" و دسترسی به قبرستان ملی "آرلینگتون" نیاز داشت. در 20 جولای سال 1993، استراب در نامه ای به نیوفلد گفت که پنتاگون با درخواست شما برای فراهم کردن تجهیزات مورد نیاز برای تولید فیلم موافقت نکرده است. استراب دلیل عدم موافقت پنتاگون با درخواست های نیوفلد را اینگونه بیان کرده است که در این فیلم تصویر بسیار منفی از رئیس جمهور آمریکا و مشاور امنیت ملی وی نشان داده شده است. همچنین در این فیلم نشان داده می شود که نیروهای ارتش ایالات متحده عملیات مخفیانه و غیرقانونی در کلمبیا انجام می دهند و تصویری بسیار منفی نیز از کلمبیا به تصویر کشانده شده است. نیوفلد دستورالعمل پنتاگون برای دریافت کمک در تولید فیلم ها را خوانده بود. آنها از فیلمسازان می خواهند تا به دقت ارتش را به تصویر بکشند اما در این دستورالعمل هیچ چیزی در این باره که نباید تصویر منفی از دولت کلمبیا یا حتی رئیس جمهور آمریکا به تصویر کشانده شود، وجود ندارد. نیوفلد در وضعیت بغرنجی قرار داشت، یافتن جت های جنگنده بسیار مشکل است، اما وی می توانست به کمک گروه جلوه های ویِژه چیزی شبیه جنگنده اف-14 در حال پرواز را شبیه سازی کند و می توانست چندین بالگرد اجاره کند و بر روی درهای آن چند سلاح خودکار قرار داده و آنها را به گونه ای رنگ کند که شبیه بالگردهای تهاجمی شوند و همچنین می توانست گروه پشتیبانی را فعال کند تا پارکی را شبیه قبرستان ملی "آرلینگتون" در آورند. اما انجام دادن تمام این کارها بسیار هزینه بر خواهد بود. به همین دلیل نیوفلد همچنان بر پنتاگون برای دریافت کمک پافشاری می کرد٬ اما این ساده نبود و باید بخش های عمده ای از فیلمنامه تغییر می کرد تا موجبات رضایت استراب فراهم می شد. نیوفلد در ابتدا رغبتی برای تن دادن به خواسته های پنتاگون نداشت و هفته ها با استراب مبارزه کرد تا بتواند فیلمنامه را دست نخورده باقی بگذارد اما در پایان نیوفلد به این نتیجه رسید که تا زمانی که خواسته های پنتاگون را برآورده نکند٬ خواسته های وی نیز برآورده نخواهد شد. "دیوید جئورجی" سرگرد ارتش و مشاور فنی که ارتش در یک توافقنامه داخلی برای این فیلم تعیین کرده است٬ می گوید: شاید بزرگترین مانعی که مقامات روابط عمومی وزارت دفاع باید بر آن فائق آیند٬ احساس فیلمسازان درباره دخالت هایمان در تولیدات آنها و احساس ما است که آنها درخواست های ما را جدی نمی گیرند. وی افزود: تا زمانی که روز فیلمبرداری آغاز شود٬ تنشی وجود دارد که خود را در اظهاراتمان نشان می دهد که در پیش نویس های فیلمنامه بعدی بی پاسخ باقی می ماند. زمانی که فیلمسازان بفهمند تا زمانی که پنتاگون از فیلمنامه رضایت پیدا نکند٬ موافقت به آنها داده نمی شود٬ سرانجام تغییرات در فیلمنامه ایجاد می شود. یکی از تغییراتی که پنتاگون بر تغییر آن در این فیلم اصرار داشت٬ صحبت هایی بود که توسط رئیس جمهور آمریکا در انتهای این فیلم پخش می شد. در نمایشنامه این فیلم که پیش نویس آن در 10 نوامبر 1992 ارائه شد٬ رئیس جمهور آمریکا که خشونت و بی قانونی باندهای مواد مخدر وی را ناامید کرده است به صورت نیمه جدی می گوید که آرزو دارد بیشتر آمریکای جنوبی را نابود کند. بر اساس پیش نویس فیلمنامه٬ رئیس جمهور می افزاید: "آنها (اشاره به سرکرده های باندهای مواد مخدر) فرزندان زنان هرزه هستند. قسم می خورم گاهی اوقات دوست دارم تا تمام آن کشور لعنتی (کلمبیا) و پرو و اکوادور را با خاک یکسان کنم. استراب قصد نداشت اجازه دهد که چنین چیزهایی در فیلمنامه وجود داشته باشد. "ادوراد الیس" (Edward Ellis) از مقامات بلندپایه پنتاگون در امور برنامه استراتژیکی در نامه ای به استراب در تاریح 9 ژوئن 1993 نوشت: در پایان نمایشنامه٬ رئیس جمهور ایالات متحده قسم می خورد که گاهی اوقات وی دوست دارد که کلمبیا٬ اکوادور و پرو را با خاک یکسان کند. این جملات باعث خوشحالی دوستان در آمریکای لاتین نخواهد شد. بنابراین بر اساس درخواست پنتاگون٬ دیالوگ هایی که باعث رنجش (دوستان آمریکا در آمریکای لاتین) می شود باید حذف شود٬ اما این تمام تغییراتی نیست که استراب خواستار آن بود. طبق متن نمایشنامه اصلی٬ فیلم زمانی آغاز می شود که قایق های گشت ساحلی قایق تفریحی لوکس "Empire Builder" را می یابند که در آبهای گرم خلیج مکزیک سرگردان بوده و صاحب این قایق تفریحی که یکی از دوستان شخصی نزدیک رئیس جمهور بود به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده بود. به زودی آشکار شد که دوست رئیس جمهور و همسرش توسط سرکردگان قاچاق مواد مخدر کلمبیایی کشته شده اند و در جریان نشست کمپ دیوید٬ رئیس جمهور به مشاور امنیت ملی خود و رئیس سازمان سیا می گوید که برای مرگ دوستش خواستار انتقام گرفتن است. بر اساس متن پیش نویس فیلمنامه که در 10 نوامبر 1992 ارائه شد٬ رئیس جمهور می گوید: من از دست این میمون ها (سرکردگان قاچاق مواد مخدر) مریض و خسته شده ام. من به مردم آمریکا قول دادم که کارهایی برای چالش مواد مخدر انجام دهم و درباره این مشکل بی تفاوت نباشم. من می خواهم به این آدم های احمق پیامی بدهم. مشاور امنیت ملی از رئیس جمهور می پرسد: چه جور پیامی٬ آقای رئیس جمهور؟ وی با عصبانیت جواب می دهد: قصد شده است که جریان آنها در اینجا٬ همانند ادرار یک گاو متوقف شود. قصد داریم آنها را تعطیل کنیم. رئیس سازمان سیا نیز گفت: من صحبت های شما را می شنوم٬ قربان. رئیس جمهور با غضب می گوید: اجازه دهید آنها (سرکردگان باندهای مواد مخدر) متوجه شوند که صبر ما از کارهای آنها به پایان رسیده است. مشاور امنیت ملی وی می گوید: قربان٬ چیزی که شما خواستار انجام آن هستید از طریق سازمان های پلیسی قابل انجام نیست. رئیس جمهور فریاد می زند: پس برای چه جهنمی من از رئیس سیا خواستم که به اینجا بیاید؟ رئیس سیا در پاسخ می گوید: اما آقای رئیس جمهور٬ حتی ما هم برای اینگونه اقدامات محدودیت هایی داریم. مشاور امنیت ملی می گوید: اینگونه تلاش ها نیازمند حداکثر منابع است. رئیس جمهور می گوید: لطفا این را برای من تفسیر کنید. مشاور امنیت ملی می گوید: قربان٬ یا امنیت ملی ما توسط این مردم (قاچاقچیان) تهدید شده است یا خیر. رئیس جمهور می پرسد: بله خوب٬ من این را گفتم٬ نگفته بودم؟ مشاو امنیت ملی می گوید: بله٬ قربان، شما گفته بودید. رئیس جمهور می گوید: پسرها٬ اجازه دهید فقط این را مورد توجه قرار دهیم که من خواستار انتقام هستم. ********** درخواست رئیس جمهور آمریکا برای گرفتن انتقام (در فیلمنامه)، برای استراب و پنتاگون بسیارسنگین است و در صورتی که تولید کنندگان فیلم خواستار دریافت کمک های ارتش بودند٬ باید این دیالوگ ها حذف می شد و سرانجام نیز حذف شد. در پیش نویس پایانی این فیلم رئیس جمهور بسیار سیاست مآبانه تر از صحنه ای که در آن دستور حمله به سرکردگان قاچاق مواد مخدر را صادر کرده بود٬ ظاهر می شود. کلمات اهانت آمیزی که رئیس جمهور در پیش نویس قبلی از آنها استفاده کرده بود٬ همگی حذف شدند. در فیلمنامه نهایی٬ رئیس جمهور با وجود آنکه از به قتل رسیدن دوستش عصبانی است اما مصمم است که دستوراتش بر اساس منافع ملی و نه با هدف انتقام باشد. این صحنه هم اکنون اینگونه در آمده است که رئیس جمهور به سادگی می گوید: این باندهای مواد مخدر خطر آشکار برای امنیت ملی ایالات متحده به شمار می آیند. ارتش خواستار تغییرات زیاد دیگری در این فیلمنامه شده بود که همگی رعایت شدند. در یک مورد ارتش خواستار حذف صحنه ای شد که در آن جنگنده های نیروی دریایی یک هواپیمای مسافربری غیرمسلح که محموله ای از کوکائین منتقل می کرد را مورد هدف قرار می دهند. بر اساس درخواست پنتاگون٬ فیلمنامه به گونه ای تغییر کرد که نظامیان آمریکایی این هواپیما را بر روی زمین منفجر می کنند و در این حادثه به هیچ کس آسیبی نمی رسد. سرگرد جئورجی در گزارشی بعد از آغاز تولید فیلم در تاریخ 8 دسامبر 1993 می نویسد: فیلمنامه مورد بازبینی قرار گرفت تا نگرانی های ارتش در رابطه با کنترل و فرماندهی را نشان داده و بر اساس این باز بینی حق حاکمیت کلمبیا به رسمیت شناخته شده و تصویر بهتری از رئیس جمهور نشان داده شده است. به طور خلاصه٬ تصویری که از ارتش در این فیلم به نمایش در آمده٬ بیشتر از یک پیام تبلیغاتی برای ما تبدیل شده است و این فیلم ارزش اطلاعاتی عمومی خوبی را ایجاد می کند. تبدیل فیلم به پیام بازرگانی برای ارتش٬ چیزی است که استراب و پنتاگون خواستار آن هستند. موفقیت یا شکست استراب و پنتاگون در این موضوع به طور گسترده ای به ترس تولیدکنندگان بستگی دارد و هالیوود از لحاظ تولیدکنندگان ترسو کمبودی ندارد. برای سرگرد جئورجی٬ "خطر آشکار" ٬ آخرین فیلم از ده ها فیلم و برنامه تلویزیونی بود که وی از سوی پنتاگون به عنوان مشاور فنی برای این فیلمها تعیین می شد. جئورجی در سال 1994 از ارتش بازنشسته شد. وی هنوز گه گاه به عنوان مشاور نظامی برای تولیدکنندگان فیلمهای هالیوودی کار می کند. جئورجی مرد صاف و صادقی است که ارتش را دوست دارد و زمانی که با وی درباره نقشش و اقدامات ارتش در شکل دادن به فیلمها صحبت می کنید٬ چیزی را پنهان نمی کند. وی می گوید: هیچ چیزی آسان نبود اما روند ساده بود. با دفترم در لس آنجلس تماس می گرفتند و می گفتند که خواستار حمایت ارتش هستند و من می گفتم٬ باشه طرز کار را برایم بفرستید و پس از آن٬ شما می توانید بگویید که آیا آنها می توانند حمایت ارتش را داشته باشند یا خیر. اگر آنها تردید داشته باشند٬ معمولا به این معناست که آنها چیزهایی را پنهان کرده اند٬ چیزی که ممکن است در فیلمنامه وجود داشته باشد که تصویر خوبی از ارتش نمایش ندهد. زمانی که فیلمنامه موافقت ارتش را برای پشتیابی به دست آورد٬ جئورجی باید هر روز در صحنه فیلمبرداری حضور داشته باشد تا تولیدکنندگان به فیلمنامه ای که مورد موافقت ارتش است پایبند بوده و به طور پنهانی صحنه هایی را که بر خلاف منافع ارتش باشد را فیلمبرداری نکنند. در فیلم "خطر آشکار" اگر چیزهایی تغییر می کرد٬ اگر آنها می خواستند که صحنه ها را به گونه ای متفاوت فیلمبرداری کنند٬ من (جورج) می گفتم: خب٬ من دارم وسایلم را جمع می کنم و قصد دارم که به خانه برگردم. وی همراه با خنده به یاد می آورد که در یکی از صحنه های فیلمبرداری این فیلم و پس از آنکه تولیدکنندگان قصد داشتند چند صحنه را بر خلاف توافقات با پنتاگون فیلمبرداری کنند ٬ گفت: من در حال جمع آوری تانک ها٬ نیروها و محل فیلمبرداری خود هستم و من قصد دارم به خانه بروم. این صحبت ها باعث جلب توجه تولیدکننده شد و وی صحنه ها را طبق توافقات فیلمبرداری کرد. این اتفاق در تولید هر فیلمی که من در آن حضور داشتم روی می داد. تقریبا در تمامی تولیدات اختلافاتی وجود داشت که باید در جریان تولید فیلم حل می شد. من می گفتم: طبق فیلمنامه توافق شده به تولید فیلم بپردازید اما آنها می خواستند به شیوه ای متفاوت به فیلمبرداری بپردازند٬ اما سرانجام توافقی میان دو طرف حاصل می شد. جئورجی معتقد است که همیشه جایی در ذهن تولیدکنندگان وجود دارد که تلاش می کنند که تصاویری که فیلمبرداری می شود در راستای فیلمنامه اصلی و دست نخورده باشد. آنها همیشه این موضوع را در پس زمینه ذهن خود دارند. به عنوان مشاور فنی٬ شغل من این است که اطمینان حاصل کنم فیلم اساسا از نسخه ای که مورد تایید پنتاگون است منحرف نشود. اما آیا این نقش مناسبی برای ارتش است؟ که این نقش عبارت است از اطمینان یافتن از این موضوع که فیلمنامه اساسا از نسخه مورد تایید شده منحرف نشود. این نقش چه کاری در روند فیلمسازی ایفا می کند؟ بسیاری از فیلمها تا آخرین روزی که قرار است فیلمبرداریشان آغاز شود متحمل تغییراتی در فیلمنامه می شوند. کارگردان ممکن است نداند آیا چیزی که در حال کارکردن بر فیلم است تا روز آغاز فیلمبرداری بدون تغییر باقی خواهد ماند یاخیر. در هالیوود دستورالعمل این است: اگر چیزی اجرایی نیست٬ آن را تغییر دهید اما وظیفه مشاور فنی پنتاگون ایجاد توقف در روند بوده تا فیلمسازان را از تغییر افکار خود و تغییر فیلمنامه ها که بر خلاف روند فیلمبرداری است٬ متوقف کند.
"فیل استراب" رئیس دفتر ارتباطی پنتاگون و هالیوود (سمت راست) و سرگرد "دیوید جئورجی" (سمت چپ) به همراه یک نظامی بدون نام(در مرکز) در حال بازدید از روند فیلمبرداری فیلم "خطر آشکار" هستند. تولیدکنندگان این فیلم در قبال دریافت کمک از پنتاگون با ایجاد چندین تغییر در این فیلم موافقت کردند.
ترجمه نامه سند یادداشت ها خطر آشکار 8 دسامبر 93 بعد از شش مذاکرات فعال٬ تولید تصاویر بسیار مهم " خطر آشکار " فراتر از هماهنگی و مسیر صحنه رفته است که این اقدام برای تامین موافقت نظامی وزارت دفاع است. آقای فیل استراب و ATSD(PA)/AV نمایندگان بخش عملیات ویژه J-3 و OCPA-LA به طور تنگاتنگی با تولیدکنندگان و نویسندگان، کار کرده تا فیلمنامه ای را ایجاد کنند که برای نیروهای مسلح قابل قبول باشد. تامین افراد توسط وزارت دفاع ٬J-3٬ SOCOM٬ USASOC٬ USCG٬ نیروی دریایی٬ نیروی هوایی ایالات متحده٬ سازمان سیا٬ اف بی آی٬ DEA انجام شده است. فیلمنامه تجدیدنظر شده است تا نگرانی های وزارت دفاع درباره کنترل و فرماندهی ارتش٬ برسمیت شناختن حق حاکمیت کلمبیا و تصویر بهبود یافته ای از ریاست جمهوری را منعکس کند. سرتاسر مداخله و کمک مشاور فنی عملیات ویژه٬ واقع گرایی عملیاتی را با رفتار شخصیت های داستان ترکیب کرده است. عملیات تاکتیکی عملیات ویژه به طور معتبری انجام شد٬ پرسنل ارتش به طور واقع گرایانه ای به تصویر کشیده شدند و تجهیزات٬ تسلیحات و سیستم های ارتش به طور صحیح٬ هوشمندانه و مناسب استفاده شدند. به طور خلاصه٬ نمایش ارتش بیش از آنکه یک کنترل ویرانگر باشد به پیام تبیلغاتی برای ما تبدیل شد و تولید ارزش اطلاعاتی عمومی خوبی را ارائه کرد. لیست نیازمندی های نظامی هم اکنون تحت بازبینی قرار دارد. آغاز تولید 8 نوامبر 93 است. گادر ساحلی در روزهای 13-14 دسامبر پشتیبانی را فراهم خواهد کرد. ضرب الاجل غیر رسمی 17 دسامبر برای موافقت پروژه وزارت دفاع تعیین شده تا اجازه دهد زمان مورد نیاز برای هماهنگ کردن پشتیبانی خدمات در اواخر دسامبر و ژانویه-مارس 1994 را فراهم کند.
سرگرد جئورجی
منبع: مشرق چهارشنبه, ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
در اينكه روند رشد تكنولوژي در صنعت و علم به طور تصاعدي در حال افزايش است شكي نيست. بحثي هم دربارهي دستاوردهايي كه سرعت عنان گسيخته ابتكار و خلاقيت به همراه ميآورد نيست. اكنون گروهي از دانشمندان نامدار و نگران از آينده پيشبيني ميكنند كه پيشرفت تكنولوژيكي دارد جهان را به سمت يك «نقطة منحصر به فرد» (Singularity) (1) پيش ميبرد، نقطهاي كه در آن تكنولوژي و طبيعت يكي خواهند شد. در اين تقاطع، دنيايي كه ما شناختهايم، منقرض و تعاريف جديدي از «زندگي»، «طبيعت» و «بشر» ارايه خواهد شد. چهارشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دیوید راب، نویسنده "عملیات هالیوود" در فصل اول کتابش این موضوع را برای مخاطب خود مشخص می کند که چگونه پنتاگون به خاطر دادن تجهیزات لازم برای ساخت سری فیلم های جیمز باند، با اعمال فشار برعوامل سازنده فیلم آنها را وادار به تغییر یا حذف متن فیلمنامه می کند. تا آنجا که حتی این کار در مواردی منجر به تغییر هویت کارکتر های فیلم می شود. به عنوان مثال در یکی از فیلم های جیمز باند، فرمانده ای که قرار بود آمریکایی باشد، با مخالفت پنتاگون ملیتش به فرانسوی تغییر کرد و سپس با مخالفت فرانسوی ها نیز به یک کانادایی تبدیل شد.
مشرق، متن کامل ترجمه فصل اول از فصول 46 گانه این کتاب (عملیات هالیوود) را در اختیار مخاطبان خویش قرار می دهد:
فصل اول سانسور کردن جیمز باند پنتاگون خواستار حذف قسمتی از یک دیالوگ در این فیلم شده بود، اما نویسنده فیلمنامه عصبانی بود. وی خواستار آن بود که این خط در نمایشنامه باقی بماند و حذف نشود. این فقط یک فیلم است.
"بروس فیراستین" (Bruce Feirstein) پیش نویس اولیه نمایشنامه فیلم جدید جیمز باند را با نام "فردا هرگز نمی میرد" (Tomorrow Never Dies) در آپارتمان خود در سانتا مونیکای ایالت کالیفرنیا نوشته بود و در بهار سال 1997 وی همچنان بر پیش نویس نهایی این فیلم در لندن کار می کرد. این دومین فیلم وی بود که بر اساس شخصیت جیمز باند ساخته می شد. وی پیشتر فیلم "چشم طلایی" (Golden eye) را که دو سال پیش تمام شد نوشته بود و دو سال بعد از فیلم "فردا هرگز نمیرد" سومین نمایشنامه خود را با نام "جهان کافی نیست" (the world is not enough) را قلم زد. نیروی دریایی ارتش مایل بود این اجازه را به تولید کننده فیلم "فردا هرگز نمی میرد" بدهد که از برخی کشتی ها و بالگردهای این نیرو استفاده کند اما "فیل استراب" (Phil Strub) رئیس دفتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود در ازای ارائه این امکانات چیزهایی را خواستار بود. وی خواستار حذف جمله ای از فیلمنامه بود. بنابراین تولیدکنندگان فیلم نزد فیراستین آمدند تا خواسته پنتاگون را مطرح کنند. آنها به وی گفتند که این جمله می تواند باعث شرمساری سفیر جدید آمریکا در ویتنام شود و می تواند باعث تخریب روابط بازسازی شده بین آمریکا و ویتنام شود. آنها گفتند که این جمله قادر است جرقه یک بحران بین المللی را رقم بزند. فیراستین به تولیدکنندگان گفت: "اما این جمله خوبی است، من واقعا آرزو می کنم که بتوانیم از آن استفاده کنیم. آیا شما مطمئن هستید که این جمله باید حذف شود.
تولیدکنندگان پاسخ دادند: بله، فیل استراب در پنتاگون خواستار حذف شدن این جمله است.
جمله آزاردهنده در این فیلم، به تنها شکست نظامی آمریکا اشاره دارد اما استراب و پنتاگون زیاد تمایل ندارند که درباره جنگ ویتنام شوخی شود.
در پیش نویس اصلی نمایشنامه، "پیرس بروسنان" (Pierce brosnan)برای اولین بار نقش جیمز باند را ایفا می کند و وی در یکی از صحنه ها خود را برای پریدن با پاراشوت به درون آب های ویتنام آماده می کند. در این صحنه یکی از عناصر سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) که این نقش توسط "جو دون بیکر" (Joe Don Baker) ایفا شده است، به باند هشدار می دهد که مواظب باشد اسیر نشود. این عامل سیا به باند گفت: تو می دونی که چه اتفاقی خواهد افتاد، یه جنگ در پیشه و این بار ممکنه که ما برنده باشیم.
بنا بر درخواست پنتاگون این جمله باید حذف می شد، اما در ابتدا فیراستین نتوانست دلیل این درخواست را درک کند. وی به آنها گفت: معامله بزرگ کدام است؟ این تنها یک جُک است. اما تولید کنندگان این فیلم گفتند که حذف این جمله برای پنتاگون یک معامله بزرگ به شمار می آید. آنها به فیراستین گفتند که استراب نگران است که این خط ممکن است توسط ویتنامی ها به غلط تفسیر شود و ممکن است آنها به این جمله به عنوان تهدیدی پنهان از سوی ارتش آمریکا بنگرند که در تولید این فیلم همکاری داشته اند. از سوی دیگر استراب معتقد است که این فیلم می تواند باعث شرمساری "پیت پترسون" سفیر جدید آمریکا در ویتنام شود که تنها دو هفته است به "هانوی" (پایتخت ویتنام) رسیده تا بعد از چندین دهه اولین سفیر آمریکا در ویتنام باشد. در نهایت فیراستین زمانی که برایش کاملا واضح شد که تولیدکنندگان فیلم اجازه نخواهند داد تا این خط در متن فیلمنامه باقی بماند، نرم شد و اجازه حذف آن را داد. وی پرسید:" آیا فیلم با این خط سقوط یا صعود خواهد کرد، نه. این فقط یک جُک است. پس چرا نباید آنرا حذف کرد." اما در پایان استراب خوشحال بود، تولید کنندگان فیلم نیز خرسند بودند و سفیر آمریکا در ویتنام نیز خشنود بود. اما تماشاگران آمریکایی هرگز نفهمیدند که فیلم "فردا هرگز نمی میرد" به دلایل سیاسی توسط پنتاگون ویرایش شده است.
این اولین باری نبود که تولیدکنندگان فیلم جیمز باند نزد فیراستین می آیند و از وی می خواهند تا نمایشنامه جیمز باند را به دلایل سیاسی تغییر دهد. در نوامبر 1994، زمانی که فیراستین بر روی پیش نویس نهایی "چشم طلایی" در در دفاتر تولید فیلم در استودیوی لیوسدن در شمال لندن کار می کرد، تولیدکنندگان فیلم از وی خواستند تا ملیت یکی از شخصیت های این فیلم را تغییر دهد. فیراستین مجبور شد تا پیش نویس این فیلم نامه را بازنویسی کند چون استراب با نسخه اولیه این فیلم مشکل داشت. در پیش نویس اولیه فیلم چشم طلایی یک فرمانده آمریکایی به عنوان فردی ساده لوح به تصویر کشیده شده که به طور سهوی توسط یکی از زنان مافیای روسیه اغوا می شود و این زن موفق می شود تا کارت شناسایی وی را برباید و به کمک آن سلاح فضایی فوق محرمانه ای به نامه "چشم طلایی" را برباید. تولیدکنندگان این فیلم از پنتاگون تقاضا کردند تا برای دو یا سه روز برای آنها سه بالگرد و 50 تفنگدار دریایی فراهم کند تا در یک صحنه درگیری در پورتوریکو برای نجات جیمز باند به ایفای نقش بپردازند. استراب به تولیدکنندگان فیلم گفت که پنتاگون خوشحال خواهد شد که به شما کمک کند. وی افزود تا آنجا که به پنتاگون مربوط است هر فیلمی که در آن تفنگداران دریایی را نشان دهد که برای نجات می آیند، فیلم خوبی است، اما فقط یک مشکل کوچک وجود دارد. اگر تولیدکنندگان خواستار مساعدت پنتاگون هستند، باید ملیت فرمانده آمریکایی که توسط زن تبهکار فریب می خورد، تغییر کند. تولیدکنندگان فیلم می توانستند به این درخواست پاسخ منفی دهند، تولیدکنندگان می توانستند به اجاره بالگرد بپردازند و چندین نفر را به کار گیرند که در نقش تفنگداران دریایی به ایفای نقش بپردازند. اما این کار هزینه زیادی در پی خواهد داشت. آنها باید بالگردها را رنگ می زدند، چندین خلبان به کار می گرفتند، لباس نظامی اجاره می کردند و کسانی که قرار بود به عنوان تفنگدار دریایی به ایفای نقش بپردازند، آموزش دهند. استفاده از تفنگدار دریایی واقعی و بالگردهای نظامی واقعی بسیار ساده تر بود.
به همین دلیل آنها شرایط استراب را پذیرفتند و در قبال دسترسی به تجهیزات و نیروهای ارتش، ملیت آن فرمانده را تغییر دادند. در واقع آنها رشوه دریافت کردند تا فیلم خود را تغییر دهند. وقتی که این تعامل انجام شد، استراب نامه قدردانی به "تام پیوسنر" (Tom Pevsner) مدیر اجرایی فیلم چشم طلایی ارسال کرد. استراب در نامه ای که تاریخ آن مربوط به 20 ژانویه 1995 است، نوشت: ما از اقدام شما در تغییر هویت فرمانده آمریکایی به یک افسر خارجی تشکر می کنیم. استراب در مصاحبه ای که در دفتر وی در پنتاگون صورت گرفت، گفت: ما نمی توانیم فیلمی داشته باشیم که در آن یک فرمانده نیروی دریایی (آمریکا) اسرار را منتشر کرده باشد، بنابراین ما گفتیم ملیت این فرمانده را تغییر دهید، و آنها ملیت این فرمانده را به یک فرمانده فرانسوی تغییر دادند. اما تغییر ملیت این فرمانده به یک افسر فرانسوی، باعث ایجاد مشکل جدید شد. تولیدکنندگان فیلم به همکاری نیروی دریایی فرانسه برای تولید این فیلم نیاز داشتند و فرانسه نیز نمی خواست که یکی از فرماندهانش به عنوان فردی ساده لوح به تصویر کشیده شود. فیراستین گفت: من یادداشتی دریافت کردم که در آن یکی از تولیدکنندگان گفته بود برای به دست آوردن موافقت دولت فرانسه، باید تغییرات به خصوصی ایجاد شود. وی درباره چگونگی ایجاد تغییرات در فیلمنامه گفت: "زن تبه کار روسی که فرمانده را اغوا می کند باید کارت شناسایی وی را برباید تا به کمک آن سوار ناوچه شده و بالگرد را برباید." فیراستین افزود: این ناوچه در "مونته کارلو" (شهری در موناکوی فرانسه) قرار دارد اما برای ورود به این ناوچه نباید از کارت شناسایی فرمانده آمریکایی استفاده می شد، من مطمئن نبودم که چه کسی قرار است این ناوچه را به ما قرض بدهد چون اگر قرار بود فرانسوی ها این ناوچه را به ما بدهند، از ما می خواستند که این اطمینان حاصل شود که ارتش فرانسه با تصویری بد به نمایش در نیاید. زمانی که آنها ابزاری را به شما قرض می دهند، آنها می خواهند بدانند که چگونه از این ابزار استفاده می شود." وی ادامه داد: فرمانده ای که قرار بود آمریکایی باشد، اما با مخالفت پنتاگون ملیت آن به فرانسوی تغییر کرد، با مخالفت فرانسوی ها نیز سرانجام ملیت آن به کانادایی تبدیل شد، و در خود فیلم نیز اگر به دقت نگاه کنید، می توانید برگ درخت افرای کانادایی (نمادی که بر روی پرچم کانادا قرار دارد) را بر روی کارت شناسایی این فرمانده ببینید. این اقدام هم برای نیروی دریایی آمریکا خوب بود و هم برای فرانسه و هم برای تولیدکنندگان فیلم نیز عالی بود چون آنها در این فیلم هیچ نیازی به نیروی دریایی کانادا نداشتند.
نامه قدردانی "فیل استراب" مدیر دفتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود از "تام پیوسنر" مدیر اجرایی فیلم "چشم طلایی"
آقای پیوسنر عزیز وزارت دفاع خوشبخت است که با کمک ارتش آمریکا در تولید فیلم "چشم طلایی" موافقت کند. این مساعدت شامل فراهم کردن 50 تفنگدار نیروی دیایی و سه بالگرد گارد ملی UH-1N برای یک یا دو روز فیلمبرداری در پورتوریکو (منطقه ای متعلق به آمریکا در دریای کارائیب) است. صحنه در اوایل فوریه سال جاری فیلم برداری می شود که در آن نشان داده می شود که تفنگداران دریایی برای نجات جیمز باند می آیند، هر چند که تا اندازه ای دیر شده است. ما از اقدام شما در تغییر هویت فرمانده آمریکا به یک افسر خارجی و دیالوگ ضمیمه شما در تشخیص تفنگداران دریایی قدردانی می کنیم. افسر پروژه وزارت دفاع، ناوبان یکم " دوستین سالم" است، معاون رئیس، دفتر روابط عمومی لشكر تفنگداران دریایی، لس آنجلس با كسانی كه شما پیشتر با آنها آشنا بودید. ناوبان یكم سالم، شما را در تکمیل نیازهای مجاز مشارکتمان بر اساس موافقت نامه همکاری تولید، یاری خواهد کرد. ما برای شما آرزوی موفقیت در تولید داریم و منتظر به تصویر کشیده شدن تولید برای عموم هستیم. اگر می توانم کمک بیشتری انجام دهم، لطفا درنگ نکنید و اجازه بدهید تا از آن مطلع شوم.
فیلیپ استراب معاون ویژه سمعی-بصری
ادامه دارد ...
مشرق سه شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
جاناتان ترولی استاد دانشگاه جرج واشنگتن، در پیش گفتار کتاب "عملیات هالیوود" از هالیوود به عنوان پیچیده ترین و موفق ترین سیستم پروپاگاندای جهان یاد می کند و از سانسور نوین توسط ارتش برای تغییر حقایق و شکل دادن به افکار عمومی پرده بر می دارد.
جاناتان ترولی، استاد دانشكده حقوق دانشگاه جرج واشنگتن، در پیش گفتار کتاب "عملیات هالیوود" به محورهایی اشاره می کند که خواندنی است:
متن کامل ترجمه پیشگفتار این کتاب که توسط جاناتان ترولی، استاد دانشكده حقوق دانشگاه جرج واشنگتن، نگارش شده در زیر آمده است:
پیش گفتار کتابی را که می خوانید درباره رابطه طولانی مدت میان ارتش ایالات متحده آمریکا و هالیوود است، رابطه همزیستی که هر کدام از این دو از اقدامات طرف دیگر منفعت می برد. هالیوود مدت هاست که در تولید فیلم های خود به همکاری های نظامی وابسته است که این وابستگی از دسترسی به آرشیو فیلم های ارتش تا استفاده از ناوهای جنگی واقعی و تجهیزات نظامی گسترده می شود. برای ارتش نیز مزیت همکاری با هالیوود این است که به آن توانایی می دهد که به شکل دهی تصویر خود در موثرترین وسیله فرهنگ مردم بپردازد و این وسیله موثر عبارت از فیلم های سینمایی است. از یک دیدگاه اینگونه به نظر می رسد که این اقدام ارتش، استفاده صحیح از منابعی که در اختیار دارد نیست اما در این کتاب مهم "دیوید راب" با دقت زیاد و به دور از افراط و تفریط اسنادی را درباره "ماشین پروپاگاندای باسابقه آمریکا" مطرح می کند. دیوید راب در این کتاب تلاش کرده است تا با جزئیات قابل توجهی نشان دهد که چگونه پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) نه تنها تصویر نظامی گری را تغییر داده بلکه تاریخ را نیز برای مردم آمریکا تغییر داده است. نتیجه این دستکاری ها تغییر دیدگاه مردم درباره دولت هایشان است که اغلب جایگزین محاسبات تجدیدنظر طلب ها درباره واقعیت های تاریخی می شود. در گذشته من (جاناتان تورلی) همواره از اقدام "دفاتر رابط پنتاگون" در بازنویسی فیلم ها و نمایشنامه های تلویزیونی انتقاد کرده ام، هر چند که هیچ کسی تاریخ کامل و چشم انداز اینگونه اقدامات را که تلاش ارتش برای در چنگال نگه داشت دیدگاه عمومی است مستند نکرده است، اما کتاب "عملیات هالیوود" این اقدامات را همانند روز روشن شفاف کرده است و به طور بی سابقه ای تلاش های ارتش برای شکل دهی به افکار عمومی و فرهنگ مردم را آشکار کرده است. دیوید راب اقدامات داخلی و بررسی های مشتی از مقامات ارتش آمریکا در بازنوسی متن نمایشنامه یا تغییر تصویرها برای مصارف عمومی را نشان می دهد. نتیجه این مطالعه روندی را آشکار می کند که در حال بی قید و بند کردن فرهنگ آمریکایی است. همانند دیگر سیستم های پروپاگاندا (تبلیغات گسترده برای دستیابی به هدفی خاص) در سراسر جهان، تلاش ها و اقدامات ارتش اغلب به صورت آرمانگرایانه و شگفت انگیر و در قالب پایداری حقیقت های تاریخی مشهور نشان داده می شود. شاید بتوان گفت که در مقایسه با دیگر کشورها، ارتش آمریکا پیچیده ترین و موفق ترین سیستم پروپاگاندا در جهان را دارد. دفاتر رابط پنتاگون که در راستای تاثیر گذاری بر افکار عمومی کار می کنند در حاشیه به فعالیت می پردازند و به نمایشنامه نویسان و کارگردانانی که در متن نمایشنامه ها خواسته های این دفاتر را برآورده می کنند، پاداش می دهند. تاثیرات این اقدامات بسیار چشمگیرتر از آن چیزی است که بیشتر آمریکایی ها فکر می کنند. کتاب دیوید راب فاش می کند که برخی از مهمترین فیلم ها و صحنه ها فیلم های مدرن با توجه به تاریخ و هنر ساخته نشده بلکه به دلیل اجبار و تهدید بوده است. موفقیت دفاتر رابط پنتاگون به دلیل اهداف معتدلانه آنهاست. بر خلاف رژیم های ناپخته ای نظیر کره شمالی که تلاش می کند که بر تمامی جریان اطلاعات در جامعه کنترل داشته باشد، ارتش آمریکا نمی تواند (به طور فرهنگی نیز نمی تواند) برای اینگونه مقاصد مستبدانه ای تلاش کند. سانسورهای ارتش که در این کتاب تشریح شده است با هر گونه پیشنهادی که با تبلیغات و یا سانسور تضاد داشته باشد، به عنوان کاری که بر علیه آمریکا است جلوه داده می شود. به جای آن فیلم هایی که مقامات پنتاگون به طور گسترده ای به ویرایش آن پرداخته اند، دسترسی زیادی به منابع ارتش خواهند داشت و این دسترسی به دلیل منفعت هایی است که این فیلم ها برای ارتش داشته است. برای ارتش آمریکا شکل دادن به افکار عمومی یک سرگرمی که بوسیله آن وقت گذرانده شود، به شمار نمی آید. پرداخت پول و جذب سرباز جدید که به احساس عمومی مساعد وابسته است اغلب توسط فیلم های زیرکانه و به طور غیر مستقیم شکل داده می شود. انحطاط ارتش آمریکا پس از جنگ ویتنام باعث شد تا تعهد بدهد که فعال باقی بماند و در ارائه تصویری مثبت از اقدامات خود هشیار باشد. دراین اواخر، این تصویر بوسیله جنگ در عراق تهدید شده است. ارتش با پوشش روزانه اخبار تلفات در عراق مواجه شده بود که این موضوع با خوشحالی شبه نظامیان عراقی، که از کشتن نظامیان آمریکایی جشن می گیرند، همزمان شد. در داخل آمریکا نیز مخالفان اشغالگری سرسخت تر شده اند و ارتش باید پاسخگوی واقعیت زشت در حال افزایش اشغالگری باشد. راه حل بسیار ساده است: تغییر واقعیت. وزارت دفاع آمریکا در راستای آن چیزی که از آن با عنوان "پیام های تبلیغاتی پنتاگون" یاد می شود، فیلمساز فیلم "Cops" را استخدام کرد تا از دیدگاه پنتاگون، عراق بعد از جنگ را به تصویر بکشد. اگر چه "برترام وان مانستر" این ادعا را رد کرد که فیلمی که وی با سفارش پنتاگون ساخته فیلمی تبلیغاتی برای پنتاگون بوده اما واضح است که پنتاگون در تمامی فریم های این فیلم حضور داشته است. پروپاگاندا با وجود مخالفت قانونی و فرهنگی ما با آن، تاریخچه ای طولانی در ایالات متحده آمریکا دارد. شاید بتوان اولین تلاش های پروپاگاندا را در اثر "پائول ریور" دید زمانی که وی فیلم "قتل عام بوستون درسال 1770" را ساخت. اثر مشهور ریور تصویری به شدت ناصحیح از این قتل عام ترسیم کرد و اینگونه وانمود کرد که نیروهای انگلیسی به شیوه ای ناعادلانه مورد هجوم قرار گرفتند. در واقع این فیلم نشان داد که نیروهای انگلیسی توسط جمعیت خشن مردم احاطه شدند. (واقعیت این است که مردم در آن زمان فقط به تظاهراتی آرام و صلح آمیز پرداختند). محاسبات ریور اینگونه بود که بر درک عمومی مردم از این حادثه چیره شود و همدردی و حمایت گسترده ای را از مسئله استعمار کسب کند. تلاش های پروپاگاندا بعد از انقلاب به صورت تک تک ادامه یافت. به طور مثال در زمان دولت ریگان، دولت سازمانی داشت که به طور گسترده ای از این سازمان به عنوان مرکز تبلیغاتی انتقاد می شد. حال آنکه "اوتو ریچ" مدیر مرکز دیپلماسی عمومی وزارت امور خارجه سرپرستی یک مبارزه تبلیغاتی جنجال بر انگیز در حمایت از اختلافاتی که در نقض قانون فدرال وجود داشت را بر عهده گرفته بود. "پات بوچانان" یکی از معاونین ریچ، این سازمان را اینگونه توصیف کرد که در حال انتشار "تبلیغات سفید" است. بر اساس گزارش ها، ریچ تلاش کرد روزنامه نگارانی که مطالب خلاف واقع و را منتشر می کردند یا سعی می کردند که با نشر مطالب غلط بر کنگره تاثیر بگذارند را حذف یا مجازات کند. بازرس کل آمریکا در گزارش رسمی که در 1987 به چاپ رسید این نتیجه گیری را کرده بود که سرپرستی گسترده ریچ، فعالیت های تبلیغاتی را نیز پوشش داده بود. در حالی که به طور کلی اینگونه فعالیت ها عدم موفقیت خود را ثابت کردند، به نظر نرسید که مقامات دولتی از ادامه این تلاش ها خسته شده باشند. دولت برای مدت ها این دیدگاه را داشت که به جای عوض کردن سیاست هایی که از آنها انتقاد می شود، بهتر است که بازاریابی بهتری برای آنها صورت گیرد. به طور مثال زمانی که دولت آمریکا با همهمه و غوغایی درباره نظامی گری و سیاست هایش در خاورمیانه مواجه شد، "چارلوت بیرز" که یک مدیر تبلیغاتی بود را به کار گرفت تا به داد وستد سیاست های آمریکا در خیابان های کشورهای عربی بپردازد. بیرز به عنوان معاون وزیر امور خارجه در دیپلماسی عمومی منصوب شد. وی پیشتر در فروش محصولاتی نظیر "هد اند شولدرز" (محصولات بهداشتی) و برنج "عمو بن" موفق بوده است. ظاهرا دولت آمریکا معتقد بود که تلاش مشابهی می تواند 1.3 میلیارد مسلمان را درباره سیاست های آمریکا در منطقه قانع کند اما این یک اشتباه فاحش بود و چندی بعد بیرز استعفا داد و دلیل استعفای خود را نیز بیماری عنوان کرد. با مقایسه (اقدامات پنتاگون با وزارت امور خارجه)، فعالیت های پنتاگون بسیار پیچیده تر و موفقیت آمیز تر بوده است. در حالی که مقامات رابط پنتاگون با هالیوود از واژه "پروپاگاندا" (تبلیغات وسیع برای دستیابی به هدفی خاص) متنفر هستند اما زمانی که آنها از تهدید و پاداش در شکل دادن فیلم برای پیشبرد دیدگاه خاص استفاده می کنند، از حربه پروپاگاندا استفاده کرده اند. کلمه پروپاگاندا از واژه لاتینی "Propaganda fide" مشتق شده است که به معنای انتشار عقیده و ایمان است. برای ارتش این موضوع مهم است که پرسنلش به عقاید خود که شامل "نظم"، "احترام" و وفاداری است پایبند باشند. از دیدگاه ارتش، به نظر می رسد در گستراندن عقاید، حقیقت ها به سختی مانعی برای یک داستان خوب باشند. به طور مثال منابع اطلاعاتی و ارتش نمایشنامهای را بر اساس داستان نجات "جسیکا لینچ" که یک نظامی است، ایجاد کردند که به طور کلی برای جذب مردم ساخته شده بود. در این داستان غیر واقعی، نشان داده می شود که چگونه لینچ تا آستانه مرگ به مبارزه می پردازد و چگونه وی همانند رامبو به مبارزه ای تنگاتنگ می پردازد تا سرانجام زخمی و دستگیر می شود. افسانه نجات این نظامی زن نیز کاملا ساختگی و غیر واقعی است و بر اساس سناریویی که پنتاگون آن را نوشته بود، نیروهای ویژه ظاهر می شوند و تحت باران آتش به مسیر خود برای نجات لینچ ادامه می دهند.
(در حالی که ادعا می شود داستان این فیلم از چگونگی نجات لینچ ساخته شده است) اما هم اکنون فاش شده است که لینچ در کل با دشمن درگیری نداشته است، وی نه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و نه زخمی شده است، و در بیمارستان نیز هیچگونه تیراندازی از سوی دشمن یا حتی خود دشمن نیز حضور نداشته است.
شرح داستان لینچ در این فیلم با واقعیت و شفافیت بسیار فاصله دارد. لینچ خود گفته است که هرگز حتی یک گلوله هم شلیک نکرده است و در جریان درگیری در محفظه حفاظت شده خودروی جیپ قرار داشته است اما وی به ابزاری برای روابط عمومی ارتش تبدیل شده بود. این نظامی زن تاکید می کند که داستان نجات وی همانند آن چیزی که ارتش می گوید نیست و ارتش از وی برای سمبل نشان دادن تمامی اعضای خود استفاده کرده است. پس از آنکه لینچ حقایق واقعی نجات خود را منتشر کرد، فیلم "نجات سرجوخه لینچ" ( saving private Lynch) بازنویسی شد و پس از انتقادهای زیاد، ارتش آمریکا استفاده از فیلم های هیجان انگیزی که بر اساس نجات نظامیان خود بوده است را کنار گذاشت.
البته هیچ کدام از این موارد چیزی در برابر حقیقت یا درستی نظامیان ما به شمار نمی آید. همانند پوشش شواهد جنگ عراق، آنها نیاز ندارند که تصاویرشان منتشر شود، تصویر هر نظامی که زندگی خود را به خطر می اندازد تا شهروندان غیر نظامی مجروح یا نظامیان دشمن را نجات دهند، خود گویای شخصیت نظامیان آمریکایی است. این تصاویر قدرتمند هستند چون حقیقت دارند. اینها حقایقی هستند که شنیده نشده اند و برای انتقال پیام این تصاویر کسی صحبت نمی کند بلکه خود این تصاویر پیام دارند. بیشتر آمریکایی ها از این موضوع نا آگاه هستند که ارتش آمریکا به طور روزمره فیلم نامه ها را بازبینی می کند و پنتاگون تغییراتی را تحمیل می کند تا پیام دولت منتقل آمریکا منتقل شود. اگر چه به ندرت مردم از این موضوع مطلع می شوند اما اکثر فیلم ها باز نویسی می شوند و یا برخی نکات منفی و حتی وقایع تاریخی و حقایق آن حذف می شوند تا مثبت ترین وجهه از ارتش به نمایش گذاشته شود. این کار توسط تیمی از بازبین گرهای ارتش صورت می گیرد که در هالیوود ادغام شده اند. در این اواخر ارتش بیصدا بر روی نمایشنامه ای برای برنامه تلویزیونی "JAG" کار کرده است تا در آن دادگاه نظامی جنجال برانگیز خود را چیزی شبیه رویای وکیلان "اتحادیه آزادی های مدنی آمریکا" معرفی کند. این اقدام در سایه اصلاحیه نخست قانون رونق یافت. اگر چه به طور کلی قوانین، دولت را از مهار آزادی بیان منع می کند اما این موضوع هنوز مجهول باقی مانده است که دولت به سخنرانی ها و بیان هایی که در راستای خواسته هایش باشد چه میزان کمک می کند. در همین راستا ارتش برای ترغیب یا اجبار تولید کننده های فیلم برای تغییر نمایشنامه ها، دسترسی به واحدها و پایگاه های نظامی و حتی انبار مهمات ارتش را در اختیار آنها قرار می دهد و مناطقی نظیر دژها و پادگان ها را نیز برای ساخت فیلم ها در دسترس تولید کنندگان قرار می دهد. دسترسی به این امکانات برای بسیاری از فیلم ها که موضوعی نظامی دارند حیاتی بوده به همین دلیل تولیدکنندگان این گونه فیلم ها تن به خواسته های پنتاگون می دهند. ارتش اصرار می کند که وارد پروپاگاندا یا سانسور نشده است. با قبول کردن شرایطی که برای پروپاگاندا یا سانسور تعریف شده، آنها ممکن است قادر باشند خود را از این بر برچسب تحقیر آمیز نجات دهند. پروپاگاندا محصول ویژه ای دارد"بسته خبری یا فیلمی که توسط دولت یا سازمانی برای شکل دادن به عقاید ایجاد شده است. سانسور نیز به عملیاتی که بر محصولات دیگران انجام می شود اطلاق می شود که بر اساس آن، محصول سانسور شده با معیارهای سازمان خاص یا دولت تطابق داشته باشد. اگر چه تعریف عمومی پروپاگاندا این است: تبلیغات سیستماتیک اطلاعاتی که منعکس کننده دیدگاه ها و منافع تبلیغ کننده باشد. به نظر می رسد این تعریف کاملا با فعالیت های افسران رابط پنتاگون و هالیوود تطابق داشته باشد، البته این افسران پافشاری می کنند که آنها به تولید پروپاگاندا نمی پردازند چون آنها تلاشی برای تغییر واقعیت یا حذف رویدادهای صحیح تاریخی نمی کنند. اما کتاب راب با موارد نقض متعدد، کذب بودن این ادعا را ثابت می کند. بر اساس تعریف سنتی پروپاگاندا، ارتش خود به تولید فیلم نمی پردازد یا دیگران را برای تولید فیلم مجبور نمی کند اما به جای اینگونه اقدامات ارتش به خواسته های خود از طریق تاثیرات غیر مستقیم دست می یابد. همچنین این اقدام می تواند از تعریف کلاسیک سانسور متمایز شود. در شرایط غیر جنگی، دولت از داخل شدن در سانسور رسانه ها یا دیگر نشریات منع شده است. علاوه برآن، ارتش از نشر تصاویر تبلیغاتی یا حقیقت ها منع نشده است، اما نشر اینگونه موضوعات در مقایسه با کارهایی که فیلم سازان مطیع انجام می دهند، گران و سخت است. تفاوت آثاری که خود ارتش بخواهد تولید کند با آثاری که فیلم سازان ماهر تولید می کنند بسیار شگرف است به خصوص پس از آنکه فیلم سازان بزرگی نظیر "جان وو" (John woo) تحت فشارهای ارتش تسلیم شدند و واقعیت های تاریخی را از فیلم ها خود حذف کردند. زمانی که بتوان درباره مفهوم فنی سانسور بحث کرد، سوالات به وجود می آید که دفاتر رابط ارتش با هالیوود تاثیرات مشابه سانسور را تولید می کنند. این دفاتر به طور معمول تولید کنندگانی که خواسته های ارتش را برآورده نکنند با ممانعت از ارائه کمک به آنها مجازات می کنند این در حالی است که این دفاتر به رقبای این تولید کنندگان که خواسته های ارتش را برآورده کردند کمک های زیادی می کنند. در یک مورد، یک فیلم ساز تا زمانی که خواسته های ارتش را برآورده نکرده بود به وی اجازه دسترسی به یک پادگان داده نشده بود، این در حالی است که مردم عادی به این مناطق دسترسی آزاد داشتند. کنگره هرگز به این دفاتر اینگونه اختیاراتی نداده یا با استفاده از منابع مالی عمومی برای شکل دادن به افکار عمومی موافقت نکرده است. تجهیزات، فیلم ها و منابعی که ارتش آنها از فیلم سازان مضایقه می کند متعلق به ارتش نبوده بلکه به مردم آمریکا متعلق است .ارتش همچنان به طور معمول برای تضمین منافع خود منابع عمومی را از برخی فیلم سازان دریغ می کند. در این مفهوم، ارتش درگیر نوعی محاوره غیر قانونی شده که بر اساس آن منابع عمومی را تا زمانی که تولید کننده خواسته هایش را اجابت نکند، دریغ می کند. این خواسته ها کاملا جامع هستند. "فیل استراب" (Phil strub) رئیس دفتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود اخیرا معیارهای مربوطه برای آنکه یک فیلم از سوی ارتش مورد تایید قرار گیرد را اعلام کرد: "هر فیلمی که ارتش را به صورت منفی به تصویر بکشاند، از نظر ما واقع گرایانه نیست." استراب از اختیارات برای شکل دادن به تاریخ آن طور که مورد رضایت وی باشد، استفاده کرده است. به طور مثال، دیوید راب (نویسنده این کتاب) جزئیات پافشاری استراب را برای ایجاد تغییرات در فیلم "سیزده روز" ( Thirteen Days) را تشریح کرده است. در این فیلم به حادثه تاریخی بحران موشکی کوبا اشاره پرداخته شده است. فیلم مذکور نشان می دهد که رئیس ستاد مشترک ارتش با حمله به کوبا موافق است. این فیلم در واقع موضع یک افسر ارشد آمریکا که اشتباه بوده را به تصویر می کشد، اشتباهی که می توانست جنگ با روسیه را شعله ور کند.
فیل استراب اصرار داشت که واقعیت های تاریخی این فیلم باید بازنویسی شود تا ژنرال های ارشد آمریکا را کمتر جنگ طلبانه نشان دهد به خصوص که در این فیلم "کورتیس لمای" (Curtis Lemay) ژنرال نیروی هوایی به عنوان فردی "کودن و جنگ طلب" به تصویر کشیده شده است. البته لمای واقعا به طور زیادی کودن و جنگ طلب بوده است. در واقع دیدگاه جنگ طلبانه وی آنقدر زیاد بود که از وی به عنوان کاریکاتور مجازی دوران سیر نزول ارتش یاد می شد. البته استاب پافشاری خود در ترمیم شخصیت ارائه شده از افرادی نظیر لمای در این فیلم را متوقف نکرد. دفتر وی همچنین بر حذف صحنه ای که در آن یک هواپیمای شناسایی "یو 2" به دلیل مورد اصابت قرار گرفتن بر فراز کوبا سقوط می کند و خلبان آن نیز کشته می شود، اصرار می کند. پنتاگون به تولیدکنندگان گفته است که هرگز این چنین حادثه ای روی نداده است و بر حذف این صحنه نیز پافشاری می کند. اگر چه مردم به خاطر دارند که هواپیمای سرگرد "رادولف آندرسون" به دلیل برخورد با یک موشک زمین به هوا در 27 اکتبر 1962 سقوط کرد، اما دفاتر ارتباطی پنتاگون به طور پابرجایی از تایید این حادثه ممانعت می کنند حتی پس از آنکه شواهدی ارائه شد که "جان اف کندی" رئیس جمهور وقت آمریکا نامه ای را برای بیوه این خلبان ارتش ارسال کرد، همچنان انکار این حادثه ادامه داشته است. در پایان نیز استراب تولیدکنندگان این فیلم را به دلیل عدم اجابت خواسته های پنتاگون مجازات کرد. تولیدکنندگان این فیلم مجبور شدند تا مبالغ هنگفتی را در فیلیپین برای بازسازی صحنه های آن صرف کنند. فیلم "اینك آخرالزمان" (Apocalypse Now) به عنوان فیلمی غیر واقع گرایانه معرفی شد چون صحنه های منفی درباره جنگ ویتنام به تصویر کشیده بود و تولید کنندگان این فیلم نیز از هرگونه کمک یا دسترسی به امکانات ارتش محروم ماندند. در حالی که تولید کنندگان فیلم "رمزگویان"(windtalkers) خواسته های پنتاگون برای ایجاد تغییرات در متن فیلمنامه را برآورده کردند. فیلمنامه این داستان از رویدادهای تاریخی و دیگر شواهد نوشته شده است. اگر چه بسیاری از این گزارش های تاریخی ارتش را کمتر از یک روشنایی چاپلوسانه نشان داده است.
به طور مثال، طرح اصلی فیلمنامه ای با نام "دندانپزشک" (the dentist) اینگونه بوده است که یک تفنگدار دریایی اقدام به ربودن دندان های طلای ژاپنی هایی که مرده بودند، می کرد و این اقدام در جریان جنگ جهانی دوم روی داده است. اما "مت مورگان" (Matt morgan) رئیس دفتر ارتباطی نیروی دریایی اصرار کرد که باید این صحنه حذف شود چون اینگونه اقدامات توسط نظامیان نیروی دریایی صورت نگرفته بلکه توسط سربازانی که به خدمت سربازی احضار شده بودند و به جنگ اعزام شده بودند، انجام شده است. به جای آن، مورگان خواستار تعویض نمایشنامه به این صورت شد که تفنگدار دریایی نشان داده شده در این فیلم، در حال جمع آوری یادگاری از آنجا بوده است چون این صحنه کمتر خوی بی رحمی را نشان می دهد. هیچ تردیدی وجود ندارد که این اقدام (ربودن دندان طلای ژاپنی ها) صورت گرفته است، در واقع مورگان به دیوید راب گفته است که اینگونه جنایت ها در جریان جنگ توسط تفنگداران نیروی دریایی انجام شده است، اما دستور حذف اینگونه تصاویر از فیلم فقط حذف چند صحنه بوده و نه حذف واقعیت. اما بر خلاف تولیدکنندگان و کارگردان فیلم "سیزده روز" که اینگونه اولتیماتوم ها را رد کردند، اما کارگردانانی نظیر "جان وو" تحت این فشارها تسلیم شده و تصاویر مورد نظر ارتش را حذف کرد. به علاوه استراب بر ایجاد دیگر تغییرات برای مخفی نگه داشتن حقایق نیز پافشاری کرد. به طور مثال وی تاکید داشت که صحنه ای که در آن "نیکلاس کیج" (هنرپیشه) در نقش یک نظامی آمریکایی بود و در حال کشتن یک نظامی تسلیم شده ژاپنی بود حذف شود؛ این در حالی است که اسناد ثابت می کند که چنین رویدادی اتفاق افتاده است. بار دیگر جان وو تسلیم خواسته ارتش شد. همچنین ارتش خواسته حیرت آور دیگری را مطرح کرده بود که بر حقیقت کلی این فیلم سایه افکنده بود. گزارش های زیادی وجود دارد که ارتش آمریکا به تفنگداران دریایی دستور داده بود هر سرخپوستی (که در ارتش آمریکا فعالیت می کرد) که در خطر دستگیر شدن قرار داشت بلافاصله کشته شود چون این احتمال وجود داشت که ژاپنی ها با دستگیری این سرخپوست ها به سیستم انتقال کدها که توسط زبان نانوشته سرخپوست ها صورت می گرفت دست یابند. وجود این دستور نه فقط از سوی سرخپوستان آمریکایی و همچنین دیگر نظامیان این کشور تایید شده است بلکه کنگره آمریکا نیز تایید کرده است که اینچنین دستوری وجود داشته است. اما این استاب و نه کنگره است که می تواند از ارائه حمایت ها به فیلمسازان ممانعت کند. بنابراین بار دیگر، جان وو مجبور شد تا این صحنه ها را نیز تغییر دهد تا آنها را مطابق دستورات پنتاگون کند. شرح اینگونه تقابل ها توسط دیوید راب کاری فوق العاده است.توانایی وی در این مورد كه به طور آزادانه درباره این گونه موضوعات صحبت کند نیز شاهکار قابل توجهی به شمار می آید. راب افرادی نظیر مورگان را محکوم نکرده است بلکه به جای آن رویکردی را آشکار کرده است که به چنین رفتار تهاجمی در قبال فیلم های تاریخی منجر می شود. راب شیوه ای که سانسور کنندگان کار می کنند را نشان می دهد. به طور مثال وی نوشته است که چگونه "جیمز وب" از مقامات بلندپایه نیروی دریایی مانع همکاری با فیلمی تحت عنوان "پدر من، پسر من" (My father,My son) شده است. این فیلمی است که واقعه حقیقی را درباره دریاسالار"المو زولوات" و فرزندش "المو زولوات سوم" منتشر می کند. نمایشنامه این فیلم فاش می کند که چگونه این دریاسالار دستور می دهد که عامل نارنجی را بر منطقه ای که فرزندش در حال خدمت است بپاشند. فرزند این دریاسالار سرانجام به دلیل سرطان و پس از آنکه کتابش را به همراه پدرش به اتمام رساند، مرد. جیمز وب اصرار داشت که ارتباطی بین عامل نارنجی و سرطان وجود ندارد ارتباطی که اسنادش در اختیار کنگره آمریکا قرار دارد. این دریاسالار پس از آن تصمیم غیر معقول وب، نیروی دریایی را ترک کرد و خودش یک نویسنده شد. جالب تر آنکه پروژه وی تحت عنوان "مزرعه های آتش" نیز از سوی نیروی دریایی رد شد. این کاربرد محصولات با نفوذ، شکل موثر گسترده ای از پروپاگاندا به شمار می آید. تا زمانی که کتاب دیوید راب منتشر شود، اینگونه توافقات میان پنتاگون و فیلمسازان فقط برای عده معدودی آشکار بود. زمانی که کارگردانانی نظیر وو تحت فشار قرار می گیرند، هم وی و هم دفتر ارتباطی ارتش انگیزه کافی برای مخفی نگه داشتن توافقات را دارند. بینندگان این فیلم هرگز مطلع نمی شوند که فیلم مورد بازبینی یا سانسور ارتش قرار گرفته است. این در تجارت پروپاگاندا اساسی است. درجه ای که یک پیام توسط یک بیننده جذب شود، به طور گسترده ای به سختی یا تردید اولیه وی وابسته است. پس از اطمینان حاصل شدن از ارزش پروپاگاندای فیلم ها که به ظاهر اثر تولیدکنندگان مستقل است، نقش سانسور ارتش از دید بینندگان مخفی می ماند. بسیاری از آمریکایی ها "فیل استراب" را نمی شناسند. مردم کمی هستند که به این مامور دولتی این اجازه را می دهند تا فیلم ها و برنامه هایی که آنها می بینند را سر هم بچیند. هنوز استراب به طور معمول اصرار می کند که فیلمسازان با دیدگاه وی از آمریکا و نیروهای نظامی آن همراستا باشند. "دان باروچ" (Dan baruch)شخصی که پیش از استراب در دفتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود فعالیت می کرد دیدگاه های شخصی خود را بر فیلمسازان آمریکایی تحمیل می کرد وی که به عنوان آدمی رسمی و اصیل شناخته شده بود از فیلمسازان می خواست تا نظامیان آمریکایی را بیشتر در مزارع قرن هجدهم دانشکده ایتون نشان دهد تا میدان های نبرد ویتنام. حقایق کتاب دیوید راب باید بسیاری از آمریکایی ها را عصبانی کند و به برگزاری جلسات استماع در کنگره منتهی شود. کنگره هرگز این اجازه را به ارتش نداده است تا از منابع عمومی برای شکل دادن به تصویر خود در افکار عمومی تلاش کند. حداقل ترین چیزی که ارتش انجام داده سوء استفاده از اموال عمومی است. و در بدترین حالت، این اقدام ارتش می تواند نوعی جدید از سانسور تلقی شود، حیله ای که تحت سایه متمم نخست قانون فعالیت می کند. واضح است که این سیستم به فعالیت خود بدون اعتراض عمومی پایان نخواهد داد. ارتش پیشتر به سوی قطع کردن منابع مالی دفتر استراب حرکت کرده بود. اما وی به دلیل لابی هایی که ازسوی صنایع فیلم سازی صورت گرفت، نجات یافت. در این زمینه "جک والنتی" رئیس انجمن تصاویر متحرک آمریکا تلاش زیادی کرد و اصرار داشت که استراب به فعالیت خود ادامه دهد. در سال 1998 استراب در آستانه از دست دادن شغل خود بود اما استودیوهای فیلم سازی زیادی در حمایت از وی اقدام کردند و این به دلیل بخشندگی های زیادی بود که استراب پیشتر انجام داده بود. والنتی در زمینه برکنار کردن استراب، شخصا پا در میانی کرد و توانست نظر "ویلیام کوهن" وزیر دفاع وقت آمریکا را تغییر دهد. برای اشخاصی نظیر والنتی، موضوع سانسور یا پروپاگاندا نیست، بلکه تغییر استراب خط پایانی برای وی به شمار می آمد. والنتی مدت ها تحت این اتهام قرار داشت که از استودیوهای بزرگ در مقابل استودیوهای کوچک مستقل حمایت می کند. استودیوهای بزرگ تمایل داشتند که به تولید فیلم هایی بپردازند که ارتش را آنگونه که استراب ترجیح می دهد به نمایش در آورند: غیر انتقادی و کاملا میهن پرستانه. با این وجود، تلاش های مسئولان اجرایی نظیر والنتی برای حفظ سیستم بازبینی نمایشنامه ها شوکه کننده بوده و از نظر هنری مردود است. کتاب دیوید راب جهان مخفی را آشكار میكند كه این جهان مخفی عبارت است از: سانسورهای ارتش، استودیوهای هالیوود و فیلمسازانی که درباره تصاویر سر هم شده که ما در مانیتورهای بزرگ و کوچکمان می بینیم مذاكره میكنند. با احترامی فراوان، این کتاب احساسی صمیمی برای کسانی که به راحتی می توانند بسیاری از این صحنه ها و داستان ها را به یاد آورند ایجاد می کند. چیزی که باعث تاسف می شود آن است که فهمیده شود این فیلم ها به سادگی محصول هنر و تاریخ نبوده است بلکه روندی از دستکاری در فیلمنامه و حاصل مذاکرات بوده اند. موضوع نهایی این مذاکرات فیلم نبوده بلکه ما بوده ایم. موضوع این مذاكرات این بوده است که باید به چه چیزی اجازه داده شود تا برای ما به نمایش در آورده شود و چگونه تصاویر به خصوصی ممکن است بر دیدگاه ما درباره ارتش تاثیر بگذارد. حقیقتا دیوید راب با آگاه ساختن مردم درباره این جهان مخفی، به یکی از عناصر مهم ارتش در شکل دهی به افکار عمومی دستبرد زده است و این عنصر"پنهان کاری" است. بسیاری از آمریکایی ها از اینکه صحنه فیلمهایی که برای آنها به نمایش در آورده شده دستکاری شده، خشمگین شده اند. اگر چه مسئله همچنان به آینده ماشین پروپاگاندای آمریكا وابسته باقی مانده است. دفاتر ارتباطی پنتاگون با هالیوود که ثابت کرده اند در مهار کردن فیلم ها زبر دست هستند، توسط متخصصانی اداره می شوند که در شكل دادن به افکار عمومی با تجربه هستند. هنوز این دفاتر خود را مجبور به تعامل با اسناد جامعی از اقدامات آنها که در اثری نظیر "عملیات هالیوود" آمده، نمی بینند. این به مردم و کنگره وابسته است تا تصمیم بگیرند که آیا این کار (ایجاد تغییرات در فیلمها برای تاثیر گذاری بر افكار عمومی) بار دیگر در سایه افکار عمومی مردم قرار بگیرد یا آمریکا این تجارت پروپاگاندا را برای دیگر ملت هایی که کمتر روشنفکر هستند رها خواهد کرد. جاناتان ترولی استاد دانشكده حقوق دانشگاه جرج واشنگتن
ادامه دارد ... منبع: مشرق يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
عبدالرّسول هاديان شيرازي
اشاره: ذكر جايگاه امام مهدي(ع) در «قرآن كريم» يكي از مباحث جذّاب و مهم در حوزة معارف مهدوي است. آنچه كه پيش روي شما خوانندگان محترم موعود قرار ميگيرد، بحثهاي زيبايي است از آقاي هاديان شيرازي در اين باره.
«امّن يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السّوء و يجعلكم خلفاء الأرض الهٌ مع الله، قليلاً ما تذكّرون؛1 كيست كه درمانده را زماني كه او را بخواند اجابت كند و گرفتاري را برطرف سازد و شما را جانشينان اين زمين قرار دهد؟ آيا معبودي با خداست؟ چه كم پند ميگيريد!» 1. بررسي جايگاه و موقعيّت آيه خداوند متعال در اين آيه و دو آية قبل و بعد از آن پرسشهايي دربارة بعضي واقعيّتهاي جهان هستي مطرح كرده تا بدين وسيله از مردم اعتراف بگيرد كه كسي نميتواند در اين كارها همراه با خدا باشد و شريك او معرّفي شود. در آية 60، سؤال دربارة خالق زمين و آسمان، نازل كنندة باران و رويانندة درختان است. در آية 61، سؤال دربارة كسي است كه در زمين استقرار و آرامش ايجاد كرد و رودها و كوهها را در آن قرار داد و در ميان دو دريا برزخي ساخت؟ و بالأخره در آية 64، سؤال ميكند: چه كسي است كه آفرينش زمين را آغاز ميكند؟ سپس آن را برميگرداند و چه كسي از آسمان و زمين به شما روزي ميدهد؟ حال در بين اين چهار آيه، در آية 62 سؤال دربارة اين است كه وقتي انسان همچون غريقي در امواج دريا غوطهور است و هيچ پناهگاهي ندارد و از تمام اسباب قطع اميد كرده است، در اين حالت چه كسي است كه اگر انسان او را صدا زند و از او ياري طلبد، جوابش را ميدهد و او را از گرفتاري نجات ميدهد؟ آيا غير از خدايي كه خالق همه چيز و رازق همة مردم است و همة امور از مبدأ و معاد تحت قدرت اوست، كسي شايستة عبوديّت است!؟ اين آيه از راه رجوع به فطرت، ما را به خدايي رهنمون ميسازد كه انسانهاي درمانده و مضطرّ را، در صورتي كه او را بخوانند و از او ياري طلبند، اجابت كرده و از گرفتاري ميرهاند. 2. اضطرار چيست؟ مضطرّ كيست؟ اضطرار حالتي دروني است و زماني به وجود ميآيد كه انسان هيچ وسيله و پناهگاهي براي حلّ مشكل خود ندارد و دستش از همة راههاي طبيعي كوتاه شده است، در اين حالت درونش او را به يك وسيلة معنوي راهنمايي ميكند و به وسيلة آن، اميد و نجات پيدا ميكند. دل انسان در حالت اضطرار به گونهاي به خداوند متّصل ميشود كه آدمي با تمامي وجودش خدا را ميبيند و صدايش ميزند. در روايتي آمده است كه مردي خدمت امام صادق(ع) رسيد و گفت: يابن رسولالله! خداوند را به همان گونهاي كه هست، به من معرّفي كن. حضرت فرمودند: آيا تا به حال سوار كشتي شدهاي؟ جواب داد: بله. ـ آيا كشتي تو شكسته است، به گونهاي كه نه كشتي ديگري باشد و نه شناگري كه تو را نجات دهد؟ ـ بله. ـ آيا در آن حالت قلبت به چيزي مرتبط نشده كه قدرت داشته باشد تا تو را از اين مهلكه نجات دهد؟ ـ بله. حضرت فرمودند: اين همان خدايي است كه بر نجات و فرياد رسي قدرت دارد، در جايي كه هيچ نجات دهنده و فرياد رسي نيست.2 اين از ويژگيهاي انسان است كه هنگام گرفتاري به ياد خدا ميافتد و در همه حال او را صدا ميزند؛ اگر چه ممكن است بعد از رفع مشكل، دوباره خدا را فراموش كند. «و اذا مسّ الانسان الضّرّ دعانا لجنبه او قاعداً او قائماً، فلمّا كشفنا عنه ضرّه، مرّ كأن لّم يدعنا إلي ضرٍّ مّسّه ...3؛ و هنگامي كه به انسان ناراحتي برسد، ما را در حالي كه به پهلو خوابيده، يا نشسته يا ايستاده است، ميخواند. امّا هنگامي كه ناراحتي او را برطرف كرديم چنان ميرود، مثل اينكه هرگز ما را براي حلّ مشكلي كه به او رسيده، نخوانده است.» ناسپاسان مستكبر نيز در گرفتاريها، در حالي كه با اخلاص، خدا را ميخوانند با خود عهد ميبندند كه در صورت نجات، شكرگزار خدا باشند. « ... حتّي إذا كنتم في الفلك و جرين بهم بريحٍ طيّبـةٍ و فرحوا بها، جاءتها ريحٌ عاصفٌ و جاءهم الموج من كلّ مكانٍ و ظنّوا انّهم احيط بهم، دعوا الله مخلصين له الدّين، لئن انجيتنا من هذه لنكوننّ من الشاكرين. فلمّا انجاهم إذا هم يبغون في الأرض بغير الحقّ ...4؛ ... تا اينكه زماني كه در كشتيها قرار گرفتيد و بادهاي ملايم آنها را حركت داد و ايشان به آن خوشحال شوند، [ناگهان] طوفان شديدي ميوزد و موج از هر سو به طرف آنها آيد و يقين پيدا كنند كه در محاصرة آن قرار گرفتهاند، در اين هنگام با اخلاص در دين، خدا را ميخوانند كه اگر ما را نجات دهي از سپاسگزاران خواهيم شد، پس چون آنان را رهانيد، ناگهان در زمين به ناحق سركشي ميكنند.» در اين حالت حتّي مشركان نيز از بتها قطع اميد ميكنند و فقط به خدا پناه ميبرند؛ هر چند كه بعد از رهايي از گرفتاري دوباره به شرك رو آورند. «فاذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدّين فلمّا نجّاهم الي البرّ إذا هم يشركون؛5 هنگامي كه سوار بر كشتي شوند با اخلاص در دين، خدا را ميخوانند، امّا وقتي خداوند آنها را به سوي خشكي رساند و نجاتشان داد، در اين هنگام مشرك ميشوند.» آري، هنگامي كه امواج بلاها، سختيها و حوادث دردناك، انسان را احاطه كرد و دست او از همه جا كوتاه شد، حجابهايي كه جان او را فرا گرفته بود، كنار ميرود و با تمام وجود خدا را ميبيند و با اخلاص فراوان او را ميخواند، امّا پس از رفع گرفتاريها، دوباره پردههاي غفلت سراسر وجود انسان را فرا ميگيرد، به همين دليل، خداوند در بعضي مواقع به مردم سختيهايي ميدهد تا به درگاه او روي آورند و تضرّع كنند. «و ما ارسلنا من قريـةٍ مّن نّبيٍّ الّا أخذنا أهلها بالبأساء و الضّرّاء لعلّهم يضرّعون؛6 در هيچ شهر و آبادي پيامبري نفرستاديم، مگر اينكه اهل آن را به سختيها و دردها دچار كرديم، شايد تضرّع كنند.» خداوند متعال در آيهاي ديگر از «قرآن» پس از بيان همين نكته، كساني را كه بر اثر سختيها تربيت نشدهاند، توبيخ كرده و ميفرمايد: «و لقد ارسلنا الي اممٍ من قبلك فأخذناهم بالبأساء و الضّرّاء لعلّهم يتضرّعون؛ فلولا إذ جاءهم بأسنا تضرّعوا و لكن قست قلوبهم و زيّن لهم الشّيطان ما كانوا يعلمون؛7 به يقين ما براي امّتهاي پيش از تو [پيامبراني] را فرستاديم و آنها را به تنگي معاش و بيماري دچار كرديم، شايد به زاري و خاكساري درآيند. پس چرا وقتي مجازات ما به آنها رسيد تضرّع نكردند، ولي [حقيقت اين است كه] قلبهاي آنها سخت شده و شيطان آنچه را انجام ميدادند، برايشان زينت داد.» بنابراين رنج و سختي از عوامل مهمّ بازگشت به سوي خداست؛ امّا كسي كه بر اثر گناه سنگدل شود، شيطان در درون او راه مييابد و اعمال زشت او را زينت ميدهد و راه بازگشت به سوي خدا را بر او ميبندد. 3. رابطة اضطرار و اجابت دعا از آية محلّ بحث ميتوان دريافت كه براي اجابت دعا، تحقّق دو شرط لازم است: 1. انسان به حدّ اضطرار و درماندگي برسد. «امّن يجيب المضطرّ» 2. انسان از تمام اسباب مادّي نا اميد شود و با تمام وجود، فقط خدا را بخواند. «إذا دعاه» در اين حالت، انسان ارتباط قوي و محكمي با خدا پيدا كرده و خداوند نيز دعاي او را مستجاب و گرفتاري او را برطرف ميكند. «و يكشف السّوء» اگر مريض است، عافيت خود را به دست ميآورد. اگر گرفتار است، رهايي مييابد. اگر فقير است، بينياز ميشود. اگر از گناهانش پشيمان است، توبهاش پذيرفته ميشود. اگر هراسناك است، امنيّت به دست ميآورد. و بالأخره اگر در جامعهاي ظلم و ستم فراگير شود و مردمي كه به ضعف كشيده شدهاند، يار و ياوري نداشته باشند تا آنها را از اين رنج و بلا نجات دهد و تلاش و كوشش آنها براي تغيير اوضاع اثر نداشته باشد، در اين حالت اگر مردم با قطع همة واسطهها، ارتباط كامل با خداوند پيدا كنند، آن وعدة الهي كه همان تحقّق خلافت در زمين براي مؤمنان صالح و مستضعفان روي زمين است، محقّق خواهد شد. اين بخش از آيه كه ميفرمايد: «و يجعلكم خلفاء الأرض» بيانگر خواستة مهمّي است كه مردم بايد طالب آن باشند و همين جمله قرينهاي است كه يكي از مصاديق سوء چيره شدن ظالمان بر مستضعفاني است كه، پناهگاهي جز خدا ندارند. بنابراين اگر در اين حال مستضعفان، با اخلاص تمام خدا را بخوانند، وعدة الهي محقّق ميشود و آنها وارث زمين ميگردند. بنابراين، آياتي كه در بحثهاي گذشته بيان شد و در آنها خداوند وعده داده بود كه دين الهي بر همة اديان غلبه پيدا ميكند و حق بر باطل پيروز ميشود و مؤمنان صالح و مستضعفان، وارث زمين ميشوند و... زماني محقّق ميشود كه مردم، خود قدم اوّل را بردارند و با تمام وجود براي رسيدن به اين اهداف كوشا باشند. 4. مصاديق آية مورد بحث از مصاديق بارز اين آيه، مردمي هستند كه با تحمّل همة سختيها و گرفتاريها، زمينة حكومت جهاني حضرت مهدي(ع)، را فراهم ميكنند. در روايتي از پيامبر اكرم(ص) آمده است كه: «بعد از من خلفايي ميآيند و پس از آن اميراني ميآيند و بعد از آن پادشاهاني ميآيند و پس از آن جبّاراني ميآيند، سپس مردي از خاندان من قيام ميكند و زمين را پر از عدل ميكند، همانطور كه از ظلم پر شده بود.»8 در حديث ديگري نيز چنين آمده است: «در آخرالزّمان از جانب حاكمان، بلاي شديدي بر امّت من نازل ميشود كه شديدتر از آن شنيده نشده است، تا اينكه سرزمين پهناور بر آنها تنگ ميشود و زمين پر از ظلم و جور ميشود. مؤمنان هيچ پناهگاهي از اين ظلم نمييابند تا بدان پناه برند، پس خداوند مردي از خاندان مرا برميانگيزد تا زمين را از قسط و عدل پر كند، همانگونه كه از ظلم و جور پر شده بود... .9 در حالت عادّي، مردم وقتي خواهان عدالتند كه اجراي آن به نفع خودشان باشد و در جايي كه عدالت براي آنها ضرر داشته باشد، پذيراي آن نيستند، امّا زماني كه با تمام وجود طعم ظلم را چشيدند، از دل و جان در همة شرايط، عدالت را ميپذيرند. فراهم شدن اين آمادگي نيز كار آساني نيست. حضرت مهدي(ع) نيز در نامة خود به محمّد بن عثمان، مردم را به دعا براي تعجيل فرج ترغيب كرده و فرمودهاند: براي تعجيل فرج زياد دعا كنيد، چون همين دعا موجب فرج شماست.10 وجود مبارك آن حضرت نيز از مصاديق مضطرّهايي هستند كه با مشاهدة ضعف و خواري مسلمانان و ظلم ستمگران به آنها، در مقدّسترين مكان روي زمين دست به دعا برميدارد و تقاضاي كشف سوء ميكند. امام صادق(ع) در تفسير اين آيه ميفرمايد: اين آيه در مورد قيام كنندهاي از آل محمّد(ص) است، به خدا سوگند، او همان مضطرّ است، هنگامي كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز ميخواند و با دست به سوي خدا دعا ميكند، پس خداوند به او جواب ميدهد و ناراحتياش را برطرف ميكند و او را در زمين خليفه قرار ميدهد.11 و در روايت ديگري از امام صادق(ع) نيز چنين آمده است: به خدا سوگند گويا من به سوي قائم مينگرم، در حالي كه پشتش را به حجرالاسود زده و خدا را به حقّ خود ميخواند... سپس فرمود: به خدا سوگند مضطرّ در كتاب خدا در آية «امّن يجيب المضطرّ...» اوست.12 آري، انتظار فرج وقتي از حالت دعاهايي كه فقط بر زبان جاري است، خارج شود و همه به مرحلهاي برسند كه واقعاً منتظر قيام امام مهدي(ع) باشند و خود را براي آن روز آماده كنند و با تمام وجود از خداوند درخواست فرج كنند، دعاي آنها به اجابت ميرسد. اللّهمّّ اكشف عنّا السّوء و عجّل في فرج مولانا صاحب الزّمان، و سهّل مخرجه و اجعلنا انصاره و اعوانه، آمين يا مجيب دعوة المضطرّين. ماهنامه موعود شماره 111 پينوشتها: 1. سورة نمل (27)، آية 62. 2. فيض كاشاني، محسن بن مرتضي، نوادر الاخبار، ص57، ح 1. 3. سورة يونس (10)، آية 12. 4. همان، آيات 22 و 23. 5. سورة عنكبوت (29)، آية 65. 6. سورة اعراف (7)، آية 94. 7. سورة انعام (6)، آيات 42و43. 8. متقي هندي، علاء الدّين علي، كنز العمّال، ج 14، ص 265، ح38667. 9. همان، ص 275، ح 38708. 10. صافي گلپايگاني، لطف الله، منتخب الاثر، ص223. 11.عروسي حويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثّقلين، ج 4، ص 94. 12. همان. پنجشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
جنگ های صلیبی به عنوان ایدئولوژیک ترین نبردهای تاریخ غرب ، همواره جایگاه ویژه و محبوبی نزد سیاسیون آن (مانند روسای جمهور ، نمایندگان کنگره ، فرماندهان ارتش و روسای احزاب و جمعیت های سیاسی آمریکا و اروپا) و همچنین عناصرفرهنگی شان از جمله قصه پردازان و حماسه سرایان و به خصوص هالیوود و فیلمسازانش داشته است. همواره سعی شده که روایت های متعدد از مراحل ، فراز و فرودها و قهرمان های این جنگ ها در طی قرون متمادی (و درکنار داستان ها و اسطوره های کتاب مقدس) به صورت ادبیات و هنر عامه پسند درون جامعه غرب تزریق شود تا به نوعی فرهنگ صلیبی را در میان مردم این جامعه زنده نگاه دارد. اساس فرهنگ جنگ های صلیبی بر مبنای نژاد پرستی و زرسالاری و سلطه طلبی به قصد تسخیر جهان قرار دارد و در واقع گزیده ای از اندیشه های صهیونی به حساب می آید که به داخل مسیحیت تحریف شده ، تزریق گردیده است. اهمیت جنگ های صلیبی (به عنوان نقطه آغاز برای سرکوب و قتل عام مسلمانان و نخستین زمزمه های حکومت جهانی صهیون) برای غرب صهیونی آنقدر حیاتی و جدی بوده و هست که وقتی پس از گذشت قرن ها ، در جنگ جهانی اول ژنرال النبی ( فرمانده قشون انگلیس) پس از شکست عثمانی همراه با ارتش خود به فلسطین رسید ، در بالای قبر صلاح الدین ایوبی شمشیر برزمین کوبید و گفت: حالا جنگ های صلیبی به پایان رسید! و داغ این جنگ ها و شکست های سنگین صلیبیون از مسلمانان آنچنان بر دل صهیونیست ها سنگینی می کند که جرج دبلیو بوش ( از سران صلیبیون امروز) ، پس از قضیه 11 سپتامبر و حمله نامی و اشغال افغانستان ضمن هشدار به مسلمانان هشدار داد که جنگ صلیبی دیگری آغاز شده است !! به دلائلی که ذکر شد تفریبا از همان روزهای آغازین سینما ، جنگ های صلیبی و اسطوره هایش همواره دستمایه با اهمیتی برای قصه پردازان و فیلمسازان هالیوود به شمار آمده است. کاراکترهایی همچون شاه آرتور و جنگجویانش (و آن شمشیر معروفش که در سنگ فرو رفته و بایستی فردی برگزیده یا همان منجی آخرالزمانی آن را از سنگ بیرون آورد)، شوالیه های صلیبی و نبردهایشان و بالاخره کاراکتر محبوبی به نام رابین هود ( همراه یکی از مشهورترین و در واقع خونخوارترین شاهان صلیبی با عنوان جعلی ریچارد شیردل) که از زمان سینمای صامت محور بسیار از فیلم های سینمای هالیوود بوده است. (از رابین هودی که آلن داون در سال 1922 ساخت تا رابین هود سال گذشته ریدلی اسکات که پیش از این هم با آثاری همچون گلادیاتور و "قلمرو بهشت" دین خود را به جنگ های صلیبی ادا نموده بود). فیلم "فصل جادوگری" را نیز می توان یکی از فیلم هایی دانست که داستانش بر بستر جنگ های صلیبی روایت می شود و با مایه هایی از جادو و جادوگری و همچنین مقابله با شیطان و ابلیس (خصوصا از همان نوعی که در تفکرات صهیونی برای آنتی کرایست یا ضد مسیح آخرالزمان تصویر شده) با درونمایه های رایج امروز سینمای هالیوود در اسلام هراسی ، مقابله صلیبیون با مسلمانان را در ردیف جنگ با شیاطین تصویر کرده است! شیاطینی که براساس الهیات تحریف شده مسیحیت ، جسم و روح بشر را تسخیر نموده و او را برای اهدافشان مورد بهره برداری قرار می دهند.
در واقع در فیلم "فصل جادوگری"، دو شوالیه صلیبی به جنگ سرنوشت سازی با شیاطین (در زمان و مکانی موعود برای نابود ساختن آخرین بقایای یک سلاح ضد شیطانی که آخرین نسخه کتابی منسوب به حضرت سلیمان نشان داده می شود) کشانده می شوند تا به نوعی انتقام خون مسلمانانی را که در جنگ های صلیبی کشته اند را باز پس دهند! ( یعنی شیاطین به انتقام خون مسلمانان برآمده اند!!) . در صحنه ای از فیلم که شیطانی در جسم دختری متهم به جادوگری حلول کرده ، وقتی با مراسم آیینی ضد جادوگری مواجه می شود به فریاد برمی آید و با کلمات و صدای یکی از فرماندهان صلیبی، جنایات شوالیه ها را به خاطرشان آورده و می گوید : "...شما قرن ها هرکس را که با شما مخالفت کرد یا به دار زدید یا سوزاندید و یا به صلیب کشیدید..." فیلم "فصل جادوگری" با نمای یک کتاب قدیمی شروع می شود که بعدا متوجه می شویم کتابی منسوب به حضرت سلیمان و برای مقابله با جادوگران و باطل کردن سحر آنهاست. سپس به نیمه اول قرن سیزدهم و مراسم به دار کشیدن 3 زن متهم به جادوگری می رویم و مراسم باطل کردن جادو را با استفاده از همان کتاب مذکور مشاهده می کنیم که توسط یک کشیش صورت می گیرد اما گویی روح شیطانی در وجود یکی از قربانیان حلول کرده و همین باعث می شود که هم کتاب را بسوزاند و هم کشیش را به دار بکشد. زمان یک قرن به جلو می رود، به منطقه ای صحرایی در خاورمیانه و صف آرایی ارتش صلیبیون در برابر سپاه اسلام . بیمن (با بازی نیکلاس کیج) و فلسون (با بازی ران پرلمن) دو شوالیه صلیبی هستند که در این جنگ صلیبی و جنگ های مشابه دیگر شرکت داشته و بی رحمانه انسان های مقابل را از دم تیغ خود می گذرانند، در حالی که فرمانده آنها مدام فریاد می کشد و آنان را سربازان خدا اعلام می کند که بر علیه منکران حق می جنگند. جنگ آنها در زمستان و تابستان و شب و روز نشان داده می شود که می کشند و قتل عام می نمایند تا اینکه زمانی به خود آمده و در می یابند زنان و کودکان را قتل عام کرده اند. پس میدان جنگ را ترک کرده و به موطن خود در اتریش بازمی گردند که آنجا را سرزمینی طاعون زده و تیره روز می یابند. بیمن و فلسون را به جرم فرار از جنگ دستگیر کرده و نزد کاردینالی به نام "آمبرویز"(با بازی کریستوفر لی) می برند که براثر طاعون در بستر مرگ است. او برای جبران گناه فرار از میدان جنگ از دو شوالیه می خواهد که همراه عده ای دیگر از وابستگان کلیسا ، دختری متهم به جادوگری را به صومعه ای در سوراک ( جایی که آخرین نسخه کتاب سلیمان حفظ می گردد) ببرند تا با استفاده از آن ، سحر و جادوی یاد شده را از بین برده و بلای طاعون که به نظر کاردینال نتیجه سحر و جادو است ، رفع گردد. دو شوالیه به همراه جوان جنگجویی به نام "کای" ، یک کشیش به نام بلزاک و دستیارش ، یک جنگجوی کلیسا به نام اکهارت و دو محافظ راهی سوراک شده و در راه با ماجراهای عجیب و غریبی مواجه می شوند ، از جمله توهم اکهارت که منجر به مرگش می شود ، گذر از دره ای عمیق بوسیله پلی چوبی که به طناب پوسیده ای بند است و نجات کای در آخرین لحظات سقوط توسط قدرت باورنکردنی دختر و بالاخره حمله گرگ ها که به مرگ یکی دیگر از افراد گروه منتهی می شود تا اینکه در آستانه قتل دختر توسط بیمن ، آنها به سوراک می رسند اما آنجا نیز طاعون زده است. بیمن با اشاره یکی از بازماندگان در حال مرگ ، کتاب سلیمان را پیدا کرده و کشیش بلزاک را وادار می کند تا با خواندن آن ، خودشان به دفع سحر و جادو اقدام نمایند. اما با علائمی که دختر از خود بروز می دهد ، متوجه می شود قضیه فقط سحر و جادو نیست و شیطان وجود دختر را تسخیر کرده است و بالاخره متوجه می شوند که عمدا به آنجا کشانده شده اند تا آخرین نسخه کتاب یاد شده را یافته و در معرض آتش شیطان قرار دهند. فیلم "فصل جادوگری "چه به لحاظ ساختار روایتی و چه از نظر ساختار سینمایی از فرم دوگانه ای رنج می برد . فیلم در وهله اول ، اثری از اینگمار برگمان به نام "مهر هفتم" را به خاطر می آورد که در آن فیلم هم شوالیه ای صلیبی خسته از جنگ به روستا و شهرش بازمی گردد و در آنجا با بلای طاعون مواجه می شود. این در حالی است که دختری را هم به جرم جادوگری مجازات می کنند. فضای سیاه و سرد فیلم " فصل جادوگری" ، به طور قابل قبولی دوران تاریک قرون وسطی در اروپا را تداعی کرده و آن را در ابتدا بسیار به فیلم برگمان نزدیک می سازد اگرچه سازنده آن کارگردانی به نام دامینیک سنا است که در ساخت فیلم های حادثه ای و اکشن با مایه های معمایی مانند "اره ماهی" شهره باشد و اگرچه فیلمنامه نویسش ، برگی اف شانت ، اثر قابل اعتنایی در کارنامه سینمایی و تلویزیونی اش نداشته باشد. اما ورود فیلم به یک فضای حادثه ای پرتعلیق با فرمول های رایج هالیوودی ، ذهنیت فوق را زدوده و اثری در حد و حدود فیلم های معمولی این سینما را در برابر چشمان مخاطب قرار می دهد. فرمول نخ نما شده نجات در آخرین لحظه در بسیاری از صحنه های به خصوص حادثه ای فیلم ، لحاظ شده ؛ از جمله در صحنه حرکت پرتعلیق گاری حامل دختر و همچنین اسبان از روی پل چوبی بسیار لرزان که در حال سقوط ، آخرین چرخ آن گاری به زمین آن سوی دره می رسد یا در سکانس درگیری آخرین با شیطان که آخرین جملات کتاب سلیمان در حالی قرائت می شود که همه افراد از جمله کشیش و فلسون مرده اند و کای ، کتاب را می خواند و بیمن با آخرین رمقش ، شیطان را نگاه داشته تا جملات کتاب خوانده شده و نابودی شیطان را به همراه آورد. اما در روایت هم در کنار داستان پرحادثه و سوسپانس فیلم ، تفکر فلسفی صهیونیسم و اندیشه های آخرالزمانی را تمام و کمال شاهدیم به گونه ای که فیلم "فصل جادوگری" را می توان یکی از تازه ترین آثار ایدئولوژیک سینمای آمریکا برشمرد. فیلمی که تقریبا بسیاری از عناصر آن ایدئولوژی را در خود دارد. از جنگ های صلیبی علیه مسلمانان به عنوان نمایش دشمنی دیرین و کهن صهیونیسم و اسلام و همچنین تقدیس شوالیه های صلیبی به عنوان اسطوره های تاریخی غرب صلیبی/صهیونی گرفته تا نسبت دادن سحر و جادو به مسلمانان ( همچنانکه جادوگران فرعونی و مصر باستان معجزات حضرت موسی را سحر آشکار برمی شمردند) و دفاع شیطان از آنها ( شیطانی که همه نشانه های جانور گفته شده در مکاشفات یوحتا یعنی همان آنتی کرایست یا ضد مسیح و دجال را داراست با همان سر و شکل معروف بافومت یعنی کله بز و دو شاخ بر سر و دم دراز و ...) و اینکه کتابی منتسب به حضرت سلیمان تنها سلاح علیه این شیطان است! (کتابی که با انتساب به حضرت سلیمان ، واجد آموزه های یهودی و جهت گیری حکومت جهانی می شود یعنی دارای اندیشه های صهیونی است ) در یکی دو سال اخیر، این دومین فیلمی است که پس از فیلم "کتاب ایلای" برمبنای تعالیم یهودیت و مسیحیت و بر برخلاف ماهیت این دو دین و آیین الهی ، جهت نجات جهان به کتاب متوسل شده است. رویکردی که اساسا به اسلام تعلق داشته ، معجزه پیامبر اکرم (ص) به شمار آمده و از سوی خداوند متعال باعث نجات بشریت اعلام گردیده است. از همین رو فیلم "فصل جادوگری " یک اثر آخرالزمانی بدعت گذار محسوب می شود که به جای جنگ آتشین و کوبیدن بر طبل نبرد فیزیکی( آنچنانکه در فیلم هایی مانند "مگیدو" یا "امگا کد" شاهد بوده ایم) به نبرد اندیشه و فکر از طریق کتاب متوسل می شود که می توان با تعبیر امروز و با تکیه بر فرهنگ سیاسی کنونی آن را همان "جنگ نرم " دانست. در واقع سازندگان فیلم "فصل جادوگری" ، شوالیه های صلیبی و اسطوره ای غرب را از میدان جنگ رو در رو و کشتار و قتل عام به عرصه نبرد فکری در مقابله با شیطان ( که از نظرگاه فیلم همان موازی جنگ با مسلمانان ترسیم شده!!) می کشانند تا به مخاطب القاء نمایند که جنگ اصلی غرب صهیونی با دشمنانش در کارزار فکر و اندیشه اتفاق می افتد و نه میدان قتل و غارت فیزیکی. همچنانکه 16 سال پیش یکی از سرکردگان بنیاد صهیونیستی اعانه ملی برای دمکراسی اعتراف کرد که : امروز به بزنگاه برخورد اندیشه ها رسیده ایم و در این برخورد نبایستی میدان را به دشمنانمان واگذاریم. در فیلم "فصل جادوگری" هم جنگ های صلیبی و دلاوری شوالیه های آن در مقابل آنچه نبرد با شیطان و دشمنان خدا اعلام می شود، گره اصلی فیلم قرار نمی گیرد. بلکه همچون "جن گیر" ، شیطان و افکارش در فکر و درون دختری معصوم از هموطنان شوالیه های صلیبی نفوذ کرده تا آنها را به صومعه سوراک (مکان حفاظت از آخرین نسخه کتاب سلیمان ) بکشاند و تنها نسخه باقیمانده از کتابی که می تواند مانع از حاکمیت جهانی شیطان شود را نابود سازد. یعنی اگرچه به مانند تمامی آثار سینمای آخرالزمانی ، خطر حکومت شر یا شیطان یا دجال و ضد مسیح بر دنیا عمده می شود اما راه رویارویی با آن در یک جدال فکری تصویر می گردد. و در اینجا "کای" (همان جوان جنگجو که اینک نیز به مقام شوالیه گری یعنی همان اسطوره باستانی ارتقاء یافته) در نقش منجی موعود ظهور می کند، هموست که کتاب سلیمان را تا آخر می خواند و باعث نابودی شیطان می شود و هموست که وجود دختر را از شر شیطان رها ساخته و در صحنه پایانی فیلم ، کتاب سلیمان را همراه خود می برد یعنی که مسیح موعود این بار با کتاب همراه گشته تا بشر را براساس خواندن آن از شر شیاطین نجات داده و حکومت جهانی اش را برپا سازد.(در واقع با رویکرد جنگ نرم به سبک و سیاقی که اکنون مشی اصلی نظام سلطه را تشکیل می دهد). تاکید دوربین دامینیک سنا در سکانس پایانی بر کتاب سلیمان حکایت همین دیدگاه به نظر می رسد. همان گونه که در فیلم "کتاب ایلای" مرد حامل کتاب (با بازی دنزل واشینگتن) چنین ماموریتی داشت و با فداکاری و مرگ او ، دختری به نام سولارا ، جانشین او گردید. اما در فیلم "فصل جادوگری" با انتخاب یک شوالیه صلیبی به عنوان منجی و مسیح موعود ، وجه ایدئولوژیک فیلم تکمیل می شود. لقبی که امروزه اغلب سردمداران غرب صلیبی/صهیونی ( مانند جرج بوش یا تونی بلر) خود را مفتخر به آن دانسته و خویش را اخلاف همان صلیبیون قرون وسطی به شمار می آورند واز همین رو لشکر کشی های خود به دیگر سرزمین ها و به خاک و خون کشاندن مردم سایر کشورها را ادامه همان جنگ های صلیبی به حساب می آورند و چه مقایسه مناسبی که قتل عام ها و نسل کشی های امروز غرب صلیبی/صهیونی در سرزمین های اسلامی ، بسیار وحشیانه تر و ددمنشانه تر از آنچه اسلافشان مرتکب شدند ، است. این در حالی است که جنگ های صلیبی از فاجعه بارترین وقایع تاریخ بشری محسوب شده و بنابراسناد و شواهد مستند موجود، به تحریک کانون های اشراف یهود اروپا و با سرمایه آنها ، سپاهیان مسیحی توسط کلیسای واتیکان ، سازماندهی شدند تا برای فتح سرزمین های مسلمانان و قلع و قمع آنها راهی خاورمیانه گردند. هدف اصلی و اولیه ، تصرف اورشلیم یا بیت المقدس بود که همواره نقطه ای کلیدی برای آرمان های صهیونی محسوب شده و قرار بوده و هست که حکومت جهانی صهیون به مرکزیت اورشلیم برپا شود. از همین روی برخی کارشناسان و نظریه پردازان تاریخ ، جنگ های صلیبی را نخستین میدان مشترک اندیشه های صهیونی و مسیحیت تحریف شده کلیسا علیه مسلمانان می دانند. مثلا جیمز اول از فرماندهان صلیبیونی بود که کشتارهای دهشتناکی در سرزمین های اسلامی به راه انداخت. او به عنوان یک شوالیه صلیبی و خادم کلیسای مسیحی به این اعمال دست زد اما مدارک و شواهد مستند امروزه نشانگر آن است که جیمز اول اساسا مورد حمایت شدید اسحاق کور و شاگردش موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس ( از بنیانگذاران فرقه صهیونیستی کابالا معروف به تصوف یهود) قرار داشته و با پول های کانون های صهیونی ، سپاه خود را تشکیل داد و به سوی سرزمین های اسلامی شتافت. لازم به یادآوری است که در همان قرون 13 و 14 میلادی بود که توسط همین فرقه کابالا ، جنبش مسیحاگرایی یا همان آخرالزمان گرایی(براساس آموزه های عبرانی و عهد عتیق) برای بازگشت حضرت مسیح و لشکرکشی به سراسر جهان برای تسخیر آن ، پدید آمد و به سرعت در میان گروهی از مسیحیان رواج یافت. همین آخرالزمان گرایی صهیونی بود که پس از رنسانس و اوج گیری پروتستانتیزم فرقه هایی مانند کالوینیسم و پیوریتنیسم و اخلاف امروزی شان یعنی اوانجلیست ها (که اینک بر ارکان مختلف نظام سلطه جهانی حاکم هستند) را با مختصات تهاجمی بوجود آورد. از همین روست که غرب ایدئولوژیک امروز را غرب صلیبی/صهیونی می نامند. بنا به آنچه در تاریخ آمده است ، پاپ اوربان دوم در سال 1095 میلادی( که امروزه کمتر مورخی در نزدیکی اش به کانون های پنهان اشراف و اشرار یهود شک و تردید دارد) در مجلس کلرمونت فرانسه، مسیحیان را برای به چنگ آوردن سرزمین های مقدس از دست مسلمانان به جنگ فراخواند و در پی آن لشکر بزرگی از صلیبیون با هزینه و سرمایه همان اشرار و اشراف تشکیل شد که سربازان نظامی و دهها هزار نفر از مردم عادی بدنه آن را تشکیل می دادند. بنا به گفته "دانالد کوئلر" از دانشگاه ایلینویز : "...شوالیه های فرانسوی به دنبال زمین های بیشتر بودند. تجار ایتالیایی امیدوار بودند تجارت خود را در بنادر خاورمیانه توسعه دهند و شمار وسیع مردم بینوا نیز تنها برای فرار از سختی زندگی روزمره خویش به هیئت اعزامی پیوستند..." این جمعیت حریص در راه خود به شرق ، بسیاری از مسلمانان را به امید یافتن طلا و جواهرات ، قتل عام کرد. در کتب تاریخی امده است ، صلیبیون حتی شکم قربانیان را برای یافتن طلا و سنگ های قیمتی که گمان می کردند آنها را قبل از مرگ بلعیده اند ، پاره می کردند. گروه مختلط و چند چهره صلیبیون پس از سفری طولانی و سخت و غارت و قتل عام وسیع مسلمانان در سال 1099 میلادی به اورشلیم رسیدند و پس ازفتح آن جنایاتی مرتکب شدندکه بسیاری از مورخین نوشته اند جهان به ندرت شاهد بی رحمی و وحشی گری مانند آنچه صلیبیون انجام دادند ، بوده است. آنها همه مسلمانان شهر را به دم شمشیر سپردند. در این باره "گست فرانکوروم" در کتاب "مهاجرین دیگر به سوی اورشلیم" نوشت : "...آنها (صلیبیون) همه اعراب و ترک هایی را که می یافتند ، چه مرد و چه زن ، می کشتند..." ارتش صلیبیون ، طی دو روز ، چهل هزار مسلمان را با وحشی ترین شیوه ممکن به قتل رساندند. یکی از صلیبیون به نام ریموند در کتاب "اولین جنگ صلیبی : اعتبار چشم ها " نوشته "آگوست سی کری" در توصیف آن فجایع می گوید : "مناظر شگفت آور بودند.بعضی از مردان ما سر دشمنان خود را قطع می کردند، برخی آنها را در حالی که روی برج بودند ، هدف تیر قرار می دادند تا سقوط کنند ، بعضی آنها را بیشتر شکنجه می کردند و در آتش می انداختند. در کوچه های شهر ، پشته های سر و دست و پا دیده می شد. برای حرکت باید با احتیاط از میان اجساد انسان ها و اسب ها عبور می کردیم. اما این ها در مقایسه با آنچه در معبد سلیمان صورت گرفت ، بی اهمیت است. در معبد و رواق سلیمان ، مردان ما در حالی که خون به زانوها و افسار اسب هایشان می رسید ، عبور می کردند..." در همین جنگ های صلیبی و همان معبد سلیمان است که گروهی از شوالیه های صلیبی به نام "شوالیه های معبد سلیمان" ، تحت آموزه های شرک آمیز جادوگران مصر باستان قرار گرفتند و از همین جا بود که فرقه های مخوف صهیونی همچون کابالا و فراماسونری بوجود آمدند و از همین جا بود که آرمان های به اصطلاح مسیحایی برای حکومت جهانی صهیونی ، تئوریزه شد. گروهی از مورخان و همچنین کتب معتبر تاریخی ( از جمله کریستوفر نایت و رابرت لوماس در کتاب "کلید حیرام")، فراماسونری را برآیند هم آرمان بودن و ارتباط اشرافیت یهود با بخشی از مسیحیت (موسوم به صلیبیون) دانسته که بیشتر روحیات و منش جنگ طلبی و کشورگشایی داشتند و پیدایش این سازمان مخوف و مرموز را به زمان جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد مرتبط می دانند. کانونی که نخستین بارقه های تفکر صهیونیستی را اگرچه در خفا و نهان ، در آغاز هزاره دوم میلادی پدیدار ساخت. در واقع می توان رخداد جنگ های صلیبی را نتیجه همراهی یهودیان صهیونیست با بخشی از مسیحیت دانست که 3-4 قرن بعد تحت عنوان پروتستانتیزم ، آیین حضرت عیسی مسیح (ع) را با اندیشه های صهیونی ، درآمیختند و فراهم آوردن زمینه های بازگشت حضرت مسیح (ع) را به شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت اسراییل ، از تکالیف واجب آن قرار دادند. از همین جاست که پدیده ای به نام صهیونیسم مسیحی قرن ها پیش از صهیونیسم یهودی رسمیت می یابد و برای دستیابی به آرمان های خویش ، برپایی کشور اسراییل در فلسطین ، بازگشت قوم یهود به این سرزمین مقدس و جنگ آخرالزمان تحت عنوان آرماگدون را تدارک می بیند. در تاریخ آمده است ، این گروه ( شوالیه های صلیبی) از همان زمان در صدد تشکیل امپراتوری بود که کانون های صلیبی اروپا از اوایل سده یازدهم میلادی به دنبالش بودند و از همین روی جنگهای صلیبی را به پا کردند. در آن زمان آرمان های مسیحاگرایی ، ایدئولوژی این سلطه طلبی جهانی را تشکیل می داد. کانون های اشراف و سرمایه سالاران اروپا در آن زمان مدعی بودند ، به دنبال استقرار حاکمیت مسیح بر جهان هستند که پایتخت آن باید بیت المقدس (اورشلیم) باشد. همین ایدئولوژی ، یک مکتب مفصل از مسیحاگرایی، بویژه از قرن هفدهم، ایجاد کرد که هسته اصلی این ایدئولوژی، صرفنظر از پوشش دینی آن، اندیشه استقرار امپراتوری جهانی غرب صهیونی بود . همان اندیشه و ایدئولوژی ، امروز توسط صلیبیون جدید مانند جرج بوش و آنگلا مرکل و تونی بلر و سارکوزی و ...بیش از 1500 کانال ماهواره ای رادیو و تلویزیونی که 24 ساعته بر طبل جنگ آخرالزمان می کوبند در همان مسیر صلیبیون قرون وسطی پیش می رود. چنانچه گاهی نیز همان تحرکات قرون وسطایی نمود پیدا می کند که نمونه اش را در همین ماه گذشته توسط یک جوان اوانجلیست نروژی شاهد بودیم که با همان تفکرات صلیبی و باور به شوالیه های معبد ، بیش از 100 نفر نوجوان و جوان را قتل عام کرد فقط به این گناه که پدرانشان برعلیه گسترش اسلام در اروپا موضع نگرفته و از طرف دیگر با تاکید برحق مسلم فلسطینیان ، تحرکات اسراییل را در سرزمین های اشغالی محکوم نموده اند! فقط تعجب اینجاست که چرا کارشناسان و ناظران سیاسی ما از اینکه ایدئولوژی و خاستگاه تفکرات اندریاس برویک ( همان جوان نروژی) را بازکرده و تحلیل کنند ، پرهیز داشته و وی را به سبک و سیاق رسانه های غربی یک مسیحی افراطی می نامند؟! چرا از اینکه حقیقت باورها وی را بگویند و هویت مسیحی /صهیونی او را روشن سازند ، ابا دارند؟!! چرا موضوعی را به مسیحیت نسبت می دهند که ( که اساسا با مسیحیت ناب ارتباطی ندارد) و در واقع قرن هاست به شاخه هایی از مسیحیت تحمیل شده و تحت عنوان پروتستانتیزم و پیوریتانیسم و اوانجلیسم امروز بخش وسیعی از قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جهان را در اختیار دارد؟ چرا بدینوسیله کانون های صهیونی و تفکر مسیحی / صهیونیستی ( که خطرناکترین و ضد بشری ترین اندیشه سیاسی/ایدئولوژیک امروز دنیاست) را از زیر ضربات افکار عمومی بیرون می برند؟!!!
منبع : سعید مستغاثی |
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا

با تهاجم جدید فرهنگ غرب در ایران، در آستانه انقلاب مشروطه، وضعیت زنان نیز همپای سایر اقشار اجتماعی تغییر کرد. ازاینرو، مشروطیت را باید نقطه عطفی در تاریخ فرهنگی ایران دانست؛ زیرا، آثار شگرفی در تغییر نگرشها در میان زنان بر جای گذاشت و جامعه ایرانی را نادانسته و ناخواسته بر مدار فرهنگ غرب کشاند.
چرا 21 دسامبر ، 2012، توسط بسیاری به عنوان روز فاجعه انتخاب شده؟ این موضوع به طور عمده ای ریشه در محاسبات تقویمهای قوم مایای باستان دارد.

در میان جریانهای فمینیستی معاصر، هفت گرایش عمده وجود دارد:1. فمینیسم لیبرالی؛ 2. فمینیسم مارکسیستی؛ 3. فمینیسم اگزیستانسیالیستی (اصالت وجود)؛ 4. فمینیسم روانکاوانه؛ 5. فمینیسم همجنسگرایانه؛ 6 . فمینیسم زیست شناختانه؛ 7. فمینیسم فرامدرن.
[در روابط جنسی] مردان به مردان اکتفا میکنند و زنان به زنان قناعت میورزند. فحشا بسیار گردد به طوری که کار و شغل قرار گیرد و زنا علنی گردد و فساد در همه جا آشکار است و کسی از آن جلوگیری نمیکند و مرتکبان آن هم خود را معذور میدانند. لهو و لعب آشکار میگردد و کسی که از کنار آن میگذرد، جلوگیری نمیکند یا کسی قادر به جلوگیری از آن نیست. (تباهی اخلاقی و بیتعادلی در روابط جنسی)

جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند.

در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد.


یکی دیگر از مبانی اعتقادی کلیسای انجیلی اعتقاد به حضرت مسیح به عنوان تنها منجی است. این در حالی است که پیروان دیگر فرقه های لیبرال تر پروتستانیسم؛ مانند «پرسبیتریین ها» و «متودیست ها» حضرت مسیح را یکی از راههای نجات می دانند. این امر به ویژه یکی از مبانی اعتقادی مهمی است که باعث گرایش شدید انجیلی ها به دعوت پیروان دیگر ادیان بلکه پیروان دیگر فرقه های مسیحی به کلیسای انجیلی شده است.
راسین تأکید میکند که:"...امروزه هالیوود بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمیکند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدفگرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قویترین، جذابترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..."


مسلمانان، چه شيعه چه اهل سنّت، همگي بر خروج «دابّـة الأرض» در آخرالزّمان اتّفاق نظر دارند، امّا آنها در مورد مشخّص كردن مصداق؛ يعني ماهيّت آن دابّـة ، اختلاف نظر دارند. اهل سنّت قائل به اين است كه دابّـة الأرض، جنبندهاي از جنبندگان زمين است، امّا شيعيان بر اين باورند كه دابّـة الأرض، يك مرد معيّن است و ما در بخشهاي بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت.
مورّخان و مفسران گفتهاند، منظور از آن تنگه، تنگهای است که در کوههای قفقاز وجود داشت، همانجایی که رشته کوههایی میان دریای خزر و دریای سیاه مانند یک دیوار طبیعی کشیده شده و جنوب و شمال را قطع میکند و فقط یک تنگه در میان آن وجود دارد که امروز به تنگه داریال (داریال محرف داریول است که به زبان ترکی به معنای تنگه است، و این سد را به لغت محلی دمیرقاپو که به معنای در آهنین است مینامند.) معروف است و
اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد:


اخيراً فرقه کابالاي درهاليوود نفوذ جدي کرده است و نسل جديد جهاني را با سحر و سکس و خشونت و ترس در دامن توهمات و خلسه هنر صهيونيستي،انداخته است و با پيوستن بسياري از چهرههاي بنام عالم فحشا و فوتبال و فريب به اين فرقه، بعد تبليغاتي خاصي بدان بخشيده است. البته برخي کاباليستهاي قديمي و علماي يهودي ضدصهيون ...
نشانههاي بسياري نسبت به وقوع يك بحران جدّي در زنجيره توليد و عرضه مواد غذايي هشدار ميدهند. نشانههايي همچون از بين رفتن خاك مرغوب كشاورزي و ذخاير آب زيرزميني در بسياري از مناطق خشك جهان، افزايش شديد بهاي مواد غذايي در طول يك سال گذشته و مهمتر از همه، افزايش فزاينده قيمت نفت كه شايد بحرانهاي اخير در برخي مناطق نفتخيز شمال افريقا و خاورميانه به آن دامن خواهد زد چشمانداز تيرهاي را به ويژه فراروي كشورهاي فقيرتر جهان و كشورهايي همچون امريكا قرار خواهد داد.
پیش گویی های پایان جهانی، اینک در ماشین افسانه ساز هالیوود خانه کرده اند و در گوشه و کنار فیلم های گوناگون هالیوودی آشکار می شوند تا نشان دهند که همه چیز رو به پایان است.
اما شاید ارائه چنین ایده و تفکر ایدئولوژیک از فیلمساز جوانی مانند "سنگمو لی"( کارگردان فیلم "راه جنگجو") بعید باشد، چراکه چنین فیلمی اولین تجربه بلند سینمایی اوست. اما وقتی دریابیم تهیه کننده فیلم ، "بری ام آزبرن" است که فیلم های آخرالزمانی مانند سه گانه "ارباب حلقه ها" و فیلمی همچون "ماتریکس" را تهیه کرده بوده و مشاور او در تهیه سه گانه "ارباب حلقه ها" یعنی اسکات رینولدز نیز فیلمنامه اصلی فیلم را نوشته ، بنابراین ساخت چنین اثری را در ادامه فیلم های قبلی منطقی ارزیابی خواهیم نمود.

3. سومين ادعا به استناد گزارش تهيه شده از سوي اداره امنيت ارتش روسيه ارائه شده است كه معقولانه و قابل اعتمادتر است. بنا بر اين ادعا، در روزهاي اخير، يك كارشناس سلاحهاي بيولوژيكي و شيميايي در امريكا به قتل رسيد. البته علت اين جنايت، تصادف رانندگي اعلام شد. گويا مقتول، ارتش امريكا را تهديد كرده بود كه عامل حادثه فلاكتبار زيستمحيطي شده و گازهاي زهرآلود عامل فلاكت زيستمحيطي مرگ جمعي ماهيها در آركانزانس بوده است.


در گروهی از این فیلم ها هم شیطان یا ابلیس ، شخصیت اصلی بود و سعی داشت تا با به خدمت گرفتن برخی آدم ها، حاکمیت خود را بر کره زمین اثبات نماید. در این نوع فیلم ها که بعضا به آثار آخرالزمانی نیز راه بردند(مانند "پایان روزها" پیتر هایمز یا "دروازه نهم" رومن پولانسکی و یا "طالع نحس") ، شیطان تقریبا قدرتی همپای خداوند داشت و به صورت یک رقیب ( و نه براساس دیدگاه توحیدی به عنوان بنده خدا) سعی می کرد در مقابل قدرت الهی بایستد


آنقدر در آخرالزمان این مسائل رونق میگیرد که وقتی صیحۀ آسمانی به نفع امام زمان(ع) بلند میشود، نعرهای هم از جانب شیطان شنیده میشود که بعضیها حق و باطل را اشتباه میکنند. (کمالالدین شیخ صدوق/2/650)
ناظر و مشاور فنی پنتاگون در هالیوود ضمن اذعان به اینکه تیغ سانسور پنتاگون فیلم ها را به تبلیغات ارتش تبدیل می کند، در گزارش خود می نویسد: زمانی که فیلمسازان بفهمند تا زمانی که پنتاگون از فیلمنامه رضایت پیدا نکند٬ موافقت به آنها داده نمی شود٬ سرانجام تغییرات در فیلمنامه ایجاد می شود.


اكنون گروهي از دانشمندان نامدار و نگران از آينده پيشبيني ميكنند كه پيشرفت تكنولوژيكي دارد جهان را به سمت يك «نقطة منحصر به فرد»پيش ميبرد، نقطهاي كه در آن تكنولوژي و طبيعت يكي خواهند شد. در اين تقاطع، دنيايي كه ما شناختهايم، منقرض و تعاريف جديدي از «زندگي»، «طبيعت» و «بشر» ارايه خواهد شد.
فرمانده ای که قرار بود آمریکایی باشد، اما با مخالفت پنتاگون ملیت آن به فرانسوی تغییر کرد، با مخالفت فرانسوی ها نیز سرانجام ملیت آن به کانادایی تبدیل شد، و در خود فیلم نیز اگر به دقت نگاه کنید، می توانید برگ درخت افرای کانادایی (نمادی که بر روی پرچم کانادا قرار دارد) را بر روی کارت شناسایی این فرمانده ببینید. این اقدام هم برای نیروی دریایی آمریکا خوب بود و هم برای فرانسه و هم برای تولیدکنندگان فیلم نیز عالی بود چون آنها در این فیلم هیچ نیازی به نیروی دریایی کانادا نداشتند.



جاناتان ترولی استاد دانشگاه جرج واشنگتن، در پیش گفتار کتاب "عملیات هالیوود" از هالیوود به عنوان پیچیده ترین و موفق ترین سیستم پروپاگاندای جهان یاد می کند و از سانسور نوین توسط ارتش برای تغییر حقایق و شکل دادن به افکار عمومی پرده بر می دارد.
متحده آمریکا و هالیوود و همزیستی آنها



«در آخرالزّمان از جانب حاكمان، بلاي شديدي بر امّت من نازل ميشود كه شديدتر از آن شنيده نشده است، تا اينكه سرزمين پهناور بر آنها تنگ ميشود و زمين پر از ظلم و جور ميشود. مؤمنان هيچ پناهگاهي از اين ظلم نمييابند تا بدان پناه برند، پس خداوند مردي از خاندان مرا برميانگيزد تا زمين را از قسط و عدل پر كند، همانگونه كه از ظلم و جور پر شده بود..
در همین جنگ های صلیبی و همان معبد سلیمان است که گروهی از شوالیه های صلیبی به نام "شوالیه های معبد سلیمان" ، تحت آموزه های شرک آمیز جادوگران مصر باستان قرار گرفتند و از همین جا بود که فرقه های مخوف صهیونی همچون کابالا و فراماسونری بوجود آمدند و از همین جا بود که آرمان های به اصطلاح مسیحایی برای حکومت جهانی صهیونی ، تئوریزه شد.