مقالات ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پایانی- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هشتم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هفتم- مقاله ی ویژه + اصلاحات و اضافات
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش ششم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پنجم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش چهارم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش سوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش دوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...)بخش اول - مقاله ی ویژه
- قرآن معجزه ی جاوید: سوره های « بقره » و «لقمان » و اعجاز « شیر مادر » (مقاله ویژه)
برچسب:بیلدربرگ
|
يكشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
علت انتخاب نام «Bilderberg» برای این تشکیلات، برگزاری اولین گردهمایی و نشست در 20 و 30 ماه می در سال 1954 در هتلی به این نام در کشور هلند بود.
علت انتخاب نام «Bilderberg » برای این گروه: علت انتخاب نام «Bilderberg » برای این تشکیلات، برگزاری اولین گردهمایی و نشست در 20 و 30 ماه می در سال 1954 در هتلی به این نام در کشور هلند بود. هتل بیلدربرگ «Bilderberg » در کشور هلند، استان «Gelderland »، در حاشیهی منطقهی «Oosterbeek » و در روستایی به نام «Zuid - Veluwe » که آن را زیباترین روستای اروپا میخوانند واقع شده است. ویژگی طبیعی این حومه، به غیر از سرسبزی و زیبایی طبیعت، پوشیده شدن از درختان تنومند بلوط میباشد. زیبایی طبیعت محیط و امکانات این هتل به حدی است که به آن «سوئیس کوچک» نیز گفته میشود.
نزدیکترین ایستگاه قطار به این روستا در «Oosterbeek » واقع در 4 کیلومتری هتل قرار دارد و نزدیکترین شهر به آن «Arnhem » نام دارد که فقط ده کیلومتر با این هتل فاصله دارد. به غیر از امکانات داخل هتل، شرایط و امکانات محیطی این هتل برای جذب گردشگران نیز بسیار متنوع و زیباست. به عنوان مثال: برگزاری جشن به مناسب روز ملی « Hoge Veluwe » در «Oosterbeek » یکی از مراسمی است که گردشگران زیادی از داخل و خارج را به خود جذب مینماید و هم چنین چشمانداز جنگلی «verstile » و یا موزه هنرهای معاصر (مدرن) به نام «Kröller Müller Museum »، باغ وحش در فضای باز «Openlucht » و نیز استادیومی به نام «Gelredome » که برای برگزاری مسابقات فوتبال و نیز اجرای کنسرتهای بزرگ موسیقی مورد استفاده قرار میگیرد.
اگر چه این هتل در سال تأسیس «1944» و حتی سال برگزاری اولین همایش «1954» هتل بزرگی نبود، اما همان موقع نیز هتلی زیبا، کامل و در محیطی لذت بخش بود. اما امروزه این هتل از ساختمان و امکانات بسیار بزرگتر و کاملتر و نیز «لوکس»تری برخوردار گردیده است و دارای تراس بزرگ برای برنزه کردن، زمینهای ورزشی تنیس، استخرها و سوناهای متفاوت، سالنهای کنفرانس بزرگ و کوچک و در نهایت با ظرفیت 300 نفر و ... میباشد و زنجیرهی آن در سایر کشورهای اروپایی نیز دایر میباشد.
اولین کنفرانس «Bilderberg »، اهداف و هیئت مؤسس: اولین کنفرانس بیلدربرگ از تاریخ 29تا31 ماه می سال 1954 برگزار گردید. علت اصلی و اولیه این کنفرانس، نگرانی از رشد گرایشات ضد آمریکایی در اروپا بود و بالتبع «هدف» آن نیز دستیابی به استراژی کلان و راهکارهای اجرایی به منظور گسترش منافع آمریکا در اروپا و سپس کل جهان بود و هست. پیشنهاد برپایی این کنفرانس بین المللی توسط «Jozef Retinger » - (جوزف رتینگر - 17 آپریل 1888 – 12 ژوئن 1960) ارائه شد. او لهستانی (کراکوف) و یک مشاور سیاسی قدرتمندی برای اروپا بود. معروفیت اصلی وی به خاطر بنیانگذاری جنبشی در اروپاست که به تشکل اروپای متحد «اتحادیه اروپا» منجر گردید. وی هدف اصلی از برپایی این کنفرانس را «جهت ارتقای سطح تفاهم بین فرهنگ آمریکا و اروپای غربی» بیان داشت. او اولین ارتباط خود در راستای تحقق این کنفرانس را با شاهزادهی هلندی به نام برنهارد لیپ بیشترفلد «Lippe-Biesterfeld Prince Bernhard of » (29 ژوئن 1911 – 1 دسامبر 2004)، که بسیار موافق نظریهی او در حفظ و گسترش منافع و قلمروی آمریکا بود برقرار کرد. (شاهزاده برنهارد، همسر شاهزاده جولیانا ملکهی هلند و پدر شش فرزند و از جمله پادشاه فعلی هلند «ملکه بئاتریکس» بود. «Jozef Retinger » همزمان ارتباط تنگاتنگی با وکیل، سیاستمدار و اقتصاددان کاتولیک بلژیکی به نام پائول فان زیلند «Paul Guillaume van Zeeland » (11 نوامبر 1893 – 22 سپتامبر 1973) برقرار مینماید. کسی که پس از استادی حقوق، رئیس پارلمان حقوق دانشگاه «Leuven » در بلژیک و سپس معاون بانک ملی بلژیک گردید. وی نه تنها شخصیتی بسیار بارز و مشهور، بلکه از تأثیرگذاران اصلی استراتژیهای سیاسی و به ویژه اقتصادی در کل اروپا و به ویژه بلژیک بود. پس از پائول زیلند، ارتباط بعدی با «Paul Rijkens » هلندی (14 سپتامبر 1888 در رتردام – 15 آپریل 1965 در آمستردام) که در آن زمان به ریاست «Unilever » نیز رسیده بود برقرار گردید. وی نیز یکی از سرمایهداران کلان بود که به ویژه پس از جنگ جهانی نقش به سزایی در کارخانجات تولیدی پدر و سپس ادغام چند شرکت بزرگ و تشکیل یک کارتل قدرتمند داشت. نام او در فهرست مؤسسین «Bilderberg » از مشهورترینها میباشد. تا اینجا سرشاخههای اصلی در سه محور «سیاسی، اقتصادی و تجاری» معین شده بودند، اما در ایجاد یک جریان کلان در سطح آمریکا و اروپا و بالتبع همه جهان، نباید محور اساسی و تعیین کننده «نظامی» را از نظر دور داشت و در این زمینه غفلت کرد. چرا که اگر ارتشها سازماندهی نشده و یک جریان جداگانهای باشند، با توجه به تشکیلاتی بودن از یک سو و در دست داشتن ابزار قدرت از سوی دیگر، میتوانند مشکلات بسیار اساسی و حتی تعیین کنندهای را ایجاد کنند، چرا که «ارتش»ها همیشه در خدمت نظامات سیاسی و دولتها نیستند و ممکن است به محض احساس جدایی، با یک کودتا، به عرصهی سیاست نیز وارد شده و حتی معادلات اقتصادی را نیز متغیر نمایند. لذا «Jozef Retinger » طراح اصلی و بنیانگذار سازمان مخوف «Bilderberg »، این ضلع بسیار حساس و مهم را با انتخاب ژنرال والتر بدل اسمیت «Walter Bedell Smith» (5 اکتبر 1895 – 9 آگوست 1961) تکمیل نمود.
اگر چه هدف اصلی و موضوع کنفرانس بیلدربرگ، ارتقاء سطح تفاهمهای فرهنگی اروپاییها با آمریکاییها
ژنرال «Walter Bedell Smith» در طول جنگهای تونس و نیز اشغال ایتالیا توسط نیروهای متفقین که به فرماندهی ژنرال آیزنهاور «General Dwight D. Eisenhower» انجام شده بود، یک ژنرال بسیار برجسته بود و پس از بازگشت و در بین سالهای 45- 1044 نیز از سوی آیزنهاور به ریاست ستاد ارتش آمریکا منصوب ش د.
اینک اضلاع لازم کامل شده بود و حرکت باید آغاز میشد. بدیهی است که انتخاب این اشخاص کار Charles Douglas Jackson» (16 مارس 1902 – 18 سپتامبر 1964) رجوع کرد.
قابل توجه است که «Charles Douglas Jackson» به خاطر تخصص در «تبیین استراتژیهای جنگ روانی» در فعالیتهای رسانهای نیز قدرتمند بود و حتی پس از فعالیت و همکاری با چند نشریه، خود اقدام به تأسیس نشریهای به نام «Fortune Magazine» نمود [این نشریه هنوز از مجلات معروف آمریکاست].
او بین سالهای 3 - 1952 نیز به ریاست کمیتهی «اروپای آزاد» انتخاب شد. و در همان سال 1953 نیز به عنوان رابط آیزنهاور با سازمانهای پنتاگون «Pentagon» و سیا «CIA» فعالیت خود را آغاز نمود. بزرگترین و با اهمیتترین مسئولیت وی در آن زمان، همان تبیین استراتژی جنگ روانی در جهت منافع جهانی آمریکا و رصد حوادث منفی در اتحادیهی جماهیر شوروی و چین کمونیست و سایر کشورهای مخالف یا دشمن با آمریکا بود. و بدین ترتیب چارلز جکسون به عنوان یکی از مشهورتری استراتژیستهای جنگ روانی و بنیانگذاران «جنگ سرد» نوین برای آمریکا شناخته میشد. و بر اساس اسنادی که بیوه جکسون در تاریخ 15 دسامبر 1971 در اختیار کتابخانهی ریاست جمهوری آیزنهاور قرار داد، معلوم شد که او پس از سال 1948 نیز به عنوان یک مذمور زبده در سازمان «CIA» فعالیت داشته است.
در هر حال آیزنهاور مسئولیت رسیدگی به پیشنهاد برپایی اولین کنفرانس «Bilderberg» را به او سپرده بود و بدین ترتیب مسئولیت کلیهی امور اطلاعاتی، امنیتی و حفاظتی این کنفرانس و اعضای آن به چارلز داگلاس جکسون «Charles Douglas Jackson» سپرده شد.
برگزاری اولین کنفرانس در هتل بیلدربرگ «Bilderberg» و ترکیب آن: با پایان یافتن تشکل هستهی مرکزی، اولین کنفرانس با اهداف مورد نظر، که مهمترین آن ممانعت از رشد با توجه به تقسیم قدرت آمریکا و نیز کشورهای آمریکایی به دو حزب «دمکرات و جمهوریخواه»، در فهرست مهمانها (مدعوین) از هر ملیت دو نفر دعوت شده بودند که یکی از آنها نماینده حزب دمکرات و دیگری نمایندهی حزب جمهوریخواه بود. بدین ترتیب این کنفرانس با 50 نماینده از کشورهای اروپایی و 11 نماینده از آمریکا، کار خود را آغاز نمود. موفقیت این کنفرانس قبل از تشکیل نیز پیشبینی میشد، اما استقبال نمایندگان و حضور قدرتمندان آمریکایی و اروپایی در یک نشست برای تبیین سیاستهای بینالمللی سبب گردید که تا هیئت مؤسس مصمم شود این کنفرانس سالانه یک بار تکرار گردد. لذا در همان ساعات اولیه، بینایگذار این کنفرانس، یعنی رتینگر «Jozef Retinger» به عنوان منشی دائمی منصوب گردید و هم چنین یک کمیتهی رهبری دائمی (هیئت مدیره) نیز تشکیل گردید. جالب آن که در همین نشست، «تشکیل شبکهای غیر رسمی» جهت تبیین استراتژیهای کلان و اداره امور جهان در جهت تحقق سیاستهای آمریکا از افرادی که در مواقع لزوم بتوان با آنها ارتباط گرفته شود و دستورالعملهای لازم منتقل و به اجرا درآید مصوب شد و شناسایی و ثبت نام این افراد در دستور کار جلسه قرار گرفت. کنفرانسهای بعدی «Bilderberg» در سه سال بعدی در کشورهای فرانسه، آلمان و دانمارک برگزار شد و این کنفرانس برای اولین بار در سال 1957در آمریکا «St. Simons, Georgia» برگزار گردید. هزینه برگزاری این کنفرانس در آمریکا در آن زمان 30.000 دلار برآورد گردید که همهی آن را مؤسسه خیریه «فورد» تقبل نمود. [قیمت پیشفروش یک خودروی فورد بر اساس ثبت نام در آن زمان 250 دلار تعیین شده بود].
هنری فورد «Henry Ford» مؤسس و مالک شرکت خودروسازی فورد بود که در آن زمان با مدیریت هزینه توانسته بود تکنولوژی و نوآوری در مدلها را ارتقا بخشیده و به یکی از معروفترین و لوکسترین خودروهای شخصی مبدل گردد.
دقت در آرم مؤسس خیریه که تمامی نمادهای فراماسون در آن به کار رفته است، خود گویای جایگاه و وابستگی شدید این شرکت به تشکیلات مخوف فراماسون میباشد.
البته لازم به ذکر است که مؤسسه خیریه فورد، برای کنفرانسهای سال های 1959 و نیز 1963 مبالغ بسیار هنگفتتری را به برگزاری این کنفرانس اختصاص داد.
ساختار سازمانی «Bilderberg»: اجلاسهای «Bilderberg» توسط کمیتهی رهبری برگزار میگردد. در ساختمان سازمانی این تشکیلات، رده یا مقامی به عنوان «رئیس» وجود ندارد. بلکه فقط همان «کمیتهی رهبری» است که متشکل از دو پس از مرگ «Jozef Retinger» در ژوئن 1960، اقتصاددان، دیپلمات و سیاستمدار معروف هلندی به نام ارنست فان در بویگل «Ernst van der Beugel» (2 فوریه 1918 – 29 سپتامبر 2004) به عنوان منشی دائمی، جایگزین وی گردید.
او در سال 1941،دکترای اقتصاد خود را از دانشگاه «Leiden» اخذ کرد و در سال 1965 رسالهی معروف خود به نام «مارشال» را که در خصوص همکاری در اقیانوس اطلس بود، با مقدمه نویسی هنری کیسینجر منتشر کرد.
وی در سال 1945 به استخدام وزارت حمل و نقل هلند درآمد و یک سال بعد به وزارت امور اقتصاد منتقل شد و در سال 1947 نیز به عنوان رئیس هیئت هلندی، برای شرکت در کنفرانس طرح «مارشال» عازم پاریس گردید. وی در بین سالهای 58- 1957 به عنوان دبیر امور بینالملل حزب کارگر که برای چهارمین بار کابینهاش را تشکیل میداد انتخاب شد و سمت بعدی او جانشینی رتینگر در کنفرانس بیلدربرگ بود. هنوز یک سال از این سمت نگذشته بود که به عنوان رئیس شرکت هواپیمایی ملی هلند «KLM» انتخاب شد و تا 1963 در این سمت باقی بود. و از سال 1966 تا 1984 نیز عضو هیئت علمی و استاد روابط بینالملل در دانشگاه لیدن «Leiden» هلند بود. شاهزاده برن هارد «Bernhard of Lippe-Biesterfeld» نیز که همسر دوم ملکه هلند «Queen Juliana» و مادر ملکهی فعلی هلند است، تا سال 1976در ریاست مجمع باقی ماند. معروفیت ملکه «Queen Juliana» فقط به خاطر جانشینی پادشاه و سلطنت بر کشور هلند نبود، بلکه او فردی بسیار ثروتمند و با نفوذ – به ویژه در لژ سلطنتی – بود، لذا پادشاهان وابسته به فراماسون، ارادت خاصی به بزرگ خود داشتند و قطعاً بدون حمایت او نمیتوانستند لژ و سلطنت خود را حفظ کنند.
آخرین پادشاه ایران، محمدرضا پهلوی نیز از این سلسله و قاعده مستثنی نبود. لذا در هر سفری که به هلند داشت، ارادت تشکیلاتی خود را از صمیم دل و در اوج احترام تقدیم مینمود. شاهزاده برنهارد، پس از گذراندن یک دورهی آموزشی در شیمی، در چهارمین شرکت بزرگ جهان که متشکل از شرکتهای «AGFA» و «BAYER» و امروزه به نام «BASF» در جهان فعالیت دارد، فعالیت کاری خود را آغاز کرد و در سال 1935به عنوان رئیس هیئت مدیرهی شعبه پاریس منصوب شد. سال 1976 برای این شاهزاده سال بسیار پر دردسری بود، چرا که در این سال عضویت هیئت مدیره وی از نظر اخلاقی نیز معروف به برقراری روابط نامشروع با زنان بود و از همین ارتباطات نیز دو دختر برای وی باقی مانده است.
دبیر کلهای افتخاری: در این دوران، افراد ذیل به ترتیب به عنوان دبیر کل افتخاری کنفرانس بیلدربرگ انتخاب شدند:
الف – جوزف ای. جانسون «Joseph E. Johnson» از مؤسسه خیریه کارنگی «Carnegie»:
اما او از سال 1950 تا 1971، رئیس بنیاد خیریه (موقوفههای) کارنگی «Carnegie» بود و در همین سمت به عنوان مدیر کل افتخاری کنفرانس بیلدربرگ انتخاب شد. کارنگی «Carnegie» یک صنعتگر اسکاتلندی با سرمایههای بسیار کلان بود که امروزه موقوفههای وی، از جمله «موزهی طبیعت و جانوران»، «دبیرستان کارنگی»، «دانشگاه کارنگی» و «سالن تأتر و کنسرت» و ...، از گرانترین و زیباترین جاذبههای گردشگری میباشد.
ب – ویلیام باندی «William Bundy» از گروه پرینستون «Princeton»:
عضو سازمان سیا و مشاور امور خارجی به ریاست جمهوری جان اف کندی و جانسون بود. او نقش کلیدی در برنامه ریزی جنگ ویتنام بود. پس از ترک خدمت دولت او مورخ بود. «Princeton» مجموعهای از مدارس، دانشگاه ورزشی، مدرسه و باشگاه فوتبال، کلوپ، تکنولوژی، خبرگزاری ورزشی و ... را در زیر مجموعهی خود اداره میکند.
ج – تئودورال ل. الیوت «Theodore L. Eliot» سفیر سابق آمریکا در افغانستان:
پنجشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
منبع: فارس پنجشنبه, ۰۹ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
"اندرو مارشال "، پژوهشگر موسسه پژوهشي در رابطه با جهانيسازي در مقالهاي به بررسي گروه "بيلدربرگ " ميپردازد، وي در اين مقاله به مباحثي از جمله تاسيس اين گروه گرفته تا اعضا و فعاليتهاي آنها و نشستهاي سري و شركتكنندگان در اين جلسات سخن ميگويد.
ادامه دارد... منبع:فارس چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
منبع: کیهان
1- The Central America Free Trade Agreement CAFTA 2- Danny Estulin 3- Royce Lamberth 4- Robert Harvey 5- The Armyصs Criminal Investigation Command 6- Ft Belvoir 7- The US Secret Service 8-Willis A Carto 9-Revisionist 10-Harry Elmer Barnes 11-Professor Sideney BFay 12-Henry Wickham Steed 13-Edwin BSchoonmaker 14- William Seaver Woods 15-Charles ABeard 16-CHartley Grattan 17-Sisley Huddleston 18-HCPeterson 19-Francis Nielson 20- James J Martin 21- Benjamim Colby 22-David Hoggan 23- George N Grocker 24- Gen Albert C Wedemeyer 25- Ralph Franklin Keeling 26- John Sack 27- Carlos Porter 28- John T Flynn 29- Lawrence R Brown 30- Francis P Yockey 31- William Henry Chamberlain 32- David Irving 33- Michel Sturdza 34- William Langer 35- Charles A Lindbergh 36- Wayne S Cole 37- Justus Doenecke 38- John Toland 39- Charles Callan Tansill 40- Arthur Butz 41- Russell Grenfell 42- Austin J App 43- Wilhelm Staeglich 44- Alfred M deZayas 45- Louis Fitz Gibbon 46- Lawrence Dennis 47- William Gayley Simpson 48-Edward Delaney 49-Arthur Ponsonby 50-AJP Taylor 51-Conrad K Grieb 52-Burton K Wheeler 53-FJPVeale 54-Chesley Manly 55-Boake Carter چهارشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
سخنراني آيتالله "محمد تقي مصباح يزدي "را پيرامون بازتوليد تشكيلات فراماسونري در ايران كه روز 24 فروردين 1390 در جمع مسئولان "شوراي عالي زنان " ايراد شد، بايد يكي از مهمترين سخنرانيهاي تاريخ سياسي معاصر دانست؛ چه اينكه نمادها و نشانههاي معرفتي- سياسي دو دهه گذشته حكايت از ظهور پديدهاي به نام "كودتاي ايدئولوژيك ماسونها " در ايران دارد كه در تحليلهاي امنيتي، موفقيت چنين كودتايي را "شرط لازم " براي "سقوط فيزيكال " يك نظام سياسي ميدانند. هر چند دو ماه پيش نيز يكي از نزديكان آيتالله مصباح يزدي در گفتگويي خبر از نقطه نظرات ايشان پيرامون "افزايش نفوذ جريان فرهنگي فراماسونري در بدنه دولت " داده بود، اما اينبار اشارات صريح رييس "موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) " به شاخصهاي اين فرقه نفوذي و مقايسه تطبيقي آن با رويكردهاي شبهمعرفتي مانند "مكتب ايراني " و "مليگرايي " سبب شد تا دوباره حساسيت پيرامون كاركرد فراماسونري در ايران از حاشيه بحثهاي تئوريك به متن مسائل سياسي كشور بيايد. جمعه, ۰۸ بهمن ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
منبع: کیهان 1- Antonio Bacinelli
2-Maja Banck-Polderman 3-Leiden 4-Chatham House 5- John Edwards 6-Michael Getler 7-Rottach-Egern 8-Dorint-Sofitel 9-Richard Holbrooke 10-Dorint Sofitel Seehotel Uberfahrt 11-Perseus LLC 12-James Baker 13-The Carlyle Group 14-Mark Warner 15-John Kerry 16-Americaصs Vietnamصs Syndrome 17- Eival Gilady 18- Natan Sharansky 19- The Palestinian Legislative council 20- The Palestinian Council on Foreign Relation 21-Birzeit University
شنبه, ۰۲ بهمن ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
منبع: کیهان
1-Gunnar Blondal 2-Ali Babacan 3-Etienne Dصavignon 4-Societe General 5-Jean Louis Debre 6-Kemal Dervis 7- Sevein Gjerem 8-Pascal Lamy 9-Egil Myklebust 10-Norsk Hydro SAS 11-Anders Fogh-Rasmussen 12-Dominique de Villepin 13-Otto Schilly 14-Wolfgang Schaulde 15-Paavo Lipponen 16-Jarmd Ollila 17-Nobid 18-BP Amoco 19-Marty Taylor 20-Efraim Inbar 21-The Begin-Sadat Center for Strategic Studies 22-Bar Ilan 23- Yossi Sarid 24- Knesset 25- The Yediot Ahronot 26- Stresa 27- The Grand Hotel des Iles Borromees 28- Maggiore 29- Douglas Feith 30- William Luti 31- Paul Wolfowitz 32- John Elkman چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
اسناد بيلدربرگ گزارش هاي آمريكن فري پرس را تأييد مي كند منبع: کیهان
11 New Hampshire
12 Kay Bailey Hutchison 13 John LaFalce 14 Terry McAuliffe 15 Mark Racicot 16 The Trianon Palace Hotel 17- George Robertson 18- Orly Feild1-Andrew Parisiliti 2-Charles Krauthammer 3-Jean de Belot 4-Le Figaro 5-John Bernder 6-Paul Gigot 7Charlie Rose 8 Kenneth Whyte 9 The National Post 10 Douglas Wilder
جمعه, ۲۴ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
بسياري از شركت كنندگان در مورد خيزش ملي گرايي در اروپا، كه موفقيت هاي انتخاباتي ژان ماري لوپن در فرانسه و تجديد حيات توده گرايي در هلند و دانمارك نشان دهنده آن بود، اتفاق نظر داشتند. آمريكايي ها موافقت كردند ايجاد جهان بدون مرز را پيگيري كنند. منبع:کیهان
1-Alan Keves جمعه, ۱۷ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
سوسامرز1، گزارشگر نشريه دي مورگن، درباره قرق هتل پنج ستاره شاتودولك شنيده و آمده بود، زيرا فكر مي كرد موضوع به رقابت هاي جهاني فوتبال مربوط مي شود كه اروپا و انگليس را دستخوش هيجان زيادي كرده بود. منبع:کیهان
9Alain Vanbinst دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
با كار گروهي نفوذ به بيلدربرگ ميسر مي شود منبع: کیهان 1 Paul Luckman سه شنبه, ۰۷ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
برخلاف سال هاي گذشته، درسال 8991 من نتوانستم به اين نشست رخنه كنم، اما نه به اين دليل كه تلاش نكردم. داوطلبي كه به دليل امنيت جاني واقتصادي بيش از اين نمي توانم وي را معرفي كنم، مرا ساعت 2 صبح روز15مه با ماشين به پشت اين اقامتگاه قصرمانند برد. روز قبل پشت ترن بري را گشته بودم. منبع: کیهان
1- The Glendrishag 2-Girvan 3-Wake Up 4 Kate and Findlay 5 Richard Greave 6 Campbell Thomas 7 Daily Mail 8 Sintra 9 The Caesar Park Penha Longa 10 Slobodan Milosevic 11 Tanjug 12 Vojska .13kenneth clarke 14 Dollarization 15 Amerijo 16-Lila Sheviso 17- Dmitri Trenin 18- jessica Mathews 19- Sergei Stepashin شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی meshkini
در این طبقه ۳۰۰ خاندان ثروتمند یهودی معرفی می شوند که زیر نظر ۱۳ خاندان تاجدار دنیا را اداره می کنند.این ۳۰۰ خاندان به قدری ثروتمنداند که ثروتشان در مخیله من و شما نمی گنجد. طبیعتا منظور از خاندان ثروتمند خاندانی چون Bill Gates نیست. این ۳۰۰ خاندان یهودیان هستند که نامشان کمتر به گوشمان خورده یا اصلا به گوشمان نخورده است.
، خداوند در سوره توبه می فرماید :
"يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ" ![]() اما تفسیر پله به پله هرم
راس هرم در کمال بی شرمی چشم شیطان را در راس این هرم قرار داده اند و همان گونه که می دانید (با این که ما توقیت نمی کنیم) این چشم به شدت به چشم دجال آخرالزمان شباهت دارد . شاه جهان تصویر یک شاه در بالای هرم قرار دارد. یعنی یک نفر پادشاه کل جهان است بی آنکه شما بدانید. البته پژوهش گران غربی بیان کرده اند که احتمالا این شاه جهان همان ملکه انگلیس (ملکه الیزابت) است.شاید به همین دلیل کشور انگلیس سلطنتی نگه داشته شده است.برای اطلاع شما مسئولان شبکه های BBC را ملکه الیزابت به شخصه تعیین می کند. در فیلم ۲۰۱۲ که پایان دنیا را به تصویر کشیده است اولین کسی که وارد کشتی نجات بخش می شود ملکه انگلیس همراه ۲ سگ خود است. (در فیلم ۲۰۱۲ کشتی نجات بخش با کشتی نجات بخش حضرت نوح (ع) مقایسه می شود. کشتی نوح دینداران را نجات داد ولی کشتی آمریکایی ها ثروتمندان را نجات می دهد.) شورای ۱۳ تاج دار در این طبقه ۱۳ خانواده سلطنتی کل دنیا را اداره می کنند. از جمله این خاندان ، خاندان سلطنتی بریتانیا ، خاندان سلطنتی اسپانیا ، خاندان سلطنتی مالت (که در جزیره مالت ساکن اند) و غیره می باشند. انجمن ۳۰۰ خاندان در این طبقه ۳۰۰ خاندان ثروتمند یهودی معرفی می شوند که زیر نظر ۱۳ خاندان تاجدار دنیا را اداره می کنند.این ۳۰۰ خاندان به قدری ثروتمنداند که ثروتشان در مخیله من و شما نمی گنجد. طبیعتا منظور از خاندان ثروتمند خاندانی چون Bill Gates نیست. این ۳۰۰ خاندان یهودیان هستند که نامشان کمتر به گوشمان خورده یا اصلا به گوشمان نخورده است. خاندان روچیلد ، خاندان راک فِلِر ، خاندان مِندِز ، خاندان آبنادانا ، خاندان بِنونیزد از آن دسته اند. نکته : گفته شده است که دجال خود را امام زمان معرفی خواهد کرد. یاران امام زمان ۳۱۳ نفراند. ۱۳ تاجدار + ۳۰۰ خاندان = ۳۱۳ خاندان های قدرتمند تابع این خاندان تعدادشان می تواند متغیر باشد. باز ویژگی اینها ثروتمندی و اغلب یهودی بودن است. شاید خاندان Bill Gates در این طبقه بتواند قرار گیرد. اتاقهای فکر اکنون که این خاندان ثروتمند جمع شده اند تا بر دنیا حکومت کنند طبیعتا ثروتمندی آنها دلیل بر متفکر بودنشان نیست. پس باید اتاقهای فکری ترتیب داد و از بزرگترین متفکران دنیا در آنها استفاده کرد تا بتوانند هرچه بهتر در راستای اهداف صهیونیسم در ضمینه های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی ، هنری ، ورزشی و ... به اداره دنیا بپردازند. کل تشکیلات و لژهای فراماسونری که اینهمه در مورد آن بحث شد در این طبقه قرار می گیرد. از اعضای این گروه که در تصویر به آنها اشاره شده میتوان به گروه بیلدربرگ ، کلوپ رم و ... اشاره کرد. سلطه بر دارایی های جهان تمام بانک های جهانی بلا استثنا توسط یهود اداره میشود. یعنی اگر پول خود را در بانکهای جهانی قرار دهیم یعنی در اختیار یهود قرار داده ایم تا با آن به تجارت بپردازد. Pay Pal ها از این دسته اند. بنیان گذار ربای شبکه ای همین یهودیان هستند. در تاریخ درج شده که گاهی اوقات در اروپا تا ۴۳ درصد از مردم ربا می گرفتند. خون مردم را در شیشه کرده بودند. سلطه بر منابع جهان یهود قصد دارد بر تمام منابع جهان تسلط بیابد به همین دلیل به برخی کشور ها حمله می کند تا به هر قیمتی بر آنها مسلط شود. به آمار زیر توجه کنید ... تخمین ذخایر نفت برخی کشور های جهان: آمریکا و نروژ ۱۰ سال کانادا ۸ سال ایران ۵۳ سال عربستان ۵۵ سال امارات ۷۵ سال کویت ۱۱۶ سال عراق ۵۲۶ سال به همین دلیل هر کجا که منبع غنی باشد یهود آنجاست. برای همین یهود از کل اروپا لهستان را انتخاب می کند. چون لهستان منابع غنی پتاس داشت و انبار غله اروپا بود. همان طور که می دانید پتاس ماده اولیه تولید مواد منفجره چون باروت است. یهودیان در اروپا جنگ راه می انداختند و به کشورهای اروپایی باروت و غذا می فروخت و با جنگ راه انداختن میان اروپاییان خود به کناری می نشست و پول میشمارید. در قرآن آمده است که : "لتجدن اشد الناس عداوتا للذين آمنوا اليهود واللذين اشركوا" سلطه بر جمعیت جهان برای سلطه بر جمعیت جهان راهکار چیست ؟ روش کار : از بین بردن تولید نسل ، کاهش ازدواج ، افزایش طلاق ، افزایش بی بند و باری جنسی ، افزایش بیماری های واگیردار و .. مگر چندین سال پیش خوک وجود نداشت. چرا آنفولانزای خوکی چندین سال پیش نبود؟ در سایت موسسه ای در واشنگتن به نام Centers for Disease Control یا CDC اعتراف عجیبی نوشته شد. در این سایت بیان شد که وظیفه این موسسه ساخت ویروس های واگیر دار به اشکال مختلف از جمله خوکی و مرغی و غیره است.این موسسه هم اکنون روی ویروس هایی کار می کند تحت عنوان biological terrorism که بطور مثال این ویروس ژن عرب را از غیر عرب تشخیص دهد و فقط عرب را آلوده کرده و بکشد و بر افراد دیگر تاثیر نگذارد.جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد این نوع ویروس و این موسسه روی نام هرکدان کلیک کنید. جمعیتی در ایران با مذهب تشیع در هشت سال دفاع مقدس به قدری این یهودیان را انگشت به دهان نگه داشت که این گروه بیلدربرگ در اتاق های فکر خود جلساتی ترتیب دادند و طی آن اعلام کردند که باید به سرعت رشد جمعیت در میان ایرانیان و بخصوص شیعیان متوقف شود بلکه معکوس شود. و این برنامه عملی شد. نتیجه آن چه شد ؟ من و شما نوشتیم "فرزند کمتر ، زندگی بهتر".قبول دارم که رشد جمعیت نیاز به تامین اقتصادی و رفاهی و امثالهم دارد. ولی این آمار باید مدنظرمان باشد که : ایران در بین ۷۰ کشور جهان با ۱.۸ درصد رشد جمعیت رتبه اول کنترل جمعیت را داراست. و جالب تر اینکه اسرائیل در این آمار با ۸ درصد رشد جمعیت رتبه ۷۰ را داراست. وهابیان طبق حکم مفتی های خود باید ۴ زن داشته باشند و تا می توانند فرزند به دنیا بیاورند. رشد جمعیت وهابیت در ایران هم اکنون ۸ درصد است.با یک حساب سرانگشتی می توان فهمید که تا چند سال دیگر جمعیت وهابیت در ایران در حد چشمگیری افزایش خواهد یافت. اما چه باید کرد ؟ امام صادق در روایتی فرموده است " هرکه در برخی امور از ترس مسائل اقتصادی تن به این کار ندهد براستی به خداوند سوءظن دارد . یکی از این امور ازدواج است" سربازان پیاده نظام به این قسمت با دقت کنید. یهودیان در پروتکل های ۲۴ گانه خود گفته اند که باید همه ادیان را از بین ببریم جز دین خودمان. آنقدر باید ادیان را تکه تکه کنیم که نتوانند با یک فرمان وحدت بدست آورند. (سیاست پلورالیزم) اختلاف روز عید فطر از نتایج این پروتکل ها می توان باشد. وظیفه ولایت فقیه در مملکت اسلامی همین است. اتحاد ادیان ! پس باید برنامه ای ریخت و پی ولایت فقیه را زد. باید جوانان جاهل را به خیابان ها ریخت و شعار "مرگ بر اصل ولایت فقیه" را به زبانشان انداخت. مثالهای تاریخی بسیاری در مورد فصل الخطاب بودن کلام ولایت فقیه وجود دارد که به عده ای از آنان اشاره می کنم. ۱- وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید امام خمینی (ره) حکم اعتصاب را صادر کرد. ممانعت کارمندان شرکت نفت از کار کردن در این شرکت ها کمر دولت شاه را شکست. بختیار تصمیم گرفت از اسرائیل کارگر وارد کند. امام مجدد وارد صحنه شد و حکمی داد :"خون هر خارجی که قصد کار در ایران را دارد مباح است" به دنبال این حکم یک صهیونیسم جرات ورود به ایران را نیافت. ۲- یکی از مهمترین حوادثی که در ایام زعامت میرزای بزرگ شیرازی رخ داد، قضیه تحریم تنباکو بود. حکم تاریخی او در معاهده انحصار تنباکو در زمان ناصرالدین شاه -که با درخواست سید جمال الدین اسدآبادی و در پی نامه ایشان اتفاق افتاد- چنان مردم را به صحنه کشاند که شاه قاجار، مجبور به فسخ قرارداد تنباکو گردید. با صدور این حکم، مردم مبارزه سیاسی علیه قرارداد استعماری مذکور را یک وظیفۀ شرعی دانسته و به مخالفت شدید پرداختند. بهطوری که ناصرالدین شاه مجبور شد با پرداخت غرامت، این قرارداد ننگین را فسخ کند. این بخش به چهار قسمت مذهب ، دولت ، آموزش ، و رسانه است. از این چهار قسمت بخش رسانه به دلیل اهمیت بیشتر توضیح داده می شود. Farsi۱ (فارسی وان) : شبکه فارسی وان که چند ماهی از افتتاحش نمی گذرد اهداف مرموزی در پیش رو دارد.اغلب فیلم و سریالهای پخش شده و درحال پخش از این شبکه مملو از روابط جنسی خانوادگی و خیانت و از این قبیل مسائل تخریب کننده بنیان خانواده است. رئیس این شبکه رابرت مرداک یهودی که رئیس سیستم های رسانه ای بزرگتری چون FOX است که این سیستم خود مشتمل بر زیر مجموعه هایی از جمله Fox News است. درباره رابرت مرداک به بیان همین مطلب بسنده می کنیم. این فرد ۵۰ روز قبل از حادثه عظیم ۱۱ سپتامبر با بهای حدود ۱۰۰ میلیون دلار اغلب دفاتر این دو ساختمان را اجاره کرد و سپس در اختیار شرکت های مختلف حاضر در برجهای تجارت جهانی قرار داد. پس از حادثه ۱۱ سپتامبر و تخریب کامل این برج ها بیمه به عنوان خسارت ۷ میلیار دلار به این مرد یهودی پرداخت کرد. و اما جایگاه ما در این هرم قدرت : بردگان همیشه بدهکار در پایین ترین نقطه حرم با کمال وقاهت تصویر گوسفندانی را درج کرده و روی آن عبارت DEBT SLAVES را نهاده است و با فلش اشاره کرده که :" You Are Here " در روی قاعده هرم در همین قسمت این عبارات درج شده است. Birth (تولد) - School (مدرسه) - Labour (نیروی کار) - Taxes (پرداخت مالیات) Debis (بدهکاری) - Retirment Cycle (چرخه بازنشستگی) به دنیا می اییم . تحصیل می کنیم. تبدیل به نیروی کار می شویم. درآمد خود را به پرداخت مالیات صرف می کنیم. سپس بخش اصلی چرخه رخ می دهد. بدهکاری ! وقتی بدهکار باشیم همواره به دنبال جبرانیم و در نتیجه از اتفاقات اطراف خود غافلیم. برای مثال آیا خبر دارید که چند سال پیش تانکهای آمریکایی در بین الحرمین رژه رفته اند؟سپس چرخه بازنشستگی و مرگ. پس جایگاه بندگی چه شد. خداوند در قرآن فرمود :"ما خَلَقتُ الجِنَّ و الاِنس الا لِیَعبدون" شیطان که رانده شد به جز یک خطا نکرد خود را به سجده آدم رضا نکرد شیطان هزار بار به از بی نماز او سجده بر آدم و این بر خدا نکرد اما برای خروج از زیر این هرم و شکستن آن چه باید کرد ؟ دوستان به محض اینکه تصمیم بگیریم که از این هرم خارج شویم خداوند کمکمان خواهد کرد و امام زمان خویش را خواهد فرستاد. شرط ظهور خواست عموم است. منبع:وبلاگ ماجراهای پشت پرده سیاست
توجه: "وعده صادق" مطالب بالا را تایید و یا تکذیب نمیکند.نتیجه گیری به عهده شما خواننده محترم است.
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دست در دست يك مقام اطلاعاتي وقتي وقايع روز را در ذهنم مرور كردم، فقط سعي كرده بودم يكي از چندين كارمند آنجا را منبع اطلاعاتي خود كنم و فقط از او خواسته بودم كاغذهاي داخل آشغال داني را بگردد. به بقيه گفته بودم شايد كاغذهايي روي ميز جا مانده باشد. مي دانستم چه كسي به پن خبر داده بود. مدت كوتاهي اين فكر ذهنم را مشغول كرد كه براي انتقام از كارمند ياد شده، طوري كه سايه بشنود، از وعده كمكش تشكر كنم، اما به سرعت اين فكر را كنار گذاشتم، چون اخلاقي نبود. کیهان
1 Samuel Berger 2 John Hope Franklin 3 Turnberry 4 The International Criminal Court ICC 5 Kasimer Yost 6 The Institute for the Study of Diplomacy 7 Tom foley 8 Lioyd Bensten 9Som Nunn 10Evelyn de Rothschild 11NMRothschild Sons of Britain and Europe 12Marc Grossman 13Christine Todd Whitman سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
20دقيقه در شبكه سي بي اس رهبران جهان در نشست اقتصادي هفت كشور صنعتي، يا گروه7، مستقيما به دستورهاي بيلدربرگ پاسخ مي دادند. اين گروه- در بيانيه اي كه حتي پيش از گرد هم آمدن رهبران اين كشورها در شهر هاليفاكس1 در كانادا نوشته شده بود- خواستار ايجاد يك سازوكار مالي اضطراري شدند.
اين سازوكار توان كشورهاي فقير را در دريافت وام از صندوق بين المللي پول دو برابر مي كرد و به 50ميليارد دلار مي رساند. سقوط ارزش پزو، واحد پول مكزيك، در سال 1984، علتي بود كه معمولا براي ضرورت تشكيل اين صندوق بين المللي ورشكستگي عنوان مي شد. درخواست هاي بيلدربرگ، همان طور كه در بيانيه گروه7 ابراز شده بود، در جريان نشست 178 كشور عضو صندوق بين المللي پول در ماه سپتامبر در واشنگتن به طور رسمي تصويب شد. كلينتون مصرانه به مردم آمريكا اعلام كرد كه اين اقدام تأثيري بر ماليات پردازان آمريكايي نخواهد داشت. اما ايالات متحده 20درصد مبلغي را كه كشورهاي عضو تحت عنوان «حق برداشت مخصوص» برمي دارند، ضمانت مي كند و بقيه را 177كشور ديگر عضو تضمين مي كنند. استفاده از صندوق بين المللي پول سابقه تاريخي دارد. در ماه مه 1983، بيلدربرگ در شهر مونته بلو، در ايالت كبك، در كانادا تشكيل جلسه داده بود. اعضاي گروه در خفا از ريگان قول گرفتند كه ظرف هشت سال 50ميليارددلار به كشورهاي جهان سوم و كمونيست فرستاده شود. اين وعده تحت عنوان «طرح بريدي2» اعلام شد. در آن زمان مانند اكنون، صندوق بين المللي پول مجراي انتقال دلارهاي حاصل از دريافت ماليات از آمريكايي ها به كشورهايي بود كه شرايط دريافت اعتبار را نداشتند. هدف از اعطاي اين اعتبارات حفاظت از سرمايه گذاري هاي بدون مخاطره و بسيار سودآور سرمايه گذاران بين المللي بود. مشكل بيلدربرگ با ميجر، نه فقط سابقه تاريخي داشت، بلكه نوعي معما بود. بيلدربرگ زمينه سقوط تاچر را در سال 1989 فراهم آورد، زيرا وي در برابر واگذاري كامل حاكميت انگليس به اتحاديه اروپا مقاومت مي كرد. در سال 1995، ميجر به همين دليل مورد غضب قرارگرفت. تا آن مقطع، ميجر مانند دست نشانده بيلدبرگ عمل مي كرد. وي نمي توانست به اندازه كافي و با سرعت كافي انگليس را وارد اتحاديه اروپا كند. ايجاد اتحاديه اروپا، اتحاديه آمريكا (نفتا3) و اتحاديه آسيا- اقيانوس آرام براي تحقق هدف بيلدربرگ، تقسيم جهان به سه منطقه بزرگ، حياتي است. اما موج خيزان ملي گرايي در ايالات متحده از اقيانوس اطلس گذشته بود و ميهن پرستان در انگليس با ورود به اتحاديه اروپا، به خصوص با پيشنهاد پول مشترك، بيشتر مخالفت مي كردند. نمايندگان مخالف در پارلمان نارضايتي خود را اعلام كردند. ميجر كه به كمك بيلدربرگ انتخاب شده بود تا تسليم انگليس را به اين ابردولت رهبري كند، زير اين فشار عقب نشست. وي گفت كه چه بسا انگليس با پول مشترك موافقت نكند، زيرا پول مشترك نمادي مهم از تسليم حاكميت و استقلال خواهد بود. بنابراين، همان بيلدربرگي كه ميجر را روي كار آورد، وي را برد. تاريخ اغلب تكرار مي شود، اما انسان به ندرت از آن مي آموزد. تاچر بيلدربرگ را لجن مال كرد: «اين گروه جهاني ناكام خواهد ماند» خاتم تاچر در گفت وگوي خصوصي با من، در پايان ماه ژوئن سال 1995، بيلدبرگ را محكوم و مسخره كرد. خانم تاچر گفت:«محكوم شدن در بيلدربرگ افتخار است. هركسي كه استقلال كشورش را واگذار كند...» صدايش خاموش شد و سرش را به نشانه انزجار تكان داد. خانم تاچر افزود:«آنها يك دسته پرفيس وافاده هستند.» اما ظاهراً او خوشبين بود كه هدف بيلدربرگ، براي تأسيس دولت جهاني تا سال 2002، ناكام مي ماند. خانم تاچر گفت:آنها گفتند:«كشور4 بودن بايد سركوب شود،اما نظم نوين جهاني هرگز شكل نمي گيرد.» خانم تاچر اين سخنان را پيش ازسخنراني خود درجمع اعضاي باشگاه ملي مطبوعات در واشنگتن، در 26ژوئن، خصوصي به من و يك مهمان ديگر گفت. خانم تاچر در سخنراني رسمي خود ابردولتي اتحاديه اروپا را رد كرد. وي گفت:«من قبول ندارم كه عملاً ديگر نبايد برخودمان حكمراني كنيم.» وي پول پيشنهادي مشترك را رد كرد، و اين درحالي بود كه رهبران اتحاديه اروپا در شهركن در فرانسه گردهم آمده بودند تا ضرب الاجل مربوط به يكـپارچگي پولي درسال 1999 را تعيين كنند. آنها در اجلاس كن تصميم گرفتند هر كشوري نام پول جديد را تلفيقي از اسم پول سنتي خود با پيشوند يورو تعيين كند. يوروپوند، يورو فرانك و غيره. خانم تاچر عليه «واگذاري اختيارات بيشتر به ديوان سالاري مستقر در بروكسل و دادگاه اروپا كه مي تواند آراي كشورمان را باطل كند» و كساني كه «حاكميت و استقلال ملي و كشور بودن را از بين مي برند.» هشدار داد. وي افزود:«ايجاد كشوري مركب از 15كشور كه به 13زبان صحبت مي كنند، اشتباه است. ابر دولت اروپايي يك امپراتوري است وامپراتوري فرو مي پاشد.» بين المللي گرايان كينه توزقدرت خود را نشان مي دهند وقتي ميجر ازرهبري حزب محافظه كار استعفا كرد و روز 4جولاي 1995 از نخست وزيري انگليس كنار رفت، دنيا شگفت زده شد، اما اين كار براي بيلدربرگ -يا من- تعجب آور نبود. بيلدربرگ كمتر از دو هفته قبل، درنشست بورگنستاك در سوئد، خواهان مجازات سياسي ميجر شده بود، زيرا به نظر مي رسيد وي در تعهد خود به واگذاري كامل استقلال انگليس به اتحاديه اروپا سست شده است. به شكل معماگونه اي، ميجر زماني جانشين خانم تاچر شد كه بيلدربرگ به همان دليل خواهان كناره گيري وي شده بود، يعني مقاومت در انقياد دربرابر اتحاديه اروپا. ميجر سالها ابزار بيلدربرگ و دست نشانده آن بود. اما موج جديد ملي گرايي، كه سال قبل از آن ايالات متحده را درنورديده بود، از اقيانوس اطلس گذشته و بسياري درپارلمان انگليس در برابر اتحاديه اروپا طغيان كرده بودند. ميجر كوشيده بود زيرا فشار ميهن پرستان انگليسي، از جمله افراد بسياري در پـارلمان و خانم تاچر، بين اين دو دسته رفتار متعادلي درپيش بگيرد. - راضي كردن بيلدربرگ و در عين حال آرام كردن طرفداران خود كه مي خواستند استقلال كشور را حفظ كنند. اما اين رفتار ديري نپاييد. حتي زماني كه بيلدربرگ برفراز كوه بورگنستاك تشكيل جلسه مي داد، ميجر مي گفت انگليس آمادگي آن را ندارد كه تا سال 2000 به پول مشترك اروپا بپيوندد و «شايد هرگز زمان مناسب آن پيدا نشود.» اين موضع خشنودي مخالفان اتحاديه اروپا در پارلمان انگليس را دربرداشت، زيرا دست برداشتن از پول ملي در ازاي پول جديد اتحاديه اروپا يكي از آخرين پرده هاي بزرگ واگذاري استقلال ملي است. همين براي بيلدربرگ كافي بود. دولت سايه جهان ريسماني را كه ميجر از آن آويزان بود، بريد و وي سقوط كرد. وقتي خانم تاچر و ساير مخالفان اتحاديه اروپا درحزب محافظه كار ميجر را زير فشار گذاشتند تا بيانيه اي را صادركند كه براساس آن انگليس اعلام مي كرد هرگزپول مشترك را نمي پـذيرد، ميجر كوشيد به اين ريسمان چنگ بزند و بار ديگر به آغوش بيلدربرگ بازگردد. وي از انتشار بيانيه خودداري كرد. بيلدربرگ بار ديگر ريسمان را انداخت و ميجر متوجه نشد. بيلدربرگ او را ساخت و به رغم سال ها فعاليت همچون دست نشانده اي وفادار، وي را از بين برد. اما دولت سايه جهان مجبور شد باتوجه به ديگر گزينه رهبري حزب، وي را ببخشد. تنها چالش گري كه پديدار شده بود، جان ردوود5، يكي از دنباله روان تاچر بود كه به شدت با واگذاري استقلال انگليس به اتحاديه اروپا مخالفت مي كرد. در نتيجه، گروه بيلدربرگ مجبور شد بار ديگر اين فرزند ناخلف را بپذيرد. با اين حال، اخبار بد بيشتري براي بيلدربرگ در راه بود: 89رأي ردوود و 12رأي دردسر بيشتري براي بيلدربرگ به همراه داشت. 218 رأي براي ميجر بسيار كم بود چون 230نفر بايد از وي حمايت مي كردند تا بتواند در ساختمان نخست وزيري انگليس، در شماره10 خيابان داونينگ، مستقر شود. يك سوم از اعضاي حزب محافظه كار ميجر در پارلمان با وي و يكپارچگي با اتحاديه اروپا مخالفت كردند. به رغم آنكه حزب محافظه كار در نظرسنجي ها 30امتياز از حزب كارگر عقب بود، قرار بود انتخابات تا آوريل 1997 برگزار شود. بسياري از اعضاي برجسته حزب كارگر مخالف پيوندهاي نزديك تر با اتحاديه اروپا بودند. اين نيز خبر بدي براي بيلدربرگ بود كه مي خواست دولت سايه جهان با بي خبري مردم تحقق پيدا كند و آنرا به بحث نگذارد. بيلدربرگ نمي تواند با ابزار دمكراتيك در نبرد افكار پيروز شود. اما در همان سال، هدف ديگر بيلدربرگ محقق شد و ال گور، معاون رئيس جمهور آمريكا، با ويكتور چرنوميردين، نخست وزير روسيه، قرارداد اكتشاف نفت به ارزش 15ميليارد دلار امضا كردند. براساس اين قرارداد، از ميادين نفتي ساحل جزيره ساخالين در شرق دور روسيه، كه زمان جنگ جهاني دوم از ژاپن گرفته شد، استفاده مي شد. شركت اگزان 15ميليارد دلار سرمايه گذاري كرد و شركت هاي ژاپني نيز در اين قرارداد سهيم بودند. از زمان تخريب ديوار برلين، بهره برداري از منابع طبيعي و نيروي كار بسيار ارزان روسيه در صدر دستور كار بيلدربرگ قرار داشت. ويرايش خلاقانه گزارش شبكه سي بي اس درباره اعضاي كميسيون سه جانبه هرگز انتظار نداشتم شبكه سي بي اس 20دقيقه- حدوداً به اندازه مصاحبه- در اخبار شبانگاهي در تاريخ2 مه1995 وقت در اختيارم قرار دهد، اما اميدوار بودم بيش از يك جمله پخش شود: «توطئه، تشكيل دولتي جهاني است كه در آن نخبگان بر كل جهان حكومت خواهند كرد و مردم عادي، بيشتر به دولت جهاني وفادار خواهند بود تا استان هاي خود، مانند ايالات متحده.» آنتوني ميسون6، خبرنگار شبكه سي بي اس، درباره كميسيون سه جانبه پرسيده بود. اما همه چيز به اتاق ويرايش شبكه بستگي داشت. مصاحبه زنده نبود، بلكه توليدي بود. آيا سي بي اس مي توانست جملات جالب تري را انتخاب كند؟ به نظر مي رسيد ميسون به خصوص به كادر رهبري مشترك كميسيون سه جانبه و بيلدربرگ علاقه مند بود. بدون شك قبلاً چيزي در اين باره نشنيده بود. نقش راكفلر، كيسينجر و سايرين را در هر دو گروه توضيح دادم. از ميان گزارش هايي كه اعضاي كميسيون سه جانبه نوشته بودند، نقل قول هايي از ميسون خواندم كه در آن ايالات متحده به اتهام جامعه اي فردگرا محكوم شده بود، جامعه اي كه در آن به دشواري مي توان نخبگان را براي نقش هاي رهبري آماده كرد. درحالي كه به نظر مي رسيد اعضاي كميسيون سه جانبه نگران توانايي اليت و برگزيدگان موردنظر براي انتخاب شدن در حال و هواي جديد توده گرايي در آمريكا بودند، به ميسون خاطرنشان كردم كه آنها در گذشته در ارتباط با اعضاي خود موفق بوده اند. رؤساي جمهور كارتر، بوش و كلينتون همگي اعضاي كميسيون سه جانبه بودند و ساير اعضاي كميسيون مشاغل مهمي را در هر دولتي، صرف نظر از حزب پيروز، در اختيار دارند. اما تمام اين سخنان در اتاق ويرايش سي بي اس قطع شد. زبان مغز بزرگ بيلدربرگ بند آمد رويارويي من در ماه ژوئن 1995 با كيسينجر نشان مي دهد، غيرعضوها نبايد بدانند در نشست هاي سري بيلدربرگ چه گفته شده است. من گفتم: «دكتر كيسينجر، در نشست قبلي بيلدربرگ كه شركت كردم شنيدم كه يك اروپايي موسفيد با تحكم به شما گفت آمريكايي ها بايد بداند كمك به كشورهاي فقير به نفع خودشان بود.» چيزي نمانده بود نوشيدني كيسينجر از دستش بيفتد، دهانش بازماند و احتمالا براي نخستين بار در زندگي، زبانش بند آمد. روزنامه نگاران ديگر، كه در خلال سال ها اخبار كيسينجر را پيگيري كرده بودند، بعدا گفتند هرگز نديده بودند او وقار خود را از دست بدهد. كيسينجر وقتي به اين كشور آمد پسر جواني بود، اما همواره لهجه غليظ آلماني خود را حفظ كرد. بالاخره صدايش را بازيافت، اما به مدت كوتاهي لهجه اش را فراموش كرد. كيسينجر با انگليسي واضح گفت: «نمي گويم چنين چيزي رخ نداد؛ در اين نشست ها مطالب زيادي گفته مي شود...» صدايش تدريجا ضعيف و نگراني در چشمهايش آشكار شد. اطلاعات بيشتري درباره اتفاقات نشست بيلدربرگ، به وي دادم كه از ناراحتي به خود مي پيچيد و چشمانش مرتب منبسط و منقبض مي شد. من گفتم: «در واقع، بيلدربرگ به آن اندازه كه با شما مهربان بوده است، با من نبوده است. مرا دعوت نمي كنند و گاهي اوقات قدري مهمان نواز نيستند.» كيسينجر پچ پچ كنان گفت: «مي دانم.» لهجه آلماني اش را بازيافته بود، اما همچنان مرموز به نظر مي رسيد. گفتم: «طبق معمول امسال هم بار ديگر با شما در بيلدربرگ خواهم بود.» كيسينجر پچ پچ كنان گفت: «مي دانم.» ولي مشتاق به نظر نمي رسيد. رسانه هاي بزرگ به حقيقت دست نمي يابند در خلال سال ها، سرپوش گذاشتن رسانه هاي جريان غالب هميشه اين سؤال را به ذهن من متبادر كرده است: آيا اعضاي رسانه هاي جريان غالب فقط احمق و بي لياقت هستند يا خود بخشي از اين توطئه هستند؟ روز دوشنبه 22 مه 1995، يك اطلاعيه مطبوعاتي براي تمام رسانه هاي عمده ايالات متحده فرستادم و يكي از مهم ترين نشست هاي سال را به آنها اطلاع دادم- نشست ساليانه سري بيلدربرگ. البته از آن بي اطلاع نبودند. در سال 1995، گروه بيلدربرگ در روزهاي 11-8 ژوئن در شهر بورگنستاك در سوئيس تشكيل جلسه داد. نمايندگان رسانه هاي جريان غالب جزو شركت كنندگان بودند. همين رسانه ها درباره آنچه در اين نشست سري گفته مي شد، چيزي نگفتند. آن سال مانند سال هاي قبل، يكي از بزرگ ترين غول هاي رسانه هاي آمريكا- كاترين گراهام از شركت واشنگتن پست- در اين نشست شركت كرد. من هم شركت كردم. خانم گراهام دعوت شده بود؛ من، نه. بنابراين همراه با اطلاعيه خبري كه براي واشنگتن پست فرستادم، از خانم گراهام خواستم با مصاحبه درباره گروه بيلدربرگ موافقت كند. اين متن نامه من است: 22 ژوئن، 1995 كاترين گراهام رئيس هيئت مديره، كميته اجرايي شركت واشنگتن پست واشنگتن دي سي خانم گراهام گرامي، بيش از ده سال است كه همراه شما در نشست هاي كميسيون سه جانبه و بيلدربرگ شركت كرده ام، اما هرگز درباره نشست هاي بيلدربرگ در واشنگتن پست نخوانده ام و نيز اخبار اعضاي كميسيون سه جانبه بايد به تاييد خودشان برسد. (شما دعوت شديد؛ من، قطعا نه). من كه 20 سال را با روزنامه سپري كرده ام- از جمله واشنگتن ديلي نيوز، ريچموند تايمز- ديسپچ و اكران بيكن جورنال- براساس هيچ كدام از معيارهاي روزنامه نگاري كه آموخته ام، سرپوش گذاشتن واشنگتن پست بر گروه بيلدربرگ را نمي توانم بپذيرم. آيا اين حقيقت را كه شما و ساير مسئولان بلندپايه نيويورك تايمز، واشنگتن پست و لس آنجلس تايمز، نشريات خبري و سايرين در حوزه روزنامه نگاري با سوگند سكوت- قول به برملا نكردن چيزي- در اين نشست ها شركت مي كنيد، مي توان به چيزي جز يك توطئه تفسير كرد؟ آيا چنين قولي خودفروشي روزنامه نگاري نيست، شبيه خبرنگاري كه پيش از آنكه خبرش را درباره شوراي شهر به گروه شهري روزنامه اش بفرستد، آن را به تاييد شهردار برساند؟ حتي اگر باور كنيد كه گروه بيلدربرگ و كميسيون سه جانبه سازمان هاي نيكوكاري هستند كه به حل مشكلات جهان كمك مي كنند- و ما مردم عادي بايد سپاسگزارشان باشيم- آيا چيزي عوض شود؟ مسلما اگر 120نفر از ستارگان برجسته سينماي جهان يا بازيكنان بزرگ فوتبال يا رهبران شبه نظاميان سه روز پشت درهاي بسته و با حضور نگهبان ها تشكيل جلسه مي دادند، واشنگتن پست و ساير روزنامه ها تلاش هاي مجدانه اي به عمل مي آوردند تا اين رويداد را گزارش كنند. پس چگونه است كه وقتي 120نفر از قدرتمندترين سرمايه گزاران و رهبران سياسي جهان پشت درهاي محافظت شده ديدار مي كنند، هيچ كنجكاوي برانگيخته نمي شود؟ شما و من مي دانيم كه تصميم هايي كه آنها مي گيرند، بر زندگي آمريكايي ها و بيشتر مردم جهان تاثير مي گذارد. ماليات پردازان يارانه قابل توجهي براي برگزاري اين نشست ها مي دهند. آنها هزينه سنگين مسافرت مقامات بلندپايه كاخ سفيد و وزارت خانه شركت كننده را تامين مي كنند. (من بليت مسافرت آنها را ديده ام؛ آنها با دليجان نمي روند يا در مسافرخانه اقامت نمي كنند.) به مدت 20سال، زندگي ام را صرف جست وجو در خطوط خبري آسوشيتدپرس، يونايتدپرس اينترنشنال، نيويورك تايمز و لس آنجلس كردم. با اين حال، تا ماه مه 1975 كه به لابي آزادي و نشريه اسپات لايت پيوستم، اصلا از وجود بيلدربرگي ها خبر نداشتم. اعتقاد ندارم كه چنين رخدادهايي در يك سكوت خبري كامل اتفاق بيفتد. آيا اين كار جز يك توطئه رسانه اي براي خاموش كردن حقيقت است؟ رويارويي با تزوير و بي صداقتي فكري شما، سرپوش گذاشتن سنگدلانه و غيراخلاقي شما بر يكي از مهم ترين رخدادهاي روزگار ما به انسان حالت تهوع مي دهد. مايل هستم هفته آينده با شما مصاحبه و درباره نقش شما در اين توطئه صحبت كنم. براي تعيين قرار ملاقات با منشي شما تماس خواهم گرفت. ارادتمند
منبع: کیهان
1 Halifax 2 The Brady Plan 3 NAFTA North American Free Trade Agreement 4 Nationhood 5 John Redwood 6 Anthony Mason شنبه, ۰۸ آبان ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نقشه بيلدربرگ براي روس ها در نشست هلسينكي در سال 1994، بيلدربرگ از برخي مقاومت ها در برابر تغيير اتحاديه اروپا و تبديل آن با يك ابردولت، مأيوس و درمورد ثبات در ژاپن، در بحبوحه ركود اقتصادي در آسيا، نگران بود.
چندين سخنران در جريان نشست گروه بيلدربرگ در اين شهر، در تاريخ 5-2ژوئن سال 1994، گفتند سرمايه گذاران بين المللي بايد براي بهره برداري از منابع طبيعي اتحاد شوروي سابق، خواهان حق مالكيت دانش فني شوند- زيرا هفت دهه سيطره كمونيسم مانع از انجام كار و كسب عادي شده بود. همچنين بيلدربرگي ها كميته اي مشترك، شامل شماري از اعضاي كميسيون سه جانبه، براي پيگيري ثبات سياسي در ژاپن تعيين كردند. چهره هايي كه در مجموعه ساختمان هاي مجلل محصور و ساكت موسوم به هتل كالاستايا تورپا1 گرد آمده بودند، به طوري غيرعادي مغموم بودند. يك دليل آن رگبار بي سابقه تبليغات محلي بود كه عامل آن همين روزنامه نگار كوچك بود. رهبران بيلدربرگ از مقاومت فزاينده برخي كشورهاي اروپايي در واگذاري حاكميت خود به اتحاديه اروپا، تداوم آشوب سياسي در ژاپن (برادران آنها در كميسيون سه جانبه، آوريل سال گذشته كه در توكيو تشكيل جلسه دادند، ترتيب سقوط نخست وزير را دادند) و تعميق آشوب اقتصادي در اتحاد شوروي سابق نگران بودند. چندين منبع آگاه از درون جلسات بسته محصور بيلدربرگ و اسنادي كه از بيلدربرگ به دستم افتاد، تصويري از يأس اين جهاني گرايان را ترسيم مي كردند كه البته خبر خوبي براي نيروهاي ملي گرا و خودمختار بود. راكفلر و كيسينجر جزو اعضاي يك «گروه كاري» بودند كه وظيفه آن كمك به ژاپن براي يافتن نخست وزيري بود كه اين كشور را به عضويت در اتحاديه اقيانوس آرام2 هدايت كند. بيلدربرگ از طريق كميسيون سه جانبه موري هيرو هوسوكاوا 3 نخست وزير ژاپن را، در آوريل 1994، به دليل اكراه در واگذاري حاكميت به اتحاديه اقيانوس آرام از كار بركنار كرد. طرح اين اتحاديه تازه مطرح شده بود. يك عضو بيلدربرگ با گلايه گفت: «اكنون هيچ كدام از ما نمي داند چه كسي فردا يا هفته آينده رهبر ژاپن خواهد بود.» علاوه بر راكفلر و كيسينجر، چهره هاي آشناي ديگري پديدار شدند، از جمله لرد پيتر كرينگتون4، ملكه بئاتريكس هلند، ورنر دبيركل ناتو، آتيساري 5 رئيس جمهور و اسكو آهو6 نخست وزير فنلاند، هلموت كهل صدراعظم آلمان، هانس-اوتو پل7 و آتوس اكو 8 از ناشران مشهور فنلاند. همچنين فرانتس ورانيتسكي9، رئيس جمهور اتريش؛ پرسي بارنويك10، رئيس شركت اي بي بي (آسه آ براون بووري با مسئوليت محدود11) از سوئد؛ ماكس ياكوبسون12و ياكو ايلونيمي 13 از فنلاند؛ روزان ريج وي14، دستيار مدير دفتر مديريت و بودجه كاخ سفيد و فولكه روهه15 از آلمان حضور داشتند. به علاوه، كاترين گراهام، مالك شركت واشنگتن پست، لوئيس جرستنر16 از شركت آي بي ام؛ توماس پيكرينگ17، سفير آمريكا در روسيه؛ برنت اسكوكرافت18، مشاور بوش؛ پل آلر 19 از شركت زيراكس؛ پيتر سادرلند20 از انگليس؛ ملكه صوفيااز اسپانيا؛ رودلوبرز21، ديويد آدسن 22 و ويلي كلاس 23 از بلژيك؛ خوزه مانوئل دورائو هاروسو 24 از پرتغال؛ آندره اولچوفسكي 25 از لهستان؛ توروالد استولتنبرگ 26 و برايت برول 27 در اين نشست شركت كردند. مشكلات ژاپن و مقاومت جديد در برابر ابردولت اروپايي هشداري به گروه بيلدربرگ بود، زيرا تهديدي براي برنامه تماميت خواهانه آن و تقسيم دنيا به سه منطقه بزرگ براي سهولت اداره زير پرچم دولت نوظهور جهاني، محسوب مي شد. درحالي كه اعضاي بيلدربرگ از تحولات سياسي در سال 1994 اظهار نوميدي مي كردند، بيشترين نگراني از ناحيه بالا گرفتن بحران اقتصادي در روسيه و كشورهاي حوزه درياي بالتيك احساس مي شد. بيلدربرگي ها در نشست خود درسال 1992 درشهر اويان در فرانسه تصميم گرفته بودند از منابع غني اتحاد شوروي سابق بهره برداري كنند. اما پس از استفاده از نفوذ گسترش خود براي انتقال ميلياردها دلار به روسيه، به منظور بهره برداري از نيروي كار ارزان ساكنان اين كشورها و منابع طبيعي غني، نتايج «اقتصاد شوك درماني» فاجعه بار بود. يك آمريكايي گفت:«بايد به كشورهاي غربي، بالاخص كشور من، فهماند كه كمك به جمهوري هاي شوروي سابق بايد گسترده و مداوم باشد.» درباره فرستادن كمك هاي نقدي، كه عمدتاً از ماليات پردازان آمريكايي دريافت شده بود، به كشورهاي كمونيست سابق صحبت هاي زيادي شد. سخنراني گفت سرمايه گذاران غربي بايد به ازاي بهاي دانش فني ما مدعي مالكيت زمين در روسيه - ساختارهاي زميني، منابع - شوند. سخنران ديگري گفت:«وقتي با روس ها مذاكره مي كنيد. آنها مي گويند سود؟ سود چيست؟ هيچ شخص روسي كه، پس از هفت دهه كمونيسم، در فضايي با اقتصاد بازار آزاد رشد كرده باشد امروز زنده نيست. اگر بزرگ ترين معدن طلاي جهان زير يك مزرعه سيب زميني كشف مي شد، همچنان سيب زميني مي كاشتند تا بتوانند ودكا توليد كنند.» اين سخنران گفت:«در بهر ه برداري از منابع طبيعي، سرمايه گذار غربي بايد ميزان متناسبي را در ازاي كمك ارزشمند دانش فني مطالبه كند.» متن سخنراني اي دراين نشست، كه به دست من افتاد، درباره اين موضوع توضيح بيشتري مي داد. نويسنده اين مقاله ظاهراً اروپايي بود. وي سواد داشت، اما اشتباهاتي در نگارش كلمات كرده بود كه بعيد بود كار كسي باشد كه زبان اول وي انگليسي است. ظاهراً نسخه پيش نويس بود كه بعد از تايپ مجدد دور انداخته شده بود، اما نام نويسنده را براي احتياط بيشتر قلم گرفته بودند. اين نويسنده درباره اتحاد شوروي سابق گفته بود: «مشكلات بي ثباتي، نبود تلاش يا ابتكار شخصي، ترس از مسئوليت پذيري، پنهان كاري و بي دقتي درتصميم گيري هاي بغرنج، به واسطه تشتت آراء پيچيده است.» وي گفته بود:«اينها ماهيت هاي بسيار غالب انجام كار و كسب دراين كشورهاست- چندين سال طول مي كشد تاجران غربي اين ذهنيت را تغيير دهند.» كيسينجر، درسخنراني مهمي، گزارش كرد كه كشورهاي صنعتي اصلي جهان از درخواست هاي بيلدربرگ براي تجديد زمان درپرداخت بخش اعظم بدهي روسيه براي سال 1994 تبعيت كردند. اين موافقت نامه روز 4 ژوئن درپاريس حاصل شد، درحالي كه نشست گروه بيلدربرگ هنوز جريان داشت. روسيه حدود 80ميليارد دلار به دولت ها و بانك هاي غربي بدهكار بود كه بيشتر آن پس از فروپاشي اتحاد شوروي سابق به اين كشور به ارث رسيده بود. كيسينجر به همكاران خود گفت امضاي اين موافقت نامه استمهال باعث مي شود تا روسيه 7 ميليارد دلار از محل پرداخت سود صرفه جويي كند. اما وي افزود: روسيه علاوه بر كمك هاي مستقيم بيشتر، بايد در درازمدت از استمهال جامع تر بدهي برخوردار شود. وي گفت: روسيه اكنون كمتر از آن مقداري كه بابت سود بدهي هاي قبلي مي پـردازد، از غرب دريافت مي كند. بنابر اين، كيسينجر و بيلدربرگي ها خواستار كمك مالي بيشتر آمريكا به روسيه بودند تا اين كشور بتواند سود وام هاي دريافتي از كارتل صندوق بين المللي پول را بپردازد، هرچند كه اين كمك هاي اقتصادي باعث مي شود تا اين كشور نابسامان در برابر بهره برداري و حق مالكيت دانش فني آسيب پذيرتر شود. درنشست آن سال بيلدربرگ، مقامي از وزارت خارجه آمريكا گزارش داد كه تغيير موضع كلينتون براي گسترش روابط كامله الوداد با چين - و جدا دانستن آن از موضوع حقوق بشر- نشان دهنده پايبندي وي به تقويت اتحاديه اقيانوس آرام بود. موضع كلينتون در دوران مبارزه انتخاباتي برخلاف اين بود. وي به سخنراني رئيس خود- وزير خارجه وقت وارن كريستوفر در انجمن آسيا28 در نيويورك در 27 مه 1994 اشاره كرد. كريستوفر گفته بود كه ادامه وضعيت كامله الوداد چين را به همكاري در ايجاد نظم جديد منطقه اي و بين المللي تشويق مي كند. اين مقام وزارت خارجه گفت: «موضع رئيس جمهور از اين واضح تر نمي تواند بيان شود.» كلينتون از اعضاي باسابقه كميسيون سه جانبه بود كه نخستين حضور وي در بيلدربرگ در نشست بادن- بادن در سال 1991 بود. ورنر با بيان اين گزارش كه طرح تشكيل ارتش جهاني آماده سازمان ملل به خوبي در حال پيشرفت است، مي كوشيد به همكاران خود دلگرمي دهد. مثال بمباران اهدافي در بوسني به دست خلبان هاي آمريكايي با فرماندهي يك ژنرال انگليسي كه به شوراي امنيت سازمان ملل- نه كنگره يا رئيس جمهوري- پاسخگو بود با تأييد همگان روبه رو شد. همچنين، مثال خدمات سربازان آمريكايي، در ميدان نبرد در سومالي با فرماندهي يك ژنرال ترك- كه دوباره تنها در برابر سازمان ملل پاسخگو بود- مورد توجه قرار گرفت. شركت كننده اي گفت: «ما هيچ فرياد اعتراض شديدي از آمريكايي ها نشنيديم.» ديگري گفت: «آنها خوابيده اند.» بورگنستاك29، سوئيس اعضاي بيلدربرگ در سال 1995 در سوئيس تشكيل جلسه دادند. آنها دلخور بودند، چون احساس مي كردند رأي دهندگان آمريكايي خواهان رويكردي به مسائل داخلي و خارجي هستند كه در آن آمريكا مقدم بر هر عنصر ديگري است. گروه بيلدربرگ در اين شهر، در كوهستاني پاك با قلبهاي ناپاك بر بلنداي تپه اي و در حضيض افسردگي گرد آمدند. ديويد راكفلر، كه پايش در توكيو شكسته بود لنگان لنگان آمد، دلش هم شكسته بود، زيرا رأي دهندگان ژاپني، در نوامبر 1994، خواستار مقدم دانستن مصالح كشورشان در مسائل داخلي و خارجي شده بودند. در 80 سالگي، جاودانگي در برابر چشمان راكفلر بود و آرزو داشت رؤيايش براي تشكيل دولت جهاني به خوبي محقق شود، اما حالا ضرب الاجل تشكيل اين دولت در سال 2000 عقب افتاده بود. اعضاي بيلدربرگ به مانند گروه كوچك تر خود، يعني كميسيون سه جانبه كه ماه آوريل در كپنهاگ پايتخت دانمارك تشكيل جلسه داده بود، از حال و هواي حاكم بر آمريكا كه رنگ و بوي ملي گرايانه - واژه اي كفرآميز در محافل آنها- داشت، دلخور بودند. اگر پوشش خبري رسانه هاي سوئيسي را نيز بر آن بيفزاييد، مي توانيد حال و هواي يأس آور حاكم رادرك كنيد. كارگزاران بيلدربرگ با تأسف يادآوري مي كردند بسياري از 73 جمهوري خواه تازه كاري كه در نوامبر انتخاب شده بودند، تاجراني جوان بودند - نه وكيل و بانك دار- آنها كنترل مجلس نمايندگان و سنا را در كنگره به دست گرفته بودند. تمايل براي برقراري توازن در بودجه، كاهش هزينه ها و حجم دولت و لغو كمك هاي خارجي، اعضاي بيلدربرگ را ترسانده بود. بسياري از جمهوري خواهان تازه كار در مناطق خود عليه امتيازات خاص دولت فدرال تبليغ كرده- از رأي دهندگان خواسته بودند منابع مالي فدرال براي كمك به دادگاه ها، ادارات پست و پل سازي را نپذيرند- و با اختلاف زياد رأي آورده بودند. اعضاي بيلدربرگ به شدت ترسيده بودند كه حضور پت بوكنان30 در انتخابات رياست جمهوري باعث شود نامزدهاي ديگر به مواضع ملي گرايانه تر، ميهن پرستانه تر و كمتر ستيزه جويانه سوق داده شوند. حتي بيم داشتند كه بوكنان به نامزدي برگزيده و به رياست جمهوري انتخاب شود. رنج بيلدربرگ را مي توان به يادآوري تاريخ معاصر درك كرد. آنها عادت ندارند نگران باشند كه چه كسي رئيس جمهور است. آنها عادت كرده اند رئيس جمهور را در مالكيت خود داشته باشند- صرف نظر از اينكه رئيس جمهور چه كسي است و چه حزبي صاحب اختيار كاخ سفيد است. نگاهي به گذشته: كلينتون، عضو كميسيون سه جانبه و بيلدربرگ؛ بوش، عضو كميسيون سه جانبه؛ ريگان، اعضاي كميسيون سه جانبه را در كاخ سفيد پذيرفت و به معاون خود (بوش) گفت برايشان سخنراني كند؛ كارتر و والتر مانديل، معاون وي، هر دو عضو كميسيون سه جانبه بودند؛ جرالد فورد و نلسون راكفلر، معاون وي هر دو در بيلدربرگ بودند؛ و ريچارد نيكسون به دليل مقاومت در برابر بيلدربرگ از كاخ سفيد اخراج شد. بنابراين از آنجا كه شاخه هاي بيلدربرگ- كميسيون سه جانبه دولت جهاني- عادت كرده اند در انتخاباتي كه همواره دو نامزد دارد، دو نامزد را در اختيار داشته باشند، انتخابات رياست جمهوري سال 1996 آنها را عصبي مي كرد. اگر كلينتون نامزد مي شد- و آنها به سختي فعاليت مي كردند تا وي در حزب خود بدون چالش باشد (هرچند كه سناتور بيل برادلي31 (دمكرات از ايالت نيوجرسي) نيز به بيلدربرگ تعلق داشت)- فقط يك نامزد در اختيار داشتند. اما آيا جمهوري خواهان را نيز در اختيار داشتند؟ رقيبان اصلي، يعني سناتور باب دال32 (جمهوري خواه از ايالت كانزاس) و سناتور فيل گرام33 (جمهوري خواه از ايالت تگزاس)، هرگز در كميسيون سه جانبه يا بيلدربرگ شركت نكرده بودند. رهبران جهان از دستورها پيروي مي كنند؛ در برابر بيلدربرگ تعظيم مي كنند دو هدف گروه بيلدربرگ، كه در نشست اخير اين بين المللي گرايان در بورگنستاك معين شد، عبارت بود از: ¤ تأسيس يك صندوق بزرگ براي رفع مخاطرات اقتصادي كه متوجه آن دسته از سرمايه گذاران بين المللي است كه در كشورهاي فقير سرمايه گذاري مي كنند تا از دستمزدهاي بسيار پايين، نبود مزاياي جنبي براي كارگران- كه از سوي دولت تحميل مي شود، و قيمت ارزان زمين استفاده كنند؛ و ¤ ساقط كردن جان ميجر، نخست وزير انگليس، يا وادار كردن وي براي پذيرش موضع بيلدربرگ،حمايتي كامل از يكپارچگي سياسي كامل اروپا. منبع: کیهان 1 The Kalastajatorppa Hotel
2- The Pacific Union 3- Morihiro Hosokawa 4- Lord Peter Carrington 5- Ahtisaari 6- Esko Aho 7- Hans-Otto Pohl 8- Atos Ekko 9- Franz Vranitsky 10- Percy Barnevik 11- Abb Asea Brown Boveri Ltd 12- Max Jacobson 13- Jakko Illoniemi 14- Rozanne Ridgway 15- Volker Ruhe 16- Louis Gerstner 17- Thomas Pickering 18- Brent Scowcroft 19- Paul Allaire 20- Peter Sutherland 21- Ruud Lubbers 22- David Oddson 23- Willy Claes 24- Jose Manuel Durao Harroso 25- Andrzej Olechowski 26- Thorvald Stoltenberg 27- Bright Breuel 28- The Asia Society 29- Burgenstock 30- Pat Buchanan 31-Sen Bill Breadley 32- Sen Bob Dole 33- Sen Phil Gramm
يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
«سازمان ملل متحد» درخدمت بيلدربرگ جامعه اروپا، روز 13مه، تصويب كرد كه از سال 1993، 3 دلار ماليات بر هر بشكه نفت خام وضع كند كه اين رقم تا سال 2000 به 10 دلار مي رسيد. اما اين اقدام مشروط به اقدام مشابه ايالات متحده و ژاپن بود. در نتيجه، ژاك دلور1 ، رئيس جامعه اروپا، درنشست بيلدربرگ گفت عوايد حاصل از اين ماليات در اختيار سازمان ملل قرار خواهد گرفت تا سياست انرژي جهاني را اجرا كند.
يك رهبر اروپايي- كه منابع آگاه نتوانستند نام وي را فاش كنند- دوباره پيشرفت بيشتر در سازمان ملل در راه تاسيس دولت جهاني، كه از مردم پنهان داشته شده است، گزارش داد. وي خطاب به شركت كنندگان بيلدربرگ گفت: «وزراي كشورهاي مختلف (درافتتاحيه نشست چهلم مجمع عمومي در سپتامبر 1991) صريحا اين مفهوم را به چالش كشيدند كه وقتي كشورها اصول اوليه حقوق بشر را نقض مي كنند، «حاكميت ملي» از آنها حمايت مي كند.» اين سخنران گفت: «وزراي خارجه آلمان، كانادا، ايتاليا و اتريش حق مداخله در امور داخلي كشورها به منظور حفاظت از حقوق بشر را تأييد كردند.» وي همچنين تحولي شگفت انگيز را برملا كرد كه تا پيش از اين كسي از آن اطلاع نداشت: در نشستي با عنوان ابتكار استكهلم در آوريل 1991، 36 نفر از رهبران جهان خواهان برگزاري «اجلاس جهاني درباره حاكميت جهاني شدند... كه شبيه نشست هاي سان فرانسيسكو ] براي تأسيس سازمان ملل[ و برتن وودز ] براي تأسيس صندوق بين المللي پول و بانك جهاني [ بود.» وي گفت نيمي از امضاكنندگان بيانيه اجلاس «مقاماتي بودند كه اكنون مصدركار هستند، مانند نخست وزيران شيلي، نروژ، سوئد و جاماييكا.» وي گفت جيمي كارتر، رئيس جمهور سابق آمريكا نيز از جمله امضا كنندگان بود. وي با خرسندي به قطعنامه هاي سازمان ملل اشاره كرد كه «براي اولين بار به آن اجاره مي دهد خلع سلاح هسته اي، بيولوژيك و شيميايي را در يك كشور مستقل يعني عراق اعمال كند» و آن را «رويه مهمي» خواند. سخنران ديگري در اين نشست شستشوي مغزي - كه اسم محترمانه آن «بررسي نگرش هاي عمومي در قبال نظم نوين جهاني» بود - از شكل گيري فزاينده روحيه پذيرش در ميان آمريكايي ها، با راهنمايي رسانه هاي عمده، تجليل كرد. مفهوم دولت جهاني در سراسر اروپا پذيرفته شده است. از اين رو، كسب حمايت آمريكايي ها در صدر دستور كار بيلدربرگ قرار دارد. اين سخنران تفسيرهاي بي شمار نشريات را نقل كرد كه خواهان تشكيل ارتش سازمان ملل شده اند، ارتشي كه بتواند در امور داخلي كشوري مداخله كند. وي افزود «اين مطالب هيچ گونه اعتراض، ارسال نامه خشمگينامه به سردبير يا چالش زايي چهره هاي عمومي را در پي نداشت.» ديويد شفر 2، محقق ارشد در مؤسسه صلح بين المللي كارنگي 3 و از بي شمار فرزند خواندگان بيلدربرگ، 7 آوريل همان سال در واشنگتن پست نوشت: «جنگ خليج فارس و پيامد نامطلوب آن نشان مي دهد براي بازداشتن متجاوزان بالقوه از طريق گسيل سريع نيروها و حفاظت از مردم در داخل مرزهاي ملي دربرابر تجاوزهاي داخلي لزوم ايجاد ظرفيتي در سازمان ملل محسوس است.» شفر نوشت: «منازعات داخلي مي تواند تهديدي براي صلح بين المللي باشد.» وي گفت ارتش آمريكا بايد «آماده باش» در اختيار سازمان ملل و تابع فرمان دولت جهاني باشد. به اين ترتيب، وي اين قيد صريح قانون اساسي را رد كرد كه رئيس جمهوري ايالات متحده، فرمانده كل نيروهاي مسلح است. حضور جيمي لي هوگلند، ستون نويس واشنگتن پست، در نشست هاي كميسيون سه جانبه مخفي نگاه داشته مي شد، همانطور كه سال ها شركت كاترين گراهام 4، رئيس وقت هيئت مديره شركت واشنگتن پست پنهان نگاه داشته مي شد. از هوگلند براي تلاش هايش در متقاعد كردن آمريكايي ها به واگذاري حاكميت ملي به يك دولت جهاني تجليل شد. هوگلند، روز 23 آوريل 1992، در مطلبي در واشنگتن پست به ديدگاه غالب در عرصه حاكميت و استقلال ملي حمله كرد. هوگلند با خشنودي نوشت: «ايالات متحده،امروز ... از وظيفه سازمان ملل براي مداخله در آنچه قبلاً امور داخلي كشورهاي عضو تلقي مي شد، حمايت مي كند.» هوگلند از تمايل بوش براي تعريف يك حق بين المللي براي مداخله در امور داخلي يك كشور مستقل تجليل كرد. اين حقيقت نيز چشمگير بود كه از سر برايان اركهارت5، معاون سابق دبير كل سازمان ملل در امور صلح باني، در نيويورك تايمز نقل قول شد كه وي خواستار تشكيل «نيروي پليس» جديد سازمان ملل است و رهبران آمريكا اعتراضي به آن نكردند. اركهارت با ابراز رضايت خاطرنشان كرد: «به نظر مي رسد فروپاشي حاكميت ملي از ويژگي هاي دوره پس از جنگ سرد باشد.» اين سخنران گفت آمريكايي ها طرح بيلدربرگ را براي تقسيم جهان به مناطق فراملي براي اداره كارآمدتر توسط دولت جهاني در سازمان ملل مي پذيرند. سخنران يادشده گفت كيسينجر، روز 3 دسامبر 1991، در روزنامه واشنگتن پست نوشت: «نظم نوين جهاني شش كشور (منطقه) عمده دارد: ايالات متحده (نيمكره غربي)، اروپا (جامعه اروپا)، چين، ژاپن (حاشيه اقيانوس آرام) و هرآنچه در اتحاد شوروي شكل مي گيرد.» قرار بود طرح تبديل نيمكره غربي به منطقه اي داراي ابردولت، به سبك جامعه اروپا، از طريق گسترش پيمان هاي تجارت آزاد به تمام كشورها عملي شود. در آن زمان، پيمان تجارت آزاد آمريكا با كانادا معين شده بود. پيمان تجارت آزاد با مكزيك به زودي اجرا مي شد و كاخ سفيد روز 13 مه اعلام كرد شيلي كشور بعدي است. خوشامدگويي به جمهوري هاي اتحاد شوروي سابق در سال 1992، كه تازه جنگ سرد به پايان رسيده بود، بچه هاي بيلدربرگ نقشه ريختند تا از منابع طبيعي غني، زمين ارزان، ملك و نيروي كار در اتحاد شوروي سابق بهره برداري كنند. براي نخستين بار، نيروهاي اتحاد شوروي سابق در گردهمايي سازمان بيلدربرگ در اويان براي نشست سري ساليانه خود براي بررسي راهبرد جهاني حضور گسترده اي داشتند. شمار شركت كنندگان بيش از حد معمول بود و سبب شد تا بيلدربرگي ها در دو هتل به نام هاي رويال و ارميتاژ در اين شهر ييلاقي اقامت گزينند. به علاوه، اين شمار زياد باعث شد تا سخت ترين تدابير امنيتي تا آن زمان اتخاذ شود. گمانه زني مي شد كه گورباچف، رئيس جمهور سابق شوروي در اين نشست شركت خواهد كرد، هرچند آوردن و بردن وي، بدون آنكه جهانيان متوجه شوند، مشكلات پشتيباني دشواري داشت. در هر صورت، همدستي گورباچف و ساير رهبران اتحاد شوروي سابق و نيز رهبران كشورهاي بلوك شرق سابق در طرح هاي سري بيلدربرگ لحاظ شده بود. سرمايه داران بين المللي و رهبران سياسي در اويان گرد آمدند تا از منابع طبيعي عظيم بلوك كمونيست سابق بهره برداري كنند و به همين علت آنها به عضويت صندوق بين المللي پول و بانك جهاني پذيرفته شدند. بانك جهاني و صندوق بين المللي پول نه فقط دلارهاي حاصله از ماليات آمريكايي ها را به كشورهاي كمونيست سابق مي فرستند، تا كالاهايي را بخرند كه سرمايه داران غربي با استفاده از نيروي كار ارزان اين كشورها توليد كرده اند، بلكه اين نهادها ابزار كنترل اقتصاد جديد آنها و منابع طبيعي قديمي آنها هستند. از همان ابتدا، مي ديدم اعضاي تازه وارد بيلدربرگ و كاركنان پيش قراول در مورد همكاري گورباچف به يكديگر تبريك مي گفتند. اين همكاري از زمان نخستين ديدار شناخته شده، در فوريه 1989، بين گورباچف، راكفلر، كيسينجر و ساير رهبران بيلدربرگ و گروه برادر آن يعني كميسيون سه جانبه مستحكم بود. اين دو گروه با هم دولت سايه جهان را تشكيل مي دهند. گورباچف خواستار سازمان ملل قدرتمندتري شد كه در آن شوراي امنيت نيروهاي خاص خود را داشته باشد. اين شورا مي توانست با دريافت كمك هاي نقدي از اعضا، هر طور كه مايل بود، از ارتش خود استفاده كند. گورباچف كه براي ايراد سخنراني در نهادهاي مختلف در آمريكا به سر مي برد، مورد تشويق مخاطبان خود قرار گرفت كه از پيشنهاد واگذاري بيشتر حاكميت آمريكا به يك دولت و نيروي پليس جهاني استقبال كردند. اين دقيقاً همان چيزي بود كه كميسيون سه جانبه در نشست سال 1991 در توكيو و گروه بيلدربرگ همان سال در بادن -بادن در آلمان خواسته بود. اين حقيقت كه بوش براي جنگ در عراق ابتدا اجازه سازمان ملل را كسب كرد و سپس موافقت كنگره را بدون اعلام جنگ به دست آورد، تحولي واقعي در غلبه بر «ملي گرايي كوته نظرانه» يا «سياست بومي برتري»6 محسوب مي شد. چه بسا سخنراني هاي گورباچف راكيسينجر، پس از تهيه پيش نويس راكفلر ديكته كرده باشد. تا آنجايي كه به محتواي اين سخنراني ها مربوط مي شد، اين دقيقاً همان كاري بود كه اتفاق افتاد. گورباچف همان نگرش بيلدربرگ- كميسيون سه جانبه را درباره نيروي نظامي سازمان ملل مطرح كرد كه مي تواند براي اجراي حقوق بشر در كشورهاي سابقاً مستقل مداخله كند. گورباچف، روز 8 مه 1991، در شوراي روابط خارجي شيكاگو گفت: «نظم نوين جهاني به معناي تمدني جديد است.» گورباچف همچنين ميهن پرستي افراطي را، از آن نوع كه ملي گرايان از خود نشان مي دهند، تقبيح كرد و به روشني از آمريكاييان خواست وفاداري به سازمان ملل را مقدم بر وفاداري به ايالات متحده قرار دهند. گورباچف به اعضاي شوراي روابط خارجي گفت: «همه چيز در برابر ما قرار دارد.» وي به دولت جهاني اشاره كرد كه بيلدربرگ در نشست بادن- بادن، در ژوئن 1991، تصميم گرفت تا سال 2000 تأسيس كند. وولياگمني7، يونان در سال 1993، بيلدربرگ از همكاري يكي از اعضاي خود، بيل كلينتون رئيس جمهور آمريكا، براي ارتقاي سازمان ملل به يك دولت جهاني تجليل كرد. گروه بيلدربرگ، كه پشت ديوارهاي محصور هتل مجلل نافيسكا استيرپالاس8، برفراز تپه اي در چند كيلومتري جنوب آتن، تشكيل جلسه داده بود، بارديگر توطئه مي كرد تا از منابع طبيعي غني اتحاد شوروي سابق و هندوچين بهره برداري كند. به علاوه ايجاد ديوان سالاري بزرگ و جديد در قالب سازمان ملل، براي رسيدگي به امور محيط زيست، درصدر دستور كار بيلدربرگ قرار داشت تا صاحبان صنايع بتوانند منافع كلاني از رهگذر عرضه فناوري جديد براي پاك سازي آب و هواي جهان به جيب بزنند. بيلدربرگي ها همچنين از همكاري يكي از اعضاي خود يعني بيل كلينتون، رئيس جمهورآمريكا تجليل كردند. دواين آندرياس9، رئيس وقت هيئت مديره شركت عظيم كشاورزي آرچر- دانيلز- ميدلند10 با اشاره به وعده بيل كلينتون براي امضاي پيمان ريو11 گفت: «اين پيام مستقيمي براي ماست كه از طريق نشريات داده شده است.» پيمان ريو خواستار آن شده است كه ميلياردها دلار از ماليات هاي دريافتي از آمريكايي ها به نام «محيط زيست پاك» در سراسر جهان هزينه شود. دستيار آندرياس گفت: «بله و وي اين كار را در دوره اول رياست جمهوري انجام مي دهد. جورج ]بوش[ مي خواست براي انجام تغييراتي چند تا دوره دوم رياست جمهوري خود صبر كند تا جناح راست آمريكا را آرام كند. به نظر مي رسد كلينتون متوجه شده است اگر در دوره اول كارهاي مشخصي انجام نشود، چه بسا دوره دومي در كار نباشد.» اين نخستين دليلي بود كه بيلدربرگ احتمالا براي تنبيه بوش به دليل كارشكني در پيمان ريو و مقاومت در برابر وضع ماليات هاي جديد ديگر به سوي كلينتون متمايل شده بود. خلف وعده بوش در زمينه ماليات، در سال 1990، به نوعي خودكشي سياسي بدل شد. بوش از اعضاي ديرينه كميسيون سه جانبه بود كه رهبري آن با بيلدربرگ تا حد زيادي يكسان بود. كلينتون هفت سال عضو كميسيون سه جانبه بود و در سال 1991 ارتقا يافت و به عضويت بيلدربرگ درآمد. بنابراين، دولت سايه جهان مالك هر دو نامزد رياست جمهوري آمريكا در رقابتي بود كه نتيجه آن براي اين دو گروه، برد بود. آندرياس گفت: «اگر جورج براي دوره دوم نيز رئيس جمهور مي شد، ممكن بود به بهداشت و ماليات هاي جديد بپردازد، چون درباره انتخاب مجدد نگراني نداشت. و مسلما پيمان ريو را امضا مي كرد، هر چند احتمالا با قدري ادا و اصول سياسي و اصرار بر تغييرات ايرادگيرانه.» ديگري گفت: «اما مثل كلينتون اين اقدامات زود انجام نمي شد.» پيمان ريو خواستار تأسيس كميسيوني در سازمان ملل براي رسيدگي به محيط زيست مي شود. آمريكايي ها بخش اعظم بودجه اين برنامه چند ميليارد دلاري را، براي پاك سازي آب و هوا، حفظ خاك و جلوگيري از فرسايش خاك در كشورهاي درحال توسعه تأمين خواهند كرد. به اين دليل كه آمريكايي ها بيش از ساير كشورهاي جهان مصرف و آلوده مي كنند. افزودن اداره جديدي به سازمان ملل، براي نظارت و حفظ محيط زيست در كشورهاي سابقا مستقل، نيز هدف بيلدربرگ را براي تبديل سازمان ملل به يك دولت سايه واقعي جهاني پيش مي برد. بنابراين، بيلدربرگ پذيرش عمومي ارتش دائمي سازمان ملل را جشن گرفت. در اين ارتش، آمريكايي ها گوش به فرمان فرماندهي خواهند بود كه فقط پاسخگوي شوراي امنيت است، نه رئيس جمهور يا كنگره. براي آنها مهم بود كه سربازان آمريكايي باقيمانده در سومالي تحت فرمان يك ژنرال ترك و فرماندهي سازمان ملل خدمت مي كردند. رئيس جمهور آمريكا برخلاف نص قانون اساسي، فرمانده كل آنها نبود. سخنراني ديگر گفت: «سومالي هاي بيشتري هستند كه كمك مي كنند دنيا به برتري سازمان ملل عادت كند. دست كم بايد پنج مكان فلاكت زده در جهان باشد تا هر وقت خواستيم، بتوانيم قلب آمريكايي ها را بشكنيم.» بحث زيادي در مورد جنگ در بوسني صورت گرفت، اما بيشتر اروپايي ها از آمريكايي ها خواستند از حملات هوايي بپرهيزند و صرفا تحريم اقتصادي را اجرا كنند. سخنراني ديگر گفت: «مسئله مثل سومالي نيست كه تلفات اندكي به بار آيد و تصاوير سربازان در حال تغذيه كودكان منتشر شود. هواپيماها ساقط و خلبان ها كشته خواهند شد و اگر كار به نبرد زميني كشيده شود، تلفات زيادي به بار خواهد آمد.» سخنران ديگري گفت: «نمي توان آن را با خليج فارس نيز مقايسه كرد كه عوارض طبيعي سبب شد استقرار نيروي گسترده، بمباران عراق، تحمل تلفات اندك و اعلام پيروزي آسان شود. مردم شما ديگر به اين مسئله مانند يك مسابقه ورزشي نگاه نمي كنند.» با اين حال، منابع بيلدربرگ گفتند مقاماتي از وزارت دفاع و خارجه آمريكا به ورنر، دبيركل وقت ناتو، پيوستند و خواهان آن شدند كه سازمان ملل اجازه حملات هوايي را صادر كند. سخنراني ديگر اظهار داشت: «نيروهاي سازمان ملل، در سال هاي آينده، كارهاي زيادي دارند، كارهايي كه نقش نيروهاي اين سازمان را در هر نقطه از جهان به عموم مي قبولاند. اگر ما براي مردمي كه در سودان براثر گرسنگي مي ميرند جاروجنجال كنيم و فيلم هاي اين فلاكت را در اخبار شبكه ها پخش كنيم، سربازان سازمان ملل مي توانند با تداركات غذايي وارد اين كشور شوند. مردان بيلدربرگ قدري عصبي بودند كه تمام كشورهاي اروپاي غربي را وادار كنند تا حاكميت ملي خودرا براساس پيمان ماستريخت10 به يك ابر دولت اروپايي واگذار كنند، اما مطمئن بودند موافقت نامه تجارت آزاد آمريكاي شمالي تصويب خواهدشد. اين نيز براي تحقق هدف بيلدربرگ براي تأسيس دولت جهاني اهميت داشت. سومين دولت منطقه اي در حاشيه اقيانوس آرام تشكيل و سازمان ملل مقر دولت جهاني مي شد. بيلدربرگ موافقت كرد براي بهره برداري از منابع طبيعي اتحاد شوروي سابق و هندوچين يك «شوراي عالي» مركب از 12عضو تأسيس كند. كميته اي براي انتخاب اين 12عضو تعيين شد. سخنگويي از بيلدربرگ گفت اعضا بايد «از چنان جايگاهي برخوردار باشند كه به سران كشورها و رهبران پارلمان در سراسر جهان دسترسي سريع داشته باشند.» اين 12 عضو، كشورهاي غربي را زير فشار مي گذارند تا مبالغ ميلياردي بيشتري را به جمهوري هاي اتحادشوروي سابق بفرستند. آنها در مذاكره با رهبران جمهوري هاي شوروي سابق اين كمك را وعده مي دهد. اين 12نفر سپس از اين جمهوري ها حق استخراج نفت، طلا و ساير فلزات گران بها را به قيمت پاييني مطالبه خواهند كرد. آنها استدلال مي كنند: «طلا در زمين و نفت استخراج نشده هيچ حاصلي براي شما ندارد. همكاري در اين زمينه باعث مي شود تا ما همچنان از نفوذ خود براي گرفتن كمك مالي بيشتر از غرب استفاده كنيم.» اين يك نمونه طرح بيلدربرگي بود: استفاده كردن از منابع مالي عمومي- كه بخش اعظم آن را ماليات پردازان آمريكايي تأمين مي كردند- براي خريد حق استخراج نفت و فلزات گران بها از اتحاد شوروي سابق و كسب منافع كلان. در آن زمان، تنها مانع بهره برداري از منابع در هندوچين خودداري آمريكا از عادي سازي روابط با ويتنام، تا زمان حل و فصل مسئله اسراي جنگي و سربازان مفقودالاثر بود. بيلدربرگي ها بررسي مي كردند كه از ويتنامي ها بخواهند دست به اقدامي بزرگ بزنند: اذعان كنند كه شماري از سربازان كمونيست پس از پايان جنگ، چند سرباز آمريكايي را نگاه داشتند و ادعا كنند چند ماه بعد آنها را به ضرب گلوله كشتند. براساس اين سناريو، قرار بود هانوي بگويد كه افسران صادركننده فرمان اين اعدام ها نيز براي مجازات تيرباران شدند و اضافه كند كه اين اعدام ها بر خلاف دستورهاي رژيم كمونيستي بود. به علاوه ويتنام بايد عذرخواهي مي كرد و خواستار روابط عادي مي شد. يكي از اعضاي بيلدربرگ گفت: «اين مشكل مستلزم كار بزرگي شبيه اين است. در غير اين صورت، شايد اين مسئله هرگز از بين نرود.» دغدغه گروه بيلدربرگ نفت بود، نه سربازان آمريكايي كه در اسارت گاه هاي كثيف مثل برده نگهداري مي شدند.
منبع: کیهان
1- Jacques Delors جمعه, ۰۹ مهر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
گذر از تدابير امنيتي
در سال 1991، نفوذ به نشست ساليانه بيلدربرگ مستلزم راهكارهاي جديدي بود. نخستين رخنه در بعد از ظهر 5 ژوئن رخ داد. دو روز تا شروع كنفرانس باقي مانده بود. اما طبق معمول، لشكري از پيش قراولان مشغول آماده سازي مقدمات بودند. تمايل به صرف نهار در باديشر هوف، مجلل ترين هتل بادن- بادن، يعني شهري كه گران قيمت ترين امكانات اقامتي را دارد، براي راننده تاكسي غيرعادي نبود. اما آنچه بعدا اتفاق افتاد، براي من تقريقا عادي بود. هنگامي كه فاصله طولاني از اقامتگاه متوسط، در هتلي در شهر گاگناو1، تا هتل ياد شده را با تاكسي مي پيمودم، مانند سال هاي گذشته، اظهار ترديد كردم كه مردم عادي را به باديشر هوف راه دهند. اما راننده تاكسي اطمينان خاطر داد كه چنين نخواهد بود. وي گفت: «آه نه، بسياري از افراد براي صرف شام مجلل يا صرف نوشيدني عالي به باديشر هوف مي روند». چيزي نگفتم. جالب تر بود كه خودش متوجه شود. وقتي كرايأ راننده را دادم، از وي خواستم اندكي منتظر بماند تا مطمئن شود من وارد شده ام. سري تكان داد و مطابق ميل من عمل كرد. هرگز انتظار نداشت دوباره مرا ببيند. اما وقتي يك قدم از درهاي شيشه اي سرسراي هتل به داخل گذاشتم و چندين مرد با لباس هاي متحدالشكل مقابلم قرار گرفتند، همه چيز تغيير كرد. من گفتم: «اين هتل عمومي است. فقط مي خواهم نهار بخورم.» به من گفتند: «اين هتل براي برگزاري نشستي خصوصي تعطيل است.» از روي شانه هاي آنها نگاهي به داخل انداختم. دوستم «راگ»2 را به جا آوردم كه كارت شناسايي بيلدربرگ را، كه مانند گواهينامأ رانندگي بود، به گردن انداخته بود. پارسال، در نشست بيلدربرگ در لانگ آيلند، با وي آشنا شده بودم. آن زمان چند بار به خانه اش رفتم كه اين كار من او را ناراحت مي كرد. سرم را به نشانأ دوستي براي راگ تكان دادم و لبخندي زدم، اما صورت وي بي حركت مانده بود. در حالي كه نگهبان هاي بيلدربرگ مرا به بيرون مشايعت مي كردند، دست تكان دادم و گفتم: «بعداً مي بينمت، راگ.» راگ اخم كرد. رانندأ تاكسي هنوز منتظر بود و من توضيح دادم كه مرا راه نمي دهند. از اينكه از ورود من به يك هتل عمومي ممانعت كرده بودند، خشمگين شد و گفت كه اين را تحمل نمي كند. از تاكسي بيرون پريد و وارد سرسراي هتل شد، از جوخأ نگهبان ها گذشت و بر سر متصدي پشت ميز فرياد كشيد. مدت كوتاهي پس از آن، به تاكسي برگشت و با نگاهي متحير گفت: «اين نشستي سري است.» رانندأ تاكسي موافقت كرد پنج ساعت ديگر، در بيرون همين هتل، به دنبالم بيايد و مرا به استاد هتل3، در گاگناو برگرداند. بعد از اينكه توضيح بيشتري دربارأ گروه بيلدربرگ دادم، دوست انگليسي زبان رانندأ تاكسي، زن متصدي كافأ هتل و دو مرد مشتري گفتند كمكم مي كنند. به من گفتند، شب بعد در كافأ طبقأ اول رستوران دو طبقأ وستاينر براسري4 بنشينم. اين رستوران كارگران بود كه يك كوچه با باديشر هوف فاصله داشت. بايد خاطرنشان كرد كه پيش از دريافت اطلاعات از منابع داخل نشست، در گردهمايي آن سال بيلدربرگ از اوايل صبح تا 9 شب كه نخبگان جهان پنهاني به باديشر هوف وارد مي شدند، اتفاقات زيادي در جريان بود. مطبوعات و ايستگاه هاي تلويزيوني آلمان با تنها نشريأ آمريكايي حاضر، يعني اسپات لايت كه من آن زمان برايش گزارش تهيه مي كردم، همكاري مؤثري داشتند. از جمله همكاران من دكتر هانس- اولريخ گريم5، گزارشگر اشپيگل و يورگه بريلر6، رئيس گروه تلويزيوني پنج نفره از بادن- بادن بودند. افراد بسيار ديگري بودند، اما وقتي با انگليسي دست و پا شكسته تبادل اطلاعات مي كردند، دانستن نام آنها دشوار مي شد. يك نفر كه نامش را هرگز نفهميدم، مترجم بود. وي گفت دو سال براي نشريه اي آلماني زبان در شيكاگو كار كرده بود. دو راه ورودي در دو انتهاي راهي كه به شكل نعل اسب بود، تنها راه هاي ورودي هتل باديشر هوف محسوب مي شد. گروه هاي تلويزيوني در برابر هر دو ورودي گشت مي زدند و من و گريم بين اين دو ورودي رفت وآمد مي كرديم. از اواسط صبح تا 9 شب ورودي ها محافظت مي شدند. نوبتي به رستوران وستاينر مي رفتيم تا اندكي به پاهايمان استراحت دهيم، براي هم قهوه بخريم و يادداشت ها را مقايسه كنيم. بيلدربرگي ها انتظار داشتند اين نشست سري تر از هميشه باشد، اما از قضاي روزگار يك بار هم نشد يكي از آنها از ليموزين پياده شود و فيلمبرداران تلويزيون وي را احاطه نكنند. بسياري كوشيدند با بي تفاوتي درچهره شان، اين نوميدي را نشان ندهند. همه روزنامه نگاران از مطبوعاتي و تلويزيوني كه در بيرون هتل باديشر هوف با يكديگر آشنا شديم با هم همكاري كرديم. بيشتر آنها، به جز گريم و بريلر، اطلاعات اندكي درباره بيلدربرگي ها داشتند اما مي دانستند با حضور شخصيت هاي جهاني، اتفاقات عجيبي رخ مي دهد. يكي از روزنامه نگاران به اين دليل، به آنجا آمده بود كه يك مراقب ترافيك پرواز فرودگاه خصوصي بادن -باذن به وي اطلاع داده بود كه هواپيماهايي از بروكسل، پايتخت بلژيك، حامل رهبران ناتو و نيز هواپيمايي از سوئد، حامل چهار بانك دار، دراين فرودگاه به زمين نشست. من نسخه هاي زيادي از اسپات لايت، مورخ 10ژوئن 1991، داشتم كه حاوي گزارش هاي مفصلي درباره نشست آينده بود و آنها را توزيع كردم. دو ايستگاه تلويزيوني گزارش هاي اين نشريه را به تفصيل خواندند و آنها را روي صفحه تلويزيون نشان دادند. مفسران آنها درباره محتواي مطالب صحبت كردند و از من درحال صحبت درباره اين نشست فيلم برداري مي كردند و قرار شد آن را با ترجمه پخش كنند. آن شب دير وقت كه به گاگناو برگشتم، به من اطلاع دادند زني از يك نشريه فرانسوي هشت بار برايم زنگ زده، اما پيامي نگذاشته است. خانم هاي كارآمد قسمت پذيرش، كه روز اول متوجه عادت من بچه روستايي سابق شده بودند كه براي صرف صبحانه رايگان اروپايي، با گشايش سالن غذاخوري، درساعت 03/6 صبح در اين سالن حاضر مي شوم، به خانم گزارشگر گفته بودند. روز بعد ساعت 8 صبح زنگ بزند. وي تماس گرفت و در طول اقامتم، هر روز ساعت 8صبح زمان اطلاع رساني ما بود. البته در اولين روز دربادن -بادن و با توجه به آغاز نشست بيلدربرگ در روز بعد نگهباناني كه روز قبل از ورود من جلوگيري كردند، به تعداد زياد در بيرون مستقر بودند و پليس آلمان هم به آنها پيوسته بود. به رغم مشقت مأموريت، وقتي پيشنهاد مانور «هجوم» را دادم، روحيه سر خوشانه اي بر ما مستولي شد. هنگامي كه ليموزين ها اغلب با همراهي پليس به هركدام از ورودي ها نزديك، مي شدند با فرياد «توجه» به افراد نزديك ورودي ديگر ندا مي داديم. سه ثانيه درپياده رو مي مانديم. اگر نزديك تر مي رفتيم، آن را تجاوز به اين اقامتگاه عمومي تلقي مي كردند. با يك علامت، همگي با هم برخلاف فرياد پليس كه مي كوشيد ما را عقب بزند. هجوم مي برديم. پليس آلمان از ضربه زدن به سرما خودداري مي كرد. اين كار خوبي بود. گروه بزرگ نگهبان هاي بيلدربرگ كه بيشترشان لباس متحدالشكل پوشيده بودند و برخي كت و شلوار و عده اي ديگر لباس عادي به تن داشتند، تا مثلاً مأمور مخفي باشند آماده باش بودند. ما با اين روش توانستيم بسياري از افراد را شناسايي كنيم. راكفلر بعد از ظهر، كيسينجر حدود ساعت 4بعد از ظهر، ملكه بئاتريكس هلند ساعت 04/6 عصر و غيره - و از بسياري ديگر عكس برداري شد يا ديده شدند. گاه و بي گاه باران مي آمد و هر وقت سروكله افراد برجسته پيدا مي شد، يك نگهبان بيلدربرگ چتر بزرگي را باز مي كرد تا آنها را از نظر دور بدارد. عكسي از وي، درحالي كه به اين شكل از چتر استفاده مي كرد. گرفتم و وي كه به نظر خجالت زده مي آمد، آن را كنار گذاشت. همان راهبرد تشكيل ديواره انساني را براي جلوگيري از مشاهده شدن افراد وارده درپيش گرفتند. با اين روش توانستيم بسياري از افراد وارده را شناسايي كنيم، اما نه همه را و از ناكامي بيلدربرگي ها خرسند بوديم. حالا كه معلوم شد چه كساني داخل هتل هستند، هدف بعدي اين بود كه بفهميم مشغول چه شيطنتي هستند. روز دوم، به ديدار خانم متصدي هتلي رفتم كه چند كوچه دورتر از باديشر هوف قرار داشت و دوست راننده تاكسي بود. وي بار ديگر به من اطمينان خاطر داد شخصي از داخل نشست هاي آن سال بيلدربرگ كمك خواهد كرد و گفت بايد عصر در كافه رستوران باشم. «آقاي تاكر؟» جواب دادم: «بله» و از روي صندلي كافه بلند شدم. مرد جواني پرسيد: «مي توانيم سرميز بنشينيم؟» اين مرد جوان، سرميز دور افتاده اي در اين رستوران بزرگ، گفت كه شماره اي از اسپات لايت را كه پيش خانم متصدي گذاشته بودم، خوانده است. اما به من گفت حتي پيش از آن نيز به طور غريزي پي برده بود رخدادهاي عجيبي رخ مي دهد. من از كمك وي و چندين همكار ديگر كه هرگز نديدم، برخوردار بودم. او نام و عنوان شغل خود را به من نگفته بود و نمي گفت. اگر همكاري وي برملا مي شد، او و بسياري ديگر اخراج مي شدند. به او گفتم اگر دوستم در خيابان بالايي صحت اطلاعات وي را تاييد كند، همين مرا راضي مي كند. براي آن كه به وي آرامش بيشتري بدهم، تصميم گرفتم به او نگويم از بالاي ديوارهاي بلند به حياط پشت ساختمان هتل سرك كشيده و متوجه شده بودم او يكي از كاركنان ارشد بيلدربرگ است. دانستم كه همكاران وي در داخل باديشر هوف مي توانند اطلاعات و اگر خطري نداشت، اسناد را در اختيارم بگذارند. مرد جوان سپس تدريجا آنچه را اتفاق افتاده بود، برايم تعريف كرد. با وجود آنكه احتمال شناخته شدن در اين رستوران كارگري بعيد بود، قرار گذاشتيم اگر او در ميزي كنار ميز من نوشيدني بخورد، من هم فقط به روزنامه روي ميزم توجه كنم. با اين حال يك بار هم مجبور نشديم اين نمايش را بازي كنيم. بيشتر آنچه آن سال از وقايع پشت درهاي نگهبان دار باديشر هوف به رشته نگارش درآوردم، مرهون اراده اين ميهن پرست جوان براي برملا كردن توطئه چيني هاي بيلدربرگي ها و آگاه كردن مردم بود. نقل قولي از وي به خاطر دارم. وي گفت مرد كوتاه قد و موسفيدي كه كت و شلوار مشكي به تن داشت، به كيسينجر كه لباس خاكستري به تن داشت، گفت: «شما به هيچ وجه آن قدر كه فكر مي كنيد، باهوش نيستيد.» اويان 7، فرانسه هنري كيسينجر، درسال 1992 از پيشرفت بزرگ در تحقق هدف بيلدربرگ، براي تاسيس دولت جهاني، صحبت مي كرد. وي سناريويي را ترسيم كرد كه در آن خارجي ها به آمريكا هجوم مي آورند و آمريكايي ها براي «نجات» خود، از سازمان ملل استقبال مي كنند. در نشست سال 1992كه، در 24-12 مه، در اقامتگاه هاي مجلل رويال 8 و ارميتاژ 9 در شهر اويان در فرانسه برگزار شد، شركت كنندگان پيشرفت قابل توجه خود را در راه تحقق هدف اين گروه براي تأسيس دولت جهاني تا سال 2000 جشن گرفتند. اين بزرگ ترين نشست بيلدربرگ در تاريخ خود بود كه اين بزرگي نتيجه مستقيم تلاش بي حاصل آن براي حفظ اتحاد شوروي بود. به گفته منابع آگاه، كيسينجر در نشست آن سال گفت كه جهانيان، بالاخره حتي آمريكا، «به سرعت آموختند بر ميهن پرستي محدود غلبه كنند» و «راه حل هاي سازمان ملل را براي حل مشكلات مشترك جهاني» بپذيرند. شركت كنندگان بيلدربرگ از پيشرفت در تاسيس دولت جهاني در دو جبهه اظهار خرسندي كردند: ¤ برقراري ماليات سازمان ملل كه نه فقط هزينه برنامه هاي جهاني را تامين كند، بلكه «مردم جهان» را آماده پرداخت خراج كند. ¤ آماده سازي مردم- دوباره همان آمريكايي هاي لجوج- براي پذيرش طرح ارتش سازمان ملل كه بتواند اراده خود را با زور در امور داخلي هر كشوري اعمال كند. كيسينجر گفت: «امروزه اگر نيروهاي سازمان هاي ملل براي اعاده نظم وارد لس آنجلس شوند، آمريكايي ها به خشم مي آيند؛ فردا آنها سپاسگزار خواهندشد.» كيسينجر درباره سخنراني تكان -دهنده آن سال پطروس غالي، دبيركل سازمان ملل متحد درجمع اعضاي اتحاديه ناشران روزنامه آمريكا 10 در مقر سازمان ملل در نيويورك در اوايل ماه مه، نشريات اعضاي اتحاديه بر اين خبر سرپوش گذاشتند. دبيركل خطاب به ناشران نشريات گفته بود شوراي امنيت سازمان ملل بايد نيرويي دايمي داشته باشد كه سريعا در هر نقطه از جهان مستقر شود تا از صلح، حفاظت و از رعايت حقوق بشر اطمينان حاصل كند. رهبر سازمان ملل به ناشران آمريكايي گفت: اين نيرو بايد اجازه داشته باشد درسطح محلي و گروهي مداخله كند. كيسينجر گفت: «به خصوص مايه خشنودي است» كه ناشران به حضوص نيروهاي سازمان ملل در خاك آمريكا و اعمال اراده سازمان ملل ايراد نگرفتند.» اعضاي اتحاديه ناشران روزنامه در آمريكا، ناشر حدود 1600 روزنامه هستند (امروز فقط 1200 روزنامه باقي مانده است) اما عمدتا ناشران روزنامه هاي بزرگ شهري در نشست هاي اين گروه صنعتي شركت مي كنند. از روزنامه هاي كوچك كمتر كسي شركت مي كند. درحالت عادي مانند بيشتر سازمان هاي حرفه اي پر رونق، آنها در هتل هاي مجلل، ضمن خوردن نوشيدني، تبادل نظر مي كنند. آنها پيش از اين به مقر سازمان ملل دعوت نشده بودند. رهبر سازمان ملل متحد در جريان سخنراني ديگري كه يك هفته بعد در باشگاه ملي مطبوعات11 ايراد كرد، درپاسخ به سؤال خصوصي من، از تكرار درخواست خود براي تشكيل شاخه نظامي سازمان ملل طفره رفت. ماليات سازمان ملل به شكل ماليات نفت اعمال مي شد كه براي تامين هزينه ديوان سالاري زيست محيطي جهاني و انتقال ميلياردها دلار به كشورهاي جهان سوم هزينه شود.. 1 Gaggenau
2 Rog 3 Stadhotel 4 Westeiner Brasserie 5 Hans- Ulrich Grimm 6 Jorge Briller 7-Evian 8- The Royal 9-Ermitage 10- The American Association of Newspaper Publishers 11- The National Press Club منبع : کیهان دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
به رغم لجاجت ظاهري بوش و سنانو، مردان بيلدربرگ همچنان خودپسندانه- و حتي متكبرانه- مطمئن بودند كه دولت آمريكا از دستورهاي آنها اطاعت مي كند. حرف هاي يك آمريكايي كوچك اندام را شنيدم كه به بغل دستي خود، در يكي از جلسات نشست بيلدربرگ در روز 12 مه، اطمينان خاطر مي داد و مي گفت: «به شما مي گويم، ما نبايد در مورد طرح محيط زيست يا موضوع ماليات نگران عملكرد جورج باشيم. وي به روش خاص خود، هرآنچه بتواند انجام خواهد داد.»
اين آمريكايي به همكار اروپايي اش گفت: «سياست داخلي اقتضا مي كند كه بوش كارهاي خاصي انجام دهد، اما نتيجه كار مطلوب خواهد بود- خواهيد ديد.» اين شخص آمريكايي چندبار به «مشكلات با جناح راست آمريكا» اشاره كرد، موضوعي كه آن سال دل مشغولي بيلدربرگي ها بود. حضور معاون رئيس جمهور در اين نشست خبر بدي براي كساني بود كه مصرانه از بوش خواسته بودند كويل را از برنامه نامزدي خود در سال 1992 كنار بگذارد. اين امر سبب شد كه اين نخبگان بين المللي وعده بوش را براي حفظ كويل در برنامه نامزدي و نيز امكان انتخاب كويل را به مقام رياست جمهوري در سال 1996 جدي بگيرند. در اين حال، دستور كار جهاني گروه بيلدربرگ و كميسيون سه جانبه روشن بود. قرار بود ماليات ها، به شكلي، براي آمريكايي ها افزايش يابد. قرار بود كسر بودجه دستاويز كسب درآمدهاي جديد باشد. اما در طول تاريخ، هرگز از افزايش ماليات براي كاهش كسر بودجه استفاده نشده است، زيرا كسر بودجه به نفع بانك هاست. از افزايش ماليات، بدون استثنا، براي هزينه هاي جديد استفاده مي شود، كه به نفع سرمايه گذاران و بورس بازان بين المللي است. قرار بود از درآمدهاي جديد براي اهداف زير استفاده شود: ¤ استفاده از آن همچون تور ايمني براي بانك داران بين المللي، با فرستادن ميلياردها دلار اخذ شده از ماليات پردازان به كشورهاي جهان سوم تا اين كشورها بتوانند بهره بدهي هاي خود را به بانك ها بپردازند. ¤ فرستادن ميلياردها دلار براي كشورهاي داراي اقتصاد نابسامان، به منظور اجراي طرح هاي جديد زيست محيطي، كه سرمايه گذاران انتظار داشتند از رهگذر آن منافع هنگفتي به جيب بزنند و ¤ فرستادن ميلياردها دلار ديگر به كشورهاي بلوك شرق براي كمك به آنها در بازسازي اقتصاد، پس از بيش از هفت دهه سيطره ويرانگر كمونيسم. از رهگذر طرح هاي مشترك از قبل برنامه ريزي شده و خريد شركت هايي كه پيشتر متعلق به دولت بود، و حالا به بهاي پايين فروخته مي شد، سود كلاني نصيب اين بين المللي گرايان مي شد. بادن- بادن، آلمان خوانندگان در سال 1991 از پيش مي دانستند كه آمريكا وارد جنگ مي شود. معلوم شد اين جنگ درواقع تهاجم به يوگسلاوي در زمان رياست جمهوري بيل كلينتون است كه در نشست سال 1991 بيلدربرگ شركت كرد و در سال 1992 به رياست جمهوري برگزيده شد. گروه بيلدربرگ براي جنگي ديگر ظرف پنج سال بعد برنامه ريزي مي كرد. اين خبر ناگوار را منبع آگاهي- يكي از كاركنان بلندپايه بيلدربرگ كه پنهاني در تحقيقاتم همكاري مي كرد- از پشت ديوارهاي محصور هتل باديشر هوف1 داد. در آن زمان، وي از درون گروه همكاري مي كرد و همكاران وي حكم منابع ارتباطي را داشتند. منبع آگاه اصلي دست كم روزي يك بار و گاه دوبار مرا مي ديد. نشست سري ساليانه نخبگان جهان، 9-7 ژوئن، در اين شهر ييلاقي برگزار شد. درحالي كه بيلدربرگي ها نقشه هاي جنگ را تدوين مي كردند، مسئول برج مراقبت هوايي در فرودگاه خصوصي بادن- بادن، ورود تعداد زيادي پرواز از بروكسل را گزارش مي كرد، كه مقر ناتو است و در آن زمان، جيمز بيكر، وزير خارجه وقت آمريكا، در اين شهر به اتحاد شوروي وعده كمك مي داد. در يكي از آن هواپيماها كه رهسپار نشست بيلدربرگ بود، مانفرد ورنر2، دبيركل ناتو در سال 1991، نشسته بود. در نشست بيلدربرگ مكررا بيان شد كه در سال هاي آينده «صدام هاي ديگري» داريم كه بايد به سرعت و با قاطعيت با آنها برخورد كرد. آنها به صدام حسين اشاره مي كردند كه از رهبري كشور نفت خيز عراق ساقط شد. هدف گروه بيلدربرگ تشكيل يك ارتش جهاني بود كه در فرمان سازمان ملل باشد. به علاوه، هدف درازمدت بيلدربرگ اين بود كه سازمان ملل به دولت جهاني بدل شود و همه كشورها در انقياد آن قرار بگيرند. آنچه در تبديل سازمان ملل به يك دولت جهاني قدرتمند نقش اساسي داشت، كه به قول برخي از شركت كنندگان بيلدربرگ با اسمز3 (يك تحول بيولوژيك) تحقق مي يافت، اعطاي «قدرت اعمال قانون» بود. كيسينجر در خلال يكي از همان جلسات گفت: «ارتش سازمان ملل بايد بتواند در هر نقطه اي از جهان به سرعت عمل كند و نبايد تأخيرهاي ناشي از تصميم گيري هر كشور براي مشاركت براساس ملاحظات كوته بينانه در نقش آفريني آن تأثير بگذارد.» كيسينجر و ديگران از چگونگي اجراي جنگ خليج فارس ابراز خرسندي و تأكيد كردند مجوز جنگ را سازمان ملل به درخواست بوش، پيش از طرح آن در كنگره، صادر كرده بود. اين حقيقت كه رئيس جمهور ابتدا موضوع را در سازمان ملل مطرح كرد، درحالي كه قانون اساسي اختيار اعلام جنگ را به كنگره داده است، گامي مهم در «دور كردن آمريكايي ها از ملي گرايي» تلقي شد. سخنران هاي بيلدربرگ مي گفتند اگر بتوان آمريكايي ها را متقاعد كرد كه تصميم هاي مربوط به اعلام جنگ را به سازمان ملل واگذار كنند و اجازه دهند مردان جوانشان با لباس متحدالشكل سازمان ملل و در جنگ زير پرچم سازمان ملل كشته شوند، «ملي گرايي كوته بينانه» در انگليس، فرانسه و كشورهاي ديگر از بين خواهد رفت. سخنراني گفت: «طرح جنگ خليج فارس اين هدف را به اندازه سال ها به پيش برد.» وي گفت نگرش آمريكايي ها، كه پس از كشته شدن 000،58 نفر در جنگ بدفرجام ويتنام، از فرستادن نيروهاي خود به ميادين نبرد در كشورهاي ديگر اكراه داشتند، كاملا تغيير كرده است. وي خاطرنشان كرد بوش، از نظر روان شناسي، كار خوبي كرد كه به كنگره و ساير رهبران اجازه داد بيم خود را از احتمال از دست دادن بين 000،20 تا 000،40 سرباز آمريكايي ابراز كنند، درحالي كه خود مي دانست تلفات جاني به مراتب كمتر خواهد بود. يكي گفت وقتي مجموع تلفات نيروهاي ائتلاف فقط 378 نفر بود و آمريكايي ها شنيدند و خواندند كه در طول يك هفته جنگ زميني فقط چهار آمريكايي كشته شده اند، بسيار خوشحال شدند، گويي اين يك مسابقه ورزشي بين المللي بود. ديگري گفت چنين ماجراجويي براي ايجاد ذهنيت لازم براي سال هاي فراروي آمريكايي ها ضروري بود. شركت كنندگان بيلدربرگ، به روش محتاطانه خاص خود، تأثيرگذاري بر رئيس جمهور براي آغاز جنگ را مرهون تلاش هاي خود مي دانستند. و به يكديگر قول مي دادند كه سازمان ملل در سال هاي آينده، با رخدادهاي بيشتري روبه رو مي شود. آنها با الفاظ غيرمستقيم تري مي گفتند گروه بيلدربرگ و كميسيون سه جانبه مي توانند به موقع «رخداد» ايجاد كنند. بارها كلمات «ظرف پنج سال» شنيده شد. گام مهم ديگري براي تأسيس دولت جهاني قدرتمند، شناخته شده و پذيرفته شده، قدرت وضع ماليات است. سازمان ملل با استفاده از سهميه هايي فعاليت مي كند كه هر كشور مي پردازد. اما اين امر مانع از آن نشد كه اين بين المللي گرايان طرح هاي متعددي براي ماليات آمريكايي ها عرضه نكنند. اعضاي كميسيون سه جانبه در نشست خود، در آوريل 1991 در توكيو، از سازمان ملل خواستند كه به ازاي هر بشكه نفتي كه منشأ آن خليج فارس بود، 10سنت ماليات وضع كند. قرار بود اين طرح «موقتي» اعلام شود كه فقط تا زماني طول مي كشد كه كويت بازسازي و نيازهاي غذايي كردها، تا هنگام خودكفا شدن، تأمين شود. بيلدربرگي ها اين اقدام گروه برادر خود را تأييد كردند. آنها مي دانستند كه وقتي مردم به مالياتي عادت كنند، هرگز آن ماليات لغو نمي شود. ده سنت، به ازاي هر بشكه، تأثير ناچيزي بر بهاي بنزين داشت و اين امكان وجود داشت كه در سال هاي بعد، با افزايش مناسب، به سراسر جهان تعميم يابد. آنها با رضايت يادآوري مي كردند كه سازمان ملل بخشي از فلسفه وضع ماليات را از قبل به اجرا درآورده است. در آن زمان، سازمان ملل 30درصد سود نفت عراق را غرامت برمي داشت و ايالات متحده، براي كمك به اين سازمان، اين موضع را اتخاذ كرده بود كه اين نسبت به 50درصد افزايش خواهد يافت. از مجموع چيزهايي كه گفته شد، راهبرد بيلدربرگ پديدار شد: ماليات را بر «آدم بد» تازه پاگرفته اي تحميل كنيد كه بايد تحمل كند، و از درآمد آن براي مقصودهاي بشردوستانه مانند تأمين غذاي كردها استفاده كنيد. ميزان ماليات اوليه را آن قدر پايين نگاه داريد كه مردم از وصول آن آگاه نباشند، بعد آن را بالا ببريد. براساس طرح سري بيلدربرگ كه در اين نشست به بحث گذاشته شد، هم زمان با تجهيز سازمان ملل به ارتش جهاني و تبديل ماليات مستقيم به منبع درآمد ديگري براي آن، جهان را مي توان براي سهولت اداره به «مناطق» عمده تقسيم كرد. اروپاي غربي از پيش آماده مي شد كه در سال 1993 مرزها را بردارد. قرار بود اروپا تا سال 1996 پول رايج واحدي داشته باشد. اروپاي شرقي و اتحاد شوروي نهايتاً در اين طرح گنجانده مي شدند. قرار بود اتحاد شوروي دست نخورده باقي بماند و كشورهاي اسير4 براي هميشه تحت انقياد بمانند. مواجهه با 15 كشور كوچك تر بسيار پيچيده بود. فشار بيلدربرگ بر كنگره براي تصويب پيمان تجارت آزاد با مكزيك، گامي ديگر براي تثبيت موقعيت نيمكره غربي به عنوان يكي از آن مناطق بود. تجارت آزاد با كانادا نخستين گام و با مكزيك گام دوم بود. قرار بود از آن پس همه كشورهاي آمريكاي لاتين گنجانده شوند. براي سال هاي بعد، راه اندازي جنبش پول واحد براي نيمكره غربي برنامه ريزي شده بود كه شبيه پول رايج جامعه اقتصادي اروپا و نهايتاً دولت جهاني با پول جهاني بود. همچنين در عرصه اقتصاد جهاني آن زمان، فشار بيلدربرگ بر دور اروگوئه از صحبت ها درباره موافقت نامه عمومي تعرفه و تجارت5(گات) احساس مي شد. حتي در زماني كه بيلدربرگ با حضور 120 سرمايه گذار و رهبران سياسي بزرگ جهان تشكيل جلسه داده بود، مذاكره كنندگان گات اعلام كردند كه روحيه همكاري و اراده جديدي براي رسيدن به توافق ايجاد شده است. راكفلر و كيسينجر از اقدامات گورباچف در سال 1991 تمجيد كردند. آنها وي را راهنمايي مي كردند و به راحتي به او دسترسي داشتند. در آن سال، گورباچف اعلام كرده بود به پيشكشي 100ميليارد دلاري از غرب- عمدتاً ايالات متحده- نياز دارد تا بتواند به زمامداري ادامه دهد. بيلدربرگ مي دانست اين امر به بوش اجازه مي داد كه در برابر آمريكايي ها قيافه بگيرد و بگويد خير، فقط 20ميليارد دلار و آن هم فقط در شرايطي كه گورباچف درست رفتار كند. روز 11ژوئن، يعني دو روز پس از نشست بيلدربرگ، بوش از سر لطف موضع خود را تغيير داد- شش هفته پس از آنكه اعلام كرده بود اتحاد شوروي لياقت دريافت اعتبار را ندارد و به اين ترتيب در برابر جناح راست كرنش كرده بود- و اعلام كرد ايالات متحده وام 5/1 ميليارد دلاري به كمونيست ها را براي خريد گندم تضمين خواهد كرد. «ضمانت وام» تقريبا مترادف پيشكشي بود. فرانك موري6، روزنامه نگار پرآوازه اي كه از سال ها قبل و از زمان فعاليت وي در نشريه واشنگتن ايونينگ استار7 وي را مي شناختم، كه اكنون ديگر منتشر نمي شود، در روزنامه واشنگتن تايمز نوشت كه اين اقدام «نخستين گام از اقداماتي براي آسان سازي تجارت و اعطاي كمك اقتصادي به مسكو بود.» كاخ سفيد همچنين بر مخالفت خود با اقدامات كنگره براي ارسال هرگونه كمك مستقيم به جمهوري هاي عضو اتحاد شوروي تاكيد مي كرد. اين اقدام باعث مي شد، بدون آنكه ديوارهاي سست و لرزان كمونيسم در داخل اتحاد شوروي تحكيم شود، تلاش آنها براي كسب آزادي تقويت شود. در سال آينده، قرار بود از ميلياردها دلار كه از ماليات پردازان آمريكايي دريافت شده بود، براي حفظ اتحاد شوروي استفاده شود و تسلط آن بر عضو اتحاد شوروي تداوم يابد. روز 8 ژوئن 1991، در دومين روز نشست سه روزه بيلدربرگ، جيمز بيكر، وزيرخارجه آمريكا كه در ژنو به سر مي برد، پرداخت دلارهاي آمريكا را به گورباچف وعده مي داد و تأكيد مي كرد آمريكا كشورهاي اسير را به حال خود رها مي كند. اما با وجود معلوم بودن شركت مقامات بلندپايه وزارت خارجه و دفاع و كاخ سفيد در بيلدربرگ، معلوم نشد كه آيا بيكر جزو معدود نفرهايي بود كه دير رسيدند و پشت حصار نگهبان ها پنهان شدند. نگهبان ها و كاركنان ديگر همگي در پاسخ به سؤالاتي كه درباره حضور هر كس مطرح مي شد، فقط مي گفتند: «نمي دانم». البته گورباچف مي خواست كشورهاي اسير را همچنان برده و بخشي از اتحاد شوروي نگاه دارد. ايالات متحده موضعي گرفته بود كه براساس آن پيش بيني مي شد ميلياردها دلار از پرداختي هاي ماليات پردازان آمريكايي در آينده از طريق بانك جهاني و صندوق بين المللي پول در اختيار كرملين قرار گيرد تا از عوارض مواجهه با 15 كشوري كه استقلال خود را مجددا به دست آورده بودند، در امان باشد. اين موضع آمريكا وي را تقويت مي كرد. بيلدربرگي ها درست چند روز پيش از آغاز هفته كشورهاي تحت سلطه بر اين خوش رقصي صحه گذاشتند. قبلا در اين هفته براي آزادي ملل دربند ناقوس كليساها را به صدا درمي آوردند و دعا مي خواندند. 1 Badischer Hof
2- Manfred Woemer 3- Osmosis 4 Captive Nations 5 The Uruguay Round of talks on the General Agreement on Tariffs and Trade GATT 6Frank Murray 7 Washington Evening Star
کیهان پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
آيا سرنوشت كره زمين در دستان قدرت هاي پنهان است؟
ترجمه و تنظيم: مژگان نژند کیهان يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
ایران؛ جزیره ی امید
در حالی که « فراماسونری دجال » و یارانش با تمام قوا به اجرای نقشه های شیطانی خویش مشغول بودند، ناگهان در تاریکی مطلق حاکم بر جهان، از دل سرزمین ایران، نوری درخشیدن گرفت که آغاز « انحطاط دجال » و طلیعه ی بازگشت موعود امم حضرت مهدی صاحب الزمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) بود.
در 13 خرداد سال 1342 هجری شمسی (1963 میلادی) و در عصر عاشورای حسینی، امام خمینی (رحمة الله علیه) یکی از روحانیون انقلابی وقت ایران، سخنرانی کوبنده ای را علیه نظام شاهنشاهی حاکم بر ایران ایراد کرد و پایه های انقلابی بزرگ را در ایران به وجود آورد که آینده ی جهان را تغییر داد.(247) اما مهمتر اینکه امام خمینی (رحمة الله علیه) از روزهای آغازین پی ریزی انقلاب ایران و در حالی که هنوز جریان کاملاً منسجمی برای شکل دهی انقلاب شکل نگرفته بود، پیکان حملات خود را علیه اسرائیل (قلب فراماسونری دجال) نشانه گرفت و شاه فراماسون ایران را به عنوان نوکر و همپیمان اسرائیل معرفی نمود.(248)
متن سخنان امام خمینی (رحمة الله علیه) در آن زمان چنین بود:(249)
« ... اسرائیل نمی خواهد دراین مملکت دانشمند باشد، اسرائیل نمی خواهد در این مملکت قرآن باشد؛ اسرائیل نمی خواهد دراین مملکت علمای دین باشند؛ اسرائیل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد. اسرائیل به دعوت عمال سیاه خود، مدرسه (فیضیه قم و طالبیه تبریز) را کوبید. ما را می کوبند، شما ملت را می کوبند. می خواهد اقتصاد شما را قبضه کند؛ می خواهد زراعت و تجارت شما را از بین ببرد؛ می خواهد در این مملکت ، دارای ثروتی نباشد، ثروتها را تصاحب کند به دست عمال خود. این چیزهایی که مانع هستند، چیزهایی که سد راه هستند، این سدها را می شکند؛ قرآن سد راه است، باید شکسته شود ؛ روحانیت سد راه است، باید شکسته شود؛ مدرسه فیضیه سد راه است، باید خراب شود؛ طلاب علوم دینیه ممکن است بعدها سد راه بشوند، باید از پشت بام بیفتند، باید سر و دست آنها شکسته شود برای اینکه اسرائیل به منافع خودش برسد ؛ دولت ما به تبعیت اسرائیل به ما اهانت می کند .........
... تو انقلاب سیاه، انقلاب سفید درست کردی؟! شما انقلاب سفید به پا کردید؟ کدام انقلاب سفید را کردی آقا؟ چرا اینقدر مردم را اغفال می کنید؟ چرا نشر اکاذیب می کنید؟ چرا اغفال می کنی ملت را؟ والله، اسرائیل به درد تو نمی خورد، قرآن به درد تو می خورد ......
... امروز به من اطلاع دادند که بعضی از اهل منبر را برده اند در سازمان امنیت و گفته اند شما سه چیز را کار نداشته باشید، دیگر هر چه می خواهید بگویید، یکی شاه را کار نداشته باشید، یکی هم اسرائیل را کار نداشته باشید، یکی هم نگویید دین در خطر است. این سه تا امر را کار نداشته باشید، هر چه می خواهید بگویید. خوب اگر این سه تا امر را ما کنار بگذاریم، دیگر چه بگوییم؟! ما هر چه گرفتاری داریم ازاین سه تاست تمام گرفتاری ما ......
... تأثرات ما زیاد است؛ نه اینکه امروز عاشوراست و زیاد است، آن هم باید باشد، لکن این چیزی که برای این ملت دارد پیش می آید، این چیزی که در شرف تکوین است، از آن تأثرمان زیاد است؛ می ترسیم. ربط ما بین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت می گوید: از اسرائیل حرف نزنید، از شاه هم حرف نزنید؛ این دو تا تناسبشان چیست؟ مگر شاه اسرائیلی است؟ به نظر سازمان امنیت، شاه یهودی است؟ اینطور که نیست، ایشان می گوید: مسلمانم؛ ایشان که ادعای اسلام می کند، محکوم به اسلام است، به حَسَب ظواهر شرع. ربط ما بین اسرائیل... این ممکن است سری در کار باشد؛ ممکن است آن معنایی که می گویند که سازمانها می خواهند آن را از بین ببرند، شاید راست باشد ؛ احتمالش را نمی دهی تو؟ یک علاجی بکن، اگر احتمال می دهی. یک جوری این مطالب را برسانید به این آقا؛ شاید بیدار بشود، شاید روشن بشود یک قدری. اطرافش را گرفته اند، شاید نگذارند این حرفها به او برسد. ما متأسفیم، خیلی متأسفیم از وضع ایران، از وضع این مملکت خراب، از وضع این هیأت دولت، از وضع این وضعیتها، از همه ی اینها متأسفیم. آقای شیرازی بیاید دعا کند، من خسته شدم ...... »
سخنرانی های کوبنده ی « امام خمینی (رحمة الله علیه) » علیه « شاه » و « اسرائیل » در عصر عاشورای 13 خرداد سال 1342 هجری شمسی (1963 میلادی)، سرآغاز قیام بزرگ 15 خرداد همان سال و نیز پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 هجری شمسی (1978 میلادی) بود.
بعد از نطق تاریخی مذکور که نشان از درایت امام خمینی (رحمة الله علیه) در شناختن دشمنان اسلام و ایران داشت و حاکی از شناخت ایشان از « فراماسونری دجال » و رابطه ی پنهانی این تشکیلات شیطانی با رژیم شاه بود، رژیم شاه امام خمینی را در سحرگاه 15 خرداد 1342 شمسی دستگیر کرد و ایشان را به تهران برد.(250)
با انتشار خبر دستگیری امام خمینی (رحمة الله علیه)، مردم مسلمان ایران در 15 خرداد سال 1342 هجری در شهرهای مختلف ایران اعم از قم، تهران، ورامین، مشهد، شیراز و ... قیام کردند که این قیام توسط رژیم منحوس پهلوی و با همکاری سازمان های جاسوسی آمریکا و اسرائیل سرکوب گردید.(251)
امام خمینی (رحمة الله علیه) در فروردین 1343 هجری شمسی از زندان آزاد شدند که متعاقب آن جشن و شادمانی سراسر ایران را فرا گرفت.(252) اما امام خمینی (رحمة الله علیه) بر اجرای وظیفه ی الهی که بر دوششان سنگینی می کرد، مصر بودند. در 4 آبان سال 1343 هجری شمسی امام خمینی (رحمة الله علیه) سخنرانی تاریخی ایراد کردند که این بار نیز « قلب فراماسونری دجال » یعنی « اسرائیل » و « مهمترین بازوی فراماسونری دجال » یعنی « آمریکا » را مورد هدف قرار دادند:(253)
« دنیا بـدانـد كه هر گرفـتارى اى كـه ملـت ایـران و مـلـل مسلمیـن دارنـد از اجـانب اسـت، از آمـریكاست، ملـل اسلام از اجـانب عموماً و از آمـریكـا خصوصاً متنفــر است ... آمـریكـاست كه از اسـرائیل و هـواداران آن پشتیبـانـى مـى كنـد. آمریكاست كه به اسرائیل قـدرت مـى دهـد كه اعراب مسلـم را آواره كند. »
این تیزبینی و بصیرت امام خمینی (رحمة الله علیه) واقعاً اعجاب آور است و نشان از تأییدات الهی ایشان دارد. چرا که در شرایطی که هنوز یک انقلاب نوپا است، هیچ رهبر انقلابی این ریسک و خطر را نمی پذیرد که برای خود دشمن بیشتری بتراشد و کار را سخت تر نماید؛ اما از آن جا که اهداف امام خمینی (رحمة الله علیه) الهی بود و به واسطه ی بصیرت فوق العاده ای که خداوند به ایشان عنایت فرموده بود، امام خمینی (رحمة الله علیه) از همان ابتدای نهضت نیز دشمن اصلی یعنی « دجال آخرالزمان (فراماسونری جهانی، صهیونیسم جهانی، نظام سلطه) » را شناخته و شدیدترین مواضع را علیه آن اتخاذ نمودند.
به دنبال سخنرانی امام (رحمة الله علیه) در 4 آبان 1343 هجری شمسی، در 13 آبان همان سال رژیم شاه ایشان را به ترکیه تبعید کرد و دوران زندگی 14 ساله ی امام (رحمة الله علیه) در تبعید آغاز شد.(254)
امام خمینی (رحمة الله علیه) در تبعید نیز به نوشتن اعلامیه ها و رهبری نهضت اسلامی مردم ایران ادامه تا این که این تلاش ها حدود 14 سال بعد و در تاریخ 22 بهمن 1357 هجری شمسی ثمر داد و انقلاب اسلامی و الهی مردم ایران به پیروزی رسید.(255) به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی ایران، « فراماسونری دجال » و یارانش، از مستی حاصل از سیطره ی جهانی خود به در آمده و زنگ خطر را در گوش خود احساس کردند.
جالب این که یاران « دجال » حتی زودتر از خود مسلمانان به اهمیت انقلاب اسلامی ایران و تغییر معادلات جهان به دنبال این انقلاب پی بردند:
« موشه دایان » وزیر خارجه اسرائیل در دولت بگین درباره انقلاب اسلامی چنین اعلام کرد: » زلزلهای در منطقه رخ داده است و من بگین را نصیحت کردم که مسئلهای مهمتر از کمپ دیوید اتفاق افتاده که باید به آن بپردازیم. »(256)
« هنری کیسینجر » طراح معروف سیاست خارجی آمریکا در برشمردن خطراتی که منافع آمریکا در خاورمیانه را تهدید میکند، مهمترین آنها را ناشی از انقلاب ایران دانسته است. وی در این رابطه میگوید: «خاورمیانه با چهار خطر روبهرو شد: اولی رادیکالیزم شیعه، دوم بنیادگرایی اسلامی، سوم انقلاب اسلامی ایران و چهارم شوروی. » وی در جای دیگری اضافه میکند: «کشورهای خلیج (فارس) با خطر مهمی که از ایران و امپریالیزم شوروی متبلور میشود، روبهرو هستند ... نسبت به کشورهای خلیج (فارس) خطر مستقیم انقلاب ایران، خطر دراز مدت انقلاب جماهیر شوروی را تحت الشعاع خود قرار داده است ... ایران همواره کابوسهای اعراب را بر می انگیزد. »(257)
« لئونید برژنف » رئیس جمهور سابق و دبیر کل سابق حزب کمونیست شوروی نگرانی خود را از تأثیرات انقلاب ایران ابراز داشته و چنین میگوید: « اینک مرزهای جنوبی ما در معرض خطر مستقیم قرار دارد ... در این اواخر، قوانین اسلامی در بعضی از کشورهای شرق با حرارت بسیار پاگرفته است... تجدید حیات اسلام شاید مهمترین واقعه ی سیاسی قرن بیستم باشد. مناطق مسلماننشین شوروی که تا کنون بسیار آرام بودهاند، با ایران و افغانستان مرز مشترک دارند و ممکن است شور و هیجان مذهبی انقلاب ایران از مرزها بگذرد ».(258)
همانگونه که ملاحظه فرمودید، با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، « قلب فراماسونری دجال » یعنی « اسرائیل » و « شرق و غرب ماسونی » به رهبری « شوروی و آمریکا » همگی با هم احساس خطر کردند. آن چیزی که بین « موشه دایان » اسرائیلی، « هنری کیسینجر » آمریکایی و « لئونید برژنف » شوروی اتحاد و نقطه ی فکری مشترک ایجاد می کند، مسئله ی انقلاب اسلامی ایران و دشمنی « اعضای مختلف تشکیلات جهانی و شیطانی فراماسونری » با این انقلاب الهی است. چرا که این کشورها علیرغم درگیری هایشان بر سر به دست گیری رهبری جریان ماسونی، در عمل و در اهداف نهاییشان برای ساختن امپراطوری جهانی و شیطانی به مرکزیت « اورشلیم (بیت المقدس) » با یکدیگر اشتراک داشته و دارند و چون انقلاب اسلامی و الهی « ایران » را برخلاف انقلاب های ماسونی « هند » و « آفریقای جنوبی » و ... به عنوان مهمان ناخوانده و مخالف اهداف شیطانیشان می پنداشته و می پندارند، با تمام قوا به مخالفت با آن برخاسته اند.
امام خمینی (رحمة الله علیه) که در آخرین روزهای عمر رژیم پهلوی، در پاسخ به خبرنگار روزنامه ی « لوموند »، یکی از دلایل دشمنی خود را با « محمدرضا شاه »، همدستی وی با « اسرائیل » عنوان کرده بودند،(259) بعد از انقلاب نیز پایبندی خود را به این عقیده نشان دادند؛ به نحوی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز روابط کشورمان با اسرائیل قطع شد و به جای « کنسولگری اسرائیل »، « سفارت فلسطین » تأسیس گردید.(260) همچنین از سوی بنیانگذار کبیر جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، آخرین جمعه ی ماه مبارک رمضان به عنوان « روز جهانی قدس » نامگذاری شد تا مبارزه با « فراماسونری دجال (صهیونیسم، نظام سلطه) » که قلب آن در قالب « اسرائیل » مشغول اجرای نقشه های شیطانی آخرالزمانی بود، دامنه ی بین المللی و جهانی یابد.(261)
روز جهانی قدس: روز همبستگی جهانی علیه « فراماسونری دجال ».
امام خمینی (رحمة الله علیه) از هر فرصتی برای مقابله با « فراماسونری دجال » و اصحابش بهره می جستند. سخنان زیر، بخشی از فرمایش های این مرد بزرگ پیرامون « اسرائیل » می باشد:(262)
« من طرفداري از طرح استقلال اسرائيل و شناسايي او را، براي مسلمانان يك فاجعه و براي دولتهاي اسلامي يك انفجار مي دانم. »
امام خمینی (رحمة الله علیه) همچنین تیر خلاص را به « اسرائیل » زدند و « اسرائیل » را نه کشوری مستقل، بلکه زاییده ی توطئه ی « شرق » و « غرب » عالم، معرفی نمودند:(263)
« اسراييل با تباني و همفكري دولتهاي استعماري غرب و شرق زاييده شده و براي سركوبي و استعمار ملل اسلامي بوجود آمد و امروز از جانب همه ی استعمارگران، حمايت و پشتيباني مي شود. »
از جملات فوق می توان به عمق بینش امام خمینی (رحمة الله علیه) پی برد، چرا که ایشان نیز از سال ها قبل به « توطئه ای بین المللی » در ساخت « اسرائیل » پی برده بودند و در این زمینه هشدار می دادند.
از سوی دیگر امام خمینی (رحمة الله علیه) از همان ابتدای نهضت اسلامی در سال های 1342 و 1343 هجری شمسی، « آمریکا » را نیز به عنوان دشمن بزرگ اسلام و ایران و حامی بزرگ « اسرائیل » معرفی می نمودند(264) و این رویه تا بعد از انقلاب اسلامی ایران و پایان عمر با برکتشان ادامه داشت. در کلام امام خمینی (رحمة الله علیه) از « آمریکا » با عنوان « شیطان بزرگ » یاد می شد(265) و امام (رحمة الله علیه) همواره علیه « آمریکا » و « جنایاتش » موضع می گرفتند؛ تا جایی که در قضیه ی « تسخیر لانه ی جاسوسی (سفارت آمریکا) » نیز امام از مواضع دانشجویان انقلابی، حمایت می کردند.(266)
جملات زیر که از بین سخنان امام خمینی (رحمة الله علیه) انتخاب شده است، مواضع ایشان را در رابطه با « دولت آمریکا » به خوبی نشان می دهد:(267)
« آمریکا دشمن شماره یک مردم محروم و مستضعف جهان است. آمریکا برای سیطره ی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی خویش بر جهان زیر سلطه، از هیچ جنایتی خودداری نمی نماید. آمریکا مردم مظلوم جهان را با تبلیغات وسیعش که به وسیله صهیونیسم بین الملل سازماندهی می گردد، استثمار می نماید. آمریکا با ایادی مرموز و خیانتکارش، چنان خون مردم بی پناه را می مکد که گویی در جهان هیچ کس جز او و اقمارش حق حیات ندارند. »
« مستضعفین وظیفه شان را با مستکبرین بفهمند. این مستضعفین اکثراً نمی دانند. ما هم نمی دانیم. ما هم جزء مستضعفین هستیم. نمیدانیم که اینها به سر ما چه آورده اند. بعضی از ورقه های کوچکش دست ماست و می دانیم. بعضی مشاهدات ما هست و چیزهایی که به چشم دیدیم. اما مسائل زیاد زیر پرده را ما نمی توانیم بفهمیم. ما می خواهیم آن مقداری که فهمیدیم و آن مقداری که امکان دارد بفهمیم این را. درست عرضه کنیم به مستضعفین دنیا. به ممالک دنیا. تا بفهمند مستضعفین که این مستکبرین با آنها چه می کنند. این ابر قدرتها با اینها چه می کنند. ما می خواهیم بفهمانیم به خود ملت آمریکا که نسبت به ملت آمریکا اینها چه کردند تا حالا. اینها چه جنایاتی کردند که ملت آمریکا را هم در نظر مردم دارند از بین می برند. اینها چقدر به خود آمریکا لطمه وارد کردند، لطمه حیثیتی، لطمه انسانی، و چقدر به سایر کشورها و ملتها. »
« آمریکا این تروریست بالذات، دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده، و همپیمان او صهیونیسم جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود، جنایاتی مرتکب می شود که قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند. »
« دشمن اصلی اسلام و قرآن کریم و پیامبر عظیم الشأن (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابرقدرتها، خصوصاً آمریکا و ولیده فاسدش اسرائیل است. »
« آمریکا شماها را برای نفتتان می خواهد، شما را برای این می خواهد که بازار درست کند، که نفتتان را ببرد و بنجلها را بیآورد به شما بفروشد. »
« مهمترین و درد آورترین مسأله ای که ملتهای اسلامی و غیر اسلامی کشورهای تحت سلطه با آن مواجه است، موضوع آمریکاست. »
« ما اعتقادمان این است که باید مسلمین با هم متحد بشوند و تو دهنی بزنند به آمریکا؛ و بدانند که می توانند. »
« اگر ما همه از بین برویم بهتر است از این که ذلیل باشیم زیر دست صهیونیسم، و زیر دست آمریکا. »
« ما نمی خواهیم که به آمریکا ظلم کنیم و نمی خواهیم که زیر بار ظلم آمریکا برویم. آنها کارهایی که کردند و ظلم به ما بوده است، ما آنها را تحمل نخواهیم کرد. اما روابط دوستانه با همه ملتها داریم و دولتها هم اگر به طور احترام با ما رفتار کنند، ما هم احترام متقابل را رعایت می کنیم. »
اما امام خمینی (رحمة الله علیه) در سخنان گهربار خویش، پیکان حملات را تنها متوجه « آمریکا » و « اسرائیل » ندانستند و از الفاظی همچون « صهیونیسم بین الملل »، « سلطه طلبان » و ... بهره بردند تا نه فقط « مردم ایران »، بلکه « مسلمانان » و حتی « سایر مستضعفان جهان را اعم از مسلمان یا غیر مسلمان » متوجه نقشه ی شوم « فراماسونری دجال » یا همان « نظام سلطه » به رهبری « آمریکا » و محوریت « اسرائیل » نمایند و « مستضعفان عالم » را به تلاش برای مبارزه با « دجال » و اصحابش فراخوانند تا لایق به ارث بردن خلیفگی خداوند گردند:(268)
« آمریکا دشمن شماره یک مردم محروم و مستضعف جهان است. آمریکا برای سیطره ی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی خویش بر جهان زیر سلطه، از هیچ جنایتی خودداری نمی نماید. آمریکا مردم مظلوم جهان را با تبلیغات وسیعش که به وسیله صهیونیسم بین الملل سازماندهی می گردد، استثمار می نماید. آمریکا با ایادی مرموز و خیانتکارش، چنان خون مردم بی پناه را می مکد که گویی در جهان هیچ کس جز او و اقمارش حق حیات ندارند. »
« مستضعفین وظیفه شان را با مستکبرین بفهمند. این مستضعفین اکثراً نمی دانند. ما هم نمی دانیم. ما هم جزء مستضعفین هستیم. نمیدانیم که اینها به سر ما چه آورده اند. بعضی از ورقه های کوچکش دست ماست و می دانیم. بعضی مشاهدات ما هست و چیزهایی که به چشم دیدیم. اما مسائل زیاد زیر پرده را ما نمی توانیم بفهمیم. ما می خواهیم آن مقداری که فهمیدیم و آن مقداری که امکان دارد بفهمیم این را. درست عرضه کنیم به مستضعفین دنیا. به ممالک دنیا. تا بفهمند مستضعفین که این مستکبرین با آنها چه می کنند. این ابر قدرتها با اینها چه می کنند. ما می خواهیم بفهمانیم به خود ملت آمریکا که نسبت به ملت آمریکا اینها چه کردند تا حالا. اینها چه جنایاتی کردند که ملت آمریکا را هم در نظر مردم دارند از بین می برند. اینها چقدر به خود آمریکا لطمه وارد کردند، لطمه حیثیتی، لطمه انسانی، و چقدر به سایر کشورها و ملتها. »
« سلامت و صلح جهان بسته به انقراض مستکبرین است؛ و تا این سلطهطلبان بی فرهنگ در زمین هستند، مستضعفین به ارث خود که خدای تعالی به آنها عنایت فرموده است نمیرسند. »
« آمریکا این تروریست بالذات، دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده، و همپیمان او صهیونیسم جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود، جنایاتی مرتکب می شود که قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند. » « مسلمانان جهان باید روز قدس را روز همه مسلمین، بلکه مستضعفین بدانند و از آن نقطه حساس در مقابل مستکبرین و جهانخواران بایستند، و تا رهایی مظلومان از زیر ستم قدرتمندان از پای ننشینند. و مستضعفان که اکثریت قاطع جهان را تشکیل می دهند مطمئن باشند که وعده حقتعالی نزدیک است و ستاره نحس مستکبران رو به زوال و افول است. »
امام خمینی (رحمة الله علیه) حتی به صورت صریحتر از کشورهای پلید دیگری که شریک جرم « آمریکا » و « اسرائیل » هستند، نام برده اند؛ به نحوی که در سخنرانی 4 آبان سال 1343 هجری شمسی و در هنگامی که نهضت اسلامی مردم ایران در ابتدای راه خود بود، به وضوح از دسایس کشورهای مختلف در امور جهان، پرده برداشتند:(269)
« آمریكا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریكا بدتر، شوروی از هر دو بدتر، همه از هم بدتر، همه از هم پلیدتر... »(270)
این فرمایش امام (رحمة الله علیه) نشان می دهد که امام خمینی (رحمة الله علیه)، دسایس و توطئه های جهانی را مربوط به یک یا دو کشور نمی دانستند، بلکه ایشان دست بسیاری از کشورها را در این توطئه ها می دیدند و مردم را به مقابله با این تشکیلات شیطانی و سیستم تحت هدایت « دجال » فرا می خواندند.
ذکر یک نکته ی بسیار مهم: در این قسمت ذکر یک نکته ضروری به نظر می رسد و آن اینکه اصطلاحاتی همچون « صهیونیسم جهانی »، « سلطه طلبان »، « استکبار جهانی » و ... که مکرراً از سوی امام خمینی (رحمة الله علیه) به کار می رفت منافاتی با مطالبی که تاکنون درباره ی « فراماسونری دجال » گفته شد، ندارد؛ زیرا اصطلاحات مذکور با یکدیگر قرابت بسیار دارند. در این میان یکی از عواملی که باعث شد تا ما از بین این اسامی مختلف، نام « فراماسونری جهانی » را برگزینیم، بحث « نماد شناسی » ماسونی بود که با وجود نمادهایی چون « چشم جهان بین »، « پرگار و گونیا »، « Baphomet » و ...، توضیح آن ها در قالب اصطلاحاتی چون « نظام سلطه »، « صهیونیسم » و ... بسیار دشوار بود. همچنین استفاده از واژه هایی چون « صهیونیسم » می توانست تا حدودی بار مذهبی برای « نظام سلطه » به ارمغان بیاورد و آن را به « یهودیت » و تا حدی « اوانجلیسم » محدود نماید که انتخاب نام « فراماسونری » این مشکل را نیز رفع می نماید. بنابراین عبارات « صهیونیسم جهانی »، « سلطه طلبان »، « استکبار جهانی »، « نظام سلطه » و ... که مکرراً توسط امام خمینی (رحمة الله علیه) و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) بیان شده و ذکر می گردد، با « فراماسونری جهانی » یا همان « دجال احتمالی آخرالزمان » مطابقت دارد.
« فراماسونری جهانی » یا همان « دجال احتمالی آخرالزمان » که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، همه ی نقشه هایش را نقش بر آب می دید، فعالیت های همه جانبه و گسترده ای برای نابودی انقلاب و جمهوری اسلامی ایران، تدارک دید و از همان روزهای اول انقلاب، با انواع تحریم های اقتصادی، سیاسی، نظامی و ...، بمب گذاری و ایجاد نا امنی داخلی، حمایت از گروه های منافق و معاند نظام، حمایت از حرکت های تجزیه طلبانه در مناطق مرزی، به راه انداختن جنگ تحمیلی 8 ساله علیه جمهوری اسلامی ایران و ... در صدد برآمد تا این انقلاب الهی را سرکوب نماید،(271) اما به لطف الهی از عهده ی این امر برنیامد. بالعکس، ندای ظلم ستیزی و آزادگی مردم ایران در جهان طنین انداز شد و ملل مسلمان در سایر نقاط جهان اعم از « فلسطین »، « لبنان »، « یمن »، « بحرین » و ... از انقلاب اسلامی ایران الگو گرفتند و به مقابله با ظلم برخاستند.(272)
یکی از مهمترین جریان های مقاومت که به تأسی از انقلاب ایران شکل گرفت، نیروی مقاومت شیعی « حزب الله » در جنوب لبنان بود که در سال 1982 میلادی و حدود 4 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، با هدایت و حمایت امام خمینی (رحمة الله علیه) فعالیت های خود را آغاز نمود(273) و به عنوان خاری در چشم « فراماسونری دجال » و قلب آن یعنی « اسرائیل » گشت و دامنه ی مبارزه با « دجال » را از کیلومترها دور از « اورشلیم (بیت المقدس) »، به نزدیک « بیت المقدس » و مرزهای « اسرائیل » کشاند.
امام خمینی (رحمة الله علیه) تا پایان عمر مبارکشان، به مبارزه با « دجال » و اصحابش به خصوص « آمریکا » و « اسرائیل » ادامه دادند و در سال 1368 هجری شمسی (1989 میلادی) به دیدار معبود شتافتند و پرچم مبارزه با « دجال » را به سیدی جلیل القدر یعنی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) سپردند.(274)
البته لازم به ذکر است که امام خمینی (رحمة الله علیه) با وجودی که رسماً از انتخاب رهبر ایران بعد از رحلتشان خبر نداشتند و نمی دانستند مجلس خبرگان چه کسی را به رهبری برخواهد گزید، اما به دلیل الهامات الهی که به ایشان می شد، در زمان حیاتشان « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » را برای پذیرفتن این مسئولیت دشوار و رهبری جبهه ی مقاومت در برابر « دجال » آماده می کردند.
علاوه بر سمت « ریاست جمهوری » که حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » به واسطه ی آراء مردم برعهده داشتند،(275) در مقاطعی نیز امام خمینی (رحمة الله علیه) ایشان را به « سمت نمایندگی ولی فقیه در شورای عالی دفاع » برگزیده بودند(276) تا ایشان با حضور در جبهه ها، روحیه ی « نبرد و مقاومت » را نیز همچون « علم و اجتهاد » تقویت نمایند. همچنین امام خمینی (رحمة الله علیه) در زمان حیاتشان، مسئولیت امور مربوط به « فلسطین » و « لبنان » را به حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » سپردند تا ایشان در زمان رهبری خود نیز، بزرگترین دشمن برای « قلب دجال » باشند که در لباس « اسرائیل » به جنایت مشغول است.(277) خاطره ای شنیدنی از زبان رهبر مقاومت « حزب الله لبنان »، « سید حسن نصرالله (مد ظله العالی) » نکات مهمی را بیان می کند:(278)
« در همان روزها، جمعی خدمت امام (رحمة الله علیه) رفته و به ایشان گفتند: « که ما به شما معتقدیم و شما رهبر ما هستید. » امام (رحمة الله علیه) فرمودند: « از صفر شروع کنید و با همین نیروی کم مبارزه کنید که پیروز خواهید شد. من از همین حالا میبینم که پیروزی از آن شماست! » از حضرت امام (رحمة الله علیه) خواستیم که در مسئله ی لبنان، نمایندهای معرفی کنند، تا مزاحم وقت ایشان نشویم. امام (رحمة الله علیه) آن زمان فرمودند: «نماینده ی تام الاختیار من آقای خامنهای (مد ظله العالی) هستند. » آقا هم خیلی با ما مهربان بودند. از نخستین روزهای شکلگیری حزبالله، ایشان مسئول ما بود. ایشان در مسائل اسرائیل، کارشناستر از کارشناسان است.
بیش از نصف لبنان تحت اشغال بود که طی سه سال توانستیم ارتش اسرائیل را برای نخستین بار عقب برانیم. البته آن موقع تبلیغات نداشتیم و دنیا نفهمید که چه شده است. آن موقع ارتش و دولت لبنان هم با ما دشمن بود. اما، کار را ادامه دادیم. امام (رحمة الله علیه) فرموده بودند: «تا اخراج کامل ادامه دهید.» پس از رحلت امام (رحمة الله علیه) رسیدیم خدمت آقا که الآن شما رهبر ما هستید، یک نفر را معرفی کنید تا زیاد مزاحم شما هم نشویم. آقا فرمودند: « نه خیر، مسئله ی اسرائیل و لبنان مربوط به من است و من خودم مسئول این مسئله هستم. » آقا خصوصیات تکتک ما را میشناسند. این ارتباط عمیق، از مهمترین عوامل پیروزی و از بزرگترین برکات برای حزبالله بود. »(279)
« حزب الله » لبنان: تربیت یافته ی امام خمینی (رحمة الله علیه) و سربازان امام خامنه ای (مد ظله العالی).
از خاطره ی فوق که از زبان « سید حسن نصرالله (مد ظله العالی) » بیان شده است، دو نکته ی مهم استنباط می شود:
1 - امام خمینی (رحمة الله علیه) در زمان حیات مبارکشان، حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » را برای پذیرفتن رهبری تحت تعلیم قرار داده بودند و با توجه به نقش مهمی که امام (رحمة الله علیه) برای « ایران » در مسئله ی مبارزه با « فراماسونری دجال، (صهیونیسم جهانی، نظام سلطه و ...) » قایل بودند، ایشان حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » را مسئول امور مربوط به خط مقدم مواجهه با « اسرائیل » قرار داده بودند تا برای مبارز ی جدی با « دجال » در زمان رهبریشان آماده باشند.
2 - با توجه به اینکه حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » برخلاف رویه ی امام خمینی (رحمة الله علیه)، نماینده ی « تام الاختیاری » برای امور مربوط به « اسرائیل » و « لبنان » برنگزیده اند، به نظر می رسد که مطابق الهامات الهی، نقش ایشان در مقابله با « فراماسونری دجال، (صهیونیسم جهانی، نظام سلطه و ...) » نقش ویژه ای است و در هر زمانی، ایشان شخصاً مسئول پیگیری این مسئله هستند که البته این امر می تواند با مسئله ی « فتح قدس » به دست « ایرانیان » که در روایات آخرالزمانی وارد شده است، مرتبط باشد.(280)
پس از رحلت امام خمینی (رحمة الله علیه)، حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » به رهبری جمهوری اسلامی ایران انتخاب شدند و مسئولیت سنگین رهبری را با درایت و صلابت بر عهده گرفتند. در زمان ایشان نیز « فراماسونری دجال » و یارانش، شدیدترین تحریم ها را بر ضد ایران اعمال کردند؛ گرچه این تحریم ها زحمات زیادی بر مردم مومن « ایران » تحمیل کرد، اما موجب آغاز جنبش های عظیمی در جهت استقلال علمی، فرهنگی و اقتصادی کشورمان گردید.(281)
در زمان رهبری حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » جنگ های « اول خلیج فارس علیه عراق »، « نبرد افغانستان » و « جنگ دوم خلیج فارس علیه عراق » از جانب « سازمان جهانی فراماسونری » و اعضای برجسته ی آن همچون « آمریکا »، « انگلیس »، « ناتو » و ... سازماندهی شد که در نتیجه ی آن ها، حلقه ی محاصره ی « دجال » علیه « ایران » تنگ شود؛(282) اما به واسطه ی وجود رهبری قدرتمند، این توطئه ها خنثی شد و برخلاف خواسته ی « دجال »، « انتفاضه ی مسجد الاقصی » در « فلسطین » به تأسی از پیروزی های « ایران » شدت یافت(283) و « حزب الله لبنان » نیز توانست اسرائیلی ها را در سال 2000 میلادی از « جنوب لبنان » عقب براند(284) و در سال 2006 و نبرد معروف و سنگین « 33 روزه »، شکست سنگینی به « اسرائیل » وارد نماید(285) و این کشور ماسونی را برای اولین بار از زمان « اشغال فلسطین »، وادار به مبادله ی تعداد زیادی از « اسرای عرب » نماید.(286) در این میان « نبرد 33 روزه » جایگاه مهمی در برنامه های « دجال » برای تحقق « اسرائیل نیل تا فرات » داشت؛ چرا که اگر می توانست به این آرزو دست یابد، زمینه برای تشکیل « معبد شیطانی سلیمان » و آغاز امپراطوری « دجال » تا سال 2010 میلادی فراهم می شد که به لطف خدا و مجاهدت های مجاهدان « حزب الله لبنان » نتیجه داد و این توطئه ی بزرگ ابتر ماند. جالب این که تلاش « فراماسونری جهانی » برای طولانی کردن جنگ تا « 33 روز » و توسل به « عدد 33 » مورد علاقه ی ماسون ها نیز نتوانست گره « دجال » را باز کند(287) و اراده ی خداوند متعال که در پیروزی های « حزب الله » متجلی شد، ورق را به نفع اسلام و مقاومت برگرداند و شمارش معکوس برای نابودی « دجال » و « ظهور منجی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) » را در آخرالزمان، آغاز کرد.
در حال حاضر نیز به لطف خداوند متعال، غلبه ی زشتی و تاریکی روز به روز کمرنگ تر می شود و نور الهی که با « انقلاب اسلامی ایران » در جهان طلیعه زد، می رود تا روز به روز عالمگیر شود و بر تاریکی و پلیدی پیروز گردد.
امروز ندای آزادگی و معنویت نه تنها از « ایران »، بلکه از « لبنان »، « فلسطین »، « یمن »، « عراق »، « بحرین »، « افغانستان »، و ... شنیده می شود(288) و انقلابی الهی که سیدی بزرگ از شهر مقدس « قم » آغاز کرده بود، می رود تا عالمگیر شده و عنوان خاری در چشم « دجال »، « حرکات شیطانی فراماسونری دجال » را تا زمان ظهور منجی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، متوقف نماید تا ان شاء الله با ظهور حضرت مهدی(عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، طومار زندگی « دجال » درنوردیده شود. (ان شاء الله)
سه شخصیت بزرگ آخرالزمان که رهبری خط مقدم مواجهه با « فراماسونری دجال » را بر عهده داشته و دارند: « امام خمینی (رحمة الله علیه) »، « حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) »، و « سید حسن نصرالله (مد ظله العالی) ».
لازم به ذکر است که با آغاز انقلاب اسلامی ایران، « فراماسونری دجال » نیز از پا ننشسته و مهره های کلیدی خود را از همان روزهای آغازین انقلاب، وارد صفوف انقلابیون نمود تا به خیال خود، این انقلاب را منحرف نماید، اما به لطف خدا این امر تاکنون محقق نشده است. افرادی مثل « ابوالحسن بنی صدر » که ارتباط آن ها با سرویس های جاسوسی کشور ماسونی « انگلیس » نیز افشا شده است، از ابتدای انقلاب اسلامی ایران، به خرابکاری و نفاق پرداختند و حتی با ریاکاری توانستند به مقام « ریاست جمهوری » نیز دست یابند؛(289) اما اینان نمی دانستند که مملکتی که خداوند آن را برای مأموریتی وِیژه در آخرالزمان برگزیده است، با این ترفندها آسیب می بیند، اما از هم نمی پاشد!!!
در طول 32 سال گذشته، علاوه بر تهدیدات خارجی، « انقلاب اسلامی » ایران فتنه های بزرگی همچون « خیانت های بنی صدر »، « بمب گذاری های تروریستی »، « غائله ی گروهک مجاهدین خلق (منافقین) »، « انحراف و اختلاس برخی از مسئولین » به خصوص در دوره ی موسوم به « اصلاحات »،(290) و « فتنه ها و اغتشاشات بزرگ پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 هجری شمسی » را پشت سر گذاشته است(291) و به لطف خدا از آن ها سربلند بیرون آمده است. اما نکته ی جالب این که در هر کدام از این فتنه ها، ردپای « فراماسونری جهانی » به چشم می خورد.
برای مثال « فتنه ها و اغتشاشات بزرگ پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 هجری شمسی » که یکی از بزرگترین فتنه ها علیه « تمامیت نظام » و نه فقط یکی از کاندیداها بود، خود گواه این مدعا است؛(292) حتی اگر از برخی گزارش ها مانند سخنان « پیام فضلی نژاد » روزنامه نگار و نویسنده ی معروف درباره ی ارتباط « سید محمد خاتمی » با فراماسونرها و عضویت برخی از سران و مغزهای متفکر فتنه همچون « میر حسین موسوی » در « لژ ماسونی قسطنطنیه »(293) به دلیل در دست نبودن مدارک کافی در حال حاضر بگذریم، باز هم وجود اطلاعاتی مبنی بر دیدار « سید محمد خاتمی » با فراماسون معروف « جرج سوروس »(294) و دست داشتن « بنیاد ماسونی سوروس » در وقایع پس از انتخابات،(295) نشان می دهد که حداقل، هدایت این فتنه ها از سوی فراماسون های خارجی بوده است. از سوی دیگر، در حمایت از « اغتشاشگران بعد از انتخابات » کشورهای ماسونی دنیا، به حمایت از فتنه گران پرداختند.(296) حال اگر به توصیف « فراماسون ها » از « جنبش های ماسونی » نگاهی بیندازیم، در می یابیم که « اغتشاشات پس از انتخابات » موسوم به « جنبش سبز » نیز یک « جنبش ماسونی » می باشد:(297)
ماسون ها در رابطه با جوامع، چنین نظری دارند:(298)
« مدرسه اي كه توسط مدير ماسون اداره مي شود، يك موسسه ي ماسوني محسوب مي گردد. جامعه اي كه توسط يك ليدر ماسون رهبري مي شود، جامعه ي ماسوني به حساب مي آيد. اگر تعداد اعضايمان هم زياد نشود، از طرف هر كسي كه مي خواهد باشد، باشد، تحقق اصول و آداب در هر جا و مكان يك موفقيت شمرده مي شود. »(نشريه ي ماسون ترك – صفحه ي 3032)
با توجه به همین تعریف، جنبشی همچون « جنبش اغتشاشگر سبز » که از سوی کشورهای ماسونی همچون « آمریکا »، « انگلیس »، « فرانسه »، « ایتالیا » و ... و نیز بنیاد های ماسونی همچون « بنیاد سوروس » مورد حمایت و هدایت قرار می گرفته است، مطابق تعریف خود ماسون ها نیز یک « جنبش ماسونی » تلقی می گردد.
البته ماجرا به همین جا ختم نمی شود، زیرا برخی گزارش ها حاکی از شرکت « سید محمد خاتمی » در « اجلاس ماسونی بیلدربرگ » می باشند:(299)
وجود برخی از گزارش ها مبنی بر حضور « سید محمد خاتمی » در اجلاس « بیلدربرگ » سال 1999 میلادی.
وجود برخی از گزارش ها مبنی بر حضور « سید محمد خاتمی » در اجلاس « بیلدربرگ » سال 1999 میلادی.
البته لازم به ذکر است که گزارش هایی در رابطه با ارتباط « عبدالکریم سروش » یکی دیگر از مغزهای متفکر « جنبش فتنه گر سبز » با « بیلدربرگ » به گوش می رسد. بدین نحو که جایزه ی به اصطلاح ادبی ماسونی « اراسموس » از سوی خاندان سلطنتی « برنهارد » هلند و بنیانگذار اجلاس « بیلدربرگ » به « سروش » اعطا گردید تا از خدمات وی به « فراماسونری جهانی » تقدیر گردد.(300)
اما نکته ی عجیبی که در حین مطالعه پیرامون فراماسونری در « آمریکای لاتین » به دست آمد و باعث تأسف و تأثر نگارنده گردید، اعطای عضویت در گروه احتمالاً ماسونی کوبایی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » رییس جمهور کوبا و یکی از اعضای برجسته ی « Order of Jose Marti » به « سید محمد خاتمی » رییس جمهور سابق ایران و یکی از مغزهای متفکر « جنبش فتنه گر سبز » می باشد.(301)
همانگونه که قبلاً ذکر شد، « Jose Marti » یکی از به اصطلاح انقلابیون کوبایی بود که عضویت وی در گروه های ماسونی قبلاً اثبات گردید.(302) مطابق تحقیقات برخی از محققان، امروزه یک « Order » احتمالاً ماسونی در کوبا با عنوان رسمی « Order of Jose Marti » وجود دارد(303) که مدال عضویت آن به برخی از افراد که عمده ی آن ها « کمونیست » یا « فراماسون » بوده اند، اعطا گردیده است. برای مثال « تابو امبکی » رییس جمهور سابق « آفریقای جنوبی » که قبلاً پیرامون عضویت وی در گروه ماسونی « Order of St. John » یا « Order of Malta » بحث شد،(304) یکی از افرادی است که مدال عضویت گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » فراماسون به وی اعطا شده است:(305)
عضویت « تابو امبکی » رییس جمهور سابق « آفریقای جنوبی » در گروه ماسونی و شیطانی « Order of St. John » یا « Order of Malta ».
اعطای مدال عضویت گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » به « تابو امبکی » رییس جمهور سابق « آفریقای جنوبی ».
همچنین « شاهزاده فرا آندرو برتی »، هفتاد و هشتمین « رییس » و « استاد بزرگ » گروه ماسونی « Order of St. John » یا « Order of Malta »(306) نیز از سوی « فیدل کاسترو »، به عضویت گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » در آمده است:(307)
« شاهزاده فرا آندرو برتی »؛ هفتاد و هشتمین « رئیس » و « استاد بزرگ » گروه ماسونی « Order of Malta » یا « Order of St. John ».
« شاهزاده فرا آندرو برتی » هفتاد و هشتمین « رئیس » و « استاد بزرگ » گروه ماسونی و شیطانی « Order of Malta » یا « Order of St. John »، در حالی که مدال عضویت در گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » به وی اعطاء شده و بر سینه اش نصب گردیده است. (جالب این که با همه ی ادعاهای « فیدل کاسترو » درباره ی مبارزه با امپریالیسم، وی « رئیس » یک گروه ماسونی با عنوان « Order of Malta » را که در گروه مذکور، جنایتکاران بزرگی چون « جرج بوش »، « هنری کیسینجر »، « راکفلرها »، « ملکه الیزابت دوم انگلستان » و ... عضو هستند، به عضویت گروه احتمالاً ماسونی کوبایی « Order of Jose Marti » در می آورد و دست وی را به گرمی می فشارد!!!)
اما تأسف بار اینکه مدال عضویت در گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » به « سید محمد خاتمی » رییس جمهور سابق ایران و یکی از رهبران و مغزهای متفکر « جنبش فتنه گر سبز » اعطاء شده است:(308)
اعطای مدال عضویت در گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » به « سید محمد خاتمی » رییس جمهور سابق ایران و یکی از مغزهای متفکر « جنبش فتنه گر سبز ».
اعطای مدال عضویت در گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » از سوی « فیدل کاسترو » به « سید محمد خاتمی » رییس جمهور سابق ایران و یکی از مغزهای متفکر « جنبش فتنه گر سبز ».
مجسمه ی نیم تنه ی « خوزه مارتی » به اصطلاح انقلابی کوبایی (کسی که گروه ماسونی « Order of Jose Marti » به نام وی مزین شده است!!!) و بنای یادبود ماسونی وی که بر روی « هرم 13 پله ای » و « سر هرم » انتهایی آن بنا شده است و « هرم 13 پله ای » روی 1 دلاری آمریکا را به خاطر می آورد!!!(309)
در مورد عضویت « سید محمد خاتمی » در « Order » و گروه احتمالاً ماسونی « Order of Jose Marti » باید گفت که گرچه وی ممکن است از ماهیت دقیق این گروه خبر نداشته باشد، اما باز این سوال مطرح می شود که چه ویژگی ها و خصوصیاتی در وی وجود داشته است که از سوی سران « Order of Jose Marti » لایق اعطای عضویت این گروه دانسته شده است؟ فعالیت های وی چرا باید مورد توجه ماسون ها باشد؟ چرا در طی مدت طولانی ارتباط « ایران » و « کوبا »، عضویت در گروه مذکور، تنها به « خاتمی » اعطاء شده است؟ آیا همسویی و هم صدایی « خاتمی » با کشورهای ماسونی، عامل این عضویت نبوده است؟ آیا ...؟
البته نکته ی جالب دیگری که می توان در رابطه با « جنبش فتنه گر سبز » به آن اشاره کرد، وجود شعارهایی همچون « نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران » در بین شعارهای محبوب « فتنه گران » در « روز جهانی قدس » بود(310) که نشان می دهد سرسلسله ی این « فتنه » به دست فراماسون هایی در خارج کشور است که در همه حال نسبت به آرمان نهاییشان یعنی « تخریب مسجد الاقصی » و « ساخت معبد سلیمان » پایبند هستند و حتی در اغتشاشات پس از انتخابات ایران نیز این شعار را که مهمترین دغدغه ی جهان اسلام یعنی « قدس » را مورد هدف قرار داده بود، در دهان عناصر فریب خورده و پیاده نظام خود انداختند!
به هر حال، با توجه به مطالبی که ذکر شد، در می یابیم که کشورهای ماسونی دنیا، از هنگامی که با پیروزی انقلاب اسلامی و الهی ایران مواجه شدند و خط مشی « ضد ماسونی »، « ضد آمریکایی »، « ضد اسرائیلی »، « ضد کمونیستی »، « ضد انگلیسی » و ... آن را دریافتند، از همان روزهای اول به کارشکنی، دشمنی و نفوذ دادن برخی از عناصر خود همچون « بنی صدر » به آن پرداختند و در یکی از این ترفندها، به اسم « تقلب در انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 هجری شمسی »، به دشمنی و « فتنه انگیزی » علیه « تمامیت نظام » و « آرمان های انقلاب اسلامی و الهی ایران » پرداختند.
متأسفانه، علاوه بر نفوذ در بین برخی از سیاسیون، در برخی جریان های فرهنگی و اقتصادی نیز نفوذ جریان شیطانی « فراماسونری » به چشم می خورد. در زمینه ی فرهنگی، رواج دادن سبک معماری حاوی نماد های ماسونی همچون ساختمان « موسسه ی مالی و اعتباری قوامین » به شکل « ابلیسک ماسونی »، ساختمان « هتل » به شکل « هرم » در شهر « شیراز » و ... اشاره نمود:(311)
« هتل هرمی شکل » در دروازه قرآن « شیراز ».
ساختمان مرکزی « موسسه ی مالی و اعتباری قوامین » به شکل « ابلیسک » ماسونی.
از سوی دیگر مدتی است که عبارت نامأنوس و نامناسب « معمار کبیر انقلاب »(312) به جای « بنیانگذار کبیر انقلاب » درباره ی شخصیت والا و ملکوتی حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) باب شده است که بر نگرانی دوستداران فهیم این شخصیت بی نظیر، افزوده است. چرا که این اصطلاح نامناسب که معلوم نیست توسط چه جریانی به حوزه ی فرهنگ و ادبیات کشور وارد شده است، ممکن است به مبارزات عظیم این بزرگمرد تاریخ علیه « فراماسونری دجال » خدشه وارد نماید.
همچنین در عرصه ی اقتصادی نیز شرکت های صهیونیستی و ماسونی همچون « کوکاکولا »، « نستله » و ... نیز به صورت فعال در ایران مشغول فعالیت می باشند(313) و حتی آگهی های « نستله » نیز از تبلیغات تلویزیون ایران پخش می شود!!!(314)
تبلیغات شرکت ماسونی - صهیونیستی « نستله » در تهران به زبان « عبری ».(315)
شرکت های ماسونی - صهیونیستی همچون « کوکاکولا »، « نستله »، « IBM » و ...، توپ و گلوله ی ارتش « اسرائیل (خانه ی نهایی فراماسونری دجال) » را تأمین می نمایند.
لیستی از مهمترین شرکت های « ماسونی - صهیونیستی » دنیا. (316)
گرچه نفوذ « فراماسونری دجال » و یارانش همچون « بهاییان » در اقتصاد، سیاست و فرهنگ کشورمان به « حد هشدار » و خط قرمز نرسیده است، اما نباید فراموش کرد که « انقلاب اسلامی ایران » یک انقلاب الهی است که با تمام انقلاب های جهان تفاوت دارد و وظیفه ای الهی بر عهده اش گذاشته شده است که باید آن را به نحو عالی به انجام برساند. این انقلاب عزیز از همان روزهای آغازین شکل گیری به رهبری امام خمینی (رحمة الله علیه)، خود را به عنوان برجسته ترین دشمن « فراماسونری دجال » نشان داد و با جدیت به این حرکت ادامه داد که این پشتکار رهبر، مسئولان و ملت عزیز ایران، دامنه ی مبارزه علیه « فراماسونری دجال » را به مرزها آنطرف تر در « فلسطین »، « لبنان »، « بحرین »، « عراق »، « قاره ی آفریقا » و ... کشانده است و علاوه بر به راه اندازی موج « فرهنگی » علیه دجال »، به واسطه ی پیشرفت های علمی در عرصه هایی همچون « ساخت و تولید ادوات نظامی و موشکی »، « فناوری صلح آمیز هسته ای »، « فناوری سلول های بنیادی » و ...،(317) به لطف خدا می رود تا حلقه ی محاصره علیه « فراماسونری دجال » را تنگ تر نموده و إن شاء الله به زودی و در سایه ی پرچم موعود امم حضرت مهدی صاحب الزمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) و وزیر ایشان حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)، به کمک برادران « لبنانی خود » و سایر مسلمانان آزاده، ضربه ی نهایی را بر پیکره ی « فراماسونری دجال » وارد نماید و برای همیشه بشریت را از شر این ام الفساد، نجات دهد.
البته مطالب فوق، تنها یک حدس و گمان و یا آرزوی صرف نیست؛ چرا که روایات آخرالزمانی نقل شده از معصومین (علیه السلام) نیز خبر از تصرف « بیت المقدس » در آخرالزمان و به دست یاران « ایرانی » حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) می دهند.
در مقاله ی « فراماسونري: دجال آخرالزمان » به صورت مفصل پيرامون آيات ابتدايي سوره ی « اسراء » سخن گفته شد و ذكر گرديد كه مطابق آيات مذكور، « بني اسرائيل » دو مرتبه، فتنههاي بزرگي در جهان به راه مياندازند كه در مرتبه ی دوم براي هميشه طومارشان در هم پيچيده ميشود:(318)
با توجّه به اينكه تعداد زيادي از محققان قائل به اين امر هستند كه اولین فتنه ی بزرگ «بني اسرائيل » سالها قبل و قبل از تسلّط مسلمانان بر « اورشليم (بيت المقدّس) » صورت گرفته است، كنكاش پيرامون فتنه ی دوم و آخر بنياسرائيل كه پايان داستان اين قوم است، حائز اهميت می باشد. تعداد زيادي از محقّقان معتقدند كه فتنه ی دوم « بنياسرائيل »، از حدود 60 سال قبل و با تأسيس دولت نامشروع « اسرائيل » آغاز شده است و به همين دليل بايد كم كم به دنبال يافتن نشانههايي از نابودكنندگان « بنياسرائيل » باشيم.(319)
روايات در اين زمينه راهگشا بوده و به تفسير آيات ابتدايي « سوره ی اسراء » ياري ميرسانند. در آيات ابتدايي « سوره ی اسراء » از نابودكنندگان « بنياسرائيل » با عبارت « بعثنا عليكم اولي بأس شديد » نام برده شده است.(320) در « تفسير عيّاشي » از امام باقر (علیه السلام) روايت شده كه حضرت بعد از آنكه آيه ی شريفه ی « بعثنا عليكم عباداً لنا أولي بأس شديد» را قرائت نمود، فرمود:
« مراد از اين آيه، حضرت قائم (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) و ياران اويند كه نيرومند و با صلابتند. »(321)
و از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه وقتي آن حضرت، اين آيه را قرائت فرمود، عرض كرديم: فدايت گرديم، آنها چه كساني هستند؟
امام سه بار فرمودند: « به خدا سوگند اهل قم هستند. »(322)
علاوه بر روایات امید بخش فوق، در روایتی دیگر چنین بیان شده است:
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
« درفشهای سیاه از خراسان بیرون آید که چیزی جلودارشان نیست، تا در ایلیاء (قدس) به اهتزاز درآیند. »(323)
همانگونه که می دانیم، پرچم های سیاه « بنی عباس » مقصدشان « بیت المقدس » نبود و این پیشگویی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد آن ها صادق نیست؛ بلکه مقصود ایشان از پرچم های سیاه مذکور، پرچم « یاران خراسانی (ایرانی) » حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) در آخرالزمان است که به رهبری ایشان، « بیت المقدس » را از اشغال « بنی اسرائیل » آزاد می نمایند.(324)
لازم به ذکر است که تعدادی از روایات نیز محل نابودی و مرگ « دجال » را دروازه ی « لد » در « بیت المقدس » ذکر کرده اند(325) که این مسئله نیز با سایر روایاتی که مقصد پرچم های « ایرانی » یاور حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) و تنبیه کننده ی « بنی اسرائیل » را « بیت المقدس » ذکر می نمایند، سازگار است و به نظر می رسد که « دجال » که خود از سوی « بنی اسرائیل » پرورش یافته است، در مجاورت قوم « بنی اسرائیل » و در ناحیه ی « فلسطین اشغالی » به دست حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) و یاران ایشان که عمدتاً « ایرانی » نیز می باشند، به قتل خواهد رسید.
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، برای « ایران اسلامی » در آخرالزمان، وظایف مهمی پیش بینی شده که یکی از مهمترین آن ها مبارزه با « دجال آخرالزمان (احتمالاً فراماسونری جهانی) » می باشد که این نبرد تا زمان قیام جهانی حضرت مهدی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) ادامه می یابد و إن شاء الله به رهبری ایشان، « یاران مومن ایرانی حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) »، قدس را فتح خواهند نمود و این وعده ای است که إن شاء الله به زودی محقق خواهد گردید.
بررسی چند سوال و شبهه
با در نظر گرفتن این مسئله که بجز « ایران »، « حزب الله » و جبهه ی مقاومت، بقیه ی کشورهای دنیا در سیطره ی « فراماسونری دجال » قرار گرفته اند و رهبران « فراماسون » این کشورها را اداره می کنند، کشمکش های موجود بین این کشورهای ماسونی (همچون جنگ جهانی دوم، جنگ سرد و ...) را چگونه می توان توضیح داد؟
در مورد فراماسون ها باید به این نکته اشاره کرد که آن ها بر سر اهداف بزرگشان همچون « نابودی ادیان الهی و توحیدی »، « تشکیل حکومت جهانی شیطانی »، « نابودی مظاهر توحید »، « پوچ کردن ادیان و تنها باقی گذاشتن ظاهر آن ها »، « سکولار نمودن کشورها » و از همه مهمتر « تشکیل حکومت جهانی شیطانی » به مرکزیت « اورشلیم (بیت المقدس) »، « تخریب مسجد الاقصی » و « ساخت معبد موهوم سلیمان » با یکدیگر اشتراک دارند، اما بر سر این امر که از چه طریقی باید این مهم حاصل شود و این که چه کشور یا شخصی باید رهبری این جریان را به دست گیرد، با هم اختلاف نظر دارند.
برای مثال، هم « آمریکا »، هم « چین » و هم « روسیه » و ... همگی بر سر حفاظت و حمایت از « اسرائیل » و بقای آن اشتراک نظر جدی دارند و علیه آن موضع نمی گیرند، اما بر سر اینکه کدام کشور باید رهبری جریان « فراماسونری دجال » را به دست گیرد، با یکدیگر جدال دارند و هر یک از آن ها می خواهد خود فرماندهی این « سیستم شیطانی » را عهده دار گردد.
البته به فرض محال، اگر فراماسون ها بتوانند حکومت جهانی مد نظر خود را در « اورشلیم (بیت المقدس) » تشکیل دهند، قطعاً بعد از تشکیل این حکومت، درگیری های خونینی بین خودشان ایجاد خواهد شد و هر گروهی از آن ها اعم از « جمجمه و استخوان (Skull & Bones) »، « Shriner »، « کمونیست ها »، « لژهای اسکاتلندی فراماسونری » و ... بر سر به دست گیری این حکومت شیطانی با یکدیگر جدال خواهند کرد. (البته إن شاء الله حکومت مد نظر آن ها تشکیل نخواهد شد.)
فراموش نکنیم که قبل از پیروزی « انقلاب اسلامی ایران » نیز گروه های مختلف ضد نظام شاهنشاهی اعم « مجاهدین خلق »، « گروهک نهضت آزادی » و ... نیز با جریان عظیم و راستین الهی و اسلامی مردم کشورمان به رهبری امام خمینی (رحمة الله علیه) همراه شدند، زیرا وجه اشتراک آنان با یکدیگر و با مردم مسلمان و انقلابی کشورمان و رهبر بزرگ آنان، مبارزه با نظام شاهنشاهی بود، اما بعد از پیروزی انقلاب و حذف نظام شاهنشاهی، آنان دیگر وجه اشتراکی با مردم و امام امت (رحمة الله علیه) نمی دیدند و به همین دلیل به شیطنت علیه نظام و جهت گیری علیه آن پرداختند. در مورد فراماسون ها نیز تنها اشتراک هدفشان، آن ها را در کنار یکدیگر نگه داشته است و پس از رسیدن به هدف مذکور، آن ها علیه یکدیگر خواهند شورید.
نکته ی دیگر این که در قرآن کریم از شیطان با عنوان « دشمن آشکار » انسان یا « عدو مبین » نام برده شده است:
با این اوصاف، « فراماسون ها » که به جای « خداوند متعال »، « ولایت شیطان » را بر خود برگزیده اند و این « دشمن آشکار » انسان را خواسته یا ناخواسته، عنوان رهبر خود قرار داده اند، از سمت همین « دشمن آشکار » نیز ضربه خورده و به جدال با یکدیگر و دشمنی گرفتار خواهند گردید.
همچنین نباید فراموش کرد که در بین مسلمانان و نیز شیعیان نیز که به خداوند متعال و مقدسات اسلامی ایمان دارند، باز هم در اثر کید شیطان و غفلت انسان ها، اختلافاتی وجود دارد که بعضاً تبعات ناگواری نیز داشته است، با این اوصاف « فراماسون ها » که به خداوند نیز معتقد نیستند، قطعاً بیشتر در معرض اختلاف و دشمنی با یکدیگر قرار دارند.
به هر حال متأسفانه چه بخواهیم و چه نخواهیم، دشمن ما از خود ما منسجم تر عمل کرده و علیرغم این که ما مسلمانان بر سر « حق » مشترکیم و دشمن ما بر سر « باطل » اشتراک دارد، باز هم دشمن ما منسجم تر عمل می نماید. حضرت علی (علیه السلام) در این رابطه در « خطبه ی 27 نهج البلاغه » به یاران خود چنین فرموده اند:(326)
« شما بر حق خود اتحاد نداريد، در حالي که دشمنان شما بر باطل خود اتفاق دارند و اين مايه ی خون دل خوردن و اندوه و تاسف است. به خدا سوگند، اجتماع و اتحاد اهل باطل بر باطلشان و جدايي و اختلاف شما در کار حقتان دل انسان را ميميراند و اندوه و غم را پيش ميآورد. »(327)
إن شاء الله که به زودی و با همت و تلاش همه ی مسلمانان جهان و زیر سایه ی رهبری موعود امم حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، دوران اتحاد مسلمانان و اضمحلال و پراکندگی « فراماسونری دجال » و اصحابش آغاز شده و طومار « دجال » و پیروانش در هم پیچیده خواهد شد.
با توجه به این که در این مقاله و سایر مقالات مشابه، سیطره ی « فراماسونری دجال » بر سراسر دنیا به جز چند استثناء مسجل می گردد، آیا « کلید » و « راهنمایی » وجود دارد که به کمک آن بتوان در مورد ارتباط هر فرد یا گروهی با « فراماسونری »، با اطمینان خاطر قضاوت کرد؟
کشف ارتباط افراد یا گروه های مختلف با « فراماسونری دجال » در برخی موارد بسیار آسان و در برخی موارد بسیار سخت می باشد؛ برای مثال کشف ارتباط « جرج بوش » با فراماسونری بسیار آسان است، اما یافتن ارتباط « نلسون ماندلا » با فراماسونری بسیار سخت به نظر می رسد.
گرچه کشف ارتباط افراد یا گروه های مختلف با « فراماسونری دجال » گهگاه بسیار دشوار و گاه غیر ممکن می نماید، اما به هر حال « کلید » و « معیار » مهمی وجود دارد که می تواند کمک کننده باشد و آن کلید نیز چیزی نیست به جز مسئله ی « قدس » و « مسجد الاقصی »!
همانگونه که قبلاً نیز اشاره کردیم، « فراماسون ها » بر سر هر مسئله ای با یکدیگر اختلاف و مجادله داشته باشند، بر سر مسئله ی « قدس » و « مسجدالاقصی » با یکدیگر اختلاف ندارند و آرمان مشترک همه ی گروه های « ماسونی »، « تخریب مسجد الاقصی »، « ساخت معبد سلیمان » و « تشکیل حکومت جهانی شیطانی » به مرکزیت « اورشلیم » یا « بیت المقدس » است و همه ی تلاش گروه های « ماسونی » بر این هدف استوار است. بر همین اساس، همه ی کشورها، گروه ها و افراد عضو « تشکیلات جهانی فراماسونری »، در طولانی مدت با « رژیم ماسونی اسرائیل » همکاری کرده و موضعی انفعالی یا عمدتاً تخریبی علیه « مقاومت اسلامی منطقه علیه اسرائیل » می گیرند و بدین وسیله، پایبندی خود را نسبت به هدف مشترکشان نشان می دهند.
کشورهای « ماسونی » مختلف ممکن است برای فریب افکار عمومی، در برخی مقاطع تحرکاتی ظاهری در جهت مخالفت با « اسرائیل » انجام دهند، اما در عمل، به صورت پنهانی و در طولانی مدت در جهت منافع « اسرائیل » که « قلب فراماسونری دجال » است، انجام می دهند. در این قسمت، به ذکر چند مثال مهم در این زمینه، اکتفا می نماییم:
« فیدل کاسترو » فراماسون، همواره به عنوان یک شخصیت ضد امپریالیسم و ظلم ستیز معروف بوده و حتی گهگاه سخنانی علیه « اسرائیل » بیان نموده است؛ اما در عمل و همچون سایر فراماسون ها، وی نیز به « اسرائیل » و « آژانس یهود » کمک های بزرگی نموده و در این راستا زمینه ی مهاجرت بدون دغدغه ی « یهودیان کوبایی » به اسرائیل را فراهم کرده و به همین دلیل از سوی « آژانس یهود » مورد تقدیر قرار گرفته است!:(328)
کمک « فیدل کاسترو » فراماسون، رییس جمهور سابق کوبا به « آژانس یهود » برای مهاجرت « یهودیان کوبایی » به « اسرائیل » و تقدیر « آژانس یهود » از « کاسترو » با هدیه ای شامل « چند صد رأس گوسفند »!!!.
« فیدل کاسترو » همچنین دوست صمیمی « رافی ایتان (Rafi Eitan) » وزیر سابق « کشاورزی » و « امور بازنشستگی » دولت ماسونی و شیطانی « اسرائیل » است و بارها با وی مراوده داشته و حتی در کنار وی، مجسمه ی « شمعدان 7 پر : Menorah » اسرائیلی نماد به اصطلاح « قربانیان هولوکاست » را در یکی از میادین « هاوانا (پایتخت کوبا) » افتتاح کرده است:(329)
افتتاح مجسمه ی « شمعدان 7 پر : Menorah » اسرائیلی به مناسبت بزرگداشت به اصطلاح « قربانیان هولوکاست » در یکی از میادین « هاوانا (پایتخت کوبا) » توسط « فیدل کاسترو » در معیت دوست صمیمی اش « رافی ایتان (Rafi Eitan) » وزیر سابق « کشاورزی » و « بازنشستگی » اسرائیل!
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « فیدل کاسترو » فراماسون نیز همچون سایر فراماسون ها، برخلاف ژست ضد امپریالیستی اش، روابط پنهانی بسیار صمیمانه ای با « دولت ماسونی اسرائیل » دارد.
از سوی دیگر « نلسون ماندلا » فراماسون نیز که همواره به عنوان یک شخصیت ظلم ستیز از وی یاد می شود، علیرغم ظاهر فریبنده اش و برخلاف مواضع ظاهراً مثبت وی در رابطه با مردم فلسطین، در عمل از رژیم ماسونی « اسرائیل » حمایت کرده و از اعراب خواسته تا « رژیم ماسونی و اشغالگر اسرائیل » را به رسمیت شناخته و به طرح به اصطلاح صلح آمیز « اسرائیلی » تن دهند و در ازای پس گرفتن بخشی از سرزمین های عربی، « هویت رژیم ماسونی اسرائیل » را بپذیرند و آن را به رسمیت بشناسند!:(330)
اظهارات « نلسون ماندلا » ی فراماسون، رییس جمهور سابق « آفریقای جنوبی » مبنی بر اینکه « اسرائیل » حق دارد در ازای عقب نشینی از بخشی از « سرزمین های عربی »، از اعراب « به رسمیت شناختن هویت خود » را طلب نماید و در غیر این صورت، مجوز اشغال سرزمین های مذکور را دارد!!!
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « نلسون ماندلا » ی فراماسون نیز علیرغم ژست ظلم ستیزانه اش، همچون سایر فراماسون ها، به نفع « اسرائیل » و علیه « مقاومت » موضع می گیرد.
لازم به ذکر است که سایر افراد و کشورها و نهادهای ماسونی نیز وضعیتی مشابه دارند و مواضع آن ها در عمل به نفع « اسرائیل » است. جالب این که حتی در « اغتشاشات پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 هجری » ایران نیز که از سوی « تشکیلات جهانی فراماسونری» مورد هدایت و حمایت بود، باز هم شعار « نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران » از سوی اغتشاشگران در اغتشاشات روز جهانی قدس شنیده می شد(331) و این مطلب نیز خود ارتباط این فتنه را با « فراماسونری حهانی » تأیید می کرد!!!
بنابراین مجدداً خاطر نشان می شویم که « مسأله ی قدس » و « مسجد الاقصی » همچون « کلیدی » است که از آن می توان برای شناختن « فراماسون ها » و عمالشان بهره برد.
آیا مردم کشورهای تحت سیطره ی « فراماسونری دجال »، همگی « فراماسون » هستند و آیا باید با آن ها سر جنگ داشت؟
خیر. مردم کشورها و دولت های ماسونی، لزوماً همگی « فراماسون » نیستند و چه بسا در آن ها تعداد زیادی انسان « موحد » و « نیکوکار » یا « مستعد اصلاح » وجود داشته باشند (به خصوص در مناطق مسلمان نشین)، اما متأسفانه تلاش های این انسان های پاک نیز در جوامع ماسونی هدر رفته و خدمات آن ها، چرخ « فراماسونری دجال » را به پیش می برد.
برای مثال یک « مسلمان صنعتگر ساکن کشور آمریکا)، گرچه در طی کسب حلال خود در این کشور، « پیچ »، « میخ » و ... می سازد، اما همین « پیچ » ساخته ی او ممکن است در « هواپیما ها » و « هلیکوپتر ها » ی آمریکا مورد استفاده قرار گیرد و در بسط سلطه ی « فراماسونری دجال » موثر باشد! به همین دلیل است که ماسون ها در نشریات خود چنین می گویند:(332) « مدرسه اي كه توسط مدير ماسون اداره مي شود، يك موسسه ي ماسوني محسوب مي گردد. جامعه اي كه توسط يك ليدر ماسون رهبري مي شود، جامعه ي ماسوني به حساب مي آيد. اگر تعداد اعضايمان هم زياد نشود، از طرف هر كسي كه مي خواهد باشد، باشد، تحقق اصول و آداب در هر جا و مكان يك موفقيت شمرده مي شود. » (نشريه ي ماسون ترك – صفحه ي 3032)
بنابراین در کشورهایی که « رهبران فراماسون » قدرت را در دست دارند، حتی فعالیت های صنعتی، کشاورزی، خدماتی، پزشکی، دامپروری و ... افراد عادی و غیر ماسون این جوامع نیز نهایتاً در جهت بسط سلطه ی « فراماسونری دجال » مورد استفاده قرار می گیرد! افراد مذکور گرچه فراماسون نیستند، اما متاسفانه جوامع مذکور، جوامعی ماسونی هستند!!!
البته در نگاه مسلمانان پیرو امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، همه ی مردم جهان مستحق احترام و توجه می باشند و موضع خصمانه ی ما علیه « فراماسونری دجال »، نباید موجب گردد تا ما نسبت به مردم عادی کشورهای تحت نفوذ « فراماسونری »، بدبین و متخاصم باشیم.
فراموش نکنیم که مطابق روایات اسلامی، حتی تعداد زیادی از یهودیان در زمان ظهور مهدی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، به دست ایشان و به دنبال استناد حضرت (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) به تورات اصلی که از کوهی در سرزمین شام بیرون آورده می شود، مسلمان شده و جزء یاران ایشان می گردند!(333) بنابراین تا آن جا که ممکن است، باید نسبت به مردم ملل دیگر، حتی اهالی ساکن کشورهای ماسونی، با احترام برخورد کرد.
با توجه به اینکه بجز چند استثناء، بقیه ی کشورهای جهان در سیطره ی « فراماسونری دجال » قرار دارند، روابط ما با کشورهای دیگر دنیا چگونه باید باشد؟ آیا باید قطع رابطه کرد؟ آیا باید موضعی خصمانه گرفت؟
نگاهی به سیره و زندگی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می تواند راه را به ما نشان دهد؛ همانگونه که می دانیم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عالمترین شخص در جهان هستی بوده و هستند و به خوبی از دسایس « یهود » و « مشرکان » در زمان حیاتشان و نیز در گذشته و آینده خبر داشتند؛ اما ایشان در همه حال با « یهودیان » اطرافشان و نیز با « مشرکان » از در مسالمت وارد می شدند و تا از این گروه ها آزار نمی دیدند، دست به مقابله و مخاصمه نمی زدند، زیرا ایشان به کلام خدا و قرآن مجید عمل می کردند که این کتاب بزرگ، چنین فرموده است:
بنابراین ما هم باید به تأسی از فرمایش قرآن و سیره ی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، با دیگران بر اساس مسالمت و صلح زندگی کنیم و هنگامی با اقوام یا ملل دیگر به ستیز برخیزیم که به مسلمانان ظلم کرده و سعی در نابودی دین خدا داشته باشند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بنا بر نیاز مسلمانان و مصلحت جامعه ی اسلامی، حتی با « یهود » و « مشرکین مکه » نیز روابط تجاری داشته اند که البته ماحصل این روابط به نفع مسلمانان بوده است.(334)
با این اوصاف، ما مسلمانان منتظر مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) نیز باید در درجه ی اول استقلال سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خود را حفظ کنیم و در صورتی که نیاز غیر قابل اغماضی به امکانات اقتصادی سایر کشورها اعم از کشورهای ماسونی داشتیم، باید از بین « بد » و « بدتر » کشورهای ماسونی، گزینه ی « بد » را انتخاب نماییم و با کم آزارترین این کشورها رابطه برقرار نماییم و در اسرع وقت نیز تلاش کنیم تا در زمینه ی مذکور، استقلال یابیم.
البته با وجود رهبری امام خمینی (رحمة الله علیه) در گذشته، و رهبری حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » در زمان حاضر، از فرمایش ها و رهنمودهای این بزرگان که خود اسلام شناسانی بزرگ بوده و هستند، می شود کمال استفاده را برد و با اجرای دستورات این بزرگواران، به سمت جامعه ای آرمانی و زمینه ساز ظهور مهدی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) رهسپار گردید.
در حال حاضر گرچه کاستی های فراوانی در جامعه ی « اسلامی ایران » وجود دارد و بسیاری از خواسته ها و فرمایش های امام خمینی (رحمة الله علیه) و حضرت « آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی) » آنگونه که باید و شاید اجرا نشده است، اما « ایران اسلامی » در تلاش است تا به شعار « نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی » جامه ی عمل پوشانده و ضمن خروج کامل از یوغ « فراماسونری دجال »، زمینه را برای ظهور مهدی موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) و آغاز دوران طلایی تاریخ، آماده نماید.
سخن آخر
از سال 2006 - 2007 میلادی که مقاله ی « فراماسونری: دجال آخرالزمان » و مقالاتی مشابه آن در نقاط مختلف ممالک اسلامی تألیف شدند، تغییرات وسیعی در بینش و بصیرت جامعه ی مهدوی کشورمان و سایر مسلمانان جهان نسبت به مقوله ی « فراماسونری دجال » پدید آمد و مسلمانان مومن بی شماری به لطف و یاری حضرت مهدی (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) به خباثت و دسایس « فراماسونری دجال » پی بردند.
اما در عین گستردگی دامنه ی شناخت « فراماسونری دجال » و دسایس آن، متأسفانه موضوع عمدتاً در حد سطحی و بیشتر در حیطه های « نماد شناسی »، « بررسی علایم ماسونی » و ... متوقف گردید و استفاده ی عملی و راهبردی مناسبی از مباحث مطروحه نشد.
ساخت فیلم مستند « ظهور (The Arrivals) » در سال 2008 میلادی تا حدودی به افزایش عمق این شناخت کمک کرد، اما متاسفانه در زمینه ی شناخت ابعاد کامل سیطره ی « دجال » حتی در کشورهای به ظاهر آزادیخواه، چندان موثر نبود (معرفی « نلسون ماندلا » به عنوان یک فرد مبارز علیه « فراماسونری » از آن جمله بود). همچنین در این سریال زیبا، به صورت مستند و دقیق به نقش دشمنان « دجال » و به خصوص « ایرانیان » مطابق روایات آخرالزمانی پرداخته نشد.
مقاله ی حاضر بر آن است تا به میزان هر چند اندک، نقایص موجود در مقالات و فیلم های قبلی را رفع کند تا شناخت بیشتری پیرامون وسعت فراوان جنایات « فراماسونری دجال » از یکسو و جریان های مقاومت علیه « فراماسونری دجال » حاصل گردد.
این مقاله قصد دارد تا به این نکته ی مهم اشاره کند که در این دوره ی سخت و نفسگیر آخرالزمان که پنجه های « فراماسونری دجال »، صورت اقصی نقاط جهان را خراشیده است، جزایر امید بخشی همچون « ایران اسلامی »، « حزب الله لبنان »، « مجاهدان یمن » و ... وجود دارند که وظیفه ی سنگین مبارزه با « فراماسونری دجال » را بر عهده گرفته اند و بقیه ی برادران مسلمان و سایر آزادگان جهان را به پیوستن به جریان عدالت خواه و ظلم ستیز دعوت می نمایند تا إن شاء الله دست به دست یکدیگر و زیر پرچم مهدی صاحب الزمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف)، شیشه ی عمر « فراماسونری دجال » را بشکنند و دوره ی طلایی تاریخ بشر را آغاز نمایند.
به امید این که آن روز هر چه زودتر فرا رسد و چشم بشر، به جمال قائم آل محمد (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) گردد.
کاری از: خادم الامام (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) - وعده ی صادق
مرداد ماه 1389 دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
بيلدربرگ چگونه «مارگارت تاچر» را بركناركرد؟
لاتوخا 1، اسپانيا
بيلدربرگ تصميم گرفت آن سال، با استفاده از نفوذ زياد خود، مارگات تاچر را از اريكه نخست وزيري انگليس پايين بكشد. آنها از او خشمگين بودند كه دربرابر واگذاري استقلال و حاكميت ملي به اتحاديه اروپا مقاومت كرد. جان ميجر2 از حزب محافظه كار كه تاچر نيز عضو آن بود، جانشين وي شد. كاشف به عمل آمد كه گروه بيلدربرگ كه درآخر هفته منتهي به 14-11 ماه مه دراين جزيره درساحل اسپانيا در اقيانوس اطلس نزديك پونته ودرا، 3 پنهان مي شود و توطئه ترور سياسي مارگارت تاچر، نخست وزير انگليس، را مي كشد. خبر اين نشست را ميگوئل گارزن،4، از سفارت اسپانيا در واشنگتن تأييد كرد. گارزن گفت پادشاه خوان كارلوس و فليپه گونزالس 5 نخست وزير اسـپانيا، دراين نشست شركت مي كنند. اما سخنراني نمي كنند. اين نشست را يكي از دستياران كيسينجر تاييد كرد. وي از تكذيب برگزاري اين نشست سري امتناع كرد. كيسينجر، يكي از اعضاي ارشد گروه بيلدربرگ و كميسيون سه جانبه، موفق شد سكوت خبري مطلق را براين نشست اعمال كند. آن سال، جست وجوي رايانه اي كلمه بيلدربرگ نشان داد درخلال 15 روز اول مه، اسوشيتدپرس، يونايتدپرس اينترنشنال، نيويورك تايمز، لس آنجلس تايمز، واشنگتن پست و هيچ كدام از مجلات خبري عمده از اين كلمه استفاده نكرده اند. نشريات خبري عمده ايالات متحده، در خلال سال ها، مديران خود را با اين قول در جلسات مخفي شركت داده اند كه هيچ چيز دراين باره چاپ نشود. منابع داخل اين انجمن سري، متشكل از سرمايه گذاران بين المللي و رهبران سياسي، گفتند در نشست سري آنها درسال جاري تاكيد شد خانم تاچر به علت خودداري از واگذاري استقلال ملي به ابردولت اروپايي، كه قراربود درسال 1992 ايجاد شود، بايد ساقط شود. خانم تاچر به علت «كوته بيني» و «ملي گرايي» و اصرار براين كه انگليس ورود افراد به اين كشور را كنترل مي كند و گذرنامه اين ابردولت را نمي پذيرد و استقلال سياست پولي و ساير مسائل را به اين ابردولت واگذار نمي كند، تقبيح شد. به رهبران سياسي درانگليس، كه در نشست بيلدربرگ شركت داشتند، توصيه شده بود از نظر سياسي به خانم تاچر حمله كنند تا اراده «خانم آهنين» را درهم بشكنند. گفته شد به اندازه اي فشار عمومي وارد شود كه وي مجبور شود براي حفظ دولت خود، استقلال ملت خود را واگذار كند. سال ها بود كه نقشه يك ابردولت اروپايي، بدون هيچ گونه موانع تجاري يا مسافرتي بين كشورهاي اروپاي غربي و انگليس و نهايتا يك واحد پولي مشترك- يورو، در دستور كار بيلدربرگ قرار داشت. اين نقشه گامي بزرگ در راه تحقق هدف آنها مبني بر تشكيل دولت جهاني محسوب مي شد. به علاوه، اين طرح فضاي مناسبي ايجاد مي كرد تا بانك هاي بزرگ، بانك هاي كوچك را ببلعند و شركت هاي بزرگ بين المللي، شركت هاي كوچك را جذب كنند. به غيراز آن، نشست بيلدربرگ، همانطور كه رسم است، سياست هاي كميسيون سه جانبه در نشست آوريل را پيگيري كرد كه در پاريس تنظيم شده بود. كميسيون سه جانبه طرحي را تدوين كرده بود كه براساس آن ميخائيل گورباچف و برخي از كشورهاي بلوك شرق «اصلاحات» درخواستي غرب را اجرا مي كردند تا از نظر سياسي براي آمريكايي ها پذيرفتني باشد كه با ارسال دلارهاي حاصل از ماليات براي تقويت نظام كمونيستي، آن را از فروپاشي نجات دهند. درعوض، دست كم 17 سرمايه گذاري مشترك چند ميليارد دلاري با اتحاد شوروي به جريان افتاد كه در آن از فناوري، دانش فني مديريتي و سرمايه غربي براي تامين مالي، ساخت و راه اندازي كارخانجات استفاده شد. شوروي ها نيروي انساني را تامين و عوايد را تقسيم كردند. يك هفته پس از نشست كميسيون سه جانبه در پاريس، بوش قول داد كمك هايي به ارزش يك ميليارد دلار، براي پاداش حركت به سوي «آزادي» به لهستان بدهد. به كرملين تضمين داده شد كه كنترل مجلس قانون گذاري ملي جديد را، كه قرار بود در لهستان «انتخاب» شود، در اختيار بگيرد. اين طرح را راكفلر، كيسينجر و ساير رهبران بيلدربرگ در ماه ژانويه به گورباچف و در ماه مارس به رهبران لهستان و مجارستان عرضه كردند. طرح ياد شده در نشست كميسيون سه جانبه، در آوريل، تاييد نهايي شد. اين طرح كاملا مطابق برنامه ابردولت اروپايي بود كه بيلدربرگ بر آن تاكيد داشت، زيرا حجم تجاري عظيمي را بين شركت هاي بزرگ و صنايع جديد در پشت پرده آهنين ايجاد مي كرد. معلوم شد كه چارلز متاياس، سناتور سابق (جمهوري خواه از ايالت مريلند)، از شركت كنندگان دايمي در اين نشست، حاضر بود. ملكه بئاتريكس هلند براي دومين بار در نشست بيلدربرگ شركت كرد. وي نخستين بار در جلسه اينسبروك در اتريش درسال 1988 شركت كرده بود. همسرش، شاهزاده برنارد، نخستين رئيس هيئت مديره گروه بيلدربرگ بود. تلاش هاي بيش از حد براي حفظ پنهان كاري مطلق، نه فقط درباره نشست ها بلكه درباره موجوديت گروه، ماهيت شرارت بار اين توطئه گران بين المللي را نشان مي داد. 15مه همان سال، يعني يك روز پس از آنكه نشست بيلدربرگ به پايان رسيد، مولر، مدير اداري بيلدربرگ در ايالات متحده، به گزارشگران در واشنگتن گفت كه هيچ اطلاعاتي در اختيار ندارد. درخواست كسب اطلاعات از اعضاي كنگره نيز ازسوي موكلان آنها مكرراً رد شد. اين حقيقت كه آنها اكنون به ندرت در آمريكاي شمالي ديدار مي كنند، نشان دهنده تلاش ها براي برقراري مجدد سكوت خبري كامل است، كه در دهه هاي 1950 و 1960 وجود آنها را مانند يك راز نگاه داشته بود. گروه بيلدربرگ عادت داشت هر سه سال يكبار در ايالات متحده با كانادا ديدار كند. براساس رويه قبلي، آنها درسال 1998 به جاي اتريش بايد در آمريكا ديدار مي كردند. اما از زماني كه ماه مه 1985 به نشست بيلدربرگ در نزديكي وايت پلينز در ايالت نيويورك رخنه كردم، آنها بيشتر گردهمايي هاي خود را در كشورهاي ديگر برگزار كرده اند. گلن كوو6، لانگ آيلند7 درسال 1990، بيلدربرگ پس از غيبت بي سابقه پنج ساله، به ايالات متحده بازگشت و رئيس جمهور، جورج اچ دبليو بوش، را زيرفشار گذاشت تا وعده معروف خود را درباره وضع نكردن ماليات جديد زيرپا بگذارد. وي اين قول خود را شكست و در انتخابات 1992 شكست خورد. بيلدربرگ بار ديگر فشار قابل توجه خود را متوجه بوش رئيس جمهور كرد تا ماليات ها را افزايش دهد. اين گروه مطمئن بود كه وي تمكين خواهدكرد- هرچند كه دراظهارنظرهاي عمومي از خود اكراه نشان مي داد. شركت كنندگان در كنفرانس ساليانه بيلدربرگ در سال 1990 كه در پناه نگهبان هاي مسلح در مركز هريسون8، مكاني مجلل و دورافتاده برگزارشد، مكررا اطمينان مي دادند كه ماليات پردازان آمريكايي به زودي بار پرداخت ماليات بيشتر را به دوش خواهند گرفت. شركت كنندگان بيلدربرگ از روز 9 مه، يعني يك روز پيش از آغاز رسمي نشست سري سه روزه، دائماً از فوريت افزايش ماليات براي «كاهش كسري بودجه» صحبت مي كردند. دن كويل، معاون رئيس جمهور، كه روز 11 مه براي اولين ديدار خود با دولت سايه جهان در بيلدربرگ وارد اين نشست شد، با توصيه افزايش ماليات مواجه شد. وقتي از كيسينجر خواسته شد برخي از گفته هاي چند شركت كننده بيلدربرگ را تأييد كند، طفره رفت. وي ساعت 7 صبح روز 11 مه در تماسي تلفني گفت: «هر كسي آزاد است هر موضوعي رامطرح كند.» و آنها همين كار را كردند. من سه بار جداگانه به مركز كنفرانس هريسون نفوذ كردم و هربار صحبت از افزايش ماليات بود. بوش اخيراً موافقت كرده بود كه در ديدار مقامات كاخ سفيد با رهبران كنگره به منظور بحث درباره بودجه، كه براي 15 مه 1990 يعني دو روز پس از پايان نشست سري بيلدربرگ برنامه ريزي شده بود، همه مسائل مطرح شود و بيلدربرگي ها اين موافقت را حاصل تلاش هاي خود مي دانستند. آنها به علاوه درباره «تنبيه» ايالات متحده در نشست اقتصادي سران هفت كشور مهم صنعتي صحبت مي كردند كه در ماه ژوئن همان سال برگزار مي شد. قرار بود در اين اجلاس كسري بودجه ايالات متحده عامل تمام مشكلات اقتصادي جهان قلمداد شود و تقاضا براي افزايش ماليات بخش اصلي درخواست هاي جهاني از ايالات متحده باشد. شركت كنندگان بيلدربرگ همچنين صحبت مي كردند كه چگونه رئيس جمهور در ديدار خود با گورباچف در واشنگتن در ماه ژوئن همان سال، موشك هاي هسته اي دوربرد و گران قيمت و نيز طرح بسيار سودده «جنگ ستارگان» را حفظ خواهد كرد. گروه بيلدربرگ، مانند كميسيون سه جانبه، موضوع تخريب محيط زيست را كشف كرد. بيلدربرگي ها از گزارش آن سال كميسيون سه جانبه درباره محيط زيست استقبال كردند، زيرا پاكسازي آلودگي ها منافع بالقوه عظيمي را دربرداشت. در حقيقت، جان سنانو9، رئيس وقت كاركنان كاخ سفيد كه صراحتاً با صرف ميلياردها دلار به دست آمده از دريافت ماليات براي اجراي طرح هاي زيست محيطي در كشورهاي ديگر مخالفت مي كرد، براي اولين بار به نشست بيلدربرگ احضار شد تا مشخصاً براي تغيير موضع خود زير فشار قرار بگيرد. تام فولي 10 (نماينده دمكرات از ايالت واشنگتن)، كه در سال 1990 رئيس مجلس نمايندگان بود و در نشست كميسيون سه جانبه در واشنگتن در اوايل ماه آوريل شركت كرده بود، نيز به نشست بيلدربرگ فراخوانده شد تا درباره راهبردهاي افزايش ماليات ها توجيه شود. بيلدربرگي ها قوياً از افزايش شديد ماليات بردرآمد فدرال حمايت مي كردند، اما متوجه بودند كه اين امر براي بوش، كه در مقام يكي از اعضاي كميسيون سه جانبه، يكي از خودشان محسوب مي شد، مشكلات سياسي اي به همراه خواهد داشت. يك شركت كننده بيلدربرگ كه قدبلند، لاغر و موسفيد بود، در مركز هريسون گفت: «جورج عملكرد خوبي در زمينه محيط زيست خواهد داشت- بايد فعلاً قدري به خاطر جناح راست مقاومت كند.» مرد موسياه متوسط قامتي، كه حدوداً 50 ساله به نظر مي رسيد، پاسخ داد: «صرف نظر از اينكه اين پول از جانب بانك جهاني يانهاد ديگري تأمين شود، ايالات متحده سهم خود را ] براي پاك سازي محيط زيست جهان[ پرداخت خواهد كرد.» هر دو نفر متفق القول بودند كه «ديك» براي كسب حداكثر بودجه براي ابتكار دفاع راهبردي و موشك هاي دوربرد از خواست هاي آنها تبعيت خواهد كرد. منظور آنها ريچارد چني، وزير دفاع وقت بود كه وعده هايي از اين دست به كميسيون سه جانبه داده بود. مرد موسياه گفت: «و وي سربازان خود را در اروپا - به تعدادي كه بتواند - حفظ خواهد كرد.» مرد موسفيد گفت: «در ارتباط با كارزار جهاني محيط زيست، جورج بايد اكنون در مورد بودجه اختصاصي آمريكا، تبليغ كند. و شما دليل آن را مي دانيد، مگر نه؟» مرد مو سياه گفت: «بله، وي مي خواهد ماليات ها را به نوعي بالا ببرد- چيزي كه مدت ها خواهان آن بوده ايم. وي، در اين زمينه بامشكلات زيادي از جانب جناح راست روبه رو خواهد شد. در اين باره به ما خبر داده اند.» بار بعد كه به نشست بيلدربرگ نفوذ كردم، توانستم يادداشتي از يك شركت كننده خطاب به ديگري پيدا كنم كه دور انداخته بودند. روي آن نوشته بود: «بايد بر افزايش ماليات ها تأكيد كنيم.» اما نگهبان هاي بيلدربرگ اين يادداشت را گرفتند. اعضاي بيلدربرگ در گفت وگو ميان خودشان خاطرنشان مي كردند كه با تلاش هاي آنها صندوق بين المللي پول سهميه كشورهاي عضو را، روز 8 مه 1990، 50 درصد افزايش داد - يعني يك روز پيش از آنكه اين توطئه گران سري نشست خود را آغاز كنند. سال ها بود كه اين سرمايه داران، بانك داران، رهبران سياسي بين المللي و رؤساي شركت هاي چندمليتي صندوق بين المللي پول را در اختيار داشتند. بيلدربرگي ها در جريان نشست سال 1983، در نزديكي مونترال، توانستند از دولت ريگان پرداخت 50 ميليارد دلار را، در خلال هشت سال زمامداري پيش بيني شده وي، وعده بگيرند. اين نكته را پيرترودو11، نخست وزير وقت كانادا، در اجلاس اقتصادي، كه بعداً در ويليامزبورگ12 در ويرجينيا برگزار شد، تأييد كرد. با گذشت سال ها، ريگان به تعهد خود كاملاً عمل كرد. افزايش سهميه صندوق بين المللي پول باعث شد كه ايالات متحده 20 درصد يا معادل 12 ميليارد دلار بپردازد. 151 كشور ديگر عضو، بقيه سهميه را مي پرداختند و در قبال هر دلار آمريكا فقط مبلغ ناچيزي هزينه مي كردند. كشف موضوع محيط زيست توسط بيلدربرگ تعجب آور نبود. كميسيون سه جانبه گزارشي را، كه قبلاً ذكر شد، منتشر كرده بود كه در آن از اعضا خواسته شده بود دولت هاي متبوع خود را زير فشار بگذارند تا مبالغ زيادي از پرداختي هاي ماليات پردازان را براي طرح هاي زيست محيطي جهاني صرف كنند. اين طرح ها براي دلالان، بانك داران و ساير فعالان عرصه مالي، كه اتفاقاً بخش اعظم اعضاي اين دو گروه سري را تشكيل مي دادند، بسيار سودآور بود. در گزارش كميسيون سه جانبه، از اعضا درخواست شده بود با استفاده از قياس وضعيت موجود با وضعيت جنگي، زمينه را براي اختصاص سريع مقادير هنگفت پول فراهم كنند. براساس اين گزارش، همان طور كه وقتي امنيت كشوري از نظر نظامي به خطر بيفتد، كشورها به سرعت تمام منابع خود را بسيج مي كنند، در مبارزه جهاني براي نجات محيط زيست نيز بايد چنين كنند. آن سال، سكوت خبري درباره كل نشست كامل بود. طبق معمول، مسئولان بلندپايه امپراتوري هاي بزرگ نيويورك تايمز و واشنگتن پست در نشست حضور داشتند. خبر اين نشست فقط از چند پاراگراف فدايت شوم تشكيل و در قعر اخبار محلي در نشريه لانگ آيلند نيوزدي13 درج شده بود. نويسنده با خوشحالي از مولر نقل قول كرده بود: «هيچ بيانيه اي صادر و مصاحبه مطبوعاتي برگزار نخواهد شد.» مولر به نيوزدي گفت مكان نشست به «دلايل امنيتي» انتخاب شده بود. حتي در اثنايي كه اين نشست سري جريان داشت، نشريات مهم دست نشانده بيلدربرگي ها كارشان را انجام مي دادند: نيويورك تايمز و واشنگتن پست در سرمقاله هاي خود خواستار افزايش ماليات ها شدند و دولت آمريكا را محكوم كردند كه از قول پرداخت ميلياردها دلار براي كمك به كشورهاي فقير، به منظور حل مشكلات زيست محيطي، خودداري مي كند. 1-La Toja
2-John Major 3-Pontevedra 4-Miguel Garzon 5-Felipe Gonzalez 6-Glen Cove 7- Long Island 8- Harrison Center 9-John Sununu 10- Tom Foley 11- Pierre Trudeau 12- Williamsburg 13- Long Island Newsday کیهان چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
هند
خوانندگان محترم حتماً تاکنون مطالب بسیاری درباره ی « انقلاب هند » و پایداری افرادی همچون « مهاتما گاندی » و « جواهر لعل نهرو » در مقابل استعمار انگلستان شنیده اند؛ اما با کمال تأسف باید گفت که « انقلاب هند » نیز همانند « مبارزات آفریقای جنوبی » یک انقلاب ماسونی بوده است!
« مهاتما گاندی » چهره ی اول جنبش به اصطلاح استقلال طلب هند.
« مهاتما گاندی » چهره ی اول انقلاب هند، در یک خانواده ی ثروتمند هندی به دنیا آمد. پس از ازدواج زودهنگام با دختری هم سن، تحصیلات متوسطه را به پایان برد و عازم لندن شد و در آن سامان به تحصیل در رشته های حقوق، علوم سیاسی و علوم اجتماعی پرداخت. سپس به هند بازگشت و پس از توقفی کوتاه در میهن، عازم « آفریقای جنوبی » گردید و در آن کشور به وکالت مشغول شد. طبق ادعاهای موجود، از آن هنگام به مبارزه با انگلستان پرداخت و پس از مدتی کوتاه، به هندوستان بازگشت و در آنجا به کمک سایر دوستانش، « جنبش استقلال طلبانه ی هندوستان » را راه اندازی نمود. وی چند با به زندان انداخته شد و نهایتآً موفق گردید در سال 1947 میلادی به کمک دوستانش، جنبش مذکور را به پیروزی برساند. سرانجام در سال 1948 در یک معبد توسط جوانی هندی به قتل رسید.(135)
در مورد ماسون بودن گاندی شواهد قطعی وجود ندارد؛ هر چند که برخی از منابع، از دفترچه ی خاطراتی منسوب به وی سخن گفته اند که قسمت های عمده ی آن از بین رفته و تنها « 20 صفحه » از آن باقی مانده است که در صفحات مذکور، به عضویت وی در « درجه ی 3 فراماسونری » اشاره شده است:(136)
اشاره ی برخی از منابع به این مسئله که « مهاتما گاندی » در دفترچه ی خاطرات خود، به عضویت در « درجه ی 3 فراماسونری » در حین تحصیلات خود در لندن اشاره نموده است.
البته مستندات فعلی در مورد عضویت « مهاتما گاندی » در فراماسونری چندان زیاد نیست، اما « جنبش استقلال طلبانه ی هندوستان » قطعاً ماسونی بوده و هیچ شکی در آن وجود ندارد، چرا که حتی اگر از احتمال ماسون بودن « مهاتما گاندی » نیز عبور کنیم، همکاری فراماسون ها با وی و پر و بال دادن به « مهاتما گاندی » نیز ما را بیش از پیش به این ارتباط مشکوک می نماید. متاسفانه این مسئله تا آن جا پیش رفته که « سلمان رشدی » ملعون و مرتد و کافر نیز که بالاترین توهین ها را به اسلام و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روا داشته، و به دلیل همین خوش خدمتی، از سوی « ملکه الیزابت دوم انگلستان » لقب شوالیه را دریافت نموده بود،(137) در نشریه ی « Time » با نوشتن مقاله ای بلند بالا به تعریف و تمجید از « مهاتما گاندی » می پردازد!(138)
تمجید « سلمان رشدی » مرتد و ملعون از « مهاتما گاندی » در نشریه ی « Time ».
به هر حال علم کردن افرادی همچون « ماندلا » و « گاندی » از سوی رسانه های ماسونی، بیش از پیش مشکوک به نظر می رسد.
اما موضوع به همین جا ختم نمی شود! بلکه تعداد زیادی از چهره های به اصطلاح انقلابی و استقلال طلب هندی، به صورت قطعی و بدون هیچ شکی، فراماسون بوده اند!!! مهمترین این چهره ها عبارتند از:
1 - جواهر لعل نهرو: جواهر لعل نهرو، به گواهی تعداد زیادی از اسناد، لامذهب و عضو تشکیلات شیطانی فراماسونری بوده است:(139)
ذکر نام (جواهر لعل نهرو) یکی از رهبران به اصطلاح انقلابی هند در بین فراماسون های مشهور. تصویر فوق از سایت رسمی « اتحادیه ی لژهای اعظم ماسونی صربستان » اقتباس شده است.
2 - موتیلال نهرو: موتیلال نهرو، پدر « جواهر لعل نهرو » و یکی از پیشکسوتان جنبش استقلال طلبانه ی هند بوده است. در مورد فراماسون بودن وی هیچ شکی وجود ندارد و حتی وبسایت « گراند لژ هند » نیز به عضویت وی در فراماسونری، صراحتاً اشاره نموده است. برای نمونه به تصاویر زیر توجه فرمایید:(140)
عضویت « موتیلال نهرو » پدر « جواهر لعل نهرو » و یکی از رهبران به اصطلاح استقلال طلب هند در تشکیلات شیطانی فراماسونری به روایت خود فراماسون ها.
عضویت « موتیلال نهرو » پدر « جواهر لعل نهرو » و یکی از رهبران به اصطلاح استقلال طلب هند در تشکیلات شیطانی فراماسونری به روایت خود فراماسون ها.
4 - سوامی ویوکاناندا (نارندراناث دوتتا): سوامی ویوکاناندا، یکی از رهبران « جنبش استقلال طلبانه ی هند » بوده است.(141) البته شهرت او تنها به این امر محدود نمی گردد. بلکه وی یکی از شخصیت های مشهور و یکی از پیشگامان « ودانتا » و « یوگا » در قرون اخیر می باشد!(142) وی کسی است که به « یوگا » شهرتی جهانی داد و این ورزش تئوسوفیکال و رازآمیز را به اروپا و آمریکا برد و آن را به مردم این سرزمین ها معرفی نمود.(143) جالب است که بدانیم « سوامی ویوکاناندا » یکی از رهبران انقلاب هند و از پیشگامان « یوگا » در قرون جدید، یک فراماسون معروف بوده و شکی در مورد عضویت وی در لژهای ماسونی وجود ندارد!!! (144)
« سوامی ویوکاناندا (نارندراناث دوتتا) »، یکی از پیشگامان یوگا در قرون اخیر، و یکی از رهبران فراماسون جنبش به اصطلاح استقلال طلبانه ی هند.
در مورد عضویت « سوامی ویوکاناندا » در گروه شیطانی فراماسونری، هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد و منابع متعددی به عضویت وی در این گروه الحادی اشاره کرده اند:(145)
شواهد عضویت « سوامی ویوکاناندا (نارندراناث دوتتا) » یکی از پیشگامان « یوگا » و چهره ی به اصطلاح انقلابی « جنبش استقلال طلبانه ی هند » در تشکیلات شیطانی فراماسونری.
شواهد عضویت « سوامی ویوکاناندا (نارندراناث دوتتا) » یکی از پیشگامان « یوگا » و چهره ی به اصطلاح انقلابی « جنبش استقلال طلبانه ی هند » در تشکیلات شیطانی فراماسونری.
نکته ی مهمی که از لا به لای اطلاعات فوق استخراج می گردد این مطلب مهم است که عرفان های نوپدید و ورزش های تئوسوفیکالی همچون « یوگا » که شهرت بین المللی یافته اند و از سوی دستگاه های شیطانی ماسونی نیز تبلیغ می گردند، ارتباط بسیار مهم و جدی با فراماسونری جهانی دارند و رهبران این جنبش ها نیز عمدتاً در فراماسونری عضویت دارند. البته ان شاء الله در آینده ای نزدیک در این رابطه با مدارک و اسناد بیشتری سخن خواهیم گفت.
4 - چاکراوارتی راجاگوپالاچاری (معروف به راجاجی): راجاجی یکی دیگر از چهره های محبوب هند و از دوستان نزدیک « مهاتما گاندی » بوده است؛ تا جایی که « گاندی » از وی با عنوان « حافظ وجدان و ضمیر گاندی » نام می برد.(146) اما نکته ی مهم این که « چاکراوارتی راجاگوپالاچاری (معروف به راجاجی) » نیز به صورت قطعی و بدون هیچ شبهه ای فراماسون بوده است و شواهد متعددی در این زمینه وجود دارد:(147)
تمجید « مهاتما گاندی » از « چاکراوارتی راجاگوپالاچاری (معروف به راجاجی) ».
عضویت « چاکراوارتی راجاگوپالاچاری (معروف به راجاجی) » در تشکیلات شیطانی فراماسونری.
عضویت « چاکراوارتی راجاگوپالاچاری (معروف به راجاجی) » در تشکیلات شیطانی فراماسونری.
البته رهبران فراماسون « جنبش به اصطلاح استقلال طلب هند » فقط به موارد فوق محدود نمی شوند، اما به منظور پرهیز از اطاله ی کلام، از بررسی بقیه ی موارد خودداری می نماییم.
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، برخلاف مطالب ذکر شده در مستند زیبای « ظهور (The Arrivals) »، « جنبش استقلال طلبانه ی هند » نیز یک جنبش کاملاً ماسونی بوده است. در واقع دولت ماسونی انگلستان هنگامی که از تمایلات ظلم ستیزانه ی مردم هند آگاه شد، تعدادی از مهره های فراماسون خود را در قالب رهبران آزادیخواه و استقلال طلب، وارد صفوف مبارزاتی مردم مظلوم هند نمود تا بدین ترتیب در صورت ادامه ی مبارزات مردمی و اعلان استقلال هند، باز هم سردمداران و رهبران جنبش از بین مهره های تشکیلات شیطانی فراماسونری باشند!!! در این میان باز هم کلاهی بزرگ بر سر مردم هند گذاشته شد و علیرغم تغییر ظاهری ساختار حکومت، باز هم در عمل پیروزی از آن فراماسونری جهانی گردید و مجدداً نبض قدرت را در هند به دست گرفت.
در این میان حتی اگر احتمال ماسون بودن « مهاتما گاندی » را نیز نادیده بگیریم، باز هم به دلیل تعدد سایر رهبران فراماسون جنبش استقلال طلبانه ی هند همچون « جواهر لعل نهرو »، « موتیلال نهرو »، « سوامی ویوکاناندا » و « راجاجی »، باید « جنبش استقلال طلبانه ی هند » را یک جنبش کاملاً ماسونی دانست. البته جهت گیری های امروزه کشورهایی همچون « هند » و « آفریقای جنوبی » و اتخاذ موضعی کاملآً انفعالی و همراستا با دولت های ماسونی، کاملاً ادعاهای ذکر شده را تأیید می نماید.
سایر گروه ها، نهاد ها و افراد مشهور مرتبط با تشکیلات شیطانی فراماسونری
گروه امنیتی بلک واتر (Blackwater)
گروه امنیتی « بلک واتر (Blackwater) » نامی آشنا برای مردم سراسر جهان می باشد. چرا که نام این شرکت امنیتی، با جنایات بسیاری در سرزمین عراق گره خورده و موجی از نفرت در افکار عمومی مردم منطقه و جهان ایجاد نموده است.(148)
لوگوی شرکت امنیتی جنایتکار « بلک واتر (Blackwater) ».
اما جالب این که این شرکت امنیتی آمریکایی نیز یکی از بازوهای مهم گروه ماسونی و شیطانی « Order of Malta » می باشد(149) و از سوی این نهاد معروف ماسونی، مأمور حضور در عراق و کشتارها و قتل عام مردم مظلوم آن سامان می باشد تا راه را برای انجام نقشه های آخرالزمانی « فراماسونری دجال » در منطقه آماده نماید:
عضویت سران گروه امنیتی « بلک واتر (Blackwater) » در گروه ماسونی « Order of Malta ».
در بین سران « بلک واتر (Blackwater) » می توان به « Joseph Edward Schmitz : ژوزف ادوارد اشمیتز » بازرس سابق پنتاگون اشاره کرد که به صورت همزمان در گروه های ماسونی « Sovereign Military Order of Malta : SMOM » و « Opus Dei » عضویت دارد:(150)
عضویت « Joseph Edward Schmitz : ژوزف ادوارد اشمیتز » بازرس سابق پنتاگون و یکی از سران گروه امنیتی جنایتکار « بلک واتر (Blackwater) » در گروه های ماسونی « SMOM: Sovereign Military Order of Malta » و « Opus Dei ».
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، حتی گروه های امنیتی جنایتکاری همچون « بلک واتر (Blackwater) » نیز تحت سیطره ی گروه های ماسونی و شیطانی همچون « Order of Malta » قرار دارند.
روپرت مردوخ (Rupert Murdoch)
روپرت مردوخ نامی آشنا در صحنه ی رسانه های صوتی و تصویری می باشد. وی فتنه گر بزرگی است که به جرأت می توان وی را امپراطور رسانه ای دنیا دانست. او صاحب شرکت (News Corporation) بوده و این شرکت در عرصه های مختلفی همچون فیلم سازی، رسانه های تصویری، شبکه های تلویزیونی، روزنامه ها، مجلات و ... فعالیت دارد. شرکت فیلم سازی قرن بیستم فاکس، شبکه های تلویزیونی فاکس نیوز، Fox Soccer، Fox Movie، Speed Channel و ...، شبکه های ماهواره ای Star TV، SKY Italia و ...، وبسایت های AmericanIdol.com، GameSpy، MySpace و ...، مجلات News America Marketing، InsideOut و ...، روزنامه های تایمز، ساندی تایمز، دیلی تلگراف، ساندی تلگراف، نیویورک پست، بروکلین پیپر، وال استریت ژورنال، Dow Jones Indexes و ...، و شرکت های انتشاراتی HarperCollins، Zondervan Publishing و ... همگی بخشی از دارایی های « روپرت مردوخ » می باشند.(151)
اخیراً نیز « روپرت مردوخ » دست به تأسیس کانال ماهواره ای فارسی زبان « فارسی 1 » زده است تا مخاطبان فارسی زبان را نیز به مجموعه ی افراد تحت تأثیر امپراطوری خود اضافه کند.(152)
اما نکته ی مهم این که « روپرت مردوخ » یهودی الاصل نیز یک فراماسون و عضو گروه شیطانی و ماسونی « Order of Malta » می باشد:(153)
« روپرت مردوخ » امپراطور رسانه ای معروف.
عضویت « روپرت مردوخ » امپراطور رسانه ای معروف در تشکیلات شیطانی فراماسونری.
عضویت « روپرت مردوخ » امپراطور رسانه ای معروف در گروه ماسونی « Order of Malta ».
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « روپرت مردوخ » عضو تشکیلات شیطانی فراماسونری بوده و با همه ی رسانه های تحت اختیارش، در جهت منافع تشکیلات فراماسونری جهانی فعالیت می نماید. تأسیس و فعالیت شبکه ی « فارسی 1 » نیز در راستای همین اهداف بوده و در جهت بسط سلطه ی فراماسونری جهانی بر مناطق فارسی زبان صورت گرفته است.
زبیگنیو برژینسکی (Zbigniew Brzezinski)
« زبیگنیو برژینسکی » ژئو استراتژیست لهستانی الاصل آمریکایی و یکی از مهره ها و چهره های برجسته در سیاست خارجی آمریکا می باشد.(154) « برژینسکی » در معادلات مختلف سیاسی و نظامی جهان نقش برجسته ای ایفا کرده و مغز متفکر سیاسی آمریکا در امور بین المللی می باشد. اما نکته ی مهم اینکه « برژینسکی » نیز یک فراماسون بوده و در گروه های مخفی و ماسونی « Order of Malta » و « Bilderberg » عضویت دارد:(155)
عضویت « زبیگنیو برژینسکی » ژئواستراتژیست آمریکایی در گروه های ماسونی و شیطانی « Bilderberg » و « Order of Malta ».
هنری کیسینجر (Henry Kissinger)
« هنری کیسینجر » سیاستمدار و استراتژیست مشهور آمریکایی نیز همچون « زبیگنیو برژینسکی » یکی از معروفترین استراتژیست های حال حاضر جهان می باشد(156) و در مقاطع مختلف، نقش مهمی در بسط سلطه ی دولت شیطانی ایالات متحده ی آمریکا داشته است. این سیاستمدار یهودی الاصل نیز یک فراماسون مشهور بوده و در گروه های ماسونی و شیطانی « Order of Malta » و « بیلدربرگ » عضویت دارد و به خصوص از وی به عنوان عضو ثابت گروه ماسونی « بیلدربرگ » نام می برند.(157) همچنین برخی از منابع، از وی به عنوان یک فراماسون درجه ی 33 نام برده اند:(158)
عضویت « هنری کیسینجر » سیاستمدار معروف آمریکایی در گروه ماسونی « بیلدربرگ ».
عضویت « هنری کیسینجر » سیاستمدار یهودی الاصل آمریکایی در درجه ی 33 فراماسونری.
عضویت « هنری کیسینجر » سیاستمدار معروف آمریکایی در گروه ماسونی « Order of Malta».
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « هنری کیسینجر » نیز فراماسون بوده و عضو گروه ماسونی « Order of Malta » نیز می باشد.
جرج سوروس (George Soros)
جرج سوروس یک سیاستمدار، دلال ارز و تاجر مشهور مجاری الاصل آمریکایی است که نقش مهمی در معادلات سیاسی و اقتصادی جهان داشته است. وی رییس « بنیاد سوروس » و « موسسه ی جامعه باز » می باشد(159) و نقش بزرگی در حمایت از کودتاهای مخملی همچون « انقلاب گل میخک گرجستان »، « انقلاب نارنجی اوکراین » و « انقلاب گل رز قرقیزستان » بازی کرده است.(160) وی همچنین از طریق « بنیاد سوروس »، نقش مهمی در « اغتشاشات بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 1389 هجری شمسی جمهوری اسلامی ایران » ایفا نموده بود.(161)
اما نکته ی مهم این که « جرج سوروس » نیز همچون دوست صمیمی اش « روپرت مردوخ »، یک فراماسون بوده و در گروه های مرتبط با فراماسونری و ایلومیناتی همچون « شورای روابط خارجی آمریکا : CFR » و گروه ماسونی « Bilderberg » عضویت دارد:(162)
« جرج سوروس » فعال اقتصادی و سیاستمدار معروف آمریکایی و عضو گروه ماسونی (CFR).
« جرج سوروس » فعال اقتصادی و سیاستمدار معروف آمریکایی و رییس بنیادهای فتنه گر « موسسه ی جامعه ی باز » و « بنیاد سوروس » عضو گروه ماسونی « بیلدربرگ » می باشد.
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « جرج سوروس » نیز یکی دیگر از مهره های دجال آخرالزمان (فراماسونری) می باشد.
ژوزف رتزینگر ملقب به پاپ بندیکت شانزدهم (Pope Benedict XVI)
در مقاله ی « فراماسونری: دجال آخرالزمان » به صورت مفصل پیرامون ارتباط واتیکان با فراماسونری، و نفوذ این تشکیلات شیطانی در رهبری کاتولیک های جهان سخن گفته شد.(163) همچنین در همان مقاله پیرامون سوابق سیاه رهبر فعلی کاتولیک های جهان و عضویت وی در یک سازمان وابسته به نازی ها با عنوان « سازمان جوانان هیتلری » در دوران نوجوانی سخن به میان رفت و پیشینه ی مواضع صهیونیستی « ژوزف رتزینگر » ملقب به « پاپ بندیکت شانزدهم » مورد اشاره قرار گرفت:(164)
« ژوزف رتزینگر » ملقب به « پاپ بندیکت شانزدهم » در لباس رهبر کاتولیک های جهان (تصویر وسط) و در لباس فرم یک گروه وابسته به نازی با عنوان « سازمان جوانان هیتلری »در سنین نوجوانی (تصویر راست) و در حین سلام نازی (تصویر چپ)!
البته فتنه گری های « پاپ بندیکت شانزدهم » تنها اختصاص به دوره ی نوجوانی اش نداشته است؛ بلکه در سنین کهولت و در کسوت « پاپ » نیز اظهارات توهین آمیز و جنگ افروزانه ای علیه دین مبین اسلام ایراد نموده است.(165)
اما نکته ی جالب توجه اینکه « پاپ بندیکت شانزدهم » نیز در جوامع مخفی عضویت داشته و عضو گروه شیطانی و ماسونی « Order of Malta » می باشد. وی عضویت در این گروه ماسونی را از سال 1999 میلادی در کارنامه ی خود دارد:(166)
عضویت « پاپ بندیکت شانزدهم » در گروه ماسونی و شیطانی « Order of Malta ».
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، حتی « پاپ بندیکت شانزدهم » رهبر فعلی کاتولیک های جهان نیز یک فراماسون و عضو گروه شیطانی « Order of Malta » می باشد.
تنزین گیاتسو (Tenzin Gyatso) یا دالایی لاما (Dalai Lama)
تنزین گیاتسو (Tenzin Gyatso) یا دالایی لاما (Dalai Lama) رهبر بودایی های جهان است که از زمان اشغال « تبت » توسط « چین » در خارج از سرزمین « تبت » به سر می برد.(167) وی همواره به عنوان شخصیتی صلح طلب و محبوب در رسانه های ماسونی دنیا مطرح می شود و هر از چند گاهی از سوی کشورها و نهادهای ماسونی دنیا مورد تقدیر و تشکر قرار می گیرد! از سوی دیگر، در حالی که چهره ی مذهبیون و رهبران الهی همچون « امام خمینی (رحمة الله علیه) »، « مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) » و « سید حسن نصرالله (مد ظله العالی) » از سوی رسانه های ماسونی دنیا مورد تخریب قرار می گیرد، به « دالایی لاما » جایزه ی صلح نوبل اعطا شده(168) و در رسانه های ماسونی دنیا، از وی به عنوان الگوی بشریت نام برده می شود.
اما جالب است بدانیم که « دالایی لاما » که از دوران کودکی از « تبت » خارج شده است، خود یک فراماسون و عضو گروه ماسونی و شیطانی « Order of Malta » می باشد:(169)
« تنزین گیاتسو (Tenzin Gyatso) » یا « دالایی لاما (Dalai Lama) » رهبر « بودایی ها » ی جهان.
شواهد عضویت « دالایی لاما (ِDalai Lama) » به همراه « نلسون ماندلا » در گروه ماسونی « Order of Malta » به زبان اسپانیولی.
شواهد عضویت « دالایی لاما (ِDalai Lama) » به همراه « نلسون ماندلا » در گروه ماسونی « Order of Malta » ترجمه شده به زبان انگلیسی.
همانگونه که ملاحظه فرمودید، « دالایی لاما » نیز یک فراماسون بوده و عضو گروه ماسونی « Order of Malta » می باشد؛(170) اما به راستی رمز حمایت های « جهان ماسونی » از « دالایی لاما » و « آیین بودا » چیست؟ چرا فیلم هایی همچون « 7 سال در تبت » از سوی هالیوود ساخته شده و در آن به تمجید « بودایی ها » پرداخته می شود؟(171) چرا در فیلم « 2012 » این همه بر روی « آیین بودا » تأکید شده و این دین به عنوان دین پیشگویی کننده و مترقی معرفی گردیده و در هنگام بروز وقایع آخرالزمان، افتخار نواختن « طبل آخرالزمان » به « راهبان بودایی » سپرده می شود؟(172) چرا ...؟
نقش ویژه و مثبت « آیین بودا » و « راهبان بودایی » در فیلم آخرالزمانی « 2012 ».
البته این توطئه و دسیسه ی « فراماسونری دجال » و « جهان ماسونی » چندان عجیب و دور از ذهن نیست؛ زیرا هنگامی که « فراماسونری دجال » و اصحابش در جهت محو و نابودی « ادیان الهی » همت گماشته اند، می بایست یک نسخه ی جعلی و یک دین و آیین غیر الهی را جایگزین « ادیان الهی » نمایند تا بتوانند پاسخگوی فطرت دینی انسان ها باشند. در این میان، آیین « غیر الهی » و « از درون تهی بودیسم » می تواند به عنوان دین جعلی « ماسونی » عمل کند و عده ی زیادی از مردم را بفریبد!
البته این تنها یک حدس همراه با سوء ظن نیست، بلکه شواهد مهمی در این رابطه وجود دارد. جمله ی زیر که از یک فایل سندی « Document » با عنوان « A Description of Satanism : توصیفی از شیطان پرستی » موجود در سایت « Church of Satan : کلیسای شیطان (یکی از سایت های مهم شیطان پرستان) » نقل می شود، به لامذهبی « آیین بودا » اشاره می نماید:(173)
» Satanism is an atheist religion like Buddhism. Nothing to answer to other than the consequences of our actions. Satanist's do not believe in the existence of God, Angels, Heaven or Hell, The Devil, Satan, Evil Spirits, Good Spirits, Tooth fairies or Demons. ... «
ترجمه ی عبارات فوق، چنین است: « شیطان پرستی یک مذهب لامذهبی همچون بودیسم است! مذهبی که در آن نیازی به توضیح هیچ کدام از کارهایمان به هیچکس نداریم. شیطان پرستان اعتقادی به وجود خدا، فرشتگان، بهشت و جهنم، ابلیس، اهریمن، ارواح شیطانی، ارواح خوب، جن، دیو و ... ندارند. »(174)
بیان الحادی (Atheistic) بودن آیین « بودیسم (بودایی) » از زبان سایت « Church of Satan : کلیسای شیطان ».
بدین ترتیب همانگونه که ملاحظه فرمودید، « دالایی لاما » نیز یک فراماسون بوده و در جهت تحقق اهداف شیطانی سازمان جهانی فراماسونری خدمت می نماید. وظیفه ی مهمی که از سوی « فراماسونری دجال » و اصحابش بر عهده ی « دالایی لاما » و آیین منحرف « بودا » گذاشته شده است، عرضه و ارایه ی یک دین جعلی و غیر الهی به مردم آخرالزمان است تا این « دین جعلی » بتواند خلاء ناشی از کنار گذاشتن « ادیان الهی را پر کند.
سایر چهره ها
علاوه بر مواردی که در این مقاله ذکر شد، افراد سرشناس دیگری نیز عضو گروه های ماسونی بودند که از مهمترین آن ها می توان به « گوردون براون » نخست وزیر سابق انگلستان و عضو گروه ماسونی « Bilderberg »،(175) « دیوید کامرون » نخست وزیر یهودی الاصل فعلی انگلستان و عضو گروه ماسونی و شیطانی « Bullingdon Club » اشاره کرد:(176)
عضویت « گوردون براون » نخست وزیر سابق انگلستان در گروه ماسونی « بیلدربرگ ».
تصویری کمیاب از عضویت « دیوید کامرون » نخست وزیر فعلی یهودی الاصل انگلیسی در گروه ماسونی و شیطانی « Bullingdon Club ».(177)
عضویت « دیوید کامرون » نخست وزیر فعلی یهودی الاصل انگلیسی در گروه ماسونی و شیطانی « Bullingdon Club ».(178)
« Bullingdon Club »: گروه ماسونی با تعالیمی شیطانی که مشابهت های بسیاری با گروه ماسونی و شیطانی « Skull & Bones » در آمریکا دارد.(179)
البته علاوه بر موارد ذکر شده، باید به خاندان های مهمی اشاره کرد که در گروه های متعدد ماسونی عضویت دارند. از مهمترین این خانواده ها می توان به خانواده های « بوش » و « راکفلر » اشاره نمود.(180) جالب این که اعضای این خانواده ها علاوه بر عضویت در گروه های ماسونی همچون « Skull & Bones »(181) و « Bilderberg »،(182) به صورت همزمان در گروه ماسونی « Order of Malta » عضویت دارند:(183)
عضویت خانواده های « بوش » و « راکفلر » در گروه ماسونی و شیطانی « Order of Malta ».
البته افراد مشهور دیگری نیز در گروه های ماسونی مختلف فعالیت دارند که به دلیل پرهیز از طولانی شدن بحث، از ذکر آن ها خودداری می نماییم.
با توجه به مسایل فوق، به نظر می رسد که گروه ماسونی « Order of Malta » نقش هماهنگ کننده را در بین گروه های ماسونی مختلف بازی کرده و حتی خانواده های ماسونی « بوش » و « راکفلر » و افرادی همچون « ملکه الیزابت دوم انگلستان »، « وینستون چرچیل »، « هنری کیسینجر » و ... را که در گروه های ماسونی دیگر همچون « Skull & Bones »، « لژهای مختلف فراماسونری »، « بیلدربرگ » و ... عضویت دارند، گرد هم آورده و به صورت منظم و سازمان یافته، در اختیار منافع و اهداف دجال احتمالی آخرالزمان (فراماسونری) قرار می دهد.
جهان در سیطره ی دجال (فراماسونری جهانی)
با توجه به مطالبی که تاکنون در قالب مقالات « فراماسونری: دجال آخرالزمان »، « فراماسونری جهانی (دجال آخرالزمان) کدام مهره ی خود را در آمریکا به قدرت می رساند؟ »، فیلم مستند « ظهور (The Arrivals) » و مقاله ی حاضر خدمت خوانندگان محترم وبسایت ارایه گردید، عزیزان دریافته اند که فراماسونری جهانی یا همان دجال احتمالی آخرالزمان بر همه شئون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دنیا سیطره یافته است. این تسلط شیطانی دجال، ابعاد جهانی داشته و تمامی سرزمین های دنیا را تحت فرمان خود درآورده است.
به جرأت می توان گفت که به جز یک استثناء، در تمامی نقاط دنیا، دجال آخرالزمان (فراماسونری جهانی) حکومت می کند و این موجود خبیث به فساد در تمامی سرزمین ها مشغول است. متأسفانه در این میان هیچ تفاوتی بین کشورهای ثروتمند و فقیر، شرقی و غربی و ... وجود ندارد و همه ی این کشورها حتی عمده ی کشورهای اسلامی نیز تحت سیطره ی دجال قرار دارند. در واقع به واسطه ی فعالیت های شیطانی اصحاب دجال، شرایط جهان در حال حاضر، مطابق این عبارت مبارک از « دعای عهد » می باشد: « ... ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس ... : فساد در دریا و خشکی به علت اعمال انسان ها آشکار است ».(184)
در مقاله ی « فراماسونری: دجال آخرالزمان » به تفصیل پیرامون شباهت های « فراماسونری جهانی » با « دجال آخرالزمان » روایات اسلامی سخن گفته شد و خوانندگان محترم می توانند برای مشاهده ی آن به مقاله ی مذکور مراجعه کنند.(185)
شباهت بسیار زیاد تشکیلات شیطانی « فراماسونری جهانی » با « دجال آخرالزمان » روایات اسلامی: بسیاری از توصیفات روایات پیرامون « دجال آخرالزمان » همچون « یک چشم بودن »، « درخشیدن چشم دجال »، « ریشه ی یهودی دجال »، « عمر بسیار طولانی و قدمت دجال »، « سوء استفاده ی دجال از نام مسیح (علیه السلام) »، « ماهیت مردانه ی دجال »، « محل خروج و فتنه ی دجال »، « محل مرگ دجال »، « پیروان دجال »، « پهنه ی عملیاتی دجال »، « ثروت و قدرت دجال »، « ادعای نبوت و خدایی از سوی دجال » و ... با واقعیات موجود پیرامون « فراماسونری جهانی » مطابقت دارد. (رجوع شود به مقاله ی « فراماسونری: دجال آخرالزمان »)(186)
نکته ی جالب اینکه توصیف روایات اسلامی در خصوص دجال و انطباق این توصیفات بر « فراماسونری جهانی » به قدری دقیق و اعجاب آور است که انسان را به شگفتی وامی دارد. برای مثال، تأکید روایات بر این که چشم باقیمانده در صورت دجال یک چشم، « چشم چپ » وی است، به طرز اعجاب آوری با ویژگی های فراماسونری جهانی و یکی از معروفترین نمادهای آن یعنی نماد « چشم جهان بین : All Seeing Eye » مطابقت دارد! (187) حضرت علی (علیه السلام) در پاسخ به سوال یکی از یارانشان درباره ی دجال، می فرمایند:(188)
« ... عينه اليمنى ممسوحة و الأخرى في جبهته تضيء كأنها كوكب الصبح، فيها علقة كأنها ممزوجة بالدم ... »
« ... چشم راست ندارد و چشم دیگر در پیشانی اوست و مانند ستاره ی صبح می درخشد. چیزی در چشم اوست که گویی آمیخته به خون است ... »(189)
همانگونه که ملاحظه فرمودید، امام علی (علیه السلام)، دجال را فاقد چشم راست و واجد چشم چپ معرفی کرده اند؛ این مسئله، به صورت دقیقی بر نماد « چشم جهان بین » و « هرم و چشم » ماسونی منطبق می باشد. برای مثال به تصاویر زیر ملاحظه فرمایید:
تصاویر مختلفی از « چشم جهان بین : All Seeing Eye » یکی از معروفترین نمادهای ماسونی.
اگر مجدداً نگاه دقیقی به تصاویر فوق بیندازیم، با توجه به « فرم پلک » و « جهت گیری ابرو » در نماد های « چشم جهان بین » و « هرم و چشم » ماسونی، به راحتی درمی یابیم که چشم به نمایش درآمده در این نمادهای ماسونی، همان « چشم چپ » است و این مسئله با توصیف روایات در این زمینه مطابقت دارد:
« چشم جهان بین » موجود در پشت « اسکناس 1 دلاری آمریکا » (تصویر راست) و « بازسازی » همان « چشم جهان بین » در صورت یک انسان (تصویر چپ): توجه فرمایید که در « تصویر چپ » یا همان « صورت بازسازی شده »، « چشم جهان بین » اصلی که بر روی « دلار آمریکا » نیز می توان آن را ملاحظه کرد، بر « چشم چپ » انسان انطباق دارد (تصویر سبز رنگ) و « معکوس چشم جهان بین » (تصویر سیاه و سفید) بر « چشم راست » انسان منطبق است. بدین ترتیب « چشم چپ » بودن « چشم جهان بین » فراماسونری نیز بر توصیف روایات پیرامون « یک چشم بودن » و « واجد چشم چپ بودن » دجال نیز انطباق دارد
البته همانگونه که ذکر گردید، شباهت « فراماسونری » به « دجال آخرالزمان » بسیار بیشتر از مواردی است که ذکر شد و خوانندگان محترم می توانند این مسئله را به صورت مفصل در مقاله ی « فراماسونری: دجال آخرالزمان » مطالعه فرمایند.(190)
اما دجال احتمالی آخرالزمان (فراماسونری جهانی) چگونه به این سیطره ی جهانی دست یافت؟
از ابتدای خلقت آدم، شیطان کینه ی بشر را در دل پروراند و به دنبال سرپیچی از دستور خداوند متعال و رانده شدن از درگاه الهی، با خود عهد کرد تا پایان مهلتی که از خداوند متعال دریافت کرده بود، به فریب، انحراف و انحطاط نسل بشر بپردازد و جمع کثیری از انسان ها را (بجز افراد مومن) با خود به قعر جهنم بکشاند.(191)
در جهت نیل به این مقصود، همانگونه که اعمال خیر به دو دسته ی فردی و اجتماعی تقسیم می شدند، شیطان و اصحابش نیز به دو صورت فردی و اجتماعی (سازمان یافته) به اغواء و تباهی بشر همت گماشتند. بدین ترتیب، شیطان و یارانش علاوه بر وسوسه و فریب فرد فرد انسان ها، به صورت جمعی و سازمان یافته نیز به انحراف و به فساد کشیدن جوامع پرداختند.
اولین مکانی که شیطان در آن به صورت سازماندهی شده به انحراف جوامع پرداخت، سرزمین « بابل » در جنوب بغداد (پایتخت فعلی عراق) بود.(192) جایی که شیطان باعث رواج « بت پرستی » و سحر و جادو در میان مردم شد و پایه های تولد « دجال (فراماسونری) » نیز از سرزمین بابل شکل گرفت. همین سرزمین نیز خاستگاه پادشاهان شیطان صفتی چون نمرود بوده و « برج بابل » معروف و مورد علاقه ی فراماسون های امروز نیز در این سرزمین ریشه دارد. سرزمین « بابل » اولین مکانی بوده است که بشر در آن به بت پرستی پرداخت؛(193) به همین دلیل است که فراماسون ها در قرن حاضر نیز سرزمین « بابل » را مقدس می دانند:(194)
اعتقاد فراماسون ها به مقدس بودن شهر شیطانی « بابل ».
شهر شیطانی « بابل » در تمام ادیان الهی از جمله دین مبین اسلام مورد لعن و نفرین قرار گرفته است(195) و حتی معصومین (علیه السلام) نیز این شهر را نفرین شده نامیدند و نمازگزاردن در این شهر را مکروه دانستند(196) که این مسئله نیز بر شیطانی بودن بابل نیز صحه می گذارد.
در زمان باستان در بین النهرین، حضرت نوح (علیه السلام) برای ارشاد اقوام سومری و حضرت ابراهیم (علیه السلام) برای ارشاد اقوام بابلی مبعوث گردیدند و مورد آزار و اذیت اصحاب شیطان واقع شدند.(197) در واقع می توان این دو بزرگوار را اولین پیامبران اولوالعزمی دانست که علیه دجال و تعالیم شیطانی به مبارزه برخاستند.
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، درباره ی دجال فرمودند:(198)
« إنه لم يكن نبي بعد نوح إلا و قد أنذر قومه الدجال، و إني أنذركموه ... »
« هيچ پيامبرى پس از نوح نيامد مگر اينكه امت خود را از دجال بر حذر داشت، و من شما را از او بر حذر می دارم ... »
با دقت در حدیث فوق، درمی یابیم که مسأله ی دجال صرفاً اختصاص به اسلام و مسلمانان ندارد؛ بلکه موضوع دجال، در زمان های قبل از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و حتی در زمان حضرت نوح (علیه السلام) نیز مطرح بوده است.(199) این مسأله نشان می دهد که دجال در آن زمان نیز وجود داشته است؛ زیرا اگر در آن موقع وجود نمی داشت، دلیلی نداشت تا حضرت نوح (علیه السلام) قومش را از وی بیم دهد. حال آن که ما می دانیم پیامبران خدا (بالاخص پیامبران اولوالعزم) هیچ حرکت عبثی انجام نمی دادند و این هشدار حضرت نوح (علیه السلام) نیز نشان از زنده بودن دجال در زمان وی دارد.(200)
اما تعالیم شیطانی پایه گذار دجال، در بابل محصور نماند و توسط « مهاجران بین النهرینی »، کم کم وارد « مصر باستان » شد(201) و « مصر باستان » به عنوان دومین و مهمترین پایگاه تعالیم شیطانی و ماسونی معرفی گردید:(202)
انتقال تعالیم ماسونی و شیطانی از « بابل » به « مصر باستان ».
« مصر باستان » به عنوان عظیم ترین پایگاه تعالیم شیطانی در قرون باستان شناخته می شود. در این سرزمین، « فرعون » یعنی پادشاه به عنوان « پسر خدا » معرفی شده و بناهای مرتفع و عظیمی برای پرستش بت ها و الهه های متعدد شیطانی برپا گردیدند و به واسطه ی قدرت نظامی و سیاسی حکام مصر، حکومت آنان برای مدتی طولانی برقرار بود.(203)
اما اتفاقی مهم، تغییراتی در سرنوشت دجال ایجاد کرد. حضرت یوسف (علیه السلام) فرزند حضرت یعقوب (علیه السلام) که در سرزمین کنعان زندگی می کرد، به واسطه ی حسد برادرانش در چاهی زندانی شد. یک کاروان که از کنعان عبور می کرد، وی را از چاه آزاد کرده و با خود به « مصر باستان » برد. حضرت یوسف (علیه السلام) به عنوان برده ای در مصر فروخته شد و در کاخ عزیز مصر با نام « پوتیفار » به عنوان غلام به کار پرداخت. به واسطه ی زیبایی فوق العاده ی حضرت ی یوسف (علیه السلام)، « زلیخا » همسر عزیز مصر به وی دلبسته شد و از یوسف تقاضای ناروایی نمود؛ اما بنده ی پاک خدا و رسول الهی حضرت یوسف (علیه السلام)، این خواسته را رد کرد و به دنبال این تمرد و با دسیسه ی زلیخا به زندان افکنده شد. حضرت یوسف (علیه السلام) برای مدتی طولانی در زندان بود تا این که به واسطه ی تعبیر خواب « فرعون مصر » از زندان آزاد شد و به واسطه ی پیش بینی قحطی آینده ی مصر و مهار این قحطی، مقامی بلند یافت و عزیز مصر گردید. بعد از رسیدن به این مقام، پدر و برادران خود را از کنعان فراخواند و متعاقب این دیدار، بنی اسرائیل (فرزندان یعقوب (علیه السلام)) در مصر ساکن شدند.(204)
بعد از وفات حضرت یوسف (علیه السلام) و ادغام بنی اسرائیل در جامعه ی مصر، کم کم شکوه و احترام بنی اسرائیل در مصر رو به افول نهاد و بنی اسرائیل به مرور زمان تحت ستم و ظلم دستگاه فرعونی قرار گرفتند.(205) در آن هنگام عده ای از بنی اسرائیل همچون سایر مصریان تعالیم شیطانی را فرا گرفتند و عده ای دیگر نیز بر دین خدا باقی ماندند. در اثر دعاها و التماس مومنین بنی اسرائیل، خداوند پیامبر خود حضرت موسی (علیه السلام) را از این قوم برانگیخت و وی را مأمور مقابله با فرعون و نجات قوم بنی اسرائیل نمود.(206) بنی اسرائیل به رهبری حضرت موسی شبانه از دریا گذشتند و از مصر گریختند و فرعون و لشکریانش در دریا هلاک گردیدند.(207) بدین ترتیب به لطف خدا بنی اسرائیل از ستم فرعون نجات یافتند.
اما تعداد زیادی از بنی اسرائیل که در زمان حضور در مصر ، تحت تأثیر تعالیم شیطانی و ماسونی مصر باستان قرار گرفته بودند، بعد از خروج از مصر نیز به این تعالیم شیطانی متمایل شدند. هنگامی که آن ها به اولین قوم بت پرست رسیدند و آن ها را در حال پرستش بت ها مشاهده کردند، از حضرت موسی (علیه السلام) نیز خواستند بتی همچون بت آن ها برای پرستش بنی اسرائیل مهیا کند! که البته با نکوهش حضرت موسی (علیه السلام) و خداوند متعال مواجه شدند.(208) همچنین آن ها در ایام غیاب حضرت موسی (علیه السلام) و تنها به دنبال 10 روز تأخیر در بازگشت ایشان، از سامری ملعون پیروی کرده و مجدداً گوساله پرستی اختیار نمودند!(209)
به هر حال تا زمانی که حضرت موسی (علیه السلام) زنده بودند، بنی اسرائیل جرأت تخطی و انحراف از حق را نداشتند، اما بعد از رحلت حضرت موسی (علیه السلام)، انحراف مجدد بنی اسرائیل شروع شد و به تدریج افزایش یافت.
لازم به ذکر است که پیامبر اولوالعزم حضرت موسی (علیه السلام) نیز در سراسر عمر مبارکشان، به مبارزه علیه « دجال » و تعالیم شیطانی و ماسونی « مصر باستان » پرداختند و بعد از خروج بنی اسرائیل از مصر نیز، با جهل آنان و تمایل این قوم برای پیروی از تعالیم شیطانی و ماسونی مصر باستان مقابله نمودند.
اما همانگونه که ذکر گردید، با گذشت زمان و پس از رحلت حضرت موسی (علیه السلام)، بنی اسرائیل از تعالیم شیطانی و ماسونی مصر باستان تبعیت نمودند و تعالیم کفرآلود ملل مجاور همچون کنعانیان باستان را نیز به تعالیم ماسونی و شیطانی مصری افزوده و آن را به صورت تعالیم ماسونی « کابالا (Kabbalah, Qabalah, Cabala) » درآوردند و به شکل صد برابر مهلک تر و کفرآمیزتر از تعالیم مصر باستان، آن را رواج دادند.(210) بدین ترتیب، « دجال » که ابتدا در « بابل » کار خود را شروع کرده بود، در منزل دوم خود « مصر باستان » سکنا یافت و سپس به میان « بنی اسرائیل » رفت و منزل سوم خود را در میان آنان بنا نهاد و به صورت تعالیم « کابالا » رخ نمود!
کابالا در بین « بنی اسرائیل » بسیار رواج یافت و محبوب گردید تا اینکه نوبت به حکومت دو پیامبر الهی حضرت داوود (علیه السلام) و حضرت سلیمان (علیه السلام) رسید و این دو بزرگوار امپراطوری باشکوهی را در خاورمیانه تشکیل دادند و به اجرای فرامین الهی پرداختند.(211) حضرت سلیمان (علیه السلام)همچنین مسجدالاقصی را که قرن ها قبل توسط اجداد مبارکشان حضرت آدم (علیه السلام) و حضرت ابراهیم (علیه السلام) در « اورشلیم » یا « بیت المقدس » ساخته شده بود، تجدید بنا نمودند.(212)
در زمان حضرت سلیمان (علیه السلام)سحر و جادوگری بسیار رواج داشت؛ ایشان به همین دلیل به مبارزه ی جدی با سحر و جادوگری پرداختند و کتب و وسایل جادوگران را توقیف نمودند.(213)
پس از رحلت حضرت سلیمان (علیه السلام)، ساحران و اصحاب شیطان به تخریب وجهه ی ایشان پرداختند و حضرت سلیمان (علیه السلام) را « جادوگر بزرگ » نامیدند. این پیروان شیطان، تورات را مورد دستکاری قرار دادند و در آن، حضرت سلیمان (علیه السلام) را بت پرست خواندند!(214) همچنین جادوگران و یهودیان پیرو شیطان در قرن ها بعد، معبدی شیطانی و سرشار از نمادهای کفر بنیان نهادند و آن معبد را به حضرت سلیمان (علیه السلام) نسبت دادند؛ حال آن که پیامبر بزرگ الهی حضرت سلیمان (علیه السلام) به تجدید بنای مسجدالاقصی پرداخته بودند و همچون اجداد مبارکشان مسجد ساز بودند، نه معبد ساز!(215)
بعد از حضرت سلیمان (علیه السلام) مجدداً دوران تاریک بنی اسراییل شروع شد و در ابتدا حکمرانان یهودی فاسد متعددی بر بنی اسراییل مسلط شدند و پس از آن نیز « بخت النصر » پادشاه « بابل » بر بنی اسراییل تاخت و آن ها را به عنوان اسیر به « بابل » برد که این اسرا در زمان تسلط « کوروش هخامنشی » به « اورشلیم » بازگردانده شدند.(216)
باز هم کشمکش ها و دوره هایی از تسلط اقوام مختلف دیگر همچون ایرانی ها و یونانی ها ادامه داشت تا اینکه نهایتاً نوبت به رومیان رسید و آن ها اورشلیم را به تصرف خود درآوردند.(217) در این ایام حضرت عیسی (علیه السلام) برای انجام رسالت و مبارزه با تحریفات و انحرافات بنی اسرائیل، مبعوث گردیدند و به مبارزه با تعالیم شیطانی رایج در بین یهود و تعالیم « کابالا » که همان تعالیم دجال بود، پرداختند. اما یهود به مبارزه با آن حضرت پرداخته و تلاش کردند تا ایشان را به شهادت برسانند که به لطف خدا، ایشان از نظرها غایب شده و عروج فرمودند(218) تا به همراه مهدی صاحب الزمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) در آخرالزمان مجدداً ظاهر گردند.(219)
سال ها بعد یکی از امرای روم با عنوان « تیتوس رومی » مجدداً بر بنی اسراییل تاخت و کشتار و تخریب وسیعی در اورشلیم به راه انداخت.(220) از آن پس بنی اسرائیل تحت تسلط رومیان بودند تا اینکه در نزدیکی های ولادت پیامبر عظیم الشأن اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم)، برخی از یهودیان که از پیشگویی های تورات اصلی در زمینه ی آخرین پیامبر خدا خبر داشتند، کم کم به عربستان مهاجرت کردند تا شاید پیامبر آخرالزمان از بین فرزندان آن ها زاده شود!!!(221) اما با مشاهده ی بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از نسل حضرت اسماعیل (علیه السلام)، به مقابله با حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداختند و حتی ایشان را مسموم هم نمودند، اما به لطف خدا رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ادامه یافت تا به دست ائمه ی معصومین (علیه السلام) برسد و این بزرگواران نیز به صورت جدی با تعالیم شیطانی رایج در عصر خود مبارزه نمودند. با این حال، برخی از روایات بر شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اثر سم یهود، تأکید می نمایند.(222)
اما در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، علیرغم تلاش های فراوان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روزهای پایانی عمر مبارکشان برای فرستادن سپاهی به منطقه ی « موته » به رهبری « اسامه » و در هم شکستن آخرین سد برای تصرف « بیت المقدس » و نابودی « دجال » و « اصحاب یهودی » وی،(223) با تلاش فراوان یهود و تعلل و کارشکنی های تعدادی از صحابه، سپاه از حرکت بازماند و تصرف قدس در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میسر نگردید(224) و مرگ « دجال » و سرانجام کار یهود به آخرالزمان و به دست منجی آخرالزمان سپرده شد.
« بیت المقدس » در دوره ی « عمر بن خطاب » فتح گردید و یهودیان « بیت المقدس » تحت تسلط مسلمانان قرار گرفتند(225) و تعالیم شیطانی و ماسونی « کابالا » که « دجال » در آن زمان به این اسم (کابالا) به حیات خود ادامه می داد، به صورت مخفیانه توسط « کاهنان یهود » مورد استفاده قرار می گرفت.
از آن تاریخ به بعد، اوضاع کم و بیش به صورت یکنواخت پیش می رفت تا اینکه با کلید خوردن جنگ های صلیبی در سال 1095 میلادی، سرنوشت « دجال » که تا آن روز در قالب « کابالا » به حیات خود ادامه می داد، تغییر کرد.(226) جنگ های صلیبی حدود 200 سال طول کشید و در طی این مدت، « اورشلیم (بیت المقدس) » بارها بین مسلمانان و صلیبیان دست به دست شد تا اینکه در اتمام جنگ های صلیبی، مجدداً مسلمانان بر فلسطین مسلط شدند.(227)
در طی حکومت صلیبیان بر « بیت المقدس » دو گروه از شوالیه ها، در اورشلیم (بیت المقدس) حضوری گسترده داشتند که عبارت بودند از:(228)
1 - «شوالیه های مهمان نواز : Knights Hospitaller » 2 - « شوالیه های معبد : Knights Templar »
«شوالیه های مهمان نواز : Knights Hospitaller » در طی مدت حضور خود در فلسطین، به پذیرایی از مسافران و زائران مسیحی اورشلیم مشغول بودند و گروه بزرگی از شوالیه های ساکن اورشلیم را تشکیل می دادند.(229)
اما گروهی دیگر از شوالیه های صلیبی که « شوالیه های معبد : Knights Templar » نام داشتند و مأمور محافظت از « منطقه ی منتسب به معبد موهوم سلیمان » در اراضی موجود در منطقه ی « قبة الصخره » بودند،(230) به تدریج تعالیم ماسونی و شیطانی « کابالا » را از « کاهنان یهودی کابالیست » اورشلیم آموختند.(231)
اما سرنوشتی شوم در انتظار هر دو گروه « شوالیه های معبد : Knights Templar » و «شوالیه های مهمان نواز : Knights Hospitaller » بود و این گروه ها به عنوان کانونی قوی برای مهمان نوازی و اجرای فرامین « دجال »، ظاهر شدند.
پس از بازگشت « شوالیه های معبد : Knights Templar » به اروپا، آنان « کابالا » را از دخمه های سری یهود در خاورمیانه، خارج کرده و این تعالیم را با خود به اروپا بردند و بدین ترتیب « دجال » خانه ای جدید برای خود یافت. در اروپا، مردم و کلیسای آن زمان که هنوز تحت نفوذ جدی تعالیم شیطانی قرار نداشتند، به مخالفت با « شوالیه های معبد » پرداختند و متعاقب آن، تعداد زیادی از « شوالیه های معبد » اعدام شدند.(232) بازماندگان « شوالیه های معبد » که جان خود را در خطر می دیدند، به اسکاتلند که پادشاه آن با « پاپ » و « واتیکان » مخالف بود رفتند و در آن دیار، محلی برای اجتماع خود تدارک دیدند که « لژ وال بیلدرز » یا « لژ کهن اسکاتلند » نام داشت و امروزه از آن با عنوان « قدیمی ترین لژ رسمی فراماسونری » یاد می شود.(233)
به موازات انحراف « شوالیه های معبد »، گروه « شوالیه های مهمان نواز : Knights Hospitaller » که نام دیگرشان نیز « شوالیه های سنت جان اورشلیم : Order of St. John of Jerusalem » بود، کم کم منحرف شدند و بعدها گروه های ماسونی « Order of St. John of Jerusalem » و « Order of Malta » را تشکیل دادند.(234)
اما همانگونه که ذکر کردیم، به واسطه ی « شوالیه های معبد »، « دجال » خانه ای جدید یافت و در اروپا و کشور « اسکاتلند » ساکن شد و از آن به بعد با عنوان جدید « فراماسونری » به حیات خود ادامه داد.
درباره ی این نام (فراماسونری) گرچه احتمالات مختلف و متعددی بیان شده است و عده ای نام آن را به « بنایان » و « معماران » قرون اخیر که در اروپا فعالیت های صنفی داشتند، نسبت می دهند!(235)، اما بهترین و مناسب ترین توضیح چنین است: « Free » در زبان انگلیسی به معنای « آزاد » و « Mason » به معنای « بنّا » است. بنابراین معنای تحت اللفظی « Freemason » می شود: « بنّای آزاد ». اما این « بنّاها » چه « بنا » و ساختمانی را می خواهند بسازند؟
واضح است! آن ها قصد دارند « معبد موهوم سلیمان » را که « کاهنان کابالیست » و « جادوگران یهود » ساختند و به دروغ به « حضرت سلیمان (علیه السلام) » نسبت دادند و این پیامبر خدا را نعوذ بالله جادوگر، بت پرست و ماسون اعظم خواندند، مجدداً بنا کنند و چون برای این کار پولی دریافت نمی کنند، خود را « بنّای آزاد » یا « Freemason » نامیده اند!!! البته حضور افرادی با تخصص گوناگون همچون پزشک، مهندس، معمار، سیاستمدار و ... از اولین روزهای تأسیس فراماسونری تا به امروز نیز نشان می دهد که « فراماسونری » هیچ ارتباطی با « صنف بنّایان و معماران » نداشته است!
اما « فراماسونری » یا همان « دجال احتمالی آخرالزمان » در آخرین لباس خود! برای مدت ها در « اسکاتلند » محبوس ماند که البته این حبس، انسان را به یاد حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می اندازد که ایشان ذکر می کنند دجال برای مدت ها در یک جزیره محبوس می گردد(236) که با توجه به وضعیت جغرافیایی « اسکاتلند » و جزیره ی « بریتانیا »، توصیف روایات به ذهن متبادر می گردد.(237) چرا که « فراماسونری » نیز برای در امان ماندن از اعتقادات مذهبی مردم سایر نقاط اروپا، مجبور شد تا مدت های طولانی در « اسکاتلند » محبوس بماند.
اما با تلاش ها و دسایس فراماسونری در سایر نقاط اروپا و رواج پروتستانتیزم در این قاره و به واسطه ی نفوذ این تشکیلات شیطانی و نفوذ فراماسونری در واتیکان، سرانجام زمینه ی انتشار فراماسونری در اروپا فراهم گردید تا اینکه این تشکیلات شیطانی موفق شد در حوالی قرون 17 و 18 میلادی در اروپا انتشار یابد.(238)
با پیروزی انقلاب کبیر فرانسه و استقلال آمریکا در قرن 18 به وسیله ی ماسون ها، فراماسونری خود را به عنوان یک تشکیلات قدرتمند معرفی نمود.(239) با اعلان استقلال آمریکا، این کشور که در قاره ای جدید و به دور از هیاهوی اروپا و آسیا تشکیل شده بود، به سرعت و مطابق برنامه های از پیش تعیین شده ی فراماسونری، رشد نمود و کم کم خود را به عنوان قدرتمندترین بازوی فراماسونری معرفی نمود.(240)
در اروپا نیز کشورها یکی پس از دیگری به دست سیاستمداران فراماسون افتادند و به موازات این پیشرفت سیاسی فراماسونری، در قرن 19 نیز اندیشمندان ماسونی همچون « مارکس »، انواع « ایسم ها » اعم از « مارکسیسم »، « اومانیسم » و ... را برای مبارزه با ادیان الهی طرح ریزی کردند(241) تا اذهان ملل را نیز تحت اختیار خود درآورند و سلایق مختلف را پوشش دهند و به زعم آن ها هر اعتقادی بجز اعتقاد الهی بر اذهان جاری باشد.
« دجال » در لباس فراماسونری بر تمام اروپا، آمریکا و آمریکای لاتین مسلط شد و آفریقا و آسیا و اقیانوسیه را نیز از طریق لشکرکشی های دولت های ماسونی اروپا تحت سیطره ی خود درآورد. در این حین تعدادی از ماسون ها بر سر رهبری این جریان به جنگ مشغول شدند که حاصل آن ها جنگ های جهانی اول و دوم بود که طرفین آن ها فراماسون بوده و رهبری امپراطوری جهانی ماسونی را خواستار بودند(242) و در این میان آمریکا که جریان اصلی فراماسونری، از ابتدا بر روی آن سرمایه گذاری کرده بود، ماسون های نوپای آلمانی را از گردونه خارج نمود تا سیاستی کمابیش یکدست در فراماسونری حاکم بماند.
بعد از جنگ جهانی دوم، فراماسونری که برنامه هایش را هماهنگ و امکاناتش را مساعد و سیطره اش را جهانی می دید، در ابتدا « سازمان ملل متحد » را در سال 1945 میلادی با سرمایه ی خاندان ماسونی « راکفلر » بنیان نهاد تا « نظم نوین جهانی ضد خدایی » را با موفقیت تمام و تحت لوای یک سازمان بین المللی پیاده کند.(243) این سازمان از موقع تأسیس تا به امروز، هیچ فعالیتی بجز در راستای خدمت به کشورهای ماسونی و سرکوب کشورهای ضد ماسونی انجام نداده و حتی فعالیت های به ظاهر خیرخواهانه ی آن نیز در عمل به نفع کشورهای ماسونی بوده است.
فراماسون ها در گام آخر خود، « دولت ماسونی اسرائیل » را به عنوان آخرین بازوی فراماسونری تأسیس کردند تا در قلب « اورشلیم (بیت المقدس) » زمینه را برای ساخت معبد سلیمان و تأسیس امپراطوری شیطانی « دجال (فراماسونری) » آماده نماید و « دجال » را که به فراخور شرایط زمانه، از سرزمین مقدس « بیت المقدس » رانده شده و آواره ی اقصی نقاط اروپا و آمریکا شده بود، به خانه برگرداند تا بعد از برافراشتن « معبد موهوم اورشلیم » و پر کردن این معبد از نمادهای الحادی و شیطانی، برای همیشه حاکم جهان باشد.(244)
در این میان تلاش های ضعیف و پراکنده ی موحدان جهان نیز با شدت فراوان سرکوب می شد و در ظاهر امیدی برای رهایی مظلومان عالم وجود نداشت. در خاورمیانه نیز کشورهای منطقه تحت حکومت پادشاهان و امرا و روسای جمهور فراماسون اسماً مسلمان، اداره می شدند و ایران نیز تحت سیطره ی یک پادشاه فراماسون با عنوان « محمد رضا پهلوی » بود(245) و وی و وزرای فراماسون ایرانی نیز تمام و کمال در خدمت اهداف شیطانی « فراماسونری جهانی » بودند.(246)
در چنین فضایی، دنیا در تاریکی مطلق فرو رفته بود و صدای قهقه ی مستانه ی « دجال » و اصحابش برای آغاز امپراطوری جهانی شنیده می شد و فراماسونری جهانی می رفت تا 33 سال بعد از تأسیس اسرائیل (1947 میلادی)، ساخت « معبد موهوم سلیمان » و آغاز امپراطوری جهانی و شیطانی « دجال » را در سال 1980 میلادی جشن بگیرد. اما ..........
ا
ادامه مقالات : جهان در سیطره ی دجال (فراماسونری)؛ ایران، جزیره ی امید-بخش اول
جهان در سیطره ی دجال (فراماسونری)؛ ایران، جزیره ی امید-بخش دوم ادامه دارد ... شنبه, ۰۲ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نفوذ به ديوار امنيتي بيلدربرگ چرنوبيو1، ايتاليا
بيلدربرگ در سال 1987 به ما رو دست زد و نشست سري آن سري ماند. اما با كمك منابع مهم، تعيين محل جرم و پي بردن به برخي از اخبار آن امكان پذير شد. بچه هاي بيلدربرگ حتما احساس رضايت كردند كه در روزهاي 26-24 آوريل 1987 در اقامتگاه مجلل ويلا دسته2 جلسه مخفيانه برگزار كردند- هيچ گزارشگر يا فيلم برداري بيرون دروازه هاي محل پرسه نمي زد. آن سال بيلدربرگ موفق شد نشست سري خود را سري نگاه دارد، اما پيگيري مداوم، با همكاري ديگران، سبب شد تا بخش زيادي از اخبار نشست پشت درهاي بسته و محافظت شده اين اقامتگاه كاخ مانند برملا شود. متعاقب آن معلوم شد بيشتر مذاكرات بيلدربرگ متمركز بر انتخابات رياست جمهوري سال 1988 بود. از آنجايي كه جورج بوش، معاون رئيس جمهور، عضو گروه كوچك تر آن يعني كميسيون سه جانبه بود، بيلدربرگ از نفوذ عظيم خود استفاده كرد تا وي نامزد رياست جمهوري حزب جمهوري خواه شود. اما همان طور كه قبلا گفته شد، بيلدربرگ دوست دارد در رقابتي فقط دو نامزد دارد، هر دو نفر را در اختيار داشته باشد. بنابراين، گزينه آنها براي نامزد حزب دمكرات، والتر مانديل3، معاون سابق رئيس جمهور بود كه مانند جيمي كارتر، رئيس جمهوري از اعضاي ديرينه كميسيون سه جانبه است. بسياري افراد به علت حمايت قاطع رئيس بوش، يعني رئيس جمهور ريگان انتظار پيروزي وي را داشتند. اما بيلدربرگ معتقد است هرگز نبايد چيزي را به بخت سپرد- در سياست، هر چيزي ممكن است. بحث بيشتري درباره لزوم پايين آوردن توليد نفت، به منظور پايان دادن به مازاد عرضه نفت، و بالا بردن بهاي نفت صورت گرفت. بسياري از چهره هاي شاخص بيلدربرگ، به خصوص راكفلر، ثروت ميلياردي خود را از طريق صنعت نفت به ارث برده اند. همچنين به موارد هميشگي موجود در دستور كار توجه زيادي شد: ايجاد امنيت براي جامعه اروپا همچون يك ابردولت4 و ترويج موافقت نامه هاي تجارت آزاد، كه شكل گيري اتحاديه آمريكا با يك واحد پولي- دلار را ميسر مي كند؛ اتحاديه آمريكا مانند اروپا، يك مجلس قانون گذاري و ديواني داشته باشد كه برتر از كنگره و ديوان عالي آمريكا باشد؛ و تمام كشورهاي نيمكره غربي حاكميت ملي خود را به اتحاديه آمريكا واگذار كنند. اينسبروك5، اتريش جورج بوش، معاون رئيس جمهور، پيش از اينكه به رياست جمهوري انتخاب شود، مي دانست به وعده مشهور خود كه گفته بود «به لب هايم توجه كنيد: ماليات جديدي در كار نيست.» پشت پا خواهد زد. وي اين وعده را در مناظره هاي تلويزيوني با مايكل دوكاكيس6، فرماندار ماساچوست و نامزد حزب دمكرات براي رياست جمهوري، مطرح كرده بود. بوش وقتي رئيس جمهور شد، به قول خود به بيلدربرگ وفا كرد، اما در مبارزه انتخاباتي دور دوم، در سال 1992، شكست خورد. هم زمان با آنكه يك نشست سران در مسكو به پايان مي رسيد، نشست ديگري- اين بار ديدار رهبران سري جهان- آغاز مي شد. نتايج نشست اينجا تأثير بيشتري بر تك تك ماليات پردازان آمريكايي داشت. گروه بيلدربرگ كه در اقامتگاهي مجلل در بالاي كوهي در رشته كوه هاي آلپ تشكيل جلسه داده بود، دستور كار سال هاي بعدي خود را معين كرد: ¤ ماليات هاي بيشتري را بر آمريكايي ها اعمال كنيد- به هر شكلي كه از نظر سياسي قابل تحقق باشد- تا بودجه جنگ افزايش يابد و در اين راه نياز به تقويت نيروي ناتو و طرح دفاع راهبردي7 بهانه باشد. استدلال سياسي رئيس جمهور آينده و كنگره جديد، «بحران كسري بودجه» است كه عامل مشكلات اقتصادي «جهان وابسته به هم» قلمداد مي شود. ¤ جورج بوش را به رياست جمهوري برسانيد. اين كار تقدير از مايكل دوكاكيس نبود كه اذعان مي شد نامزدي حزب دمكرات را دربست در اختيار دارد. دوكاكيس نامزد ناشناخته اي بود كه امكان داشت بودجه نظامي را به شدت كاهش دهد و باعث كاهش منافع صنعت جنگ افزارسازي شود. وي ممكن بود «جنگ ستارگان»8 يا طرح ابتكار دفاع راهبردي را، كه بيلدربرگ در آن شركت گسترده اي داشت، لغو كند. بوش يكي از خود آنها بود، يكي از اعضاي گروه برادر بيلدربرگ يعني كميسيون سه جانبه. طرح دفاع راهبردي، از زماني كه بوش به معاونت رياست جمهوري انتخاب شد و از لحظه اي كه ريگان، رئيس جمهور، طرح سپر فضايي خود را اعلام كرد، در دستور كار بيلدبرگ قرار داشت. تحول جديد در خط مشي جهاني بيلدربرگ كه در پي نشست آن در 5-2 ژوئن حاصل شد، طرح افزايش بودجه ناتو بود كه آن هم طرح بسيار سودآوري بود. بيلدربرگي ها راهبرد خود را در اينترآلپن هتل تايرول9، واقع در نقطه مرتفعي از شهر كوچك تلفس10 در 30 كيلومتري اينسبروك و در پناه حفاظت نگهبان هاي مسلح، در تنها ورودي هتل، تنظيم كردند. بيشتر يا شايد همه شركت كنندگان بيلدربرگ با هليكوپتر آمدند. تنها راه ورودي ديگر به شهر جاده اي دوسويه است كه كوه را دور مي زند و به بالا مي رسد. در جاده منتهي به اين اقامتگاه مجلل كه دو سال پيش ساخته شده بود، قهوه خانه كوچكي قرار داشت. در طول نشست بيلدربرگ، اين قهوه خانه تنها جايي در كل اين مجموعه بود كه فقير بيچاره ها مي توانستند گلويي تازه كنند. از محل قهوه خانه، تا قله كوه كه هتل اينترآلپن در آن واقع بود بايد حدود 300 متر ديگر با خودرو طي مي كرديم. در آنجا نگهبان هاي مسلح جلوي تنها ورودي گشت مي دادند و براي اطمينان بيشتر ايست بازرسي برپا شده بود. انتخاب اين مكان يكي ديگر از نشانه هاي عزم بيلدربرگ براي آن بود كه نشست خود را كاملاً سري برگزار كند. اطلاع از نشست آنها فقط محدود به كساني بود كه بايد مي دانستند و اين افراد داخلي نيز براي پنهان كاري سوگند خورده بودند. پراكندن اطلاعات نادرست نيز سلاحي ديگر براي پنهان كاري بود. گزارشگر به ديوار امنيتي نفوذ مي كند نگهبان كه چهره اي خشن داشت و لباس متحد الشكل پوشيده بود، از ايست بازرسي بيرون آمد و پرسيد: «اينجا چه مي خواهيد؟» راننده پاسخ داد: «يك گردشگر آمريكايي دارم كه مي خواهد به كافه هتل برود.» هر دو به آلماني صحبت مي كردند؛ راننده براي «گردشگر» ترجمه مي كرد. گردشگر، يا همان نگارنده، با نام «سام ديويس» معرفي شد. نگهبان پاسخ داد: «يك لحظه صبر كنيد. بايد بپرسم.» به داخل اتاقك رفت، تلفن را برداشت و بيش از دو دقيقه مدام صحبت كرد. وقتي به طرف خودرو برگشت، با تحكم گفت: «تا پنج ژوئن غيرممكن است. آن زمان مي تواني برگردي و هرچه مي خواهيد ببينيد.» راننده درخواست كرد با رئيس نگهبان ها صحبت كند. نگهبان پاسخ داد: «تا به حال وي را نديده ام، اما افراد واقعاً مهمي اينجا هستند و رفتن به آنجا غيرممكن است.» راننده را شب قبل در هتلي در اينسبروك، براي صبح 2 ژوئن، استخدام كرده بودم و شرطم اين بود كه اين قدر انگليسي بداند كه بتواند مترجم من باشد. در حين سفر از اينسبروك به روستاي كوچك تلفس، كه چند كيلومتر فاصله داشت، راننده با اطمينان اصرار داشت ما را به اينترآلپن هتل تايرول، اقامتگاه مجلل جديدي بر بالاي كوه، ببرد. وي توضيح داد بسياري از نشست هاي مهم در آنجا برگزار مي شود، اما وي بسياري از گردشگران را فقط براي صرف يك نوشيدني گران قيمت و چشم انداز نفس گير آن از آلپ به اين مكان برده بود. راننده كه پل يوتنر11 نام داشت، از اينكه ما را راه ندادند، يكه خورده بود. به رستوران كوچك يا همان قهوه خانه در پايين جاده برگشتيم. آنجا يوتنر به من گفت مي خواهد در دستيابي به تمام اطلاعات ممكن درباره نشست سري گروه بيلدربرگ، در سال 1988، همكاري كند. برخورد با نگهبان باعث شده بود وي به توطئه پردازي اين نخبه گرايان بين المللي ايمان بياورد. شب قبل، فليكس زگلينكي12، افسر ارتش آلمان در جنگ جهاني دوم، ماجراي يكي از افسران زيردست خود را در قهوه خانه اي در اينسبروك تعريف مي كرد. زگلينكي، سروان ارتش، به ستوان كورت والدهايم13 اشاره مي كرد كه آن زمان رئيس جمهور اتريش بود. زگلينكي گفت: «من در ارتش آلمان خدمت كردم و به آن افتخار مي كنم. والدهايم جنايت كار نبود. وي زيردست من بود. پشت ميز مي نشست.» پس از بحث درباره جلوگيري از ورود والدهايم به ايالات متحده و اينكه چگونه قدرت هاي نامرئي بر جنگ و صلح تأثير مي گذارند، زگلينكي به «آندره آ» (اسم واقعي وي نبود)، يكي از كاركنان اينترآلپن هتل، تلفن كرد و از وي خواست روز بعد با من همكاري كند. به اين ترتيب نخستين مصاحبه ام با يكي از كاركنان هتل تعيين شد. به آندره آ تعليم دادم از هر آنچه مي تواند گوش كند، يادداشت هاي پنهاني بردارد و هر سندي را كه مي توانست، بردارد، البته بدون آنكه امنيت خودش به مخاطره بيفتد. آنچه وي و دو نفر ديگر شنيدند، دستمايه گزارش نشست بيلدربرگ در سال 1988 شد. دايره دوستان يوتنر در صنعت گردشگري گسترده بود. با وجود آن كه هتل اينترآلپن سياست عجيبي داشت و به جاي استخدام كاركنان خود از ميان افراد محلي، از تمام اتريش نيروي كار مي آورد، يوتنر توانست دو نفر ديگر از كاركنان هتل را به خبرچيني وادارد. مديريت هتل به تمام كاركنان سفارش كرده بود درباره آنچه در طول نشست بيلدربرگ رخ مي دهد، سكوت كنند با كوچكترين تخطي به سرعت اخراج مي شوند. يكي از خبرچين ها در روستاي كوچك تلفس، در پايين كوه، زندگي مي كرد. با خبرچين ديگر، كه از چند كيلومتر دورتر از اينسبروك مي آمد، در اين شهر مصاحبه شد. در مصاحبه اي كه در تلفس انجام شد، خبرچين در اتاقي در رستوران نشست و هرگز نگارنده را، كه در اتاقي ديگر بود، نديد. يوتنر پرسش هاي مرا به خبرچين مي رساند كه نه تنها پاسخ داد، بلكه اطلاعات حساسي را داوطلبانه در اختيارم گذاشت. صاحب رستوران كه عصبي شده بود، گفت: «اگر بفهمند، مغازه ام را از دست خواهم داد.» به او، درباره محرمانه بودن مصاحبه، مجددا اطمينان خاطر دادم و مصاحبه ادامه پيدا كرد. با سومين خبرچين در اينسبروك مصاحبه كردم، وي اسم و شغلش را گفت، يعني اعتماد كرد كه هويتش را فاش نمي كنم. در همان دو روزي كه اين اطلاعات جمع آوري شد، دو بار ديگر براي نفوذ به نشست بيلدربرگ تلاش كرديم. روي چند برگ يادداشت مخصوص بيلدربرگ، كه در نشست سال 1985 در نزديكي وايت پلينز در ايالت نيويورك به دست آورده بودم، نوشتم: «سام ديويس و دستيارش را بپذيريد- اچ كي» ]امضاي هنري كيسينجر[. اچ كي مي توانست هنري كيسينجر يا هر شخص ديگري باشد. با سربرگ بيلدربرگ نامه رسمي به نظر مي رسيد. كاغذ سربرگ تاريخ نداشت و فقط روي آن نوشته شده بود: «نشست هاي بيلدربرگ.» اين بار نگهبان مدت طولاني تري با تلفن صحبت كرد و مكالمه فشرده تري داشت. وقتي پيدايش شد، با يوتنر صحبت كرد. راننده دور زد. يوتنر توضيح داد: «مي خواست شما را بازداشت كند.» بالاخره اين حقيقت را پذيرفتم كه در نشست بيلدربرگ كسي از من استقبال نمي كند، اما هنوز نمي توانستم در برابر آخرين راه ورود مقاومت كنم. يوتنر از اين مي ترسيد كه اين بار مرا بازداشت كنند. پس موافقت كرديم اين كار را سريع انجام دهيم. با خودرو به طرف در ورودي رفتيم، يادداشتي را به نگهبان داديم كه روي كاغذ بيلدربرگ نوشته شده بود و به سرعت محل را ترك كرديم. اين يادداشت خطاب به مولر بود، كه امور اداري بيلدربرگ در ايالات متحده را از دفترش در نيويورك انجام مي دهد. مولر به سختي كوشيده بود كه زمان و مكان نشست را سري نگاه دارد. يادداشت اين بود: «آقاي مولر گرامي: «از مهمان نوازي سخاوتمندانه شما و فراهم آوردن چنين اطلاعات زيادي درباره نشست امسال بيلدربرگ براي من متشكرم. از نشست وايت پلينز تا به حال اين قدر لذت نبرده بودم. «]امضا[ جيمز پي تاكر كوچك» 1Cernobbio
2The Villa DصEste 3Walter Mondale 4 Super state 5- Innsbruck 6-Michael Dukakis 7-Strategic Defence Initiative SDI 8- Starf Wars 9-Interalpen Hotel Tyrol 10-Telfs 11- Paul Juttner 12- Felix Zglincki 13- Kurt Waldheim منبع: کیهان سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
راكفلر از پنهان كاري دفاع مي كند
نلسون راكفلر، معاون رئيس جمهور، كه به سختي مي كوشيد در سال 1976 نامزد رياست جمهوري شود، تا حدودي با مطبوعات جناح چپ رابطه دوستانه اي داشت تا اينكه مسئله بيلدربرگ سبب شد تا وي ناشيانه از پنهان كاري دفاع كند. لبخند هميشگي وي ناپديد و حالت مكدري بر چهره شاد وي مستولي شد. پاسخ وي طولاني و درهم برهم بود، اصلا پاسخ نبود. آشكارا يكه خورده بود.
1 Hot Springs
2 Plivate citigens 3 Accuracy in Media AIM 4 Reed Irvine 5 National Review 6 William F Buckley Jr 7 Spiro Agnew 8 Osborn Elliott 9 Fredrick S Beebe 10 Gardner Cowles 11 Joseph Kraft 12 Look 13 Arthur Hays Sulzberger 14 James Reston 15 Max Frankel 16 Thomas Wicker 17 Quebec 18Mirabel Airport 19Montebello 20Chateau Champlain 21Theodore Elliot Jr 22Walter Scheel 23Victor Halberstadt 24Willem Duisenberg 25Cesme 26George Ball 27- Williamsburg 28- Elizabeth Drew 29- Agronsky and co 30- Lise Bissonette 31- Le Devoir 32- Bjorn Bjarnson 33- William PBundy 34- Andrew Knight 35- Neils Norlund 36- Berlingske Tidende 37- Theo Sommer 38- Die Zeit منبع: کیهان
جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
بيلدربرگ و رسانه هاي خبري و در سال 2005 حضور مارك وارنر،1، فرماندار ايالت ويرجينيا، در نشست بيلدربرگ در آلمان در مجموعه گزارشي در سراسر ويرجينيا پخش شد. وارنر عضو حزب دمكرات فرماندار ايالتي است كه از سال 1952 همواره گرايش جمهوري خواهي داشته است، به استثناي سال 1964 كه ليندون جانسون، سناتور
بري گلدواتر2 (جمهوري خواه از ايالت آريزونا) را شكست داد. حضور وي نشان مي دهد نخبگان جهان وي را رئيس جمهوري بالقوه به شمار مي آورند. بيلدربرگ و گروه برادر وي، يعني كميسيون سه جانبه3، در انتخاب رؤساي جمهوري آينده مهارت دارند. در واقع، آنها دوستدارند در مسابقه اي كه دو رقيب در آن حضور دارند، هر دو رقيب متعلق به آنها باشد. چيدمان اين گونه است: جري فورد، بيلدربرگ؛ جيمي كارتر، كميسيون سه جانبه؛ بوش پدر، كميسيون سه جانبه و بيل كلينتون، بيلدربرگ. وارنر جهت رعايت مقررات رازداري، مسافرت را در جدول كاري خود نگنجاند. هنگاهي كه گزارشگر اسوشيتدپرس نظر غافلگيرانه را شنيد، وارنر حضور را تأييد كرد اما از افشاي اطلاعات خودداري كرد. به گزارشگر اسوشيتدپرس شماره اي از آمريكن فري پرس داده شد كه حاوي جزئيات بيلدربرگ و فهرست شركت كنندگان بود. چگونه چنين سكوت خبري تقريباً كاملي بر 1800 روزنامه اي كه تا چند سال پيش (اكنون به 1200 روزنامه كاهش يافته است) در ايالات متحده بود، اعمال شده است، در حالي كه همه آنها در مقام حافظان و عاملان آزادي بيان سينه چاك مي دهند؟ ارعاب روزنامه هاي بزرگ، بر تمام نشريات و خبرگزاري ها تأثير مي گذارد. بيشتر نشريات كشور براي دريافت اخباري كه خارج از شهرهايشان رخ مي دهد- در ايالت، كشور و جهان- به خبرگزاري ها متكي هستند. اگر خبري از بيلدربرگ در اخبار خبرگزاري هاي ديده نشود، سردبيران محلي به همان اندازه بي اطلاع مي مانند كه من در مدت 20 سال بودم. آنها به سختي مي كوشند تا از روند اخبار شوراي شهر، تيم فوتبال دبيرستان و تمام اخبار محلي عقب نمانند. به همين شكل، شبكه هاي كوچك راديويي و تلويزيوني به بخش هاي خبري خود و شبكه هاي وابسته متكي هستند كه آنها نيز به نوبه خود تا حد زيادي به خبرگزاري ها اتكا دارند. خبرگزاري ها مانند تعاوني هاي كشاورزان عمل مي كنند. نشريات شهرهاي بزرگ چند برابر نشريات شهرهاي كوچك براي اخبار پول مي پرداند. وقتي آنها به خبرگزاري ها مي گويند خبري از بيلدربرگ مخابره نكنند، اين فشار واضح است. خبرنگاران روزنامه هاي شركت كننده هر كاري مي كنند تا به قول خود در مورد سكوت خبري پاي بند باشند. براي اين روزنامه نگاران، خوردن و آشاميدن با ثروتمندان و افراد معروف تجربه مهيجي است. آنها اين كار را به بهاي اعتبار نشريات خود انجام مي دهند. مثال اخير آن در نشست بيلدربرگ در بهار سال 2002 بود، كه در شانتيلي در ايالت ورجينيا برگزار شد. در آن زمان، واشنگتن پست و تمام رسانه هاي جريان غالب پيش بيني مي كردند كه تهاجم آمريكا به عراق در اواخر تابستان يا اوايل پاييز رخ دهد. اما دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا براي خشود كردن اروپايي هايي كه مخالف تهاجم بودند، به بيلدربرگ اطمينان خاطر داد كه اين تهاجم تا سال بعد -2003 - انجام نخواهد شد. جيمي لي هوگلند، معاون سردبير و ستون نويس واشنگتن پست سال هاست كه همراه با ناشر روزنامه به بيلدربرگ رفته است. وي مجبور بود به اطمينان خاطر رامسفلد گوش كند. اما اجازه داد روزنامه خودش همچنان به پيش بيني «اواخر تابستان يا اوايل پاييز» ادامه دهد، هرچند كه مي دانست اين پيش بيني اشتباه بود.وي حتي با تظاهر به دريافت اطلاعات از جاي ديگر، روزنامه خود را هدايت نكرد- چون خيلي خطرناك بود. اما پوشش خبري بيلدربرگ كاري نيست كه مختص فصل بهار باشد- عملياتي است كه در تمام طول سال ادامه دارد. دو مورد از مهم ترين افشاگري ها درباره بيلدربرگ در به اصطلاح فصل كسادي 4 و به شكلي عجيب اتفاق افتاد. درماه مارس 1985، واشنگتن پست درچند خط دربخش اجتماعي اين خبر را منتشر كرد كه ديويد راكفلر وهنري كيسينجر با ميخائيل گورباچف، رئيس جمهور وقت اتحاد شوروي ديدار كرده اند. واشنگتن پست اين ديدار را پربار توصيف كرد و بس. بررسي رسانه هاي تحت تسلط شوروي جزئيات بسيار زيادي را برملا كرد. راكفلر وكيسينجر به گورباچف گفته بودند كه فشارهاي اقتصادي اتحاد شوروي را درك مي كنند و در صورتي كه آمريكايي ها شاهد انتخابات آزاد در لهستان باشند، مي توانند ترتيبي دهند كه آمريكا به دولت دست نشانده آن در لهستان كمك مالي كند. از اين رو، قرار براين شد كه انتخابات پارلمان ملي لهستان به طور آزاد برگزار شود و فقط يك سوم كرسي هاي آن دراختيار حزب كمونيست كه درمحاصره بود قرار بگيرد. آيا مي توانيد انتخاباتي را درآمريكا تصور كنيد كه درآن يك سوم كنگره از قبل فقط براي دمكرات ها يا جمهوري خواهان مشخص شده باشد؟ يك سوم ديگر كرسي ها براي حزب دهقان درنظرگرفته شد. اين حزب شاخه اي از حزب كمونيست بود كه به مدت چهل سال، طبق دستورهاي كرملين رأي داده بود. اما هنگامي كه انتخابات به پايان رسيد. اصلاح طلبان درحزب دهقان فرصت را غنيمت شمردند و همراه اعضايي رأي دادند كه واقعاً آزادانه براي تشكيل دولت انتخاب شده بودند و به اين ترتيب، دولت كمونيست را ساقط كردند. آنگاه آتش آزادي اروپا را دربرگرفت و به جنگ سرد پايان داد. براساس اين اطلاعات و پيش از آنكه رسانه هاي جريان غالب متوجه شوند. اسپات لايت كه هنوز منتشر مي شد، گزارشي زود هنگام درباره سقوط كمونيسم دراروپا درج كرد. رخداد مهم ديگر زماني اتفاق افتاد كه ناتو، درآوريل 1999، پنجاهمين سالگرد تاسيس خود را در واشنگتن جشن گرفت. كنت كلارك، 5 وزير سابق دارايي انگليس و از چهره هاي برجسته ديرينه بيلدربرگ، موافقت كرد درجلسه اي به ظاهر دوستانه باگروه كوچكي از گزارشگران در باشگاه ملي مطبوعات6 حاضر شود. اولين سؤال من بعد از اينكه خاطرنشان كردم كه وي قرار است درنشست بيلدربرگ، در شهر سينترا 7 درپرتغال شركت كند، درباره دستور كار بود. اين پرسش وي را ميخ كوب كرد. حالا كه شهر، كشور اقامتگاه و تاريخ هاي دقيق را به وي گفته بودند، خجالت زده تر از آن بود كه انكار كند. زير ضربات سؤال قرار گرفت. پس دركمتر از يك ساعت علناً تأييد كرد كه مقصود بيلدربرگ تبديل نيمكره غربي به اتحاديه آمريكاست، مانند اتحاديه اروپا، و وجه رايج اتحاديه آمريكا دلار خواهد بود. كلارك نقشه بيلدربرگ را براي ايجاد اتحاديه آسيا-اقيانوس آرام با وجه رايج سومي تصديق كرد. وي يادآوري كرد قرار است جهان به سه ناحيه بزرگ تقسيم شود تا اداره آن براي دولت جهاني، كه زير نظر سازمان ملل متحد شكل مي گيرد، آسان باشد. وي گفت تمام اين تحولات به زودي رخ خواهد داد. هر سال كه اسپات لايت و حالا آمريكن فري پرس بيلدربرگ را تعقيب كرده اند، خوانندگان آموخته ايد، پيشاپيش رسانه هاي جريان غالب منتظر چه واقعه اي باشند، زيرا كساني كه مي دانند، سوگند سكوت خورده اند و سايرين بي اطلاع هستند. خوانندگان اسپات لايت، دررسانه هاي اروپـا درباره بيلدربرگ تبليغات زيادي كردند. در سال 1994 متوجه شديم كه نشست بيلدربرگ درهلسينكي پايتخت فنلاند، برگزار مي شود. پاسخ خوانندگان اروپايي كه پرسيدند آيا بايد به رسانه ها خبر دهند، مثبت بود. نتيجه اين كار پوشش خبري گسترده مطبوعات و راديو و تلويزيون ها بود كه چهره هاي برجسته بيلدربرگ را بهت زده كرد. از آن زمان، اخبار بيلدربرگ در اروپا بازتاب گسترده اي داشته است. با اين حال، كنترل رسانه ها و تدابير امنيتي در ايالات متحده به قدري شديد است كه خوانندگان دربرملا كردن بيلدربرگ دراين كشور توفيق كمي داشته اند. گروه هاي مطبوعاتي واشنگتن، كه كارنامه اي تاريخي يافته اند كه گزارش هاي ما را تأييد مي كند به شدت به آنچه مي تواند گزارش كنند، علاقه مند شده اند. پس از هر نشست بيلدربرگ، نسخه هاي زيادي از آمريكن فري پرس، محتوي گزارش هاي بيلدربرگ را به گزارشگراني مي دهم كه نمي توانند گزارش كنند. بسياري از آنها مستقيماً به من اعلام مي كنند كه سرپوش گذاشتن رسانه هاي جريان غالب را رسوايي مي دانند. معمولاً بدم مي آيد كه سؤال را با سؤال پاسخ دهند. اما در طول سال ها متوجه شده ام كه اين روش موثري براي پاسخ به گزارشگراني است كه مي گويند بيلدربرگ صرفاً فقط يك رخداد ورزشي است، و مي پرسم: «اگر 120ستاره سينما يا 120بازيكن فوتبال حرفه اي هر سال دراقامتگاهي محصور گردهم مي آمدند و نگهبان هاي مسلح از آن محافظت مي كردند، به هر دري مي زديد كه ببينيد چه اتفاقي افتاده است. پـس چرا وقتي 120 نفر از برجسته ترين رهبران جهان در عرصه امور مالي و سياست به اين شكل گرد هم مي آيند، هيچ كنجكاوي بروز نمي كند؟» هرگز به اين سؤال پاسخ داده نشده است. سال هاي اوليه (1982- 1975) من از سال 1975 تا 1982 نظارت بر گزارشگران پوشش خبري بيلدربرگ را برعهده داشتم كه درباره دولت سايه جهان گزارش جمع آوري مي كردند. هنگامي كه بيلدربرگ در اروپا تشكيل جلسه مي داد، يك خبرنگار اروپايي مأموريت مي يافت به محل نشست برود. به همين شكل وقتي بيلدربرگ در آمريكاي شمالي تشكيل جلسه مي داد، گزارشگري از كاركنان نشريه يا يك خبرنگار محلي گسيل مي شد. تا سال 1983 طول كشيد تا خودم شخصا پوشش خبري بيلدربرگ را آغاز كنم و از آن زمان لذت زيادي برده ام. در خلال آن هفت سال، اطلاعات فراواني از منابع متعدد اندوختم كه از آن در فصل اول استفاده كرده ام. فارست موردن8، سخنگوي كميسيون سه جانبه در مكالمه اي تلفني با من، در 14 دسامبر، تأييد كرد كه اين كميسيون در ماه جولاي 1973 به پيشنهاد راكفلر در جريان يكي از نشست هاي اوليه بيلدربرگ تشكيل شد. موردن، كه رئيس يك شركت روابط عمومي به نام شركت فارست موردن بود، گفت كه عهده دار وظايف اداري سازمان بيلدربرگ، در ايالات متحده، بر مبناي هزينه تمام شده است. اين شركت در نيويورك، منهتن، خيابان پنجاه و يكم شرقي، پلاك 39، طبقه پنجم واقع بود. جيمي كارتر در سال 1973 جذب كميسيون شد، زيرا به گفته موردن، سازمان جديد آينده فرماندار ناشناخته جورجيا را درخشان پيش بيني كرده بود. كميسيون سه جانبه همتاي سازمان بيلدربرگ است كه گرايش آسيايي دارد (بيلدربرگ به منافع كشورهاي سازمان پيمان آتلانتيك شمالي گرايش دارد) و بسياري از اعضاي اين دو نهاد عضو شوراي روابط خارجي9 هستند. اين شورا نهاد جنبي گروه بيلدربرگ در آمريكا به شمار مي رود. موردن به عضويت هاي همپوشاني كننده در اين سه گروه اشاره و به اين نكته موافقت كرد كه توصيف كميسيون سه جانبه تحت عنوان «يك گروه بيلدربرگ آسيايي» قياس پذير است، زيرا ژاپني ها نيز در آن گنجانده شده اند. نخستين بار گزارشگران حقيقت ياب نشريه اسپات لايت در نيويورك، كه اكنون از انتشار بازمانده است، ارتباط موردن با بيلدربرگ را برملا كردند. موردن در دو مصاحبه تلفني نقش خود را در اجراي مقدمات نشست هاي بيلدربرگ در اين كشور تأييد كرد، هر چند كه اين گروه هر سال در كشورهاي مختلف ديدار مي كنند. موردن در هر دو مصاحبه گفت كه جك هاينز، رئيس كميته سازمان دهي بيلدربرگ، در دفتر وي حضور دارد. موردن به هنري جي هاينز دوم10 اشاره مي كرد كه اكنون درگذشته است. وي رئيس شركت ترشي و سس گوجه فرنگي هاينز بود كه 21 سال در نشست هاي بيلدربرگ شركت كرد. موردن ابتدا پيشنهاد كرد هاينز در مصاحبه شركت كند. در مصاحبه دوم، موردن گفت هاينز در كنفرانس است. جان هاينز دوم، پسر هاينز، در سال 1976 و با صرف 9/2 ميليون دلار از پول خود- كه يك ركورد است- به عضويت سناي آمريكا انتخاب شد. سناتور هاينز در سانحه سقوط هواپيما كشته شد. همسر بيوه اش ترزا11، با همكار هاينز در سنا، يعني سناتور جان كري12 از ايالت ماساچوست، ازدواج كرد كه نهايتا نامزد حزب دمكرات در انتخابات رياست جمهوري سال 2004 شد. موردن گفت نشست بعدي بيلدربرگ در بهار سال آينده در انگليس برگزار مي شود، اما مكان و تاريخ دقيق هنوز معين نشده بود. موردن تصديق كرد بيلدربرگي ها مسائل مربوط به سياست كلان را به بحث مي گذارند كه بر كل جهان تأثير مي گذارد. وي همچنين تأييد كرد كه مذاكرات بيلدربرگ مستقيما عامل دگرگوني ها در سياست كلان جهان است. اما گفت به علت قرارداد رازداري، كه بيلدربرگي ها براساس آن تشكيل جلسه مي دهند، نمي تواند نتايج صريح را مستند كند. در اين مصاحبه، كه وي به شكلي غيرعادي صريح بود، اين سؤال مطرح شد كه آيا مذاكرات سياسي كه در آن سران كشورها و مقامات بلندپايه مانند هنري كيسينجر، وزير خارجه آمريكا، شركت مي كنند، ناقض قانون لوگان13 نيست كه شهروندان حقيقي را از تلاش براي تأثيرگذاري بر سياست خارجي منع مي كند؟ موردن مصرانه گفت كه اين قبيل مذاكرات عادي و قانوني است. مهم ترين اظهارات موردن تصديق اين امر بود كه كميسيون سه جانبه كارتر را همچون يك ستاره سياسي بالقوه جذب كرد، و اينكه راكفلر محرك تشكيل كميسيون سه جانبه بود. ناظران روابط پنهاني جهاني، با اشاره به عضويت متقابل اعضاي اين سه گروه در گروه هاي ديگر، از مدت ها پيش سازمان بيلدربرگ را همچون چتري فرض كرده اند كه شوراي روابط خارجي و كميسيون سه جانبه پره هاي آن هستند. نخستين بار خبر دست اول ليبرتي، نشريه لابي آزادي، در سال 1971، و دوباره در سال 1975، راكفلر را يك قدرت اصلي در سازمان بيلدربرگ معرفي كرد. همگان علنا مظنون بودند كه وي از طريق كميسيون سه جانبه دخالت خود را در جهان گسترش مي دهد. سخنان موردن نخستين تصديق شناخته شده علني بيلدربرگي ها در اين زمينه است. هنگامي كه كارتر براي نخستين بار از گمنامي درآمد، مشاهدات اوليه ديگر رقباي دمكرات در دور ابتدايي انتخابات14 حاكي از آن بود كه وي هرگز با كمبود منابع مالي روبه رو نمي شود. طولي نكشيد كه معلوم شد وي از نخستين افرادي است كه كميسيون سه جانبه جذب كرده است. هيچ توضيح مقبولي وجود نداشت كه كميسيون قدرتمند سه جانبه فرماندار ناشناخته جورجيا را به عضويت بپذيرد. در سال 1973، كارتر خارج از جورجيا كاملا ناشناخته بود و عده بسيار زيادي معتقد بودند اين ايالت در اختيار لستر مدوكس15، فرماندار سابق، و مرحوم سناتور ريچارد راسل16 است. بنابراين، اين تصديق موردن حائز اهميت است كه كارتر همچون يك «ستاره سياسي در حال اوج گيري» (اين كلمات را اسپات لايت پيشنهاد كرد و موردن پذيرفت) جذب شد، نه به دليل تمايل به گسترش دايره عضويت كميسيون. گفته هاي موردن تلويحا تاييد مي كند كه كميسيون سه جانبه كارتر را براي اموري بزرگ آماده مي كرد- مانند كاخ سفيد. اين امر توضيح مي دهد كه چرا و چگونه چشمه منابع مالي كارتر همواره مي جوشيد. موردن خود پيشنهاد كرد براي «فهم بهتر» كميسيون سه جانبه شماره 20 دسامبر مجله تايم مطالعه شود. هنري گرون والد، مديرمسئول آن زمان تايم، بيلدربرگي بود. وي با بيلدربرگ همكاري منظمي داشت و هرگز از دستورهاي اين گروه، براي سرپوش گذاشتن بر اطلاعات نشست هاي آن سرپيچي نكرد. وي دعوت لابي آزادي را براي مصاحبه درباره فعاليت هايش در چارچوب بيلدربرگ رد كرد. گزارش تايم، شماره 20 دسامبر، روايت همدردي آميز از اتكاي كارتر به موسسه بروكينگز17 و كميسيون سه جانبه براي تامين نيروي كاري مستعد در دولت جديد است. تايم گزارش كرد: «آرتور ام. سلزينگر كوچك18، مورخ، در وال استريت ژورنال گزارش كرد كه همين ماه گذشته وي كوشيد جمعي از مخاطبان متشكل از روشنفكران و روزنامه نگاران پاريس را متقاعد كند كه كميسيون ]سه جانبه[ يك سازمان خوش نام است و نه يك «توطئه هولناك بانكداران» كه به فكر خانواده راكفلر متبادر شده باشد.» 1- Mark warner
منبع : کیهان چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
اشاره:
1- Red Shields
2- Rye Fields 3- Nelson Aldrich 4- Rohode Island 5- Jeky II 6- BC Forbes 7- Henry Davidson 8-JP Morgan and Co 9- Frank Vanderlip 10- The National City Bank 11- Paul Warburg 12- Kuhn Loeb and Co 13- A Piatt Andrew 14- Westbrook Pegler 15- Brunswick 16- Relph McGill 17- The Atlanta Constitution 18- Arthur Hayes Sulzberger 10- Donald Graham 20- Jimmy Lee Hoagland 21- Stresa 22- Martinsvill Bulletin 23- Times-Dispatch 24- Richmond 25- Beacon-Journal 26- Akron 27- Willis Carto 28- Liberty Lobby 29- Libery Lowdown 30- Scripps-Howard 31- Vernon Jordan 32- Joerg Haider 33- Prince Bernhard of Netherlands
منبع : کیهان چهارشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تاكر خود را يك «بيلدربرگي» جا مي زند
سالتشوبادن1، سوئد
ناظران آمريكايي بيلدربرگ در سال 1984 متوجه شدند ماليات آنها قرار است در سال هاي بعد افزايش يابد، كه البته يافت. سازمان بيلدربرگ، متشكل از سرمايه گذاران بين المللي و سياستمداران دربند، قصد داشت كه ماليات بر درآمد آمريكايي ها را 108 ميليارد دلار افزايش دهد تا چنانچه كشورهاي جهان سوم و كمونيست بدهي هاي خود را نپرداختند، پول كافي در دسترس باشد. در اين پيشنهاد، كه در نشست سري ساليانه آن در 13-11 مه 1984 در سالتشوبادن در سوئد مطرح شد، افزايش مالياتي موردنظر 23ميليارد دلار ديگر بر درآمدها مي افزود. اين افزايش در سال مالي 1986 به 39ميليارد دلار، سال 1987 به 61ميليارد دلار و در سال 1988 به 83ميليارد دلار رسيد. مجموع اين درآمد جديد تا سال 1989 به 108ميليارد دلار مي رسيد. درخواست افزايش جديد ماليات در مقاله اي باعنوان «دورنماي اقتصاد و اشتغال در ايالات متحده» مطرح شد كه آليس ام ريولين2، مدير برنامه مطالعات اقتصادي در مؤسسه بروكينگز، عرضه كرد. دو مقام ديگر مؤسسه بروكينگز يعني بروس كي مك لوري3، رئيس، و ويليام بي كوانت4، محقق ارشد، كه در اين نشست شركت كردند، از اظهارنظر خودداري كردند. دوشيزه ريولين نيز در دسترس نبود، اما من نسخه اي از مقاله اش را به دست آوردم. بيلدربرگي ها خيال نداشتند براي كشور ديگري خط مشي مالياتي عرضه كنند. اما راهبرد آنها به نمايندگي از بانكداران بين المللي با راهبرد گروه برادرشان يعني كميسيون سه جانبه به خوبي هماهنگ شده بود. در نشست كميسيون سه جانبه، كه از 31 مارس تا 3 آوريل 1984 در واشنگتن دي سي برگزار شد، در بدهي سرسام آور كشورهاي جهان سوم و كمونيست، ايالات متحده مقصر شناخته شد، با استناد بر اينكه كسري بودجه باعث تورم مي شود. در هر دو نشست فشار وارده به اندازه اي بود كه مانع ازتصويب پيشنهاد تعيين سقف نرخ بهره بدهي هاي جهان سوم شد رقم اين بدهي ها در مجموع به 810ميليارد دلار مي رسيد. هربار كه شوراي فدرال رزرو، كه متعلق به بخش خصوصي و تحت كنترل آن است، نرخ پايه بهره را بالا مي برد، ميلياردها دلار به تعهدات كشورهاي جهان سوم براي پرداخت بهره افزوده مي شود. فدرال رزرو با ايجاد انقباض عرضه پول، پس از نشست كميسيون سه جانبه در سال 1984، اين نرخ را بالا برد و حجم پرداختي بهره را، كه كشورهاي بدهكار بايد به بانك هاي بزرگ مي پرداختند، ميلياردها دلار افزايش داد. در نشست كشورهاي عضو صندوق بين المللي پول در فيلادلفيا كه 4 ژوئن همان سال برگزار شد، ژاك دلاروزيه5، مديرعامل اين صندوق پيشنهاد كاهش فشار وارده بر كشورهاي بدهكار از طريق تعيين سقف براي بهره بدهي ها را رد كرد. لاروزيه د رجريان نشست صندوق بين المللي پول گفت: «تعيين سقف ]براي نرخ بهره[ از توانايي بانك هاي مركزي براي تسهيل بازپرداخت بدهي ها مي كاهد.» به گفته سه منبع آگاه در نشست هاي بيلدربرگ، عملاً از محدود كردن نرخ بهره جلوگيري شد و ايالات متحده را مسئول نابساماني هاي اقتصادي جهان سوم دانستند تا زمينه را فراهم كنند تا اين كشور را براي عرضه طرح كمك به بدهكاران، با استفاده از منابع پولي ماليات پردازان، زير فشار بگذارند. در مقاله اي در نشست بيلدربرگ، ذكر شد كه «نرخ بالاي بهره در ايالات متحده به افزايش نرخ بهره در سراسر جهان مي انجامد و به شدت بر وضعيت متزلزل بدهي در سطح بين المللي دامن مي زند. با افزايش نرخ بهره، پرداخت بهره هاي بدهي براي كشورهاي جهان سوم به طور فزاينده اي دشوار مي شود.» همه كسري بودجه آمريكا را عامل افزايش نرخ بهره دانستند و زمينه را براي افزايش ماليات در آمريكا فراهم كردند. بعداً به دوستانم گفتم: «اين دغل بازي است. آنها خواهان افزايش ماليات آمريكايي ها هستند تا منابع مالي لازم براي طرح كمك بانك به بدهكاران را در آينده داشته باشند. در عين حال به فدرال رزرو فشار مي آورند تا نرخ پايه- و سودهاي خودشان به همان اندازه ميلياردي- را در زماني كه تورم پايين است، افزايش دهد.» در طول دوره زمامداري كارتر، بانكداران تورم دورقمي را عامل نرخ بهره بالا مي دانستند.زماني كه تورم ساليانه 14 درصد بود، خاطرنشان كردند اگر 100دلار با بهره 14 درصد قرض دهند، زيان خواهند كرد، زيرا 114 دلاري كه پس از يك سال بازپرداخت شود، فقط 100 دلار مي ارزد. اما فدرال رزرو با كاهش تورم ساليانه 3 تا 5 درصد، نرخ بهره را بالا نگاه داشته بود. اين كار باعث مي شد تا وام دادن به جهان سوم و كشورهاي كمونيست، با وجود خطر بازپس ندادن، پرسودتر از وام دادن به كشاورزان آمريكايي باشد، كه زمين و محصولات خود را گرو مي گذاشتند. درواقع، ماليات پردازان آمريكايي در قبال زيان وام دادن به جهان سوم و كشورهاي كمونيست به بانك ها ضمانت مي دادند. در اين شرايط، هزاران نفر از كشاورزان آمريكايي هر سال به علت كمبود اعتبار، زمين خود را از دست مي دادند. روز 6 ژوئن همان سال، يك روز پس از آنكه يك نسخه از مقاله دوشيزه ريولين را به دست آوردم، وي اين طرح را، بنا به پيشنهاد موسسه بروكينگز، به گروهي منتخب از گزارشگران مطبوعات جريان غالب عرضه كرد. اين حقيقت ذكر نشد كه طرح ياد شده پشت درهاي قفل شده نشست بيلدربرگ شكل گرفته بود. دوشيزه ريولين به بيلدربرگي هاي موافق گفته بود: «پيشنهادها براي هزينه هاي داخلي و تغييرات مالياتي در دو مرحله است. پس از توقف كوتاه مدت هزينه گري داخلي به منظور صرفه جويي در منابع پولي، تجديد ساختار اساسي تر برنامه هاي داخلي به سرعت اجرا خواهد شد. به همين شكل پس از تغييرات مالياتي، با هدف كسب سريع درآمد بيشتر از طريق گسترش پايه مالياتي و اضافه ماليات، اصلاح كامل نظام فدرال اجرا خواهد شد.» درصد دقيق اضافه ماليات پيشنهادي ذكر نشد، اما اين نسبت بايد به اندازه اي مي بود كه در سال اول 23 ميليارد دلار درآمد بيشتر توليد مي كرد و اين نسبت بايد ساليانه به گونه اي افزايش مي يافت كه تا سال 1989، 108 ميليارد دلار ديگر توليد مي كرد. وايت پلينز6، نيويورك در سال 1985، من با كمك شماري از افراد محلي، از جمله يك راننده تاكسي خلاق، به نشست فوق سري بيلدربرگ در هتل اختصاصي ارووود7 در شهر وايت پلينز در ايالت نيويورك راه يافتم. به دلايل واضح، اسم اين راننده تاكسي حذف شده است. راننده تاكسي گفت: «اسم شما به جاي جيم تاكر، آقاي ايكس است.» پاسخ دادم: «بسيار خوب. فكر نكردم مي توانم خودم را هنري كيسينجر جا بزنم و قسر در بروم.» همان طور كه تاكسي به نگهبانان لباس شخصي نزديك مي شد، كه در مسير هتل اختصاصي ارووود براي حفاظت از سي وسومين نشست بيلدربرگ ايست بازرسي گذاشته بودند، در گوشه راست صندلي عقب نشسته و اميدوار بودم تلاش قبلي من براي ورود به محوطه باعث نشود كه مرا بشناسند. راننده تاكسي گفت: «آقاي ايكس» و از ايست بازرسي گذشتيم. معلوم است تنها اسم «ايكس»كارساز نبود، بلكه اسمي انتخاب شده بود كه به اسم يك عضو حقيقي بيلدربرگ كه براي شركت در اين نشست ثبت نام كرده بود شباهت زيادي داشت. حالت كسي را به خودم گرفته بودم كه كاملاً از حق ورود برخوردار است و اين حيله موثر واقع شد. (والبته اين در سال هاي اوليه بود كه تدابير امنيتي بيلدربرگ به سخت گيري امروز نبود) البته كمي حقه بازي بود، اما كسب اخبار بيلدربرگ، كه بسيار لازم بود و بيلدربرگ ترجيح مي داد جلوي آن را بگيرد، ارزش آن را داشت. با ورود به هتل، خانم جواني لبخند بر لب در سرسرا جلويم آمد كه مي خواست اسمم را بنويسد و مرا به بيلدربرگ بفرستد. اي واي! هيچ چيز نداشتم كه هويت مرا تحت عنوان آقاي ايكس ثابت كند. در واقع، حتي نمي دانستم «ايكس» براي چه كسي كار مي كند يا آن اسم چه اثر جادويي خواهد داشت. از گوشه چشم ديدم كه مأموران مخفي چشم از من برداشته بودند و به محل تعيين شده يعني ورودي سرسرا نگاه مي كردند. به خوشامدگويي وي پاسخ دادم: «بله، بله، البته.» با حالت تشويش شديد گفتم: «اما اول دستشويي مردانه كجاست؟ سريع!» وي پاسخ داد: «از اين طرف» و مرا آنجا برد.يك ساعت در كافه كنار دستشويي نشستم. من تنها مشتري بودم و مي شنيدم صاحب كافه و پيشخدمت شكايت مي كردند كه معمولاً در آن موقع 60 مشتري داشتند. يكي از آنها گفت: «تدابير امنيتي هيچ وقت اين قدر شديد نبوده است. با سختي توانستم سركار بيايم.» در حالي كه قيافه معصومانه اي گرفته و خودم را به ناداني زده بودم، پرسيدم: «اين كله گنده ها كي اند؟» صاحب كافه گفت: «نمي دانم. يك نفر از خانواده بوش مي آ يد. اما چيزي به ما نمي گويند.» «معاون رئيس جمهور؟» «نمي دانم. فقط مي دانم يك نفر از خانواده بوش مي آيد.» اسم بوش نه در فهرستي بودكه در اختيار گزارشگران گذاشته شده بود، نه در فهرست نسبتاً مفصل تري كه در اختيار شركت كنندگان گذاشته شده بود. پرسيدم: «اما چگونه مي توانند هتلي را به مدت سه روز ببندند؟» قيافه صاحب كافه مشوش شد. ناگهان متوجه شد من از آنهايي نيستم كه قرار بود اينجا باشند. و اگر بودم، پس چرا اين چيزها را نمي دانم؟ همين طور كه با ابهام به من نگاه مي كرد، گفت: «يك جور نشست ديپلماتيك است. اين كافه و كل هتل فقط به روي آنها باز است. شما همه بايد بيرون مي رفتيد.» با لحن اطمينان بخشي گفتم: «البته من فقط اينجا آمده ام تا چيزي را براي كسي ببرم» حالا افراد بيشتري در آن حوالي مي چرخيدند و راحت تر مي توانستم قيافه آرام يك بيلدربرگي را به خود بگيرم و بگردم. سرميزي در اتاق كنفرانس رفتم و فقط تعدادي بروشور هتل پيدا كردم. آنها را برداشتم - در اين حرفه، آدم اول بر مي دارد و بعد بررسي مي كند. وارسي همه دستشويي ها براي يافتن يادداشت هاي دورانداخته بيلدربرگي ها نتيجه اي نداشت. در سالن كنفرانس اصلي، كه شكل يك تالار كوچك اجتماع در سازمان ملل بود، كاركنان هتل مشغول آوردن گل بودند. وقتي از كنارشان گذشتم، با لبخند گفتم: «سلام.» «شب به خير، قربان» وانمود كردم دستيار يك بيلدربرگي هستم و آهسته و لوح اسامي را جست و جو كردم، واضح است كه مي كوشيدم جايي براي رئيسم پيدا كنم تا وي بتواند با قاطعيت و مطمئن به آنجا بيابد. با خودم فكر كردم، «اگر نتوانم چيز به دردبخوري پيدا كنم، دست كم يك يادگاري گيرم مي آيد.» چشمم به لوح اسم خاصي افتاد: «پرل.» اين لوح اسم ريچارد پرل8، دستيار وزير دفاع در امور سياست امنيت بين الملل بود. اندرو سنت جورج9، يكي از همكاران قديمي وي، مدتها قبل افشا كرده بود كه پرل منافع اسراييل را به منافع ايالات متحده ترجيح مي دهد و از آن حمايت مي كند. داستانهاي تكان دهنده وي را اتحاديه ملي آمريكايي هاي عرب تبار10 تصديق كرد، و با استفاده از قانون آزادي اطلاعات به بخش اعظم شواهد ويران كننده اي دست يافت كه اين اتحاديه در دادگاه پيگيري مي كرد. پس اين يادگاري، لوح اسم پرل، را درجيبم گذاشتم. بهتر ديدم كه درحين راه رفتن سؤال كنم: «نشست كميته سازمان دهي امشب است، درست است؟!» دزدكي به رديف كيف هاي قهوه اي رنگ و پر از كتابچه درسرسراي هتل نگاه مي كردم كه دو زن مسئول و سه مأمور مخفي مراقب آن بودند. البته دوست داشتم يكي از آنها را داشتم، اما كاري مخاطره آميز بود و زمان اهميت داشت. احتمالا به زندان مي رفتم. دست كم، ماموران مخفي زمان زيادي را صرف كشتن من مي كردند. اسم يك بيلدبرگي به يادم آمد كه كمتر شناخته شده و احتمالا نيامده بود. بعد از يك پيشخدمت خواستم برايم يك تاكسي خبر كند و توضيح دادم كه چيزي در فرودگاه جا گذاشته ام. البته مهمان ها معمولا براي پيشخدمت ها توضيح نمي دهند، اما مي خواستم به يك مأمور مخفي اطمينان خاطر دهم كه در حالي كه به جهت ديگري چشم دوخته بود، به حرفهاي من گوش مي كرد. دو دقيقه سپري شد. بعد به ميزي كه كيف ها روي آنها گذاشته شده بود، نزديك شدم. پرسيدم: «آيا براي سناتور چارلز متاياس11» كيف داريد؟ سناتور به خلاصه دستورالعمل ها نياز دارد.» (اين اشاره به سناتور وقت متاياس از مريلند بود). آن زن دو دل به نظر مي رسيد. «تاكسي شما، قربان!» نشان دادم درك مي كنم و گفتم: «آه. البته كه كارت شناسايي مي خواهيد. من عجله دارم.» قسمتي از كارت فعاليت مطبوعاتي ام دركنگره را نشان دادم. «تاكسي شما، قربان!» فرياد زدم: «آمدم.» كيفم را برداشتم و از آن خانم نگران تشكر كردم. يك مانع ديگر وجود داشت. نگهبان هاي ايست بازرسي. آيا مأموران مخفي با بي سيم به آنها اطلاع داده بودند كه تاكسي را متوقف كنند؟ براي چنين موقعيتي فقط يك كاغذ يادداشت در جيبم گذاشته بودم. كيف را سمت راست گذاشتم و به آن تكيه دادم تاديده نشود. نقشه ام اين بود كه اگر مانع من شدند، بيرون بپرم. مدت كوتاهي مشاجره كنم، سپس راه زمين گلف مجاور را درپيش بگيرم، به طرف درخت ها بروم و خودم را در محوطه دانشگاه ايالتي نيويورك12 گم كنم. من كه از اين چالش لذت برده بودم، با خود گفتم چقدر احمق بودم كه وقتي «نگهبان كاخ» با احترام مخصوص خانواده هاي سلطنتي برايم دست بلند كرد، احساس نااميدي كردم. لازم نبود به راننده تاكسي بگويم كه گاز بدهد. از بار اولي كه خواستم وارد شوم و نگهبان ها مرا برگرداندند، با هم همدست شده بوديم. راننده تاكسي از دسيسه هايي كه بر اين شهر حاكم شده بود، خوشش مي آمد و پس از اينكه به او يك درس كوتاه آداب نزاكت و يك انعام درست و حسابي دادم، درباره راههاي نفوذ به اين حصار صحبت كرديم. پس از پايان مرحله محاصره صبحگاهي، به راننده تاكسي كه مرا به هتل مي برد گفتم بهتر است وارد محوطه دانشگاه شوم و در تاريكي هوا از زمين گلف بگذرم. وي گفت: «نه. مأموران مخفي انتظار آن را دارند. آنها مي دانند هيچ كس شب گلف بازي نمي كند. بهتر است حوالي ساعت 4 بعدازظهر كه گلف بازها و بچه هاي زيادي هستند، از حصار بپري.» چند دقيقه در سكوت به رانندگي ادامه داديم، آنگاه فكري به سرم زد. پرسيدم: «احتمالا امروز كسان ديگري را از فرودگاه به هتل ارووود مي آوري، اين طور نيست؟ آنها مجبورند اسمي به تو بگويند كه به نگهبان ها بگويي. اسم را به خاطر بسپار. نه اسمي معروف- بعد از چند ساعت از همين اسم براي من استفاده كن. اگر شك نكنند، كسي متوجه نمي شود. نگهبان ها فهرستي دارند كه اسامي را در آن بررسي مي كنند و اگر اسم آنجا باشد، با دست اشاره مي كنند و خودرو مي گذرد. البته چنين خدمتي، بدون تشكر نمي ماند» (طوري كه رشوه به حساب بيايد، اما راننده هاي تاكسي معمولا از اين حسن تعبير بيشتر خوششان مي آيد). به اين ترتيب بود كه من آقاي ايكس شدم و كيف بيلدربرگي سناتور چارلز متاياس به دستم افتاد كه حاوي تمام اسناد موجود و متون اوليه و فهرست سري شركت كنندگان بود كه محتواي آن فراتر از فهرست علني و نحوه بيدار كردن هنري كيسينجر در اتاقش در هتل بود. دراين فهرست حتي شماره اتاق شركت كنندگان درج شده بود. يك روز پيش از آغاز نشست بيلدبرگ، خودروهايي ورودي هتل مجلل ارووود را بسته بودند و فقط كاركناني كه دست كم سه ماه از اشتغالشان مي گذشت، مي توانستند سركار بيايند. من كه 24 ساعت پيش از نشست، با تاكسي آمده بودم، با ممانعت مردان جواني روبه رو شدم كه همگي بلوزهاي آبي رنگ يكساني به تن داشتند و افراد كارآمدي به نظر مي رسيدند. «اسم شما، لطفا؟» من پاسخ دادم: «اينجا كه ملك خصوصي نيست. چه ايرادي دارد؟» «اين هتل امروز براي يك نشست خصوصي قرق شده است» پرسيدم: «چطور چنين چيزي ممكن است؟ من امروز صبح به هتل زنگ زدم. به من گفتند كافه داخل هتل ارووود ساعت 11 باز مي شود و من قرار است ظهر آنجا با شخصي ملاقات كنم.» «با چه كسي قرار است ملاقات كنيد؟» پاسخ دادم: «من عادت ندارم براي پادوها توضيح دهم و نمي خواهم به اين كار عادت كنم.» حالا هر سه نفر بلوز آبي پوش دور تاكسي مرا گرفته و ديگر بيلدربرگي هاي شناخته شده و ساير رهگذران را منتظر نگاه داشته بودند. از لفظ پادو خوششان نمي آمد. وي گفت: «متأسفم، قربان. اگر اسمي به من بگوييد، مي توانم مجوز امنيتي آن را چك كنم. اما حالا، هتل براي يك مهماني خصوصي قرق شده است.» «كدام مهماني خصوصي؟ آنها كي اند؟» «متأسفم قربان. به دلايل امنيتي، نمي توانم بگويم.» «امنيت چه كسي؟ من يا آنها؟» سكوت سنگيني حكم فرما شد. بنابراين از روي ادب اجتماعي، اين سكوت سرافكندگي آور را شكستم: «هتل براي مهماني تا چه ساعتي قرق شده است- تا 4 بعدازظهر؟» «تمام روز، قربان.» «و فردا هم؟ اين مهماني خصوصي چه وقتي به پايان مي رسد؟» «نمي توانم به شما بگويم.» ما برگشتيم. همين طور كه نگهبان ها به من نگاه مي كردند، مي توانستم از روي چهره آنها تشخيص دهم كه با خود مي گويند:
1Saltsjobaden
منبع: کیهان دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
ما برگشتيم. همين طور كه نگهبان ها به من نگاه مي كردند، مي توانستم از روي چهره آنها تشخيص دهم كه با خود مي گويند:
«او برمي گردد.» درست مي گفتند. محروم از مجوز كار مطبوعاتي مجوز خبرنگاري مرا در كنگره گرفتند، اسم مستعارم، هريسون هورن1، برملا شد و درآمد ساليانه ام چند هزار دلار كاهش يافت و اينها همه به دستور سناتور چارلز مك سي متاياس (جمهوري خواه از ايالت مريلند) بود. متاياس بسيار خشمگين بود، زيرا من وانمود كرده بودم كه از كاركنان وي هستم و كيف اين سناتور را در نشست بيلدربرگ نزديك وايت پلينز در نيويورك به دست آورده بودم. اين كيف حاوي متن سخنراني ها، شماره تلفن هاي خصوصي و فهرست محرمانه (و نه علني) شركت كنندگان بود. براي افشا كردن آنچه پشت درهاي بسته و محافظت شده در هتل ارووود بين بيلدربرگي ها گذشته بود از محتويات اين كيف استفاده كردم. ساير اطلاعات در گزارش ها مبتني بر مصاحبه ها در داخل هتل و در زماني بود كه كاركنان هتل و بيلدربرگي ها فكر مي كردند من يكي از اعضاي بيلدربرگ هستم. در آن زمان، من يك نويسنده آزاد و مخالف نظم موجود بودم كه محل كارم در واشنگتن بود. از اسم مستعار هريسون هورن استفاده كرده بودم تا هم بيلدربرگي ها و هم گروه برادر آنها يعني كميسيون سه جانبه را گيج كنم. اين خبر را كه هويت من كشف شده است و مجوز كارم در سمت عضوي از دفتر مطبوعاتي كنگره لغو مي شود، روي ال مك گي2، سرپرست دفتر مطبوعات سنا، در تماس تلفني خشمگينانه اي روز 4ژوئن همان سال به من گفت. مك گي گفت كه اقدام وي براساس شكايت چارلز مولر 3 ساكن نيويورك و مسئول كاركنان بيلدربرگ در ايالات متحده بوده است. مك گي فرياد كشيد: «آنها ]بيلدربرگي ها[ حق نشست خصوصي را دارند. هيچ كدام از نشريات چيزي در اين زمينه درج نكردند.» من در پاسخ گفتم: «اين ديداري خصوصي نبود. در اين نشست مقامات انتخابي و ساير مقامات بلندپايه وزارت خارجه و ساير سازمان ها شركت كردند.» «شما چيزي را كه به سناتور تعلق داشت، برداشتيد و برنگردانديد؟» پاسخ دادم: «بله. وقتي كارهاي عمومي پشت درهاي بسته صورت مي گيرد، مردم قطعا حق دارند كه بدانند.» اما مك گي- كه به احتمال زياد زير فشار شديدي قرار داشت- نخواست اهميت برملا كردن بيلدربرگ را بفهمد و تهديد كرد اگر مجوز كارم را پس ندهم، اجازه فعاليت در تمام نشرياتي را كه به طور آزاد برايشان كار مي كردم، لغو مي كند. دفتر مطبوعات كنگره به نشريات مجوز فعاليت مي داد، نه افراد و بنابراين، نويسنده اي كه براي چند نشريه كار مي كرد، به طور فني نماينده يك نشريه بود. به رئيسم در نشريه اي كه مجوز كار را فراهم كرده بود، زنگ زدم، خواستم كه اخراجم كند و مجوزم را پس دادم. رئيس من تهديدهاي مشابهي دريافت كرده بود. ساير مشتريان را از دست دادم و از نظر اقتصادي با دست كم 000/10دلار در سال جريمه شدم. بعدا به دفتر مطبوعات زنگ زدم و به كاركنان آنجا گفتم كه مجوز برگشتي ام را با پست سفارشي مي فرستم. گفتم: «اگر ناراحت نكردن يك سناتور شرط حمل اين كارت است، آن را نمي خواهم. هنوز سناتورهاي زيادي هستند كه بايد آنها را ناراحت كنم.» پوشش خبري وقايع كنگره بدون مجوز امكان پذير، اما بسيار دشوار است. گاهي اوقات فهرست شاهدان و متن ها كم است و فقط در اختيار كساني قرار مي گيرد كه مجوز دارند. اگر مجوز نداشته باشيد، گاه به جاي دور ميز گزارشگران، روي صندلي حضار مي نشينيد. اما دفتر مطبوعاتي معادل يارانه بزرگي است كه با كمك ماليات پردازان به بسياري از روزنامه نگاران ساكن واشنگتن تعلق مي گيرد كه مراقب هستند سناتورها يا اعضاي كنگره را نيازارند. براي بسياري از گزارشگران، اين دفاتر شامل اتاق كار مجاني به همراه تلفن و ساير لوازم متعدد دفتري است. آن را با اجازه دفتري كوچك در باشگاه ملي مطبوعات مقايسه كنيد كه ماهيانه بيش از 000/1 دلار است و هزينه تلفن، اسباب و لوازم دفتري را دربرمي گيرد. همكار دلسوزي در دفتر مطبوعاتي توضيح داد كه مجوز كار روزنامه نگاران با رضايت ضمني كنگره صادر مي شود. همان همكار كه به منظور حفظ كارت پلاستيكي و سبزرنگ خود ناشناس باقي مي ماند، توصيه كرد كارت را باز گردانم تا از بازجويي ارعاب كننده و آزاردهنده در امان باشم. وي گفت: «آنها بازجويان بيكاري دارند كه مشتاق آن هستند كه از كسي بازجويي كنند.» همان طور كه پيشتر به طور تفصيلي در اين فصل توضيح داده شد، حادثه اي كه سناتور را خشمگين كرد، پس از آن رخ داد كه با حقه اي به هتل بيلدربرگي ها راه پيدا كردم و به مصاحبه با كاركنان هتل و بررسي اسناد پرداختم. من انبوه كيف هايي با چرم مصنوعي را ديدم كه نام يك شركت كننده بر هر كدام نوشته شده بود، تاكسي خواستم و توضيح دادم كه آن سناتور به خلاصه دستورالعمل ها نياز دارد، كارتم را نشان دادم و با كيف فرار كردم. ظاهرا يكي از كاركنان باهوش بيلدربرگ زماني كه كارتم را به سرعت نشان دادم، اسم تاكر را ديده بود. مك گي از نشست هاي محرمانه از اين دست، كه هنري كيسينجر و ساير افراد سرشناس هميشه در آن شركت مي كنند، دفاع مي كرد و مي گفت نخبه گرايان حق نشست خصوصي را دارند. گلن ايگلز4، اسكاتلند به قدرت رساندن جورج اچ دبليو بوش در مقام رئيس جمهور آمريكا، كسب منابع پولي بيشتر براي آفريقا و پايان دادن به تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي در دستور كار نشست بيلدربرگ در سال 1986 قرار داشت. در حقيقت، بوش در سال 1988 به رياست جمهوري انتخاب شد، دلارهاي ماليات پردازان روانأ آفريقا و آفريقاي جنوبي تحويل دولت سياه پوستان شد. دولت سايأ جهان كه در سال 6198 در اسكاتلند و اسپانيا نشست داشت، براي بالا بردن بهاي نفت كه در حال نزول بود، اختصاص پول بيشتري از دلارهاي ماليات مردم آمريكا به جهان سوم و كشورهاي كمونيست در آفريقا، و فشار آوردن به آفريقاي جنوبي براي پايان دادن به تبعيض نژادي كارزاري طراحي كرد. مجموعأ بيلدربرگ- كميسيون سه جانبه به گونه اي پيشنهادهاي سري خود را مطرح كرد كه مردم متقاعد شوند كه عكس آن درست است. اولويت ديگري كه در دستور كار قرار داشت- رئيس جمهور كردن جورج بوش- به گفتأ بيلدربرگي ها، به قدري خوب پيش مي رفت كه دليلي براي نگراني وجود نداشت. آنچه در نشست هاي سري بيلدربرگ در باشگاه گلف گلن ايگلز در روزهاي 72- 24 آوريل و نشست هاي سري گروه برادر آن يعني كميسيون سه جانبه در مادريد پايتخت اسپانيا در روزهاي 91-17 رخ داد، با باريك بيني برملا شد. شخص مطلعي كه فكر مي كرد با وكيلي اهل بوستن صحبت مي كند كه براي نوشتن مقاله اي دربارأ سابقأ يكي از شركت كنندگان آماده مي شود، دربارأ اخبار نشست ها صحبت كرد. شخص ديگري كه مي كوشيد به يك دانشجوي دورأ تحصيلات تكميلي در نوشتن دربارأ امور بين المللي از ديدگاه فردي مطلع كمك كند، مشاهدات و مقالات بسيار سودمندي را در مورد سوابق عرضه كرد، اما به اين شرط كه از كلمات كميسيون سه جانبه و بيلدربرگ استفاده نشود. يك نفر كه اطلاعيأ مطبوعاتي صندوق آيندأ آمريكا5 را در اختيار ديگران قرار مي داد، گفت: «جورج وضعيت بسيار خوبي دارد. وي نامزد شده است و احتمالا انتخاب خواهد شد.» اين گروه را جورج بوش، معاون رئيس جمهور، براي آغاز مبارزأ انتخاباتي خود در سال 8891 براي راه يابي به كاخ سفيد راه انداخته بود. اين سند نشان مي داد ظرف كمتر از يك سال، كميتأ انتخاباتي بوش بيش از 6 ميليون دلار جمع آوري كرده بود. گروه ياد شده در ماه مه 6891 پس از آن تشكيل شد كه نشست بيلدربرگ، در نزديكي وايت پلينز در ايالت نيويورك، جورج بوش را نامزد حزب جمهوري خواه در انتخابات رياست جمهوري اعلام كرد. بوش يكي از اعضاي ديرينأ گروه برادر آن يعني كميسيون سه جانبه است. گزارش اين صندوق حاكي از آن بود كه اين گروه 72درصد از عوايد خود را ظرف سه ماه اول امسال به مبارزأ انتخاباتي كمك كرد و اين امر ثابت كرد كه بوش، معاون رئيس جمهور، به منظور كسب موفقيت جمهوري خواهان در ماه نوامبر، پيشتاز تلاش حزب جمهوري خواه در سال 6891 بود. اين صندوق گزارش داد بوش در 14 رخداد سياسي در 22 ايالت ظاهر شده بود. منبعي از بيلدربرگ گفت: «وي به قدري با پول و حضور در برنامه هاي تبليغاتي حمايت جلب كرده است كه ممكن نيست در انتخابات سال 8891 كسي به گرد پاي او برسد.» شخص مطلع ديگري گفت: «دستور كار رسمي مقابله با فشارهاي اقتصادي بين المللي- كه به معناي بهاي نفت است- و فلاكت اقتصادي كشورهاي آفريقايي بود.» وي بي اطلاع از آنچه منبع ديگر به من گفته بود، حرف هاي وي را تأييد كرد كه فشار بر دولت آفريقاي جنوبي توجه زيادي را به خود معطوف خواهد كرد. از هر دو شخص مطلع سؤال شد آيا ائتلاف سرمايه گذاران بين المللي و رهبران سياسي در قالب كميسيون سه جانبه- بيلدربرگ به همين شكل نگراني هاي خود را از وضعيت حقوق بشر در اتحاد شوروي نشان خواهد داد و اين كشور را زير فشار خواهد گذاشت تا از سياست كشتن و حبس ناراضيان سياسي دست بردارد. هر دو منبع پاسخ دادند كه با وجود آنكه در مورد سركوب شوروي اغماض نمي شود، اكنون وضعيت در آفريقاي جنوبي به علت آگاهي بالاي عمومي، بحراني است. اين آگاهي را افرادي مانند سناتور تد كندي6 (دمكرات از ايالت ماساچوست) ايجاد كرده اند كه به اين كشور سفر و سياست هاي تبعيض نژادي را تقبيح مي كنند. دانشجويان نيز شركت هايي را كه در اين كشور فعاليت مي كنند، تحريم مي كنند. شخص مطلعي گفت: اگر آنها به همين اندازه دربارأ وحشي گري ها در كشورهاي كمونيست فرياد برمي آوردند، ناچار بوديم در اين مورد هم به گونه اي آنها را آرام كنيم.» همين منبع با اشاره به حضور نمايندگان آفريقاي جنوبي در نشست هاي بيلدربرگ و كميسيون سه جانبه گفت: «ما از قبل از نشست، در اين موضوع پيشرفت هايي داشتيم.» روز بعد يعني 18آوريل پيتر دبليو بوتا 7، رئيس جمهور آفريقاي جنوبي،اعلام كرد «قوانين گذر» چند روز پس از انتشار يك سند دولتي درباره شهرنشيني لغو خواهد شد. قوانين گذر، سكونت بيشتر سياه پوستان را به مناطق قبيله اي آنها محدود مي كند. كساني كه مي خواهند بيرون از اين مناطق زندگي كنند، بايد مجوزهاي خاصي داشته باشند. درمقاله محرمانه برنامه بيلدربرگ- كميسيون سه جانبه، درخواست شد كه ميلياردها دلار از پول ماليات پردازان آمريكايي صرف آفريقا شود. اين مقاله طرح مشترك شوراي روابط خارجي و شوراي توسعه ماوراء بحار8بود. راكفلر، جان تمپل سوينگ 9(عضو شوراي روابط خارجي) و رابرت مك نامارا 10 از جمله كساني بودند كه از اختصاص ميلياردها دلار آمريكا به آفريقا حمايت كردند. مك نامارا، رئيس سابق شركت فورد، وزير دفاع در زمان رياست جمهوري جان كندي وليندون جانسون و يكي از اعضاي كميسيون سه جانبه بود. درصفحه 20اين گزارش نوشته شده بود:«ايالات متحده بايد ظرف سه سال آينده هر سال 33/1 ميليارد دلار به دور هشتم تجديد منابع انجمن بين المللي توسعه 11 كمك كند تا سرمايه گذاري چند جانبه شايسته تري در دراز مدت براي توسعه آفريقا به عمل آيد. انجمن بين المللي توسعه، بخشي از بانك جهاني است كه وام با بهره اندك پرداخت مي كند.» و در صفحه 21نوشته شده بود:«ايالات متحده بايد سرمايه گذاري خود را در آفريقا در بلند مدت به كمك برنامه هاي دوجانبه و چند جانبه سه برابر كند تا به سطح جديد 3ميليارد دلار درسال برسد.» همچنان كاهش بهاي نفت مهم ترين مشكل دولت سايه جهان بود. نفت نه فقط منبع مستقيم درآمد كلان اين بين المللي گرايان است، بلكه كاهش بها در كشورهاي بدهكار فقير باعث مي شود. باز پرداخت وام هايشان به بانك هاي بزرگ دشوارتر شود. بوش به اندازه اي آماج انتقادهاي سياسي قرارگرفت- به علت سخنان اخير خود داير براينكه بهاي نفت بايد بالا رود و اشاره به اين كه وي از عربستان سعودي خواهد خواست از توليد بكاهد- كه به او دستور داده شده كمتر آفتابي شود. رونالد ريگان، رئيس جمهوري كه درجريان مبارزه انتخاباتي خود درسال 1980 منتقد كميسيون سه جانبه و درسال 1981 دركاخ سفيد ميزبان اعضاي كميسيون بود، نهايتاً به حالت اصلي عدم همكاري خود بازگشت و با درخواست عجيب اين بين المللي گرايان براي اعمال تعرفه هاي محافظت گرايانه بر واردات نفت مخالفت كرد. هم اعضاي كميسيون سه جانبه و هم اعضاي بيلدربرگ رهبران سياسي خود را به كشورشان فرستادند. تا براي كاهش توليد نفت به منظورپايان دادن به مازاد جاري نفت و بالا بردن بهاي آن تلاش كنند. از آنجايي كه سران سابق كشورها و ساير مقامات بلند پايه بسياري از دولت ها با سرمايه گذاران بين المللي ديدار كردند، نفوذ مستقيم بسياري براي كاهش توليد اعمال شد. به آمريكايي ها گفته شد از تثبيت بهاي نفت به مثابه موضوعي مربوط به «امنيت ملي» استقبال و از بروز كمبودهاي جديد و شديدتر درسال هاي آينده جلوگيري كنند. شخصي آگاهي گفت:«اين يكي از سخت ترين دوره هاي ماست، اما اين مسائل خواهد گذشت. بايد چاره اي براي نفت و آفريقا بينديشيم.» 1 Harrison Home
2 Roy L McGhee 3 Charles Muller 4 Gleneagles 5 The Fund for Americaصs Future 6 Ted Kenns 7- Pieter W Botha 8- The Overseas Development Council 9- John Temple Swing 10- Robert McNamara 11- The International Development Association منبع : کیهان جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۸۸
نوشته شده به وسیله ی خادم الامام
فيلم جنجالي «The lost tomb of Jesus » يا « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) »، حاصل همکاري يک کارگردان فراماسونر به نام جيمز کامرون (James Cameron)، و يک باستان شناس و فيلم ساز يهودي صهيونيست به نام سيمشا جاکوبوويچي (Simcha Jacobovici) مي باشد.(374) شواهد فراماسونر بودن جيمز کامرون و سيمشا جاکوبوويچي را در تصاوير زير ملاحظه مي فرماييد:(375)
25 – ادعاي کشف مقبره ي مسيح (ع) و خانواده اش؟! بعد از اکران فيلم پر سر و صداي « کد داوينچي » در سال 2006، فيلم ظاهراً مستند « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) » يا « The lost tomb of Jesus » موجب شوکه شدن جهان مسيحيت در سال 2007 شد؛ اين فيلم توسط يک کارگردان و فراماسونر معروف به نام جيمز کامرون (James Cameron) به دنياي سينما عرضه گرديد.(372) جيمز کامرون که با ساخت فيلم فاسد « تايتانيک »، برنده ي جايزه ي اسکار شد و شهرت جهاني براي خويش رقم زد، در سال 2007 فيلمي به ظاهر مستند درباره ي پيدا شدن مقبره ي حضرت مسيح (ع) و همسر و فرزندشان! ساخته و روانه ي بازار کرد.(373) اين مسأله که چه چيزي کارگردان يک فيلم غير اخلاقي همچون « تايتانيک » را به سمت ساخت فيلمي درباره ي مذهب سوق مي دهد، قطعاً جاي سوال دارد؟! و همين مطلب مي تواند اهداف شيطاني سازندگان چنين فيلمي را به خوبي نشان دهد. فيلم جنجالي «The lost tomb of Jesus » يا « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) »، حاصل همکاري يک کارگردان فراماسونر به نام جيمز کامرون (James Cameron)، و يک باستان شناس و فيلم ساز يهودي صهيونيست به نام سيمشا جاکوبوويچي (Simcha Jacobovici) مي باشد.(374) شواهد فراماسونر بودن جيمز کامرون و سيمشا جاکوبوويچي را در تصاوير زير ملاحظه مي فرماييد:(375) ![]() ![]() شواهد عضويت کارگردان مشهور, جيمز کامرون (James Kameron) در فراماسونري.
![]() شواهد يهودي بودن و صهيونيست بودنسيمشا جاکوبوويچي(Simcha Jacobovici) , باستان شناس و فيلم ساز معروف.
همان گونه که ملاحظه فرموديد، يک فراماسونر و يک صهيونيست يهودي، فيلم « مقبره ي گمشده ي مسيح » را ساخته اند. حضور اين دو شخص در رأس تهيه کنندگان فيلم مذکور، قطعاً سنديت و حقانيت فيلم را زير سوال مي برد.
بعد از معرفي سازندگان اين فيلم، اکنون به خود فيلم مي پردازيم: فيلم « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) » يا « The lost tomb of Jesus » که عنوان فيلم مستند را يدک مي کشد، در سال 2007 به صنعت سينماي جهان معرفي شد. در اين فيلم، کارگردان فيلم و گروهي از باستانشناسان که عمدتاً يهودي هستند، ادعا کرده اند که مقبره ي حضرت مسيح (ع) و خانواده شان، ازجمله مقبره ي همسر و پسرشان! را کشف کرده اند.(376) مطابق اين ادعا، اين مقبره ي خانوادگي در سال 1980، و به دنبال عمليات ساختمان سازي در اطراف بيت المقدس (اورشليم) کشف شده است.(377) مقبره ي خانوادگي کشف شده در اورشليم(بيت المقدس) که باستان شناسان صهيونيست و فيلم سازان فراماسونر, آن را مقبره ي خانوادگي عيسي (ع) مي دانند و ادعا مي کنند که همسر و پسر؟! حضرت عيسي (ع) نيز به همراه ايشان در همين مکان دفن شده اند!
بنا بر گفته ی تهیه کنندگان این فیلم، در این مقبره ی خانوادگی، 10 قبر وجود دارد، که 6 قبر از 10 قبر، با توجه به نوشته های آرامی (Aramaic) روی آن ها تعیین هویت شده اند. صاحبان این 6 قبر عبارتند از:(378)
1 – (Yeshua bar Yehosef) یا عیسی پسر یوسف. 2 – (Maria) یا مریم (مادر عیسی). 3 – (Yose) یا یوسف (برادر عیسی)؛ (با یوسف سطر اول تفاوت دارد.). 4 – (Yehuda bar Yeshua) یا یهودا پسر عیسی. 5 – (Mariamene e Mara) یا مریم مجدلیه. 6 – (Matya) یا متی؛ (یکی از بستگان مریم مادر عیسی).
بنا بر ادعای فیلم سازان، آن ها دو دلیل اصلی دارند که با توجه به آن ها، قبور مذکور را متعلق به خانواده ی حضرت عیسی (ع) می دانند:(379)
1 – محاسبات آماری: فیلم سازان می گویند که به کمک متخصصان آمار، محاسبه نموده اند که احتمال این که یک خانواده ی دیگر، به غیر از خانواده ی حضرت عیسی (ع)، چنین نام هایی داشته باشند، برابر 600/1 (یک ششصدم) است. بنابراین به احتمال زیاد این مقبره، مقبره ی خانوادگی حضرت مسیح (ع) می باشد!(380)
2 – آزمایشات DNA: فیلم سازان می گویند که به کمک متخصصان مهندسی ژنتیک، DNA باقیمانده ی اجساد مقبره های (Yeshua bar Yehosef) یا (عیسی پسر یوسف) و (Mariamene e Mara) یا (مریم مجدلیه) را آنالیز نموده و به نتایج زیر دست یافته اند:
در این آزمایش که برای تعیین توارث مادری، بر روی (mt DNA) یا DNA میتوکندریال اجساد انجام شده است، محققان دریافته اند که (عیسی پسر یوسف)، و (Mariamene e Mara) یا (مریم مجدلیه) مادر یکسانی ندارند؛ بدین ترتیب، سازندگان فیلم چنین نتیجه گیری کرده اند که این دو جسد، برادر و خواهر نبوده و از آن جا که در مقبره های خانوادگی فقط اعضای یک خانواده می توانند دفن شوند، (Mariamene e Mara) باید همسر (Yeshua bar Yehosef) باشد که علیرغم نداشتن ژن مشترک، توانسته است در مقبره ی خانوادگی مذکور جای بگیرد.(381)
همان گونه که ملاحظه فرمودید، سازندگان فراماسونر و صهیونیست فیلم « مقبره ی گمشده ی مسیح (ع) » یا « The lost tomb of Jesus »، با ادعاهای به ظاهر علمی، اقدام به تزریق افکار مسموم خود به دیگران کرده اند. اما در پس این ظواهر فریبنده ی علمی، دروغ ها ی آشکاری نهفته است که این مسأله، صحت و اعتبار فیلم و محتوای آن را به راحتی رد می کند.
برای روشن شدن مسأله، در این قسمت به مسایلی که اعتبار فیلم را زیر سوال می برند، اشاره می کنیم:
1) ساخته شدن فیلم توسط یک گروه فراماسونری–صهیونیستی یهودی، بیش از پیش اعتبار این فیلم را زیر سوال می برد؛ زیرا اعضای این گروه ها دشمنی آشکاری با ادیان الهی دارند که ما این مطلب را در ابتدای مقاله ذکر کردیم.
2) با توجه به سابقه ی برجسته ی گروه های فراماسونری–صهیونیستی یهودی در دشمنی با ادیان الهی و نیز سابقه ی این گروه ها در جعل و تحریف اسناد تاریخی، احتمال هر گونه تحریف و جعل در ساخت این فیلم، قویاً مطرح است.
1) با توجه به این که بنابر ادعای سازندگان فیلم، این مقبره ی خانوادگی در سال 1980 کشف شده است، این سوال مطرح می شود که چگونه فیلم مستند این کشف جنجالی، 25 سال بعد ساخته شده و به همگان عرضه می گردد؟! حال آن که اخبار علمی کم اهمیت تر نیز در همان روز اکتشاف به مخاطبان ارایه می شوند!
البته ممکن است در این جا چنین پاسخ داده شود که در 25 سال قبل، تکنولوژی بررسی DNA همانند امروز به سهولت در دسترس نبوده است؛ اما در پاسخ به این مطلب نیز باید گفت که:
1 – اولاً ادله ی آماری که فیلم سازان به آن نیز استناد کرده اند، در آن موقع در دسترس بوده است.
2 – از حدود سال 1990 میلادی به بعد که تکنولوژی PCR و مطالعه ی DNA به سهولت در دسترس بوده است،(382) مطالعات ژنتیکی امکان پذیر بوده و گروه مطالعاتی این مقبره ی خانوادگی می توانسته است از آن بهره بگیرد که این کار را انجام نداده است.
با توجه به مطالب فوق، تاخیر طولانی اعضای گروه مذکور در ارایه ی نتایج تحقیقاتشان کاملاً مشکوک می باشد.
4) مقبره های خانوادگی، مخصوص خانواده های ثروتمند بنی اسراییل بوده است؛ این در حالی است که حضرت عیسی(ع) انسان ثروتمندی نبوده است.(383) این احتمال که با کمک و پول دیگران، این معبد ساخته شده باشد نیز وجود ندارد؛ زیرا یهودیان با ایشان دشمنی داشتند و قطعاً با پول آنان این مقبره ساخته نشده است؛ مسیحیان نیز یقیناً به ساخت این مقبره کمکی نکرده اند، زیرا حتی مسیحیانی که اعتقاد دارند حضرت عیسی (ع) به صلیب کشیده شده است، معتقد به عروج حضرت عیسی (ع) بعد از مرگ هستند؛(384) بنابراین اگر آنان نیز جسم حضرت عیسی (ع) را در تابوت می یافتند، از ایمان به ایشان دست می کشیدند و قطعاً اقدام به ساخت مقبره ی خانوادگی برای ایشان نمی کردند.
5) خطوط آرامی (Aramaic) که به وسیله ی آنها اسامی اجساد بر روی تابوت های این مقبره ی خانوادگی نوشته شده اند، بسیار ناشیانه و کودکانه بوده و همانند خطوطی هستند که کودکان بر روی چوب ها رسم می نمایند! این در حالی است که مقبره های خانوادگی بنی اسراییل، متعلق به خانواده های ثروتمند بوده و چنین خانواده هایی قطعاً به اندازه ی کافی ثروت داشتند که بتوانند اسامی اجساد را بر روی تابوت ها حکاکی نمایند. اما همان گونه که ذکر نمودیم، خطوطی که نام اجساد را بر روی تابوت ها نشان می دادند، بسیار ناشیانه بوده اند. این مسأله نشان می دهد که احتمالاً اسامی نوشته شده بر روی تابوت ها، جعلی بوده و توسط جاعلان (احتمالاً عوامل تهیه کننده ی فیلم) ابداع شده است.
برای بررسی بهتر این مطلب، به تصاویر زیر توجه فرمایید:(385)
براي بررسي بهتر اين مطلب، به تصاوير زير توجه فرماييد:(385) ![]() تابلويي که محققان و فيلم سازان ادعا مي کنند متعلق به حضرت عيسي (ع) است.
نوشته ي آرامي (Aramaic) که بر روي يکي از تابوت هاي مقبره ي خانوادگي کشف شده وجود دارد, و اين تابوت را متعلق به (Yeshua Bar Yehosef) يا عيسي پسر يوسف مي داند. به ناشيانه بودن نوشته ي روي تابوت توجه فرماييد.(احتمال جعلي بودن نوشته ي مذکور, بسيار بالاست)
![]() بخش هايي از دو لوح آرامي(Aramaic). به نظم و ترتيب حروف و نحوه ي قرار گرفتن آنها در کنار يکديگر توجه فرماييد. (اين تصوير را با تصاويري که از نوشته هاي آرامي روي تابوت هاي مقبره ي خانوادگي منسوب به خانواده يحضرت عيسي (ع) برداشته شده است, مقايسه نماييد.)
همان گونه که ملاحظه فرموديد، خطوط آرامي تابوت هاي مقبره ي خانوادگي، بي نظم و ناشيانه است. اين مسأله فرضيه ي جعلي بودن نوشته هاي آرامي روي تابوت ها را تقويت مي نمايد؛ زيرا خانواده ي ثروتمندي که يک مقبره ي خانوادگي براي خود ساخته است، قطعاً توانايي پرداخت پول حکاکي روي تابوت ها را نيز داشته، و نيازي به نوشتن اسامي اجساد با دستخط ناشيانه و بي نظم نداشته است!
386) اما عبارت مذکور به هيچ عنوان نمي توانست صحيح باشد؛ زيرا اين عبارت، نوعي توهين به حضرت عيسي (ع) تلقي مي شده و هيچ گروهي حضرت عيسي (ع) را با اين عنوان خطاب نمي کرده است است. حضرت عيسي (ع) در خانواده ي خود با عنوان عيسي پيامبر خدا و عيسي پسر مريم خطاب مي شده است؛ زيرا اعضاي خانواده، او را به عنوان انساني که بدون وجود پدر و به خواست خداوند متعال متولد شده است، مي شناختند. بنابراين در خانواده ي حضرت عيسي (ع)، کسي ايشان را با نام عيسي پسر يوسف خطاب نمي کرده است. در بين مسيحيان و نيز طرفداران ايشان در زمان نبوت آن حضرت، عبارت عيسي پيامبر خدا و يا عيسي پسر مريم رواج داشته است. البته بعد از عروج حضرت عيسي (ع) تا عصر حاضر، بسياري از مسيحيان از عبارت انحرافي عيسي پسر خدا (نعوذ بالله) استفاده مي نمايند(387) که اين انحراف، عمدتاً ناشي از تحريف انجيل ها مي باشد؛ اما در هر صورت هيچ گروه مسيحي ايشان را عيسي پسر يوسف نمي داند. در بين مسلمانان نيز ايشان همواره با عنوان عيسي پيامبر خدا و عيسي بن مريم شناخته شده اند و هيچ مسلماني ايشان را عيسي پسر يوسف نمي داند. تنها گروهي که ممکن است به ايشان توهين کرده و اين پيامبر بزرگ الهي را عيسي پسر يوسف دانسته باشند، يهوديان مخالف ايشان مي باشند؛ اما قطعاً يهوديان معاند که از حضرت عيسي متنفر بوده اند، به هيچ وجه پول خود را به منظور ساخت مقبره ي خانوادگي گرانقيمت براي دشمن خود (حضرت عيسي (ع))، هدر نمي دادند. (مگر اين که اين مسأله را بپذيريم که يهوديان کلاً مقبره اي دروغين ساخته و آن را به حضرت عيسي (ع) نسبت داده اند.) بنابراين ساخت مقبره ي خانوادگي گرانقيمت، توسط يهوديان انجام نشده است و به همين دليل نمي توان انتظار داشت که آن ها مقبره اي واقعي را ساخته، و بدين ترتيب اسم دشمن خود را بر روي تابوت حک کرده باشند. بدين ترتيب همان گونه که ملاحظه فرموديد، عبارت عيسي پسر يوسف به هيچ عنوان توسط طرفداران حضرت عيسي (ع) استفاده نمي شده است و حضور اين عبارت بر روي تابوت، شاهد ديگري بر دروغ بودن فيلم « مقبره ي گمشده ي مسيح » مي باشد. 388) اين مسأله نشان مي دهد که حتي اگر خطوط آرامي نوشته شده بر روي تابوت ها جعلي نباشند، باز هم تفسير سازندگان فيلم، انحرافي بوده و آن ها مسايل را تنها مطابق با اهدافشان تفسير مي نمايند. 389) عليرغم ظاهر فريبنده ي اين ادعا، نقايص آشکاري در اين فرضيه ديده مي شود. يکي از اين نقايص، اين است که گر چه 600/1 احتمال کمي است، اما در طول چندين سال و در جامعه ي پرجمعيت اورشليم باستان، عدد کمي نمي باشد. براي مثال اگر اورشليم باستان 36000 نفر جمعيت، و 6000 خانوار داشته باشد، و در مورد اين شهر يک بازه ي زماني 100 ساله را در نظر بگيريم، خواهيم ديد که در هر سال (10=600/1 * 6000) يا 10 خانواده با نام هاي مشابه در اورشليم وجود خواهد داشت. بدين ترتيب در 100 سال که 3 نسل پي در پي در اورشليم به دنيا مي آيد، حتي اگر جمعيت را ثابت در نظر بگيريم و افزايش جمعيت را در نظر نداشته باشيم، خواهيم ديد که در اورشليم (30=3*10) يا 30 خانوار در طي 100 سال وجود خواهند داشت که اسامي مشابهي داشته باشند! اين عدد براي 100 سال عدد کمي نيست؛ گر چه بازه هاي زماني طولاني تري را نيز مي توان در نظر گرفت. اين محاسبه نشان مي دهد که حتي در صورت در نظر گرفتن احتمال 600/1 براي وجود خانواده اي با نام هاي مشابه مقبره ي کشف شده، کماکان در يک دوره ي زماني 100 ساله در اورشليم باستان، 30 خانواده با نام هاي مشابه مقبره ي مکشوف وجود داشته اند. بنابراين از کجا معلوم که مقبره ي کشف شده، مربوط به يکي از اين خانواده ها نباشد؟ اين مطلب نشان مي دهد که برخلاف ادعاي فيلم سازان، امکان اين که مقبره ي کشف شده، مربوط به خانواده اي بجز خانواده ي حضرت عيسي (ع) باشد، زياد است. البته لازم به ذکر است که محاسبات بالا را با فرض زاد و ولد هاي تصادفي در نظر گرفته ايم؛ حال آن که ازدواج در بين انسان ها امر تصادفي نيست. چرا که افراد با عقايد مشترک با يکديگر ازدواج کرده و براي فرزندانشان اسامي منطبق با عقايد خود، انتخاب مي نمايند. براي مثال در ايران و کشور هاي شيعي، شيعيان معتقد عمدتاً با يکديگر ازدواج مي نمايند و نام فرزندان خويش را از نام معصومين (ع) اقتباس مي نمايند. به همين دليل است که در ايران خانواده هاي زيادي وجود دارند که دو انسان مومن با نام هاي علي و فاطمه ازدواج کرده و نام فرزندان خويش را حسن و حسين برمي گزينند. بدين ترتيب در ايران آمار خانواده هايي که اسامي فوق را دارند، بالاتر از حدودي است که صرفاً از طريق آمار و احتمالات به دست مي آيد. چرا که خانواده هاي مومن، اسامي مشابه با خانواده هاي معصومين (ع) را براي خويش برمي گزينند. مشابه همين مسأله را مي توان براي مسيحيان معتقد نيز در نظر گرفت. بدين ترتيب که آن ها نيز ممکن است با تأسي به خانواده ي حضرت عيسي (ع)، نام اعضاي خانواده ي ايشان را براي خود برگزيده باشند. بنابراين ممکن است مقبره ي کشف شده در اورشليم (اگر واقعي باشد!)، مربوط به يکي از خانواده هاي مومن مسيحي باشد، نه خانواده ي حضرت عيسي (ع). 390) نتيجه اي که گروه تحقيق گرفته اند، کاملاً ساده لوحانه مي باشد؛ زيرا آن ها DNA اجساد ديگر را بررسي نکرده اند؛ شايد اگر DNAاجساد مردان ديگري که در آرامگاه وجود داشتند، از جمله « (Yose) يا يوسف (برادر عيسي) » و يا « (Matya) يا متي (يکي از بستگان مريم مادر عيسي) » را بررسي مي کردند، DNA آن ها را نيز متفاوت با DNA جسد منسوب به « مريم مجدليه » مي يافتند. بدين ترتيب اين فرضيه مطرح مي شد که شايد « يوسف » و يا « متي » همسر جسد منسوب به « مريم مجدليه » بوده اند.(391) بنابراين تحقيق آن ها در اين زمينه بسيار ناقص مي باشد. (البته ممکن است فيلم سازان، عمداً از بررسي بيشتر DNA خودداري کرده باشند.) بدين ترتيب ممکن است که اجساد مذکور (جسد منسوب به « حضرت عيسي (ع) » و جسد منسوب به « مريم مجدليه »)، خواهر و برادر ناتني بوده و پدر يکسان و مادران متفاوتي داشته باشند؛ بنابراين ديگر نيازي به اين فرضيه که اجساد مذکور زن و شوهر بوده اند، نخواهد بود.(392) در واقع، محققان مي توانستند DNA ميتوکندريال جسد منسوب به « يهودا پسر عيسي يا (Yehuda bar Yeshua) » را بررسي نموده و آن را با DNA ميتوکندريال جسد منسوب به « مريم مجدليه » مقايسه نمايند. اگر در اين مقايسه، DNA ميتوکندريال جسد منسوب به « (Yehuda bar Yeshua) يا يهودا پسر عيسي » با DNA ميتوکندريال جسد منسوب به « مريم مجدليه » شباهت داشته باشد، آنگاه مي توان تا حدي نتيجه گرفت که ممکن است اين دو شخص مادر و پسر باشند؛ (هر چند در اين حالت نيز ممکن است دو نفر مذکور، خواهر و برادر نيز باشند.).(393) اگر چنين نتيجه اي (احتمال مادر و پسر بودن) به دست مي آمد، از آن جا که بر روي تابوت پسر، عبارت « (Yehuda bar Yeshua) يا يهودا پسر عيسي » ذکر شده است، مي توان نتيجه گرفت که پدر اين پسر، جسد منسوب به « (Yeshua bar Yehosef) يا عيسي پسر يوسف » بوده و مادرش، جسد منسوب به « مريم مجدليه » بوده است. با اين نتيجه مي توان به صورت غير مستقيم، به ازدواج جسد منسوب به « عيسي پسر يوسف يا (Yeshua bar Yehosef) » و جسد منسوب به « مريم مجدليه » پي برد.(394) اما نکته ي جالب اين جاست که با وجود در دسترس بودن تست مذکور، اين تست با ارزش انجام نشده است که اين مسأله مي تواند ما را به جعلي و دروغين بودن ادعاهاي فيلم سازان واقف نمايد. 395) براي شناخت دقيق اشخاص، بايد حتماً هويت يک نفر از آن ها به کمک شواهد ديگر به طور دقيق مشخص شود. اگر چنين کاري انجام شود، مي توان هويت ديگر افراد را با توجه به DNAشان و با مقايسه ي DNA آنان با فردي که قبلاً هويتش مشخص شده است، به دست آورد. اما همان گونه که ديديم، هيچ فردي در مقبره ي خانوادگي يافت شده وجود ندارد که هويت او به صورت قطعي مشخص شده باشد؛ بنابراين به هيچ وجه نمي توان هويت هيچ يک از افراد را تشخيص داد. بدين ترتيب همان گونه که ملاحظه فرموديد، صحت فيلم و محتواي آن و صداقت دست اندرکاران تهيه ي فيلم، کاملاً زير سوال مي رود و به هيچ عنوان نمي توان به اين فيلم اعتنا نمود. فيلم « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) » يا « The lost tomb of Jesus »، جنجال بسياري را در کشور هاي غربي و به خصوص آمريکا ايجاد نمود؛ تا جايي که شبکه هاي خبري گسترده اي نيز به پوشش خبري اين فيلم مبادرت ورزيدند. بسياري از اين شبکه هاي خبري که تحت نفوذ صهيونيست ها و فراماسونر ها قرار دارند، به ظاهر سعي کردند تا به نقد فيلم بپردازند؛ اما اين شبکه هاي خبري، ادله ي ضعيفي در رد فيلم ارايه نمودند. براي مثال در خبر (Fox NEWS)، بحث فقير بودن خانواده ي حضرت عيسي (ع) و نيز فراوان بودن اسامي همچون مريم، عيسي و ... به عنوان دلايل مشکوک بودن صحت محتواي فيلم ارايه شدند(396) و دلايل اصلي رد فيلم (همانند 12 دليلي که در بالا ذکر کرديم)، ذکر نشدند. در واقع شبکه ي خبري صهيونيستي (Fox NEWS)، با اين نقد ضعيف و سطحي، بيشتر به تبليغ فيلم کمک کرد و به دليل ضعيف بودن دلايل ارايه شده براي رد فيلم، بيننده را به اين سمت سوق داد که احتمالاً محتواي فيلم درست بوده است! براي مشاهده ي کليپ ويديويي نقد فيلم « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) » يا « The lost tomb of Jesus » در شبکه ي خبري صهيونيستي (Fox NEWS)، بر روي لينک زير کليک کنيد:(397) 6) نکته ي ديگري که صحت ادعاي فيلم سازان را رد مي کند، اين است که بر روي تابوت منسوب به حضرت عيسي (ع)، عبارت (Yeshua bar Yehosef) يا عيسي پسر يوسف ذکر شده است،( 7) مسأله ي ديگري که ادعاي فيلم سازان را زير سوال مي برد، اين است که يکي از باستانشناسان بي طرف که از تابوت ها بازديد کرده است، اعتقاد دارد کلمه ي نوشته شده بر روي تابوت منسوب به حضرت عيسي (ع)، بيشتر شبيه کلمه ي (Hanun) مي باشد و شباهت کمي با کلمه ي (Yeshua) يا عيسي دارد!( 8) يکي از دلايل مهمي که گروه فيلم ساز به آن استناد کرده اند، بررسي آماري مي باشد. بنا به ادعاي آنان، احتمال اين که خانواده ي ديگري در اورشليم وجود داشته باشد و اعضاي آن، نام هاي مشابه با خانواده ي کشف شده در مقبره ي خانوادگي مذکور داشته باشند، برابر 600/1 (يک ششصدم) مي باشد. آن ها چنين نتيجه گرفته اند که با توجه به پايين بودن احتمال محاسبه شده، خانواده ي کشف شده بايد خانواده ي حضرت عيسي (ع) باشد، نه خانواده اي ديگر.( 9) آزمايش DNA اي که توسط گروه تحقيق انجام شده است، نيز خالي از اشکال نيست؛ از اشکالات اين آزمايش DNA، اين است که فقط DNA دو نفر (جسد منسوب به « حضرت عيسي (ع) » و جسد منسوب به « مريم مجدليه ») مورد آزمايش واقع شده و DNA ديگران بررسي نشده است. بنابر ادعاي فيلم سازان، در طي آزمايش مذکور نيز تنها ثابت شده است که دو جسد مذکور، با يکديگر رابطه ي ژنتيکي و خوني ندارند؛ به همين دليل نيز گروه تحقيق نتيجه گرفته است که اين دو جسد، برادر و خواهر نبوده و از آن جا که در مقبره هاي خانوادگي فقط اعضاي يک خانواده مي توانند دفن شوند، (Mariamene e Mara) بايد همسر (Yeshua bar Yehosef) باشد که عليرغم نداشتن ژن مشترک، توانسته است در مقبره ي خانوادگي مذکور جاي بگيرد!( 10) از ديگر نکاتي که در مورد آزمايش DNA و رد ادعاي فيلم سازان مي توان ذکر کرد، اين است که حتي اگر بپذيريم که DNA جسد منسوب به « حضرت عيسي (ع) » و جسد منسوب به « مريم مجدليه »، با يکديگر تفاوت دارند، باز هم نمي توانيم خواهر و برادر بودن آن ها را رد نماييم؛ زيرا همان گونه که قبلاً ذکر شد، DNA ، تنها توارث مادري را بررسي مي نمايد و تنها مي تواند اين مطلب را نشان دهد که آيا اجساد مورد مطالعه، مادر يکساني داشته اند يا خير. بنابراين چيزي را در مورد پدر اجساد نشان نمي دهد. 11) نکته ي عجيب و مشکوکي که در تحقيق DNA ميتوکندريال ديده مي شود، اين است که محققان، مهمترين جسدي را که مي بايست از نظر DNA بررسي مي کرده اند، تحت بررسي قرار نداده اند. به عبارت ديگر، بررسي جسدي که منسوب به « (Yehuda bar Yeshua) يا يهودا پسر عيسي » بوده است، مي توانست تا حدودي کليد اين معما را پيدا کند؛ اما در کمال ناباوري، هيچ بررسي DNA اي بر روي جسد مذکور انجام نشده است! 12) آخرين نکته اي که بايد به آن اشاره کرد، اين است که حتي اگر تمام اجساد آزمايش شوند و ثابت شود که با يکديگر رابطه ي ژنتيکي فاميلي داشته اند، باز هم مشخص نخواهد شد که آيا اين خانواده ي کشف شده، خانواده ي واقعي حضرت عيسي (ع) هستند يا خير؟ زيرا آزمايش DNA، تنها رابطه ي فاميلي و ژنتيکي اجساد را با يکديگر نشان مي دهد، اما مطلبي درباره ي اين که اين اشخاص دقيقاً چه کساني هستند، ارايه نمي کند.( برای دانلود فیلم اینجا کلیک کنید ![]() در پايان خاطرنشان مي شويم که اين فيلم به ظاهر مستند و باطناً جعلي، يکي از آخرين حربه هاي فراماسونري براي تشکيل حکومت جهاني شيطاني مي باشد. بدين ترتيب که فراماسون ها در طي قرون اخير تلاش کرده اند تا با بسط تفکر اوانجليکالي و سو استفاده از بازگشت حضرت مسيح (ع)، افکار عمومي مردم کشور هايشان را با خود همراه کنند؛ اما در طي دهه ي اخير با توجه به اين که خودشان را در يک قدمي تشکيل حکومت جهاني شيطاني پنداشته اند، کم کم شروع به تخريب چهره ي حضرت مسيح (ع) کرده اند، تا بعد از سو استفاده از نيروي مسيحيان اوانجليکال و تشکيل حکومت شيطاني خود، بتوانند به راحتي از پوسته ي خود بيرون بيايند و اديان الهي را به خيال خود نابود نمايند. به بيان بهتر، فراماسون ها که در طول قرون 20 و 21، با شعار بازگشت مسيح (ع) و تبليغ جنگ کذايي آرماگدون، توانسته اند عده اي از مسيحيان و يهوديان را با خود همراه کنند و با فريب آنان، حکومت ظاهراً يهودي و باطناً ماسوني اسراييل را بنيان نهند، حال که ساخت معبد سليمان و تشکيل حکومت جهاني شيطاني را در دسترس مي پندارند، ديگر نيازي به استفاده از شعار بازگشت مسيح (ع) نمي بينند و اين حربه را کنار گذاشته اند.
شايد بتوان گفت که سناريوي ذکر شده، بخشي از سناريوي اصلي است که اين سناريوي اصلي شامل فيلم هايي همچون « کد داوينچي » که مضموني مشابه دارد نيز مي شود. همچنين فيلم ضد ايراني 300 که آن نيز در سال 2007 توليد شده و در جهت خدمت به فراماسونري عرضه شده است، نيز احتمالاً بخشي از سناريوي اصلي مي باشد. فاصله ي زماني کوتاه فيلم هاي « کد داوينچي » اکران شده در سال 2006، « مقبره ي گمشده ي مسيح (ع) » اکران شده در سال 2007 و فيلم ضد ايراني « 300 » اکران شده در سال 2007، خود مويد اين مدعا است و نشان دهنده ي پيوستگي اين فيلم ها در جهت خدمت به اهداف آخرالزماني فراماسونري مي باشد. کاری از خادم الامام-وعده صادق ادامه دارد .............. برای دانلود منابع به فرمت PDF اینجا کلیک کنید. |
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا

هتل بیلدربرگ «Bilderberg » در کشور هلند، استان «Gelderland »، در حاشیهی منطقهی «Oosterbeek » و در روستایی به نام «Zuid - Veluwe » که آن را زیباترین روستای اروپا میخوانند واقع شده است. ویژگی طبیعی این حومه، به غیر از سرسبزی و زیبایی طبیعت، پوشیده شدن از درختان تنومند بلوط میباشد. زیبایی طبیعت محیط و امکانات این هتل به حدی است که به آن «سوئیس کوچک» نیز گفته میشود.


بود و به همین دلیل جوزف رتینگر، همهی اضلاع را از شخصیتها بارز اروپایی انتخاب کرده بود، اما عرصهی نظامی، متفاوت است. چرا که نه تنها ارتش اروپا پس از پایان جنگ جهانی دوم سازمان و قدرت خاصی نداشت، بلکه آمریکا به هیچ وجه اجازه نمیداد [و نمیدهد] که ارتشهای اروپایی از قدرت سازمانی خاص و تعیین کنندهای برخوردار باشند. لذا این ضلع مهم، با انتخاب یک ژنرال آمریکایی تکمیل شد.

این ژنرال آمریکایی بین سال 1940 به ریاست انجمن دمکراسی انتخاب شده بود. و طول جنگ جهانی دوم از سوی رئیس جمهور وقت به عنوان فرستادهی ویژه آمریکا در ترکیه فعالیت مینمود و پس از آن در سال 1943 به یک متخصص تبیین استراتژیهای جنگ روانی، عضویت اداره خدمات استراتژیک «

فرهنگ ضد آمریکایی در اروپا و دستیابی به راهکارهای ارتقای تفاهم فرهنگی بین آمریکا و اروپا بود، در کشور پادشاهی هلند (یکی از سه مرکز قدرتمند فراماسون) و در هتل بیلدربرگ «Bilderberg» برگزار گردید.

عضو از هر 18 ملیت است. یعنی به عنوان مثال اگر عدد ملیتهای شرکت کننده به 54 برسد، تعداد اعضای کمیتهی رهبری 6 نفر خواهد بود.



شرکت هواپیمایی لاکهید افیر «
(30 آپریل 1906 – 1990) او یک آمریکایی متولد ویرجینیا بود که در تحصیلات خود را در هاروارد به اتمام رسانده بود. در زمان ریاست جمهوری روزولت به وزارت امور خارجه آمریکا منتقل شد در سال 1945 به ریاست اداره امور امنیت بینالمللی منصوب گردید. وی همزمان نماینده آمریکا در سازمان ملل متحد بود.
(24 سپتامبر 1917 – 6 اکتبر 2000). او از اعضای برجسته سازمان سیا «CIA» و مشاور امور خارجه رؤسای جمهور جان اف کندی و جانسون بود. وی یکی از عناصر کلیدی برنامهریزی جنگ ویتنام بود که پس از پایان خدمات دولتی به تاریخنویسی روی آورد.
ديويد راكفلر، هفته گذشته در نشست بيلدربرگ جشن نود و شش سالگي خود را برگزار كرد، وي يكي از بنيانگذاران زنده گروه بيلدربرگ در سال 1954 است. اگر گروه بيلدربرگ را "كشيشهاي اعظم جهاني سازي " بناميم، آنوقت راكفلر را بايد "پاپ " دانست.
در سال 2005، تعقيب كنندگان اروپايي بيلدربرگ مخفي گاه اين گروه پنهان كار را در اقامتگاهي مجلل در شهري كوچك و زيبا در 70كيلومتري مونيخ پيدا كردند.
براي همين آيتالله مصباح يزدي ميگويد: "خطري كه من احساس ميكنم شديدترين خطري است كه تاكنون اسلام را تهديد كرده است و آن هم از سوي نفوذيهايي است كه در بين خوديها در حال رشد هستند. "
در این طبقه ۳۰۰ خاندان ثروتمند یهودی معرفی می شوند که زیر نظر ۱۳ خاندان تاجدار دنیا را اداره می کنند.این ۳۰۰ خاندان به قدری ثروتمنداند که ثروتشان در مخیله من و شما نمی گنجد. طبیعتا منظور از خاندان ثروتمند خاندانی چون Bill Gates نیست. این ۳۰۰ خاندان یهودیان هستند که نامشان کمتر به گوشمان خورده یا اصلا به گوشمان نخورده است.

مسلما اگر 120نفر از ستارگان برجسته سينماي جهان يا بازيكنان بزرگ فوتبال يا رهبران شبه نظاميان سه روز پشت درهاي بسته و با حضور نگهبان ها تشكيل جلسه مي دادند، واشنگتن پست و ساير روزنامه ها تلاش هاي مجدانه اي به عمل مي آوردند تا اين رويداد را گزارش كنند.
بيلدربرگ موافقت كرد براي بهره برداري از منابع طبيعي اتحاد شوروي سابق و هندوچين يك «شوراي عالي» مركب از 12عضو تأسيس كند. كميته اي براي انتخاب اين 12عضو تعيين شد.
براساس طرح سري بيلدربرگ كه در اين نشست به بحث گذاشته شد، هم زمان با تجهيز سازمان ملل به ارتش جهاني و تبديل ماليات مستقيم به منبع درآمد ديگري براي آن، جهان را مي توان براي سهولت اداره به «مناطق» عمده تقسيم كرد. اروپاي غربي از پيش آماده مي شد كه در سال 1993 مرزها را بردارد. قرار بود اروپا تا سال 1996 پول رايج واحدي داشته باشد.
درباره اسكناس يك دلاري نيز بسيار مي توان گفت: خالقان اين اسكناس در واقع «فراماسون»ها هستند و بسياري ازنظريه پردازان توطئه بر اين باورند كه آنها هستند كه درپس توطئه «نظام نوين جهاني» قراردارند. فراماسون ها را در هر گوشه جهان مي يابيم. آنها نقشي حائزاهميت در تمامي انقلاب هاي جهان از جمله انقلاب فرانسه، ايفا كرده اند. شناخت «فراماسونري» بسيار دشوار است، چرا كه «جامعه اي مرموز و مخفي» است و هر«جامعه مخفي» نيز اسراري را در خود پنهان دارد.
در حالی که « فراماسونری دجال » و یارانش با تمام قوا به اجرای نقشه های شیطانی خویش مشغول بودند، ناگهان در تاریکی مطلق حاکم بر جهان، از دل سرزمین ایران، نوری درخشیدن گرفت که آغاز « انحطاط دجال » و طلیعه ی بازگشت موعود امم حضرت مهدی صاحب الزمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) بود.





























درسال 1990، بيلدربرگ پس از غيبت بي سابقه پنج ساله، به ايالات متحده بازگشت و رئيس جمهور، جورج اچ دبليو بوش، را زيرفشار گذاشت تا وعده معروف خود را درباره وضع نكردن ماليات جديد زيرپا بگذارد. وي اين قول خود را شكست و در انتخابات 1992 شكست خورد.
نکته ی مهمی که از لا به لای اطلاعات فوق استخراج می گردد این مطلب مهم است که عرفان های نوپدید و ورزش های تئوسوفیکالی همچون « یوگا » که شهرت بین المللی یافته اند و از سوی دستگاه های شیطانی ماسونی نیز تبلیغ می گردند، ارتباط بسیار مهم و جدی با فراماسونری جهانی دارند و رهبران این جنبش ها نیز عمدتاً در فراماسونری عضویت دارند.













































بيلدربرگ در سال 1987 به ما رو دست زد و نشست سري آن سري ماند. اما با كمك منابع مهم، تعيين محل جرم و پي بردن به برخي از اخبار آن امكان پذير شد.
همين طور كه با ابهام به من نگاه مي كرد، گفت: «يك جور نشست ديپلماتيك است. اين كافه و كل هتل فقط به روي آنها باز است. شما همه بايد بيرون مي رفتيد.» با لحن اطمينان بخشي گفتم: «البته من فقط اينجا آمده ام تا چيزي را براي كسي ببرم» حالا افراد بيشتري در آن حوالي مي چرخيدند و راحت تر مي توانستم قيافه آرام يك بيلدربرگي را به خود بگيرم و بگردم. سرميزي در اتاق كنفرانس رفتم و فقط تعدادي بروشور هتل پيدا كردم. آنها را برداشتم - در اين حرفه، آدم اول بر مي دارد و بعد بررسي مي كند.
به قدرت رساندن جورج اچ دبليو بوش در مقام رئيس جمهور آمريكا، كسب منابع پولي بيشتر براي آفريقا و پايان دادن به تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي در دستور كار نشست بيلدربرگ در سال 1986 قرار داشت. در حقيقت، بوش در سال 1988 به رياست جمهوري انتخاب شد، دلارهاي ماليات پردازان روانأ آفريقا و آفريقاي جنوبي تحويل دولت سياه پوستان شد.




