مقالات ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پایانی- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هشتم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هفتم- مقاله ی ویژه + اصلاحات و اضافات
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش ششم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پنجم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش چهارم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش سوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش دوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...)بخش اول - مقاله ی ویژه
- قرآن معجزه ی جاوید: سوره های « بقره » و «لقمان » و اعجاز « شیر مادر » (مقاله ویژه)
برچسب:سازمان های مخفی
|
جمعه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نئو فراماسونری در عرصه جنگ نرم
یکی از خصوصیات و ویژگی های تشکیلات فراماسونری ، نو به نو شدن در هر زمان و منحرف نمودن اذهان از سازمان اصلی با قرائت های مختلف و دگرگون از تاریخ و مفاهیم و شاخص های ماسون گری به شمار می آید. این ویژگی تقریبا از همان دوران نخست شکل گیری این تشکیلات مخوف صهیونی در عملکردها و تحرکات آن ، بارز و مشخص بود. مثلا درحالی که اساس تشکیلات فراماسونری از همان نخستین سالهای اولیه هزاره دوم میلادی و پس از اولین جنگ های صلیبی توسط فرقه موسوم به شوالیه های معبد شکل گرفت و به تدریج در سراسر اروپا گسترش پیدا کرد اما در تواریخ رسمی، تاریخ شکل گیری نخستین لژهای ماسونی را مربوط به قرن هجدهم و تشکیلات بنایان آزاد و اشخاصی مانند دزاگولیه دانستند. یا تا همین اواخر شرکت این تشکیلات را در انقلابات فرانسه و آمریکا انکار می کردند و یا نفوذ سیاسی / فرهنگی / اقتصادی آن را در مراکز قدرت منکر می شدند. فی المثل تا سالیان دراز، حضور اعضای لژهای مختلف ماسونی در نهادهای قدرت دوران قاجار و پهلوی تکذیب می شد و اصلا وجود چنان تشکیلاتی را افسانه جلوه می دادند. اما مسائل مختلف و افشاگری برخی روحانیون و نویسندگان مبارز در سطح داخل و خارج باعث برافتادن پرده های راز و رمز این تشکیلات مخوف در همان سالها گردید . تشکیلات فراماسونری معمولا در شرایطی که به تدریج پرده از رازهایش بر می افتد ، شروع به پوست اندازی و نو به نو شدن می نماید و خود طی برنامه هایی سیستماتیک شروع به افشاگری علیه سازمان قبلی که از حیض انتفاع افتاده و به اصطلاح دیگر سوخته به حساب می آید، می کند. این مسئله در طی دهه 1340 شمسی مقارن با دهه 60 میلادی نیز اتفاق افتاد. در طی این سالها ناگهان 3 جلد کتاب توسط اسماعیل رایین درباره تشکیلات فراماسونری ایران و لژهای مختلف و اعضای آن تحت عنوان " فراموشخانه و فراماسونری در ایران " به چاپ رسید . این اتفاق که برای نخستین بار در ایران رخ می داد، آن هم در شرایطی که مراکز سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور در تیول تشکیلات فراماسونری بود، رویداد حیرت آوری می نمایاند. اما بعدا مشخص شد که در آن سالها ، تشکیلات فراماسونری در ایران مشغول به اصطلاح پوست اندازی بوده و لژهای مختلف را در یک سازمان بزرگ تحت عنوان لژ بزرگ ایران متشکل می کرده که در راس آن شریف امامی ( یکی از معدود ماسون های درجه 33 ) حضور داشته است. سالها بعد که خاطرات اسداله علم ( وزیر دربار شاه) انتشار یافت ، روشن شد که اساسا هزینه و امکانات انتشار کتاب های 3 جلدی اسماعیل رایین توسط ساواک تامین شده بوده است. در آن 3 جلد کتاب اگرچه به درستی سازماندهی، چارتر تشکیلاتی و چگونگی عضویت و اسامی بسیاری از ماسون های ایران چاپ شده بود اما از عملکرد سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی شان و همچنین تاثیر در تصمیم گیری های مراکز قدرت رژیم شاه سخنی به میان نیامده بود . علاوه برآن درباره تشکیلات جدید یعنی لژ بزرگ ایران نیز مطلبی درج نشده بود. ضمن اینکه قدرت این تشکیلات به رخ مردم کشیده شد و به نوعی رعب و وحشت در دل به خصوص طبقه به اصطلاح روشنفکر و شبه روشنفکر ایجاد گردید. در طی سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، خیلی ها به دنبال همان تشکیلات و سازمانی بودند که با چارتر مشخص در کتاب رایین افشاء شده بود. درحالی که سالها پیش از آن افشاگری، کل تشکیلات به لحاظ سازماندهی و ارتباطات ، اساسا تغییر کرده بود! سومین مثالی که می توان درباره خودافشاگری های تشکیلات فراماسونری ارائه نمود ، موجی است که از اوایل هزاره سوم و پس از علنی شدن جریان آخرالزمان گرای صلیبی/صهیونی در جهان به راه افتاد و تعداد زیادی مقاله و کتاب در این باب به چاپ رسید و فیلم های متعددی نیز برهمین اساس ساخته و با سر و صدای بسیار برپرده سینماهای جهان نقش بست که مهمترین آنها سه گانه "دن براون" یعنی "رمز داوینچی" ، "فرشتگان و شیاطین" و "سمبل گمشده" بود که دو قسمت اول توسط ران هاوارد کارگردانی شده و طی سالهای 2005 و 2007 اکران گردید. کار به جایی رسیده که حتی شبکه های تلویزیونی معلوم الحال ماسونی مانند BBC و VOA نیز در فیلم های مستندی به افشای اسرار سازمان فراماسونری می پردازند! در این کتب و فیلم ها بسیاری از اسرار کهن ماسونی برملا شد و علاوه براینکه به اصطلاح اطلاعات سوخته ماسونی در معرض دید عموم قرار گرفت ، یک نوع قدرت نمایی روانی هم توسط این تشکیلات صورت پذیرفت. این در حالی بود که تشکیلات ماسونی سالها پیش از آن بازهم پوست اندازی کرده و در شکل و شمایل جدید فرقه ها و شبه عرفان ها و صدها و هزاران فرقه به اصطلاح معنویت گرا ظهور یافته بود. تلاش برخی خبرنگاران و نویسندگان و کارشناسان در ایران و دیگر کشورها موجب شد تا برخی مراکز مهم تصمیم گیری فراماسون ها همچون بیلدربرگ یا کمیته 300 در معرض افشاگری قرار گیرند و خیل اسناد و مدارکی که خصوصا در سالهای پس از انقلاب درباره نفوذ و کارنامه سیاه تشکیلات ماسونی در جریان بسیاری از فجایع تاریخی ایران و جهان انتشار یافت، باعث گردید تا این تشکیلات نهان روش، دست به یک موج دیگر خودافشاگری بزند که این بار ظاهر گرایی ، رواج سطحی نگری و دور ساختن افکار عمومی از حوزه های نفوذ تشکیلات فراماسونری ( اعم از سیاسی و اقتصادی و نظامی و به خصوص فرهنگی و هنری) در دستور کار قرار گرفت.
به دنبال تولید فیلم هایی مانند"رمز داوینچی"،"فرشتگان و شیاطین"،"گنجینه ملی"و ...مجموعه های مستندی نیز تولید شد که اذهان را از شاخص های حضور افکار ماسونی در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی به سوی ظواهر و نمادها و برخی اطلاعات سوخته مانند بازخوانی ساختارهای قدیمی این تشکیلات سوق دادند . نمونه فیلم هایی از این نوع را افرادی مانند "دیوید اک" جلوی دوربین برده که با هزینه تشکیلات فراماسونری در سطوح وسیعی نیز در سراسر جهان پخش شد. متاسفانه افشاگری های انحرافی و فریبنده امثال "دیوید اک" بر برخی از محققان و افراد و گروههای ضد ماسون در ایران و جهان تاثیر گذارد و آنها را به جای تعمق در تفکرات و شاخص های اندیشه های ماسونی و بررسی نفوذ و رخنه عناصر آن در عرصه های فرهنگی و علمی و طراحی برنامه های سیاسی /اقتصادی برای قبضه نمودن مراکز قدرت ، به افراط در نمادگرایی و سمبلیسم ، اصلی کردن این نمادها و سمبل ها در تحرکات ضد ماسونی بسنده کردند که بعضا این افراط های غیر واقعی به سطح لوث نمودن فعالیت های ضد ماسونی کشیده شد. از این دست آثار می توان به مجموعه مستند "Arrival" اشاره کرد که با نام "ظهور"در ایران تکثیر و توزیع شده است.در این مجموعه ضمن پرداختن افراطی به نمادها و نشانه های مختلف ماسونی ، از تحلیل اندیشه ها و تفکرات مخرب فراماسونری به شدت پرهیز شده و مخاطب را در سطح یک سری ظواهر نگاه داشته و به وی اجازه نمی دهد که پدیده فراماسونری را در عمق اندیشه و فکر ، بررسی و تحلیل نماید. چنین گرایشی متاسفانه در برخی از سخنرانان داخلی که بعضا در دانشگاهها و مراکز علمی و آکادمیک نیز برنامه دارند ، مشهود است که به دلیل عدم حضور فعال محققان و پژوهشگران معتبر این حوزه در محافل و مجامع علمی ، بعضا بازار داغی هم پیدا کرده اند. به نظر می آید برای تشخیص چنین جریانی و تلاش جهت تصحیح مسیر فعالیت عناصر یاد شده ، کافی است که به برخی از شاخصه های بارز تشکیلات ، تفکر و اندیشه فراماسونری که اساسا ریشه در تاریخ این تشکیلات داشته و با گذر زمان هم هیچ تغییری نکرده توجه نماییم:
1- نمایاندن فراماسونری به عنوان یک ایده و سازمان مستقل سیاسی و فکری و دور ساختن آن از هرگونه شائبه صهیونیستی در حالی که بنا به نوشته ها و اسناد مختلف و کهن صهیونی ، تشکیلات فراماسونری شاخه ای از امپراتوری جهانی صهیونیسم محسوب شده و از دیرباز به عنوان بازوی سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی آن عمل کرده است. 2- باستان گرایی مهمترین شاخصه تفکر امروز فراماسونری است. تفکری که از همان زمان ورود نخستین فراماسون ها به این سرزمین ترویجش در دستور کار قرار گرفت. عمده هدف نیز نه احترام و اکرام تاریخ باستان یا گذشته مثلا باشکوه این آب و خاک بلکه تنها و تنها القاء این فریب و نیرنگ تاریخی بود که ایران دارای تاریخ باشکوهی از 2500 سال پیش به این سو بوده ( یعنی بدون تعارف 5000 سال تاریخ مشخص قبل از آن را نادیده گرفتند!) ولی در حمله اعراب ( بخوانید مسلمانان ) نابود شده و از بین رفته است!! در واقع آنچه مراد ماسون ها از این باستان گرایی یا آرکاییسم ( ایران منهای اسلام ) بوده و هست ، جز هجمه علیه تمدن پرشکوه اسلامی و دین خاتم و جلوه های تاریخی و اجتماعی آن نیست. امروز نیز این نوع باستان گرایی به انحاء مختلف در مکتوبات و سخنرانی ها و فیلم های جریان به اصطلاح روشنفکری و همچنین جریان های نوظهورسیاسی فکری به چشم می خورد. جریانی که تاریخ تمدن اسلامی را طی حاکمیت 10 قرنی اش بر دنیای خاموش قرون وسطی و پس از آن و همچنین تاثیر اساسی آن در شکل گیری تمدن امروز بشری را نادیده می گیرد. 3- ترویج تفکرات اومانیستی( انسان محوری ) و سکولاریستی ( جدایی دین از زندگی و اجتماع) در اشکال و فرم های مختلف هنری و فکری و اندیشه به نحوی که خدا را از زندگی بشر خارج کرده و به جای آن مسائلی از قبیل اراده انسانی و یا معنویت های غیر الهی را بنشانند. این تفکراتی است که شاخص ترین ماسون های دوران رنسانس تحت عنوان نهضت روشنگری تئوریزه کرده و طی 3-4 قرن اخیر در اشکال مختلف ادبی و هنری و علمی به خورد بشریت داده اند. از جمله حضور تعیین کننده این تفکرات صهیونی در دروس و سرفصل های درسی علوم انسانی دانشگاهها یکی از آسیب های جدی جامعه فرهنگی و هنری ما به حساب آمده است. 4- ترویج لیبرالیسم به عنوان سیستم سیاسی-اجتماعی منتج از اومانیسم و سکولاریسم. 5- ترویج اباحه گری و بی بند و باری و جدی نگرفتن آن در سطح جامعه 6- تسامح و تساهل در اصول واحکام دینی مانند حجاب ، روابط زن و مرد و ... 7- ناکارآمد جلوه دادن قواعد اسلامی در مدیریت جامعه و ارتجاعی نشان دادن و واپس گرا نمایاندن قوانین دینی مانند قصاص ، حضانت ، ارث و ...برای مسائل امروز 8- نادیده گرفتن ولایت فقیه در تداوم نبوت پیامبران و امامت ائمه اطهار (ع) و به عنوان نیابت امام عصر (عج) 9- غربزدگی و خودباختگی نسبت به تجدد و مدرنیسم غرب 10- تسامح دربرابر فرقه های صهیونی از قبیل بهاییت و وهابیت و همچنین فرقه های نوپدید
متاسفانه نشانه های متعددی را از حضور عناصر فوق در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی امروز جامعه اسلامی مان شاهدیم. از تحسین و تجلیل عناصر و عوامل پیشانی سفید ماسون تحت عنوان دانشمند و فیلسوف و متفکر و فرهیخته و ...گرفته ( که در نشریات و رسانه های مختلف صورت می گیرد ) تا چاپ مکتوبات و برنامه های دیداری و شنیداری در تضعیف و خدشه دارساختن اصول و احکام و قوانین اسلامی تا محدود ساختن صهیونیسم و تفکرات صهیونی به اسراییل و فلسطین تا پرهیز از تبیین ابعاد شرک آمیز ، نژادپرستانه ، سرمایه سالارانه و سلطه طلبانه اندیشه صهیونیسم و مصادیق آشکار و پنهانش در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی و تا ...
آنچه بیان شد ، نشان می دهد که تشکیلات فراماسونری در یک سازماندهی نوین ، امروزه ورای نمادسازی و سمبل گرایی در عرصه یک جنگ نرم تمام عیار با تمامیت اسلام درگیر شده و همه نیروهایش را به این میدان فراخوانده است تا دریک درگیری نفس گیر پس از فروپاشی ایدئولوژیک جامعه اسلامی ( همچون تجربه آندلس)، فروپاشی فیزیکال آن را شاهد باشد. امروز نادیده گرفتن این تهاجم فرهنگی همه جانبه ( که مقام معظم رهبری آن را به طور رسمی از آذرماه 1368 یعنی فقط حدود 6 ماه پس از آغاز ولایتشان گوشزد کرده و طی این 22 سال در هر فرصت و در بسیاری از بیاناتشان مراحل مختلف آن را تبیین نموده و ضرورت مقابله برنامه ریزی شده را یادآور شده اند) جز تاثیر اندیشه های ماسونی نیست ، اندیشه ای که تمامی طرح و برنامه های فوق را جز توهمی بیش ندانسته و تحت تاثیر القائات صهیونیست هایی مانند کارل پوپر و دانیل پایپز (که توهم توطئه را تئوریزه نمود ) آن را حاصل خیالات و تصورات کهنه شده محسوب می کنند.
منبع: مستغاثی دات کام يكشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
علت انتخاب نام «Bilderberg» برای این تشکیلات، برگزاری اولین گردهمایی و نشست در 20 و 30 ماه می در سال 1954 در هتلی به این نام در کشور هلند بود.
علت انتخاب نام «Bilderberg » برای این گروه: علت انتخاب نام «Bilderberg » برای این تشکیلات، برگزاری اولین گردهمایی و نشست در 20 و 30 ماه می در سال 1954 در هتلی به این نام در کشور هلند بود. هتل بیلدربرگ «Bilderberg » در کشور هلند، استان «Gelderland »، در حاشیهی منطقهی «Oosterbeek » و در روستایی به نام «Zuid - Veluwe » که آن را زیباترین روستای اروپا میخوانند واقع شده است. ویژگی طبیعی این حومه، به غیر از سرسبزی و زیبایی طبیعت، پوشیده شدن از درختان تنومند بلوط میباشد. زیبایی طبیعت محیط و امکانات این هتل به حدی است که به آن «سوئیس کوچک» نیز گفته میشود.
نزدیکترین ایستگاه قطار به این روستا در «Oosterbeek » واقع در 4 کیلومتری هتل قرار دارد و نزدیکترین شهر به آن «Arnhem » نام دارد که فقط ده کیلومتر با این هتل فاصله دارد. به غیر از امکانات داخل هتل، شرایط و امکانات محیطی این هتل برای جذب گردشگران نیز بسیار متنوع و زیباست. به عنوان مثال: برگزاری جشن به مناسب روز ملی « Hoge Veluwe » در «Oosterbeek » یکی از مراسمی است که گردشگران زیادی از داخل و خارج را به خود جذب مینماید و هم چنین چشمانداز جنگلی «verstile » و یا موزه هنرهای معاصر (مدرن) به نام «Kröller Müller Museum »، باغ وحش در فضای باز «Openlucht » و نیز استادیومی به نام «Gelredome » که برای برگزاری مسابقات فوتبال و نیز اجرای کنسرتهای بزرگ موسیقی مورد استفاده قرار میگیرد.
اگر چه این هتل در سال تأسیس «1944» و حتی سال برگزاری اولین همایش «1954» هتل بزرگی نبود، اما همان موقع نیز هتلی زیبا، کامل و در محیطی لذت بخش بود. اما امروزه این هتل از ساختمان و امکانات بسیار بزرگتر و کاملتر و نیز «لوکس»تری برخوردار گردیده است و دارای تراس بزرگ برای برنزه کردن، زمینهای ورزشی تنیس، استخرها و سوناهای متفاوت، سالنهای کنفرانس بزرگ و کوچک و در نهایت با ظرفیت 300 نفر و ... میباشد و زنجیرهی آن در سایر کشورهای اروپایی نیز دایر میباشد.
اولین کنفرانس «Bilderberg »، اهداف و هیئت مؤسس: اولین کنفرانس بیلدربرگ از تاریخ 29تا31 ماه می سال 1954 برگزار گردید. علت اصلی و اولیه این کنفرانس، نگرانی از رشد گرایشات ضد آمریکایی در اروپا بود و بالتبع «هدف» آن نیز دستیابی به استراژی کلان و راهکارهای اجرایی به منظور گسترش منافع آمریکا در اروپا و سپس کل جهان بود و هست. پیشنهاد برپایی این کنفرانس بین المللی توسط «Jozef Retinger » - (جوزف رتینگر - 17 آپریل 1888 – 12 ژوئن 1960) ارائه شد. او لهستانی (کراکوف) و یک مشاور سیاسی قدرتمندی برای اروپا بود. معروفیت اصلی وی به خاطر بنیانگذاری جنبشی در اروپاست که به تشکل اروپای متحد «اتحادیه اروپا» منجر گردید. وی هدف اصلی از برپایی این کنفرانس را «جهت ارتقای سطح تفاهم بین فرهنگ آمریکا و اروپای غربی» بیان داشت. او اولین ارتباط خود در راستای تحقق این کنفرانس را با شاهزادهی هلندی به نام برنهارد لیپ بیشترفلد «Lippe-Biesterfeld Prince Bernhard of » (29 ژوئن 1911 – 1 دسامبر 2004)، که بسیار موافق نظریهی او در حفظ و گسترش منافع و قلمروی آمریکا بود برقرار کرد. (شاهزاده برنهارد، همسر شاهزاده جولیانا ملکهی هلند و پدر شش فرزند و از جمله پادشاه فعلی هلند «ملکه بئاتریکس» بود. «Jozef Retinger » همزمان ارتباط تنگاتنگی با وکیل، سیاستمدار و اقتصاددان کاتولیک بلژیکی به نام پائول فان زیلند «Paul Guillaume van Zeeland » (11 نوامبر 1893 – 22 سپتامبر 1973) برقرار مینماید. کسی که پس از استادی حقوق، رئیس پارلمان حقوق دانشگاه «Leuven » در بلژیک و سپس معاون بانک ملی بلژیک گردید. وی نه تنها شخصیتی بسیار بارز و مشهور، بلکه از تأثیرگذاران اصلی استراتژیهای سیاسی و به ویژه اقتصادی در کل اروپا و به ویژه بلژیک بود. پس از پائول زیلند، ارتباط بعدی با «Paul Rijkens » هلندی (14 سپتامبر 1888 در رتردام – 15 آپریل 1965 در آمستردام) که در آن زمان به ریاست «Unilever » نیز رسیده بود برقرار گردید. وی نیز یکی از سرمایهداران کلان بود که به ویژه پس از جنگ جهانی نقش به سزایی در کارخانجات تولیدی پدر و سپس ادغام چند شرکت بزرگ و تشکیل یک کارتل قدرتمند داشت. نام او در فهرست مؤسسین «Bilderberg » از مشهورترینها میباشد. تا اینجا سرشاخههای اصلی در سه محور «سیاسی، اقتصادی و تجاری» معین شده بودند، اما در ایجاد یک جریان کلان در سطح آمریکا و اروپا و بالتبع همه جهان، نباید محور اساسی و تعیین کننده «نظامی» را از نظر دور داشت و در این زمینه غفلت کرد. چرا که اگر ارتشها سازماندهی نشده و یک جریان جداگانهای باشند، با توجه به تشکیلاتی بودن از یک سو و در دست داشتن ابزار قدرت از سوی دیگر، میتوانند مشکلات بسیار اساسی و حتی تعیین کنندهای را ایجاد کنند، چرا که «ارتش»ها همیشه در خدمت نظامات سیاسی و دولتها نیستند و ممکن است به محض احساس جدایی، با یک کودتا، به عرصهی سیاست نیز وارد شده و حتی معادلات اقتصادی را نیز متغیر نمایند. لذا «Jozef Retinger » طراح اصلی و بنیانگذار سازمان مخوف «Bilderberg »، این ضلع بسیار حساس و مهم را با انتخاب ژنرال والتر بدل اسمیت «Walter Bedell Smith» (5 اکتبر 1895 – 9 آگوست 1961) تکمیل نمود.
اگر چه هدف اصلی و موضوع کنفرانس بیلدربرگ، ارتقاء سطح تفاهمهای فرهنگی اروپاییها با آمریکاییها
ژنرال «Walter Bedell Smith» در طول جنگهای تونس و نیز اشغال ایتالیا توسط نیروهای متفقین که به فرماندهی ژنرال آیزنهاور «General Dwight D. Eisenhower» انجام شده بود، یک ژنرال بسیار برجسته بود و پس از بازگشت و در بین سالهای 45- 1044 نیز از سوی آیزنهاور به ریاست ستاد ارتش آمریکا منصوب ش د.
اینک اضلاع لازم کامل شده بود و حرکت باید آغاز میشد. بدیهی است که انتخاب این اشخاص کار Charles Douglas Jackson» (16 مارس 1902 – 18 سپتامبر 1964) رجوع کرد.
قابل توجه است که «Charles Douglas Jackson» به خاطر تخصص در «تبیین استراتژیهای جنگ روانی» در فعالیتهای رسانهای نیز قدرتمند بود و حتی پس از فعالیت و همکاری با چند نشریه، خود اقدام به تأسیس نشریهای به نام «Fortune Magazine» نمود [این نشریه هنوز از مجلات معروف آمریکاست].
او بین سالهای 3 - 1952 نیز به ریاست کمیتهی «اروپای آزاد» انتخاب شد. و در همان سال 1953 نیز به عنوان رابط آیزنهاور با سازمانهای پنتاگون «Pentagon» و سیا «CIA» فعالیت خود را آغاز نمود. بزرگترین و با اهمیتترین مسئولیت وی در آن زمان، همان تبیین استراتژی جنگ روانی در جهت منافع جهانی آمریکا و رصد حوادث منفی در اتحادیهی جماهیر شوروی و چین کمونیست و سایر کشورهای مخالف یا دشمن با آمریکا بود. و بدین ترتیب چارلز جکسون به عنوان یکی از مشهورتری استراتژیستهای جنگ روانی و بنیانگذاران «جنگ سرد» نوین برای آمریکا شناخته میشد. و بر اساس اسنادی که بیوه جکسون در تاریخ 15 دسامبر 1971 در اختیار کتابخانهی ریاست جمهوری آیزنهاور قرار داد، معلوم شد که او پس از سال 1948 نیز به عنوان یک مذمور زبده در سازمان «CIA» فعالیت داشته است.
در هر حال آیزنهاور مسئولیت رسیدگی به پیشنهاد برپایی اولین کنفرانس «Bilderberg» را به او سپرده بود و بدین ترتیب مسئولیت کلیهی امور اطلاعاتی، امنیتی و حفاظتی این کنفرانس و اعضای آن به چارلز داگلاس جکسون «Charles Douglas Jackson» سپرده شد.
برگزاری اولین کنفرانس در هتل بیلدربرگ «Bilderberg» و ترکیب آن: با پایان یافتن تشکل هستهی مرکزی، اولین کنفرانس با اهداف مورد نظر، که مهمترین آن ممانعت از رشد با توجه به تقسیم قدرت آمریکا و نیز کشورهای آمریکایی به دو حزب «دمکرات و جمهوریخواه»، در فهرست مهمانها (مدعوین) از هر ملیت دو نفر دعوت شده بودند که یکی از آنها نماینده حزب دمکرات و دیگری نمایندهی حزب جمهوریخواه بود. بدین ترتیب این کنفرانس با 50 نماینده از کشورهای اروپایی و 11 نماینده از آمریکا، کار خود را آغاز نمود. موفقیت این کنفرانس قبل از تشکیل نیز پیشبینی میشد، اما استقبال نمایندگان و حضور قدرتمندان آمریکایی و اروپایی در یک نشست برای تبیین سیاستهای بینالمللی سبب گردید که تا هیئت مؤسس مصمم شود این کنفرانس سالانه یک بار تکرار گردد. لذا در همان ساعات اولیه، بینایگذار این کنفرانس، یعنی رتینگر «Jozef Retinger» به عنوان منشی دائمی منصوب گردید و هم چنین یک کمیتهی رهبری دائمی (هیئت مدیره) نیز تشکیل گردید. جالب آن که در همین نشست، «تشکیل شبکهای غیر رسمی» جهت تبیین استراتژیهای کلان و اداره امور جهان در جهت تحقق سیاستهای آمریکا از افرادی که در مواقع لزوم بتوان با آنها ارتباط گرفته شود و دستورالعملهای لازم منتقل و به اجرا درآید مصوب شد و شناسایی و ثبت نام این افراد در دستور کار جلسه قرار گرفت. کنفرانسهای بعدی «Bilderberg» در سه سال بعدی در کشورهای فرانسه، آلمان و دانمارک برگزار شد و این کنفرانس برای اولین بار در سال 1957در آمریکا «St. Simons, Georgia» برگزار گردید. هزینه برگزاری این کنفرانس در آمریکا در آن زمان 30.000 دلار برآورد گردید که همهی آن را مؤسسه خیریه «فورد» تقبل نمود. [قیمت پیشفروش یک خودروی فورد بر اساس ثبت نام در آن زمان 250 دلار تعیین شده بود].
هنری فورد «Henry Ford» مؤسس و مالک شرکت خودروسازی فورد بود که در آن زمان با مدیریت هزینه توانسته بود تکنولوژی و نوآوری در مدلها را ارتقا بخشیده و به یکی از معروفترین و لوکسترین خودروهای شخصی مبدل گردد.
دقت در آرم مؤسس خیریه که تمامی نمادهای فراماسون در آن به کار رفته است، خود گویای جایگاه و وابستگی شدید این شرکت به تشکیلات مخوف فراماسون میباشد.
البته لازم به ذکر است که مؤسسه خیریه فورد، برای کنفرانسهای سال های 1959 و نیز 1963 مبالغ بسیار هنگفتتری را به برگزاری این کنفرانس اختصاص داد.
ساختار سازمانی «Bilderberg»: اجلاسهای «Bilderberg» توسط کمیتهی رهبری برگزار میگردد. در ساختمان سازمانی این تشکیلات، رده یا مقامی به عنوان «رئیس» وجود ندارد. بلکه فقط همان «کمیتهی رهبری» است که متشکل از دو پس از مرگ «Jozef Retinger» در ژوئن 1960، اقتصاددان، دیپلمات و سیاستمدار معروف هلندی به نام ارنست فان در بویگل «Ernst van der Beugel» (2 فوریه 1918 – 29 سپتامبر 2004) به عنوان منشی دائمی، جایگزین وی گردید.
او در سال 1941،دکترای اقتصاد خود را از دانشگاه «Leiden» اخذ کرد و در سال 1965 رسالهی معروف خود به نام «مارشال» را که در خصوص همکاری در اقیانوس اطلس بود، با مقدمه نویسی هنری کیسینجر منتشر کرد.
وی در سال 1945 به استخدام وزارت حمل و نقل هلند درآمد و یک سال بعد به وزارت امور اقتصاد منتقل شد و در سال 1947 نیز به عنوان رئیس هیئت هلندی، برای شرکت در کنفرانس طرح «مارشال» عازم پاریس گردید. وی در بین سالهای 58- 1957 به عنوان دبیر امور بینالملل حزب کارگر که برای چهارمین بار کابینهاش را تشکیل میداد انتخاب شد و سمت بعدی او جانشینی رتینگر در کنفرانس بیلدربرگ بود. هنوز یک سال از این سمت نگذشته بود که به عنوان رئیس شرکت هواپیمایی ملی هلند «KLM» انتخاب شد و تا 1963 در این سمت باقی بود. و از سال 1966 تا 1984 نیز عضو هیئت علمی و استاد روابط بینالملل در دانشگاه لیدن «Leiden» هلند بود. شاهزاده برن هارد «Bernhard of Lippe-Biesterfeld» نیز که همسر دوم ملکه هلند «Queen Juliana» و مادر ملکهی فعلی هلند است، تا سال 1976در ریاست مجمع باقی ماند. معروفیت ملکه «Queen Juliana» فقط به خاطر جانشینی پادشاه و سلطنت بر کشور هلند نبود، بلکه او فردی بسیار ثروتمند و با نفوذ – به ویژه در لژ سلطنتی – بود، لذا پادشاهان وابسته به فراماسون، ارادت خاصی به بزرگ خود داشتند و قطعاً بدون حمایت او نمیتوانستند لژ و سلطنت خود را حفظ کنند.
آخرین پادشاه ایران، محمدرضا پهلوی نیز از این سلسله و قاعده مستثنی نبود. لذا در هر سفری که به هلند داشت، ارادت تشکیلاتی خود را از صمیم دل و در اوج احترام تقدیم مینمود. شاهزاده برنهارد، پس از گذراندن یک دورهی آموزشی در شیمی، در چهارمین شرکت بزرگ جهان که متشکل از شرکتهای «AGFA» و «BAYER» و امروزه به نام «BASF» در جهان فعالیت دارد، فعالیت کاری خود را آغاز کرد و در سال 1935به عنوان رئیس هیئت مدیرهی شعبه پاریس منصوب شد. سال 1976 برای این شاهزاده سال بسیار پر دردسری بود، چرا که در این سال عضویت هیئت مدیره وی از نظر اخلاقی نیز معروف به برقراری روابط نامشروع با زنان بود و از همین ارتباطات نیز دو دختر برای وی باقی مانده است.
دبیر کلهای افتخاری: در این دوران، افراد ذیل به ترتیب به عنوان دبیر کل افتخاری کنفرانس بیلدربرگ انتخاب شدند:
الف – جوزف ای. جانسون «Joseph E. Johnson» از مؤسسه خیریه کارنگی «Carnegie»:
اما او از سال 1950 تا 1971، رئیس بنیاد خیریه (موقوفههای) کارنگی «Carnegie» بود و در همین سمت به عنوان مدیر کل افتخاری کنفرانس بیلدربرگ انتخاب شد. کارنگی «Carnegie» یک صنعتگر اسکاتلندی با سرمایههای بسیار کلان بود که امروزه موقوفههای وی، از جمله «موزهی طبیعت و جانوران»، «دبیرستان کارنگی»، «دانشگاه کارنگی» و «سالن تأتر و کنسرت» و ...، از گرانترین و زیباترین جاذبههای گردشگری میباشد.
ب – ویلیام باندی «William Bundy» از گروه پرینستون «Princeton»:
عضو سازمان سیا و مشاور امور خارجی به ریاست جمهوری جان اف کندی و جانسون بود. او نقش کلیدی در برنامه ریزی جنگ ویتنام بود. پس از ترک خدمت دولت او مورخ بود. «Princeton» مجموعهای از مدارس، دانشگاه ورزشی، مدرسه و باشگاه فوتبال، کلوپ، تکنولوژی، خبرگزاری ورزشی و ... را در زیر مجموعهی خود اداره میکند.
ج – تئودورال ل. الیوت «Theodore L. Eliot» سفیر سابق آمریکا در افغانستان:
دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
برای راحتی در مطالعه نام هارا به فارسی ترجمه نکردیم
اصل و نسب کدام و چه خانواده هایی جزو ۱۳ خانواده اول ایلومیناتی است؟
ایلومیناتی در پی تسخیر قدرت جهان بوسیله نسب خانوادگی است.آنها با سرخپوستان وصلت کرده اند تا یک قدرت فکری بزرگ منطقه ای را در رهبری سرخ پوستان کسب کنند. سرخپوستان مختلفی خواستار شرایط و تشریفات ایلومیناتی هستند و آنها برای سالها کارهایی از این قبیل انجام می دادند. خانواده های قدرتمند در سراسر دنیا در سطوح مختلفی با ایلومیناتی شریک هستند.بعضی در تجارت(حرفه هایی )مثل جرایم مختلف از قبیل مافیا در دنیا مطرح هستند.خانواده های مافیایی شاید فلسفه این امر را تکذیب کنند اما آنها تجارت و قدرت خود را تایید می کنند.بعضی از این خانواده های قدرتمند در سطحی که بتوانند سیستم جهانی را در دست بگیرند (بوسیله وابسته کردن سیستم جهانی به خود)در دنیا نفوذ کرده اند. برای مثال می توان پادشاه نپال را نام برد.به طور حتم پادشاه نپال یکی از پادشاهی های دون(بیچاره)است. امپراطوری بریتانیا کارهای بزرگی در زمینه وابسته ساختن نپال به خود انجام داده است.نپال امنیت بریتانیا را تامیین می کند،خانواده رهبر نپال در بریتانیا تحصیل می کنند و رهبر گروه جنگاوران آنها جزو سربازان مزدور بریتانیا است. با این حال اگر پادشاه نپال رابطه خود را با مستشار بریتانیایی قطع کند و جنبه ی مخالفت با NWO را آغاز کند تا تاج و تخت اش بوسیله یک انقلاب یا حمله سلب خواهد شد. NWO قابلیت تنظیم یک گروه هندی برای حمله یا هر عنصر بی ثبات کننده ای دارد.MI-6 بریتانیا و CIA آمریکا شعبی در این کشور دارند. به هر حال مغلوب ساختن کشورهای مورد نفوذ واقع شده مانند نپال بوسیله ایجاد اختلاف مثل جنگ سرد و سپس منظور کردن منطق هگلی محقق می شود.خیلی از جوامع در جهان بوسیله انگلستان و آمریکا به طور ناخواسته احاطه شده اند(در بر گرفته شده اند) و این به خاطر جنگ سدر است.سازمان ها و کنترل های بین المللی مخفی یکی از بزرگترین راه ها برای وابسته کردن بعضی از جوامع کوچک هستند. پادشاهی نپال برای سالهای زیادی از حمله از جانب هند یا چین هراس داشت. در این میان سوئیس می تواند خود را از لحاظ ایجاد جنگ ها ایلومیناتی به خاطر وجود نسب و کنترل کشور های تحت نظارتش امن نگه دارد.سوئیس هیچ نیازی به شرکت در منطق هگلی ندارد. اگر خانواده هایی قدرتمند باشند اما با ایلومیناتی همپیمان نباشند،آنها می توانند مثل Howard Hugh آنرا نابود کنند .برای مثال چگونگی این امر روچیلد ها به سرعت (در یک چشم بر هم زدن) رومانوها را نابود کردند. اما رومانوها هم نسبت (رابطه خونی)داشتند بنابراین راز ایلومیناتی بین بچه های امپراطور با زاد و ولد حفظ شد و به این ترتیب شبکه ایلومیناتی توانست نسل رومانوها به نسل ایلومیناتی تغییر دهد. خانواده های تحت کنترل سوئیس به ونیز برگشتند.بعضی از افراد خانواده Phnariot از Byzantine خانواده های با اصالتی دارند.و بانک دار Venetian and Genoese تجارت بین المللی خانوادگی راه انداخته اند که آنها نیز جزو خانواده های با اصل و نسب هستند.خانواده های این دو گروه شیطان پرست هستند یا چیزی جز خدای مسیحیان را می پرستند. در این دسته می توانیم به Darius Socinus در ونیز اشاره کنیم.به علاوه Warburgs کسانی که به طور مستقیم با روچیلد ها کار می کردند از فرزندان Abraham del Banco یکی از قدیمی ترین بانکداران در ونیز است. Warburgs یکی پس از دیگری مربوط به خانواده Rosenbergs از Kiev روسیه هستند. بعضی از خانوده های اشرافی روسی هم اولین افراد بودند که از نظر مالی به عنوان نوچه هیتلر به نازی ها کمک کردند. تنوع خانواده های قدرتمند با اصل و نسب در تفاوت نام خانوادگی آنهاست اما بعضی از آنها هنوز به طور واضح از روی نام ها ی مدرنشان قابل تشخیصند.برای مثال نام خانوادگی Cabot در بوستون نوادگان Sebastian Cabot هسنتد که در ونیز متولد شده اند. Sebastian Cabotنواده ی Giovanni Caboto در جنوا است. Giovanni Caboto یکی از اعضای خانواده قدرتمن در جنواست. در عصر مدرن خانواده Cabot در سیاست و فراست آژانس NWO بسیار فعال بوده است. برای مثال Thomas D. Cabot رادیو Swan on Swan ایسلند را برای CIA راه اندازی کرد. Paul Cabot سرپرست J.P. Morgan & Co. است و کنار سرپرستی آنها شرکت های مرتبط با ایلومیناتی را هم عهده دار است.خانواده های متداول در اروپای غربی به williamاز orangeگره خورده اند.آنجا ارتباط قوی عربی با ایلومیناتی وجود دارد.افرادی مانند Sirdar Ikbal Ali Shah درمورد جادوی عرب و اسرار آن اطلاعات و تجربیات زیادی دارند. Sirdar Ikball Ali Shah 70 کتاب در مورد رموز جادو نوشته است .این خانواده ها نسب خود را حفظ کرده و عضو مخصوصی از این خانواده مرموز در مورد تاریخچه این خانواده می داند. به اعتقاد من تاریخچه ۱۳ خانواده اصلی ایلومیناتی کلیدی برای فهمیدن تاریخ است.بسیار از این خانواده هاا که نام برده شد به عنوان هم پیمانان خانواده های اصلی به یک تاریخ در گذشته مربوط اند.به علاوه بسیاری ز خانواده های هم پیمانان یکی از نوچه های خانوادهای اصلی (قدرت های اصلی)هستند. بعضی ها تلاش میکنند که روچیلدها را در این دسته قرار دهند.اما این تفکر نادرست است. من بسیاری را دیده ام که از درون ایلومیناتی بیرون آمده اند که می گویند روچیلد ها یکی از بهترین ها هستند اما بعضی اشاره کرده اند که چقدر روی کنترل دارایی روچیلد ها تمرین می کنند.تاریخچه این فرایند نشان دهنده ی افزایش کنترل ثروت آنهاست این تصویر غیرقابل انکار است روچیلد ها نوچه نبوده اند.به عقیده ی من این محقق به سلیقه ی خود رابطه ی بین خانواده هایی که با خانواده های برتر در تعامل هستند را بررسی کرده است.یک قاعده کلی پشت این مسئله که در تمام کتاب های تاریخی پیرامون اعضای خانواده سلطنتی بحث کرده اند وجود دارد.تمام آنها محققانی که پیرامون خانواده ها سلطنتی شیطانی تحقیق می کنند را تشویق به بررسی چگونگی قلمرو شیطان (دستهای پشت پرده)بپردازند. من مثال خوبی در کتاب Be Wise As Serpents این مسئله(دست های پشت پرده شیطان) پیدا کردم. کنترل(برج مراقبتی) به روش ایلومیناتی!برای سالهای متمادی رئیس WT Society ، President Fred Franz بود.الان Fred Franz پیر و فرتوت و نابینا شده و در بستر بیماریست. Natheer Salih به طور فرضی محافظ و کمک رسان Fred Franz بود اما تمام ارتباط ها با WT از طریق Natheer Salih انجام می شود که او به طور فرضی داخل اتاق وی شده سوال را می پرسد و سپس با پاسخ از اتاق خارج می شود. ظاهرا اصالتا Salih از یک خانواده یهودی-عراقی است.او حلقه ی بزرگی بدست میکند و مشکل پسند است.او یک راه ارتباطی برای اجرای تصمیمات ایلومیناتی در مدیریت ذهن و روح است. تحقیقات و دانش من محدود است.تلاش بیشتر در این زمینه می تواند از اسرار بیشتری از کارهای شیطان در خفا برای نابودی ایمان مسیحیان پرده بردارد.خوشبختانه مقالاتی از این قبیل مانند نورافکنی عمل می کند که جایگاه Jekyll و Hyde را در ویران کردن زمین ما تبیین می کنند.و این کمک می کند تا دشمن خود را بهتر بشناسیم.مسیحیان از بسیاری از جریانات مخفی معنوی دوری خواهند کرد.در دهه ی ۷۰ یکی از معروفترین مجرمان فردی به نام Ted (Theodore) R. Bundy بود که قاتل سریالی بود.کسی نمی دانست چرا او قربانیان بی گناه را می کشد.او به دوست دختر خودش Elizabeth Kendall گفته بود یک نیرو او را وادار می کند که دیگران را به قتل برساند. Bundy بعد از دستگیر شدن برای دوست دخترش در فلوریدا اعتراف می کند. Elizabethاعتراف او را عینا روی کاغذ آورد.
Ted گفته بود” من مشکل شخصیتی ندارم،من ادم خمودی نیستم.من هر کاری کرده ام را به یاد دارم.مثل برکه Sammamish. ما بعد از خوردن همبرگر برای خوردن بستنی به Farrell’s رفتیم. این شبیه چیزی نیست که بخواهم فراموشش کنم یا نتونم به خاطر بیاورم…اما همین الان تموم شد…رفت…اون نیرو دیگه من رو مجبور نمیکنه.این نیرو فقط برای من بود.”( Elizabeth Kendall شبح شاهزاده زندگی من و Ted Bundy- Seattle: Madrona Publishers, 1981, p.176) نیرو کلمه ایست که افراد در درجات بالای شیطان پرستی از آن برای توصیف نیرویی که به آن اعتقاد دارند استفاده می کنند ،ما هم از آن برای توصیف خوب یا بد استفاده می کنیم.فیلم جنگ ستارگان از این لغت به طرز شگفت آوری استفاده شده است که در سطح بالا به طور مبهم و محرمانه بوسیله شیطان پرستان بکار رفته است.این طرح برای مخفی کردن و این هدف و القا کردن آن به افکار عمومی است. بنابراین این نقشه خیانت آمیز به یک توطئه ی باز بوسیله جادوگری به عنوان یک باور عمومی و یک مدیریت جهانی ارتقا می یابد. Ted چه کسی بوده و چرا به چنین عملی دست زده بوده است؟مجهولات زیادی در مورد Ted وجود دارد. هرچند او در عموم ظاهر شد و روزنامه ها جرایم وی را پوشش دادند گاهی این پوشش ها فریبکارانه بودند.اگر Ted Bundy از خانواده ی Bundyبا رتبه ی بالایی هست بدون شک می توان انتظار چند چیز را داشت: ۱٫عمل شیطانی وی و بسیاری رازهای ذهنی اش برای قتل هایش بوسیله پلیس و روزنامه ها و خانواده اش به عنوان یک راز می ماند. ۲٫اطلاعات میان مورد و Ted به طور فشرده ای کنترل شد. جالب است وقتی که به نتایج اخیر تحقیقات درمورد Ted Bundy تمام چهار تای آنها از کتاب گفتگو با قاتل Ted Bundy نوشته Stephen G. Michaud که از کتابخانه مرکزی Portland دزدیده شده بود.یکی دیگر از کتاب هایی که درمورد اوست گم شده است و بقیه نیز دیگر به چاپ نمیرسد. کتابخانه دانشگاه نیز که در نوع خود خاص است چیز قابل توجهی نداشت.من تحقیقات خود را در حاشیه مقر Washington ادامه دادم.من از فردی که از کارمندان گروه دیگری از کتاب هایی که بدون شک دزدیده شده است در بایگانی فراماسونری است.بالاخره کتابخانه مرکزی Portland سیاستی دارد که کتاب های فراماسونری را برای امانت به بیرون از کتابخانه نمی دهند حتی اگر کتابخانه امانت دهی مشکلی برای امانت دادن آن نداشته باشد.یکی دیگر از نمونه هایی که چگونه کتاب هایی که مربوط به شیطان پرستی یا توطئه شیطانی نادر می شوند را زمانیکه سیستم کامپیوتری کتابخانه Thurston Co. WA برای انجیل شیطانی Anton LeVey چک می کردم.برای این سیستم ۱۸ کپی هست که ۱۴ تای آن ظاهرا دزدیده شده و یکی “نشان” نام برده شده و سه تای آنها در کتابخانه است اما در قفسه ها یافت نمیشود…
Tedدانشجوی رشته حقوق بوده است.یکی از جاهایی که در آن حقوق درس می دهند دانشگاه Puget Sound در واشنگتن است. یکی از دلایل عمده که عملکرد وی در دانشگاه ضعیف بوده است استر بی اندازه او در زمان برقراری ارتباط با اطرافیان و تلاش وی برای قتل زنان زیبا بوده است.با این حال ضعف وی در تحصیلات مانع پیشرفت وی در سیاست نشده است.چند نکته در مورد Ted وجود دارد که مشکوک است! ابتدا اینکه در سال ۱۹۶۸ او تمام راه واشنگتن تا میامی را برای شرکت در کمپین Nelson Rockefeller رانندگی کرد.او یکی از طرفدارهای Rockefeller بود. Ted به عنوان رئیس، معاون امور خارجه در واشنگتن کمیته مرکزی جمهوریخواه منصوب شد، Ted در محافل نخبگان نیز شرکت می کرد و برای شرکت در انتخابات برای فرمانداری ایالت آماده می شد.برای مثال در سال ۱۹۷۳ او جزئی از کمیته ایالتی جمهوری خواه بود.شاید در سال های دیگری هم در این کمیته فعالیت می کرده است. (Ted Bundy به طور خلاصه در کمیسیون جنایت سیاتل در یک مطالعه از جرایم حلقه سفید خدمت کرده بود.) بگذریم…چه این هوش بالای وی در برقراری ارتباط باشد چه شخصیت برنده ی او این مهم است که وی در جوانی بدون داشتن چیز برجسته ای دارای شغل سیاسی مهمی بوده است. مسئولیت افراد مختلف خانواده Bundy منبع : ظهور۱۲
چهارشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
لندن خود را برای المپیک تابستان 2012 آماده می کند. جایگذاری مشعل المپیک در هجدهم می 2012 آغاز خواهد شد. این رویداد تشریفاتی که درآن مردم از طبقات مختلف اجتماعی مشعل المپیک را در سراسر کشور میزبان می گردانند مخصوصاً برای کسانی که این سنت را ابداع نمودند حرکتی نمادین محسوب می شود. در اسطوره شناسی یونان، مشعل دار اصلی "پرومتیوس" بود، خدايگاني که آتش را از ديگر خدایان ربود وبه بشریت داد.
مردم باستان آتش را بارقه ی کوچکی از خورشید می دانستند که به نوعی مظهر مادی خدا بود. بنابراین پرومتیوس با آوردن آتش برای بشریت، انسانها را در تمام ويژگيهاي «الهی» سهیم نمود و حتی به انسانها اجازه داد آرزوی خدا بودن را در سر بپرورانند. به همین دلیل پرومیتوس از احترام ویژه ای در "جوامع مخفی" برخوردار است، چرا که افسانه ی او نشان دهنده افق نهائی فلسفه و اهداف مکاتب سری است: "عروج به الوهیت و ابدیت از طريق راه های غیر الهی"
![]() پرومتیوس در حال حمل مشعل
در آموزه های سري، عمل"حمل مشعل" نماد آگاهی انسان از وجود بارقه ی الهی در خود و نمایانگر اشتیاق او برای نايل شدن به مقام خدائي است. به طور خلاصه این همان هسته مرکزی فلسفه ی نخبگان جهان است که به شدت تحت تاثیر آموزه های هرمسی فراماسونری و تصوف گرايان است. ازاین رو مشعل روشنگر پرومیتوس اغلب در نمادگرایی مخفی نخبگان استفاده می شود. ![]() فوارۀ پرومتیوس در مرکز راکفلر در پشت این فواره نوشته شده است "پرومتئوس٬ آموزگار همه ي فنون٬ آتش را که براي انسان به معناي راهي بسوي آرمانهاي بزرگ است٬ به او اعطا نمود "
![]() احتمالا مشهورترین مشعل دار جهان يعني مجسمۀ آزادی را "فراماسونهای معبد گراند اورینت در فرانسه" به ایالات متحده اهدا کردند
![]() مجسمه ي يک دست که مشعل را نگه داشته بر روی هرم و برفراز " کتابخانه ی مرکزی لس آنجلس" نصب شده است
افسانۀ پرومیتوس از بسیاری جهات به افسانه ی لوسیفر(شیطان)شباهت دارد. نامی که در لاتین به معنای "مشعل دار" یا "روشنی بخش" است. زيرا او با نزول خود از بهشت به زمین٬ نور آگاهي و دانش را نيز به همراه آورد و به همين جهت در آموزه هاي سری از او بعنوان " آورنده ي روشنی ستاره صبح " که همان عقل گرایی و روشنگریست٬ شناخته می شود.
به همین دلیل حضور آن به طور آشکار در مراسم افتتاحیه عظیم ترین رویداد ورزشی جهان نمی تواند چیز عجیبی باشد. ![]() اولین جایگذاری مشعل المپیک
اولین جایگذاری مشعل المپیک در سال 1936 در برلین ودر زمان رژیم نازی برگزار شد. علیرغم این حقیقت که هیتلر سازمان های فراماسونری را از آلمان اخراج نمود(در ظاهر او آنها را خدمتگزار یهودیان می دانست) اما رژیم او از این جوامع مخفی الهام میگرفت و به سمت عقايد آنان گرایش داشت! او برای نمادگرایی وتاسیس جوامع مخفی ارزش بسیاری قائل بود. هرمن روشنینگ در کتاب "از زبان هیتلر" آورده است:
"همۀ آن به اصطلاح پلیدی ها، اسکلت ها وسرهای مردگان، تابوت ها و اسرار، همه فقط بدرد ترساندن کودکان مي خورند. اما تنها یک موضوع خطرناک وجود دارد که من ازآنهاالگو برداري مي کنم. آنها در خود نوعی اصالت و نجابت مقدس دارند.
آنها یک خط مشی سری را برای خود ایجاد کرده اند که نه تنها بخوبي اجرا شده، بلکه اين رويکرد از طريق نمادها واسرار به مرحله ي ظهور درامده است. سلسله مراتب سازماني و آئينهاي نمادين ورود به تشکيلات که می توان گفت بدون تکیه بر نیروی فکر وتنها از طریق کار بر روی تصور وجادوگری ونمادهای یک آیین عمل می کنند. همه اين موضوعات داراي عنصري خطرناک مي باشند٬ عنصري که من به آن غلبه کرده ام. آیا شما نمیدانید که حزب ما باید آن ویژگی را داشته باشد...؟
نظم، که باید وجودداشته باشد - نظم و سلسله مراتب روحانيت سکولار وضددینی ... ما یا فراماسون ها یا کلیسا، تنها یک نفر پیروز این میدان است ونه بیشتر، ما قویترین هستیم و دو گروه دیگر را شکست خواهیم داد. حزب نازی به شدت تحت تاثیر عرفان وتصوف آلمانی قرار داشت. چند عضو این حزب بخشی از جامعه نروژ بودند. یک جامعه ی مخفی که در مونیخ تاسیس شده بود. برخلاف تفاوت های ظاهری با دیگر جوامع مخفی مانند فراماسونری، در نهایت تمامی آموزه های درونی این جوامع یکسان هستند."
![]() از آنجایی که تفکرات سری یکسانند، جایگزاری مشعل بخشی از سنت المپیک شد. بنابراین هر چهار سال یکبار تمام کشورها گردهم می آیند و دست به دست شدن مشعل پرومیتوس را جشن می گیرند. مشعلی که تنها باید به وسیله ی منبع اصلی یعنی خورشید "همان نماد الوهیت" روشن گردد. اکثر مردمی که دراین مراسم شرکت دارند ازجمله کسانی که مشعل را حمل می کنند از مفهوم سری این رویداد آگاهی ندارند، بنابر این حمل مشعل به عنوان یک مثال برجسته از مناسک وفلسفه ی نخبگان است که توسط انبوه مردم متحیر و ناآگاه جشن گرفته می شود.
مردم یکبار دیگر لوسیفر مشعل دار خود را تشویق می کنند و غفلت وناآگاهی خود را جشن می گیرند. دیگر نمادگرایی های المپیک 2012 عبارتند از:
![]() فضاي درونی استادیوم المپیک اهرامي با رئوس نورانی
![]() نماد المپيک ۲۰۱۲ به شکل موجودات تک چشم
![]() آرم المپیک ۲۰۱۲ که همانند موزه ی هولوکاست آلمان با کلمه ی ZION همخوانی دارد.
اما چه شد که بازیهای المپیک این مراسم تقریبا آیینی حمل مشعل را در خود جای داد؟ تلقی و درک از جایگذاری مشعل این است که می توان آن را نوعی باز آفرینی رسم یونانيان باستان دانست. در واقع این یک رسم در المپیک مدرن است که از بازیهای تابستان 1936 در برلین وبازیهای زمستان 1952 در اسلو آغاز شد اما ایده آن از افسانه ها دلربای یونانی درحدود قرون پنجم و ششم پیش از میلاد نشات می گیرد. بر اساس افسانه ها، پرومیتوس یک خدای دوستدار بشر بود که آتش، عنصر مقدس را ربود و آن را به دور از دید زئوس، پدر خدایان، به انسان بخشید. شعله از نور خورشید مشتعل می شود، با مشعلهای اضافی که از چند روز قبل برای جلوگیری از خاموش شدن مشعل در هوای ابری وبارانی روشن شده اند. یونانیان باستان مسابقات lampadedromia (مسابقات دو مشعل) را برگزار می کردند که درآن تیم برنده یک شعله مقدس را شاید به عنوان بخشی از آیین پرستش پرومیتوس ومخالفت او با خدایان برای بخشش دانش به فانیان روشن می نمود. این جایگذاری مدرن توافقی است با راهبان روشن کنندۀ مشعل و تمدن رقیب روم. این مراسم همچنین روح صلح مقدس را سوگند می دهد. صلحی که در سراسر یونان باستان پیش از مسابقات المپیک ایجاد شد و به واسطه ی دوندگان به تمام کشور رسانده شد. بنابه گفتۀ کرسیدا رایان (Cressida Ryan) دانشمند ادبیات کهن از دانشگاه آکسفورد، "این مراسم ملغمه اي از خرده اسطوره ها است. توافق برسر حقایق اهميت ندارد، زیرا این حقایق زمان زیادی را تا رسیدن به امروز پشت سر گذاشته اند.
در سال 1928 در بازیهای المپیک آمستردام این مشعل روشن شد. اما از سال 1936 بود که مراسم با مشعل به دستور رژیم نازی و موسس ورزشی کارل دیم شکل تازه ای به خود گرفت. در المپیا مشعلی با استفاده از نور خورشید و یک آینه ای خاص روشن شد و توسط دوندگان از بلغارستان، یوگوسلاوی، مجارستان، اطریش، چک اوسلواکی، کشورهایی که بعدا در قلمرو نازی قرار گرفتند، به برلین برده شد. آتش نماد رژیم هیتلر و مشخصه آن حرکت دسته جمعی برای مشعل بود.
هدف رهبری ایجاد ارتباطی مستقیم با تمدن باستان بود. همانطوری که رایان توضیح می دهد آنها خواستار پلی نمادین میان یونان باستان و آلمان کنونی بودند. نور نماد پاکی است. نور خیره کننده، پاک، سفید و درخشنده یونان باستان بود که به افسانۀ آریایی راه یافت.
آدلف هیتلر، لنی رویفنشتال فیلمساز را برای به تصویر کشیدن این افسانه و ساخت مستندی درباره ی این رویداد در فیلم المپیا در سال 1938 برگزید. پس از جنگ برای مسابقات لندن در سال 1948 برگزار کنندگان مسابقه ایده حمل مشعل را پذیرفتند. جدا از دوره های سخت و تلخ، مشعل در طول مسیر مورد استقبال انبوه مردم قرار می گرفت.
از آن زمان به بعد، هر چهار سال یکبار طرح آن توسط کشور میزبان وبر طبق رسوم آن دهه تغییر می کنند. این مراسم گاهی دارای يک زمينه و موضوع خاص بود.
این مراسم مخالفت هایی را بیشتر از جانب طرفداران تبت و نمایندگان حقوق بشر در بسیاری از کشورها در بر داشته است که یکی از این موارد مورد حمله واقع شدن توسط محافظان چینی در تور دور دنیا در بیجنگ 2008 بوده است. وحداقل تا دهه 1950 زنان حق شرکت در این مراسم را نداشتند.
منبع: "ماسون یاب" ویرایش شده توسط "مشرق" چهارشنبه, ۰۱ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
همانطور که در مقاله پیشین اشاره شد، امروزه افکار و برنامه ریزی رهبران تئوصوفی نقشه ی راه نظم نوین جهانی است و چیزی که هم اکنون به صورت گسترده و از طرق مختلف، حتی در پوشش مبارزه با نظم نوین جهانی ترویج می شود، عقاید “تئوصوفی”1 و “جنبش عصر جدید”2 است. به طور خلاصه عقاید تئوصوفی و جنبش عصر جدید به قرار زیر است: ستاره شناسی، طالع بینی و اعتقاد به دوری بودن تاریخ در ارتباط با صورت های فلکی زودیاک، ارتباط با موجودات ماروائی (ارواح و اجنه) برای کسب دانش (مکاتب اسرارآمیز)، اعتقاد به توانایی انسان در رسیدن به مقام خدایی، نهان پیشگی، اعتقاد به برپایی جهان تک حکومتی در آستانه عصر برج دلو تئوصوفی، جنبش عصر جدید و فراماسونری سازمان هایی در هم تنیده هستند و عقایدی که در زیر توضیح داده خواهد شد از تعالیم اصلی هر سه این گروه هاست. به طور مثال بسیاری از ماسون ها مانند فیلسوف-ماسون درجه ۳۳، منلی پی هال عضو جامعه تئوصوفی بوده و هستند و حتی در دوره ای ریاست جامعه تئوصوفی در دست “آنی بیسانت”3 مارکسیست، ماسون و موسس جامعه بین المللی “کمک ماسونری”4 بوده است. آنی بیسانت همچنین با برپایی لژ های ماسونری در سرار جهان به جامعه تئوصوفی خدمات بزرگی انجام داده است. هلنا پترونا بلاواتسکی5 و جامعه تئوصوفی6 |
![]() |
![]() |
| حضرت علی علیهالسلام "اسدالله غالب" | نصر من الله و فتح قریب و بشر المومنین یا محمد
(محمد (ص) میتواند اشاره به امام زمان ما نیز باشد) |
.jpg)
برگی بسیار زیبا از قرآن به خط کوفی قدیمی
بدا فی رجب 1430 و اکملت بعد سنة بحمد الله فی 29 رمضان الکریم 1431
التماس دعا برای ظهور مولانا الامام الهادی المهدی سیف الله المنتقم صلی الله علیه و آله الطیبین الطاهرین
برای برادرانی که در کار کمک نمودند
و للعبد الحقیر المذنب ابا یعقوب غفرالله له.
http://www.bidari-andishe.ir/
دانلود مقاله "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود (4 مگابایت)(از پارسا اسپیس)
دانلود مقاله "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود (4 مگابایت)(از پرشین گیگ)
دانلود مستند تصویری "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود - قسمت اول (100 مگابایت)
دانلود مستند تصویری "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود - قسمت دوم (100 مگابایت)
دانلود مستند تصویری "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود - قسمت سوم (30 مگابایت)
دانلود منابع تحقیقی در مورد "قربانی کردن انسان" در آئینهای رازآلود (25 مگابایت)
منابع:
My Irrelevant Defence: Meditations inside Gaol and out on Jewish------- Ritual murder, Arnold S. Leese
Der Judische Ritualmord, Helmut Shcramm
Debacle in Damascus, Harold Rhomme
Judaism’s Strange Gods, Michael A. Hoffman II
The History of Judaism, Michael A. Hoffman II
The Life and Miracles of St William of Norwich by Thomas of Monmouth, translated by Augustus Jessopp, Cambridge University Press
New York State Journal of Medicine, Strange Murder of William of Norwich, 1133, by William D. Sharpe, 1st Nov 1971
Moustafa Tlass, Matzo of Zion
Blood Ritual, Philip de Vier
Rev. Marthin Luther, Jews and their Lies
Terrorism and Illuminaty, a 3000 year history, David Livingstone
The Dying God, the Hidden History of Western Civilization, David Livingstone
The Murder of Andrei Youshchinsky, former Duma member and attorney, G.G Zamyslovsky
Searching for the Jews who murder Gentile Babies: How These Jews Use the Babie’s Blood, Dr.Vladimir Dal
The Relation of Jews to Blood, V.V Rozanov, Stockholm 1932 (reprint)
Jewish Ritual Murder Revisited Documentary
The Biggest Secret – David Icke
[1] Speculative Society
[2] Hollie Greig
[3] Anne
[4] http://www.telegraph.co.uk/news/uknews/1331711/Procurator-apologises-to-girl-10-in-sex-case.html
[5] Elish Angiolini
[6] Denver Airport
[8] Bohemian Grove
[9] Redwood trees
[10] Alex Jones
[11] Cremation of Care Ceremenoy
[12] 36 Craven Street, close to Trafalgar Square.
[13] Hellfire Club
نام تعدادی کلوپ در بریتانیای قرن 18 ام، برای شخصیتهایی که علاقه به امور "غیر اخلاقی" داشته و عمدتا در سیاست بودند. اولین این کلوپها توسط دوک وارتون و دوستان تاسیس شد. بدنامترین نسخه این کلوپها در انگلستان توسط سر فرانسیس داشوود تاسیس شد، که فرانکلین با این لژ ارتباط داشت.
Do what thou wilt شعار این کلوپ بود. یعنی هر چه میلت میکشد بکن. فلسفه معروف به "تلما" که بعدا توسط آلیستر کرالی نیز علم شد و امروز توسط دلقکهایشان چون Jay-z به عنوان موزیک به خورد ملت داده میشود.
[14] راهی راحتتر و سریعتر میخواهید؟ هیچ لازم نیست اینها را بخواند. جهاد اکبر کند و حقیقتا به قرآن و اهل بیت ایمان آورد و چنگ زند و قلبش را برای خدا خاشع کند. علم میگیرد بدون آموختن.
[15] Apocolypse now – Francis Ford Coppola
« ما مشغول بازی بودیم که یکدفعه بیلیس و دو یهودی دیگر به سوی ما دویدند. ما از وسیله بازی پایین پریدیم و سعی به فرار کردیم. آندری و برادر من (ژنیا)[4] به دست بیلیس و دیگر یهودیها افتادند. اما برادرم خودش را آزاد کرد. یهودیها سپس آندری را با خود بردند. خواهر کوچکم (والنتینا)[5] نیز این را دید.»
یک دهه پس از ماجرای دمشق در 1850، در شهر نیویورک گزارشاتی مبنی بر قتل کودکان توسط یهودیان وجود داشت. حدود 100 ایرلندی عصبانی به همرا پلیس به زور وارد یک کنیسه شدند. معلوم نیست که اینان موفق به نجات قربانیای شدند یا خیر.
اما یکی از مهمترین موارد در سال 1911 در کیو در روسیه تزاری اتفاق افتاد. قربانی اینبار، کودکی به نام آندری یوشینسکی[1] بود.

قربانی شدن کودکی به نام آندری یوشینسکی در روسیه
متهم، یهودیای به نام مناخل مندل بیلیس[2] شناخته شد. نکته در اینجاست که بر سر این پرونده، یهودیان سرتاسر دنیا، متحد و سعی در مخفی کردن آن کرده و به پول امروز معادل 150 میلیون دلار برای آقای بیلیس خرج کردند تا تیم وکلای مدافع بیلیس او را رهایی دهند.

متهم اصلی جنایت، مناخل مندل بیلیس
تعدادی از شاهدین طی وقایعی مرموز "مردند." ثابت شد که پلیسی رده بالا به نام میشوک مدارک قلابی وارد پرونده کرده تا به رهایی بیلیس کمک کند. سه کودک بیگناه از دوستان آندره که شاهد دزدیده شدن او بودند، از خروسوفسکی تکههایی کیک دریافت کردند. دو نفر آنها فردای آن روز مردند و نفر سوم برای ماهها مریض بود. کودکی که جان سالم به در برد، لیودمیلا چبریاک[3] در دادگاه گفت:
« ما مشغول بازی بودیم که یکدفعه بیلیس و دو یهودی دیگر به سوی ما دویدند. ما از وسیله بازی پایین پریدیم و سعی به فرار کردیم. آندری و برادر من (ژنیا)[4] به دست بیلیس و دیگر یهودیها افتادند. اما برادرم خودش را آزاد کرد. یهودیها سپس آندری را با خود بردند. خواهر کوچکم (والنتینا)[5] نیز این را دید.»
جان گرانت[6]، کنسول آمریکا در شهر اودسا[7] ی روسیه، حکم نهایی هیات منصفه را گزارش داد. گرانت نوشت:
« بر اساس رأی هیات منصفه، یک پسر در کیو توسط یهودیان تندرو کشته شده و آن یهودیان با دقت تمام خون پسرک را برای مقاصد رازآلود بیرون کشیدند. این یک قربانی انسان توسط یهودیان بوده، اما بیلیس بی گناه است.»

گرچه ثابت شد که واقعه در درون کنیسهای در ملک یهودی کارخانه سایتسه[8] به وقوع پیوسته بود، هیات منصفه نتوانست به طور حتم، نتیجهگیری کند که بیلیس مقصر است. مقصر 45 بار سوراخ کردن بدن آندری. نگاهی به سر تراشیده شده آندری، 13 سوراخ را به شما نشان میدهد، در این سوراخها، حرف "شین" عبری قابل تشخیص است.


ایجاد حرف "شین" عبری روی سر قربانی روسی
نویسنده و شاعر روسی روزانوف در کتابش "رابطه یهودیان با خون" فلسفه کابالیستی پشت ماجرای قتل آندری را توضیح داده. به نظر او وقتی کابالیستی در مراسم قربانی انسان با زخمها این حرف "شین" را میسازد، این به معنی نیّت و ارتباط به این حرف است که نماد آن خدا یا پادشاه یهودی و سیطرهاش بر دنیا است، یا نیّت ارتباط با "پادشاهی" دیگر و قصدی به سوی وی[9].
یهودیان متهم در اعترافاتشان دلیل این نوع عمل و قربانی خاص را مراسمی به نیت فرو انداختن تزار روسیه بیان کردند. اما بیلیس آزاد شد، چرا که تنها 6 عضو هیات منصفه 12 نفری او را گناهکار شناختند. قبل از برگزاری دادگاه بسیاری از شاهدین کشته شده و بسیاری از مدارک گم و نابود شدند و بسیاری وقایع مرموز دیگر در این پرونده به وقوع پیوست.
بیلیس بدون مجازات آزاد شد. او به آمریکا مهاجرت کرد و باقی عمرش را در آنجا ماند.
آقای جی.جی چاپلینسکی[10] دادستان اصلی پرونده بود. او با وجود عدم موفقیتش در دادگاه، کتابی بسیار مهم در 520 صفحه درباره این پرونده نوشت: " قتل آندره یوشینسکی"[11]. این در سال 1917 بود.

چاپلینسکی دادستان پرونده
اندکی پس از این ماجرا بود که انقلاب بولشویکها به وقوع پیوست. حالا چاپلینسکی خود روانه دادگاه شد. جالب نیست که این یکی از اولین محاکمههای رژیم جدید کمونیستی بود؟ در دادگاه یهودیان بسیاری بر علیه او شرکت کردند، و وی اعدام شد. اعدام شدنش، بدون شک به دلیل انتقام و آشکار کردن تمام جزئیات این ماجرای کثیف شیطانی بود. اعدام شد تا پیامی آشکار به هر کس که جرات در افتادن با آقایان را به خود میدهد فرستاده شود. نکته جالبتر دیگر این است که تمام کتابهای او را نابود کردند. تنها یک نسخه در کتاب خانه سنت پیترزبورگ باقی گذاشتند که همان نیز تا سال 1997، چندین سال پس از "فروپاشی" کمونیسم، در روسیه "طبقهبندی شده" و "محرمانه" بود.
به نظر میرسد که قربانی آقای بیلیس و دوستانش پیش "خدایشان" پذیرفته شد. تزار فرو افتاد. و نیز مردی که با جدیت بر علیهشان جنگید و گرچه شکست خورد، اما در کتابش تمام اسرارشان را فاش کرد، اعدام شد و کتابش طی تمام دوران روسیه کمونیست و حتی مدتی بعد از آن ممنوع و محرمانه باقی ماند. شما این را بگذارید کنار این باور رمزآلود که در بازجوئیهای شهسواران معبد نیز به آن اعتراف شد، که وقتی این کثیفترین گناه، قربانی کودک، به نیت شیطان انجام بگیرد، خود شیطان حاضر شده و برای شخص کاری که خواستار باشد را ترتیب میدهد. این "نذر" آقایان است. این برایشان راهی آسانتر و سریعتر است از اطاعت و عبودیت ارحم الراحمین. این برایشان استقلال و آزادی است، و این برایشان مایه کسب قدرت و ثروت دنیوی است.


تزار نیکولای دوم و تزارینا کاترینا آلکساندرا. 1903

سه تحفه: تروتسکی – لنین - استالین

خرابی کلیسای مسیح منجی در مسکو. کمونیستها برنامه ساخت قصری در اینجا داشتند که محقق نشد. استخری به جایش ساختند. این کلیسا بالاخره در دهه نود بازسازی شد و اکنون مرکز کلیسای ارتدوکس روسیه میباشد.

کاریکاتور رابرت ماینور در روزنامه سان لویس پست دیسپچ سال 1911. کارل مارکس در میان سرمایهداران وال استریت: جان دی راکفلر، جی.پی مورگان، جان دی ریان سیتی بانک و شریک مورگان جورج پرکینز. درست پشت مارکس تدی روزولت قرار دارد. رئیس جمهور آمریکا و رهبر حزب پروگرسیو (توسعه)[12] - ساختمان امپایر استیت واضح به صورت ابلیسکی که هست خودنمایی میکند. مناره و عمود بانکداران و دنیاپرستان.
" وقتی بفهمید که هدف نهایی هر دو این سیستمهای ظاهرا متناقص یکی است: که هر دو بر اساس دیالکتیک هگلی به سوی یک هدف[13] کار میکنند، که هدف هر دو در راستای نفرت از اصول سنتی، انقلابی در ساختارهای آنها، جابجایی ثروت و قدرت از آن محافل به نفع نظم نوین خود و مکیدن آنچه در میان اکثریت است به نفع یک اقلیت دیوانه قدرت و کنترل ریزترین امور شهروندانی که برایشان جز احشام و اعدادی روی کاغذی آمار نیستند، میباشد، ناباوری اینکه چرا آقایان باید افکار و اهداف باستانی خود را در قالبی جدید بزک کرده و با اسامی جدید همانند کمونیسم و سوسیالیزم و "نظم" و غیره بفروشند، و معمای اینکه چرا بزرگترین سرمایهداران وال استریت به روی کار آمدن کمونیستها کمک کرده و میکنند، شاید برایتان حل شود. "
در همان زمان پرونده بیلیس، در آن سوی اقیانوس در آمریکای 1912، لئو فرانک[14]، مدیر یک کارخانه مدادسازی در آتلانتای ایالت جورجیا برای قتل دختر 12 ساله مسیحیای به نام مری فیگن[15] که از کارکنان کارخانهاش بود محاکمه میشد. فرانک، رئیس انجمن یهودیان آتلانتا، بنی بریث[16] (بنی بریث که امروزه نیز فعال و با نفوذ است به معنی برادران عهد[17] می باشد.) نیز بود. در این پرونده فرانک گناهکار شناخته شد. یک نویسنده جسد دخترک بیگناه را چنین توصیف کرد: " او بسیار خونریزی کرد، نه تنها از زخم سرش بلکه از تمام بدنش."

مری فیگن
نگاهی محققانه به موضوع در کتابی جدید به نام "قتل ماری فیگن کوچک"[18] عرضه شده است. اما به نظر میرسد که یهودیان از بابت این کتاب بسیار ناراحتند. اندکی پس از قتل فیگن بود که یهودیان "انجمن برادران عهد علیه بیآبرو کردن"[19] را تشکیل دادند که سرسختانه سعی بر مخفی کردن و سرپوش گذاشتن بر این ماجرای تاریک داشت. یهودیان گفتند که قاتل مری فیگن نه یک یهودی، بلکه یک سیاهپوست بوده. از ما میخواهند باور کنیم که هیات منصفهای در منطقه جنوبی آمریکا، با آن سابقه نژادپرستانهاش، مردی سیاهپوست که دختر بیگناه سفیدپوستی را به صورتی رازآلود و مناسکگونه کشته (خدا میداند سیاهپوست جنوبی از کجا چنین چیزی را آموخته) رها کرده و به جایش یک یهودی بیگناه را به جرم این قتل وحشیانه اعدام کردند. این یکی از پروندههای بسیار بسیار معروف اوایل قرن بیستم است و انجمن بنیبریث و دیگر گروههای یهودی همه فریاد برآوردند که فرانک را فقط به خاطر آنتی سمیتیزم متهم و اعدام کردند.
پس از کلی داستان و پول صرف ماجرا کردن، 73 سال پس از ماجرا، یهودیان موفق به اخذ حکم بخشش برای فرانک شدند. اما نکته اینجاست که فرانک به دلیل "بیگناهی"اش حکم بخشش نگرفت. در حقیقت یهودیان در همان زمان بارها تقاضای تجدید نظر کردند، اما فرانک مرتبا و قاطعا گناهکار اثبات شد. در نهایت استاندار حکم فرانک را از اعدام به حبس ابد تغییر داد. اما مردم چنان عصبانی شدند که عدالت را در دست خود گرفته، به زندان حمله کرده، فرانک را از زندان بیرون کشیده و از درختی دار زدند. به این دلیل بود که 73 سال بعد برای فرانک حکم بخشش صادر شد. بخاطر مردمی عصبانی که قانون را خود اجرا کردند، نه بخاطر بیگناهی فرانک.

در 1919 یک مسیحی یهودیان را متهم به قربانی کردن کودکش در شیکاگو کرد. در این یک مورد به صورت قطع مشخص نیست که آیا حقیقتا یک قربانی در کار بود یا اتهامی بیپایه. دقت شود که بسیاری نمونهها وجود دارد که در آنها یهودیان بیگناه با بیانصافی متهم به قتل کودکان میشوند. مثلا واقعه 1928 در مسینای[20] نیویورک، که یهودیان متهم به قربانی کودکی شدند که در حقیقت در جنگل گم شده بود.
روزنامه روسی نشپوت هاربین در 7 اکتبر 1953 گزارش داد که بچهای مسلمان در افغانستان دزدیده و کشته شد. حکم دادگاه ذکر کرد که دلیل قتل، قربانی در مراسمی رازآلود بوده.
دقت کنید که عمده محققان این موضوع اشخاصی معتبر و شناخته شده بودهاند. دکتر دال همانطور که گفتیم زبانشناس و نویسندهای بسیار سرشناس، یکی از شخصیتهای ملی روسیه و نویسنده دیکشنری زنده روسی[21] است. این معادل دیکشنری وبستر در آمریکاست.
دادستان آمریکایی توماس واتسون[22] علنا گفت: "یهودیان حقیقتا در آئین قربانی انسان فعالند." آقای واتسون در 1896 به عنوان معاون اول رئیس جمهور حزب سوم در انتخابات شرکت کرد و حزب او بیش از یک میلیون رای دریافت کرد. او بعدا در سال 1920 به عنوان سناتور انتخاب شد.
بسیاری از خود یهودیان نیز درباره این قتلها نوشتهاند. به عنوان مثال مایکل، خاخام اعظم لیتوانی، که مسیحی شد، بسیاری از این اعمال نفرتانگیز را گزارش داده. در کتاب دکتر دال، ما نمونههایی بسیار از یهودیان بازگشته و تواب را میبینیم که به این امور اعتراف کرده و گزارش دادهاند.

پرونده قتل کودکان مسیحی و استفاده از خون آنها توسط یهودیان – چاپ طبق دستور وزارت کشور – 1844 - روسیه
در 16 آوریل 1989 مقالهای جالب در روزنامه نیویورک تایمز به چاپ رسید. گرچه مقاله به نتیجهای نهایی نمیرسد، اما خواندن آن بیضرر نیست:

"اسکلتی قدیمی و گم شده در زیرزمین کنیسه : فصلی تاریک- یا در هر صورت عجیب- دیروز در تاریخ غیر از این مورد محترمانه کنیسه خیابان الدریج در منطقه جنوب شرقی[23] گشوده شد، وقتی که جمجمهای که برای مدتها در میان کپهای خاکستر و ذغال مخفی بود به بیرون غلطید و به پای یکی از کارگران خورد. کمی بعد پس از جستجو یک اسکلت کامل پیدا شد. استخوانها پس از بازرسی به ایستگاه پلیس منطقه پنج فرستاده شدند. پیام رسمی پلیس این است که قادر به شناسایی استخوانها یا جنسیت مقتول نیستند. اما به نظر میرسد که بیش از سی سال در آن زیر زمین قرار داشته. کلام غیر رسمی، به گزارش بتی ساندلر[24]، مدیر پروژه تعمیر خیابان الدریج، این است: "احتمالا دختری جوان در اواخر نوجوانی یا اوایل بیست سالگی بوده." که این داستانی تاریک را رقم میزند. کارگران مشغول حفاری در زیرزمین کنیسه 102 ساله هستند، مابین خیابانهای کانال و دیویژن[25]، که در مرحله اول تعمیر قرار دارد. هیچ شایعهای محو و هیچ داستانی قدیمی این استخوانها را توضیح نمیدهند. قاضی پال پی.ای بوکسان[26] دادگاه مدنی که سه دهه در این کنیسه عبادت کرده گفت: "به هیچ وجه نه اطلاعی نه حدسی درباره اینکه این شخص که بوده یا اینکه چطور از آنجا سر در آورده ندارم."
چطور استخوان یک نوجوان در انبوهی خاکستر در زیرزمین یک کنیسه پیدا میشود؟ اگر متعلق به فرزند خانوادهای یهودی بوده، با توجه به همبستگی و در هم تنیدگی جامعه یهودیان، حداقل یکی در کنیسه میبایست بداند که این که بوده. پس اگر یهودی نبوده، چرا باید استخوان یک غیر یهودی در کنیسه در "کپهای از خاکستر" پیدا شود؟ این سوالی معتبر است که نیاز به پاسخی معتبر دارد. اما آنها که درگیر ماجرا بودند این موضوع را نادیده گرفتند. و چرا گفته شد که محققان قادر به تعیین جنسیت نشدند؟ این کاری راحت برای پزشکان است. اینقدر بیتوجهی به چنین پروندهای غیر قابل باور است.
حدود یک ماه بعد واقعه جالب دیگری پیش آمد. در اول مه 1989 در برنامه تلویزیونی معروف اوپرا[27]، برای بینندگان سورپرایز بزرگی به وقوع پیوست. موضوعی که هر روز در اوپرا انتظار مطرح شدنش نیست. اوپرا با دختر جوان یهودیای با نام مستعار ریچل (نام واقعیاش Vicki polin) مصاحبه کرد و او در جلو دوربین اعتراف نمود که خانوادهاش، نسل اندر نسل در آئینهای رازآمیز، شامل تجاوز به محارم، قربانی انسان و خوردن خون و گوشت آنان شرکت کردهاند. فیلم این مصاحبه حیرتانگیز موجود است و به همگان توصیه میشود آن را مشاهده کنند.
ریچل همچنین در جلو اوپرا و بینندگان حیرتزده گفت که "این فقط خانواده من نیست. بسیاری خانوادههای یهودی دیگر در سرتاسر آمریکا که کاملا نرمال و محترم به نظر میرسند در جمع خود به چنین کارهایی مشغولند."

اوپرا از او پرسید: "این اولین بار است که من میشنوم که یهودیان بچه قربانی میکنند، اما بگذریم. تو شاهد قربانی بودی؟" ریچل پاسخ داد: "درسته. وقتی بچه بودم، مجبورم میکردن که شرکت کنم، مجبور بودم نوزادی رو قربانی کنم."
او به اوپرا گفت که شاهد قربانی کردن و خوردن بچهها بوده برای «قدرتی» که به دست میآوردند. این بچهها درون خانواده بزرگشان و برای چنین هدفی، به دنیا آورده میشدند. او گفت که خودش چندین بار مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و به خاطر ارتباط جنسی پدرش با او، پنج بار سقط جنین نموده است. همچنین عنوان کرد که خانوادهاش، شدیدا با این مناسک شیطانی سر و کار دارند. مادرش عضو کمیسیون روابط انسانی در شیکاگو است و در آنجا شهروند بسیار محترمی است. هیچکس به او شکی نمیکند. کسی نمیتواند چنین تصوری داشته باشد. در این فرقه، افسران پلیس، پزشکان، وکلای دادگاه و ... هم حضور دارند.
پزشک معالج Polin، خانم Tina Grossman، در برنامه حضور داشت اما گفتههایش از روی کلیپ یوتیوب حذف شد. این پزشک گفت که تاکنون 40 نجاتیافته از چنین فرقههایی را درمان کرده است. در حالیکه آنها از ایالتهای مختلف آمریکا و کانادا هستند و هیچکدام یکدیگر را نمیشناسند، اما همگی تقریبا تجارب یکسانی داشتهاند.
خانم Grossman: «آنها همگی یک مناسک مشابه را توصیف میکنند... این نشان میدهد که این افراد به شیاطین و قدرتی که شیاطین به آنها میدهند ایمان و باور دارند، بنابراین چنین مناسکی را با اطمینان انجام میدهند...»
یک سال بعد، در 1990، ریچل بار دیگر شجاعانه قدم پیش نهاد و اعتراف کرد که این وقایع حقیقت دارد. این مطالب در نسخه ماه مارچ 1990 مجله کالت واچ[28] به چاپ رسید:
" این اواخر من اینقدر شجاعت داشتم که مقداری از داستانم رو بیان کنم. من آشکار کردم که بازمانده خانوادهای یهودی هستم که نسل اندر نسل مشغول قربانی انسان و آدمخواری است."

http://www.youtube.com/watch?v=mRYm5YtaCQo
پس باید طبیعی به نظر برسد که چنین وقایعی در اسرائیل که بسیاری یهودیان تندرو در آن مقیماند به وفور به وقوع بپیوندند.
چند سال بعد در 1995 گزارش شد که چند کودک مسیحی از رومانی دزدیده شده و به اسرائیل برده شدند. محمود اسدی، شهروند اسرائیلی در ارتباط با این پرونده دستگیر شد. او زمانی منشی شخصی اسحاق رابین، نخست وزیر اسرائیل بوده. یقین است که او به تنهایی در این عمل شریک نبوده. این کار نیاز به فعالیت گروهی و ارتباطات قدرتمند و گسترده دارد. او در رومانیا چه کار داشت؟
عادل حمود نویسنده روزنامه مصری الاهرام در 28 اکتبر 2000 نوشت: "اجساد کودکان فلسطینی در حالی که از خون خالی شدهاند مرتبا در اسرائیل یافت میشوند." او نتایج تحقیقاتش را در مقالهای با عنوان : "من عجائب الیهود ... اسنتزاف الدماء البشریه ( از عجایب یهود، یهودیان از خون انسان نان فطیر[29] میسازند.)" منتشر کرد.

این مقاله خشم عظیمی در میان یهودیان برانگیخت. آنها تقاضای عذرخواهی رسمی مصر، تادیب این نویسنده، و قطع کمکهای مالی آمریکا به مصر را کردند.
حالا شاید کمی بیشتر و بهتر نمونههای بسیار و باور نکردنی قصاوت اسرائیلیان در کشتن کودکان و زنان حامله را درک کنید. بمباران مدرسه کودکان نابینا در فلسطین تنها یک نمونه است.
همانطور که دیدیم بسیاری کشورها و تمدنها در طول تاریخ، قربانی انسان توسط یهودیان را گزارش دادهاند و بسیاری شخصیتهای برجسته تاریخی به این موضوع اعتراف کردهاند. تقریبا از تمامی تمدنها و کشورها مانند رومانی، روسیه، فرانسه، مصر، آمریکا، اردن، سوریه، ایتالیا، اسپانیا، پرتقال، استرالیا و ... گزارش مناسک قربانی توسط یهودیان منتشر شده. کدام درست است، اینکه همه اینها توهم توطئه داشته، دیوانه بوده، این مزخرفات را بخاطر آنتیسمیتیزم و نفرت از یهودیان بیان کرده وهمگی در توطئه علیه یهودیان دست دارند؟ یا اینکه حقیقتی پشت ماجرا و آتشی پشت این دود عظیم است؟
ریچارد پو چیاخیا[30] در کتابش " افسانه قربانی انسان توسط یهودیان"[31] مینویسد:
" یهودیان هیچوقت از خون استفاده نمیکنند. حتی خون حیوان."
اما خود او در صفحه هشت، درست یک صفحه بعد، حرف خود را نقض کرده و مینویسد:
" در قرون وسطی و اوایل دوران مدرن، در میان یهودیان شرقی، از خون ختنه برای نوشتن اسمای خداوند بر روی طلسمها استفاده میشد."
وی در همان صفحه ادامه میدهد که خاخام رسپونسا[32] گفت که از خون خشک شده بز به عنوان "داروی عمومی" استفاده میکند.
پایهگذار شیطانپرستی هالیوودی مدرن، آنتون لاوی (بوهم.)[33] یهودی بود. لورد ایگن، رهبر یک فرقه شیطانی دیگر، نیز یهودی بود. اگر به نقش شیطانی ستاره پنج پر واژگون با بافومت، شیطان باستانی، در آن نگاه کنید متوجه حروف عبری در دورادور آن میشوید

همانطور که گفتیم دکتر دال نیزکتابش درباره قربانی انسان توسط یهودیان را به درخواست دولت روسیه تزاری نوشت. او بسیاری از جزئیات تهوعآور مناسک شیطانی را در کتابش ذکر کرده که توسط افراد ظاهرا یهودی صورت میگرفت. دال نکات بسیاری را کشف کرد که با وجود قدمت کار وی، هنوز بسیار مهم هستند.
گزارشات رسمی آمار مفقودین در جهان اول حیرت انگیز است. همین گزارشات تخمین می زنند تا سال 2012 تعداد کودکان مفقودی گزارش شده فقط در آمریکا به بیش از یک میلیون نفر در سال خواهد رسید. اگرچه تعدادی از این موارد، فرار از خانه یا دزدیده شدن توسط سایر اعضای خانواده میباشد، اما تعداد بسیاری نیز کودکانی هستند که هیچگاه خبر و اثری از آنها یافت نشده و نخواهد شد.آمار رسمی کودکان مفقودی در کانادا و اروپا نیز حیرت انگیز است.

نخست وزیر کانادا و دوستان
در استرالیا رفتار دولت با به خصوص کودکان بومی معروف است. گند کار چنان بالا گرفت که نخست وزیر چند سال قبل عذرخواهی رسمی نمود، اما شواهد میگویند که این اعمال هنوز ادامه دارد. عمده گزارشات دال بر استفاده از آنها در آزمایشهای دارویی و ژنتیکی بود. قطعا طبق معمول تمام داستان را نگفتهاند. اما همین باید ذهنیت آقایان را برایتان روشن کند. وقتی کودکان سفیدپوست مسیحی را مثل بزغاله میبینند و ذبح میکنند، انتظار دارید برای "بومیان" عقب مانده احترامی قایل شوند؟
(گفتیم بزغاله، و جایی قبلتر در مقاله اشاره به علنی بودن این مسایل - برای آنها که درست از گوش و چشم و مغز خود استفاده میکنند - در لغات و سمبلها کردیم. کلمه "کید- kid" که امروزه بسیار عمومی برای اطلاق به کودکان به کار میرود به معنی "بزغاله" میباشد. جالب است چطور لفظی که در انگلیسی صحیح برای اشاره به فرزند بز، بزغاله، به کار میرود، امروزه رسما به جای فرزند و کودک – child - به کار گرفته میشود. ارتباط آن با باورهای آقایان درباره حیوان بودن هرکه از آنها نیست و گویم – goyim - نامیدن آنها، که همان "احشام" است، جالب است. این هم لطیفهای از وضع تاسفانگیز زبان (ها) در نسلهای امروز، آموزش عمومی و سطح فکر مردمی که با موج پیش میروند و از هر چیز جدیدی بهره میگیرند بدون فکر درباره معنی و مفهوم آن چیز. میخواهد یک لغت باشد یا یک موسیقی یا یک نماد. دور گفتهایم اگر بگوییم چنین مردمی حقیقتا باورهای کسانی که آنها را حیوان میخوانند درباره خود ثابت میکنند؟)
"مردمی که از هوشمندی خود استفاده نکنند چیزی بهتر از حیواناتی بدون هوشمندی نیستند. چنین مردمی حیواناتی حمّال و استیکهای روی میز اند، با انتخاب و رضایت خودشان." – میلتون ویلیام کوپر.[34]


جادو
گویی پایانی برای این سوراخ خرگوش وحشتناک آلیس در سرزمین عجایب نیست. مسئله از این هم بدتر میشود. گزارشات و شواهد بسیار دیگری نشان میدهند بسیاری کودکان عمدا با چنین اهدافی در این فرقهها درست میشوند. توسط اعضا طی مراسمهای جنسی آئینی که جزئی کلیدی از تمام فرق رازآمیز است، نطفههایشان بسته شده، متولد شده، و بدون هیچ ثبت و شناسایی رسمی تا سن مورد نیاز بزرگ میشوند. مدارک و شواهد حقیقت وحشتناک این کودکان گمنام موجود است. همچنین بسیاری کودکان بیسرپرست و یتیم که تحت کفالت دولتها و مراکز بهزیستی خصوصی و دولتی هستند نیز برای این امور مورد استفاده قرار میگیرند. از کودک آزاری و تجاوزهای جنسی گرفته تا آخر خط که قربانی میباشد. چند ساله اخیر انفجاری از اخبار اینگونه امور برپا شده که بسیاری از آنها بر کلیسای کاتولیک متمرکز اند. جالب اینجاست که مسئله، بیشتر از تجاوزهای جنسی بیان نمیشود و علنا در مقابل گزارشات دیگر سکوت میکنند. از این جالبتر سکوت همین رسانهها در مقابل گزارشات وحشتناکتر از نقاط دیگر، مثلا کنیسهها است. گزارشاتی که حتی در خود اسرائیل توسط فرزندان خود خاخامها منتشر میشوند. نفوذ و ضربه به کلیسای کاتولیک از اهداف بسیار قدیمی آقایان بوده که به نظر میرسد امروزه به موفقیت انجام شده. یکی از نمونههای پر سر و صدایی که با سکوت کامل در رسانههای رسمی روبرو است پرونده کودکی به نام هالی گریگ[35] در اسکاتلند است. درگیری بسیاری از "محترمین" و بالاترین مقامات دولتی و غیر دولتی و حتی دست داشتن کسانی که مامور مراقبت از کودکان بیسرپرست هستند در این اعمال شنیع آشکار شده. این مسئله به صورتی تحسین برانگیز توسط عدهای از مردم و رسانههای مستقل دنیا دنبال میشود. در اینجا جا دارد که مقاله مهم محقق انگلیسی، دیوید آیک، درباره این موضوع را ضمیمه کنیم:
***
سهشنبه 2 مارچ 2010
کودکآزاری و شیطانپرستی: اصل بافت شبکه
نوشته دیوید آیک
تا به حال طی برداشتن سنگها و مشاهده وحشتهایی که زیر آنها پنهان است چه سورپرایزها و شُکهای بیشماری که دریافت نکردهام، اما قلیلی از آنها به پای مقیاس کودکآزاری و رابطه آن با شیطانپرستی میرسد. این کلمه مهم است: مقیاس آن. حقیقتی که این امر صورت میگیرد یک مسئله است، اما شناخت وسعت و اساسی بودن آن برای قدرت حاکم در تمام دنیا حقیقتا شُکهآور است. من طی تحقیقاتم در بیش از 50 کشور با مردم درباره این موضوعات صحبت کردهام. آنها که اذیت شدهاند، داخل ماجراهایی که آزارگران را میشناسند و آنها که زندگیشان را وقف آشکار کردن این شیطان کردهاند. همه اینها را کنار هم بگذار و وضعیت تا حد ممکن روشن است: کودک آزاری و شیطانپرستی سیمانی هستند که ساختار حاکم را در هر کشوری نگه میدارند. این شبکههای "ملی" با یکدیگر در تماساند و شبکهای جهانی از کودکآزاران و شیطانپرستان را تشکیل میدهند که همه همانطور که به نظام کنترل خدمت میکنند مراقب یکدیگر نیز هستند. اگر کسی بخواهد خارج شود یا دست از اطاعت بکشد، خوب عواقب را میداند: یا "خودکشی" میشود یا با مدارکی که از او دارند لو اش میدهند. دولتهای جهان توسط این طایفه نژادپرست از طریق سیاستمداران و "رهبران" کودکآزار و شیطانپرست کنترل میشوند، کسانی که جرات رویارویی با خواستهای این آدمهای در سایه را ندارند، شیاطین در سایهای که اسناد و مدارک کافی برای نابودی این رهبران نمایشی آلت دست را به اندازه کافی در دست دارند.
چند هفته پیش در استرالیا سندی آشکار شد که اعترافات در بستر مرگ شیطانپرستی از یکی از لژها - فرقههای رده بالای سیدنی- بود. حقیقتا واقعی به نظر میرسد چرا که آنچه که میگوید با 15 سال تحقیقات من در این مسایل میزان است. این سند میگوید: "سیاستمداران بر اساس ساختاری با دقت ردهبندی شده معرفی شده و اجازه مییابند که قربانیانشان را انتخاب کنند. و به این میگویند "راز کوچک ما". کودکان کوچکی که توسط سیاستمداران در سرتاسر جهان معیوب و اذیت میشوند به سرعت برای قربانی مورد استفاده قرار میگیرند. در استرالیا اجساد به ندرت کشف میشوند، چرا که استرالیا هنوز یک سرزمین بکر و وحشی است."
در مناطق شلوغتر شیطانپرستان و کودکآزاران ( این دو شبکه از پایه با هم مرتبطاند) تسهیلات سوزاندن اجساد دارند که در آنها شواهد را "گم" میکنند.
مردم متوجه نظم و حالت سازمانیافته این ماجرا نیستند. شیطانپرستان و کودکآزاران در مقامات کلیدی عمومی قرار داده میشوند تا فعالیتهای گروه را پنهان کنند. این مقامات شامل رئیسجمهورها و نخستوزیران نیز میشود.

تد "بچهکش" هیث
من از سال 1998 نخست وزیر اکنون وفات یافته انگلیس، تد هیث، را به عنوان یک شیطانپرست کودکآزار قاتل معرفی کردهام، و در نمونه های "رده بالا" او به هیچ وجه یک استثنا نیست. دیگران را هم میشناسم، از جمله کسی که مدتی طولانی در همان مقام فعال بود.
این شبکهها در واقع دولتها، دفاتر ملی و محلی "قانون"، دادگاهها، دفاتر وفات، مددکاران اجتماعی و بهزیستی، شرکتهای حقوقی و غیره را کنترل میکنند و دکترهای خود را هم دارند که در هنگام نیاز بتوانند حقیقت آنچه بر کسی رفته است را به راحتی بپوشانند.
هر وقت تحقیق کردهام یا تحقیقات دیگران را خواندهام همان ساختار همیشگی را یافتهام. بچهها برای اعضای مهم "جامعه" فرستاده میشوند، از طریق خانههای کودکان و دیگر منابع، و اگر خود آنها یا خانوادههایشان بخواهند آنچه پیش آمده را آشکار کنند، با دیواری از مقاومت از سوی پلیس، سرویسهای اجتماعی و قضایی روبرو میشوند.
سناتور سابق نبراسکا، جان دبلیو دکامپ، معروف است که محفلی کودکآزار را در ایالت اوماها کشف کرد که شامل اعضایی رده بالا و سیاستمداران طراز اول آمریکایی میشد. این طی تحقیق وی درباره فساد مالی یک جمهوریخواه رده بالا به نام لارنس کینگ صورت گرفت، کسی که اتحادیه اعتبار فدرال جمعی را در اوماها میگرداند.

کینگ سرود ملی را در گردهمایی جمهوریخواهان در 1984 و 1988 خواند، اما کارش بیشتر از اینها بود. او برای سیاستمداران و دیگران بچه تامین میکرد.
از اواخر دهه 80 حقیقت شروع به آشکار شدن کرد و حتی چندین روزنامه اصلی، مخصوصا واشنگتن تایمز، تیترهایی زدند که رژیم ریگان- بوش را متهم میکرد.

اشاره به بوش پدر بسیار مهم است چرا که من طی سالها او را در کتابهایم و رادیو به عنوان یک کودکآزار زنجیرهای، شکنجهدهنده و قاتل نام بردهام. من یکبار روی رادیو زنده بی.بی.سی گفتم، خیر، دوبار چنین گفتم، و این حقیقت در چند روزنامه ملی چاپ شد.
روزنامهها داستان را به صورت مسخره نوشتند چرا که آنها، خب، احمق هستند. هیچ یک از آنها نیامد پیش من و نگفت که خب، بیشتر بگو برایمان. در همین حال، همانطور که "نخبگان" فاحشه بر روی مسائل مسخره تمرکز میکنند، بچهها در مقیاسی حیرتانگیز مورد سوء استفاده، شکنجه و قتل قرار میگیرند.

بوش پدر

بوش پسر در حال لذت از این نمایش معصومانه
کیتی اوبراین[36] که در برنامههای کنترل ذهن و اطلاعاتی آمریکا بردگی کرده و طبق اظهار خودش، قربانی پروژه MKULTRA بوده، بوش پدر و بسیاری دیگر را در کتاب مستندش[37] که در اصل به کنگره آمریکا ارائه شد، فاش کرد. او اینجا آنچه بوش مرتبا با دخترش، کِلی، میکرد را شرح داده:
"... من در بسیاری موارد دیدم که او آشکارا درباره سوء استفادههای جنسیاش از او حرف میزد. از این برای کنترل من استفاده میکردند. عواقب روانی مورد تجاوز قرار گرفتن توسط رئیسجمهوری بچهباز به اندازه کافی نابودکننده هستند، اما بوش شُکهای روانی بر روی ذهن کِلی [دخترم] را با استفاده از وسایل پیچیده الکترونیکی و دارویی بیشتر میکرد. بوش همچنین برچسبهای "به کی میخواهی بگویی؟" و "من مراقبت هستم" را روی کِلی میزد و وضع مستاصل را تشدید میکرد. سوء استفادههایی که از من در کودکیام شد در مقابل آنچه کِلی کشیده کوچکاند..."

آنچه بر کتی و دخترش کِلی آمده اگر تنها نتیجه اعمال یک مرد مریض باشد به اندازه کافی وحشتناک هستند، اما این اعمال روزانه در تمام دنیا بر بسیاری کودکان صورت میگیرند.
[شما بروید گفتههای این زن را مطابقت دهید با اعترافات مشابه خانم Svali که هیچکس بعد از افشاگریهایش در مورد سرنوشت او اطلاع موثقی ندارد و نیز خانم Mary Anne که هر سه اینها چطور، پرده از اسرار کودکآزاری و قربانی کردن آنها توسط سیاستمداران و ایلومناتیهای شیطانپرست برداشتند.]
هرجای دنیا که هستید و این خبرنامه را میخوانید، شبکههای سیاسی، اطلاعاتی و نظامی کشور شما نیز دقیقا چنین میکنند. شما دربارهاش نمیشنوید، مگر از طریق آنهایی که بدون ترس از عواقب میخواهند تحقیق کنند. بخاطر این دیواری که گفتم سیستم، در را روی صورتتان میبندد: با اجازه ندادن به تحقیق و دادخواهی، با اطمینان حاصل کردن از اینکه تحقیقات رسمیای که شروع میشوند در دست خودشان بوده و هیچوقت نتیجه ندهند، با تهدید، حتی کشتن کسانی که عدالت را میخواهند و با تهدید آن عده قلیلی در رسانههای اصلی که علاقه به کار روی این داستانها دارند.
جان دکامپ در کتابش: مخفی کاری فرانکلین: سوء استفاده کودکان، شیطانپرستی و قتل در نبراسکا، با جزئیات کامل توضیح میدهد که محفل شیطانپرست و کودکآزار، شامل کسانی میشد که دولت، پلیس و رسانههای اوماها را کنترل میکردند و به این صورت "دیوار" ای وجود داشت که عدالت را متوقف کند. بسیاری از ماهی کوچکها نیز حمایت میشوند چرا که پیگیری قانونی آنها، ماهی بزرگها را آشکار خواهد کرد.

یک کمیته مخصوص دولتی نبراسکا بالاخره مشغول تحقیق شد و کارآگاه خصوصی، گری کارادوری به عنوان محقق رهبر استخدام گشت. به نظر میرسد که او واقعا دنبال حقیقت بوده، چرا که طی تحقیقاتش کشته شد. هواپیمای کوچکی که خلبانی میکرد در وسط هوا در ایلینویز نقص فنی پیدا کرد.
تلویزیون استان یورکشایر یک مستند 56 دقیقهای درباره ماجرای لارنس کینگ به نام "توطئه سکوت" ساخت که قرار بود در شبکه دیسکاوری نیز پخش شود. اما در لحظه آخر برنامه را متوقف کرده و دستور نابودی تمام نسخهها را دادند. حداقل یکی نابود نشد، و میتوانید آن را اینجا ببینید.[38]
تمام اینها مرا به داستانی میرسانند که من و بقیه با هدف انتقام از مسببین آن مشغول کار رویش هستیم: مسئله دختر دارای بیماری سندرم دان، هالی گریگ. این یک نمونه کلاسیک برای همگان است تا بیدار شوند.
ادامه دارد ...
[1] Andrei Youshchinsky
[2] Menakhel Mendell Beilies
[3] Liudmila Cheberiakova
[4] Zhenya Cheberiak
[5] Valentina Cheberiak
[6] John Grant
[7] Odessa
[8] Zaitsev
[10] Chaplinsky
[11] The Murder of Andrei Youshchinsky, 1917
[12] Cartoon by Robert Minor in the St. Louis Post-Dispatch in 1911. Karl Marx surrounded by an appreciative audience of Wall Street financiers: John D. Rockefeller, J.P. Morgan, John D. Ryan of National City Bank and Morgan partner George W. Perkins. Immediately behind Marx is Teddy Roosevelt, leader of the Progressive Party.
[13] Hegelian Dialectic: Thesis + Antithesis = Synthesis
[14] Leo Frank
[15] Mary Phagen
[16] Atlanta Jewish Society, B’nai B’rith
[17] Brotherhood of the Covenant
[18] The Murder of Little Mary Phagan, Mary Phagan
[19] Anti Defamation League of B’nai B’rith (ADL)
[20] Massena, NY
[21] Russian Living Dictionary
[22] Thomas Watson
[23] Eldridge Street Synagogue, Lower East Side, New York City
[24] Betty Sandler, administrative director of the Eldridge Street Project
[25] Canal and Division Streets
[26] Judge Paul P.E. Bookson, Civil Court
[27] Oprah Winfrey
[28] Cult Watch
[29] Matzo
[30] Richard Po-Chia Hsia
[31] The Myth of Jewish Ritual Murder
[32] Responsa
[33] Anton LaVey (Boehm)
[34] Milton William Cooper
افسر اطلاعاتی سابق نیروی دریایی، یکی از فعالان به دنبال حقیقت و پایهگذار شبکه رادیویی و سازمان اطلاعاتی مردمی خود. کتاب او : شاهد باش یک اسب رنگ پریده را، و مجموعه رادیویی وی با نام "بابل رازآلود" که هر دو در اینترنت قابل دسترسند بسیار توصیه میشود. وی توسط ماموران لباس شخصی اف.بی.آی در بیرون خانهاش به قتل رسید.
Behold a Pale Horse :
Mystery Babylon Series :
http://thepiratebay.org/torrent/4162433/William_Cooper_s_Mystery_Babylon_Series
[35] Holly Greig
[36] Cathy O'Brien
[37] TranceFormation of America (1995)
این است ذات آن آئینهای رازآلود. مستانه قربانی کردن کودکان بیگناه در میان سر و صدای موسیقی تا صدایشان شنیده نشود و پس از آن مشغول شدن به اورجیها و کثافتکاریهای دسته جمعی به افتخار لوسیفر. این است آن چیزی که خیلیها ناآگاهانه و قلیلی آگاهانه نام "عرفان" را بر آن میدهند. این است همان مذهب الباطل. گویند که ابو اسحاق ابراهیم حلوانی از حلاج درباره مذهب باطن سوال کرد. حلاج گفت:
فرقههای رازآمیز امروزی خود را وارثین به حق این آئینها و مدارس رازآمیز میدانند. بسیاری تعالیم، مناسک و حقایق مخصوصا ردههای بالای آنها که طی سالهای اخیر عیان شده، یا عمدا توسط خودشان به دلایلی خاص یا توسطی توّابینی که از آنها خارج شدهاند، دلایلی محکم بر ادعاهایشان هستند. در اینجا باید گفت که شرم بر هر نادانی که حقیقت درونی این فرق را فراموش کند و برای ناآگاهان خارج از بازی تصویری گوگولی ارائه کند و مثلا هندوئیسم را کنار ادیان توحیدی بگذارد و از میراث مشترکشان سخن بگوید. کالی و آناث ما کجا بود در اسلام؟ اسلامی که حالا شاید اهمیت تاکیدش بر کسب علم و انفجار علمیای که در جهان ایجاد کرد را درک کنید. اسلام از این نظر نیز دشمنی عظیم برای این آقایان بود که مردم را عمدا در جاهلیت نگه داشته و علم را مایملک خود میپنداشتند. خود رازهایی پست و بیاهمیت از شیاطین آموخته، آنها را زینت داده، علم و حکمت تلقی کرده و خود را نژادی برتر و عوام را گاو و گوسپند میدیدند.
محبوبترین قربانیان برای این شیطان مورد پرستش کنعانیها، بابلیها و بعدها "فنیقیهایی که ختنه میکنند" کودکان بودند. در یکی از تلهای باستانشناسی در نزدیکی تونس، یکی دیگر از مراکز پرستش بعل، 6000 خمره پیدا کردند که همگی پر از بقایای سوخته "نوزاد"ها بودند.
.jpg)
خمرههای شامل بقایای نوزادان
"چرا"یی این امر وحشیانه مشخص میشود و ناباوری آرام میگیرد وقتی به حقیقت این "خدا"ی دروغین پی ببرید که کیست و داستانش چیست.
در کتاب مقدس میبینیم که خداوند مرتبا از بنیاسرائیل میخواهد که پس از فتح سرزمین موعود، سرزمین کنعانیها، نه با مردم بومی آنجا ازدواج کنند و نه به پرستش خدایانشان مشغول شوند. دلیل منع ازدواج با آنان مشخص میشود وقتی متوجه شویم که این مردم حاصل وصلت همان "فرو افتادگان" یا "نفیلیم" متون مقدس هستند که با "دختران انسان" خوابیدند و نژادهایی مخلوط ساختند که اینان همان پادشاهان باستانی بوده و این همان دلیلی است که اینان در سرتاسر جهان خود را به تمام معنی کلمه "فرزندان خدایان" و دارای حق "الهی" و "خدادادی" حکومت بر مردم میدانستند. (این مسئلهی پیچیده دیگری است که نیاز به توضیح بیشتر دارد و همینقدر اشاره در اینجا کافی است. این یکی از دلایلی است که چنین خاندانهایی دیوانهوار در میان خود ازدواج میکردند، و میکنند. تنها دلیل این امر آنطور که تحلیلگران سکولار میبینند نگهداری مال و قدرت در خاندان نبود. "خون" میبایست "خالص" نگهداری شود برای نگهداری آن ارتباط با "خدایان" و "حلول" موفقیتآمیز ایشان در کالبد این "نمایندگان خدایان" به صورت نسل اندر نسل در طول تاریخ). در هر صورت بنیاسرائیل، طبق شیوه برخورد معمولشان با فرامین الهی، هر دو این کار را به وفور انجام دادند. هم با مردم بومی وصلت کرده و هم خدایانشان را جایگزین شریعت موسوی میکنند. پس شاید خیلی جای تعجب نباشد که مثلا چرا هرودوت در تواریخش نامی از دین یهود یا یهودیان نمیآورد. چرا اینان در آن عصر به عنوان قوم و دینی متمایز شناخته شده نبودند؟ پاسخ شاید ساده باشد. شاید چون چیزی از شریعت و دین حقیقی موسی علیهالسلام باقی نگذاشته بودند، جز ختنهاش. برای همین است که هرودوت آنها را از دیگر اقوام آن حواشی تشخیص نمیدهد و میگوید "فنیقیهایی که ختنه میکنند". آقایان به پرستش یهوه مشغول نبودند. آقایان به دنبال بعل و مولوخ میدویدند. داستان گوساله طلایی، که همان "گوساله شهر مندس"[1]، همان نماد "کا"[2] یا روح اوسایرس خدای مصریان، همان "آمون"[3]، همان بعل و همان مولوخ است، با موسی و سامری تمام نشد:
بنی اسرائیل نمیدانست که من به او ذرت دادم، و شراب، و روغن، که آنها را نثار بعل کرد؟
کتاب هوشع نبی 8 : 2
و چنین شد که تا گیدون در گذشت، بنیاسرائیل دوباره روی گردانده و مانند فاحشگان به دنبال بعلیم به راه افتاده و بعل بریت را خدای خود کردند.
کتاب داوران 33 : 8
باز هم به بنیاسرائیل میگویم: هر کس، چه بنی اسرائیل، چه دیگران، که تخمش (فرزندش) را به مولوخ دهد، همانا مجازات او مرگ است و من رویم را از او خواهم گرداند.
سفر لاویان 5-2 : 20
شما محراب مولوخ را برپا کردید. و ستاره خدایتان رفان. شما برای پرستش، بتها را برپا کردید. به همین خاطر شما را به بابل به تبعید میفرستم.
انجیل 7:43
آنها بر تمامی فرامین خداوند پشت کردند و دو گوساله از فلز ساختند. ستونی (ابلیسک) ملعون ساختند و به پرستش بعل و شیاطین مشغول شدند. آنها حتی دختران و پسران خود را در آتش قربانی کردند. آنها با پیشگویان و فالگیران به مذاکره مشغول شدند و از سحر و جادو استفاده کردند و خود را به شیطان فروختند. خدا را خشمگین کردند و خدا در خشمش آنها را از خود دور کرد. تنها طایفه یهودا در زمین باقی ماند. اما حتی مردم یهودا نیز از اطاعت فرامین خداوند سرباز زدند. آنها همان راههای شیطانی را که بنیاسرائیل رفته بود ادامه دادند. پس خداوند تمام بنیاسرائیل را پس زد. آنها را مجازات کرد و دادشان به دشمنان و حملهوران تا اینکه نابود شدند.
کتاب دوم پادشاهان 20-16 : 17
(حضرت الیاس خطاب به قوم خود) "آيا بعل را مىپرستيد و بهترين آفرينندگان را وامىگذاريد؟"
سوره الصافات، آیه 125
پس بر اساس کتاب مقدس شکی نیست که این بود دلیل تبعیدشان، و خرابی معبدشان، و بلایایی که بر سرشان نازل شد. وگرنه خداوند با اینها "عهد" بسته بود. چرا خداوند عهدش را بشکند؟ خداوند ظلم نمیکند، این مردماند که ظلم میکنند. خداوند سرنوشت مردم را تغییر نمیدهد مگر آنکه خود متغیّر شوند. اما به نظر میرسد که عدهای، احتمالا اشراف و کاهنان اعظم، آن "الیگارشی یهودی" تصمیم گرفتند که به این واقعه به چشم مجازات نگاه نکرده و حداکثر استفاده را از آن ببرند. بالاخره آنان به بابل میرفتند. همان جایی که حضرت یوحنا در مکاشفاتش "فاحشه" مینامد[4] و بابل رازآلود[5]. فاحشهای که تا آخر داستان بازیش ادامه دارد و میتوان گفت نیویورک زمان خود بود، و نیویورک، بابل زمان ماست. این شهر همانطور آب دهان آن آقایان تبعیدی را روان کرد که بسیاری از نمونه(های) وحشتناکتر امروزیش آب دهانهایشان روان میشود. بابل، مهمترین مرکز سحر و جادوی دنیای باستان که ذکرش به همین صورت در قرآن آمده، و مهمترین مرکز شناخته شده"مغ" هایی که در دنیای باستان به عنوان "مجای" معروفند و آنها را مجوس مینامیدند.[6] اینان بر خلاف باور عموم زرتشتی نبودند. اینان فرقهای بودند که زرتشتیان سنتی آنان را کافر حساب کرده و میکنند. مردمی که به پرستش اهریمن و دیوها مشغولند و آئینهای رازآمیز دارند. هرجا در دنیای باستان نامی از مغها و مجوسها میآید به نظر ما منظور اینانند، نه زرتشتیانی که ما میشناسیم، که نه اهریمن میپرستند و نه آئینهای رازآمیز در دین خود دارند. خلاصه کلام اینکه در بابل بود که پایههای کابالا گذاشته میشود. بحث درباره کابالا خود مفصل است و جایی دیگر میطلبد. همینقدر اشاره اینجا بس که حرفهایی از قبیل فرمایش آن که میگوید " .. شما در یهودیت شریعت یهودی یعنی همان هالاخا و در کنار آن قباله (کابالا) و آیین حسیدی را که ابعاد عرفانی دین یهود هستند، میبینید. در اسلام هم شریعت را داریم که نمایانگر جنبه ظاهری دین است و البته در کنار آن طریقت را که نمایانگر جنبه باطنی و دورنی آن به شمار رفته و عمدتا شامل تصوف و نیز تشیع است."، حداقل روایت و مقایسهای بیملاحظه و سادهانگاریای بسیار خطرناک است. کابالا نه عرفان حقیقی یهود است و نه هیچ ریشهای در سنت نبی موسی علیهالسلام دارد. کابالا معجونیست از سحر بابلی و آئینهای دیگر تاریک و رازآمیز. سنت رازآلود طبقاتی و پر لایهای که همانند نمونههای مشابه دیگر در نهایت به نفی خدای خالق و پرستش شیطان منتهی میشود. عضو در بالاترین رده میشود انسانی که خود را خدا میبیند، همان "سوپرمن" نیچه. همان دجالی که میگوید "من ام خدای شما". خدایی که مردم را حیوان و گویم[7] میبیند، پس چرا همانطور که حیوان قربانی میکند انسان نیز قربانی نکند؟ شباهتهای کابالا و افکاری که بسیار توسط مفاهیم و نمادهای هزار خم برای سردرگم کردن مردم عادی پیچیده و "زینت" شدهاند، با مفاهیم و فلسفههای اصیل همانند بعضی مفاهیم عرفانی اسلامی و ادبیات عرفانی ایرانی همانند متون جامی، جلالالدین رومی و غیره، منجر به سردرگمیها و اشتباهات بسیاری در میان آنان که آشنایی کافی با فرقههای رازآلود ندارند و به اندک توضیحی قانع میشوند، شده. بسیاری نیز عمدا به این سردرگمی دامن زده و این مخلوط را هم میزنند. در کابالا، گنوسیگری، فراماسونری و سیستمهای مشابه، بسیار مفاهیم که در ظاهر با مفاهیم حق شبیه هستند، در اصل و باطن به صورتی دیگر و عمدتا "وارونه" تحلیل میشوند که شخص تنها در آخر کار و در مراحل نهایی ترقی در پلکان این سنتهای رازآلود تماما طبقاتی، تازه میفهمد که داستان چیست و هدف چه بوده و چقدر متفاوت است مثلا دید کابالا به "شناخت انسان از خود و خدا" با دید اسلام و آن روایات مربوط به شناخت انسان از خود و خدا. کل آئینهای رازآمیز بعدی، از جمله فراماسونری، به نوشته خود متفکران ماسون همانند آلبرت پایک[8] ، بر پایه کابالا بنا شدهاند. کابالا را میتوان پدرخوانده بسیاریشان دانست و هر کس به حقیقت این فرق و این "عرفان"های دروغین هزار چهره و تاریک اشاره نکند، یا بیاطلاع است، همانند بسیاری بیاطلاعان مراحل پایینتر این فرقههای رازآلود، یا مطلع است و جزئی از مراحل بالای این فرق که کاملا با هدف و سرشت شیطانی این آئینها آشنایند.
خلاصه اینکه از زمان تبعید به بابل و پایهگذاری کابالا است که فساد آن "عده" در میان یهودیان سیر صعودی و عمق جدیدی به خود میگیرد. خداوند در قرآن اشارهای بسیار مهم به ماجرای شیاطین و سحر بابلی میکند:
«و پيروي کردند سخناني را که شياطين در ملک سليمان (به افسون و جادوگري) ميخواندند و هرگز سليمان کافر نگشت و لکن شياطين کافر شدند که سحر به مردم ميآموختند و آنچه را که بر دو ملک هاروت و ماروت در بابل نازل شده بود پيروي کردند.» قرآن کریم - سوره بقره آیه 102
و به این صورت بود که چنین عبارتی در تلمود ظاهر گشت:
میشنا: کسی که تخماش ( فرزندش) را به مولوخ میدهد، مجازات نخواهد شد.
- سن هدرین 64آ تلمود بابلی
ارمیای نبی[9] از مردمی که "پسرانشان را به عنوان قربانی به بعل، در آتش میسوزانند" سخن میگوید. و در کتاب ارمیای نبی میخوانیم : "آنها توفتهایی (tophet) بلند ساختهاند، در دره هینون، تا پسران و دخترانشان را در آتش بسوزانند."
.jpg)
سوزاندن کودکان در مراسم قربانی برگرفته از یک فیلم
این داستان است که جان میلتون را بر آن داشت تا در "بهشت گمشده"[10] اش چنین بسراید:
ابتدا مولوخ،
پادشاه وحشتناک، آغشته به خون
و قربانیان انسان و اشکهای والدین
گرچه صدای طبلها و موسیقی آنقدر بلند،
که جیغ و گریه کودکانشان شنیده نمیشد،
آنها که در درون آتش میرفتند،
به سوی آن بت ملعون
این است ذات آن آئینهای رازآلود. مستانه قربانی کردن کودکان بیگناه در میان سر و صدای موسیقی تا صدایشان شنیده نشود و پس از آن مشغول شدن به اورجیها و کثافتکاریهای دسته جمعی به افتخار لوسیفر. این است آن چیزی که خیلیها ناآگاهانه و قلیلی آگاهانه نام "عرفان" را بر آن میدهند. این است همان مذهب الباطل. گویند که ابو اسحاق ابراهیم حلوانی از حلاج درباره مذهب باطن سوال کرد. حلاج گفت:
از کدام میگویی، باطن الباطل یا باطن الحق؟ اگر منظورت باطن الحق است شریعت آن را در بر گرفته و هر که حقیقتا آن را دنبال کند به درون راه خواهد یافت که نیست جز معرفت بالله. و باطن باطل، بیرون و درونش (شریعت و طریقتش) هر دو وحشتناک و نفرتانگیزند. پس خود را از آن دور نگه دار.
امتداد این سنتهای باطن باطل بود که منتهی شد به لوسیفرینها و شیاطین پایهگذار فرهنگ مدرن ما که مخصوصا از دهه 60 و انفجار فرهنگ لاابالیگری و پاپ - که گنون آن را باز نمودی از "عصر کمیت" مینامد که در آن عقیده اکثریت، هرچقدر هم فاسد و غلط، موثر است- سیر صعودی عظیمی به خود گرفته و تمام چیزهایی که تا همین چند نسل پیش تنها درِگوشی و در محفلهای سری و رازآلود زمزمه میشد، امروز به صورتی حیرتآور برای آشنایان به این مسائل، کاملا علنی در موسیقی و فیلمها و لباسها و غیره به مردم بیخبر عرضه میشود که فکر میکنند اینها تنها مد روز هستند و طبق سلیقه و خواست مردم پیش میروند. عمق فاجعه و اثر مخرب این نمادها و مناسک کثیف را که در ظاهری جذاب و هیپنوتیزمکننده بر ایشان عرضه میشود درک نمیکنند. یکی از مهمترین کشاورزان این محصول شیطانی همان آلیستر کرالی[11] بود که میتوان او را مغز متفکر پشت انفجار سموم فرهنگی و شبهمذهبی چندین دهه اخیر نامید.
.jpg)
آلیستر کرالی. تحصیل کرده کالج تثلیث (ترینیتی) کمبریچ. مطبوعات انگلیس او را "شیطانیترین مرد جهان" نامیدند. از نظر "شخصیت پرستان" او یک اعجوبه بود. از همانها که "فرهیخته" مینامند و خوش قلم و با سواد و تحصیل کرده و نابغه. کوهنورد. استاد شطرنج و غیره. به قدری مقامات فراماسونی داشت که میخندید و میگفت اگر تمام نشانهایم را بار فیل کنید زیر وزنش میافتد. عضو بسیاری فرق دیگر. پایهگذار بسیاری دیگر. همچنین مامور اطلاعاتی. از نظر ما یک ملعون.
دقت کنید که بسیاری شیطانپرستان رده بالا اینگونهاند. یکی دیگر مایکل آکینو، پایهگزار معبد ست است[12]. او پروفسوری علوم سیاسی دارد و مقامدار نیروی نظامی آمریکا است. اینها از نظر آنها که نثر و قلم و تحصیلات و برو بیا و اینگونه چیزها را بزرگ میبینند، کم آدمهایی نیستند.
همو بود که تخمهایش را بسیار با دقت و حساب شده در کالیفرنیا، کارخانه اصلی صادر کننده این مسائل بر سرتاسر دنیا، کاشت و همو بود که گفت: "هر گناه در مسیحیت، برای عرفان[13] یک ثواب است"[14] و همو بود که درباره قربانی انسان در کتاب 1929 خود چنین نوشت:
«ساحران باستان باور داشتند که هر موجود زندهای انباری از انرژی است که کمیت آن بسته به اندازه و سلامتی آن موجود و کیفیت آن بسته به شخصیت ذهنی و روحی اوست. هنگام مرگ حیوان این انرژی ناگهان آزاد میشود. برای بهترین عمل "روحانی" شخص میبایست قربانیای انتخاب کند که دارای عظیمترین و خالصترین نیرو است. فرزند ذکور با معصومیت کامل و هوش بالا بهترین و مناسب ترین قربانی است.»[15]
کرالی در پاورقی همین کتاب اضافه میکند که بنا به اسناد سوابق فراتر پرورابو[16] شیطانپرست، او بین 1912 تا 1928 چنین نوع مراسم قربانیای را هر سال به تعداد 150 بار انجام داد. یعنی این یک مرد به تنهایی تقریبا 2500 کودک پسر را طی این مدت "قربانی" کرد. آیا هنوز هم شک دارید که چه بر سر میلیونها، بله، میلیونها کودکی که هر ساله در سرتاسر دنیا "ناپدید" میشوند میآید؟
.jpg)
باید در اینجا متذکر شد، و این تذکر را در سرتاسر آنچه خواهید خواند در یاد داشته باشید، که به این ترتیب و به عقیده ما، این آئین و این کارهای کثیف و مسائلی از آن که در در میان بعضی ظاهرا یهودی نیز دیده میشود هیچ ربطی به دین یهود ندارد، اگر باور داشته باشیم که واقعا چیزی از آن دین حقیقی موسی علیهالسلام باقی مانده است. این مسائل ریشه در کابالا، تلمود، فرسیز[17] و سنتهای شفاهی خاخامها دارد، و هر کسی که به این متون و داستانها به چشم "مقدس" و جزئی از دین خود نگاه کند مورد اتهام است. تلمود انباری است از این جملات باورنکردنی پر از نفرت و قصاوت و رجس وکفر. آن را برای عوام سانسور میکنند و بعد هم که گاه گاه گندش جایی بالا میآید، میگویند تلمود فقط یک مجموعه روایت است. مثل بحار شما. متن دینی برای دنبال کردن نیست. اما شواهد غیر این میگویند. در این زمینه خوب کار شده که شاید بهترینش کتاب عظیم و ارزشمند "دین یهود" آقای مایکل هافمن است که توصیه میشود[18]. (برای همین است که من نمیتوانم باور کنم آن که ذکرش کمی قبل آمد به این راحتی "کابالا" را عرفان یهود بخواند و آن را با عرفان اسلامی مقایسه کند). این کارهای کسانی است که به دین حق و خدای حق و واحد و حی پشت کرده، به پرستش شیطان و نیروهایی دیگر تن داده و از آئینهایی دیگر پیروی میکنند. وصفشان زیبا در قرآن مجید آمده. این کار کسانی است که با نیت نزدیکی به شر، و آنچه خود نور و "استقلال" میبینند، استقلال از بندگی و اطاعت خدای حق، چنین "آئین"هایی را انجام میدهند، از آن "قدرت" دریافت میکنند و شیاطین برایشان کارهایی انجام میدهند. منظور اینها از استقلال، استقلال از امر الهی و نقطه مقابل تسلیم ما در اسلام است. هر جا نامی از یهود در این گونه مسائل میرود منظور ایشان است. ایشان نه یهودیاند، نه بنیاسرائیلی و نه موسوی. ما نه ضد یهودیم و نه میگوییم مرگ بر اسرائیل، که اسرائیل لقب یعقوب علیهالسلام است، ایل در زبان قدیم به معنای خداست. ما میگوییم مرگ بر پیروان شیطان که منافقند و جعلی. هر زیبایی را به رجس و کثافت خود آغشته میکنند و لقب رسولی کریم علیهالسلام را آویزه رژیمی قصی و ظالم میکنند تا اگر کسی لعنت کرد، آن نام مبارک را لعنت کند. بازیهای اینها چنین است. با کلام. با سمبلها. با همه چیز. همانها که همین کار را طوری دیگر در اسلام میکنند. ظاهری در اوج آنچه معنویت و قداست برداشت میشود بر هم زده و بعد، چنان گندی میزنند که بیخبران مستاصل، هر کسی با چنان ظاهری را لعنت کرده و چپچپ نگاه میکنند. شباهت شیوه عمل را نمیبینید؟ اینان شیطانپرستند، یا به اصطلاح خودشان "لوسیفرین"[19]، دینی که عمدتا نادیده گرفته میشود و با فرقههای هالیوودی و شومنی جدید همانند کلیسای شیطان آنتون لاوی اشتباه گرفته میشود. (که خود او نیز البته از خانوادهای یهودی بود).
.jpg)
شیطانپرستی حقیقتا سابقهای بسیار باستانی دارد و در پشت چهره و نامهای بسیاری از خدایان، اسطورهها و "عرفان"های به ظاهر معصوم باستانی پنهان است. مسئلهاش بسیار بسیار جدیتر از آنیست که بیان میشود. درک این حقیقت و تفکر درباره آن، خیلی معماها و تناقضها را برای شما حل خواهد کرد. که چطور عدهای همانند بوش و بلر و نمونههای شرقی آنها عمیقا خود را معتقد و با ایمان به "خدا" نشان میدهند، و در عین حال اعمال و رفتارشان کاملا با اعمال و رفتار یک شخص مومن و باایمان و خداترس متفاوت است. مسئله اینجاست که کدام "خدا"؟ الله، یهوه؟ یا بعل، مولوخ، شیطان، لوسیفر؟ مردم فکر میکنند هر که میگوید "گاد" یا "خدا" منظورش همان رب البیت و الحرم، الله، است. نیست دوستان. خیلی وقتها نیست متاسفانه. پس، مسئله "یهودیان مخفی" یا "بهائیان مخفی" نیست. مسئله شیطانپرستان مخفی است که در همه جور قالب و شکل و رنگ حضور دارند. و البته شیاطینی که خود را به شکل انسان عرضه میکنند. مسئله ما مسئله منافقین است. مسئله فراموش کردن تاکیدات بسیار اسلام درباره منافقین است. شاید خیلی از جوانان ما امروزه بخاطر تغییرات تاسفوار زبانی تصور کنند که منافقین یعنی یک اقلیت دیوانه ایرانی در عراق به رهبری رجوی. منافق یعنی کسی که عمدا دروغ میگوید و عمدتا ظاهر خود را، آسانترین قسمتاش را، تا حد امکان مقدس مآب جلوه میدهد. منافق یعنی همان hypocrite. یعنی همان imposter. منافق کسی است که ذکرش در داستان آن وزیر یهودی که مسیحیان را میکشت در اول دفتر دوم مثنوی جلالالدین آمده. چرا آقایان گل و بلبل عارف که صوفیگری را جدا از شریعت و اسلام راستین به میل و fashion زمانه جلوه داده اینگونه داستانهای رومی را ذکر نمیکنند؟ شاید چون ذکر خیر خودشان است.
.jpg)
از یک سایت فراماسونها : فراماسونری و صوفیگری: دو راه. یک مقصد.
همانها که بازآ بازآی ملای رومی را ترجمه میکنند بیا بیا. بازآ یعنی ترکستان هستی پسر. غلط جایی هستی. برگرد. بیا یعنی مشکلی نیست با جایی که هستی. سری هم به ما بزن. گبر و بتپرست و بعلپرست و هر گندی هستی بیا و نیازی به توبه نیست، بیا سماع برقص و عشق کن. ما هم مثل مسلمانان کوچه بازار نیستیم. از آنها بهتریم. همان تفکر کلیدی این فرق. آنها که علو و برتری میخواهند و میگویند دین برای سفها است. این شعر مولوی و ترجمه بازآ که همان return و ترجمه فارسی توبه است. و ترجمهاش به بیا. Come تعال. نکتهای مهم و ابزاری بزرگ دست آقایان است برای نسخه فاسدی که از عرفان اسلامی ساختهاند. گویی ملا گفت تعال تعال come come هر چه هستی! و نگفت توبو توبو return returnو گویی قرآن کریم نگفت و نگفت و نگفت از رحمت خدا نا امید نشوید و خدا توابین را عاشق است و ناامیدی از بخشش و رحمتالرحمن بزرگترین گناه. دور نیست اگر بگوییم این شعر ملای رومی ترجمهای است مستقیم از قرآن. بله. این آقایان منافقاند. هدفشان خراب کردن و بازگرداندن مردم از مسیر مستقیم است. اما داد و هوار از مخاطبینی که جذب میشوند و این بازیهای ساده را نمیفهمند. و چه مردمی گول میخورند؟ مردمی که هشدارهای دین و سنتشان علیه این موجودات را فراموش کنند. قرآن عربی فصیح را مهجور کردهاند بماند، ادبیات پاک عجمی خود را که ترجمه همان سنتهای پاک است و بزرگانی برای پند و از ترس همین روزها نوشتند هم نخوانند. یادشان برود آن همه حکایت و شعر و قصه که دو صد گفته چو نیم کردار نیست و عمل را ببین و ظاهر را نبین. بشوند یکی از ظاهربینترین ملتهای دنیا. مثل کسی که دماغش را به آینه چسبانده و میخواهد هیکلش را ببیند. یا مثل همان داستان کوران و فیل ملای رومی. همین کارهاست که کسانی که قلباً به شریعت علاقهمندند و میلشان به سیر و سلوک پاکان هست را هم مهجور میکند. چرا؟ چون آن همیشه در صحنههای هوشمند گولخورده از شیطانپرستان زاهدنما چه میکنند؟ تر و خشک را با هم میسوزانند و باز از ظاهر قضاوت میکنند. خود را نمیبینند و دیگران را میبینند. اشتباه و جهلشان را مرکّب میکنند و نمی خوانند ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم و میگویند همه اینها بازی است و یک مشت مناسک را هم بافته و مردم را اذیت میکنید. همان بیانات کمونیستها درباره مسیحیت را درباره همه ادیان میزنند. سیاهی دلش را میگیرد و نمیبیند که کمونیستها دُمشان کجاست، این مارها از کدام سوراخ آمده، بیانات و عقایدشان راجع به دین چقدر شبیه است به بیانات یک عده کاهنان باستانی و چقدر جهانبینی و اهدافشان شبیه است به جهانبینی واهداف یک استاد دانشگاه اینگلشتاین باواریا[20]، که خود او هم از قدمای همکیشاش به ارث برده بود... و چقدر اینها آسانند یافتنشان برای صاحب قلبی که بخواهد ببیند! و کسی که حقیقتا مشتاق است اصلا نیازی نیست این مزخرفات سردرد آور را بداند. اگر ایمان داشته باشد به قرآن که به خلاصهترین و زیباترین شکل قصه اینها را حکایت کرده، همانقدر گفته که کافی است، اگر به گوش دل بگیرد. شیطان دشمن قسم خورده است. حزب و اولاد دارد. او را دشمن بگیر. اما نه! این خیلی ساده است! حقیقت نمیتواند اینقدر ساده باشد! پس عوامل پیچیده اقتصادی سیاسی چه؟ همه چیز که برنامهریزی شده نیست! بعضی چیزها تصادف تاریخی است...
بله. مسئله شیطانپرستان مخفی است. مسئله این دینی است که راستی چرا ذکر نمیشود در کنفرانسهای همبستگی ادیان؟ صد تعجب که عمده گردانندگان این محافل گل و بلبل اتحاد ادیان و طرفداران ساخت دین واحد جهانی، خود اهل همین دیناند. پس چرا خجالت؟ چرا نمیگویید؟ حالا نگو شیطانپرست. بگو ما عارف هستیم. ما لوسیفرین هستیم. منور هستیم. روشنفکر هستیم. یا شاید میگویند برای آنان که میشنوند و میبینند کنایههای کلامی و تصویریشان را؟ ...
اکنون کمی میپردازیم به سابقه این مسئله در میان یهودیان یا همانطور که گفتیم بعلپرستان یهودینما که هیچ بویی از سنت موسی علیهالسلام نبردهاند:
گزارشات مربوط به این عمل، از زمان باستان تا به حال نشان میدهند که قربانیان به بیرحمانه و قصیالقلبترین صورت ممکن کشته میشوند. عاملین پس از مراسم حداکثر گوشت و خون ممکن را از قربانی جمعآوری کرده، به شیوههای مختلف خورده و نوشیده و مقداری نیز برای "غایبین" و کارهای بعدی نگهداری میکنند. به عنوان مثال بسیار معمول بوده که خون را جذب کاغذ کرده و به این صورت خشک کنند تا بعدا در مناسک رازآلود و جادو به استفاده بگیرند. ( به لطف پیشرفتهای روزافزون مدرن و اختراع انواع یخچال و فریزرهای برقی، برادران علاقهمند امروزه به آسانی گوشت و خون را در فریزرها برای روز مبادا یا غایبین ذخیره میکنند. در سازمانهای جمعآوری و انتقال خون هم عواملی نفوذی دارند که خون مورد نیاز را در صورت لزوم تامین میکنند. فیلم بلید[21] خیلی پرت نمی گفت...!)
کودکان قربانی شده سپس عمدتا در چالی به نام توفت[22] سوزانده میشدند. موسیقی و طبل زده میشد تا صدای کودک در هیاهو خفه شود. این مراسم در میان ساکنین بعلپرست شهر کارتژ[23] در حدود 300 سال پیش از میلاد بسیار معمول بود. بقایای معبد عظیم بعل در کارتژ در شمال آفریقا، لیبی امروز، موجود است. پس از شکست در جنگ با رومیان در سیراکیوز، 500 کودک به عنوان قربانی برای بعل در یک توفت سوزانده شدند. کودکان بعضی اوقات در دستان بت بزرگی از بعل یا مولوخ، به صورت مجسمه یک گاو، گذاشته میشدند که کورهای در زیر آن میسوخت، عاملین این عمل وحشیانه سپس شعلهها را رها کرده تا کودک بسوزد.
.jpg)
گورستان کودکان کارتژی تونس که قربانی بعل شدند * قربانی کردن کودک در بین دستان مجسمه مولوخ
وحشیگری در این آئینهای شیطانی باستانی حد و مرزی نداشت. اما چیزی که شاید برای بعضی عجیب به نظر برسد لغتی است که یهودیان از آن به عنوان بیان عمل قربانی انسانشان استفاده میکردند: "هولوکاست". بله، هولوکاست در اصل لغتی یهودی است، مورد استفاده توسط یهودیان، بیانگر عمل قربانی انسان به خدایشان.
دیکشنری وبستر نسخه سال 1954 چنین میگوید:
هولوکاست: عرضه قربانی که کل آن توسط آتش خورده میشود.[24]
البته امروزه یهودیان معنیای کاملا متفاوت به این لغت اختصاص دادهاند، اما کمی تحقیق و نگاه به لغتنامههای قدیمی حقیقت این موضوع را روشن میکند.
هرل روم[25] میگوید: «هولوکاست لغتی بسیار جالب است. معنی تحتاللفضی آن قربانی سوخته است، و یهودیان میخواهند که هنگام شنیدن این لغت درباره ادعای قربانیان سوخته شده در جنگ جهانی دوم فکر کنید، اما داستان در حقیقت مربوط است به خدایی باستانی به نام مولوخ که میخواست بچهها زنده در معبد بزرگش قربانی و سوزانده شوند. پرستش مولوخ طبق باور معمول توسط زنان خارجی سلیمان آورده شد و در اسرائیل باستان عمیقا جای گرفت.»
بر این اساس خیلی دور از ذهن نیست اگر بگوییم که شاید هدف از اطلاق این لفظ به فجایع جنگ جهانی دوم با نیت تقدیم قربانیان آن اعمال وحشیانه به مولوخ بوده است.
مورخان باستانی همانند آپیان[26]، دموکراتیز[27] و پوسیدونیوس[28] درباره قربانی انسان توسط یهودیان نوشتهاند. آپیان در 168 پیش از میلاد گزارش داد که قربانیای زنده، یک بزرگسال نه کودک، در معبدی یهودی پیدا شد. مورخ یهودی فلاویاس جوزفوس[29] با آپیان مخالفت کرد، مطلبی که توسط زکریا[30] ترجمه شده و در کتابش به نام "جوزفوس" چاپ شد. زکریا گزارش داد:
«آنتیوکوس[31] در معبد تختی پیدا کرد که مردی بر روی آن دراز کشیده بود. ورود پادشاه فورا مورد تشویق این مرد واقع شد. بر زانوانش افتاد، دست راستش را دراز کرده و از پادشاه تمنا نمود که او را آزاد کند. پادشاه او را آرام کرد و خواست بگوید که کیست، آنجا چه کرده و معنی این واقعه عجیب چیست؟ مرد با صدایی گریان و پریشان داستان ناراحتیاش را بیان کرد. گفت که یونانی است و هنگامی که برای گذران زندگی مشغول سفر در منطقهاش بوده ناگهان توسط مردمی از نژادی غریب دزدیده شد. او را به معبد آورده و زندانی کردند. بالاخره حاضرین که آنجا ایستاده بودند آن قانون مسکوت یهودیان را گفتند. مراسمی که هر سال در زمانی ثابت انجام میشد: آنها یک یونانی غریبه را دزدیده، به جنگل برده، طی مراسمی قربانی کرده، گوشتش را خورده و هنگام مثله نمودن و خوردن او علیه یونانیان و به دشمنی آنان قسم یاد میکردند. باقی مانده قربانی به داخل چالی سوزان انداخته میشد.»
در هزاره اول پس از میلاد، در سال 300 میلادی، اسقف آسریوس شهر سزاریا[32] گفت که یهودیان تمام فرق طی مراسم پوریم مسیحیان را قربانی میکنند.
در سال 415 سقراط گالاستیکوس[33] گزارش داد که یهودیان امستا[34] کودکی مسیحی را به صلیب کشیده و سوراخ سوراخ کردند تا جان داد.
.jpg)
به صلیب کشیدن و سوراخ سوراخ کردن قربانی
در 425 بارونیوس[35] گزارش داد که یهودیان کودکی را به صلیب کشیدند.
در614 کشیش آنتیاکوس تاتیکوس گزارش داد که وقتی اورشلیم به دست ایرانیان افتاد، یهودیان، یکی از مسیحیانی را که توسط ایرانیان زندانی شده بود، به عنوان برده خریده و مانند "گوسفند سر بریدند."
در 1067 در پراگ 6 یهودی خون یک کودک سه ساله را کامل جمع کردند. همچنین کشف شد که این یهودیان خون این کودک را به دیگران دادهاند، از جمله یهودیان تراویزوم.
در 1096 کودکی به نام استراتی در جایی که امروزه شهر کیو[36] است به صورت قربانی شده کشف شد. این کودک بعدا توسط کلیسای ارتدوکس قدیس اعلام شد.
در سال 1115 نزدیک شهر مگدبوک آلمان، یک روز قبل از Passover یهودیان هسیدیک[37]، پنج کودک را شکنجه داده و از خونشان در مراسم رازآلود خود استفاده کردند. ماجرا پیگیری شد، عاملین محاکمه شده و مجازات شدند.
.jpg)
تا آن زمان بسیاری از وقایع قبلی احتمالا فراموش شده بودند. به نظر میرسد که عمده مدارک تاریخی مربوط به این نمونهها گم شدهاند. اما در سال 1144 بلایی بر سر کودکی در انگلستان آمد که نه تاریخ آن را به آسانی فراموش کرد و نه یهودیان اینبار به آسانی فراموش و بخشیده شدند. تنها 50 سال از اجازه یافتن یهودیان به ورود به انگلستان گذشته بود (1089). عده کمی از آنان به انگلستان آورده شدند تا به پادشاه در جمعآوری مالیات کمک کنند. ماجرا از آنجا شروع شد که کودکی به نام ویلیام[38] قربانی شد. اما آنچه این ماجرا را از موارد مشابه متمایز کرد خویشاوندی کودک با یک کشیش تحصیل کرده بود: توماس مونموث.[39]
هرل روم میگوید: "در 1144 کشیشی کاتولیک به نام توماس مونموث کتابی دقیق درباره قتل ویلیام کوچک نورویچ نوشت، همان کودکی که توسط یهودیان قربانی شد. این کودک توسط کلیسای کاتولیک قدیس اعلام شد، اولین قدیس یک گروه از قدیسین از این دست که بسته به اینکه چطور بشمارید بین 20 تا 25 تا از آنها در تاریخ وجود دارد که توسط کلیسای کاتولیک، شهدای مسیحیت قلمداد میشوند."
داستان ویلیام میتوانست همانند بسیاری دیگر به فراموشی سپرده شود. اما توماس مونموث میخواست که تمام دنیا برای همیشه از این اعمال وحشیانه و شیطانی خبردار شده و فراموش نکند. او کتابش را به لاتین نوشت و این کتاب در قرن 19 ام توسط دکتر آگوستوس جسوپ [40]به انگلیسی ترجمه شد.[41] در این کتاب توماس مونموث توضیح میدهد که یهودیان چگونه کودک را دزدیدند، و پس از آن بنا به گفته او چنین اتفاق افتاد:
«سر او را تراشیدند و او را با تیزیهای میخ مانند بسیار سوراخ کردند به صورتی که خون در مقادیر بسیار ریختن گرفت. و آنها بیرحم بودند، و آنقدر مشتاق در ایجاد درد. سخت است تمایز بین آنکه بیشتر بیرحم بودند یا نابغه در شکنجههایشان.»
توماس مونموث کل واقعه را با جزئیات شرح داد. آدمربایی کودک، شکنجهها، و رشوههایی که یهودیان به شریف (پلیس) محلی دادند.
.jpg)
سعی توماس در مستند کردن قتل رازآلود این کودک بیگناه، در نهایت منجر به قدیس گشتن کودک شد. این کودک تا زمان معاصر قدیس و شناخته شده بود، تا اینکه دورانی رسید که کلیسا دیگر علاقه به آشکار بودن این موضوعات "از نظر سیاسی غلط" نداشت. این دوران فتح نهایی کلیسا از درون توسط این فرق و آقایان است. توماس با آشکارسازی آنچه در آن روز تاریک و غمگین در 1144 صورت گرفت و در تلاشاش در آشکارسازی و توقف قربانی کودکان خدمتی بزرگ به جهان کرد. او والدین را در انگلستان هوشیار کرد تا بیشتر مراقب امنیت کودکانشان باشند. اما متاسفانه این آخرین نمونه نبود.
حقیقتا چرا عدهای از یهودیان به چنین اعمال وحشیانهای ادامه دادند؟ دکتر آرنولد لیس[42]، محقق و نویسنده که در اوایل قرن بیستم در انگلستان کتابی درباره قربانی انسان در یهودیت نوشت، متوجه حقایقی جالب در حول و حوش این داستان شد:
«یهودیای مسیحی شده به نام تئوبالد از کمبریج[43] اعتراف کرد که یهودیان هر سال از کودکی مسیحی خون جمعآوری میکردند چرا که باور داشتند که تنها به این صورت میتوانند آزادی خود را کسب کرده و به فلسطین باز گردند، و سنتشان این بود که برای تعیین وقت خونگیری قرعه بکشند..."
ماجرای غمگین قدیس ویلیام آغازگر موجی جدید بود. به تبعیت از کتاب توماس مونموث، دیگران نیز شروع به ثبت این اعمال وحشیانه توسط یهودیان تندرو کردند. نمونههایی از این قربانیان ثبت شده ذکر میشود:
در 1243 در کیسینگن باواریا[44]، یهودیان پس از اعتراف در دادگاه به استفاده از خون مسیحیان در مراسم رازآلود در روز جشن یهودی پاساور[45]، محکوم شدند.
در 1255 در لندن کشف شد که کودکی مسیحی به نام هیو[46] طی مراسمی قربانی شده. جسد سوراخ سوراخ شدهاش که در مِلک یک یهودی مخفی بود کشف شد.
پس از تحقیق، دادگاه 17 یهودی مهم را محکوم کرد. این کودک نیز بعدا قدیس شد. در مجموع پیش از آنکه کلیسای کاتولیک کاملا فتح شده و قدسیت این قدیسان را بخاطر مسائل سیاسی لغو کنند، بیش از 20 کودک وجود داشت که به اعتقاد کلیسا توسط یهودیان قربانی شده و توسط کلیسا قدیس شده بودند.
.jpg)
در 1290 در آکسفورد، یهودیای به نام اسحاق دپولی[47] به جرم قربانی یک کودک مسیحی دستگیر شد. این لحظهای تصمیم گیرنده بود، چرا که یک ماه بعد به دستور ادوارد اول، یهودیان از انگلستان اخراج شدند. بسیاری از این یهودیان به آلمان و دیگر مناطق اروپایی گریختند. تنها وقتی که خود پادشاه انگلستان، چارلز اول، چهار قرن بعد، توسط لورد اولیور کرامول[48] به قتل رسید، یهودیان اجازه یافتند به انگلیس برگردند. ماجرای کرامول، اعدام چارلز اول و توطئهای که در نهایت ویلیام اورنج[49] را بر تاج و تخت انگلستان نشاند نیز ماجرای بسیار مهمی است. از این زمان بود که "ربا" در انگلستان آزاد شد. جالب اینجاست که در حرکت "پیوریتن"[50] آقای جان کالوین (نام سابق "کوهن")[51] با آن مقدس مآبی بسیار و پایبندی به مسیحیتاش، مشکلی با "ربا" نداشت.
در 1331 در گوبلین[52] آلمان گفته شد که یهودیان کودکی مسیحی را به دلیل مراسم رازآلود کشتند. یهودیان گناهکار شناخته شده و مجازات سختی شدند: زنده سوختن در آتش.
در 1335 در مونیخ آلمان یهودیان کودکی مسیحی به نام هنری را در بیش از 60 جای بدنش سوراخ سوراخ کردند به صورتی که کودک معصوم از خون خشک شد.
در ونیز در 1420 طبق اسناد محلی، یهودیان کودکی را بیرحمانه کشته و به این جرم اعدام شدند.
در 1462 در اینگزبورگ اتریش[53] یهودیان کودکی به نام آندرل[54] را بر تکه سنگی بزرگ قربانی کردند. این کودک تبدیل به قدیسی محبوب، کلیسایی در جای آن سنگ ساخته و آن شهر معروف شد به یودنشتاین (سنگ یهودی)[55]
در سال 1997 پروفسور رابرت پرانتر[56] دانشگاه علوم دینی اتریش چنین گفت:
«یهودیان باید بخاطر جنایات نفرتانگیزشان علیه کودکان کاتولیک همانند کودک شهید، آندرل وان رین، و علیه بزرگسالان در روزهای پیش از عید پاک[57]، و بخاطر خون مسیحیان به قتل رسیده توسط دستان یهودی که آنها نیز به سوی آسمان فریاد میکنند، عذرخواهی کنند.»
یهودیان از اینکه پاپ وقت با پروفسور پرانتر دیدار کرد خوشحال نشدند.
در 1475 در ترنت[58] ایتالیا یهودیان کودکی به نام سیمون[59] را کشتند. طی مراسم آنها همچنین او را ختنه کردند. این عمل در بسیار نمونههای دیگر نیز گزارش شده، گرچه باور نمیرود که عملی واجب طی مراسم خونگیری باشد. این کودک نیز در سرتاسر بدنش جای سوراخ داشت. این کودک نیز بعدا قدیس شد.
هرل روم میگوید: "سیمون ترنت در 1475 در شهر زیبای رنسانس ترنت قربانی شد. اعضای فرقه او را از خیابان دزدیدند، خیلی شبیه به شیوهای که امروزه بچهبازان و قاتلان استفاده میکنند. به بچه شکلات داده و او را با خود کشیدند و بردند و برای مراسم قبل از Passover کشتند و خونش را جمع کردند. این پروندهای بسیار بسیار مشهور و مهم در آن زمان بود که بعدا منجر به قدیس شدن سیمون توسط کلیسا شد. این ماجرا در کتاب "مراسم خونین"پروندهای چندین دادگاهه ذکر شده، یعنی به بیش از یک دادگاه ارجاع داده شد. مجرمین یهودی ثروتمند و با نفوذ بودند و به همین دلیل پرونده به تجدید نظر رفت که این در آن زمان بسیار نادر بود. پس در چندین جا روی مسئله تصمیمگیری شد. پرونده همچنین به واتیکان رفت که در آنجا تصمیم میگیرند چه کسی قدیس شود و در آنجا پرونده را با دقتی بسیار بسیار زیاد مطالعه کردند. سیمون قدیس شد و یکی از محبوبترین قدیسان اروپا بود، تا سال 1965 که کلیسا به دلایل سیاسی و فشار عدهای تصمیم گرفت که قدیسیت او را بردارد."
پدر آلبان باتلر در کتاب "زندگی قدیسین"[60] کودک را به عنوان شهیدی نوزاد ذکر کرد و نوشت:
«یهودیان شهر ترنت با کشتن کودکی مسیحی در عید Passover پیش رو تصمیم به نشان دادن نفرتشان کردند و توبیاس، یکی از اعضایشان، برای به تله انداختن قربانی انتخاب شد. او کودکی زیبا و لبخند بر لب به نام سیمون را هنگام بازی بیرون از خانهاش وقتی هیچ کس مراقبش نبود پیدا کرد. توبیاس دستی به گونه کودک کشید و با حقه دستش را در دست گرفت. کودک که دو ساله نشده بود چنین کرد، اما وقتی دید که دارد از خانهاش دور میشود، شروع به گریه و صدا زدن مادرش کرد. در اینجا توبیاس غم کودک را خاموش کرده و او را به منزلش برد. در نیمه شب پنجشنبه کار قصابی شروع شد. دهانش را پر کرده، دستانش را به صورت صلیب نگه داشتند، بدن نرمش را با میخ سوراخ کرده و وردهای کفرآمیز بر زبان آورده و مسخره کردند. پس از یک ساعت شکنجه، شهید کوچک چشمانش را به سوی آسمان گرفت و روح بدنش را ترک کرد. یهودیان جسد او را به رودخانه انداختند. اما جرمشان کشف شد و مجازات شدند...»
.jpg)
در 1485 کودک مسیحی دیگری در موریستیکا[61] به سرنوشتی مشابه دچار شد. پاپ بندیکت 14 ام[62] کودک را قدیس اعلام کرد و او به نام قدیس لورنسینو[63] شناخته شد. پاپ کودک را در پیاتا سانتا ریاس[64] به عنوان شهید ذکر کرد. دادگاه پادوا ایتالیا[65] نیز به حقیقت این واقعه شهادت داد.
جالب اینجاست که بسیاری از رهبران دینی دیگر نیز به حقیقت قربانی انسان توسط یهودیان شهادت دادهاند. کاردینال گانگانلی[66] که بعدا پاپ کلمنت چهاردهم شد، چنین نوشت:
«من به حقیقت سیمون، کودکی سه ساله که توسط یهودیان ترنت کشته شد شهادت میدهم. من همچنین به حقیقتی دیگر شهادت میدهم، که در سال 1462 در دهکده رین[67] واقع شد. آندرل[68] متبرک، کودکی که وحشیانه توسط یهودیان کشته شد.»
مارتین لوتر کتابی به نام " یهودیان و دروغهایشان" دارد که در آن چنین مینویسد:
" در تاریخ آنها عمدتا متهم میشوند به مسموم کردن چاههای آب، دزدیدن کودکان و مثله کردن آنان. همانند وقایع ترنت، وایسنسی[69] و غیره. البته که آنها این اتهامات را نفی میکنند. اما من میدانم، بسیار خوب میدانم، که ارادهای آماده و کامل در آنها وجود دارد که هر زمان بتوانند آن را به عمل تبدیل میکنند. در عیان یا در خفا. این را به عنوان حقیقتی جدی بدان، و بر اساس آن عمل کن."[70]
.jpg)
مارتین لوتر - یهودیان و دروغهایشان - جلد اصلی
در 1492 لاگوادیا[71] اسپانیا، کودکی به نام کریستوفر توسط یهودیان قربانی شد. کمی پس از این ماجرا بود که ملکه ایزابلای اسپانیا فرمانی صادر کرد که یهودیان را برای همیشه از اسپانیا اخراج میکرد. تنها در سال 1967 بود که یهودیان به صورت رسمی اجازه بازگشت یافتند. در این فرمان دلایل زیادی برای اخراج یهودیان ذکر شد، دلایلی همانند "شیطانی بودن جمعی" ایشان. اما در این میان دلیلی خاص قابل توجه است : "گناهی جدی و غیر قابل بخشش".
.jpg)
ویلیام توماس والش[72] مورخ در کتابش، ایزابلای اسپانیا،[73] میگوید که این گناه، همان قربانی کردن کریستوفر بود که بعدا قدیس اعلام شد.
هرل روم میگوید:
"در 1490 آدمربایی و قربانی وحشیانه کودکی مسیحی به نام کریستوفر صورت گرفت. او را از دهکدهای کوچک به نام لگاردیا که در نزدیکی تولدو[74] ی کنونی قرار دارد دزدیدند. او را به غاری در کوه بردند و قربانی کردند. این ماجرایی بسیار بسیار بسیار معروف در اسپانیا بود و حتی امروز هم در بسیاری دائره المعارفهای اسپانیایی پیدا میشود. دادگاه در 1491 صورت گرفت، عاملین محکوم شدند در دادگاه. این نقشی اساسی داشت در آن تصمیمی که ایزابل و فردیناند خیلی از بابتش مطمئن نبودند. اما این پرونده و هیاهوی ناشی از آن باعث شد که آنها فرمان اخراج کل یهودیان ازاسپانیا را صادر کنند."
نکتهای مهم در اینجا آن است که بسیاری از یهودیان با نفوذ در اسپانیا به طرق مختلف باقی ماندند. کریستف کلمب یکی از اینان بود. روابط اینان با اشرافیت به ظاهر مسیحی اسپانیا و توطئههایشان علیه مسلمانان شناخته شده است. پس به نظر میرسد که عاملین حقیقی هیچگاه نه مجازات شده و نه "اخراج"، و اینبار هم مانند نمونههای بسیار پیش و پس از آن بسیاری یهودیان بیگناه بخاطر اقلیتی شیطانی و گناهکار زندگیشان را از دست دادند.( همانند جنگ جهانی دوم که در آن هم روابط الیگارشی یهودی با نازیها کاملا شناخته شده و مستند است، همانند روسیه کمونیستی که در آن نیز بانکداران و الیگارشی یهودی آغازگر، ذینفع و فعال بودند).
.jpg)
کارل مارکس یهودی فرزند یک خاخام ارتدکس - جیکوب شیف بانکدار یهودی انقلاب 1917 را تامین مالی کرد
( و در بستر مرگش هم یادش نرفت پز این امر را بدهد.)
در 1573 در لیتوانیا در دهکده پونو[75] یهودیان کودکی را شکنجه داده و کشتند.
در 1592 در پراگ[76] یهودیای به جرم قربانی و خونگیری یک کودک مسیحی محکوم شد.
در 1598 در لوبلین، کول و کوتنیا در لهستان[77] گزارش شد که یهودیان سه کودک را در آن سه شهر قربانی کردند. وقتی پرونده به دادگاه رسید تمامی یهودیان درگیر ماجرا گناهکار شناخته شدند.
مونتگیو سامرز، مورخ شناخته شده، بعضی از یافتههایش را در کتاب "تاریخ جادوگری و شیطانشناسی"[78] ذکر کرد:
«این قربانیهای انسان بسیار مرتبطاند به مناسک سحر و جادوهای باستانی. قربانیهایی که کتاب قانون پرمونستراتنسیان ویلثین، نوشته شده توسط آدریان لمبتر[79] در 1745، حداقل 250 نمونه را ذکر کرده که به روزترینهایشان در 1650 اتفاق افتاد، وقتی در کادان بوهمیا[80]، کودکی چهار ساله به نام متیاس[81]، به دست تعدادی خاخام با هفت زخم کشته شد. در بسیاری نمونهها مدارک بسیار مستندی است که گوشت و مخصوصا خون قربانی برای مقاصد جادوگری و سحر مورد استفاده قرار میگرفت.»
.jpg)
مونتگیو سامرز
در 1663 در کارکو لهستان[82]، خاخام ماتاتیا کالاهورا[83] کودکی مسیحی را برای مراسم رازآلودش قربانی کرد که محاکمه شد، محکوم گشت و اعدام گردید.
ولادیمیر ایوانویچ دال[84]، شخصیت ملی و نویسنده روسی در کتابی تحقیقی که به خواست دولت تزاری درباره قربانی انسان نوشت، ذکر کرد که در 1669 در متز[85] فرانسه، آقای "لوی" یهودی کودکی را دزدید که بعدا جسدش در جنگل پیدا شد. مرد مجرم بعدا اعدام شد. جزئیات این پرونده در کتابی فرانسوی به عنوان خلاصه محاکمه یهودیان متز، 1670 نیز موجود است.[86]
در 1690 در بلاروس[87]، یهودیان کودکی به نام گاویل[88] را طی مراسمی رازآلود کشتند. این کودک یکی از قدیسین کلیسای ارتدکس است. تلویزیون بلاروس نیز در سال 1997 مستندی درباره این واقعه ساخت.
.jpg)
گاویل قدیس
تنها 23 سال قبل از استقلال آمریکا از انگلستان، ولادیمیر دال واقعهای در 1753 را ذکر میکند:
« در جمعه 20 آوریل 1753 در دهکده مارکوا وولنیتزا[89]، یهودیان استفن استوزیسکی[90] سه ساله را گرفتند و با خود بردند. یکشنبه یهودیان در خانهای جمع شده، چشمان کودک را بسته، دهانش را با انبر بسته و سپس در حالی که او را در تشتی نگه داشته بودند، از همه طرف او را با میخهای تیز سوراخ کردند و چرخاندند که تا میتوانند خون جمعآوری کنند. پس از مرگ کودک جسد به جنگل برده شد، جایی که او را روز بعد پیدا کردند. زنهای یهودی، برینا و فروژا[91]، بدون شکنجه به دست داشتن در این واقعه اعتراف کرده و شوهرانشان را لو دادند، که آنها نیز بدون شکنجه اعتراف کردند. سپس بقیه اعضا دستگیر شده و تحت شکنجه قرار گرفتند. اینان نیز اعتراف کردند و چنان توصیف دقیقی ارائه دادند که شکی در گناهکاریشان باقی نماند. یهودیان سپس اعدام شدند. نقاشیای از جسد کودک که نشان میداد چطور سوراخ شده، کشیده شده و توسط اسقف اعظم لوو[92] محرمانه نگهداری شد.»
در 1791 در مجارستان یهودیان به قربانی کردن کودکی مسیحی متهم شدند. در این نمونه خاص یکی از کودکان خود یهودیان علیهشان اعتراف کرد که کل واقعه را شاهد بوده.
در 1793 در گالاتز رومانیا کودکی توسط یهودیان قربانی شد.
در قرن 19 ام، سر ریچارد فرانسیس برتون[93]، کاشف، نویسنده و زبانشناس معروف، کتابی نوشت به عنوان قربانی انسان در میان سفاردیم[94] (یهودیان شرقی). اما یهودیان به این متن دست یافتند و این متن تاریخی و بسیار مهم هنوز توسط هیات امنای یهودیان در انگلستان محرمانه نگهداری میشود و آن را در اختیار کسی قرار نمیدهند. اما پیش از این بخشی از متن او تحت عنوان "یهودی، کولی و الاسلام" چاپ شد.[95] برتون در این کتاب ذکر میکند:
"1839 - یک فلاکس حامل خون متعلق به یک یهودی در گمرک بیروت کشف شد."
در 1840 یکی از معروفترین وقایع قربانی انسان در تاریخ معاصر صورت گرفت. کشیشی کاتولیک به نام پدر توماس[96] قربانی شد. این واقعه به صورت دقیق و با جزئیات کامل در متن اصلی سر فرانسیس برتون شرح داده شده بود اما هیچگاه چاپ نشد، اما خوشبختانه آنقدر سند و بریده جراید موجود است که تصویری روشن از ماجرا به دست آید.
او کشیشی کاتولیک بود متعلق به طریقه کاپوچینها[97]. پدر توماس دمشق دزدیده شده به صورت قربانی کشته شد. بعدا وقتی خدمتکار عربش به دنبال وی رفت، آنها او را هم گرفته و کشتند. سپس اجساد را در راهآبهای زیرزمینی فاضلاب و سیلاب انداختند با امید به اینکه مخفی بمانند. اما اجساد کشف شده و عاملین محکوم شدند. پروفسور روم گزارشی درباره این ماجرا تحت عنوان
"Debacle in Damascus – The 1840 Jewish Ritual Murder Case of Father Thomas "
نوشت که در آن از بسیاری منابع کمیاب استفاده کرده. این واقعه معروفترین نمونه این مسائل و تا زمان ماجرای جک ریپر[98] لندن، حقیقتا "جنایت قرن 19 ام" بود. (دقت کنید که قتلهای جک ریپر نیز قتلهایی آئینی بودند.)
.jpg)
پدر توماس و خدمتکار وی
روزنامه نیویورک هرالد[99] نسخه 6 آوریل 1850 این واقعه را در صفحه اولش تحت عنوان "رازهای تلمود، قتلی وحشتناک در شرق" چاپ کرد. این مقاله طولانی قربانی کردن پدر توماس را چنین شرح میدهد:
«چه کسی خوابش را میدید که آشکار شدن رازهای خونین تلمود را ببیند و دادگاه یکی از وحشیانهترین قتلهای ثبت شده در تواریخ جرم و جنایت را شاهد باشد که یکبار دیگر به جلوی عموم آورده میشود؟ چه کسی تصور میکرد که عدهای دیوانه، از خون انسان برای مرطوب کردن نان مقدسشان استفاده کنند؟ خوانندگان ما بدون شک به یاد میآورند آن آشوب جهانی را که از بابت کشف پدر توماس، میسیونری مسیحی اهل ساردینیا، و خدمتکارش، ابراهیم آمارا، به صورت قربانی شده، خالی از خون، مثله شده، استخوانهایشان پودر شده در هاون و باقی ماندههایشان انداخته شده در فاضلاب دمشق، برپا شد. متن اصلی دادگاه و بازجویی توسط کنسولهای فرانسه و اتریش در آن شهر محرمانه نگهداری میشدند و اکنون در این شهر (نیویورک) هستند و حالا ما میتوانیم "ملت بزرگ" را درباره حقیقت مطلبمان به رقابت بطلبیم."
( ما میگوییم خدا بیامرزد جراید آن زمان آمریکا را )
.jpg)
مصطفی طلاس[100]، وکیلی که دکترای تاریخ دارد، پیگیر دستیابی به متون اصلی بازجویی و تحقیق پرونده از فرانسه شد، جایی که پدر توماس شهروندش بود. آنها را با سختی به دست آورد و به انگلیسی ترجمه کرد. به او باید از بابت تحقیقش تبریک گفته شود. او این را در کتابش به نام Matzo of Zion گزارش داد.
متن پرونده چنین میگوید:
بازجو: شما در اعترافات خود ذکر کردهاید که یهودیان خون مسیحیان را بیرون کشیده و از آن در پخت نان استفاده میکنند. اما در دین شما خون نجس است، حتی خون حیوانی که حلال ضبح شود نیز چنین است. استفاده از خون مجاز نیست. در اینجا تناقض است. بین خون نجس و ممنوع، و خونی که اگر از مسیحی بگیرید اشکال ندارد. آن هم برای پخت نان. آن هم در روزی مقدس. آیا منطق یا مدرکی وجود دارد که این تناقض را توضیح دهد؟
المسلمانی، خاخام تازه مسلمان شده ( به نام دقت شود ) پاسخ داد:
«تلمود میگوید که خداوند دو نوع خون را دوست دارد. خون مراسم Passover، و خون ختنه.»
خاخام یعقوب (خاخام اعظم سوریه) اضافه کرد: "خدا عاشق دو نوع خون است، خون قربانی Passover، و خون ختنه."
بازجو، چوبلی ایوب، پاسخ داد: ما نمیفهمیم که استفاده از خون انسان چطور مجاز است.
المسلمانی پاسخ داد: "خاخامهای خاصی توسط رمزهایی که به آنها داده میشود میدانند که کی و چگونه استفاده از این خون مجاز است."
منظور المسلمانی احتمالا خاخامهای تلمودی بعلپرستی است که رمزهایشان همان تعلیمات مخفی عمدتا شفاهیشان میباشد.
جاناتان فرانکل[101]، نویسنده یهودی، کتابی به نام "ماجرای دمشق"[102] نوشت با هدف ردیه و پاسخ دادن به کتاب دکتر طلاس. اما مطالعه کتاب فرانکل نشان میدهد که نه او و نه کتابش به اندازه دکتر طلاس از ماجرا چیزی عیان نکرده و گویی حتی زحمت مطالعه متن تحقیق را هم به خود نداده. شاید چون فرانکل میخواهد که حقیقت ماجرا را مخفی نگه دارد. نکته جالب در اینجاست که دو نفر، مستقل از یکدیگر، مسئولین را به جایی که بقایای پدر توماس و خدمتکارش قرار داشت راهنمایی کردند. در فاضلابی در پشت خانه یک خاخام.
.jpg)
جاناتان فرانکل مورخ
.jpg)
سنگ قبر پدر توماس
زر تربت الاب توما الکبوشی و اندب مقامه - مرسل رسولی لشام یعیظ و یبدی اهتمامه
قد ذبحوه یهودا و لم تجده بتمامه – فی خامس اسباط ارخ هذه بقایا عظامه
سنة 1840
ادامه دارد ...
[1] The goat of Mendes
[2] Ka
[3] Amon
[4] مکاشفات یوحنا - 17
[5] Mystery Babylon
[6] The Chaldean Magi
[7] goyim
[8] Albert Pike
[9] Jeremiah
[10] John Milton, Paradise Lost
[11] Aleister Crowley
[12] Michael A. Aquino, PhD, Lt. Colonel of the U.S Army
[13] Gnostic
[14] “Every Sin for a Christian is a Sacrament for the Gnostic.”
[15] Aleister Crowley, Magick in Theory and practice, Dover, USA, 1929, pp94-95
[16] Frater Perurabo
[17] Farasees
[18] The Religion of Judiasm, Michael Hoffman. Visit www.revisionisthistory.org
[19] Luciferian
[20] Adam Weishapt
[21] Blade
[22] Tophet
[23] Carthage
[24] Holocaust : “A sacrificial offering the whole of which is consumed by fire” – Webster’s new collegiate dictionary, 1954
[25] Harrel Rhom, Ph.D
[26] Apian
[27] Democrates
[28] Posidonios
[29] Flavias Josephus
[30] English writer (born in India) (1811-1863)
[31] Antocious
[32] Bishop Auserious of Caesaria
[33] Socrates Galasticus
[34] Emesta
[35] Baronious
[36] Kiev
[37] Hassidic
[38] St William of Norwich
[39] Thomas of Monmoth
[40] Augustus Jessopp, D.D.
[41] The Life and Miracles of St William of Norwich by Thomas of Monmouth
[42] Dr Arnols Leese
[43] Theobald of Cambridge
[44] Kissingen, Bavaria
[45] Passover
[46] Hugh
[47] Isac Depoley
[48] Lord Oliver Cromwell
[49] William of Orange
[50] Puritans
[51] John Calvin (Cohen)
[52] Guberlin
[53] Ingsburg, Austria
[54] St Andrel Von Reyn
[55] Judenstein (Jew Stone)
[56] Robert Pranter
[57] Easter
[58] Trent, Italy
[59] St Simon of Trent
[60] Lives of the Saints, March25 by Father Alban Butler
[61] Moristica
[62] Pope Benedict XIV
[63] St Lorensino
[64] Piata Santa Rias
[65] Court of Padua, Italy
[66] Cardinal Ganganelli (Pope Clement XIV)
[67] Rinn
[68] Anderl
[69] Weiszensee
[70] Rev. Dr. Martin Luther, “The Jews and their lies”
[71] Laguadia
[72] William Walsh
[73] Isabella of Spain, William Thomas Walsh
[74] Toldeo
[75] Pono, Lithuania
[76] Prague
[77] Lublin, Kol, Kutnika, Poland
[78] Rev. Montague Summers, The History of Witchcraft and Demonology
[79] Premonstratensian Canon of Wilthin, Adrian Lembter
[80] Cadan, Bohemia
[81] Matthias
[82] Karko, Poland
[83] Matatia Kalahoora
[84] Vladimir Ivanovich Dal
[85] Metz
[86] Abrege du process fait aux jufis de mets (Summary of the trial against the Jews of Metz) 1670
[87] Belarus
[88] St Gaviil Belostok
[89] Marcova Volnitsa
[90] Stephen Studzitsky
[91] Breina and Fruzha
[92] Archbishop of Lvov
[93] Sir Francis Burton
[94] Human sacrifice amongst the Sephardim
[95] The Jew, The Gypsy and El Islam
[96] Father Thomas
[97] Cappochin
[98] Jack the Ripper
[99] New York Herald
[100] Moustafa Tlass, Ph.D, member of the Syrian Academy
[101] Jonathon Frankel
[102] The Damascus Affair
این مقاله گذری است بر مسئلهای به نام قربانی انسان. مسئلهای که صحبت هر روز نیست. مسئلهای که بسیاری نه قادر به تصور آنند، نه قادر به درک آن و نه قادر به قبول وجود و ابعاد آن. اما متاسفانه این یک واقعیت است. واقعیتی تاریخی که تا به امروز ادامه دارد. واقعیتی که به نظر میرسد نه تنها از شدت آن کاسته نشده، بلکه سیر صعودی عظیمی به خود گرفته و در دنیای مدرن در مقیاسهایی بسیار بزرگتر انجام میشود.
(این مقاله در 4 قسمت تنظیم شده و طی روزهای آینده سایر بخش ها منتشر میشود.)
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
An Overview of Human Sacrifice in the Occult
گذری بر موضوع قربانی انسان در آئینهای رازآلود

طبق گزارش رسمی اف.بی.آی در سال 2000، 876213 شخص در آمریکا "مفقود" شدند.
750000 نفر ایشان کودک بودند.
***
این مقاله گذری است بر مسئلهای به نام قربانی انسان. مسئلهای که صحبت هر روز نیست. مسئلهای که بسیاری نه قادر به تصور آنند، نه قادر به درک آن و نه قادر به قبول وجود و ابعاد آن. اما متاسفانه این یک واقعیت است. واقعیتی تاریخی که تا به امروز ادامه دارد. واقعیتی که به نظر میرسد نه تنها از شدت آن کاسته نشده، بلکه سیر صعودی عظیمی به خود گرفته و در دنیای مدرن در مقیاسهایی بسیار بزرگتر انجام میشود. به صورتها و شیوههایی که به چشم ناآشنا فقط عجیب، بیپاسخ و فراتر از تحلیلهای "متفکران" ( آنها که به لطف جهانبینی سکولار و کمّی خود، همه چیز را به عواملی همانند پول و قدرت ربط میدهند)، است اما به به چشم آن مومن به دین خود، غیب[1] و فرق رازآلود، کاملا حساب شده و آئینی به نظر میرسند. در عین حال، امروزه از مقدار گزارش و بحث درباره این سرطان کاسته شده، و این عمیقا به دلیل سیطره هر چه بیشتر عوامل پشت این اعمال شیطانی بر وسایل ارتباطی است. آسانترین راه کنترل ذهن کنترل ورودیها است. اگر کسی موفق به کنترل عمده ورودیهای اطلاعاتی یک شخص شود، عمده خروجیهای اطلاعاتی وی، یعنی ذهن، تفکر و مرزهای تحلیل وی را در دست گرفته. ( و این چه راهبرد عالیای است برای مردمی که فرای ذهن و عقل خود ورودیای ندارند). این امروزه به سادگی توسط نظامهای آموزش و پرورش اجباری و سپس رسانههای جمعی صورت میگیرد. بسیاری پس از طی دوران تحصیل، چه دیپلم چه دکترا، یا مطالعه و تحقیق را عمدتا کنار گذشته یا چنان درگیر زندگی میشوند که فرصت تفکر عمیق و فرای مرزهای نگهبانی شده توسط "نگهبانان فکر" درباره موضوعاتی همانند تاریخ و فلسفه را ندارند، چه برسد به مطالب "غیر معمول"، همانند مسائل مخفی و مرموز[2]. آنها هم که سنگینی افتخارات مدارک و تحصیلات و القاب رسمی و غیر رسمی خود را بار کرده و میکشند، چه بسیاریشان که در اصل دنبال اسم و تصویر و شهرتاند و نه علم و حقیقت. که کسی که حقیقت را میخواهد راضی نمیشود، کنجکاوی ذاتی کودکانهاش را نمیکشد، در مرحلهای از شهرت ظاهری خیمه نمیزند و دلش را با تعدد اسم و رسم و نظراتش در صفحات چاپی و مجازی و فیگورهای عکسهایش خوش نمیکند. دریغ که بسیاری از متفکران و استادان و صاحبنظران اینگونهاند. یک سیرک بزرگ که همه قربان صدقه هم میروند و برای هم کف میزنند و اجلاس و گردهمایی برپا میکنند. تکان خوردن از نظریات کاری سخت است، بسیار سخت، برای کسی که حوصله و جرات گفتن اشتباه کردم، من اشتباه کردم، را ندارد. چه بسیاری که عمری را پای فلان نظریه و کتاب گذاشتهاند. و این شکاف، امروزه اوج گرفته در تمام عرصههای علم. بین متخصصان خشکی که حاضر به عقبنشینی از نظریات منقضی خود نیستند، و آنها که با سوالهایی مهم و بیپاسخ جلو آمده و اگر جوابهایی قانعکنندهتر ارائه نمیکنند، حداقل همانند آن مردان و ریشسفیدان خود را در دیواری نامرئی از جهل مرکب حبس نکردهاند. مخاطبین مردمیاند که بیداری معنویای درشان در حال صورت گرفتن است و پس از یکی دو سده تسلط جهانبینی مادی و کمّی، در حال نگاهی جدید به دنیای پیرامون خودند، با احترامی بیشتر نسبت به باستانیان و سنتها و نظرات و نگاههای آنها به دنیا و ماوراء. این شکاف در غرب، اوجاش آشکار است. در رسانهها و محققان و بحثهای مستقل از کانالهای رسمی، که سرزندگی و کنجکاوی و فعالیتشان تحسینبرانگیز است. این شاید در هیچ امر بیش از تاریخ باستان و مخصوصا مصرشناسی آشکار نباشد. همینقدر اشاره اینجا بس است که این مبحث جایی دیگر میطلبد.
حقیقت این است که فرقههای رازآلود و مناسک پر رمز و رازشان هنوز وجود دارند، به قدرتمندی گذشته باستانیشان. در دنیایی که عوام و آنها که آقایان آنها را بنا به تفکر کمّی خود "توده" مینامند- همان تفکری که رنه گنون به زیبایی آن را نمود کامل زندگی در عصر کمیّت نامیده- زندگی در سراشیبیای به نام تمدن مدرن که همگان با شیفتگی و با سرعت به سوی پایینترین نقطه که آن همان حکومت ضد و وارونهی همه چیز، دجال ضد مسیح است[3]، "توسعه" یافته و به پیش میروند، در دنیایی که تودهها تشویق میشوند به مادیبینی همه چیز، بریدن از یکدیگر، ذوب شدن در فردگرایی، خودبینی و سود شخصی، بریدن از دین و خداوند خیرالحافظین، مسخره کردن باستانیان و "خرافات" شان و بیمعنی دیدن هر چه آقایان برچسب خرافات و افسانه و اسطوره به آن بزنند، در همین عصر، رهبران دنیا، قدرتمندترین و ثروتمندترین اشخاص دنیای به اصطلاح مدرن ما، تا خرخره در مناسک عجیب و غریب رازآلود و آنچه "خرافات" مینامند غوطهورند. چه توضیحی دارید برای مراسمهای سحر و جادویی که آقای جک پارسونز[4] مخترع سوخت جامد موشک و یکی از مهمترین پایهگذاران ناسا، هر شب در خانهاش به همراهی دانشمندان پروژه منهتن[5] برپا میکرد؟

جان (جک) پارسونز. مخترع سوخت جامد و پایهگزار جی.پی.ال ناسا
چه توضیحی دارید برای فعالیتهای فوق برنامه بسیاری از دانشمندان نازی و دیگران که به آمریکا آمده و مهمترین پستها را در اختیار گرفتند؟ افرادی همانند همان آقای اوپنهایمر[6] که استادی محترم میگوید که بیچاره سخت رنجور بود و بخاطر "عذاب وجدان" از بابت بمب اتم، برای "معنویت" به فلسفه هندو پناه برد، بیچاره نمیدانست چه کند. عجیب میدانم که او یا اشاره نکند به تعلقات و روابط آقای اوپنهایمر و امثالش با تاریکترین محافل رازآمیز، یا نداند این تعلقات و روابط را.

دانشمندان آلمان نازی متخصص موشک پس از جنگ جهانی و انتقالشان به آمریکا، تحت پروژه پیپر کلیپ[7]. به علامت سواستیکا روی تابلوی چوبی دقت کنید. این عکس در آمریکا گرفته شده.

"دانشمندان" پروژه منهتن. اوپنهایمر نفر دوم از چپ
چه توضیحی دارید برای احضار خدای باستانی "اسطورهای" نیمبز نیمانسان "پن[8]" که آقای پارسونز میگفت قبل از هر آزمایش موشک با جادو احضار میکند؟ چه توضیحی دارید برای حضور حضرت آقایی که پلوتونیوم را به دنیا هدیه داد[9] در بوهمین گروو[10] و مناسک غریب مهمترین سردمداران دنیا که هر تابستان در آنجا به دور مجسمه عظیم سنگی یک جغد میرقصند و کارها میکنند. جغدی که از بین این همه نام، او را همان "مولوخ"ای[11] مینامند که در دوران "باستان" مردم کودکانشان را به او قربانی میکردند.
چه توضیحی دارید برای رؤسای جمهور و وزرا و شاهزادگان و دانشمندانی که در ظاهر عادی به نظر میرسند اما وقتی به جایی دگر میروند آن کارهای دگری میکنند که به ذهن هیچ انسان "عادی" و "مدرن" خطور نمیکند.
مناسک رازآمیز و جادو و کارهایی که دقیقا، کلمه به کلمه و ذره به ذره همان مناسکیاند که هزاران هزار سال پیش انجام میشد. لیست این نمونهها طولانی است و این مسئلهای که باید مطرح شود. خاموشی و بیخیالی نسبت به آن موجب خشم و نفرین خداوند است. خدای بزرگی که خطاب به یکی از پیامبران بنیاسرائیل گفت به اینها بگو اینقدر نیایند بیرون برای دعای باران! میآیند دعا میکنند، اما با تعفن گناه و شکمی پر از حرام. به جای آنکه رحمت نازل کنم خشمم بیشتر میشود بر اینها. به دیگر عزیزش گفت که به ظالمین بگو من را یاد نکنند. بر من واجب است که یاد کنم آنکه مرا یاد میکند، و یاد کردنم از ظالمین نزول غضب و عذابم است بر ایشان. این همان امر به معروف و نهی از منکر است که وقتی نشود، خوبان هم اگر دعا کنند دعایشان میخورد توی سرشان. این شناساندن شیاطین و میزبانانشان در این دنیاست که روحشان را فروختهاند، چه بد قیمتی. همه چیز را وارونه کردهاند. تاریکی را در کوریشان "نور" دیدهاند و میخواهند دنیا را به گندشان آغشته کنند. هدف اینها کور کردن مردم شریفی است که تبدیل کردهاند به "توده"ها. اعدادی محض در صفحههای آمار. مردمی که شمارههای ثبت و ملی و امنیت اجتماعیشان بر نامهایشان مقدم است. چرا که تنها در میان کوران است که مرد یک چشم میتواند پادشاه شود. پس چه زیبا گفت آن که فرمود:
نبرد ما علیه گوشت و خون نیست. نبرد ما علیه عوامل، قدرتها و حاکمان دنیایی تاریکی است،
علیه میزبانان دنیوی شیاطین آسمانی
Ephesians 6:12
امیدواریم این خلاصهی ساده سودمند و مفید باشد و بالرّحمن پناه میبریم اگر چنین نیست.
*******************
این گفته معروف که "حقیقت از تخیل عجیبتر است"[12]، به دلیل درستی و رو راستیاش، گاه بسیاری را، مخصوصا آنها که به خیال خود جایی دنج در دنیای مادی خود یافتهاند، ناراحت و پریشان میکند. هر از گاهی رسانهها تیترهایی درباره اعمالی وحشیانه و باورنکردنی بیان میکنند که توسط انسانهایی به ظاهر مثل من و شما، نرمال و محترم به وقوع پیوستهاند: مادرانی که بچههایشان را کشتند. پدرانی که کودکشان را سوزاندند و حتی کودکانی که دوستان و اقوامشان را به صورتی سادیستیک قتلعام کردند. چنین اعمالی قلوب عدهای از مردم را عیان کرده و در عین حال مردم متمدن جهان را به حیرت وا میدارند. مردمی که میگویند فلانی را میشناختیم، اصلا به او نمیآمد. خیلی محترم بود!
اما عملی وجود دارد که در وحشیانه بودن و قصاوتاش در بالای تمامی اعمال دیگر قرار داشته، و آن قربانی کردن انسان است.
گرچه بسیاری، به لطف هالیوود، تصور میکنند که اینگونه کارها فقط در جنگلهای انبوه آفریقا یا آمریکای جنوبی صورت میگیرد، اما وقتی هر از گاهی کشف میشود که یکی از اعضای به اصطلاح "متمدن" جامعه، چنین کار وحشیانهای را انجام داده مردم مرتب حیرتزده میشوند. در ضمیرشان جای دادهاند که آدمخواری و خونخواری، تنها درمیان قبایل بیتمدن بومی صورت میگرفت که بحمدالله با فتح، متمدن کردن و قلع و قمعشان توسط غربیان عزیز، دیگر این مسائل نیز تقریبا نایاب شدند.
اما در تاریخ این شناخته شده که تقریبا هیچ دین و آئینی نیست که چنین تندرویهایی در شاخهای از آن انجام نشده باشد، عمدتا شاخهای دارای مناسک رازآلود، در اقلیت و نه نمایانگر عمده پیروان راستین آن، و اتفاقا درد اینجاست که اینکار توسط آنها که در ظاهر با ایمانترین و مقیدترین و مقدسمآبترین آن آئین بودند انجام میشده و میشود.
این موضوع حتی شامل دین یهود نیز شده و تاریخ این مسئله عجیب و جنجال برانگیز، تا دوران باستان به عقب میرود.
این مسئلهای است شاید قدیمیتر از خود خط و زبان. قربانی انسان اتهام سنگینی است که در طول تاریخ تندروان یهودی بسیار به آن متهم شدهاند. طبیعی است که امروزه بسیاری نسبت به بحث درباره آن بسیار محتاط باشند. اما این اتهام حداقل برای دو هزار سال بر دوش یهودیان سنگینی کرده. بالاخره چرا یهودیان تندرو در گذشته و شاید همین امروزه باید انسان قربانی کنند؟ بسیاری حتی دوست ندارند درباره این موضوع فکر کنند و باور دارند که این پروپاگاندای خالص ضد یهودی است. خود یهودیان نیز با سرعت میگویند که چنین ادعاهایی دروغهایی است که طی قرنها تکرار شده و از پایه بیاساس است. اما این داستان دو رو دارد. یک روی آن باور دارد که قربانی انسان در یهودیت، نه تنها پروپاگاندای ضد یهودی نیست، بلکه یک حقیقت است. چیزی که از زمان آغازش اثری وحشتناک بر جامعه داشته.

مراسم قربانی و گرفتن خون از کودک
شاید بعضی به مطالبی که در اینجا عرضه میشود شک کنند، اما نگاهی منصفانه به این موضوع شما را باید به فکر بیندازد. در همین حال، مطالعهای عمیق و محققانه درباره موضوع، بسیاری شکاکان را به حقیقت موضوع مطمئن خواهد نمود.
این حقیقت دارد که بسیاری از آنها که درباره این موضوع تحقیق کردند توسط صیهونیستها، ضد یهود (آنتی سمیت) لقب گرفتهاند. لقبی که به نظر میرسد عدهای همانند نقل و نبات نثار دیگران کرده و برای بر هم زدن بحث درباره هر موضوعی که آنها را به انتقاد گرفته یا پریشان میکند استفاده میکنند. اما اگر یک آنتیسمیت بگوید که آسمان در روزی آفتابی آبی است، آیا چون یک به اصطلاح آنتیسمیت این را گفته، آسمان کمتر آبی میشود؟ داستان چنین بحثهایی نیز عمدتا چنین است. گرچه بعضی که درباره این مطالب تحقیق کردند، واقعا آنتیسمیت بودند، اما شاید این کشف حقیقی بودن و انجام قربانی انسان توسط عدهای از به ظاهر یهودیان بود که بسیاری از این مردم را از مرز تعادل هل داد و آنتیسمیت کرد. پس از درک این راز سرپوش گذاشته شده موجود در میان بعضی یهودیان در طول تاریخ، یک غیر یهودی عادی، چطور میتوانست احساسی جز نفرت داشته باشد؟ بالاخره این آنتیسمیت نیست که عمل شیطانی قربانی انسان، که امروزه عمدتا قتل آئینی توسط یهودیان[13] نامیده میشود، را انجام میدهد. با این حال جالب اینجاست که اکثر یهودیان، و نه تنها آن "اقلیت تندرو" که در معرض اتهامند، همیشه سعی کردهاند این موضوع را "مزخرفات" و غیریهودیانی که چنین اعمالی را گزارش میکنند بدتر از مجرمین این امر نشان دهند.
عمده مورخان میدانند و اذعان میکنند که قربانی انسان در گذشته در میان بسیاری از ادیان و فرق رواج داشته. معابد آلوده به خون آزتک[14]ها گواهی بر این مدعاست. قلب تپنده بسیاری از بیگناهان در آنجا به صورت زنده به عنوان قربانی به خدای اعظم تمدنهای آمریکای جنوبی، کتزلکوتل[15] یا کولاکان[16]، "اژدهای پردار"، از سینههایشان بیرون کشیده شد. تاریخی که بیشباهت به "اسطوره" ضحاک اژدها "پادشاه هفت کشور" که "مارهایش" "مغز" جوانان را میخورد نیست.

قربانی کردن انسان در بین آزتکها
ایرلندیان نیز "اسطوره"ای جالب دارند. میگویند که ساکنین اولیه ایرلند گروهی "خدایان" حریص به نام "فورموریان"[17] بودند که هر سال دو سوم کودکان مردم را میخواستند.
درویدها[18] نیز که تا به امروز فعالند و وینستون چرچیل[19] و اسقف اعظم کانتنبری کلیسای انگلستان[20] کاهنین آن بوده و هستند، به این کار شهرت داشتهاند. یکی از رسمهای شناخته شده آنان در تاریخ، دفن کودکی در زیر پی ساختمان یا پاشیدن خون وی بر آن است. همچنین سوزاندن در آتش.

وینستون چرچیل هنگام ورود به لژ طریقه باستانی درویدها در قصر بلنهیم. 15 آگوست 1908
اسقف کانتنبری در لباس دروید
در آئین هندو عملی به نام "ساتی" وجود دارد که در آن زنان خود را در آتش قربانی میکنند. طبق گزارشاتی این عمل هنوز در بعضی نقاط هندکه یک میلیارد هندو در آن زندگی میکنند زنده است و انجام میشود. به علاوه، شما هنوز که هنوز است میتوانید در وداها[21] لیست نامهای خدایان و قربانی مورد علاقه هر یک را پیدا کنید. تا همین دوران "مدرن" ما هندوان هر ساله برای خدای مادر، کالی[22]، و شیوا[23]، انسان قربانی میکردند و همیشه این باور در هندویسم بوده که شیوا از گوشت انسان تغذیه میکند. هر جمعه در معبد شیوا در تنجور[24] یک کودک مذکر را قربانی میکردند. این عمل به طور رسمی تنها در قرن 19 ام متوقف شد.
کالی و شیوا. به جسد در حال سوختن و سرهای بریده شدهای که گردنبند شدهاند دقت کنید.
همین چند سال پیش در مکزیک فرقهای عجیب کشف شد که بسیاری را قربانی کرده بود، از جمله دانشجویی آمریکایی به نام کیلروی[25].
سابقه این عمل در خاورمیانه "گهواره تمدن" نیز متاسفانه باستانی است. تمدنهای خاورمیانه نیز همانند معادلان خود در تمام دنیا برای خدایان اعظم خود آئینهای مختلف قربانی انسان داشتند. این عمل عمدتا به صورت سوزاندن شخص صورت میگرفت. هدف از انداختن ابینا ابراهیم علیهالسلام در آتش همین بود. حفاریهای سِر لئونارد وولی[26] در شهر سومری اور، موطن حضرت ابراهیم علیهالسلام، در سال 1927 در قبرستان سلطنتی شهر، شواهدی گسترده از قربانی انسان را آشکار کرد.
در تقریبا تمامی تمدنهای باستان، سهگانهای وجود داشت که پرستش میشد. یک خواهر و برادر که در عین حال همسر نیز بودند، و فرزندشان. پدر میمیرد و همسر/ خواهر باکرهاش تولد به پسری میدهد که با مادرش وصلت کرده و جای پدر را میگیرد. این سهگانه در حقیقت پرستش خدایی میرا[27] است. خدایی که میمیرد، و سپس در کالبد پسرش زنده میشود. به نظر ما این همان شیطان است، از مردن به معنی فروافتادناش، تا تولد دوباره و برپا ایستادنش به باور آنها. شاید حالا بیشتر معنی و اهمیت تاکید اسلام بر صفات "حی" و "وحده" الله تعالی را درک کنید، که چرا اینقدر این ذکر مهم است:
لا اله الا الله، وحده وحده وحده، لا شریک له، له الملک و له الحمد، یحی و یمیت و هو حی لا یموت.
این موجود با نامها و القاب متفاوت در تمام تمدنهای باستانی حاضر است. همان کتزلکوتل آمریکای جنوبی است که ذکرش رفت، اوسایرس، ایزیس و هوروس[28]. نمرود، سمیرامیس و تموز[29]. مردوخ[30]، ایشتر[31]، دینوسیوس[32]، و غیره. این خدا در میان کنعانیان و فلسطینیهای باستان تحت نامهای مولوخ[33] ، بعل/ بعل- بریت[34]، حداد[35] و غیره پرستش میشد.

بعل خدای کنعانیان اُسایرس خدای مردگان ایزیس
شهر بعلبک[36] همانطورکه از نامش پیداست (بعل- بک) یکی از مراکز باستانی پرستش این موجود ملعون بود.
معبد عظیم و عجیب رومی ژوپیتر[37] در این شهر بر معبد باستانی بعل ساخته شد. رومیان از هیچ چیز در ساخت معابد عظیم این شهر دریغ نکردند. بیش از صد هزار برده طی قرنها روی معابد این شهر کار کردند و معابد قوم و خویش بعل نیز، البته تحت نامهای رومیشان، به آن اضافه شد: ونوس و باکوس[38].
بازسازی مجموعه معابد بعلبک
یکی از چندین سنگ عظیم به کار برده شده در معبد. این سنگها بزرگترین سنگهای تراشیده شده در جهاناند، و چگونگی حمل و کار رویشان هنوز موضوعی مورد بحث و گمان. امروزه تعداد کمی جرثقیلهای سفارشی موجود است که قادر به حمل وزن این سنگها میباشند.
بت سفالین در موزه ایران باستان. به کودکی که زیر بغل زده دقت کنید. این رب است یا شیطانی رجیم؟ اینها فقط استعاره نیستند دوستان. کودک زیر بغل شاید استعاره از هزار زهر مار باشد، اما این حقیقتی تاریخی است که برای این موجود در فرق رازآمیز، معابدش، کودک هم قربانی میکردند.
بسیاری مسیحیان در همین شهر شهید شدند و مدتها بعد از مسیحیت نیز، فاحشگان "مقدس" معبد و اعمال کفرآمیز دیگر زنده و فعال بودند. بالاخره امپراطور جاستینین[39] دستور مسیحی شدن و غسل تعمید اجباری را صادر کرد. قسمتهای کلیدیای از معبد را خراب و بزرگترین ستونهایش را به قسطنطنیه برای به کار بردن در کلیسای عظیم آیاسوفیا[40] یی که خود ساخت برد. عظمت فضای داخلی این کلیسا و گنبد رفیع آن برای زمانی طولانی یگانه بود. گویند وقتی جاستینین وارد این کلیسا شد چنین کفر گفت که سلیمان، بر تو فایق آمدم! در بعضی تواریخ قسطنطنیه آمده که کمی پیش از پیروزی و فتح شهر، مردم نوری را مشاهده نمودند که کلیسا را ترک کرده و به آسمان رفت. آنها آن را به فال بد گرفته و نشانه ترک روحالقدس و حمایت الهی از خود دیدند. سلطان محمد فاتح[41]، هنگام بازدید از این کلیسا و سپس کاخ سلاطین روم شرقی (بیزانس) که در جوار وی قرار داشت و امروزه مسجد سلطان احمد جای آن را گرفته، این شعر فارسی را خواند:
بوم نوبت میزند بر طارم افراسیاب پردهداری میکند در قصر قیصر عنکبوت
وی دستور نظافت، تعمیر و تبدیل آن به مسجد را داد. طی تاریخ عثمانی مهمترین مسجد امپراطوری حساب میشد. تعدادی از سلاطین را در جوارش دفن کردند. سلاطین جدید در آنجا منصوب شده و نمازهای جمعه نیز آنجا برپا میشد. در نگهداری آن سعی بسیاری صورت گرفت و تعدادی از مشکلات مهندسیاش که طی تاریخ منجر به چندین خرابی و ریزش گنبدش شده بود را رفع کردند. تبدیل به الگوی معماری تمامی مساجد بعدی عثمانی شد و معماران بزرگ بعدی، سعی در فایق آمدن بر عظمت و زیبایی آن داشتند. سلطان محمد فاتح گفته بود که لعنت خدا باد بر کسی که این مکان عبادت را از مسجد بودن برگرداند. پس از فروپاشی عثمانی آتاتورک و دوستانش آنجا را به موزهای "سکولار" بدل کردند. نه مسجد و نه کلیسا. امروزه در توضیحات ورودی موزه آیاسوفیا در تاریخچه بنا از اسلام نه به عنوان دین، بلکه به عنوان "فرقه"[42] یاد شده. شاید نشانی از نظر برادران "دین" شبتای زوی[43] به این "فرقه" مبین الهی.

جاستینین
نقاشی آیاسوفیا در زمان عثمانی
سلطان محمد فاتح. اثر بلینی نقاش معروف رنسانس ونیزی
طبق شواهد و بیانات متعدد نویسندگان دنیای باستان، منجمله یونانیانی همانند هرودوت[44] و رومیانی همانند پلوتارک[45]، بعل همان زئوس و ژوپیتر و همان مردوخ است. این شیطان نامهای بسیاری دارد که ارتباطات همه آنها با یکدیگر در متون کلاسیک قابل دسترسی است. درک کنید که ژوپیتر لاتین "لوسیفر"[46]، به معنی "نورانی" است. در انجیل آمده که شیطان میتواند به صورت فرشتهای نورانی ظاهر شود. (در روایات ما نیز آمده که خود شیطان میتواند تشویق به عبادت کند، طوری که تصور کنی او " ملکٌ کریم" است. اما هدفش چیز دیگری است). این موجودی که پرستندگان وی او را بر اساس فلسفه وارونهشان نورانی مینامند، در حقیقت عین ظلمات و هم آنی است که در متون دینی مقدس ادیان ابراهیمی صریحا شیطان نامیده شده. این همان خدایی است که چند نمونه از سمبلهای نمادینش گاو، قوچ، بز و جغد بوده و هستند. مولوخ، هم به صورت گاو و هم جغد نشان داده میشد. و این همان خدایی است که بر اساس داستانی که از توصیفاش در اینجا معذوریم آلتاش را به صورت ستونی بلند ساخته و میپرستیدند.
ستونی که برای ناآشنا[47] تنها یک ستون است، اما برای آن آشنا با مفهوم و معنی آن، بسته به مرتبهاش در فرق رازآمیز، معنایی کاملا متفاوت دارد. ستونی که مسلمانان هر سال در موسم حج به عنوان نماد شیطان سه بار به سنگسار آن میپرداختند، و کم بودند آنان که توجه کنند که اینی که به آن سنگ میزنند دقیقا همان "یادبود واشینگتن"[48] آمریکا است که رؤسای جمهور آمریکا از زمان ریگان همانند قبله رو به آن سوگند یاد میکنند. همان است که در جلو کلیسای سینت پیتر واتیکان و در تقریبا هر شهر و جای مهم دیگر دنیا به اشکال و الوان مختلف قرار دارد و به آنان که معنای آن را میدانند چشمک زده و تسلی خاطر میدهد که "ما اینجا هم هستیم."
(دقت کنید که در فرق رازآمیز این ستون نباید حتما شکلی خاص داشته باشد. بعضی اشتباها فکر میکنند که اگر گرد باشد نیست. خیر. میتواند باشد. این شکل مصری شکل ایدهآل آن است. اما وقتی این ممکن نباشد به اشکال متفاوت نیز میسازند. مهم گذاشتن سنگ بنا، مراسم ساخت و نیت سازندگان آن است. این ستون ملعون به اشکال فراوانی ساخته شده. پلان مربع، گرد، آسمان خراش، برج ساعت (مثلا ساعت بیگ بن)، برجی از جمجمه یا استخوان (قتلعامهای جنگهای تاریخ. بعضی مغولان، تیمور، نادر و آقا محمد خان گویا معروف بودند که چنین برجهایی میساختند)، یا به صورت همان شکل مصری اما با سری بریده و شعلهای همیشه روشن بر بالای آن، همان مشعل فروزانی که مفهوم و معنایی عمیق در فرق رازآمیز دارد. بعضی حکام ظاهرا مسلمان نیز در طول تاریخ آن را حتی به شکل مناره مساجد نیز ساختهاند. شاید حالا کمی روشن شود که چرا مسجد نبی صلی الله علیه و آله مناره نداشت و در بعضی روایات آمده که مولانا مهدی علیهالسلام، منارهها را خراب خواهند کرد. چرا بعضی وهابیون تعصب دارند که مسجد یک مناره داشته باشد. البته دقت کنید که هر ستونی هم چنین نیست. گفتیم که نیت، سنگ بنا و مراسم ساخت، مهم و اصل است.)
![]() |
![]() |
|
ابلیسک یادبود جرج واشنگتن
|
ابلیسک واتیکان
|
![]() |
![]() |
|
ابلیسک شهر مونیخ
|
ابلیسک یادبود جان راکفلر
|

ابلیسک در نقش ساعت در وسط میدانی عریض ( به زحمت میتوان وقت را از آن خواند. ساعت بهانه است برای ستونی که اگر آن ساعت را نداشت شاید حضورش مشکوک میشد.)
به خاطر همین بیتوجهی و فراموشی این نماد و مفهوم آن توسط مسلمانان بود که سعودیان چه راحت آن را خراب کرده و دیواری جایگزینش کردند که از مسائل معنوی و دینی هم بگذریم در سوال از هر دانشجوی ترم یک معماری که سرش به تنش بیرزد هم میفهمید که ستون در دایره، از همه نظر و مفهوم، چه بسیار متفاوت از دیوار در دایره است، که در طراحی نیز همانند عالم خلقت، هیچ چیز تصادفی نیست، همه چیز، هر خطی و نقطهای که کشیده میشود توضیح دارد و باید به استادش (میخواهد استاد دانشگاه باشد یا استاد اعظم لژ) پاسخ دهد.
![]() |
![]() |
| نماد شیطان مراسم حج کنونی (دیوار صاف؟!) | نماد شیطان مراسم حج در گذشته (ابلیسک) |


این بد بیتوجهی و خواب غفلتی است که مسلمانان در آن فرو رفتهاند. به همین دلیل است که کم شریفی صدایش را بر سر سعودیان بلند میکند که هر چه در کابوسهایتان بگنجد و هر آنچه در بدترینهایشان بعد از شامی سنگین نیز نگنجد، با مکه و مدینه مقدس کردهاند. در این میان برای ما سکوت مردم عجیب نیست، عجیب سکوت آن "نخبه" گان ظاهرا مسلمان است. مخصوصا معمارانی که سنگ "سنّت" و "معماری سنتی" را به سینه میزنند.
خلاصه کلام اینکه برای بعل، یا مولوخ، که به نصّ ادیان ابراهیمی همان شیطان بوده، و پرستش وی تحت نامها و القاب و اشکال و الوان متفاوت در سرتاسر زمین صورت میگرفته، انسان قربانی میکردند. نمونههای دیگری را ذکر میکنیم:
در متون تاریخ باستان میخوانیم که قربانی انسان جزئی مهم از آئینهای بابل باستان نیز بوده و کاهنین بابلی میبایست مقداری از گوشت قربانیانشان را میخوردند.

قربانی کردن و خوردن گوشت قربانی در آمریکای جنوبی
این امر چنان در تاریخ ریشه دوانده که به نظر میرسد خود کلمه و صفت آدمخواری در زبان انگلیسی، "کانیبال"، به معنی خوردنده گوشت انسان، ریشه در این سنت و نام "کاهنین بعل" دارد:
کاهن- بعل = کاهنبل = کانبل = کانیبل. Cahn-Bal > CanniBal
همانطور که گفتیم یکی دیگر از نامهای مولوخ در قالب فرزند، "تموز" بود. این معادل هروس مصری است. ریشهشناسی این نام نیز قابل توجه است. "تم" به معنی اتمام. کمال. پایان. "موز" به معنای "سوختن". یعنی "تمام سوختن"، " بهترین سوختن"، "کامل سوختن".
این مسئله همچنین مربوط است به مسئله "فرو افتادگان" باستان که بهتر است به طور خلاصه به آن اشاره کنیم. هم کتاب مقدس و هم متون دیگر همانند کتاب منسوب به حضرت ادریس[49] علیهالسلام درباره "فروافتادگان" که در انگلیسی آنها را به غلط (عمدا یا سهوا) "جاینت"[50] یعنی عظیم ترجمه کردند، در حالی که در عبری "نفیلیم"[51] به معنی "آنان که فرو افتادند" است، و به نظر ما یعنی همان شیاطین و جنیان، سخن میگویند. پس از توصیف علاقمند شدن آنان به دختران انسان و همخوابگی و تولید اولاد با آنان که ذکر این ماجرا در سفر پیدایش[52] نیز آمده (که در احادیث ما یکی از دلایل علاقه شیاطین به زن، موی بلند او ذکر شده و به همین دلیل حجاب در تمامی ادیان مهم بوده) چنین آمده:
«و آنان حامله شدند، و به "فرو افتادگان" تولد دادند. اینان تمامی مایملک بشر را بلعیدند. وقتی انسان دیگر نمیتوانست آنها را راضی و سیر کند، بر علیهاش مشغول شدند و بشر را خوردند. بر علیه پرندگان و حیوانات مرتکب گناه شدند. سوسمارها، و ماهیان، و گوشت یکدیگر را خوردند، و خون خوردند. زمین علیه این بی قانونان شکایت کرد.» - کتاب اول ادریس 7: 2-6
یک نمونه دیگر آئین "جمجمه" است که در جریکو[53] ی 8000 سال پیش موجود بود و نشانههایی از همان نوع آئین در دین شینتو[54] ژاپن و چین باستان نیز پیدا شده.
کالی هندی را با گردنبندی از جمجمههای انسان و دستهای بریده شده نشان میدادند. این عین همان تصویری است که مکرر در خدایان "مادر" ادیان کفار دیده میشود.
الهه مادر هندویی کالی ( Kali )

تصویر نمونه آزتکی، کواتلیکه Coatlicue. در حال بلعیدن انسان. سگک کمربندش جمجمه است و لباسش پر از مار. تصادفا مثل ضحاک دو مار هم بر شانه دارد.
این دو نمونه را مقایسه کنید با خواهر/ همسر بعل، آناث[55]، که الواح باستانی اوگاریت[56] او را چنین توصیف میکنند:
"... تا زانو در خون انسانها غوطهور، سرهای مردمان بر پاهایش، دستان بریده شده مثل ملخ ریخته بر او. جمجمههای قربانیانش را به عنوان زینت به گردن می بندد. دستانشان را بر کمر بسته، و وقتی سیر می شود دستانش را در جویهای خون میشوید..."
این که همان کالی شد؟ بله دوستان. اینها همه سر و ته یک کرباساند. این است خدای سهگانه ادیان کفار و مشرکین. دقت کنید که تقریبا تمام این ادیان باستانی یک وجهه برای عموم مردمشان داشتند و وجهی دیگر که مختص خواص بود. علما و کاهنین و سلاطین. حقایق به صورتی مرتبهوار در این وجه به "خواص" آموخته میشد. مثلا به عوام میگفتند خورشید خداست. البته که کاهنین مصری میدانستند که خورشید خدا نیست، و این را به خواص خود در مرحله دوم میآموختند که منظور روحی در ورای خورشید است و آن چیست. در مرحله سوم میآموختند که منظور اصلا این خورشید نیست و همه چیز مربوط است به ستاره سیریوس[57] (شعرا). این مسایل امروزه بعضا به ما رسیده. به این وجه "مدارس رازآمیز"[58] گفته میشود. چرا که معابد دنیای باستان به خصوص آنهایی که در شهرهای مهم مذهبی بودند، همانند نمونههای یونانی دلفی، افسوس، ایلوسیوس[59] و غیره، در کنار خود مدارسی داشتند که در آنها امور رازآمیز و مسائلی را که به عوام نمیگفتند تعلیم میدادند. تا به امروز عدهای قلیل از رازهای این تعلیمات آگاهند. بسیاری از علمای دنیای باستان عضو این مدارس رازآمیز بودند. تقریبا تمام آنها که در دنیای علمی و دانشگاهی معمول به عنوان فیلسوفان و متفکران بزرگ میپرستیم. از هرودوت و فلاسفه یونان بگیرید تا رومیانی همانند پلوتارک[60] و سیسرو[61] و بعدیها. اینان اشارههایی اینجا و آنجا میکنند اما هیچگاه حقیقت را نمیگویند. آنقدر میگویند که بدانیم مسئله چقدر مهم است. آنجا که پلوتارک میگوید کسی که از ما نیست گویی هیچ نمیداند، یا هرودوت میگوید پرستش موجودی را در مصر دیدم که جرات نمیکنم نامش را بیاورم. این رازداری در تمام متون کلاسیک عیان است. هر شهروند عادیای نیز که میخواست سر در بیاورد کشته میشد. یک نمونه معروفش دو جوان کنجکاو شهر الوسیوس است که برای آنکه از رازها و سر و صداهای وحشتناک و عجیب معبد در شب سر در بیاورند مخفیانه به آن وارد شدند. صبح فردا مردم اجسادشان را از جلو در بسته معبد جمع کردند. چند سالی است که این مبحث بیشتر باز شده. جدای از مسائل دینی به نظر میرسد بسیاری علوم در این مراکز به خواص آموخته میشد. علومی که به عوام به هیچ وجه نمیآموختند. شاید اشارهای کوچک به این امر را در کتابهای تاریخ مدرسه خوانده باشید که چطور عوام ایران ساسانی حق آموختن، خواندن و نوشتن نداشتند و داستان آن کشاورزی که نتوانست برای فرزندش اجازه بگیرد گرچه حاضر بود هزینه گزاف ارتش را متحمل شود. خواندن و نوشتن تنها نمونهای کوچک است از خرواری از علوم که مردم غیر عضو در سرتاسر دنیا، آنها که زیر یوغ این ادیان دارای فرقهها و مدارس رازآمیز بودند، از آنها ناآگاه بودند.
[1] الذین یومنون بالغیب. سوره بقره
[2] Occult
[3] Rene Guenon, The Reign of Quantity and the Signs of the time
رنه گنون. قلمرو کمیت و نشانههای (آخر) زمان
[4] John (Jack) Parsons, founder of NASA’s JPL (Jet Propulsion Laboratory) ironically JPL can also be read as “Jack Parson’s Laboratory)
[5] Manhattan Project
[6] Oppenheimer
[7] Project Paperclip
[8] Pan
[9] Glenn T. Seaborg
[10] Bohemian Grove
[11] Molech
[12] The truth is stranger than fiction
[13] Jewish Ritual Murder
[14] Aztech
[15] Quetzelcoatl
[16] Kulakan the “feathered serpent”
[17] Formorians
[18] Druids
[19] Winston Churchill
[20] Archbishop of Cantenbury
[21] Vedas
[22] Kali
[23] Shiva
[24] Tanjour
[25] Mark Kilroy
[26] Sir Leonard Woolley
[27] The Dying God
[28] Osiris, Isis, Horus
[29] Nimrod, Semiramis, Tammuz
[30] Marduk
[31] Ishtar
[32] Dionosyus
[33] Moloch
[34] Baal/Baal-Berith
[35] Hadad
[36] بعلبك در شرق كشور لبنان و بین دو سلسله كوه دره بقاع قرار دارد كه یكی از نادرترین آثار تاریخی جهان را در خود نگهداری میكند.
[37] Jupiter
[38] Venus & Bacchus
[39] Justinian
[40] Hagia Sophia, St. Sophia
[41] Sultan Mohammed (Mehmet) the Conqueror
[42] “Islamic cult” mentioned in the panels relating the history of the monument. Witnessed January 2009
[43] Sabbatai Zevi
[44] Herodotus
[45] Plutarch
[46] Lucifer
[47] uninitiated
[48] The Washington Monument
[49] Book of Enoch
[50] Giant
[51] Nephilim
[52] Genesis
[53] Jericho
[54] Shinto
[55] Anath
[56] Ugarith
[57] Sirius
[58] Mystery Schools
[59] Delphi, Ephesus, Eluseis
[60] Plutarch
[61] Cicero
درباره اسكناس يك دلاري نيز بسيار مي توان گفت: خالقان اين اسكناس در واقع «فراماسون»ها هستند و بسياري ازنظريه پردازان توطئه بر اين باورند كه آنها هستند كه درپس توطئه «نظام نوين جهاني» قراردارند. فراماسون ها را در هر گوشه جهان مي يابيم. آنها نقشي حائزاهميت در تمامي انقلاب هاي جهان از جمله انقلاب فرانسه، ايفا كرده اند. شناخت «فراماسونري» بسيار دشوار است، چرا كه «جامعه اي مرموز و مخفي» است و هر«جامعه مخفي» نيز اسراري را در خود پنهان دارد.
آيا سرنوشت كره زمين در دستان قدرت هاي پنهان است؟
دولت بي مرز جهاني
اشاره:
هنگامي كه با عبارت «دولت جهاني» و يا «نظام نوين جهاني» روبرو مي گرديم، آنچه در تصورمان شكل مي گيرد تجمع قدرت هايي با انديشه ها و اهداف متفاوت از «نظام پوسيده سابق» است، كه بينشي نوين ارائه مي دهند و اين بينش به استقرار كمونيسمي جهاني گرايش دارد. و البته، با اين تصور چندان هم به بيراهه نمي رويم! چرا كه، استقرار يك «دولت جهاني» به واقع هدفي است كه «اربابان قدرت» از ده ها سال پيش در انديشه دستيابي به آنند و در اين راستا نيز از هيچ كوششي فروگذار نيستند. دولتي بدون مرز از نوع «آنچه به تو تعلق دارد، مال من است و آنچه مال من است، به تو مربوط نمي شود!» دولتي متشكل از مردان و زناني كه بر اين پندارند «برگزيدگان» و «روشن بيناني» با توانايي انديشيدن به جاي مردم و تصميم گيري براي آينده و سرنوشت آنها هستند، و از بيم شناخته شدن اعمالشان نيز در پس پرده عمل مي كنند. دولتي نامرئي كه دولت ها و به عبارت ديگر، مردم را دستاويز قرار داده، نماينده و سخنگوي هيچ كشوري نيست، اما ردپاي گردانندگان آن در پس رخدادهاي تمامي كشورها مشهود است و اين «دولتمردان» نوين همانها هستند كه ديكتاتورها و رؤساي جمهوري ها را بر تخت مي نشانند يا به زير مي آورند، و درباره رويدادهاي مهم مانند منازعات، اپيدمي ها و... تصميم مي گيرند. همانها كه در نخستين مراحل اقدامات خود، «جامعه اقتصادي اروپا» را براي اروپائيان پديد آوردند. همان «اربابان خودخوانده» كه با گام نهادن در مسير جهاني سازي به منظور جذب فرهنگ ها، سياست ها و انديشه ها، به خيال خود سرنوشت كره زمين را به دست گرفته اند.
«نظام نوين جهاني» يك «تئوري توطئه» نيست، چرا كه در پس اين عبارت تجمعي از «بزرگان» و «برگزيدگان» بين المللي را مي يابيم كه هدف خود را بر دست اندازي بر جهان و هر آنچه در آن است- يعني ذخاير سوختي، منابع، موادكاني و موجودات آن- متمركز ساخته اند. تئوري هاي توطئه نيز صرفا نظريه نيستند، زيرا كه توطئه ها به واقع وجود دارند و رد و اثر آنها پيوسته در طول تاريخ مشاهده گرديده است.
دولت جهاني بر كشوري خاص حكمروايي ندارد، بلكه از گروهي خاندان متشكل است كه در مجموع بيش از چندهزار تن را در سراسر جهان شامل نمي گردند. اين افراد كليه سازمان هاي ملي و بين المللي (مانند سازمان ملل، ناتو، گروه7، گروه 8، صندوق بين المللي پول، بانك جهاني، سازمان تجارت جهاني،...) بانك ها، رسانه ها، آموزش و اطلاعات را تقريبا در سراسر جهان تحت كنترل خود دارند.
در اين نظام نوين، ناسيوناليسم ديگر معنايي ندارد و به فرهنگ عاميانه «كارت پستالي» تبديل شده است. هدف، كنترل كامل افراد از طريق دولت ها و كنترل كامل دولت هاست. آنها كه از سال ها پيش نقش «برگزيدگان» و «نخبگان روشن بين» جهان را به خود اختصاص داده اند، طرح هايي مخوف را براي جهانيان تدارك ديده و مصمم به اجراي آنها هستند، و براي نيل به اين مقصود نيز از هيچ تلاشي (جنگ، تورم، تروريسم، اپيدمي،...)فروگذار نيستند.
بسياري از شخصيت هاي جدي و معتبر و يا مقامات بلندپايه جهان در اظهارات خود به وجود اين دولت مرموز و نامرئي كه فراي دولت هاي رسمي و تاج و تخت ها عمل مي كند، اعتراف داشته اند:
«بنجامين ديزرائيلي»، نخست وزير اسبق انگليس، در سال 1844 مي نويسد: «جهان از سوي شخصيت هايي بسيار متفاوت از آنچه در تصور عموم شكل گرفته است، اداره مي شود.»
«جرج اورول»، نويسنده انگليسي كه سابقا در شمار اعضاي گروه مخفي «ايلوميناتي» ها قرار داشته است، در كتاب خود به نام «1984»، جهان از ديدگاه «ايلوميناتي»ها را اينگونه توصيف مي كند: «دولتي كه در پس دولت هاست و در حال حاضر نيز تعيين سرنوشت كره زمين را برعهده گرفته، و چندهزار عضو دارد. اين افراد كنترل بانك ها، رسانه ها، آموزش و اطلاعات را در سراسر جهان به دست دارند.» و در شمار اين خاندان ها، «راكفلر»ها، شوراي روابط خارجي، شوراي سه جانبه، «راتشيلد»ها، «هريمن »ها، «مورگان»ها، اشراف زادگان اروپا، گروه هاي «بيلدربرگ» متشكل از ثروتمندترين هاي جهان، و بسياري ديگر را مي يابيم. اين «اربابان» به جهاني سازي در تمامي ابعاد آن گرايش داشته، به هيچ دولتي نيز وفادار نيستند.
نويسنده انگليسي ديگري بانام مستعار «رابرت پين» در سال 1951 در كتابي تحت عنوان «صفر. داستان تروريسم» نشان مي دهد كه ايجاد منظم جو وحشت از سوي اشكال گوناگون رژيم هاي استبدادي، سبب پديد آمدن هسته اي مرموز مي گردد كه در سايه دولت هاي مرئي با مهارت تمام سلاح مخوف تروريسم را به كار مي بندد، كه فراتر از اراده فردي يا جمعي براي انتقامجويي از دشمنان و جلوگيري از ضربه زدن آنها، عمل مي كند.
بلافاصله پس از انتشار اين كتاب، «اتفاقاتي» عجيب وغريب رخ مي دهد. بدينسان، پيش از آن كه كتاب به فروش گذاشته شود، فرستادگاني مرموز كليه نسخ چاپ شده آن را خريداري مي كنند، هيچ نقدي درباره آن در روزنامه ها به چاپ نمي رسد، نشر «وينگيت» (ناشر كتاب) كه يكي از باثبات ترين و محكمترين انتشاراتي «لندن» است، به پاي ورشكستگي مي رسد و نويسنده كتاب نيز چند ماه بعد به طرزي مرموز جان مي سپارد! و اين در حالي است كه، هيچگونه افشاگري خاصي در ارتباط با اسرار جاسوسي نظامي و يا صنعتي در اين كتاب انجام نپذيرفته است. تنها اين توضيح ممكن باقي مي ماند كه نويسنده از وجود حكمراناني مرموز با قدرتي گسترده، فراي قدرت هاي موجود، آگاهي يافته است.
«آلدوس هاكسلي» نويسنده نيز در «بهترين دنياها» مي نويسد: «ديكتاتورهاي سابق سقوط كردند چون هرگز نتوانستند به اندازه كافي نان، معجزه و چيزهاي مرموز در اختيار مردم خود بگذارند. آنها همچنين فاقد نظامي موثر بودند كه بتواند ذهن مردم را به بازي بگيرد. تحت ديكتاتوري علمي، آموزش به گونه اي بسيار موثر عمل مي كند. نتيجه آن كه، غالب مردان و زنان تا بدانجا مي رسند كه اسارت خود را دوست دارند و هرگز روياي يك انقلاب را در سر نمي پرورانند. بدين شكل، هيچ دليل موجهي وجود ندارد كه يك ديكتاتوري سرنگون گردد.»
«جان سويتون»، سردبير روزنامه «نيويورك تايمز»، هنگام خداحافظي با اين روزنامه در نطقي اظهار مي دارد: «مطبوعات آزاد وجود ندارد. شما، دوستان من اين را خوب مي دانيد، و من هم مي دانم. هيچ يك از شما اين جرئت را نخواهد يافت كه نظر شخصي اش را به گونه اي علني بيان دارد. ما ابزار و نوكران قدرت هاي مالي بزرگ هستيم كه پشت سرمان قرار گرفته اند. ما عروسك هاي خيمه شب بازي هستيم كه هنگامي كه نخ هايمان را مي كشند، خدمت و بازي مي كنيم. همه دانش، توانايي و حتي زندگي ما به آنها تعلق دارد.»
او در نطق ديگري در سال 1953 مي گويد: «هفته اي 150 دلار به من مي دهند تا نظرم را مخفي نگهدارم و آن را در روزنامه هايي كه برايشان كار مي كنم، بيان نكنم. شما هم دستمزدي براي خدماتي مشابه دريافت مي كنيد. چنانچه كاري كنم كه تنها يك شماره از روزنامه ام نظري صادقانه را به چاپ برساند، ظرف كمتر از 24 ساعت كارم را از دست خواهم داد. هر كه آن قدر ديوانه باشد كه آنچه را كه واقعا در انديشه اش مي گذرد به روي كاغذ آورد، بلافاصله خود را در خيابان در جست و جوي شغلي ديگر خواهد يافت. وظيفه يك خبرنگار نيويورك دروغ گفتن، تحريف اطلاعات، اهانت كردن، تملق گفتن و فروختن كشور و نژاد خود براي نان روزانه است. ما ابزار و نوكران پولداراني هستيم كه در راهروهاي پشت صحنه قرار دارند. وقت ما، استعدادهاي ما، زندگي ما، توانايي هاي ما، همه و همه به اين افراد تعلق دارد.»
«ويكتور ماچتي»، عضو ارشد سابق سازمان «سيا»، نيز در «كيش هوش» مي نويسد:«اين روزها در دنياي ما فرقه اي قدرتمند و خطرناك وجود دارد كه بلندپايه ترين مقامات رسمي دولتي جهان آن را حمايت مي كنند. اعضاي اين فرقه همانها هستند كه مراكز قدرت دولت ها، صنايع، تجارت، اقتصاد و كار را در اختيار دارند. آنها افراد را در كليه زمينه هاي پراهميت و تاثيرگذار بر مردم، ازجمله جهان دانشگاهي و رسانه ها، آلت دست خود قرار مي دهند. اين فرقه مخفي نوعي اخوت جهاني اشراف سياسي است كه هدف خود را اجراي سياست هاي شخصي قرارداده اند و به صورت زيرزميني و غيرقانوني عمل مي كنند.»
دراين حال، در «راز ستارگان تاريك» نوشته «آنتون پاركز»، نويسنده فرانسوي- آلماني مي خوانيم: «كشور بخش هاي كاملي از حاكميت خود را، از جمله در زمينه هاي پولي، بودجه، سياست صنعتي، رسانه ها، انرژي و نيز حقوق شهروندان، به مقامات اداري مستقل انتقال مي دهد... در اين بخش ها، تصميم گيرندگان متخصصاني ناشناخته اند كه پنهاني به پست هاي استراتژيك منصوب شده اند. وزيران موقت اند، و دولت ها عمري كوتاه دارند. اما، طبقه تصميم گيرندگان همچنان باقي است و از قدرتي به قدرت ديگر پرواز مي كند، درحالي كه دولت هاي ملي خود را از هرگونه امكان مانور اقتصادي محروم مي يابند.»
«آندره هاردله»، نويسنده فرانسوي، نيز در «آستانه باغ» خاطرنشان مي سازد: «درپس دولت هايي كه در پي يكديگر مي آيند، بي شك برخي نيروها، برخي اصول را پيوسته احساس كرده ايد. اين روند توضيح خود را صرفا در قدرت هايي مرموز و پنهان مي يابد كه گردانندگان واقعي كشورها هستند.»
و «تئودور روزولت» درسال 1912 در برنامه انتخاباتي خود تاكيد مي كند: «درپس دولت مرئي، دولتي نامرئي مستقر است كه فاقد هرگونه وفاداري نسبت به مردم است و احساس مسئوليتي نيز ندارد. نابود ساختن اين دولت نامرئي، از بين بردن اين ارتباط غيرمسئولانه كه امور فاسد را به سياست- كه خود نيز فاسد است- پيوند مي دهد، وظيفه مردان دولت است.» در حالي كه «فرانكلين روزولت» درسال 1933 به يكي از دوستان خود مي نويسد: «همانطور كه من و شما هردو مي دانيم، حقيقت اينست كه درمراكز بزرگ پيوسته عنصري مالي دولت را تحت كنترل دارد.»
به سوي دولتي جهاني؟!
عبارت «نظام نوين جهاني» براي نخستين بار ازسوي رومي ها به كار گرفته شد و با شكل «نووس اوردو سكلوروم» (Novus Ordo Seclorum) به معناي «نظام نوين عصر جديد دنيوي» يا همان «نظام نوين جهاني» رواج يافت. اين عبارت را بر روي اسكناس هاي يك دلاري در زير «هرم فراماسون »ها مي يابيم. «نظام نوين جهاني» عبارتي ساده نيست و دنيايي مخفي و اسرارآميز را درخود پنهان دارد.
درباره اسكناس يك دلاري نيز بسيار مي توان گفت: خالقان اين اسكناس در واقع «فراماسون»ها هستند و بسياري ازنظريه پردازان توطئه بر اين باورند كه آنها هستند كه درپس توطئه «نظام نوين جهاني» قراردارند. فراماسون ها را در هر گوشه جهان مي يابيم. آنها نقشي حائزاهميت در تمامي انقلاب هاي جهان از جمله انقلاب فرانسه، ايفا كرده اند. شناخت «فراماسونري» بسيار دشوار است، چرا كه «جامعه اي مرموز و مخفي» است و هر«جامعه مخفي» نيز اسراري را در خود پنهان دارد.
اگرچه در تئوري، «دولت جهاني» مي تواند اشكال گوناگون به خود بگيرد (به عنوان مثال، شكل يك امپراتوري، البته با توجه به اين كه هدايت ميلياردها تن از مردم جهان ازطريق بكارگيري زور، منابع عظيمي را مي طلبد)، اما در عمل چنين به نظر مي رسد كه تنها يك شكل دولت، دولتي دموكراتيك و فدراليست، مي تواند قابل تحقق باشد. انديشه اي كه با نظريه مخالف كه معتقد است، «تنها نگرشي مستبدانه مي تواند دولتي جهاني پديد آورد» در تناقض است.
در واقع، انديشه «دولت جهاني» به عهد عتيق بازمي گردد. يونانيان و رومي ها بسيار مجذوب آن بوده اند و طي قرون گذشته نيز، اين انديشه موضوع بحث هاي بسياري از شخصيت هاي تاريخي رده نخست مانند «دانته»، «هوگو گروسيوس»، «امانوئل كانت»، «ويكتور هوگو»، «كارل كاراوزه»، «آلفرد تنيسون»، «اچ.جي.ولز»، «آلبرت اينشتين»، «وينستون چرچيل»، «برتراند راسل» و «ماهاتما گاندي» قرارگرفته است. اما، دو دهه نخست پس از جنگ جهاني دوم عصر طلايي جنبش طرفداران استقرار «دولت جهاني» محسوب مي گردد. در جريان اين جنگ، 72 ميليون مرد و زن جان باختند كه 47 ميليون تن از آنان را غيرنظاميان تشكيل مي دادند. در برابر اين سفاكي، احساس انزجار بسياري از مردم را كه چشم اميد به ايجاد نهادي بين المللي و به اندازه كافي قدرتمند در آينده كه بتواند مانع از جنگيدن كشورها با يكديگر گردد، دوخته بودند به پيوستن به جنبش فدراليست جهاني سوق داد. اتحاديه اروپا نيز در همين زمان شكل گرفت.
دولت جهاني يا نظام نوين جهاني در توصيف رسمي خود طرح اتحاد جهان تحت حكومتي جهاني را مطرح مي سازد. به عبارت ديگر، دولت جهاني همان جهاني سازي است اما نه در شكل اقتصادي آن به سبك سازمان تجارت جهاني، و نه در قالب يك جهاني سازي امنيت جهاني از نوع سازمان ملل و يا يك جهاني سازي قدرت به شيوه ناتو، بلكه يك جهاني سازي سياسي با خصوصياتي اقتصادي و فرهنگي كه در آن تمامي كشورهاي جهان نه يك شراكت، بلكه فدراسيوني را تشكيل خواهند داد كه «اربابان قدرت» گردانندگان آن خواهند بود.
اما، دولت جهاني همچنين نقشه اي است كه جوامع مخفي و زيرزميني از سال ها پيش سعي در تحقق آن دارند. برخي جوامع مخفي به سبك «فراماسون»ها و يا «رز - كروا»، برنامه اي واحد دارند كه آن را «نظام نوين جهاني» نام نهاده اند. برقراري اين نظام در واقع استقرار يك «آتلانتيس» نوين در سطح جهاني است، اما همچنين يك ديكتاتوري بين المللي از نوع كمونيسم است كه در قالب «اومانيسم»، ملت ها را به پيروي از قانون بين المللي وادار مي سازد.
جوامع مخفي از نوع «فراماسونري»، «اسكال اند بونز»، «باشگاه بوهميان» و بسياري ديگر، افرادي را در شمار اعضاي خود دارند كه بسيار بدطينت، خطرناك و شيطاني اند. برخي از اين جوامع نيز تنها با هدف هدايت جهان به سوي استقرار دولتي جهاني تأسيس گرديده اند كه منافع آمريكايي ها، اروپائيان و برخي ملل اقيانوس نشين را مدنظر دارد.
نظام نوين جهاني جنگي فيزيكي نيست، بلكه «رواني» است كه «ديويد آيك» انگليسي، خبرنگار ورزشي «بي بي سي»، آن را «كودتايي عليه روح انساني» توصيف مي كند. اين «حملات تروريستي» واقعيت دارند و براي ايجاد شوك هاي رواني نيز رسانه ها به وجود آمده اند تا مردم را دستاويز قرارداده، آنها را به جايي برسانند كه قادر باشند حتي در حين صرف شام، بي تفاوت و آرام، به تماشاي انواع فجايع، جنگ ها، نسل كشي ها و مسائل گوناگون در تلويزيون ها، نيز بنشينند.
هدف اين نظام نوين جهاني، بهره برداري از جمعيت ها، تمركز آنها در شهرها با هدف نابودي محيط زيست و خوراندن محصولاتي كه ژنتيك آنها تغيير يافته، به انسانهاست... به عبارت ديگر، برده داري نوين در قالب دموكراسي! و البته، نيل به اين مقصود، جنگ ها، جنايات، خشونت، اغتشاش و بي نظمي رامي طلبد.
نظام نوين جهاني همچنين به معناي نصب هزاران «دوربين فيلمبرداري جاسوسي» در سطح تمامي شهرهاي غربي است. ونيز، برقراري حكومت نظامي در سرتاسر كره زمين به بهانه «محافظت از خود در برابر تروريسم»! و يا، بكارگيري هر شكل ديگر زور با هدف راه اندازي جنگ ها، تهديدها و منازعات بي پايان! بدينگونه، هيچ اميدي به برخورداري از زندگي و خلوتي آرام وجود ندارد. در اين دولت جهاني، گردانندگان از هرگونه حقي برخوردارند و شهروندان هيچ حقي ندارند...
برنامه چيست؟
برخي جوامع مخفي مايلند تنها يك دولت جهاني حكم براند و يك ارتش جهاني نيز در اختيار داشته باشد. آنها همچنين آموزشي جهاني، مذهبي جهاني و پليسي جهاني مي خواهند و معتقدند مردم بايد به تراشه هاي الكترونيك متصل به يك رايانه برتر، مجهز گردند. و البته، تمامي اينها تحت لواي يك ديكتاتوري! اين ديكتاتوري بي شك خدانشناس و يا از نوع شيطاني خواهد بود، علم و عقل در آن حكمروايي خواهند داشت ( با اين حال، دل هاي آنان همانند تمامي كافران، آنچنان ترسي را از خداوند در خود پنهان خواهند داشت كه در هر كجاي اين نظام نوين سخن از خداوند به ميان خواهد بود)، مالكيت خصوصي در آن از بين خواهد رفت و حقي نيز براي انتقاد از آن وجود نخواهد داشت.
حال، اصول پايه كدامند؟ دامن زدن به منازعات، حمايت از كليه جناح هاي درگير و استفاده از نهادي «خيرخواه» كه احتمالا به منازعه پايان خواهد داد! دولت جهاني ارتش زير خاكستر را پاس مي دارد، آن را برمي افروزد و همه جا را به آتش مي كشد. سپس، در جايگاه «ناجي» ظاهر گرديده، تمامي تلاش خود را براي خاموش كردن آتش به كار مي گيرد.
اطلاعات زدايي و تحريف اطلاعاتي، راه اندازي كودتاهاي نظامي و يا جنگ هاي داخلي از طريق دستاويز قرار دادن جنبش هاي تروريستي، بدهكار كردن هرچه بيشتر كشورها با هدف تضعيف آنها و وادار ساختن شان به خصوصي سازي، سلب قدرت از كشورها و هرگونه امكان كنترل آنها بر اقتصاد، جامعه و يا شركت ها و كارخانجات، راه اندازي «جنگ بدون جنگ» از طريق پديد آوردن فجايعي به ظاهر «طبيعي» (ميكروبي، اجتماعي، آب و هوايي،...) به منظور مداخله در امور كشورها در قالب يك ناجي، ايجاد جو وحشت به هر نحو ممكن به كمك برنامه هاي تبليغاتي بسيار پيشرفته، ... از ديگر اصول اعتقادي اربابان قدرت به شمار مي روند.
در پاراگراف 2 ماده 4 طرح «ايلوميناتي»ها در اين ارتباط اهداف ذيل مشخص گرديده است: لغو مأموريت تمامي دولت هاي ملي، حذف قانون مربوط به ارث و ميراث، لغو مالكيت خصوصي، از بين بردن ميهن پرستي، نابودي خانه هاي تك خانواري و زندگي خانوادگي به عنوان سلول پايه تمامي تمدن ها، از بين بردن كليه اديان شناخته شده به گونه اي كه زمينه براي تحميل ايدئولوژي شيطاني توتاليتاريسم به بشريت فراهم گردد.
گفتني است، در سال 2003 دادگاه تجديدنظر «فلوريدا» طي حكمي تصميم گرفت كه هيچ قانون مكتوبي تحريف اطلاعاتي را ممنوع نمي سازد. اين دادگاه بدين شكل موافقت خود را با استدلال شبكه تلويزيوني «فاكس» اعلام داشت كه به موجب نخستين اصلاحيه اش، مجريان برنامه ها حق دروغ گفتن به مخاطبان خود و يا تحريف اطلاعات را يافته بودند.
چه كساني تأمين كنندگان مالي اند؟ درواقع، شركت هاي چندمليتي و نهادهاي مالي بين المللي هستند كه مسئوليت تغذيه نهاد عالي اداره كننده مجموع جوامع مخفي شناخته شده و يا ناشناخته را برعهده دارند. اين نهاد عالي، دولت جهاني نامرئي است كه، فراي گرايشات ديني، فلسفي و ايدئولوژيك كه وجوه ظاهري واقعيتي پنهان را تشكيل مي دهند، كره زمين را مي گرداند و مردم عادي را در «نشاطي كاذب» و يا «خشونتي كنترل شده» فرو مي برد.
اعضاي «روشن بين» اين دولت نامرئي در صدر هرم قدرت قرار دارند، هرگز شناخته نمي شوند، و صرفا به كشيدن نخ هاي عروسكان خيمه شب بازي خود بسنده مي كنند. در شمار اين افراد، خاندان هايي پولدار و قدرتمند- مانند «راتشيلد»ها و اشراف زادگان اروپايي كه غالبا سلطنت طلب و طرفدار جامعه اي طبقاتي اند، «مورگان»ها، «راكفلر»ها، «بوش»ها، «هريمن»ها و...- را مي يابيم كه حكومتي موروثي براي خود به راه انداخته اند.
برپايه اين واقعيت، افسانه هاي بي شماري رفته رفته شكل گرفته اند. مانند افسانه وجود جهاني زيرزميني (از جمله در زير كاخ سلطنتي «لندن» و يا واتيكان)، كه اداره آن را «موجودات فضايي» برعهده دارند! درواقع، اعتقاد بر اين است كه «ريش سفيدان» و ديگر عالمان كه حكومتي سايه در كره زمين برپا كرده اند، «علوم ممنوعه» را در معابدي قديمي كه صدها قرن از عمرشان مي گذرد و در چهار گوشه جهان پراكنده اند (به عنوان مثال، در زير اهرام «آزتك»، زير مجسمه «ابوالهول»، در آرشيو هاي محرمانه واتيكان و صومعه هاي «بنديكتين»،...) مدفون ساخته اند. و اين افراد كه به ظاهر تنها كساني هستند كه آرشيوهاي محرمانه يا به عبارت ديگر، مجموعه تحقيقات، دانسته ها و مكشوفات را در اختيار دارند، به منظور تبادل دانسته هاي خود به طور پنهان با يكديگر ديدار مي كنند. دانشي كه عوام به دليل «عدم توانايي» در جذب، هضم و بهره گيري، از كسب آن محرومند.
نظام كنترل افراد و جوامع
از ديد «اربابان قدرت»، بكارگيري هر شيوه ممكن در راستاي كنترل افراد و جوامع كاملا مجاز است. به عبارت ديگر، براي دوام يك «زندان بدون ديوار» مؤثر، بايد كه افراد جامعه را به بردگاني مبدل ساخت كه از وضعيت خود رضايت كامل دارند! بنابراين، نظام نوين بايد كه ظاهري دموكراتيك به خود بگيرد و ارزش هاي رسمي آن نيز، آزادي، دموكراسي، عدالت، مشورت و گفت وگو با مردم، اولويت بخشيدن به منافع عمومي، دفاع از حقوق بشر، احترام به افراد بشر، زندگي، محيط زيست و... باشد.
روش هاي كنترل افراد و جوامع نيز متعدد و گوناگون اند و از جمله شامل القاي پيام هاي تلويحي به كمك انواع فيلم، موسيقي، نوشتار و... و شست وشوي مغزي افراد از طريق بمباران اطلاعاتي، بازتاب امواج كوتاه با فركانس هاي بسيار بالا با هدف ايجاد برخي رفتارها، نصب تراشه هاي الكترونيك در مغز بيماران با هدف كنترل آنها و تبديلشان به روبات هايي تحت فرمان، دامن زدن به جنگ ها در راستاي كمك به كاهش جمعيت، دستكاري افكار، استفاده از سلاح هاي ميكروبي (ابرهايي از باكتري و سلاح هاي ميكروبي در آمريكا و شوروي سابق بر روي مردم آزمايش شده است. «ساندي تايمز» در نوامبر 1997 فاش مي سازد، اسرائيل بر روي سلاحي ميكروبي كار مي كند كه بر ژنتيك افراد تأثير مي گذارد، و قصد دارد اين سلاح را عليه اعراب به كار گيرد. «نيويورك هرالد تريبيون» نيز در افشاگري ديگري مي نويسد، ارتش آمريكا از «گازي لحظه اي» برخوردار است كه در صورت تماس جزئي آن با پوست بدن، فرد دردم جان مي سپارد!)، همچنين استفاده از ديگر سلاح ها مانند سلاح هاي رواني- الكترونيك (سلاح هاي «تسلا») كه ساخت شان به نسبت آسان بوده، به راحتي مي توان به كمك آنها آگاهي و خوي تهاجمي سربازي را كه آماده جنگ است، از وي سلب كرد، از شدت آن كاست و يا بر آن افزود («تسلا» سلاحي اختراع كرده كه قادر است با ايجاد يك ديوار دفاعي نفوذ ناپذير لزوم جنگ ها را بي حاصل سازد. «زبيگنيو برژينسكي»، مشاور امنيت ملي «كارتر» ، در كتاب خود به نام «بين دو عصر» مي نويسد: «تكنولوژي روش هايي در اختيار ملت هاي بزرگ قرار مي دهد كه به كمك آنها مي توان جنگ هاي برق آسا به راه انداخت در حالي كه تنها بخش اندكي از نيروهاي امنيتي در جريان آن قرار دارند. ما شيوه هايي در اختيار داريم كه مي توانند سبب تغييرات آب و هوايي و ايجاد خشكسالي و توفان گرديده و بنابراين، توانايي هاي يك دشمن بالقوه را تضعيف و او را به پذيرش شرايط مان وادار سازند.»)
كار گذاشتن سلاح ها در مغزهاي زنده (حيوانات) نيز سلاح كاربردي ديگري است كه چندان هزينه نمي برد و در عين حال بسيار مؤثر است. اين سلاح در برابر تداخل امواج الكترو مغناطيسي نيز مقاومت دارد. در واقع علم، اطلاعاتي در اختيار افراد بشر قرار مي دهد كه به كمك آنها مي توان آب و هوا را تغيير داد، مناطقي وسيع را به بيابان مبدل ساخت، خشكسالي و گرسنگي پديد آورد، از طريق اتصال اجرام آسماني به ماشين ها روبات هايي نيمه انساني با توانايي هاي شگرف توليد كرد، اپيدمي ها را به راه انداخت و واكسن ها را تجربه كرد.
از ديگر سلاح هاي قابل توجه اربابان «خود خوانده»، تصاوير جاسوسي فضايي است. در واقع، تكنيك كسب اطلاعات از طريق ماهواره هاي مصنوعي به درجه اي از كمال دست يافته كه از تصور خارج است («دي ولت»،15ژوئن 1975). تانك هاي تهاجمي ليزري نيز سلاح هايي مخوف و مركبارند، چرا كه اشعه ليزر قادر است به راحتي از بدن انسان، بدنه هواپيما و جداره هاي نازك فولادي عبور كند («اشپيگل»، شماره40، 1974). و اما، مخفي ترين پروژه ايجاد «اشعه مرگ» است كه به كمك آن مي توان هواپيماها، موشك ها و تانك هاي تهاجمي را نابود ساخت. «اشعه مرگ» اين خصوصيت را داراست كه مي تواند از جداره هاي ضخيم فلزي نيز عبور كند. («ديلي اكسپرس»، 22مه 1973).
«اشعه ترس» سلاحي ديگر است كه به گفته «چارلز بوويل»، مهندس انگليسي و مخترع آن، «دست كم» سلاحي «انساني» و غيرخونبار بوده، حمل آن نيز بسيار آسان است. اين سلاح از طريق انتشار امواج مافوق صوت و پرتوهاي مادون قرمز، امواج «آلفا» مغز انسان را فلج و در «دشمن» ايجاد وحشت مي كند و بدينسان او را وادار به فرار مي سازد («اشپيگل»، شماره31، 1973).
سلاح هاي مخوف ديگري نيز وجود دارند كه با افزايش فشار خون، مرگي بسيار سريع را به همراه مي آورند. بدين ترتيب، انتشار پرتوهاي «گاما» و «ايكس» با فشار قوي، سبب مرگ براثر پرتوهاي الكترومغناطيسي مي گردد بي آن كه پيامدهاي اشعه راديو اكتيو را به دنبال داشته باشد («دي ولت»، 16ژوئن 1975). و البته، بايد به سلاح هاي آب و هوايي مانند استفاده از باران، تگرگ، توفان و... نيز اشاره كرد («بازلر ناخريشتن مورخ22 مارس1975، «ناسيونال سايتونگ»، 11نوامبر 1973).
در مجله «نيوساينتيست» مورخ 19ژوئن 2004/ 24آوريل 2004 مي خوانيم:سلاح هايي در آستانه فروش به نظاميان و نيروهاي پليس در آمريكا و اروپا قرار دارند كه قادرند مردم را با ايجاد طيفي از امواج الكتريك درجا خشك كنند. «ساندي تايمز» مورخ24 مه 2009 نيز مي نويسد: «ميلياردرهايي در شمار رده نخست ها، پنهاني گردهم آمده اند تا درباره چگونگي استفاده از ثروت خود در راستاي كاهش جمعيت جهان و برچيدن موانع سياسي و مذهبي كه بر سر راه تغييرات موردنظر آنها قرار دارد، به گفت وگو بنشينند... آنها به اين نتيجه رسيده اند كه بايد به منظور كاهش رشد جمعيت كه تهديدي زيست محيطي، اجتماعي و صنعتي به حساب مي آيند، استراتژي مشتركي اتخاذ كنند.»
استفاده از انواع موادمخدر (آزمايشاتي كه در سال هاي دهه 1950 در راستاي اجراي پروژه اي محرمانه با هدف ايجاد تغييراتي در آگاهي و رفتار افراد به كمك موادمخدر، برروي دانشجويان آمريكايي و كانادايي انجام پذيرفت، به ظهور «جنبش هيپي» انجاميد)، بازي با حافظه افراد (از بين بردن بخشي از حافظه و جايگزيني آن با «خاطراتي» ديگر، و نيز كنترل افراد از راه دور)، استفاده از ابزار جاسوسي متعدد (نصب تراشه هاي الكترونيك بسيار ظريف در تيغ ريش تراشي، اسكناس ها، تلفن ها، كارت هاي بانكي و...، نصب ميكروفيبر در خانه ها، محله ها، اتومبيل ها، استفاده از «جي پي اس» به منظور كنترل جابه جايي ها از فاصله دور،...) و بسياري از ديگر روش ها، در شمار ابزاري قرار دارند كه «اربابان قدرت» به منظور كنترل مردم و افكار آنها به كار مي گيرند.
اختلافات و گرايشات
به رغم تمامي اينها، «اربابان خودخوانده» مجموعه اي منسجم و يكپارچه را تشكيل نمي دهند، اگرچه جملگي خواستار دولتي جهاني اند. اين مجموعه كه توده اي درهم و مبهم متشكل از اتاق هاي فكري، باشگاه هاي تعمق، سازمان هاي اجرايي چند جانبه (سازمان تجارت جهاني، سازمان همكاري و توسعه اروپا، صندوق بين المللي پول، بانك جهاني، سازمان بين المللي انرژي اتمي، ...)، لابي ها (ميزگرد اروپايي) و جوامع مخفي (باشگاه «بوهميان»، «اسكال اند بونز» و سازمان هايي گوناگون كه از «مكاتب اسرار» سومر، بابل و مصر الهام گرفته اند) آن را شكل مي بخشد، به همان اندازه غيرشفاف مي نمايند كه قدرت كمونيستي در اتحاد شوروي مبهم بوده است. كشورهاي غربي براي آگاهي از آنچه در پس ظواهر تبليغاتي رسمي «كرملين» رخ مي داد، به «كرملين شناسان» روي مي آوردند.
با استفاده از همان روش هاي مشاهده، مي توان سه گرايش را در بطن حكومت جهاني مشاهده كرد. نخستين گرايش از «چند جانبه گرايان» شكل مي گيرد كه غالباً اروپايي و طرفدار وحدت جهان از طريق وابستگي اقتصادي متقابل و يك همكاري تقويت شده ميان كشورها بوده و هدفشان همگرايي به سوي «يك شكل» جامعه است.
گرايش دوم، به نومحافظه كاران تعلق دارد كه عمدتاً آمريكايي هستند. آنها جهاني متحد را خواهانند كه به كمك قدرت نظامي و تحت نظارت آمريكا به دست آيد. اين نومحافظه كاران در سال هاي پاياني دهه 1990 بخت را با خود يار يافتند و سپس، به لطف انتخابات «دستكاري شده» جرج بوش پسر، قدرت را در آمريكا به دست گرفتند. گرايش مزبور به هنگام اشغال عراق به همان اندازه عضو چندجانبه گرا در بطن خود داشت كه در جمع مخالفان جنگ ديده مي شد. اين چند دستگي سرانجام به بروز اختلافات و در نهايت، تضعيف نومحافظه كاران در «دولت جهاني» انجاميد و در رسانه ها نيز منعكس گرديد.
گرايش سوم نيز اگرچه هنوز در اقليت قرار دارد، اما بحران مالي و شكست نومحافظه كاران را بسيار تقويت كرده است. اين گرايش از «ترقي خواهاني» تشكيل مي گردد كه كاملاً درك كرده اند نظام كنوني در دراز مدت دوام نخواهد يافت و بنابراين، جهان بايد به سوي عدالت اجتماعي بيشتر و تعادل بهتري با محيط زيست گام بردارد. انتخاب «باراك اوباما» به رياست جمهوري آمريكا حاصل اتحاد ميان «ترقي خواهان» و «چند جانبه گرايان» عليه «نومحافظه كاران» است.
قدر مسلم آن كه، «ترقي خواهان» بدان اندازه كه انتظار مي رود قاطعانه عمل نمي كنند. اما، در حال حاضر به نظر مي رسد كه شهروندان غرب در برابر قدرت جهاني قادر به سازماندهي خود، اتحاد با يكديگر، تعيين اهداف و خواسته هاي مورد نظر و اقدام مؤثر و كارآمد نيستند. «ضدقدرت » هاي متعارف امروز به نيروهايي كاملاً غيرمؤثر تبدل گرديده اند و نظام، چندان سنگين و برتري طلب شده است كه سرنگوني آن از طريق جنبشي مردمي تقريباً امكان ناپذير به نظر مي رسد. وضعيتي كه يك بار ديگر مي توان با اوضاع شوروي سابق به مقايسه گذاشت. در اتحاد شوروي نيز، تغييرات صرفاً از درون و به لطف تلاش «ميخائيل گورباچف»، عضو «حزب واحد»، ميسر گرديد.
در تاريخ، وقوع انقلاب هاي موفق اغلب حاصل همگرايي مردم و جناحي روشنفكر از بين بزرگان و نخبگان ممالك بوده است. بنابراين، اين كه مردم غرب بدانند چه كساني در دواير قدرت بيشتر «دوست» هستند تا دشمن، بسيار حائز اهميت است. و كافي است كه حاضر نشوند آنگونه كه «اربابان قدرت» دوست دارند، فكر و عمل كنند.
منابع: ولتر نت- پي گرگ- انفوميستر- اولالا- ويكيپديا- نئوتروو- مونتاگوت بورژاك- گوگل سوئيس- سيتي نت- نوول اوردر مونديال- سان پاپيه- مكانو پوليس- لوموند- آلترانفو- موندياليزاسيون.
ترجمه و تنظيم: مژگان نژند
کیهان
باید پرسید چرا این برجها را مشرف بر اماکن مذهبی مسلمانان ساختهاند؟ چرا مسجد الحرام، چرا مشهد امام رضا(ع)، چرا بر فراز شهر زیارتی شیراز؟ چرا مصلّای بزرگ تهران و چرا بر بلندی حرم امام خمینی(ره)، چرا مشرف به مسجد جامع ارومیه و صدها چرای بیپاسخ دیگر در این شهرهای بزرگ و بیدروازه... .
اسماعیل شفیعی سروستانی
هیچ به تخریب تدریجی معماری و بافتهای سنّتی شرقی و اسلامی و جایگزین معماری مدرن با اشکال هندسی مدرن اندیشه کردهاید؟ میان اشکال هندسی مقدّس، انرژیها و نیروهای معنوی و روحانی و معماری رابطة ویژهای وجود دارد. در هماهنگی میان انسانها، معماریهای خاص و نیروهای معنوی و تقاطع آنها، انسانها در زیر بارانی از نیروهای معنوی میبالند و از دسترس نیروهای شرور در امان میمانند و به عکس...
سخن امروزم برای بسیاری از گوشها غریبه و احتمالاً قابل انکار مینماید و اگر برخی آن را حاصل توهّم توطئه فرض نکنند دستِ کم سودا و مالیخولیا را در آن بیتأثیر نمیشناسند و البتّه خودم به صاحبان این گونه آراء حق میدهم. سالهاست که میخواهند که ما با سادهلوحی، بیخیالی و بیوضعی از کنار همه چیز بگذریم.
همه چیز و همة آمد و شدها و ساخت و سازها را حاصل اتّفاق و حادثه بشناسیم. آن هم در عصر و زمانی که نظام پیچیده، تو در تو، کنترل شده و البتّه مدرن رخصت از کنترل خارج شدن هیچ یک از مناسبات و معاملات را نمیدهد. چه، در این صورت، مدرنیته، فرهنگ و اقتصاد و سیاست مبتنی بر مدرنیته و از همه مهمتر "سیستم سازان " همة معنی و هویّت خود را از دست داده و مجال طیّ مراتب تا آخرین مرحله را که چیزی جز جهان تک حکومتی نیست از دست خواهند داد.
زمانی نه چندان دور، چرچیل، نخست وزیر انگلستان گفته بود: "ما شهرها را میسازیم و شهرها نیز ما را میسازند. " در عبارتی ساده، این سخن بدین معناست که، شهرها، پرورشگاه مردم مطابق طبع و ارادة شهرسازاناند، این شهرها هستند که در سکوت، ارادة معماران و شهرسازان را در تربیت و ساخت جماعت انسانها به هر نوع و گونه که مطلوب بشناسید کافی است که بنای شهر را بر مداری استوار کنید که خودجوش و خودکار در خود و با خود انسانها را آن گونه که شما میخواهید پرورش دهند.

چرچیل
شهرسازی، کاملترین عنصر تمدّنی در همة ادوار تاریخ، مطابق ساختار فرهنگی و اعتقادی اقوام بوده و هست. در گذشتههای نه چندان دور، هر یک از اقوام، متناسب و همنوا با دریافتهای کلّی و فرهنگ مطلوب خود، شهرهای خود را به گونهای میساختند که در آن مردم نه تنها هماره از گستره و حوزة فرهنگی مقبول و مطرح در آن حوزه سیر و سفر میکردند، بلکه خود را هم افق با بافت آن شهر بر میکشیدند. چنان که نسل در نسل شهر و انسان صورت و سیرتی هماهنگ را بارز میساختند.
این نکتة ظریف از نگاه تیزبین هیچ یک از حکیمان و مشاوران و امینان اهل حکمت که گرداگرد حاکمان را داشتند دور نبوده است. هیهات که این سنّت و این دوراندیشی طیّ سیصد و اندی سال گذشته و به تدریج از میانة شرق اسلامی رفت و در واقع، در طیّ این قرون، به دست این اقوام "شهری " متناسب با خاستگاه فکری، اعتقادی و فرهنگی شرقی و اسلامی ساخته نشده است. به عکس، معماران تمدّن غربی شهرها را ساختند و به تبع آن، انسانها را. انسانهایی هم افق با شهرها، معماران این شهرها و خاستگاهها و ایدئولوژیهایشان.
از روی همین غفلت است که ما نیز، نه تنها دستی در شهرهامان نبردیم بلکه، شهرهای ویران شده طیّ سالهای دفاع مقدّس را هم بر شالودههای قبلی بر کشیدیم و با نصب تابلوها و پلاکاردهایی مزیّن به جملات مذهبی و شعایر دینی به حاصل دست خود بالیدیم و خود را شهرساز شناختیم.
آیا هیچ گاه به این موضوع اندیشیدهاید که گذشتگان ما، مساجد را در میانة شهر میساختند و همة اجزا و ارکان شهر را در پیوند با مساجد مرکزی تعریف کرده و اجازه نمیدادند که هیچ بنایی نسبت به مسجد ارتفاع و بلندی پیدا کند؟
در حوزة تمدّن اسلامی و شهر اسلامی، پیوند ناگسستنی بین زندگی مادّی و معنوی وجود داشت. پیوندی که امکان جدا افتادگی میان انسانها، مذهب و تمدّن و شهر را نمیداد. از این رو، مساجد با گنبد و منارههایش، در خطّ آسمان و نقشهای هندسیاش در بافت شهر و قرارگیریاش در مهمترین مفصل شهری، نه تنها تعادل شهر را برقرار میکردند، بلکه امکان پیوند انسانها با عوالم ماورایی و نیروهای مثبت و معنوی منتشر را فراهم میآوردند و مجال انتقال و تبادل این نیروهای معنوی و انرژیهای مثبت را برای انسانهای ساکن در شهر فراهم میساختند.
در واقع، مساجد و ساختار ویژة معماری آنها، تمام شهر و ساکنانش را زیر چتری از نیروهای معنوی و آسمانی قرار داده و به آنها در برابر نیروها و موجودات منفی و شرور منتشر، مصونیت میبخشیدند.
عالم مملو از موجودات پیدا و نهان شیطانی و رحمانی است که پیرامون انسانها را گرفتهاند و هر یک به نحوی و از طریقی خواست مثبت یا منفی خود را در صورتهای مختلف بر حیات فردی و جمعی انسانها مستولی میکنند. نیروهای شریر شیطانی و جنّی به عنوان مزاحم و باز دارنده و نیروهای رحمانی و روحانی به عنوان تقویت کننده و مصونیتبخش جوامع انسانی را در سیر و سفر درازش همراهی میکنند.
همة دستورات و اوامر و نواهی در خورد و خوراک و خور و خواب و سفر و حضر و بالأخره ادعیه و اذکار هر کدام به گونهای ناظر بر وجود این نیروها و نحوة مصون ماندن یا آسیبپذیری انسان در قبال این نیروها هستند. در حالی که، انسانها به رغم گذشتگان سنّتگرا، نه تنها از این همه غفلت میورزند بلکه، نادانسته خود را در معرض تشعشعات و میدان عمل و حضور نیروهای شیطانی قرار میدهند.
امّا، در همین نزدیکیها، درست در سرزمینی که ما آن را نماد پیشرفتهترین نوع از حیات تکنولوژیک میشناسیم و ساکنان آن را منکر همة گفتوگوهای معنوی، ارتباط با عوالم غیبی، سحر و جادو میشناسیم. مردانی پنهان، با آگاهی از همة آنچه که در دایرة تصوّر ما هم نمیآید دستاندر کار حرکتی ظریف و موذیانهاند تا نه تنها انسانها از ارتباط معنوی و انرژیهای روحانی محروم بمانند در وعض، ار هر نوع حیله در میدان تشعشع نیروهای شرور و اهریمنی، مقهور آن نیروها و در خدمت آن نیروها درآیند.
هیچ به تخریب تدریجی معماری و بافتهای سنّتی شرقی و اسلامی و جایگزین معماری مدرن با اشکال هندسی مدرن اندیشه کردهاید؟
میان اشکال هندسی مقدّس، انرژیها و نیروهای معنوی و روحانی و معماری رابطة ویژهای وجود دارد. در هماهنگی میان انسانها، معماریهای خاص و نیروهای معنوی و تقاطع آنها، انسانها در زیر بارانی از نیروهای معنوی میبالند و از دسترس نیروهای شرور در امان میمانند و به عکس، در میان اشکال هندسی نامقدّس و تقاطع آنها با نیروهای شرور شیطانی، انسانها نه تنها همة نیروهای مثبت و روحانی را از دست میدهند، بلکه در رگبار وسوسهها، الهامات و آزارهای نیروهای اهریمنی مستعدّ گناه، اهل گناه، تردید دربارة مقدّسات، نفی باورها و قبول بندگی شیطان و خدمت به نیروهای اهریمنی میشوند.
چگونه است که همة ما در صحن و سرای مساجد و زیارتگاهها و طبیعت احساس آرامش، امنیت و برخورداری معنوی میکنیم؟
چرا 99ی همة مساجد، زیارتگاهها و معابد مذهبی شکلی یکسان، گنبدی و بر کشیده شده بر پایه های هشت وجهی ساخته شدهاند؟
این امر هیچ ربطی به شرایط اقلیمی و آب و هوایی ندارد.
آیا بروز نوعی خشم و عصبانیت، جدال و مرافعه، میل به گناه، حیله و دسیسه در سطح کوچه و خیابان و شهر و در میان پیر و جوان و زن و مرد که دیگر به معمولیترین عادت و شیوة جاری در میان مردم ما شده شما را نمیآزارد؟
آیا آسیبپذیری شدید جوانان در شهرهای بزرگ در برابر وسوسهها شما را به اندیشه وا نمیدارد؟
این واقعه را چگونه تحلیل میکنید؟ آیا نمیتوان در کنار این همه تحلیل بیپایة اجتماعی، سیاسی و اقتصادی رویکردی دیگرگون نیز داشت؟
بیآنکه بدانیم یا بخواهیم، نیروهایی مرموز و نادیدنی، در کار و بار ما وارد شدهاند.

خود را بر فضای عمومی کوچهها، خیابانها و شهرهای ما حاکم ساختهاند و ما از آنها هیچ نمیدانیم. نه تنها ما، معماران و شهرسازان ما هم از آن بیخبرند چه، آنها همچون ما از رابطة میان اشکال هندسی، معماری، نیروهای رحمانی و شیطانی و حیات فردی و اجتماعی انسانها و حرکات و سکناتشان بیاطّلاعاند.
آنها همة حیات را در گسترة اشیا و مصالح صرفاً مادّی محدود و منحصر میشناسند. عموم خانوادههای سنّتی و مذهبی از اینکه فرزندان محصول نان حلال و مراقبت خود را در چهارراه تردید و گاه لاابالیگری سرگردان میمانند از تحلیل شرایط در میمانند.
این همه را تنها به کم رنگ شدن آداب و مناسک مذهبی و رفت و آمد به اماکن مذهبی و حتّی نان و خورش نمیتوان مربوط دانست.
مردانی پنهان و مأمور، با حیله و دسیسه، فضای پیرامونی و حیات ما را از طرق مختلف آلوده ساخته و ما را در محاصرة نیروهای شیطانی قرار دادهاند و ما از آن بیخبریم و به تدریج نیز حلقههای محاصره را تنگ و تنگتر میسازند.
آنها گونههای خاصّی از احجام و معماری را در گوشه گوشههای شهر و دیار ما برکشیدهاند. احجامی خاص که نه تنها محیط پیرامونی ما را از انرژیها و نیروهای معنوی تهی میسازند در مقابل از نیروهای شیطانی و اهریمنی نیز آکنده میسازند.
همان طور که ادیان برای هدایت انسانها در مسیر وحدت و رحمانیت برنامهریزی کرده و با پیشبینی لازم همة امکان فرهنگی و مادّی را فراهم آوردهاند. ائمة کفر، ساحران، جادوگران و شیطانپرستان نیز به بیکار ننشسته و برای تأثیرگذاری بر انسانها و ارسال پیامهای شیطانی برنامهریزی کردهاند.
شهرسازی، معماری و احجام خاصّ هندسی مورد نظر آنها، ابزاری هستند برای این تأثیرگذاری.
با این مقدّمة طولانی هیچ پرسیدهاید که چرا و از کجا طی هشت و نه سال اخیر و به بهانة ساخت و سازهای مدرن، بخش عمدهای از مراکز تجاری و اداری شهرهای بزرگ و کوچک، شکلی "هرمی " به خود گرفتهاند؟

دروازه قرآن که امروزه به نمادي مهجور و نمايشي بدل شده
و تحتالشعاع ساختمان عظيم «هتل بزرگ شيراز» قرار گرفته




شمال، غرب و مرکز تهران و اکثر شهرهای بزرگ مثل مشهد و شیراز در محاصرة این بناهای هرمی شکلاند.
این همه، حادثه و واقعهای پیشبینی شده نیست.
به پشت اسکناس یک دلاری آمریکا که توسط فراماسونرها طرّاحی شده بنگرید تا به راز اهرام مصر، ساختمانهای هرمی شکل اطراف مشهد امام هشتم، هتل بزرگ شهر شیراز مشرف به تمامی قبور امام زادگان این شهر مذهبی، ساختمانهای بزرگ دروازهای شکل برخی از وزارتخانههای مهم، برجهای سه قلو و دوقلوی شمال و غرب تهران و ساختمانهای هرمی شکل پیرامون مصلّای بزرگ تهران، پی ببرید.
حجمهای هرمی، ستارة شش گوشه، چشمی در میانة یک مثلث، در زمرة قویترین علامات شیطانپرستی هستند که در کنار بسیاری از اعمال و مناسک ماسونی و شیطانپرستی، جاذب نیروهای شرور شیطانی و غلبة آنها بر حالات و احوال مردم میشوند.
در اوج غفلت ما، کسانی دست در کار آوردند تا در سکوت و خفا، جان مردم شهر را در معرض انرژیها و تشعشعات نیروهای اهریمنی بیمار و آسیبپذیر کنند. این نیروها در شرایطی عمل میکنند که همة ما حیران و مات سر در پی شناسایی علل بسیاری از ناهنجاریهای اخلاقی رایج در میان مردم میگردیم.
این واقعه در عموم نقاط جهان اسلام رخ داده است.
همة کسانی که به دبی و حتّی عربستان سفر کردهاند این سخن را تأیید میکنند. مجتمع بزرگ تجاری وافی در دبی، دو برج شیطانی در دست ساخت مشرف به صحن بزرگ مسجد الحرام، تنها نمونههایی از این واقعهاند.
پیشتر از نقش و تأثیر نمادهای شیطانی در جان و روح کسانی که با آن نمادها و در کنار آنها به سر میبرند سخن گفتهام. این بار نیز میتوانید با نگاه روشنفکرانة جاری و ساری که طی سالهای دراز بر جان من و شما جاری ساختهاند این همه را حاصل ذهن و زبانی سودایی و مالیخولیایی مبتلا به سندرم توهّم توطئه فرض کنید یا از سوی دیگر میتوانید به مطالعة جدّی دربارة این موضوع مشغول شوید و آنگاه به قضاوت بنشینید. دستی پنهان جان ما را آماج تیرهای شیطان قرار داده است و ما بیخبر از همه جا از تماشای این همه برج در اقصانقاط شهر خود در عجب میمانیم و بر سازندهاش درود میفرستیم.
باید پرسید چرا این برجها را مشرف بر اماکن مذهبی مسلمانان ساختهاند؟ چرا مسجد الحرام، چرا مشهد امام رضا(ع)، چرا بر فراز شهر زیارتی شیراز؟ چرا مصلّای بزرگ تهران و چرا بر بلندی حرم امام خمینی(ره)، چرا مشرف به مسجد جامع ارومیه و صدها چرای بیپاسخ دیگر در این شهرهای بزرگ و بیدروازه... .
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار!
---------------------------
منبع: رادیو معارف 1389/3/21
در عرصه فرهنگى نبرد با تشيع و روحانيان شيعه در دستور كار آن ها قرار گرفت كه در اين صحنه نيز همان دو روش را به كار گرفتند: فردى نظير ميرزا آقاخان كرمانى يا آخوندزاده صراحتا به روحانيان و به تشيع حمله مى كرد. آنان مى كوشيدند ايران دوره باستان را در آثار و نوشته هاى خود احيا كنند. در طيف ديگر شخصى نظير ملكم، همان روش منافقانه را دنبال مى كند و مى كوشد به روحانيان درجه دو و سه شيعه نزديك شود كه در بخشى نيز موفق بود. ملكم خان توانست تعدادى را همراه خود كند كه اتفاقا اين بخش در مشروطه فعاليت چشم گيرى داشتند.
نقش فراماسونرى در انحراف نهضت مشروطيت
ابتدا لازم است تعريفى از فراماسونرى به صورت مختصر ارايه دهم و بعد به ذكر نقش فراماسونرى در انحراف انقلاب مشروطه بپردازم.
از جهت لغوى، فراماسونرى به معناى بنايى آزاد است. از جهت عملى و تشكيلاتى، فراماسونرى، سازمان مخفى نهان روشى است كه در دهه دوم قرن 18 با صحنه گردانى سازمان مخفى يهود براى بسط سيطره و سلطه يهود بر جهان ايجاد شد. حركت از انگلستان شروع مى شود، به اروپا سرايت مى كند و بعد متوجه مشرق زمين مى شود. كشور ما هم يكى از كشورهاى مشرق زمين است كه مورد تهاجم فراماسونرى قرار مى گيرد.
اگر بخواهيم به صورت خلاصه «خصوصيات اصلى فراماسونرى» را بيان كنيم، اين گونه بايد بگوييم: «نهان روشى و مخفى كارى»، يكى از شيوه هاى اين سازمان است. اينان از ابتداى كار با اتخاذ رويه مخفى كارى كوشيدند از افشاى اسرار و مسايلى كه در داخل لژها مى گذرد، جلوگيرى شود. اين مسأله، شاخصه اصلى اين سازمان است و بسيارى از سوءظن ها و انتقادها هم نسبت به اين سازمان، از همين جهت ايجاد شده و مى شود. اخيرا به نحوى مى كوشند بازتر عمل كنند؛ براى مثال لژهايشان تابلو دارد. اكنون در سايت اينترنتى هم حضور دارند؛ ولى هم چنان اصول و رموز فراماسونرى بر غير فراماسون ها پوشيده است.
دوم، «نفوذ يهوديت پنهان» يا سازمان مخفى يهود در اين سازمان و سيطره يهوديت ممسوخ در تمام مراحل فراماسونرى است كه رنگ و بوى كاملاً يهودى به اين تشكيلات مى دهد. در بررسى ريتوئل ها يا مرام نامه هاى اين سازمان، به خوبى نفوذ و رسوخ مسحيت يهودى و يهوديت مسخ شده قابل مشاهده است.
«ضديت آشكار و نهان با دين»، در غالب طرح مسايلى نظير بى طرفى مذهبى كه دكتر اندرسون در 1723 در قانون اساسى فراماسونرى گنجاند؛ همچنين پلوراليسم، سكولاريسم، دئيسم و نسبى انگارى، راهكارهايى هستند كه اين ها در جهت ضديت با مذهب يا استحاله افراد در داخل لژها و بعد در جوامع مورد تهاجم، از آن استفاده مى كنند.
«تأكيد بر اومانيسم»، يكى ديگر از ويژگى هاى فراماسونرى است. «تأكيد بر اصل ترقى»، ديگر ويژگى اين سازمان مى باشد. «تساهل و تسامح» هم شعارى است كه فراماسونرها سر مى دهند. «شعارهاى اصلى آن ها هم آزادى، برابرى و برادرى است».
با اين مختصرى كه در خصوص ويژگى هاى اصلى فراماسونرى بيان كرديم، بايد گفت كه در فضاى به شدت يهودى زده اروپا كه در قرن 13 ـ 16 مشاهده مى شود، رفته رفته نقش يهودى ها در جوامع اروپايى افزايش پيدا مى كند و جمعيت هايى نظير روزن كروز و يسوييان مسيحى و يهودى، مجال فعاليت پيدا مى كنند. از همين جا زمينه عملى شكل گيرى فراماسونرى فراهم مى شود.
شايان ذكر است كه در جمعيت هاى مذكور، نقش آشكار يهوديت مخفى كه درصدد سلطه بر جهان است، به خوبى مشاهده مى شود. در 1717 كه تاريخ رسمى فراماسونرى است، از تجمع و ادغام چهار لژ در لندن، لژ بزرگ انگلستان به وجود مى آيد. در بين مؤسسان لژ باز هم حضور يهوديان مخفى را مشاهده مى كنيم؛ آنان افرادى نظير اندرسون و دكتر تئوفيل دزاگوليه هستند كه هم در روى كار آوردن خاندان هانودر در انگلستان نقش دارند و هم در تأسيس فراماسونرى سه سال بعد از روى كار آوردن خاندان هانودر. وقتى اين خاندان در انگلستان مستقر مى شود، رفته رفته مى كوشد حوزه نفوذ خود را بر اروپا بسط بدهد. با همكارى افرادى نظير منتسكيو، ولتر، رسو كه همكارى آشكارى با فراماسونرى داشتند، توانستند در فرانسه و بعد با همكارى شخصيت هاى ديگر در ساير نقاط اروپا لژهاى فراماسونرى را ايجاد كنند؛ حركت هاى بزرگى را به وجود بياورند و عملاً غرب جديد را به شكلى كه ما در قرون 18 و 19 شاهد آن بوديم، شكل دهند.
توجه آنان به شرق و ايران از زمانى مطرح مى شود كه قصد مى كنند نفوذ خود را به سمت شرق بسط دهند. طلايه دار سپاه مهاجم غرب به شرق، لژهاى فراماسونرى بود؛ به همين جهت در شرق هم هر جا سپاه استعمارى غربى ها را مشاهده مى كنيم ـ يا در پيش آن ها يا در پس آن ها ـ فراماسون ها، مسيونرهاى مذهبى و جمعيت هاى تبشيرى را مى بينيم؛ يعنى بى درنگ پس از استقرار آن ها در مصر، هند و نقاط ديگر، لژهاى فراماسونرى تأسيس مى شود.
علت چيست كه بلافاصله با سپاه استعمارى لژهاى فراماسونرى هم پيدا مى شود؟ علت را بايد در برنامه جامع آنان براى نفوذ در مشرق زمين و اضمحلال فرهنگى، سياسى و اقتصادى اين جوامع جست وجو كنيم. هدف، ادغام اين جوامع در غرب جديد و سرمايه دارى مسلط غرب است و اين ها با چنين هدفى وارد مشرق زمين مى شوند.
در ايران از ابتداى دوره قاجار (تقريبا دهه هاى اوليه دوره قاجار) حضور فراماسون ها و تلاش آن ها براى بسط فراماسونرى در كشور را شاهديم. اين سازمان ـ با توجه به ويژگى هايى مذكور ـ مى تواند جمعيت هاى مختلف ساختارشكن را در خود جذب كند؛ ضمن اين كه با پنهان كارى و روش مخفيانه اى كه دارد، قادر است از آسيب حكومت ها در امان بماند. بنابراين لژهاى فراماسونرى به مجمعى براى جمع شدن تمام ساختارشكن ها تبديل مى شود؛ يعنى كسانى كه به دنبال شكستن ساختارهاى فرهنگى، اقتصادى، سياسى هستند.
نمونه اى از اين جمع را در ايران شاهديم: آخوندزاده ملحد ـ كه صراحتا الحاد خودش را اعلام مى كند ـ ملكم خان ارمنى منافق ـ كه در مقطعى از زندگى اش مسلمان بودن خود را اعلام مى كند و دوباره مرتد مى شود، و در واقع مى توان گفت كه يك روى ديگر سكه بى دينى است كه با چهره نفاق در كشور ما وارد شد ـ شيخ الرئيس قاجار بابى، سيد جمال واعظ بابى، ملك المتكلمين واعظ بابى، اردشيرجى جاسوس به ظاهر زرتشتى و افراد مؤثر در گرويدن زرتشتيان به بهايى گرى. بررسى نقش اينان، خود مى تواند در تاريخ معاصر ما سرفصلى باشد كه متأسفانه كم تر به آن پرداخته شده. همچنين شاه زاده هاى قاجار؛ نظير مسعود ميرزا ظلّ السلطان و شعاع السلطنه.
همه اين افراد در لژ فراماسونرى با هدف شكستن ساختارهاى فرهنگى سياسى و اقتصادى ايران با هم جمع مى شوند. آن چيزى كه توانست آنان را جمع كند، همان بحث تساهل و تسامح، بى طرفى مذهبى در ظاهر و پلوراليسم است. صراحتا مى گويند كه افراد با هر نظر و ديدگاهى مى توانند در لژ فراماسونرى حضور داشته باشند. البته اين تساهل ظاهر كار است، در باطن در درجات مختلفى كه فراماسونرها طى مى كنند، ـ از سه تا سى و سه درجه ـ از افراد نسبتا مذهبى يا بى تفاوت، به افراد ملحد و معاند با مذهب استحاله مى شوند.
در جريان جنگ هاى ايران و روس، ايران مجبور مى شود براى جلب حمايت دولت هاى غربى، به كشورهاى اروپايى سفير بفرستد. البته قبلاً هم مى فرستادند؛ ولى در اين مقطع براى جذب كمك، فردى به نام «عسكرخان افشار اورومى» به اروپا مى رود و مى كوشد كه كمك انگليسى ها و فرانسوى ها را جلب كند؛ اما بى درنگ او را جذب لژ فراماسونرى مى كنند.
در اين مقطع لژ ماسونى در ايران نداريم و لژهاى خارجى در خارج از كشور عضومى پذيرند.
نگاهى گذرا به تكاپوى فراماسونرى در ايران نشان مى دهد كه نفوذ فراماسونرى، طى سه مرحله در اين صورت گرفته است:
يكى، عضوگيرى خارجى است كه در ابتداى كار شاهد آن هستيم؛ يعنى هر كس از ايران به خارج مى رود ـ اعم از تاجر، فرستاده سياسى يا محصل ـ به نحوى لژهاى فراماسونرى وى را شكار مى كند. حتى در دوره پهلوى نيز كسانى را مى شناسيم كه پس از عزيمت به خارج از كشور، عضو فراماسونرى شده اند.
مرحله بعد، تلاش براى تأسيس لژ در ايران است كه از 1224 قمرى شروع مى شود و در 1276 قمرى به ثمر مى نشيند. ملكم خان نخستين فردى بود كه اولين فراموش خانه يا اولين لژ فراماسونرى را در ايران تأسيس كرد.
مرحله سوم، گسترش فراماسونرى در غالب جمعيت ها و جريان هاست كه در جريان مشروطه به وضوح شاهد آن هستيم.
به هر صورت، در 1224 نماينده ديگرى به نام ميرزا ابوالحسن خان ايلچى به اروپا فرستاده شد. او هم بى درنگ عضو لژهاى فراماسونرى مى شود. عضويت عسكرخان افشار اورومى و ميرزا ابوالحسن خان ايلچى در لژهاى فراماسونرى، مسأله ساده اى نيست، چرا كه آنان ديگر نماينده دولت ايران نبودند و براى منافع ملت ايران تلاش نمى كردند؛ بلكه تلاششان در آن مقطع، خنثا كردن اقدامات كسانى بود كه براى استقلال ايران مى كوشيدند.
به همراه ميرزا ابوالحسن خان ايلچى، نماينده اى از انگليس به نام سِرگوراوزلى به ايران مى آيد. او تلاش دارد لژ فراماسونرى در ايران تأسيس كند كه ظاهرا موفق نمى شود؛ اما صراحتا مى گويد تمام اطرافيان فتحعلى شاه را به جرگه فراماسونرى در آوردم. اين نشان مى دهد كه كاركرد اين جمعيت براى استعمار خيلى مهم است كه سعى مى كنند تمام اطرافيان شاه را به عضويت در بياورند.
گفته شد كه ملكم خان در 1276 لژ فراماسونرى خود را تأسيس كرد و تعداد زيادى از نخبگان ايرانى ـ از جمله برخى اساتيد و دانشجويان دارالفنون ـ را جذب نمود. يكى از علت هايى كه دارالفنون در ايران مورد كم مهرى يا بى مهرى قرار گرفت، عضويت تعدادى از اساتيد و دانشجويان آن در تشكّل فراماسونرى بود.
بعد از مرگ ناصرالدين شاه و ترور او، فضا براى فعاليت جمعيت هاى سرّى فراهم مى شود؛ چون مظفرالدين شاه، آن اقتدار ناصرالدين شاه را نداشت. از طرف ديگر، در دربارش افراد نفوذى از فراماسون ها حضور گسترده اى داشتند. تشكّل هاى مخفى در دوره مظفرالدين شاه فعال مى شوند. در آستانه انقلاب مشروطه دو جريان عمده در كشور قابل مشاهده است: يك جريان، جريان روشن فكرى است كه از ابتداى قاجار تقريبا فعاليت خود را شروع مى كند و دو طيف عمده دارد: يك طيف، الحادى است كه آخوندزاده در رأس آن مى باشد، و يك طيف، منافق است كه ملكم خان آن را اداره و رهبرى مى كند. تعداد زيادى از مشروطه خواهان در طيف دوم قرار دارند؛ يعنى ابتدا با ظاهر اسلامى و با اعلام اين كه مشروطيت همان برقرارى اصول اسلامى است، وارد صحنه مى شوند.
اين ها ـ همان طور كه گفته شد ـ اضمحلال فرهنگى، اقتصادى و سياسى ايران را در دستور كارشان قرار دادند؛ به همين دليل ملكم خان، ميرزا حسين خان سپهسالار و تعداد ديگرى از فراماسون ها در عرصه اقتصادى سعى مى كردند پاى فراماسون ها و كمپانى هاى غربى را به ايران باز كنند. از قرارداد رويتر تا بحث رژى، و تنباكو تا بانك شاهنشاهى و مسايل ديگرى كه اينان در كشور ما به وجود آوردند، موجب نابودى استقلال اقتصادى شد.
در عرصه فرهنگى نبرد با تشيع و روحانيان شيعه در دستور كار آن ها قرار گرفت كه در اين صحنه نيز همان دو روش را به كار گرفتند: فردى نظير ميرزا آقاخان كرمانى يا آخوندزاده صراحتا به روحانيان و به تشيع حمله مى كرد. آنان مى كوشيدند ايران دوره باستان را در آثار و نوشته هاى خود احيا كنند. در طيف ديگر شخصى نظير ملكم، همان روش منافقانه را دنبال مى كند و مى كوشد به روحانيان درجه دو و سه شيعه نزديك شود كه در بخشى نيز موفق بود. ملكم خان توانست تعدادى را همراه خود كند كه اتفاقا اين بخش در مشروطه فعاليت چشم گيرى داشتند.
ناگفته نماند كه منظور از روحانيان شيعه، افرادى غير از مراجع شيعه است؛ چرا كه در سطوح دوم و مخصوصا در سطوح سوم، هم نوايى برخى از روحانيان با اين جريان را شاهديم. البته عده اى از آن ها متوجه خطاى خود مى شوند (نظير سيد محمد طباطبائى) و از اين همكارى اعلام پشيمانى مى كنند و برخى هم تا آخر ادامه مى دهند (شيخ ابراهيم زنجانى و افرادى نظير او) و حتى به سمت بى دينى و الحاد هم پيش مى روند.
به هر حال در اين مقطع طيفى از روحانيان را مى بينيم كه تعدادشان چندان زياد نيست؛ اما فعالند. از سوى ديگر يك طيف روحانيان آگاه شيعه نيز، هستند كه با دو روش در اين مقطع حضور دارند كه هماهنگى و هم نوايى آن ها بعد از فتح تهران به خوبى محسوس است: يكى، جناح مرحوم آيت الله حاج شيخ فضل اللّه نورى است كه در مقابل بدعت گذارى جريان نفوذى در مشروطه موضع گيرى مى كند، و يك جريان، جريان حوزه نجف است كه آيت الله آخوند خراسانى، ميرزا عبداللّه مازندرانى، ميرزا حسين تهرانى نجل، ميرزا خليل و علمايى نظير مرحوم نايينى در آن حضور دارند. آنان هم مانند حاج شيخ فضل الله، قصدشان آبادانى ايران، برپايى و اقامه احكام شرع در ايران و... است؛ ولى در روش و مقام عمل با يك ديگر اختلاف دارند.
مرحوم حاج شيخ فضل اللّه معتقد است كه روحانيان و نهضت مى بايستى حسابشان را از جريان نفوذى جدا كنند و مشخص نمايند كه چه مى خواهند؛ اما طيف ديگر برخورد با آنان را به غلبه بر استبداد محمدعلى شاهى موكول مى كنند. در مقام عمل با تردستى عوامل غرب گرا، نفوذ آنان در انجمن هاى مخفى و چالاكى شان در جذب و جلب افكار عمومى، نظريه علماى نجف در ايران با شكست مواجه مى شود. در نتيجه هم مرحوم حاج شيخ فضل اللّه نورى در تهران به دار آويخته مى شود، هم سيد عبداللّه بهبهانى كم تر از يك سال بعد از شهادت مرحوم حاج شيخ فضل اللّه در تهران ترور مى شود و به شهادت مى رسد.
اين دو جريان (روحانيان شيعه و روشن فكرى غرب گرا) در اين مقطع در برابر يك ديگر ايستادند. جريان غرب گرا مى كوشيد با ايجاد بحران يا با دامن زدن به بحران هاى موجود، فضاى كشور را به سمت راديكاليسم كور و افراطى بكشاند. در بحران بازار و چوب زدن تجار قند ميرزا حسن رشديه، علاءالدوله، حاكم تهران، را براى چوب زدن تجار تحريك مى كند و مى گويد اگر تجار را چوب بزنى، قند در تهران ارزان مى شود. از طرف ديگر، شعاع السلطنه فراماسون، عين الدوله را برمى انگيزد تا بر مردم اعتراض كننده سخت بگيرد. بدين ترتيب با چوب زدن علاءالدوله و سخت گيرى عين الدوله ـ كه در هر دو فراماسونرى نقش پنهانى دارد ـ يك بحران در مشروطه به وجود مى آيد. در جريان هاى ديگر نيز نقش فراماسونرى قابل پى گيرى است.
مسايل بعدى هم چون تحصن در سفارت انگليس كه به تحريك غرب گرايان به وقوع پيوست و آن چه در ابتداى مجلس در تدوين قانون اساسى متأسفانه شاهد آن هستيم، مسير نهضت دينى مشروطيت را منحرف مى كند. تحرّك اين افراد كه در قالب سازمان فراماسونرى لژ بيدارى ايران منسجم شده بودند، هر دو طيف روحانيان را از سر راه برمى دارد و كشور در اختيار فراماسون هاى غرب گرا قرار مى دهد. بعد از فتح تهران، عملاً همه اركان كشور به دست فراماسون ها مى افتد. نفوذ در مجلس و استفاده از امكانات آن، يكى از كارهايى بود كه فراماسون ها انجام دادند و در به هم زدن اوضاع ايران نيز موفق بودند.
آنان در مطبوعات هم نفوذ كردند. مطبوعات اين دوره در تخريب فضاى فرهنگى ـ سياسى ايران نقش بسزايى داشتند. روزنامه هايى چون «الجمال» كه مطالب سيد جمال واعظ را منتشر كرد، و «صور اسرافيل» كه دهخدا و ميرزا جهانگيرخان شيرازى در آن مطلب مى نوشتند، و هر دو به لژ بيدارى وابسته بودند و بعضا انحرافات مذهبى داشتند؛ يعنى با فِرَق ضاله هم مرتبط بودند. در تمام اين جريان ها حضور فراماسونرها محسوس است.
در واقع بعد از فتح تهران ايران به اشغال سازمان فراماسونرى درمى آيد و آن ها عملاً با آشكار كردن كامل ديدگاه هاى افراطى خود، روحانيان اصول گراى شيعه ـ چه علماى نجف، چه علماى تهران ـ را كنار مى گذارند، پاى غربى ها را در ايران باز مى كنند و صراحتا به جنگ مفاهيم دينى مى آيند. پس از مدتى تلاش، وقتى مقاومت مردم را مشاهده مى كنند، تصميم مى گيرند كه ساختار سياسى ـ فرهنگى ايران را به يك باره تغيير دهند. ابتدا با كودتاى 1299 خلع قاجاريه را سامان مى دهند و بعد با اقدامات ضد دينى رضا شاه، نابودى تشيع را در ايران هدف مى گيرند كه خوشبختانه توفيق زيادى در اين زمينه به دست نمى آورند.
● نويسنده: موسي - حقاني
● منبع: فصلنامه - آموزه - شماره 6 - تاريخ شمسی نشر 13/11/1386
اسناد موجود در لژ بيداري گواه اين مطلب است كه حتي تعيين يك حاكم محلي با تأييد لژ بيداري انجام مي شده است. مثلا اديب الممالك فراهاني در يك نامه از لژ اجازه مي گيرد كه من را حاكم فسا كرده اند آيا من بروم يا نه؟ بعد هر اتفاقي كه آنجا مي افتد به لژ گزارش مي دهد.
فراماسونري و نقش آن در تاريخ معاصر ايران
ايرانيان وقتي به هندوستان سفر كردند اولين بار با فراماسونري آشنا شدند و اين كلمه وارد ادبيات ما شد. يكي ديگر از مبادي ورودي فراماسونري عثماني است. غير از اين ها سفرايي كه از ايران به خارج فرستاده شدند هم فراماسون مي شوند و برمي گردند. اتفاقا در فراماسونري ايران يك يهودي زاده نقش اصلي را ايفا مي كند و اولين فراماسون ايراني فردي به نام «ميرزا ابوالحسن خان ايلچي» است كه متعلق به خانواده كلانتري است كه در زمان اينها يهوديان وارد دستگاه شدند و قصد داشتند ايران را به تصرف خود درآورند.
سفير وقت انگليس «سرگوراوزلي» در ايران با دو دستور وارد ايران مي شود. يك دستور از جانب «جرج سوم» پادشاه انگليس كه مأمور مي شود اطلاعات جامعي از ايران تهيه و ارسال كند و دستور دوم او تأسيس لژ فراماسونري در ايران به نام «لژ اصفهان» بود.
سرگوراوزلي طي نامه اي كه به لندن مي فرستد، مي نويسد كه براي حفظ مستعمرات انگليس، بايد ايران در يك توحش و بربريت دائم نگه داشته شود. شايد منظور او حفظ جامعه ايراني در وضعي آشفته، بي قانون و پراكنده است. به همين دليل هرگاه ما خواستيم پيشرفتي به دست بياوريم انگليسي ها مانع شدند و حتي بعد از انقلاب هم آنها اين سياست را دنبال كردند.
اولين لژ فراماسونري كه در ايران به وجود آمد و همه بر آن اذعان دارند «فراموشخانه ميرزا ملكم خان» است. در تأسيس اين فراموشخانه چند چهره علني و يك چهره پنهان داريم. چهره هاي علني يكي همين ميرزا ملكم خان است «جلال الدين ميرزا» و «حاج سياح» و تعدادي ديگر هستند كه عملكرد اين جمعيت در راستاي همان پراكنده و آشفته نگه داشتن شرايط اجتماعي ايران است.
![]()
قرارداد «رويتر» را ميرزا ملكم خان و ميرزا حسن خان سپهسالار با شخصي به نام «اسرائيل يوسفات» يك يهودي ظاهرا هندي تابع انگلستان منعقد مي كنند كه در طي آن منابع زيرزميني و روي زميني ايران به مدت 70سال در اختيار بيگانگان قرارداده مي شود. كاري كه حتي امپراطور انگلستان هم آن را باور نمي كرد كه واقعا چطور ممكن است يك حكومتي چنين كاري بكند؟!
بساط لژ ميرزا ملكم خان با هوشياري و غيرت حاج ملاعلي كني برچيده مي شود. حاج ملاعلي كني حداقل دونقش برجسته در تاريخ ايران دارد كه يكي بر هم زدن قرارداد رويتر و ديگري برچيده كردن بساط لژ ميرزا ملكم خان است. در سال 1317 هجري، بعد از مرگ ناصرالدين شاه يك انجمن به نام انجمن اخوت در ايران تشكيل مي شود كه صورت ظاهري آن فعاليت هاي درويشي است و در خفا محل تجمع و تشكيل جلسات فراماسونري است.
فراماسونري با تأكيد بر پلورالسيم و نسبي گرايي فرصتي ايجاد مي كند تا دگرانديشان و ساختارشكنان بتوانند در آن حضور پيدا كنند.
سال1322 هجري قمري زمينه هاي تأسيس اولين لژ رسمي به وجود مي آيد. عقيده بر اين است كه لژ ملكم خان رسمي نبوده در تأسيس لژ بيداري عناصر دگرانديش و يهوديان نقش داشتند. يهوديان مدارسي در سراسر جهان ايجاد كردند به نام آژانس اسرائيليان. اين مدارس را يهوديان فرانسه در ايران تأسيس كردند، هفت استاد اين مدارس در زمره مؤسسين لژ بيداري هستند. به اضافه اردشير جي جاسوس و محمدعلي فروغي و تقي زاده و بقيه كه در ليست لژ بيداري اسامي شان ذكر شده است. از اين تاريخ يعني 1324 هجري فراماسونري در ايران به دو شاخه تقسيم مي شود. دو شاخه اعتدالي و افراطي، شاخه اعتدالي را عباسقلي خان آدميت اداره مي كند و شاخه افراطي را اردشير جي. درگير و دار مشروطه دسته اول براي آرام كردن جامعه به سمت مذاكره با محمدعلي شاه مي روند و تحولات را در درازمدت دنبال مي كنند. اما شاخه افراطي در تمام اغتشاشات مشروطه نقش داشتند.
اين جانب اصل مشروطه را حركت مثبتي براي ملت مي دانم. اما طيف هاي مختلفي در اين جريان حضور داشتند كه حضور اين طيف ها نسبت به اهداف اين جريان بدبيني ايجاد مي كند.
يكي از جرقه هاي مشروطه چوب خوردن تجار قند در تهران بود. اسناد تاريخي نشان مي دهد محرك علاءالدوله حاكم تهران، در چوب زدن ميرزاهاشم قندي كه يكي از تجار قند بوده فردي به نام ميرزا حسن خان رشدي، يك فراماسونر است و بنا به نقلي پدر مدارس جديد نيز است.
پس از چوب زدن تجار تهران، مردم شورش و به اين عمل اعتراض مي كنند. ميرزا ملك منصور (شاه السلطنه) پسر مظفر الدين شاه كه يك فرماسونر است به صدراعظم مراجعه مي كند و به جاي اينكه آشوب را آرام كند عين الدوله را تحريك مي كند به ايستادن جلوي مردم كه اين واقعه منجر به كتك خوردن بعضي علما و عصبانيت بيش از حد مردم و حتي كشته شدن «عبدالحميد» روحاني جوان مي شود و آتش مشروطه اينگونه برافروخته مي شود و اداره امور را از دست نخبگان اصيل و متفكران و روحانيت شيعه خارج كرد و بدست مجامع ماسوني داد. از آن روز تا كودتاي 1299 و بعد از آن، ايران روي آرامش را نديد. هر وقت ايراني ها خواستند به توافق برسند فراماسونرها با توطئه گري مانع شدند و كار را به، به توپ بستن مجلس كشاندند و باعث دخالت گسترده انگليس و روسيه در ايران شدند و با تحصن در سفارت روسيه و انگليس ماهيت غيربومي و غيرملي به انقلاب مشروطه ايران دادند و با فتح تهران عملا كنترل ايران را به دست آوردند.
ملكم خان در خدمت صهيونيسم بود و هيچ اعتقادي به اديان ثلاثه (نه اسلام، نه مسيحيت نه يهوديت) نداشت. در خاطرات ناصرالدين شاه آمده كه در پاريس يا لندن ملكم خان، روچيلد را به ديدن ما آورد و روچيلد در خصوص وضعيت يهوديان از حكومت وقت امتيازاتي مي خواستند. ناصرالدين شاه به آنها مي گويد چرا نمي رويد فلسطين را بخريد و يهوديان را در آنجا جمع كنيد و بعدها تاريخ نشان داد كه آنها چنين تصميمي داشتند. چون «تئودور هرتزل» كه نزد سلطان عبدالحميد پادشاه عثماني رفته بود از او مي خواهد كه اجازه مهاجرت يهوديان به فلسطين را بدهد و بهاي سنگيني نيز تقبل مي كند. حاضر مي شود تمام بدهي خارجي امپراطوري عثماني را بپردازد و 8 كشتي طلا به امپراطوري بدهند و در ازاي چنين مبالغ هنگفتي فقط اجازه مهاجرت و اسكان در فلسطين را مي خواستند. اما عبدالحميد نمي پذيرد و همين موجب واژگوني دولت او مي شود.
در توطئه سرنگوني حكومت سلطان عبدالحميد و فروپاشي امپراطوري عثماني سه بخش به خوبي با همديگر همكاري مي كنند: دسته اول روشنفكران هستند. دسته دوم يهوديان و دسته سوم بهائيان ايران هستند. بهائيان كه در دوره ناصرالدين شاه از ايران رانده مي شوند به بغداد مي روند و به بهانه نزاع ميان بابيه و بهائيه، بهائيان به عكا (فلسطين اشغالي) مي روند و بابيه به قبرس.
سال 1327ه. اوج حاكميت بهائيان است و آن ها كمك هاي بي شائبه به دستگاه اطلاعاتي و ارتش انگلستان مي كنند. به همين دليل است كه عباس افندي بعد از اينكه امپراطوري عثماني از هم مي پاشد به لقب «سر» ملقب مي شود.
اسناد موجود در لژ بيداري گواه اين مطلب است كه حتي تعيين يك حاكم محلي با تأييد لژ بيداري انجام مي شده است. مثلا اديب الممالك فراهاني در يك نامه از لژ اجازه مي گيرد كه من را حاكم فسا كرده اند آيا من بروم يا نه؟ بعد هر اتفاقي كه آنجا مي افتد به لژ گزارش مي دهد.
حتي تدوين قانون اساسي را نيز آنها انجام مي دهند؛ برپايه ترجمه قانون اساسي كشورهاي فرانسه، بلژيك، انگلستان، توسط تقي زاده، فروغي و سيدنصرالله تقوي انجام شد. و اين سه نفر از اعضاي اصلي لژ بيداري ايران هستند. نظام حقوقي ايران كه به سمت سكولاريستي شدن پيش مي رود زير نظر اينان بوده است. اوضاع حقوقي و قضايي و عمده تحولات زير نظر اين سه تن شكل مي گيرد مشيرالدوله پيرنيا (ميرزا حسن خان) به لژ «گرانداوريا» نامه مي نويسد و مي گويد ما مي خواهيم تغييرات گسترده قضايي و حقوقي در ايران ايجاد كنيم. شما يك حقوقدان به ما معرفي كنيد و آنها نيز «مسيو پرني» را به ايران مي فرستند. و تحولات حقوقي در ايران اتفاق مي افتد كه ميرزا علي اكبر خان داور آن را به اوج مي رساند. به هر حال امري نيست كه دخالت اينها در آن نباشد. از به دار زدن شيخ فضل الله نوري توسط همين كميته فراماسونري- كه يك طرف آن يپرمن خان ارمني و طرف ديگر آن شيخ ابراهيم زنجاني يهودي زاده است در كسوت روحاني، و از 12 نفر كميته انقلابي، 9 نفر عضو لژ بيداري هستند- تا كودتاي 1299 توسط اينان صورت مي گيرد.
فاتحين تهران قصد تحولات فرهنگي سياسي را دارند و دولت را نيز در دست دارند. با زور مي خواهند دولت مدرن را در ايران سر كار بياورند و پروژه مدرنيزاسيون را در ايران اجرا كنند همان روشنفكراني كه در عهد قاجار دم از قانون و آزادي مي زدند الان در خدمت لژ بيداري و در فكر تحولات گسترده هستند. كشتار علما و برخورد با جريانات فايده نمي كند. بنابراين از سال 1292 تا 1299 ايجاد دولت مدرن و ديكتاتوري نو را ترويج مي كنند.

كودتاي 1299 يك كودتاي ماسوني است كه همه طيف ها در آن حضور دارند: بهايي ها، يهودي ها، مسيحي ها، علي اللهي ها، صوفي ها و اردشيرجي كه در خاطرات خود به صراحت گفته همه كاره كودتاي 1200 من بودم. و ارتباط او با كانون هاي يهودي كاملا مشخص شده است.
و در دوره پهلوي دوم انتقال قدرت از پهلوي اول به دوم توسط يك فراماسونر به نام محمدعلي فروغي انجام مي گيرد. در سال 1947 لژ بزرگ تشكيل مي شود و در سال 1948 لژ عالي اسكاتي و قريب به 50، 60 لژ فراماسونري در آن زمان در ايران فعال هستند كه حدود 5 هزار نفر عضو دارد كه در همه اركان حكومتي حضور دارند. نمايندگان سنا، مجلس، رؤساي دانشگاه ها، وزراي كابينه و حتي در ميان بازرگانان و سفرا و غيره.

وقوع انقلاب اسلامي باعث تعطيل شدن لژهاي فراماسونري در ايران شد اما تفكر فراماسونري در قالب هاي ليبراليسم، پلوراليسم، نسبي گرايي و... ترويج شد و هنوز هم به قوت هر چه تمامتر ترويج مي شود.
سخنران: موسي - حقاني
منبع: روزنامه - کیهان
فرامسونری جهاني خودش را براي سال 2007 آماده كرده بود و حتي «آقاي جرج دبليو بوش» براي واقعه آرماگدون، آخرالزمان 2007 آماده كرده بود و بودجه 700 ميليارد دلاري را براي اين موضوع اختصاص داده بود. حتي اشغال عراق و حضور در عراق به همين منظور اتفاق افتاد و آن را مقدمه براي واقعه آرماگدون مي دانستند چند سالي است كه از طريق رسانه هاي پرقدرت سينما ، ماهواره ، اينترنت دارند اعلام مي كنند آخرالزمان در سال 2012 صورت خواهد گرفت و در حال حاضر در تدارك اين ماجرجويي هستند كه شاسي اين جريان را در واقع فشار دهند. «رونالد ريگان» كه رييس جمهور اسبق آمريكا ميگفت: من آرزو ميكنم اولين كسي باشم كه شاسي جنگ آرماگدوني را فشار ميدهم!
آنچه در پی میآید چکیدهای از سخنان ایشان است:
آخر الزمان و اکوپلتیک
پرده برداري از بسياري از ابهامات در عرصه سياسي تصميم سازي هاي سران ائتلاف صليب و صهيون در ايران و حتي فعاليتهاي هسته اي توليد مسلسل صدها فيلم سينمايي و مستند با موضوع آخرالزمان و پايان دنيا و حتي پا فشاري براي ماندن در منطقه مهمي همچون عراق و بحران سازي در شرق اسلامي بدون اين رويكرد ممكن نيست.
بدون لحاظ كردن اخبار آخر الزمان و اکوپلتیک ارائه هرگونه تحليل سياسي اجتماعي و حتي آثار فرهنگي- هنري ناقص و قابل نقد است. از همين طريق است كه جايگاه مباحث مهدوي و فرهنگ انتظار شناخته مي شود و قدرش مشخص مي شود و چنانكه از همين مجرا تكليف فردي و اجتماعي منتظران معلوم ميشود.
فراماسونری جهانی
پوشيده نيست كه فراماسون جهاني سكان هدايت سياست ، اقتصاد و فرهنگ جهان را در اختيار خود دارد و آماده مي شود طي حادثه بزرگي دست ساز حكومت جهاني خود را اعلام كند البته براي آن شتاب وعجله زايد الوصفي دارد
سير تدريجي لیبرالیزه و سکولاریزه كردن فرهنگ وتمدن جهان كه (در واقع ترجمه آن لامذهبي و لاابالي گري است ) با توسعه تدريجي آن قواي باقي مانده فرهنگي وتمدن اقوام را چنان به مضمحل و در فرهنگ غرب مستحيل كرده است كه بدون هيچ مزاحمت و مقاومت جهان در يك نقطه عطف به تأسيس حكومت جهاني اشرار يهود مي رسيم.
حكومت جهاني اشرار يهود مسيحيت غرب را تباه كرد و از طريق الگو قراردادن جهان غرب به جان شرق افتاد تا جاي كه امروز شرق و غربي وجود ندارد .جهان يكپارچه و فرهنگ واحد است ؛ «مارشال مك لوهان» جهان را به دهكده اي تشبيه كرد كه در اين دهكده جهاني يك كدخدا بيشتر نمي خواهد.
ابتدا فراماسون جهاني مسيحيت را سكولاريزه كرد آموزه هاي آن را زميني و پس از طي فرآيندي مسيحيان را فاسد كرد. از اين راه به جان تمام فرهنگ ها و تمدنهاي افتاد آنان را مستعمره خود كرد و با سم مهلك فرهنگي از درون تمدنها غرب وشرق را پوسانده اند كه مستعد فرهنگ جهاني شده اند به عبارتي الان اين فرهنگ، فرهنگ جهاني شده است.
در طي دو جنگ اول ودوم پايه هاي حكومت جهاني برقرار شد به اين روش كه پس از جنگ جهاني اول جامعه ملل را با پيشنهاد «ويلسون» فراماسيون آمريكايي بنا شد و به بهانه حفاظت از صلح بخشي از اختيارات حكومتهاي ملي و منطقه اي را گرفت بعد از جنگ دوم جهاني نيز سازمان ملل متحد ، انقلاب سوسياليستي چين و كانون ملي يهوديان را در فلسطين تاسيس كردند از اينجا بخش بزرگتري از اختيارات جهان را اخذ كردند و منشور اين سازمان را در 1945 به امضا رساندند. طي قرن بيستم از طريق سازمان ملل متحد و اقمارش ، نه تنها سياست خودشان را بر جهان تحميل كردند كه باقي مانده فرهنگيها و تمام صورتهاي تمدني غير غربي را بر انداختند .
فرهنگ و تمدن نمادین
قرن بيستم قرن توسعه خط توليد فرهنگ و نماد فرهنگي و تمدني است يعني قرن همسان سازي است .ساكنان جهان در تمام مناسبات فردي و اجتماعي خود يكسان شدند همه انسانها به مدد وسايل مدرن و رسانه ها به اندازه هم از اخبار جهان مطلع مي شوند به اندازه هم حساسيت نشان مي دهند، غمگين مي شوند و در يك سير تدريجي جهاني سازي اقتصاد فرهنگ و سياست جهان را در سكوت و مردم جهان را در غفلت فرو برد است و وضعي ايجاد كرده است كه گويي آنان به فردوس يا بهشت مطلوب خودشان مي رساند
در شرايطي كه بر سر قبر فرهنگ ها و تمدنها شرقي شمع روشن ميكنند در موزهها و كلاسهاي درس تاريخ از تمدن و فرهنگ شرقي ياد مي كنند. شرقي ها با موزه هايشان پز مي دهند و از فرهنگشان حرف مي زنند و آنان باقي مانده هاي فرهنگ وتمدن خودشان را تبديل به ابزاري براي جلب توريسم كردند و كسب دلار كردند.
نبايد فراموش كرد طي 400 سال كه از همه احكام آسماني روي برگرداندن و سلطه جويي كردند جهان مستعد بحرانهاي بسيار بزرگ در همه حيطه ها شد . درست در همين اثنا كه گمان مي شد كه همه چيز بر وفق مراد آنان براي ايجاد حكومت جهاني است يك اتفاق كه مانند فنر آنان را از جا بلند كرد پرقدرت و بسيار جدي در مقابل آن ايستاد جريان ماسوني فهميد ديگر با سلاح ضديت با مذهب جلوي اين سونامي بزرگ را نمي تواند بگيرد اين جريان جهان را بسوي مذهب فرا ميخواند.
فراماسونری جهانی ؛ نیاز به بحران و جنگ جهانی سوم
فراماسون جهاني گمان كردند كه الان است كه دودمانشان بر باد رود بر بال مذهب و موضوع آخرالزمان گرايي سوار شدند و شروع كردند به اعلام اين مطلب كه جنگ سوم جهاني نزديك است و اين كه آخرالزمان فرارسيده و جهان در حال نابودي است مخصوصا سينما نقش عمده اي در ايجاد اين جريان داشته و دارد حتي در كشور خودمان مردم از اين مطلب صحبت ميكنند. اين جماعت در حال حاضر نيازمند بحران سازي بزرگي هستند يعني چيزي در حد جنگ جهاني سوم و دنبال بهانه براي ايجاد آن هستند.
جنگ جهاني سوم بخش سوم همان سناريوي است كه در جنگ جهاني اول و دوم اينها شروع كرده بودند و طي يك فرايندي و در اوج يك بحران فراگير در حالي كه مردم در ميانه بحران مايوس هستند ناجي و منجي مورد نظر خودشان را به ميدان بياورند و با نفي همه قدرتها و حكومتهاي ملي و منطقهاي حكومت فراماسوني جهان را كه حكومت اشرار يهود است بر كل جهان تحميل كنند.
اين آخرين برگ بازي ابليس براي اغوا جوامع بشري است كه شايد مطلع باشيد كه اساسا اينها شيطانپرست هستند و خداي كه حتي اسمش را (GOD ) خطاب مي كنند منظور آنان در واقع چيزي جز شيطان نيست توسل تمسك به شيطان و عمل از طريق سحر و جادو نيست.
فرامسونری جهاني خودش را براي سال 2007 آماده كرده بود و حتي «آقاي جرج دبليو بوش» براي واقعه آرماگدون، آخرالزمان 2007 آماده كرده بود و بودجه 700 ميليارد دلاري را براي اين موضوع اختصاص داده بود. حتي اشغال عراق و حضور در عراق به همين منظور اتفاق افتاد و آن را مقدمه براي واقعه آرماگدون مي دانستند چند سالي است كه از طريق رسانه هاي پرقدرت سينما ، ماهواره ، اينترنت دارند اعلام مي كنند آخرالزمان در سال 2012 صورت خواهد گرفت و در حال حاضر در تدارك اين ماجرجويي هستند كه شاسي اين جريان را در واقع فشار دهند. «رونالد ريگان» كه رييس جمهور اسبق آمريكا ميگفت: من آرزو ميكنم اولين كسي باشم كه شاسي جنگ آرماگدوني را فشار ميدهم!
مشروعیتبخشی به حکومت جهانی ماسونی
سه جريان به ظاهر مذهبي سعي در مشروعيت بخشيدن به اين تشكيل حكومت جهاني دارند:
1. مبلغان اوانجليسي كه فرمان اشغال عراق را صادر كردند و در حال تحريك آمريكا براي ورود به جنگ با ايران اسلامي هستند به بهانه زمينهسازي جنگ آرماگدون و نزول اجلال حضرت عيسي (ع) !
2. خاخامهاي صهيونيست كه با مشروعيت بخشيدن به اشغال و توسل به آيات تحريف شده تورات فرمان كشتار مسلمانان را صادر مي كنند و اين جريان توسعه طلب را مشروعيت ميدهند.
3. مفتيهاي وهابي؛ که عامل دست فراماسون جهاني براي همسويي و همراهي با غرب است . به همين خاطر اينان بر طبل كشتار شيعيان ميكوبند.
اين سه جريان تبليغي ـ مذهبي پشت سر ماجراي آخرالزماني ائتلاف صليب وصهيون است. حضور همزمان اين سه جريان و عواملشان در عراق و افغانستان هم نوايي آنان در جنگ سياسي وفرهنگي عليه ايران اسلامي اشتراك آنان در هدايت مشکلات و آشوبهاي داخلي ايران و جهان اسلام را نميتوان دست كم گرفت و بالاخره حمايت اين سه جريان از رسانه ها و رسانهسازاني كه امروزه بازار را از آثار خودشان انباشتهاند.
خبرگزاری اهلبیت(ع) ـ ابنا
پس از کشف اتفاقی (؟!) آمریکا و نسلکشی ساکنین بومی آنجا و دستیابی به منابع سرشار این سرزمین، مهاجرت يهوديان به آمريكا با حمايت سرمايهداران يهود آغاز شد و مهمترين حرفههاي سنتي يهوديان مانند ايجاد شبكههای گسترده تجارت مشروبات الكلي، عتيقهجات، مواد مخدر، فحشا، قمار، بانکداري ربوي و تبهكاري سازمان يافته، نيز به آمريكا منتقل شد.
يهوديان ابتدا سالنهاي سينما را در اختيار گرفتند. آنها به سرعت سالنهاي سينما را گسترش دادند و سپس به توليد فيلم هم پرداختند. با تلاش يهوديان انحصار فيلمسازي كه متعلق به اديسون و ساحل شرقي بود، لغو شد و يهوديان عازم ساحل غربي شدند تا «هاليوود» را بنيان گذارند.
استوديوهاي شش گانه آمريكايي در دهه 1920ميلادي، هاليوود را در حومه شهر لسآنجلس تشكيل دادند. صاحبان اين كمپانيها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند. اين عده شامل برادران وارنر (به ويژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لويي ماير، كارل لمله، ادولف زوكر و ويليام فاكس ميشدند كه به ترتيب استوديوهاي برادران وارنر، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، كلمبيا و فوكس قرن بيستم را تأسيس كردند. اولين استوديو توسط كارل لمله تأسيس شد كه نامش يونيورسال بود. آنها از هر چيزي براي موفقيت فيلمهايشان استفاده كردند، همانند: سيستم ستارهسازي، موضوعات غيراخلاقي، خشونت، اسطورهسازي، ترويج خرافات، خيال پردازي، جادو، فلسفهها و تفكرات انحرافي، سمبلها و نشانهاي گمراهكننده، فرقه سازيهاي شيطاني، تبليغات فريبنده و دروغين، استفاده ابزاري از زنان، سرگرميهاي غير مفيد و مشغوليتهاي كاذب و ...
بسیاری از محققان غربی معتقدند هالیوود توسط یهودیان (صهیونیستها ) اداره می شود. صهیونیستها با در اختیار داشتن کنترل کامل هالیوود، به مهمترین و دقیقترین ابزار کنترل اذهان مردم دست یافتهاند. تهيهكنندگان صهیونیزم يهودي، حاكمان مطلق، و كارگردانان و هنرمندان، تحت فرمان آنها هستند.
در مجموعه تصاویر زیر که از صحنههای مختلف فیلمهای مختلف جمعآوری شده، به وضوح میتوانید به نفوذ افکار و عقاید فراماسونها و ایلومناتی (فراماسون های بلندپایه) و شیطانپرستان در صنعت سینمای هالیوود پی ببرید.

در تصاویر ارائه شده، فیلمهایی از سال ۱۹۲۷ مانند متروپلیس وجود دارد تا فیلمهای امروزی. البته فیلمهای بیشتری وجود داشته و دارند، اما به دلیل زیاد شدن حجم فیلمها، مجبور شدیم گزیده ای از آنها را جمعآوری کنیم. در این تصاویر نماد "چشم جهان بین" بیش از همه خودنمایی می کند و حاکی از ستایش فراماسونها از خدایشان است.

به کار بردن این نمادها در فیلمها، تکنیکی از علم کنترل ذهن (Mind Control) می باشد که ناخواسته، تأثیر منفی در ضمیر ناخودآگاه ما خواهد گذاشت.
|
مثلا در مورد انیمیشن "Yu-Gi-Oh!: Pyramid of Light" که بسیار معروف بوده و در شبکه مختلف آمریکا، کانادا، و چندیـن کشـور اروپایی پخش می شود، داســـتان در مورد نوجوانی است که هرم جهان بینی را پیدا میکند که قدرت خاصی به او می دهد و می تواند با آن، کنترل قدرت موجودات فرامادی را به دست گیرد. او از این نیرو در راه خـیر و کـمک به افراد مظـلوم و نابودی افراد ظالم استفاده میکند. به خوبی می توان به تاثـیر این فیـلم در ذهن کـودکـان پی برد که چـگونه "هرم جهان بین" پر قـدرت را به عـنوان نماد نـیروی خـیر و خوبی، به اذهـان تلقین می کند. |
|
متأسفانه علم مدرن "کنترل ذهن"، امروزه به عنوان ابزاری بسیار مهم برای پیاده کردن طرح شیطانی که خالی کردن جهان از تفکر یکتاپرستی و ترویج شیطان پرستی است، توسط صهیونیزم جهانی مورد استفاده قرار میگیرد و مردم نیز از سر ناآگاهی، به دام طرح این شیطانپرستان می افتند.
امید است که با آگاهی از چنین مسائلی، مواظب باشیم که فرزندان ما که سازنده نسل آینده میباشند، طعمه طرح "کنترل ذهن" صهیونیست ها واقع نگردند.
لیست زیر، اسامی فیلمهایی است که از نمادهای فراماسونری و ایلومناتی در آنها استفاده شده است. البته در بعضی از فیلمها صرفا کاربرد نماد است، اما در بعضی دیگر کاملا مفاهیم فراماسونری، ترویج داده می شود.
|
The Ninth Gate |
Lara Croft: Tomb Raider |
|
Matrix |
300 |
|
National Teasure |
batman returns |
|
From Hell (About Jack the Ripper) |
Cockwork Orange |
|
The Devil's Advocate |
The Handmade's Tale |
|
A Scanner Darkly |
The Future is Flux |
|
The Master of Disguise |
The Man who Would be King |
|
Lord of the Rings: Two Towers |
Desperately Seeking Susan |
|
The Good Shepherd |
Stargate |
|
The Big Lebowski |
Mad Max 3 |
|
The Da Vinci Code |
They Live |
|
Metropolis |
Angles and Deamons |
|
The Matrix Revolution |
Revelation |
|
The Diamond Arm |
The League of Extraordinary Gentlemen |
|
South Park |
Max Payne |
|
The Simpsons Series |
Independence Day |
|
Brazil |
Gangs of New York |
|
Conan The Barbarian |
Mystery Eye |
|
Monster Ink |
Ocean's 11 |
|
Halloweentown |
Kids in the Hall |
ما این تصاویر را با دو کیفیت قرار می دهیم که دوستانی که محدودیت سرعت دارند کمتر دچار مشکل شوند. اگر دوستان مشکلی برای دانلود ندارند پیشنهاد می کنیم تصاویر با کیفیت بالاتر را دانلود کنند.
فیلم نمادهای فراماسونری و ایلومناتی در فیلم های هالیوود (کیفیت خوب ۱۷۲ مگابایت)
فیلم نمادهای فراماسونری و ایلومناتی در فیلم های هالیوود (کیفیت متوسط ۸۲ مگابایت)
برای آن دسته از عزیزانی که نمی توانند فیلمها را دانلود کنند، ما از تصاویر مختلف فیلمها، حدود ۸۰ عکس گرفتهایم که آنها را نیز برای دانلود قرار می دهیم.
تصاویر نمادهای فراماسونری و ایلومناتی در فیلم های هالیوود (۸۵ عکس ۳.۵ مگابایت)
همانگونه که می دانیم، در حال حاضر، سه کشور اردن، مصر و عربستان سعودی، مهمترین همپیمانان کشورهای استکباری در منطقه ی خاورمیانه هستند(11) و همواره نسبت به نیروهای مقاومت منطقه خیانت نموده اند. در این بین، مصر و عربستان سعودی به دلیل سن بالای حاکمانشان و نیز بحران جانشینی این حاکمان در آینده ی نزدیک،(12) چندان قابلیت تحرک و نقش آفرینی ندارند و نمی توانند ریسک به راه انداختن جنگ منطقه ای را به جان بخرند.
بسم الله الرحمن الرحیم
هشدار به مقاومت منطقه: احتمال بروز فتنه ای بزرگ.
در آخرین روز های سال 1388 هجری شمسی، سران مقاومت منطقه ی خاورمیانه در سوریه گرد هم آمده و راه و زمینه های همکاری با یکدیگر را در مسایل منطقه ای و بین المللی مرور کردند. این اجلاس که با میزبانی سوریه و شرکت رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران آقای دکتر احمدی نژاد، بشار اسد رییس جمهور سوریه، سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان و خالد مشعل رییس دفتر سیاسی جنبش مقاومت اسلامی فلسطین (حماس) برگزار گردید، بازتاب فراوانی در رسانه های گروهی خاورمیانه و سراسر جهان داشت.(1)
این اجلاس از یکسو با تحسین کشورهای موافق روند مقاومت همچون دولت اسلامگرای ترکیه و دولت های تسلیم شده در برابر روند مقاومت همچون دولت وحدت ملی لبنان مواجه گردید و از سوی دیگر، وحشت و نگرانی دولت های استکباری و دست نشاندگان آن ها را در منطقه ی خاورمیانه برانگیخت.
این اجلاس گرچه موجب زنده شدن امیدهای ملل مستضعف منطقه برای رهایی از چنگال استکبار گردید و موقعیت مقاومت منطقه را بیش از پیش تثبیت و تقویت کرد، اما موقعیت منطقه ی خاورمیانه را در یک نقطه ی عطف قرار داد.
با توجه به بروز رکود اقتصادی بین المللی در سراسر دنیا و متأثر شدن کشورهای استعمارگر غربی از این مشکلات اقتصادی،(2) در زمینه های سیاسی و نظامی نیز این دولت ها در موضع ضعف قرار گرفته اند و به طور قطع نمی توانند همانند لشکرکشی های دهه ی اخیر به عراق و افغانستان، جنگ پرهزینه را به راه اندازند. از سوی دیگر کشورهای مستقل و ضد استکباری منطقه ی خاورمیانه نیز گرچه از رکود اقتصادی بین المللی ضربه دیده اند، اما مشکلات ناشی از رکود اقتصادی در این کشورها، به اندازه ی غرب نبوده و این کشورها به دلیل تحریم طولانی مدت از یک سو و دارا بودن منابع غنی انرژی و مواد خام از سوی دیگر، بهتر از غرب خود را با مشکلات اقتصادی تطبیق داده اند. چرا که این کشورها از سال ها قبل در شرایط تحریم اقتصادی به حیات خود ادامه داده و بالطبع روش های مختلف تطبیق با شرایط سخت را آموخته اند.
در این شرایط غرب از یکسو تحت فشارهای اقتصادی و ضعف سیاسی و نظامی قرار گرفته و از سوی دیگر بیم آن دارد که گسترش نفوذ مقاومت اسلامی در منطقه ی خاورمیانه، دست آنان را از منابع غنی منطقه کوتاه نماید و مشکلات اقتصادی آنان را بیش از پیش تشدید کند.
بنابراین غرب تلاش خواهد کرد تا به هر نحو ممکن، شرایط منطقه را به سود خود تغییر دهد و مانع از سقوط قطعی اقتصادی، سیاسی و نظامی خود گردد. اما در این میان، کشورهای غربی همانند 5 یا 10 سال قبل، چنگ و دندان تیز نداشته و توانایی اداره ی یک جنگ و تامین هزینه های یک نبرد بزرگ و تمام عیار را در منطقه ی خاور میانه ندارند. با توجه به این واقعیت، آن ها تلاش خواهند کرد تا به جای استفاده از امکانات و نیروهای خودشان، از امکانات و نیروهای دست نشانده ی خود در منطقه بهره جویند و با این کار از یک سو سرمایه های کاهش یافته ی کشور خود را حفظ نموده و از سوی دیگر با موج فزاینده ی تنفر افکار عمومی مردم جهان از لشکرکشی های کشورهای غربی به خاورمیانه مواجه نشوند و بیش از پیش وجهه ی خود را نزد مردم جهان تخریب ننمایند.

در واقع می توان گفت که تقویت مقاومت گرچه استکبار را به طور فزاینده ای تضعیف نموده است، اما استکبار تلاش خواهد نمود تا آخرین تلاش های خود را برای جلوگیری از مرگ قطعی خود انجام دهد، حتی اگر این تلاش به جنگی بزرگ و منطقه ای و بازی مرگ و زندگی بیانجامد.
مسئله ی دیگر که احتمال آغاز درگیری را از سوی غرب یا مهره های دست نشانده ی آن در منطقه تقویت می نماید، توجه به تقویم ماسونی است. همانگونه که می دانیم، فراماسونری جهانی یا همان دجال آخرالزمان، اداره ی بسیاری از کشورهای جهان را در دست گرفته است و تلاش دارد تا حکومت جهانی شیطانی خود را در اورشلیم (بیت المقدس) بنا نهد.(3) در تقویم ماسونی، زمان تشکیل این حکومت در ابتدای قرن 21 میلادی می باشد.(4) توجه به تقویم ماسونی زیر می تواند، مسایل مهمی را روشن نماید:(5)

تقویم ماسونی: بنا بر ادعای ماسون ها، سال های 2001 تا 2155، زمان طلایی آن ها است.

تقویم ماسونی: بنابر دوره های مایایی و گریگوری، عصر حاضر یک زمان کلیدی برای حکومت جهانی شیطانی ماسونی است.
از سوی دیگر، مطابق تقویم 13 ساله ی ماسون ها، از سال 1776 یعنی تأسیس دولت ماسونی آمریکا و قویترین بازوی بین المللی فراماسونری جهانی، برنامه های ماسون ها برای تشکیل حکومت شیطانی جهانی، در ادوار 13 ساله برنامه ریزی گردیده است (13 عدد مقدس ماسون ها و یهودیان است). یکی از نقطه های عطف این برنامه، سال 1945 میلادی بوده است که با سال 1776 میلادی (تاسیس آمریکا)، 169 سال فاصله داشته است. (169 = 13 × 13).(6) سال 1945 میلادی سال پایان جنگ جهانی دوم و آغاز استیلای دولت های ماسونی بر مناسبات بین المللی بوده است. این سال را شاید بتوان سال استبداد صغیر ماسونی نامید؛ چرا که در فاصله ی اندکی بعد از آن یعنی در سال 1947 میلادی، دولت نامشروع اسراییل متولد گردید(7) تا در قلب خاورمیانه و در بیت المقدس (اورشلیم)، زمینه ی تاسیس استبداد کبیر و دولت جهانی ماسونی را در ابتدای قرن 21 به وجود آورد.
از سال 1945، دوره های 13 ساله ادامه دارد تا این که پنجمین دوره ی آن در سال 2010 خاتمه یافته و دوره ی ششم آن در این سال آغاز می گردد (65 = 1945 - 2010) و (65 = 5 × 13). به همین دلیل، عده ای از محققین، این سال را سال تأسیس معبد سلیمان و تخریب مسجد الاقصی دانسته اند. گرچه همه ی محققین بر این نظر تاکید ندارند، اما آنچه که مورد اتفاق همه می باشد، وجود یک نقطه ی عطف در سال 2010 و آغاز دوره ی جدید در این سال می باشد.
گرچه بین محققین در زمینه ی سال دقیق تاسیس معبد سلیمان اختلاف اندکی وجود دارد، اما همگی متفق القول هستند که دوره ی حاضر یک دوره ی ویژه برای ماسون ها می باشد. در واقع دوره ی کنونی از جهات گوناگون، دوره ی طلایی ماسون ها است و مطابق تقویم های آنان، حکومت جهانی شیطانی ماسونی باید در اورشلیم تشکیل گردد.

این برنامه می رفت تا مطابق زمان پیش بینی شده محقق شود، اما به لطف خدا و با تشکیل حکومت جمهوری اسلامی ایران و سپس حزب الله لبنان، با موانع جدی مواجه گردید و در سال های اخیر نیز این مانع، با پیوستن مقاومت اسلامی فلسطین (حماس)، سوریه و حمایت دولت اسلامگرای ترکیه، مستحکم تر شد.
در هر حال، کشورهای استکباری و ماسونی، از قرن ها قبل برای سال های 2001 تا 2020 میلادی برنامه ای ویژه تدارک دیده بودند و قصد داشتند در این دوره، تشکیل حکومت جهانی شیطانی خود را جشن بگیرند. اما خداوند مکر آنان را به خودشان برگرداند و با عنایت حضرت حق، کشور جمهوری اسلامی ایران به همراه سایر نیروهای مقاومت منطقه، مانع تحقق این مهم شدند. رکود اقتصادی سال های اخیر نیز مزید بر علت شده و سنگ بزرگی پیش پای دجال آخرالزمان برای اجرای نقشه ی شومش گذاشته است. این مسایل سبب خواهد شد که به احتمال زیاد، فراماسونری جهانی (دجال احتمالی آخرالزمان) برای جلوگیری از ضعف بیشتر، بخواهد به زودی تحرک و فتنه ی بزرگی تدارک ببیند تا به زعم خود قبل از پیچیده تر شدن اوضاع، کار را یکسره نماید. این خطری است که بیش از پیش احساس می شود ، اما همانگونه که ذکر گردید، دولت های ماسونی غربی در حال حاضر به دلیل ضعف اقتصادی و نگرانی از افزایش نفرت افکار عمومی مردم جهان، ضعیف تر از آن هستند که بخواهند جنگی با وسعت جنگ عراق و یا با وسعتی بزرگتر از آن راه اندازند، بنابراین تلاش خواهند کرد تا قدم های اول را در این زمینه، به کمک ایادی منطقه ای و عمال دست نشانده ی خود در خاورمیانه انجام دهند.

البته دولت های ماسونی و استعمارگر غرب و شرق، خود به خوبی می دانند که نیروهای مقاومت منطقه، بیش از پیش قوی شده اند و نمی توان به سادگی این کشور های مقاوم را شکست داد. به همین دلیل از پا ننشسته اند و در سال های اخیر به دسیسه گری های متعدد پرداخته اند.
یکی از مهمترین این دسیسه ها، شایعه ی وجود تقلب در سه انتخابات کشورهای خاورمیانه بوده است. در این توطئه، کشورهای غربی تلاش نمودند تا انتخابات کشورهای ایران، افغانستان و عراق را ناسالم نشان دهند.(8) البته به جز ایران که مدت 31 سال از استقلال آن می گذرد و دارای حکومتی مستقل، مقتدر و قدرتمند است، دو کشور دیگر یعنی عراق و افغانستان، در اشغال دولت های ماسونی، انتخابات را برگزار کردند و این ادعا (ادعای تقلب در انتخابات) نه قابل دفاع و نه قابل رد می باشد. حال چه شده است که در مدت کمتر از 1 سال، شایعه ی وجود تقلب در سه انتخابات مطرح شده است؟ این امر خود نشان دهنده ی وجود دسیسه ای بزرگ می باشد که برای تحقق آن، دولت های ماسونی حاضر شده اند تا از کشورهای تحت اشغال خودشان همچون عراق و افغانستان نیز مایه بگذارند!
هدف از ترویج شایعه ی تقلب در انتخابات کشورهای خاورمیانه را می توان در چند مسئله خلاصه کرد که مهمترین آن ها عبارتند از:
1 - بی ثبات کردن منطقه ی خاورمیانه: یکی از اهداف مهم غرب از ترویج شایعه ی تقلب در انتخابات ایران، افغانستان و عراق، بی ثبات کردن این کشورها است. زیرا آمریکا به خوبی می داند با ایران مقتدر که بزرگترین دشمن استکبار نیز هست، نمی توان به سادگی مقابله کرد به همین دلیل بهترین روش برای مقابله به ایران اسلامی، بی ثبات کردن این کشور از طریق ترویج شایعه ی تقلب در اتخابات است. عراق نیز کم کم می رود تا اقتدار سابق خود را باز یابد و اشغالگران را آرام آرام عقب براند. به همین دلیل یکی از ترفند هایی که می تواند عراق را مجدداً بی ثبات نماید، مسئله ی تقلب در انتخابات می باشد؛ حتی اگر در ظاهر، احزاب شیعه از ابطال انتخابات سود بیشتری ببرند!!! افغانستان نیز به عنوان پایگاه مهم و کم خطر آمریکا در منطقه، کماکان باید بی ثبات بماند تا آمریکایی ها بهانه ای برای ماندن داشته باشند، به همین دلیل چه ترفندی بهتر از این که انتخابات افغانستان زیر سوال رود تا مردم و حاکمان این کشور کماکان به غرب خود را وابسته کنند! وگرنه کیست که نداند حامد کرزای خود مهره ی غربی ها بوده و بدون سابقه ی مبارزاتی جدی در داخل افغانستان، با عنایت آمریکایی ها بر سر کار آمده است.(9)

اما بی ثباتی در عراق و ایران بسیار به نفع آمریکا و متحدان ماسونی اش می باشد. چرا که از یکسو بی ثباتی عراق و ادعای تقلب در انتخابات این کشور می تواند بهانه ای به دست دولت های ماسونی و دست نشانده های آنان در منطقه داده تا آنان با ادعای تقلب در انتخابات این کشور و نامشروع بودن دولت آن، به عراق حمله نمایند و مجدداً این کشور را که درصدد خروج از سلطه ی استعمارگران است، تحت اشغال درآورند. از سوی دیگر به خیال استعمارگران، شایعه ی تقلب در انتخابات ایران، می توانست دولت مقتدر این کشور عزتمند را ضعیف نموده و راه را برای وارد آوردن ضربه ی نهایی از سوی دولت های خارجی دشمن ایران در طی یک نبرد سنگین هموار نماید که به لطف خداوند متعال توطئه در مورد ایران خنثی شد.

2 - بهانه برای حمله به برخی از این کشورها: بعد از حمله ی آمریکا به عراق و افغانستان و مشخص شدن دروغ بودن ادعاهای آمریکا و همپیمانانش، افکار عمومی مردم جهان، چندان پذیرای لشکرکشی به ایران، سوریه، لبنان و ... نمی باشد. یکی از اهداف استعمارگران از ترویج شایعه ی تقلب در انتخابات ایران و عراق، دلیل تراشی برای حملات آینده ی خود به ایران و متحدانش و تداوم اشغال عراق می باشد. در واقع با نامشروع جلوه دادن دولت های ایران و عراق، تلاش می نمایند تا تحرکات آینده ی خود را بر علیه این کشورها به نحوی توجیه کرده و حملات آتی خود را در جهت احقاق حقوق!!! مردم این دو کشور جلوه داده و افکار عمومی مردم دنیا را نیز با خود همراه نمایند.
ذکر یک نکته ی مهم: این نکته حائز اهمیت است که در مورد سوریه، حماس و حزب الله لبنان، نیاز چندانی به ترفند شایعه ی تقلب در انتخابات نبوده است. زیرا به دلیل دادگاه ساختگی ترور رفیق حریری و مسایل داخلی لبنان، سوریه و حزب الله در مظان اتهام قرار گرفته و بهانه برای حمله به این دو کشور از قبل وجود دارد.(10) همچنین حماس از مدت ها قبل از سوی رسانه های استکباری به عنوان نهادی تروریستی در قلب سرزمین های اشغالی معرفی شده و برای حمله به آن، بهانه ی کافی وجود دارد.
با توجه به مطالب ذکر شده می توان دریافت که پشت پرده ی شایعه ی تقلب در 3 انتخابات اخیر خاورمیانه، بیش از هر چیز، بی ثبات کردن خاورمیانه ی کنونی و مساعد کردن منطقه برای تولد خاورمیانه ی جدید ماسونی است.
حال که دریافتیم فراماسونری جهانی احتمالاً به زودی در تدارک یک فتنه ی بزرگ به کمک ایادی و عمال منطقه ای است، این سوال مطرح می گردد که کدام کشورها بهترین کاندید برای برداشتن گام های اول در اجرای نقشه های فراماسونری در منطقه و به راه انداختن نبردی منطقه ای هستند؟
همانگونه که می دانیم، در حال حاضر، سه کشور اردن، مصر و عربستان سعودی، مهمترین همپیمانان کشورهای استکباری در منطقه ی خاورمیانه هستند(11) و همواره نسبت به نیروهای مقاومت منطقه خیانت نموده اند. در این بین، مصر و عربستان سعودی به دلیل سن بالای حاکمانشان و نیز بحران جانشینی این حاکمان در آینده ی نزدیک،(12) چندان قابلیت تحرک و نقش آفرینی ندارند و نمی توانند ریسک به راه انداختن جنگ منطقه ای را به جان بخرند.

در این میان، اردن وضعیت متفاوتی دارد. پادشاه این کشور جوان و مقتدر می باشد و مدارج بالای نظامی را در انگلستان سپری کرده است، تا جایی که درجه ی سرهنگی سواره نظام سلطنتی انگلستان را نیز کسب کرده است!(13) از سوی دیگر، عبدالله دوم پادشاه اردن، به تازگی فرزند جوان خود شاهزاده حسین را نیز به ولیعهدی برگزیده است(14) و بحران جانشینی نیز در این کشور به چشم نمی خورد. البته نژاد دو رگه ی انگلیسی - اردنی عبدالله دوم و جانشینانش(15) و تربیت غربی وی نیز می تواند بیش از پیش بر مناسب بودن عبدالله برای اجرای برنامه های دولت های ماسونی صحه بگذارد.

نکته ی دیگر اینکه به دلیل ادعای خاندان سلطنتی اردن مبنی بر هاشمی بودن این خاندان و انتساب آنان به پیامبر (ص)،(16) در صورت بروز جنگی جدید در خاورمیانه، ممکن است بتواند تعداد زیادی از مسلمانان فریب خورده را با خود همراه نماید. از سوی دیگر، ثبات طولانی مدت اردن و سکوت خبری اردن در سال های اخیر، بیش از پیش نگران کننده بوده و می تواند نشان دهنده ی وقوع فعل و انفعالاتی در این کشور طی سال های اخیر باشد و چه بسا در سایه ی همین سکوت خبری، ارتش و نیروهای نظامی این کشور در حال تجهیز باشد. کما اینکه شواهد نیز حاکی از این امر می باشد.
بنابراین به نظر می رسد که اگر قرار باشد یک حکومت دست نشانده در منطقه ی خاورمیانه جنگی برپا کند، به احتمال زیاد دولت اردن بهترین کاندیدا خواهد بود. به همین دلیل سران مقاومت منطقه ی خاورمیانه، به این کشور توجه ویژه ای داشته باشند؛ چرا که اردن ممکن است در آینده ای نه چندان دور، آغازگر فتنه های بزرگ باشد.
البته شواهدی وجود دارد که نشان می دهد پادشاه اردن کم کم از سکوت خبری خارج شده و تلاش دارد تا خود را به عنوان یک مهره ی قدرتمند در معادلات خاورمیانه نشان دهد. این شواهد عبارتند از :
1 - سخنرانی اخیر پادشاه اردن در اختتامیه ی اجلاس سران کشورهای عربی:(17) در این سخنرانی، پادشاه اردن، ایده های خود را برای بهبود!!! اوضاع کشورهای عربی منطقه و مسئله ی قدس ارایه نمود. نکته ی درخور اینکه در اظهاراتی نژادپرستانه، وی بیش از هر چیز بر هویت عربی تکیه نمود نه هویت اسلامی! تا با این کار، دست ایران را به عنوان قدرتمندترین حامی فلسطین اشغالی، از مسایل مربوط به قدس شریف کوتاه کند. اظهارات وی به قدری وقیحانه بود که در طی آن ها، آمریکا محرم اسرار اعراب شمرده شد، اما حرفی از سایر کشورهای مسلمان اعم از ایران به زبان نیامد.(18)
متن کامل اظهارات پادشاه اردن را می توانید در لینک زیر ملاحظه فرمایید:
http://apocalypse.blogfa.com/post-225.aspx
2 - تلاش در جهت معرفی عبدالله دوم پادشاه اردن به عنوان منجی مسلمانان در آخرالزمان!:(19)
در طی سال های اخیر، تلاش های فراوانی در کشورهای عربی برای معرفی عبدالله به عنوان منجی اعراب و مسلمانان در آخرالزمان صورت گرفته و این پادشاه به عنوان متحد کننده ی اعراب و برقرار کننده ی حکومت بزرگ اسلامی معرفی شده است! در طی این ادعاهای بی شرمانه، به اعراب توصیه شده تا صفوی های رافضی! یعنی ایرانیان فاصله گرفته و ضمن صلح با اروپاییان و آمریکاییها، زیر پرچم عبدالله اردن گرد هم آمده و بر علیه یهود و صفوی ها (ایرانیان) بجنگند تا بتوانند حکومت بزرگ اسلامی را تشکیل دهند. برخی از لینک های مذکور را می توانید در زیر ملاحظه فرمایید:(20)
http://www.egyptianoasis.net/forums/showthread.php?t=29562
و
http://montada.arahman.net/t19128.html
و
http://www.sahab-jordan.com/showthread.php?p=145505
همانگونه که ملاحظه فرمودید، منطقه ی خاورمیانه در یک نقطه ی عطف به سر می برد و بیش از هر زمان دیگری، احتمال بروز جنگی بزرگ در منطقه ی خاورمیانه وجود دارد. با توجه به مشکلات اقتصادی که غرب با آن ها روبرو است، به نظر می رسد که فراماسونری جهانی، برای تحقق خاورمیانه ی جدید ماسونی، مهره ی تعلیم دیده ی اردنی خود یعنی ملک عبدالله دوم پادشاه این کشور را مأمور اجرای این نقشه کرده است.
اخیراً پادشاه اردن، از سکوت خبری خارج شده و تلاش بسیاری در جهت ایفای نقش موثر در معادلات منطقه ی خاورمیانه انجام داده است. دخالت در درگیری های یمن با اعزام کماندوهای مجرب و آموزش دیده ی اردنی،(21) تأکید بر وحدت شیعه و سنی با محوریت اردن و پس گرفتن ظاهری اصطلاح هلال شیعی که اولین بار توسط خود وی در سطح بین المللی مطرح شد،(22) و ادعای پیشگامی در حفاظت از قدس شریف،(23) نمونه هایی از تحرکات اخیر پادشاه اردن برای ایفای نقش رهبری در منطقه ی خاورمیانه می باشد.
اما در بررسی جریانات منطقه ی خاورمیانه، آنچه از تحلیل سیاسی این جریانات اهمیت بیشتری دارد، مراجعه به روایات آخرالزمانی نقل شده از سوی معصومین (ع) می باشد که دید وسیعتری پیرامون وقایع منطقه و جهان به مسلمانان می دهد. با مراجعه به روایات آخرالزمانی، درمی یابیم که وضعیت کنونی منطقه ی خاورمیانه، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ جهان، به اوضاع توصیف شده در روایات پیرامون آخرالزمان شباهت دارد. عجیب تر اینکه عبدالله دوم پادشاه اردن که اخیراً تلاش هایی در جهت معرفی وی به عنوان منجی آخرالزمان صورت گرفته است، بیش از هر شخصیت دیگر در تاریخ، به سفیانی روایات شبیه است! این مسئله، لزوم توجه ویژه به کشورهای منطقه و بالاخص اردن را به شیعیان جهان و مسئولان میهن عزیزمان ایران گوشزد می نماید. به لطف خداوند و در چند روز آینده، شباهت پادشاه اردن را با سفیانی روایات به صورت مستند بررسی خواهد شد تا خطر پادشاه اردن برای صلح و امنیت منطقه، بیش از پیش مورد بررسی قرار گیرد. این خطر، به ویژه بعد از رواج شایعه ی تقلب در انتخابات عراق شدت یافته است؛ چرا که همین شایعه، بهانه ی کافی برای حمله به عراق از سوی اردن را در آینده ای نزدیک فراهم می نماید.
ان شاء الله در چند روز آینده به بررسی شباهت پادشاه اردن با سفیانی روایات خواهیم پرداخت؛ هر چند که این تطبیق قطعی نبوده و نباید منجر به توقیت گردد.

به امید ظهور منجی موعود، حضرت مهدی صاحب الزمان (عج).
خادم الامام (عج) - فروردین 1389
منابع در صفحه بعد
منابع و مآخذ:
1 -
http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-7/8812108985125917.htm
و
http://www.qodsna.com/NewsContent-id_23392.aspx
2 -
http://alef.ir/content/view/41664/62
و
http://www.fararu.com/vdceov8z.jh8nwi9bbj.html
و
http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100952776706
3 -
http://www.alvadossadegh.com/fa/article/38--1/168-1388-06-02-15-47-37.html
و
http://www.alvadossadegh.com/fa/article/46-zionism-israel-qods/1914-1389-01-06-16-52-37.html
4 -
http://godswarri0r.blogspot.com
و
http://www.diagnosis2012.co.uk/7.htm
5 -
http://godswarri0r.blogspot.com
و
http://www.diagnosis2012.co.uk/7.htm
6 -
http://www.world-mysteries.com/mpl_gd3.htm
و
http://www.whale.to/b/duke.html
7 -
http://en.wikipedia.org/wiki/Israel
و
http://www.answers.com/topic/israel
8 -
http://www.jahannews.com/vdcc0sqe.2bqix8laa2.html
و
http://iranmalezi.com/NewsPage/Page_1/19375.html
و
http://www.jahannews.com/vdcdsf0fsyt0zj6.2a2y.html
و
http://www.khabaronline.ir/news-49065.aspx
9 -
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=977532
10 -
http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=1028939
و
http://www.rajanews.com/detail.asp?lang_id=&id=47199
11 -
http://www.aftab.ir/news/2008/mar/02/c1c1204466950_politics_world_iraq.php
و
http://www.valiasr-aj.org/fa/page.php?bank=khabar&id=913
و
http://jamejamonline.ir/archnewstext.aspx?year=1387&month=10&day=20&newsnum=100895970887
12 -
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8810120195
و
http://www.aftab.ir/articles/politics/world/c1c1197644190p1.php
و
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=35970
و
http://bashgah.net/pages-29574.html
13 -
http://en.wikipedia.org/wiki/Abdullah_II_of_Jordan
و
http://www.answers.com/topic/abdullah-ii-of-jordan
14 -
http://en.wikipedia.org/wiki/Abdullah_II_of_Jordan
و
http://www.answers.com/topic/abdullah-ii-of-jordan
15 -
http://en.wikipedia.org/wiki/Abdullah_II_of_Jordan
و
http://www.answers.com/topic/abdullah-ii-of-jordan
16 -
http://en.wikipedia.org/wiki/Abdullah_II_of_Jordan
و
http://www.answers.com/topic/abdullah-ii-of-jordan
17 -
http://apocalypse.blogfa.com/post-225.aspx
18 -
http://apocalypse.blogfa.com/post-225.aspx
19 -
http://www.egyptianoasis.net/forums/showthread.php?t=29562
و
http://montada.arahman.net/t19128.html
و
http://www.sahab-jordan.com/showthread.php?p=145505
20 -
http://www.egyptianoasis.net/forums/showthread.php?t=29562
و
http://montada.arahman.net/t19128.html
و
http://www.sahab-jordan.com/showthread.php?p=145505
21 -
http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/54-1388-05-21-17-58-34/597-1388-08-20-16-12-48.html
22 -
http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/54-1388-05-21-17-58-34/1352------q-q-.html
و
http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=177371
23 -
http://apocalypse.blogfa.com/post-225.aspx
این جریان با یک نماد گرایی ساده (33 سال حکومت صدام و استفاده از نماد صلیب شکسته هیتلر ) سعی در ایجاد ارتباط بین این دو مسئله ناچسب می کند چه بسا چند سال دیگر هم بگویند بررسی استخوانهای صدام نشان داده که آنها متعلق به یک پیر زن است.کما اینکه CNNاعلام کرد آنکه اعدام شد بدل سوم صدام به نام « ميكائيل رمضان» بود و صدام هنوز زنده است.فراماسونری قدرت پوشالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فراماسونری قدرت پوشالی:
بی شک در حوزه مطالعاتی صهیونیزم و فراماسونری بزرگنمایی دشمن یکی از مهمترین آفاتی است که گریبانگیر محققین وپژوهشگران می گردد.
این آسیب در فراماسونری چشمگیر تر و به تبع آن خطر ناک تر است. متاسفانه دلایل متعددی دست به دست هم داده اند تا برخی عزیزان نا خواسته در زمین بازی این حزب شیطانی قرار بگیرند ودرعین داشتن نیتی پاک سربازان پیاده نظام صهیونیزم باشند.
ازعمده ترین دلایل دچار شدن به چنین بیماری که بنده آن را " توهم قدرت دشمن" می نامم می توان موارد زیر را نام برد:
1 – نبود منابع صحیح و موثق در حوزه مطالعاتی فراماسونری:
متاسفانه در این حوزه معیار صحیحی برای تشخیص سره از ناسره وجود ندارد و برخی پژوهشگران به صرف یافتن چند نشانه و بدون هیچگونه تحلیل بلا فاصله آنرا به فراماسونری و صهیونیزم ارتباط می دهند و چه بسا در مواردی حتی به سود آنها گام بر دارند .
به عنوان نمونه عده ای که البته برخی از آنها مقرض بودند (در بند بعدی به آن اشاره خواهد شد) و عده ای پژوهشگر ساده لوح به صرف کشف سندی که سید جمال الدین اسد آبادی را فراماسون نشان می داد به آن دامن زدند در حالی که در تحلیلی هوشمندانه تر خود همین سند دروغین بودن آن را نشان می داد و جالبتر اینکه این مسئله برای اولین بار توسط تقی زاده فراماسون تبیین شده بود .
2 – آمیختگی داده های درست و نادرست:
تا دهه 80 میلادی نزدیک به پنجاه هزار کتاب و مقاله در باره فراماسونری نگاشته شده بود که به جرات می توان گفت قریب باتفاق آنها را خود ماسونها به رشته تحریر در آورده بودند.
به عنوان نمونه مهمترین کتاب در زمینه فراماسونری در ایران توسط اسماعیل رائین نگاشته می شود که خود یک ماسون است.
به عبارتی بهتر اگر یک معمای بسیار دشوار را به شما بدهند بالاخره شما و یا شخص دیگری موفق به حل آن خواهید شد اما اگر طراح معما در اثنای سعی شما برای حل آن ، دائما داده های مسئله را تغییر دهد دیگر هرگز قادر به حل آن نخواهید بود، لذا این بهترین حربه فراماسونها برای جلوگیری از آشکار شدن ماهیتشان است.
مرحوم "استفان نایت" در کتاب "برادری" می گوید : در مسیر تحقیقات برای انتشار کتابم در باره نفوذ فراماسونری در دستگاه های بریتانیای کبیر روزی شخصی با من تماس گرفت و گفت از ماسونهای عالی رتبه لندن است و می خواهد به من اطلاعات ارزشمندی در باره فراماسونری بدهد ، وقتی با وی قرار گذاشتم به من گفت در شبکه فراماسونری اگر شخصی بخواهد از مرتبه 22 به مرتبه 23 ارتقا یابد می بایست بر روی صلیب به نشانه تمسخر آیین حضرت مسیح (ع) مدفوع بکند.
در ابتدا برای به دست آوردن چنین سوژه ای خیلی خوشحال شدم ولی پس از انجام تحقیقات بیشتر متوجه شدم این مسئله کذب محض است و می خواهند مرا با داده های غلط گمراه نمایند .(گفتنی است کتاب برادری نوشته استفان نایت به طور وسیع توسط دولت انگلیس از بازار جمع آوری گشت و او 18 ماه پس از چاپ کتابش در سن 33 سالگی کشته شد).
3 – قدرت پوشالی فراماسونها:
بهترین عبارت قرآنی که حقیر برای فراماسونری یافتم "شیاطین من الانس"و یا "حزب شیطان" بود که به بهترین وجه گویای ظاهر و باطن این جریان است وهمچنین همه میدانیم که: " ان کید الشیطان کان ضعیفا (براستی که مکر شیطان ضعیف است)" .
اصولا ماهیت شیطان بزرگنمای خود است در حالی که تمامیتش پوچ و حربه هایش کم دوام و زود گذر است و اینگونه است که یاران و اصحاب او در بین انسانها یعنی شبکه فراماسونری نیز از همین الگو استفاده می کند .
شاید برای نمونه عجیب جلوه کند که دستگاه فراماسونری با وجود موقعیت ممتاز کویر سمنان برای حمله به ایران و آزاد سازی گروگانهای امریکایی به کویر طبس حمله می کند ، تا به قولی نماد گرایی شیطانی اش را نیز عملی کند (قرار گرفتن کویر طبس در مدار 33 درجه ) گفتنی است عدد 33 از نمادهای اصلی فراماسونری می باشد.
اما از هردوی اینها مهمتر آن است که نیروه های امریکایی چه در کویر سمنان بنشینند و چه در طبس و چه در هر جای دیگر این کشور می بایست به اذن الهی با تمام تجهیزاتشان به درک واصل گردند و این قدرت محض است که فقط از آن الله است نه شیطان وپیروانش.
از اینها که بگذریم بررسی روند شکل گیری و رفتاری این جریان اینگونه می نماید که فراماسونری همیشه سعی در این داشته تا خود را بسیار بزرگتر از آن که هست جلوه دهد برای نمونه شما می بینید این جریان بزرگترین اتفاقات دنیا را که ربطی به آنها نداشته را با ساخت و پرداخت افسانه های شگفت انگیز و استفاده از چند نماد ماسونی به خود ارجاع می دهد تا با ایجاد رعب و وحشت و احساس سر در گمی در مردم به حیات کثیف و شیطانی خود ادامه دهد.
برای نمونه اخیرا خبری در رسانه ها منعکس گشت مبنی بر این که پس از بررسی جمجمه هیتلر مشخص گشته است که آن جمجمه متعلق به یک زن بوده و هرگز هیتلر خود کشی نکرده است و یا این خبر که صدام فرزند نامشروع هیتلر بوده است که نیروهای امنیتی آلمان معشوقه هیتلر را برای مسکوت ماندن این ماجرا به عراق منتقل کرده اند و او در آن کشور وضع حمل نموده و صدام در تکریت عراق می آید و جریان فراماسونری او را به قدرت می رساند و جالبتر اینکه حالا که قرار است صدام را سرگون کنند اعلام می کنند که او را پس از سی و سومین سال حکومتش حذف کرده اند تا بگویند ما پشت سر تمامی این اتفاقات هستیم جالب اینجاست چون هیچ شخصی باور نمی کند کسی جرات داشته باشد چنین دروغ بزرگی(حکومت 33 ساله صدام) بگوید لذا آنرا باور می کند ، اما این در حالی است که اگر اعدام صدام در سال 2006 را از سال به حکومت رسیدنش یعنی1979 کم کنیم عدد حاصل 27 است نه 33 ، گویا آنها هم فهمیده اند که متاسفانه محققین ما بیشتر ترجمه می کنند تا تحلیل .
با اینکه این موارد بیشتر شبیه به یک شوخی به نظر می رسد تا یک حقیقت تاریخی ، اما این جریان با یک نماد گرایی ساده (33 سال حکومت صدام و استفاده از نماد صلیب شکسته هیتلر ) سعی در ایجاد ارتباط بین این دو مسئله ناچسب می کند چه بسا چند سال دیگر هم بگویند بررسی استخوانهای صدام نشان داده که آنها متعلق به یک پیر زن است.کما اینکه CNNاعلام کرد آنکه اعدام شد بدل سوم صدام به نام « ميكائيل رمضان» بود و صدام هنوز زنده است.
بی شک جریان شیطانی فراماسونری در هیچ جای تاریخ آنچنان که از پیروزی انقلاب اسلامی ایران ضربه خورد مورد دیگری را به خاطر ندارد ، لیکن همین ها با گنجاندن و بوجود آوردن چند نشانه و نماد ماسونی در چند سال اخیر فردا خواهند گفت انقلاب ایران هم ماسونی بوده است و آنها امام خمینی (ره) را به حکومت رسانده اند !!! و این نماد ها نیز گواه صحت این مطلب است.( به زودی در این زمینه افشا گری های قابل توجهی خواهم نمود).
در جریان جنگ اخیر اسرائیل با لبنان (جنگ تموز) که به شکست مفتضحانه اسرائیلی ها انجامید و دوست و دشمن بر این مسئله صحه گذاشتند هنگامی که جنگ در روز سی و دوم تمام شد آن را یک روز دیگر ادامه دادند تا شاید مثلا فردا بگویند حزب الله لبنان از شاخه های فراماسونری است و جنگشان به قولی دعوای زرگری بوده است و گواهش اینکه جنگ 33 روز به طول انجامید و احترام نظامی نیروهای حزب الله شبیه سربازان نازی هیتلر است.
جان کلام اینکه ردیابی یک جریان مخفی آن هم در این آشفته بازار و آمیختگی اطلاعات راست و دروغ بسیار سخت است.
4 – بازی با نماد ها :
استفاده بیش از حد و دیوانه وار از نماد ها و نشانه ها در این جریان علاوه بر آشکار ساختن عقبه کابالیستی و پاگانیستی فراماسونری با مصر باستان وسایر ایدئولوژی های الحادی ، پرده از نقشه ای شوم بر می دارد و آن مصادره بی شرمانه نشانه های ملی و باستانی اقوام و تمدنهای کهن به دو منظور است:
نخست ساخت پیشینه تاریخی مجعول و دروغین برای خود و دیگری اعلام حضور گسترده در سرتاسر جهان .
برای نمونه اینها از ستاره 5 پر(پنتا گرام) گرفته تا 9 پر را نماد خود و یا شاخه ای از فرقه های خود می دانند در حالی که این نمادها سالها پیش تر از آنکه نطفه نحس فراماسونری درسال1717 در انگلیس بسته شود وجود داشته اند.
لذا نکوست تا عزیزان به قول معروف هر گردی را گردو ندانند واز طرفی دیگر اجازه تصرف این نمادها را ندهند امروز شما اگر از ستاره 5 پر استفاده کنید شیطان پرست و اگر ستاره 6 پر را ترسیم کنید صهیونیست خواهید بود ، ستاره 7 پر نماد کابالیستها و یهودیان ، ستاره 8 پر نماد شوالیه های تمپلر و ستاره 9 پر نماد بهائیت است .
خوب حالا چه باید کرد گویا بهتر است اصلا سراغ ستاره نرویم و یا اینکه اگر در مسجد جامع یزد نقش ستاره های شش پر را دیدیم بگوییم صهیونیستها این مسجد تاریخی را بنا کرده اند در حالی که ستاره شش پر برای اولین بار در قرن هفت توسط صهیونیستها استفاده شد که در همان زمان نیز به شدت مورد اعتراض ومخالفت جمعی از یهودیان قرار گرفت چرا که ایشان "منورا" شمعدان هفت شاخه را نماد خویش می دانستند و جالبتر اینکه هزاران سال پیش از آنها ستاره شش پر را "یبوسی ها" در کنعان مورد استفاده قرار داده بودند.
البته ذکر موارد فوق به معنای این نیست که آنها در فتنه های جهان نقش ندارند بلکه مراد این است که این جریان شیطانی حتی شکست های آشکار ش را نیز طرحی از نقشه بزرگ و مخفی خود بیان می کند تا خود را مانند اربابشان ابلیس شکست ناپذیر و قدرتمند جلوه دهد در حالی که هرگز اینگونه نبوده و حد اقل همین بس که تا کنون موفق به حل مسئله شیعه نشده اند در حالی که در جلوی چشمانشان جنبش های اسلامی وعلی الخصوص شیعی در حال قدرت گرفتن هستند.
گواه این ادعا همین که فراماسونها قرار بود نظم نوین جهانی خود را در سال 2007 تحقق بخشند ، ازهمین رو در سال 2006 جنگ با حزب الله لبنان را شروع کردند تا بلافاصله در عرض یک سال پرونده سوریه و ایران را نیز یکسره کرده و به عبارتی بهتر نظم یکپارچه ماسونی صهیونیستی خود را اعلام دارند اما در کمال تعجب و در مقابل چشمان از حدقه برآمده فراماسونها ارتش تا دندان مسلح اسرائیل با تمام عقبه لجستیکی جهانی خود از دوهزار رزمنده حزب الله شکست سختی خورد، تا بار دیگر یادآور پیروزی طالوت برجالوت و پیروزی مسلمانان در جنگ بدر و خندق با اتکا به خداوند متعال بر خیل عظیم مشرکان و کافران باشد.
حزب شیطان از این گونه شکستها زیاد به خاطر دارد لیکن سعی بر این دارد تا با سرپوش گذاشتن بر آنها و حتی در استراتژی بی شرمانه یعنی هم سو نشان دادن آنها با جریان صهیونیزم خود را بسیار بسیار بزرگتر از آن که هست جلوه دهد در حالی که هرگز و هرگز اینگونه نیست.
به امید ظهور که صد البته نزدیک است
www.antisemitism.blogfa.com
علی اکبر رائفی پور porsman@yahoo.com
همان گونه كه مي دانيم، در طي سال هاي اخير، دشمنان نظام از روش هاي مختلفي براي ترور شخصيتي شخصيت هاي برجسته ي نظام استفاده كرده اند. در انتخابات اخير و كمي قبل از آن نيز رييس جمهور كشورمان يعني آقاي دكتر احمدي نژاد، از طرف دشمنان و مخالفان نظام، مورد هجمه ي وسيع قرار گرفتند. براي مثال، دشمنان و مخالفان نظام از كيفيت پايين يكي از تصاوير مربوط به شناسنامه ي دكتر احمدي نژاد سوء استفاده كرده و ادعا كرده اند كه نام خانوادگي آقاي دكتر احمدي نژاد در ابتدا « سبورجيان » بوده است و در ادامه ي اين ادعاها بيان كردند كه سبورجيان يك نام خانوادگي يهودي مي باشد و احتمالاً خانواده ي دكتر احمدي نژاد در ابتدا يهودي بوده اند و تغيير دين داده اند!!!
پايان افسانه ي سبورجيان!!!
همان گونه كه مي دانيم، در طي سال هاي اخير، دشمنان نظام از روش هاي مختلفي براي ترور شخصيتي شخصيت هاي برجسته ي نظام استفاده كرده اند. در انتخابات اخير و كمي قبل از آن نيز رييس جمهور كشورمان يعني آقاي دكتر احمدي نژاد، از طرف دشمنان و مخالفان نظام، مورد هجمه ي وسيع قرار گرفتند. براي مثال، دشمنان و مخالفان نظام از كيفيت پايين يكي از تصاوير مربوط به شناسنامه ي دكتر احمدي نژاد سوء استفاده كرده و ادعا كرده اند كه نام خانوادگي آقاي دكتر احمدي نژاد در ابتدا « سبورجيان » بوده است و در ادامه ي اين ادعاها بيان كردند كه سبورجيان يك نام خانوادگي يهودي مي باشد و احتمالاً خانواده ي دكتر احمدي نژاد در ابتدا يهودي بوده اند و تغيير دين داده اند!!!

عكس معروفي كه در سايت هاي مربوط به مخالفان نظام، به وفور مورد استفاده قرار گرفته و دشمنان ايران اسلامي، مطابق آن ادعا كرده اند كه نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد « سبورجيان » بوده است.
اين شايعه به قدري رواج يافت كه در حال حاضر نيز با Search عبارت « سبورجيان » در Google، ملاحظه مي گردد كه صفحه ي اول Google تماماً به سايت هايي مربوط مي شود كه به اين شايعه دامن زده اند:

اين شايعه به تدريج رواج يافت و به آن پر و بال نيز داده شد و در سطحي وسيع در اينترنت انتشار يافت، تا جايي كه كمتر كسي ممكن است اهل اينترنت باشد و اين شايعه را نشنيده باشد.
در مقاله ي قبلي كه با عنوان « فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر احمدي نژاد » خدمت خوانندگان محترم وبسايت ارايه شد، به اين مسئله اشاره گرديد كه حتي اسناد مربوط به جنايتكاران جنبش سبز و ياران غربيشان در زمينه ي نام خانوادگي قبلي آقاي احمدي نژاد و انتساب اين نام به يهوديان، ناقص و غلط بوده است. البته در همان مقاله، شواهد مربوط به دروغ بودن اين ادعاها ارايه گرديد، اما نكته اي كه باعث بهت مضاعف ما شد، مشاهده ي تصوير ديگري از شناسنامه ي دكتر احمدي نژاد بود كه نشان داد ادعاي دشمنان نظام در اين رابطه تا چه حد گزاف بوده است!!!
بعد از ذكر تعدادي از دروغ ها و اسناد ادعايي از سوي دشمنان نظام پيرامون ارتباط دكتر احمدي نژاد و فراماسونري، تصوير جديدي از شناسنامه ي دكتر احمدي نژاد به دست آمد كه اين تصوير نكات جالبي را آشكار مي نمايد. اين تصوير و اسناد ديگري كه خدمتتان ارايه مي شود، نشان مي دهد كه افسانه ي « سبورجيان » كه سايت هاي معاند نظام پيرامون نام خانوادگي دكتر احمدي نژاد ارايه مي كردند، از اساس دروغ بوده است و نام خانوادگي ايشان قبل از تغيير، « صباغيان » بوده است، نه « سبورجيان »!!! البته اگر دوستان خواننده ي وبسايت به خاطر داشته باشند، در مقاله ي « فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر احمدي نژاد » نيز ذكر كرديم كه نام خانوادگي قبلي دكتر احمدي نژاد در عكس مربوط به شناسنامه ي ايشان، چندان واضح نمي باشد، اما اين اسم ممكن است « سبورجيان » يا « صباغيان » باشد. اما تصوير زير به وضوح نشان مي دهد كه نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد، « صباغيان » بوده است: (به خوانندگان عزيز توصيه مي كنيم كه اين تصاوير را بر روي كامپيوتر خود Save كرده و با Zoom كردن آن، تصاوير را به دقت مورد بررسي قرار دهند):----------
تصويري كه وضوح و Resolution بالاتري از شناسنامه ي آقاي دكتر احمدي نژاد را به نمايش مي گذارد.


تصويري كه وضوح و Resolution بالاتري از شناسنامه ي آقاي دكتر احمدي نژاد را به نمايش مي گذارد.
اما موضوع موقعي جالب تر شد كه مجدداً به يكي از مقالات روزنامه ي گاردين با عنوان « Ahmadinejad has no Jewish Roots. » مراجعه كرديم و آن را مجدداً مورد بررسي قرار داديم كه نكته اي عجيب را در رابطه با مقاله ي روزنامه ي گاردين يافتيم.
همانگونه كه خوانندگان عزيز وبسايت مستحضرند و ما نيز در مقاله ي « فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر احمدي نژاد » به آن اشاره كرديم، روزنامه ي گاردين خود از جمله روزنامه هايي بود كه در ابتدا به همراه روزنامه هاي شايعه پراكن ديگر همچون العربيه، به شايعه ي دروغ يهودي بودن دكتر احمدي نژاد دامن زد و نام خانوادگي قبلي ايشان را « سبورجيان » ناميد، اما همين روزنامه چند هفته بعد از توفيق خود در انتشار شايعه ي مذكور، مقاله ي ديگري با عنوان « Ahmadinejad has no Jewish Roots. » را منتشر ساخت و در طي آن ذكر كرد كه خبر قبلي مبني بر يهودي بودن دكتر احمدي نژاد صحيح نبوده و خبرنگار اين روزنامه كه براي تحقيق به روستاي زادگاه دكتر احمدي نژاد مراجعه كرده بود، دريافت كه خبر مربوط به يهودي بودن اصل و ريشه ي رييس جمهور ايران دروغ بوده و نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد، نامي با مسما بوده و معني آن « رنگرز » يا به قول اين روزنامه « Thread Painter » مي باشد:

مقاله ي روزنامه ي گاردين با عنوان « Ahmadinejad has no Jewish Roots. » كه در طي آن، اين روزنامه ادعاي قبلي خود را مبني بر يهودي بودن اصل و ريشه آقاي دكتر احمدي نژاد، تكذيب كرده و ذكر كرده كه معناي نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد كه قبلاً از سوي اين روزنامه « سبورجيان » عنوان شده بود، عبارت « رنگرز » يا « Thread Painter » مي باشد.

مقاله ي روزنامه ي گاردين با عنوان « Ahmadinejad has no Jewish Roots. » كه در طي آن، اين روزنامه ادعاي قبلي خود را مبني بر يهودي بودن اصل و ريشه آقاي دكتر احمدي نژاد، تكذيب كرده و ذكر كرده كه معناي نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد كه قبلاً از سوي اين روزنامه « سبورجيان » عنوان شده بود، عبارت « رنگرز » يا « Thread Painter » مي باشد.
آدرس اينترنتي صفحه ي مذكور:
http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2009/oct/05/mahmoud-ahmadinejad-jewish-family
اما اين روزنامه در حركتي منافقانه و زيركانه بيان نكرد كه اصولاً نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد از ابتدا « سبورجيان » نبوده، بلكه « صباغيان » بوده است! در واقع عبارت « رنگرز » يا « Thread Painter » كه روزنامه ي « گاردين » به آن اشاره كرده است، معناي كلمه ي « صباغيان » مي باشد، نه « سبورجيان »!!! در تصاوير زير، معناي كلمه ي « صباغ » را در فرهنگ فارسي عميد، منتشر شده از سوي انتشارات اميركبير به سال 1374 هجري شمسي ملاحظه مي فرماييد:

معناي كلمه ي صباغ : « رنگرز » در فرهنگ لغت عميد.
![]() | |
معناي كلمه ي صباغ : « رنگرز » و صبغه : « رنگ » در فرهنگ لغت عميد.
با دقت در تصاوير فوق، در مي يابيم كه اصلاً ادعاي رسانه هاي خارجي و عمال داخلي آن ها مبني بر اينكه نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد، « سبورجيان » بوده است، از ابتدا دروغ و غلط بوده و نام خانوادگي ايشان در ابتدا « صباغيان » به معناي « رنگرز » بوده است. اما نكته ي جالب اينكه خبرنگار روزنامه ي « گاردين » بعد از انتشار خبر دروغين اين روزنامه مبني بر يهودي بودن آقاي دكتر احمدي نژاد و اين مسئله كه نام خانوادگي قبلي ايشان « سبورجيان » بوده است، با بررسي هاي بيشتر متوجه شد كه اين ادعا از اساس دروغ مي باشد و نام خانوادگي قبلي ايشان از ابتدا « صباغيان » به معناي « رنگرز » بوده است، نه « سبورجيان »!!! اين خبرنگار براي جلوگيري از بروز رسوايي بيشتر در زمينه ي اين خبر دروغ، مقاله ي تكميلي در اين زمينه با عنوان « Ahmadinejad has no Jewish Roots. » را منتشر ساخت تا بتواند جلوي اين افتضاح خبري را بگيرد. اما باز هم در اين مقاله ي تكميلي شيطنت به خرج داده و تنها به اين مسئله اشاره كرده است كه معناي نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد « رنگرز » بوده است و نام خانوادگي قبلي ايشان ربطي به يهوديان ندارد. اما اين مقاله اصلاً اشاره به اين مسئله ننموده كه « رنگرز » معني عبارت « صباغيان » مي باشد نه « سبورجيان » و نام خانوادگي دكتر احمدي نژاد در ابتدا « صباغيان » بوده است!!!
بدين ترتيب و با توجه در عكس جديد و با كيفيت تر شناسنامه ي دكتر احمدي نژاد و توضيح مقاله ي روزنامه ي گاردين مبني بر اين كه معناي نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد « رنگرز » مي باشد، در مي يابيم كه نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد، « صباغيان » بوده است، نه « سبورجيان »!!! در واقع اين همه هياهوي رسانه هاي معاند نظام پيرامون نام خانوادگي قبلي آقاي دكتر احمدي نژاد و عبارت « سبورجيان »، افسانه اي بيش نبوده و اين جنجال ها بر سر هيچ بوده است.
اما سوالي كه همواره در سايت هاي معاند نظام مطرح مي شد و در طي آن ادعا مي گرديد كه تغيير نام خانوادگي آقاي دكتر احمدي نژاد به منظور فرار از افشاي ريشه ي يهودي ايشان!!! صورت گرفته است، اين سوال بود كه اصولاً چرا بايد آقاي دكتر احمدي نژاد، نام خانوادگي قبلي خود را تغيير داده باشند؟
اين سوال كه با ژست روشنفكر مآبانه ي مطرح كنندگان آن همراه مي شده است، به سهولت قابل پاسخگويي است. در واقع ملاحظه ي مجدد تصاوير مربوط به معناي عبارت « صباغيان » در فرهنگ عميد، نشان مي دهد كه پدر آقاي دكتر احمدي نژاد، با تغيير نام خانوادگي قبلي خود، بهترين كار ممكن را در اين زمينه انجام دادند. چرا كه عبارت « صباغيان » يا « رنگرز » كه از شغل آبا و اجدادي اجداد دكتر احمدي نژاد اقتباس شده است و اين شغل تا زمان پدربزرگ ايشان امتداد يافته است، معناي دومي نيز دارد كه چندان برازنده نيست. با توجه به اين معناي دوم كلمه ي « صباغيان »، پدر آقاي دكتر احمدي نژاد با تغيير نام خانوادگي قبلي خود به نام خانوادگي جديد كه تنها يك معنا و آن هم معنايي كاملاً مثبت دارد، بهترين كار ممكن را در اين زمينه انجام دادند. معاني اصلي و فرعي عبارت « صباغيان » را در فرهنگ لغت عميد ملاحظه مي فرماييد:

معاني اصلي و فرعي عبارت « صباغيان ».
البته ما مي دانيم كه دشمنان نظام با اين اسناد و مدارك نيز دست از دروغ پراكني و دشمني با اسلام و انقلاب برنخواهند داشت و چه بسا دروغي ديگر بر دروغ هاي قبلي خود خواهند افزود و به دروغ ها و استهزاهايشان ادامه خواهند داد، اما اين مقاله نگاشته شد تا حجت بر اين ياوه گويان تمام شود.
بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه فرموديد، دشمنان نظام اسلامي، در طي دو سال اخير از يك تصوير بي كيفيت سوء استفاده كرده و با تكيه بر آن افسانه اي خيالي با عنوان افسانه ي « سبورجيان » را رقم زدند و به آن پر و بال دادند تا آن را به عنوان پتكي بر سر نظام جمهوري اسلامي ايران بكوبند. اما به لطف خدا اين توطئه نيز ناكام ماند و هر چند كمي دير، اما به هر حال در زماني مناسب، دروغ بودن اين توطئه و باطل بودن آن از اساس، اثبات و افشا گرديد. متاسفانه رخوت و سستي بسياري از وبسايت ها و وبلاگ هاي مذهبي نيز مزيد بر علت شد و عدم تحقيق مناسب و عدم پاسخگويي مناسب از سوي اين وبسايت ها و وبلاگ ها به اين شبهه، موجب شد تا اين ادعا پر و بال بگيرد.
به لطف خدا و با هدايت خداوند متعال، يكي ديگر از جنايات و دروغ هاي دشمنان خارجي نظام و عمال داخلي آن ها افشا گرديد. گرچه كشف ابعاد مختلف اين توطئه، كمي با تاخير مواجه گرديد و اين اسناد اخيراً توسط وبسايت « وعده ي صادق » مكشوف شد، اما به هر حال، مجدداً اين مسئله با موشكافي بيشتر مورد بررسي قرار گرفت تا از يك سو براي هميشه پرونده ي افسانه ي « سبورجيان » بسته شود و از سوي ديگر اين فتنه و اين افسانه ي دروغين، درسي براي خوانندگان محترم باشد تا اين عزيزان بدانند كه در هنگام شديد شدن فتنه ها و هياهوهاي فتنه گران، تا چه حد ممكن است حقايق وارونه گردد و دروغ ها موجه جلوه داده شود. تعداد زيادي از مسلمانان و شيعيان در جريان اين فتنه ها غربال شده و عده ي زيادي نيز مردود مي گردند. پس چه خوب است كه در جريان بروز فتنه ها، با چشم باز به بررسي همه ي جوانب پرداخته و راست و دروغ را كشف نموده و با تمسك به ولايت و پرهيز از تحركات احساسي و غير منطقي، از افتادن در ورطه ي هلاكت خودداري نماييم. شايد افسانه ي « سبورجيان »كه پرونده ي آن اكنون خاتمه يافت، درس بزرگي براي فتنه هاي آينده به ما بدهد.
ان شاء الله خداوند متعال به همه ي مسلمين بصيرت و آگاهي عطا فرمايد.
خادم الامام (عج) –وعده صادق
اسفند ماه 1388
پیام فضلینژاد، پژوهشگر موسسه کیهان در همایش "8 ماه نبرد سایبری" در سخنانی، به بررسی شباهت کودتای سرمایه داران انگلیسی در سال 1688 میلادی با کودتای سبز فراماسونرها در سال 1388 شمسی در ایران پرداخت.
شباهتهای فرقه سبز ایران و جنبش سبز انگلستان
پژوهشگر موسسه کیهان در سخنانی به بررسی شباهتهای کودتای سال 1688 در انگلیس و حوادث بعد از انتخابات در ایران پرداخت.
پیام فضلینژاد، پژوهشگر موسسه کیهان در همایش "8 ماه نبرد سایبری" در سخنانی، به بررسی شباهت کودتای سرمایه داران انگلیسی در سال 1688 میلادی با کودتای سبز فراماسونرها در سال 1388 شمسی در ایران پرداخت.
جنبش سبز ایران، جنبش سبز انگلستان
فضلینژاد اظهار داشت: کودتای انتخاباتی اصلاح طلبان در 22 خرداد 1388 یک کودتای ماسونی بود. اولا پروژه ای که اصلاحطلبان از دو سال پیش از انتخابات دهم ریاست جمهوری خصوصا با محوریت حزب کارگزاران سازندگی کلید زدند، تکرار موج نوی کودتای سرمایه داران در انگلستان بود که 320 سال پیش یعنی در سال 1688میلادی اتفاق افتاد تاریخ جاسوسی و کودتا ها البته پر از تشابهات حیرت انگیز است و شاید برای شما عجیب باشد که بگویم 320 سال پیش نیز جنبشی به نام جنبش سبز در انگلستان سال 1688 میلادی توسط فراماسونرها در درون میخانه های حوالی لندن تاسیس شد تا کودتای نرم سرمایه داران پروتستان در انگلستان به ثمر بنشیند و این تشابه شگفت انگیز کودتا ی سرمایه داران سکولار در انگلستان 1688 با کودتای سرمایه داران در ایران 1388 شمسی است .
وی درباره سابقه ی ماسونی و ریشه انگلیسی جنبش سبز گفت : در هر دو کودتا چه کودتای سرمایه داری انگلیسی چه کودتای سبز در ایران ابتدا جناح موسوم به اصلاح طلبان بر مبنای آموزه های مارتین لوتر شعار اصلاح مذهبی و رنسانس اسلامی میدادند ، در انگلستان سرمایه داران پروتستان 20 سال قبل از کودتا شعار اصلاح دین می دادند همان سرمایه دارانی چون جان لاک که تاجران برده بود و از نخستین استعمار گران قاره ی آمریکا در ایران نیز از قضا بیست سال پیش از کودتای سبز روشنفکران بورژوای با شعار اصلاح دینی و پروتستانتیسم اسلامی پا به میدان نهادند دقیقا پس از جنگ تحمیلی عبدالکریم سروش و سید محمد خاتمی که هر دو وابستگی های ماسونی آشکار دارند نسخه انگلیسی را برگزیدند تا یک مارتین لوتر مسلمان متولد شود . مارتین لوتر یکی از پیشگامان فرا ماسونری بود که آیین ماسونی رز صلیبی را تبلیغ می کرد بنابراین هم در کودتای سرمایه داران انگلیسی 1688 میلادی و هم در کودتای سبز ماسونی ایران در 1388 شمسی آموزه های ماسونی مارتین لوتر محور فعالیت اصلاح طلبان برای آغاز روند سکولاریسم دینی بود در هر دو کودتا اصلاح طلبان پس از شعار اصلاح دینی شعار جامعه ی مدنی و حکومت سکولار را سر دادند در انگلستان جان لاک به تصحیح از توماس هاپ در کتاب "رساله ای درباره ی حکومت" نوشت که مشروعیت الهی باید از نظریه ی دولت ساقط گردد جان لاک گفت که هدفم از این کار تثبیت تاج و تخت احیاگر و منجی کبیر سلطنت یعنی خواستگاه دوباره برگشته ی ما ویلیام سوم است کسی که خود را منجی تاج و تخت می دانست پدر جامعه مدنی توسط سید محمد خاتمی در ایران دانسته شد اندیشه جامعه ی مدنی به عنوان بستر ساز کودتای سرمایه داران انگلیسی از 15 سال قبل از آن کودتا در لندن پا به عرصه گذاشت .
ارائه سند وابستگی جنبش سبز به فراماسونرهای انگلیسی
فضلینژاد درباره بازتولید گفتمان فراماسونر های انگلیسی در ایران توسط اصلاح طلبان پس از پایان جنگ تحمیلی افزود: در ایران نیز از قضا عبدالکریم سروش در حلقه ی کیان و سید محمد خاتمی در حلقه ی آیین از15 سال قبل از کودتای ماسونی سبز شعار جامعه ی مدنی و حکومت سکولار می دادند . دو سال قبل از هر دو کودتا سرمایه داران پروتستان در ائتلاف با سیاست مداران و حاکمان اصلاح طلب حول محور واحدی اجتماع کردند دو سال قبل از کودتای سرمایه داران انگلیسی رهبران اصلاح دینی سرمایه داران و اعضای مجلس عوام در میخانه ای حوالی لندن بر سر کودتای براندازی حکومت جیمز دوم به توافق رسیدند گویا مقدر بود از هنگامی که فراماسون ها در عرصه ی قدرت همه ی رخداد ها در میخانه ها رقم بخورد .
نویسنده پرفروش ترین کتاب سیاسی سال با شرح جزئیات سند وابستگی جنبش سبز به فراماسونرهای انگلیسی ادامه داد : حزب سبز یا همان حزب ویج که جان لاک تئوریسین سیاسی آن است با شعار زندگی، آزادی و مالکیت تحت نام باشگاه سبز فعالیت خود را شدت بخشید . تمامی اعضای این حزب جزء فراماسونر های برجسته ی انگلستان بودند سبز های فراماسونر انگلیسی که آن هنگام با اقدام هایشان ، قدرت را در پارلمان از دست داده بودند از رهگذر پیمانی با محافظه کاران و هفت تن از اشراف متنفذ ائتلاف بزرگ سبز ها را در انگلیس سال 1686 تشکیل دادند. در ایران نیز مانند انگلستان دقیقاً دو سال قبل از انتخابات حزب کارگزاران رسما نسخه ی کودتای انگلیسی فراماسون ها را برای انتخابات دهم ریاست جمهوری پیشنهاد کرد . هفته نامه شهروند امروز از سال 1386 در مقالاتی مانند "زنده باد سرمایه داری" و "چرا انگلیسی ها جمهوری خواه نیستند؟" به قلم محمد قوچانی به صراحت گفت که باید براساس مدل انگلیسی ، خواست سرمایه داران ایرانی را تبدیل به خواست قدرت کنیم و صراحتا از سال 1386 حزب کارگزاران از باشگاه سبز به عنوان محملی برای براندازی حاکمیت نام برد که تمام رگه های این نسخه ی انگلیسی را در هفته نامه ی شهروند امروز می توان جستجو کرد . از همین نقطه، ائتلاف روشنفکران ماسون و سرمایه داران اصلاح طلب در ایران سخن گفتند چنانکه می بینیم میر حسین موسوی هم در نخستین همایش سخنرانان حامی خود با ستایش از سرمایه داران حتی نسبت های ناروایی را به پیامبر بزرگوار اسلام داد و گفت پیامبر اسلام کارهای خود را از طریق سرمایه داران پیش می برد نه از طریق فقرا. حزب کارگزاران سازندگی رسما اعلام کرد که جان لاک همان پیامبر لیبرالیسم انگلیسی و پدر فلسفه ی ماسونی پیامبر آزادی خواهی در ایران است و هفته نامه شهروند امروز یک ویژه نامه در ستایش وی منتشر کرد.
چشم اصلاحطلبان به حمایت کشورهای خارجی بود
وی در نقد ایدئولوژی حزب کارگزاران گفت : این چنین رنگ و بوی ماسونی جنبش سبز در ایران آشکار شد. حسین مرعشی سخنگوی حزب کارگزاران در سال 1386 گفت برای ما تکنو کرات ها فرقی نمی کند چه حاکمیتی در ایران سر کار باشد با هر رژیمی که در ایران حاکم باشد کار می کنیم بنابراین برای کارگزاران رژیم شاه و جمهوری اسلامی فرقی نمی کرد؛ مهم تامین منافع آنان بود و این یکی از محور های اصلی تفکر ماسونی است در هر دو کودتا چه در ایران و چه در انگلستان، کشوری خارجی از اصلاح طلبان حمایت می کرد و اصلاح طلبان نیز چشم به حمایت آنان دوخته بودند.
فضلی نژاد درباره حمایت های خارجی از کودتاگران انگلیسی و ایرانی ادامه داد : درکودتای سرمایه داران انگلیسی در سال 1688 سران جنبش سبز در 30 ژوئن 1688 با ارسال دعوتنامه ای به حاکم هلند از او خواستند تا با حمله ی به انگلستان آزادی را برای انگلیسی ها به ارمغان آورد و برای حفظ فرقه ی پروتستان به کشورشان حمله کند حاکم . هلند نیز در پاسخ به نامه ی سبز های انگلیسی نوشت که برای حفظ حقوق و اشراف و نظام سرمایه داری به انگلستان حمله می کنند . در کودتای 1688 انگلیس اصلاح طلبان سبز هیچگاه شعار عدالت اجتماعی و حقوق فقرا ندادند و توافقی نا نوشته میان سرمایه داران و حکومت های خارجی برای براندازی حکومت صورت گرفت . در ایران نیز اصلاح طلبان دقیقا چنین روندی را پیمودند ، بعد از فروردین 1388 سفر های آقای خاتمی به اروپا و عربستان آغاز شد و ایشان از ملک عبدالله تقاضای پول کرد تا هزینه های انتخاباتی میر حسین موسوی را ساپورت کند ، حمایت های خارجی از اصلاح طلبان امروز یک پدیده ی آشکار و روشن است مشاهده می کنیم حمایت سرمایه داران از میر حسین موسوی نیز همینطور است .
فضلی نژاد در پایان، پیرامون شعار انقلاب بدون خونریزی در هر دو کودتا گفت : بنابراین می بینیم که همه ی محورهایی که فراماسونر ها در کودتای سرمایه داری انگلستان 1688 دنبال می کردند هر کدام به نوعی در ایران سال 1388 شمسی باز آفرینی و باز تولید شد و نکته ی مهمتر از همه اینکه در هر دو کودتا اپوزسیون سیاسی با شعار انقلاب بدون خونریزی به سوی تشکیل جبهه ی واحدی رفت که اتاق فکر آن در خارج از مرز ها بود. در انگلستان همپای روسی یعنی جان لاک از هلند این کودتا را رهبری می کرد و در ایران نیز مثلث نظریه پردازان سیا،mi6 و موساد رهبران این کودتا بودند و در هر دو کودتا جان لاک پیامبر این انقلاب بود.
شبکه ایران
تكاپوهاى صهيونى ـ صليبى، ابعاد گوناگونى دارد. اوج اين تلاش ها به تأسيس دولت صهيونيستى اسرائيل و حمايت هاى صليبى از آن منجر شد، همان گونه كه فعاليت هاى ماسونى آنان در سطح جهانى نيز گونه اى از تكاپوهاى ويژه اى است كه نوشتار حاضر به بررسى گوشه اى از اين جريان مى پردازد.
مقدّمه
تكاپوهاى صهيونى ـ صليبى، ابعاد گوناگونى دارد. اوج اين تلاش ها به تأسيس دولت صهيونيستى اسرائيل و حمايت هاى صليبى از آن منجر شد، همان گونه كه فعاليت هاى ماسونى آنان در سطح جهانى نيز گونه اى از تكاپوهاى ويژه اى است كه نوشتار حاضر به بررسى گوشه اى از اين جريان مى پردازد.
براى شناخت بستر فعاليت هاى اجتماعى ـ سياسى صهيونى و ماسونى توجه به برخى نكات ضرورى است. آن پديده اى كه با نام استعمار اروپايى يا غربى مى شناسيم، به اقتضاى نظام سرمايه دارى، به طور عمده بر بنياد عملكرد كانون هاى مالى و سياسى غيردولتى و تا حدى نيز بر بنياد عملكرد كانون هاى مالى و سياسى غير دولتى پديد آمده كه در برخى موارد مستقل از دولت هاى متبوع عمل كرده و مى كنند; چنان كه فعاليت هاى دولتى را نيز مى توان در خدمت اين كانون هاى مالى و سياسى خصوصى تلقّى نمود كه به صورت گونه اى از نخبه سالارى دودمانى و مستمر، بهويژه در برخى كانون ها، استمرار يافته است. اين گونه نخبه سالارى دودمانى (اليگارشى) در انگليس از دوران اليزابت اول (1558ـ1603م) و در كوران تكاپوى ماوراء بحار شكل گرفت و در سده هفدهم به نهادى مستقل از دربار و دولت انگليس بدل شد، هرچند اين
كانون ها در ساختار سياسى دولت هاى غربى از نفوذ فراوان برخوردار بوده و هستند. در اين ميان، فرايند تكوين و ظهور احزاب سياسى در جامعه انگليس بر بنيادى كاملا دودمانى بود. از سوى ديگر، اين كانون ها از سرشتى فراملى برخوردار بوده اند.1
از جمله كانون هاى قدرت در اروپا خاندان روچيلدهاست كه بهويژه از دوره ملكه ويكتوريا قدرت فزون ترى يافته و در دوره ادوارد هفتم، از تعامل و نفوذ ويژه اى در دولت انگليس و هم زمان با مشروطه خواهى ايرانيان، برخوردار بوده اند;2 چنان كه قدرت اين كانون مالى، كشورهاى ديگرى همچون فرانسه و آمريكا را نيز در برمى گيرد. از سوى ديگر، جريان صهيونيسم يهودى، در دو سه سده اخير در تلاش بوده است تا نفوذى از سنخ نخبه سالارى دودمانى را در ساختار سياسى ايران نيز سامان دهد.
اين نوشتار، ابتدا بخشى از تكاپوهاى روچيلدها به عنوان يكى از خاندان ها و محورهاى اصلى زرسالارى يهودى در زمينه تأسيس دولت فلسطين در دوره حكومت قاجاريه و از جمله ناصرالدين شاه را، كه گاه ناگزير از تعاملاتى با آن ها نيز بوده اند، بررسى مى كند و سپس با طرح فضاى فعاليت هاى فراماسونرى صهيونى ـ صليبى در جهان و ايران، و بهويژه شاخه ميرزا ملكم خان، به گوشه اى از مواجهه قاجار و بهويژه ناصرالدين شاه، با اين جريان مى پردازد. البته بر اين نكته تأكيد مى گردد كه اين نوشتار قصد توجيه يا تطهير عملكرد منفى شاهان قاجار و به ويژه ناصرالدين شاه (از جمله به كارگيرى عناصر مسئله دار) را ندارد، اما قضاوت بر اساس ذهنيت غيرانتقادى رايج را نيز نيازمند بازنگرى و تأمّل مى داند; چه آنكه در كنار مسائل منفى زندگى سياسى او، نمى توان از ابعاد نسبتاً مثبت آن (به ويژه در سخت گيرى بر فرقه ضالّه بابيت، تعطيل كردن فراموشخانه وارداتى و وابسته، و پى گيرى نسبى اصلاحات ساختار سياسى) غفلت كرد.
تأسيس دولت صهيونى
الف. ناصرالدين شاه و روچيلدها
ناصرالدين شاه (1247ـ1313ق) هنگامى كه در اولين سفر خود به اروپا (1290 ق)، در فرانسه با يكى از برادران روچيلد (كه از بزرگ ترين بانك داران جهان و بزرگ ترين زمين داران عصر ويكتوريا بودند)3 ملاقات نمود و در ضيافت هاى آنان نيز حضور يافت، برخى درخواست هاى آنان درباره يهوديان ايران ـ در دوره اى كه آنان در تلاش براى تأسيس دولت يهود و تقويت يهوديان جهان بودند ـ را متذكر گرديد: "روچيلد معروف يهودى هم كه بسيار با دولت است به حضور آمد. صحبت شد. حمايت يهودى ها را زياد مى كرد و از يهودى هاى ايران حرف مى زد و استدعاى آسايش آن ها را مى نمود. "4
تنها هنگامى معناى چنين تلاش ها و از جمله معناى اين درخواست روچيلد از ناصرالدين شاه روشن مى شود كه از يك سو، حداقل به گوشه اى از پيشينه تلاش آنان توجه نماييم و از سوى ديگر، شناختى اجمالى از خاندان روچيلدها و بهويژه روچيلدهاى فرانسه داشته باشيم.
در دوران سلطنت لويى بناپارت، همانند دوران بوربن ها و لويى فيليپ، سلطه يهوديان بر اقتصاد و سياست فرانسه تداوم يافت. روچيلدها به دليل پيوند با دولت بريتانيا و مشاركت ناپلئون اول و نيز به دليل پيوند با حكومت بوربن و اورلئان در ميان توده مردم فرانسه به شدت منفور بودند و به عنوان سلاطين زرسالار زمانه شناخته مى شدند. در اين ميان، بارون جيمز روچيلد از جايگاه خاصى برخوردار بود. در دوران لويى ناپلئون، وى به عنوان غول مالى فرانسه، شاه يهود و بارون بزرگ شهرت افسانه اى داشت;5 چنان كه وى و به طور كلى يهوديان زرسالار مورد حمله شديد كسانى مانند فردريك انگلس بودند.6 وى كه در سال 1868م دو سال پيش از سقوط لويى بناپارت در سن 76 سالگى درگذشت، داراى چهار پسر بود: ماير آلفونس (1827ـ1905م، بارون آلفونس روچيلد داماد پسر عموى لندنى اش بارون ليونل روچيلد)، بارون گوستاو سالومون، سالومون جيمز روچيلد (داماد بارون ماير كارل روچيلد فرانكفورت) و بارون ادموند جيمز روچيلد (1792ـ1868م، ملقّب به پدر صهيونيسم و داماد بارون ويلهلم كارل روچيلد فرانكفورت.)7
ناصرالدين شاه در سفر سوم خود به فرنگ نيز، با آلفونس روچيلد و گوستاو روچيلد در فرانسه ديدار كرد. وى درباره اين دو و با قلمى گزنده درباره فرد نخست، مى نويسد: "امروز صبح روچيلدهاى پاريس به حضور آمدند. دو نفر بودند; يكى از آن ها بارون آلفونس دو روچيلد است، پيرمرد ريش سفيدى است. چشم هايش سجاف قصب دارد. چيز عجيبى است. همچو چشم نديده ام، مگر چشم هاى نويسنده فيگارو كه او هم دور چشمش قصب جور و قرمز است، پيرمرد نحس كثيفى است. ديگر گوستاو دو روچيلد بود كه آن هم منسوبان روچيلدهاست. دختر اين شخص زن پسر ساسون لندن ]سرآلبرت عبدالله ساسون كه در پذيرايى از ناصرالدين شاه با او به فارسى صحبت مى كرد[8 است. "9
احتمال مى رود كه تلاش هاى صهيونيستى ادموند جيمز روچيلد به عنوان پدر صهيونيسم، از نگاه اين شاه ايران به دور نمانده باشد; فردى كه فعاليت هاى صهيونيستى وى نيز مورد تأييد ديگر روچيلدها، حتى روچيلدهاى كشورهاى ديگر بوده10 و فضاى سفرنامه هاى او نشان مى دهد كه ناصرالدين شاه اعضاى اين خاندان را از يكديگر جدا نمى ديده است و حتى گاه به همكارى مالى آنان اشاره مى كند و به هرحال، برخى تلاش هاى صهيونيستى و حمايت آنان از يهود جهان مورد توجه او بوده و يكى از انتظارات او در ديدارها، طرح سخنانى در اين زمينه بوده است.
به عنوان شاهدى بر مدّعاى مذكور، اين انتظار در گوشه اى از سفرنامه او منعكس شده است. يك بار يكى از روچيلدهاى انگليس به حضور ناصرالدين شاه رسيد و به جاى پرداختن به امور مهمى همچون وضعيت يهوديان در ايران ـ كه مورد انتظار شاه از چنين فردى بود ـ به دادن هديه اى اكتفا كرد كه البته از ديد ناصرالدين شاه، هديه بسيار ناچيزى نيز بوده است:
"ناظم الدوله... عرض كرد كه روچيل عرض محرمانه دارد، مى خواهد خودش عرض كند. گفتم: بيايد اطاق ديگر بگويد، و ما هم رفتيم به اطاق خلوت و تصور كردم آيا چه مطلب مهمى است كه مى خواهد خودش عرض كند، شايد در باب يهودى هاى طهران حرفى دارد يا مسئله ديگرى است كه خيلى اهميت دارد.
همين كه آمد ديدم يك قوطى كوچك از طلا كه روى ميناى كار قديم داشت، در دست اوست و عرض كرد كه مى خواهم اين قوطى را به يادگار تقديم كنم... گرفتم ديدم همان قوطى خالى است. ديگر چيزى ندارد. از او امتنان و اظهار خوشنودى كردم. "11
وى در سفرنامه سوم خود به فرنگ (1889م، يعنى 29 سال پس از تأسيس آليانس اسرائيلى)، به معرفى مختصرى از خاندان روچيلدها و ساسون ها در چند كشور مى پردازد كه در ضيافت هاى آنان شركت نموده است. وى در اين ميان به گوشه اى از همكارى اين كانون نخبه سالار دودمانى و اين شعبه از اليگارشى مالى ـ سياسى اروپا كه خاستگاهى صهيونى دارد، اشاره مى كند. بر اساس نوشته او: "روچيل هاى لندن سه برادر هستند، اول لرد ناشينل ]ناتانيل[ روچيلد است كه رئيس خانواده است، دوم آلفرد روچيلد است، سوم فرديناند روچيلد، يك روچيل هم از اين ها در شهر فرانكفورت آلمان مى نشيند، يك روچيل هم در وين مى نشيند، پايتخت اطريش، يكى هم در پاريس مى نشيند12 و اين ها همه با هم جمع المالند و شريكند، در نفعوضرر و در غم و غصه و ثمر و ضرر، در عيش و عشرت همه با هم رفيق و شريك و متفقند. "13
ب. تلاش روچيلدها براى تأسيس اسرائيل
دوران 43 ساله حكومت محمدعلى پاشا در مصر (1805ـ1848م)، سرآغاز نفوذ جدّى اروپا و يهود در مصر است، همان گونه كه انتخاب وى به زمامدارى اين كشور به گونه اى مشكوك و با حمايت برخى كانون هاى غربى صورت گرفت.14 وى در اين دوران به ساخت زدايى گسترده اى دست يازيد كه در طى آن، از يك سو، به قتل عام طبقه مماليك پرداخت و از سوى ديگر، به حذف اقتدار علما و محدود كردن شديد و همه جانبه آنان اقدام نمود و پايگاه سياسى خود را بر چهار گروه غيرمسلمان يا مهاجر استوار ساخت: ارامنه، قبطيان، تجار يونانى و يهوديان.
وى در دو مرحله دست به شورش عليه عثمانى به عنوان حكومت مركزى زد. يك بار در 1832م دست به تهاجم نظامى عليه آن زد كه محمود دوم دست يارى به سوى نيكلاى اول، تزار روسيه دراز كرد و رقابت تزار با قدرت هاى غرب، موجوديت عثمانى را نجات داد. شورش و تهاجم دوم او نيز از سال 1839م آغاز شد. اين شورش كمى پس از دومين سفر سرموسس مونت فيوره،15 باجناق و شريك ناتان روچيلد، به مصر صورت گرفت.
اولين سفر مونت فيوره به مصر در سال 1827م بود. وى در سفر دوم، عنوان كلانتر شهر لندن را بر خود داشت و دوست محمدعلى به شمار مى رفت. دائرة المعارف يهود مى نويسد: هدف از اين سفر خريد اراضى فلسطين از محمدعلى بود. آنان در اين زمينه به توافق رسيدند، ولى به علت كوتاه شدن دست محمدعلى از فلسطين اين معامله صورت نگرفت. به نوشته نائوم سوكولو، مونت فيوره در 13 ژوئيه 1838 وارد بندر اسكندريه شد و مورد استقبال گرم محمدعلى پاشا قرار گرفت. پاشا با دقت به طرح هاى مونت فيوره گوش فراداد و وعده داد يهوديان هر مقدار زمين كه بخواهند در اختيارشان قرار خواهد داد و هر حكمرانى را كه بخواهند مى توانند در مناطق روستايى فلسطين منصوب كنند و او هرچه در توانش است در راه تحقق اين طرح به كار خواهد گرفت. وى سپس دستور داد برغاس بيگ، وزير ماليه او، اين مطالب را به شكل مكتوب تأييد كند. درباره ميزان موفقيت سر موسس گفته شد است: "سرموسس با قلبى اميدوار به انگلستان بازگشت و آماده شد تا اجراى طرح هايش را آغاز كند. "16
مندرجات كتاب سوكولو روشن مى كند كه مسئله به خريد ساده اراضى فلسطين محدود نمى شد و در اين زمان در محافل يهودى و مستعمراتى انگلستان طرح استقلال سوريه (كه فلسطين جزء اين ايالت عثمانى شمرده مى شد) به جد مطرح بود. وى مى نويسد: "]اينك[ انديشه تجديد حيات اسرائيل به مسئله بالفعل روز بدل شد; انديشه اى كه نه تنها براى رؤياپردازان و مقاله نويسان و اديبان، بلكه براى هر فرد معتقد به كتاب مقدس و هر دوستدار آزادى عزيز بود. ... مبالغى را كه عثمانى ]در ازاى موافقت با استقلال سوريه و فلسطين [مطالبه مى نمود، مى شد از طريق منابع موجود در سوريه به اضافه كمك مالى يهوديان تأمين كرد. كمك مالى يهوديان را مى شد به عنوان مابه ازاى استقرار ايشان در سوريه تلقّى كرد. "17
طرح استعمارى مذكور، به اين صورت دنبال مى شد كه كسانى مانند لرد پالمرستون خواستار ايجاد يك جمهورى يهودى و كسانى مانند تى ير نخستوزير بلژيك و زمامداران فرانسوى، به دنبال تأسيس يك دولت مسيحى وابسته به فرانسه در سوريه و فلسطين بودند. از سوى ديگر، با فشارهاى ديپلماتيك پالمرستون، محمود دوم، امتيازات فراوانى به محمدعلى پاشا داد كه بر اساس آن، حوزه پاشايى او شامل سوريه، دمشق و طرابلس، حلب و ادرنه افزايش يافته و تثبيت گرديد و عنوان "پاشاليك " نيز در طول حيات او (و نه به صورت موروثى) تضمين شد، اما توسعه طلبى برخوردار از حمايت غرب او، وى را به تهاجم نظامى عليه عثمانى در 24 ژوئن 1839م، سوق داد.
اندكى بعد از آن، با درگذشت محمود در اول ژوئيه 1839، اوضاع عثمانى به وخامت گراييد و با بحران شديدترى مواجه شد. با مرگ محمود، عبدالمجيد، پسر 16 ساله او زمامدار عثمانى (1839ـ1861) شد; فردى كه به تعبير لرد كين راس، شاگرد و دست پرورده سر استراتفورد كانينگ سفير انگليس در عثمانى، بود. فشار انگليس براى خروج محمدعلى پاشا از سوريه، به تطميع او براى موروثى دانستن پاشايى مصر محدود نشد و استنكاف اوليه او، با حمله ناوگان انگليس به شمال فلسطين و تصرف بندر عكا (به عنوان تحقق بشارت كتاب مقدس) و حيفا و تهديد حمله به اسكندريه، وى را به پذيرش شرايط انگلستان واداشت و عبدالمجيد نيز در 13 فوريه 1841 طى فرمانى حكومت موروثى محمدعلى و خاندان او را بر مصر به رسميت شناخت.18
مفقود شدن يك كشيش ايتاليايى و مستخدم مسلمانش و در پى آن، شايعه قتل آنان توسط يهوديان و بازداشت برخى يهوديان، با كارگردانى روچيلدها به جنجالى بزرگ در سطح اروپا منتهى شد كه مظلوميت يهوديان دمشق را تبليغ مى نمود. سرانجام هيأتى از سوى يهوديان اروپا راهى قاهره و استانبول شد كه سر موسس مونت فيوره و آدولف كرميو (رئيس بعدى آليانس اسرائيلى) در رأس آن بودند. دائرة المعارف يهود ماجراى دمشق را سرآغاز حركتى مى داند كه به تأسيس آليانس اسرائيلى (1860) انجاميد.19
ج. تكاپوهاى صهيونى ـ صليبى جيمز مَلكَم
برخى از فعاليت هاى صليبى از جهت پيوند صهيونيسم با بعضى ارامنه ايرانى و بركشيده عبداللّه ساسون (روچيلد شرق)، شايان توجه مى باشد، به ويژه آنكه پيوند و سطح تكاپوى آن به حوزه بين المللى كشيده شده است. از ميزان آشنايى ناصرالدين شاه يا جانشينان وى درباره اين جريان، اطلاعات چندانى در دست نيست، اما بررسى چنين پيوند ارمنى ـ صهيونيستى، درباره فعالان ارمنى مشهورى مانند ميرزا ملكم خان كه با شخصيت مورد بحث نيز ظاهراً ارتباط خويشاوندى ندارد، نگاه جديدى است كه ممكن است مسائل جديدترى را آشكار كند.
جيمز هاراطون مَلكَم (متولد 1285ق/1868م)، يك ارمنى بوشهرى بود كه خانواده مرفّه و بازرگان او از چند نسل پيش تر، در خدمت كمپانى هند شرقى در خليج فارس بودند و از 1261ق/1845م به موقعيت مطلوب شخص مورد حمايت بريتانيا دست يافته بودند. وى در 1303ق/1886م، به كمك سر آلبرت عبدالله ساسون، وارد كالج انگليسى بى لى يل شد و سپس به تابعيت انگليس درآمد و در لندن اقامت گزيد و در آنجا به عنوان يك مقاطعه كار و بانكدار بين المللى ثروتمند، موقعيت ويژه اى در محافل انگليسى يافت.
وى كه فعاليت وسيعى در حمايت از آرمان ارامنه داشت، نماينده كميته بين المللى ارامنه در لندن و نيز مؤسس كميته ارامنه و انگليسى ها و انجمن هواداران روسيه بود. وى از طريق خانواده ساسون و سردبير نشريه "جيوويش كرانيكل " با محافل يهودى انگليس كه آمال صهيونيستى شان را شبيه به آمال ارامنه مى دانست روابط نزديكى برقرار كرده بود. جيمز ملكم اميدوار بود كه با سقوط امپراتورى عثمانى هر دو گروه با كمك انگليسى ها به تحقق آرزوى خود نايل آيند.
وى به همراه مارك سايكس (نماينده پارلمان انگليس) و سوكولف (صهيونيست) به پاريس سفر كرد تا اهداف ارامنه و يهوديان را با دولت فرانسه در ميان بگذارند. در 1917م، وى نقش پيغام رسانى صهيونيست ها به فرانسويان را ايفا مى نمود. جيمز مَلكَم، در سال 1917م/1335ق، مارك سايكس را با رهبران صهيونيسم در بريتانيا و از جمله دكتر حييم وايزمن، آشنا و مرتبط نمود و وايزمن به درخواست سايكس يادداشتى تهيه كرد كه در آن اهداف صهيونيست ها بيان و بر اين نكته تأكيد شده بود كه فلسطين به عنوان وطن ملى قوم يهود به رسميت شناخته شود. بدين سان، يك ايرانىِ ارمنى و تحصيل كرده انگليس در صدور اعلاميه سرنوشت ساز بالفور در دوم نوامبر 1917م/ 15محرم 1336ق، نقش ايفا كرد.20
يهود، فراماسونرى و ناصرالدين شاه
سابقه فراماسونرى را از جهات گوناگون مى توان مورد بررسى قرار داد. بحث حاضر صرفاً در صدد آن است كه به صورت مختصر اين امر را مورد تأكيد قرار دهد كه روند جريان فراماسونرى چنان بوده است كه فردى مانند ناصرالدين شاه نسبت به آن نتواند چندان خوش بين باشد. با اين فضاسازى، منع فعاليت هاى ماسونى افرادى نظير ملكم خان متظاهر به اسلام، تحليل روشن ترى خواهد يافت; امرى كه توانست به اندازه تأثير خود، قدرت مركزى و استقلال و حاكميت ايران را تا مدتى بيمه ساخته و از دام جديد تا حدّى برهاند.
الف. دوره توسعه فراماسونرى در شرق و غرب
چنان كه گفتيم، استعمار سرمايه سالار، كانون هاى پرتوان و غيردولتى اى را به خاطر سرشت نظام سرمايه دارى، در خود پرورده است. كانون هاى ماسونى را نيز مى توان از اين زاويه، تحليل نمود و آن ها را به صورت مستقل و در عين حال، همراه با تعامل گسترده و پيچيده اى با دولت هاى استعمارى مشاهده نمود. هنگامى كه به بررسى نفوذ كانون هاى ماسونى در كشورهايى مانند ايران مى پردازيم، يكى از زمينه هاى رشد و توسعه اين كانون ها و بومى شدن چنين نهادهاى استعمارى، برنامه ريزى در جهت بهره مندى از اقليّت ها و بهويژه يهوديانى است كه از نفوذ چشمگيرى در جامعه برخوردار بودند.21جديدالاسلام بودن بسيارى از آنان، زمينه عضويت پربار آنان را در اين گونه كانون ها تسهيل و اراده معطوف به قدرت اين اقليت ها را پشتيبانى مى كرد. برنامه ريزى ماسونى براى اقليت يهودى در ايران اسلامى، زمينه بركشيدن بسيارى از رجال يهودى را نه تنها در سطوح ماسونى، كه در سطوح قدرت سياسى فراهم آورد.
با گذرى به توسعه تكاپوهاى ماسونى در نيمه سده هجدهم، و اشاره به تاريخ تشكيل لژهاى فراماسونرى در كشورهاى مختلف جهان، مى توان حدس زد كه تكاپوى منسجمى كه پس از تأسيس گراندلژ لندن در 1717م شكل گرفت، دايره خود را نيز در همان سال ها يا دست كم دو سه دهه بعد از آن، به ايران كشانده باشد و طبيعتاً زمامداران و شاهان ايرانى، از همان دوران به برخى از ابعاد آن، هرچند به صورتى مبهم آشنا شده باشند:
هندوستان: اولين لژهاى فراماسونرى بين سال هاى 1728 تا 1730 در كلكته و بمبئى و بنگال تأسيس شد و سپس در شهرهاى بزرگ ديگر هند گسترش يافت.
تركيه: اولين لژ فراماسونرى در سال 1736 شروع به كار كرد.
روسيه: اولين لژهاى فراماسونرى روسيه در سال 1740 تأسيس شدند.
آمريكا: اولين لژهاى فراماسونرى در سال 1730 در بوستون و فيلادلفيا تشكيل شدند و تا سال 1750 در كليه ايالات شرق آمريكا گسترش يافتند.
كانادا: اولين لژهاى فراماسونرى در سال 1721 تأسيس شدند.
ايرلند و بلژيك: اولين لژهاى فراماسونرى در سال 1721 در اين دو كشور پا به عرصه وجود نهادند.
اسپانيا و پرتقال: اولين لژها بين سال هاى 1728 تا 1732 تشكيل شدند.
هلند: اولين لژهاى فراماسونرى در سال 1734 تأسيس گرديدند.
ايتاليا، سوئيس، سوئد: اولين لژهاى فراماسونرى در اين سه كشور در سال 1735 تشكيل شدند.
لهستان: اولين لژهاى فراماسونرى در سال 1739 تشكيل شدند.
اتريش، مجارستان، نروژ و دانمارك: لژهاى فراماسونرى در اين كشورها از سال 1742 تا 1747 تشكيل شده اند.
بيشتر لژهاى فراماسونرى، تا پايان قرن هجدهم وابسته يا تابع لژ بزرگ لندن بودند. در قاره آفريقا نيز نخستين لژهاى فراماسونرى در اواخر قرن هجدهم در مصر به وجود آمدند. اين لژها در آغاز تابع لژهاى فرانسوى بودند، ولى در قرن نوزدهم به لژهاى انگليسى وابسته شدند.22
ب. فراماسونرى و نفوذ نشان دار يهودى ـ ارمنى در ساختار حكومتى ايران
با آنكه عسكرخان ارومى افشار، ميرزا ابوالحسن خان شيرازى، ميرزا محمدصالح شيرازى و ميرزا جعفرخان فراهانى (مشيرالدوله آينده)، نخستين فراماسونرهاى شناخته شده ايرانى اند، اما آشنايى با جريان فراماسونرى در ايران، به پيش از آن باز مى گردد. تحفة العالم، سفرنامه عبداللطيف شوشترى، پرسابقه ترين اثر مكتوب در اين رابطه است كه در سال 1789، عضويت بعضى تجار ايرانى مقيم كلكته را در فراميسن يا فريميسن گزارش كرده است: "هنديان و فارسى زبانان هند آن انجمن را فراموشخانه مى گويند و اين هم خالى از مناسبت نيست; چه هر آنچه از آن ها بپرسند در جواب گويند: "به ياد نيست! " بسيارى از مسلمانان در كلكته، از جمله بعضى تجّار ايرانى مقيم اين شهر نيز داخل اين انجمن هستند. "23
ميرزا ابوطالب نيز كه از سال 1879 تا 1802 در انگلستان مقيم بوده است و دنيس رايت سفير پيشين انگليس در ايران در كتاب ايرانيان در ميان انگليسى ها به تفصيل از او ياد مى كند،24 تحت عنوان "ذكرخانه فرميسن و اوضاع آن ملت "، گزارشى از فراماسونرى ارائه داده و همانند عبداللطيف شوشترى از مفهوم "فراموشى " براى معرفى آن بهره برده و با تأكيد بر جنبه پنهان كارى اين سازمان، متذكر مى گردد كه مردم بيگانه آن را "فرامشان " مى خوانند كه نشان مى دهد اصطلاح "فراموشخانه "، ابتكار ميرزا ملكم خان نبوده و سابقه اى طولانى دارد.25
در تاريخچه فراماسونرى در تركيه نيز، اشاره هايى به شركت ايرانيان مقيم اسلامبول در تشكيلات فراماسونرى در نيمه دوم قرن هجدهم وجود داشته است.26
به هر روى، رجالى كه سابقه ماسونى آن ها در دست است از اوايل سده نوزدهم، به اين جرگه وارد شده اند. عسكرخان افشار ارومى، در سال 1807 يا 1808 وارد لژ "فيلوزوفيك يا لژ فلسفى " فرانسه27 شد. يكى از نكات مهم در اين رابطه اين است كه رينيودو سن ژان دانژلى يكى از وزيران ناپلئون در مراسم پذيرش عسكرخان نطق مفصّلى ايراد كرده است كه گذشته از اهميت شخص عسكرخان، نشان دهنده استقلال اين لژ فرانسوى از انگلستان و اسكاتلند مى باشد. ناپلئون نيز در نامه خود به فتحعلى شاه ستايش فوق العاده اى از عسكرخان مى كند.28 وى پس از بازگشت به ايران، از سوى عباس ميرزا نايب السلطنه به حكومت زادگاهش اروميه منصوب گرديد كه نسبت به مشاغل قبلى او كم اهميت تر بود.29
در كنار بى اطلاعى ما از ارتباط مستند وى پس از اين دوره با تشكيلات فراماسونرى، كه باعث شده است محققان فراماسونرى از فعاليت هاى ماسونى بعدى او اظهار بى اطلاعى كنند، مى توان با توجه به برخى قراين، حدس مهمى زد. براى انعقاد اين حدس در ذهن ما، تصور اين نكته مهم است كه وى در اين دوره، از جهت مكانى در نزديكى و تا حدى در تعامل بيشترى با دولت عثمانى بوده است و شايد بتوان استقرار او را در اروميه، از اين جهت خالى از پيوند ديرين با تشكيلات فراماسونرى ندانست; چرا كه مى دانيم در 1818م نيز آيين فلسفى فراماسونرى ايران ـ كه البته ايرانى بودن آن توسط الگار مورد تشكيك قرار گرفته است ـ توسط گرانداوريان در ارزروم پايه گذارى شد.30
مورد ديگرى كه مى تواند از زاويه بهره از اقليت هاى مذهبى و تقويت جايگاه آنان مورد توجه قرار گيرد، ورود خواهرزاده ميرزا ابراهيم خان كلانتر به جرگه فراماسونرى است.
دو سال پس از ورود عسكرخان به تشكيلات ماسونى فرانسه، ميرزا ابوالحسن خان ايلچى (خواهر زاده و شوهر خواهر31 ميرزا ابراهيم خان كلانتر ملقّب به اعتمادالدوله كه يهودى الاصل و جديدالاسلام نيز بود)، هفت ماه پس از ورود به انگليس در 14 يا 15 ژوئن 1810، با تشريفات با شكوهى، به جرگه فراماسونرى پيوست و به او مقام شامخ استاد اعظم پيشين گراندلژ انگلستان و استاد اعظم منطقه اى ايران اعطا شد.32
در آن مراسم سرگور اوزلى، مهماندار او و وزيرمختار بعدى انگليس در ايران و كسى كه زمينه عضويت او را در فراماسونرى فراهم نمود، شركت داشت و افزون بر حضور 35 نفر اعضاى اصلى لژ، دوك اف ساسكس برادر جرج سوم پادشاه انگلستان و تعدادى از مقامات برجسته فراماسونرى انگليس نيز حضور داشتند. برادر شاه، پس از آن به افتخار ايلچى، مجلس ضيافتى ترتيب داد و نطقى در ستايش وى ايراد نمود. شايان ذكر است سرگور اوزلى كه به همراه ايلچى به عنوان وزير مختار انگليس به ايران آمد، براى خود فرمان استاد اعظم منطقه اى فراماسونرى را گرفته بود، چنان كه مقرّرى ماهانه يك هزار پوند استرلينگ براى ميرزا از كمپانى هند شرقى، تأمين نمود كه وى آن را تا پايان عمر و به مدت 35 سال دريافت مى كرد.33بگذريم از اينكه كسى مانند مجتبى مينوى بر آن است كه "چند سالى هم از دولت انگليس كمك خرجى به او مى رسيد، ظاهراً خيانتى به مملكت خود نكرد!! "34
جالب آنكه وى در قراردادهاى گلستان و تركمان چاى در تأمين منافع انگلستان كوشش وافرى به خرج داد.35همان گونه كه در سال هاى 1234ـ 1235ق/1819ـ1820م، براى دومين بار سفير ايران در انگليس بود و در مجامع فراماسونرى حضور مى يافت و پس از مراجعت به ايران نيز از 1239ق/1823م، از جانب فتحعلى شاه به مدت ده سال، تا مرگ فتحعلى شاه (1250ق/1834م)، دومين (و به گزارش يا تحليل عباس اقبال آشتيانى اولين)36 وزير خارجه ايران گرديد. وى در پى مرگ شاه و توطئه گرى عليه قائم مقام37 و حمايت از عليشاه ظل السلطان، پسر ارشد فتحعلى شاه كه مدعى سلطنت شده و در تهران به تخت نشسته بود، به دنبال جلب حمايت دولت هاى خارجى برآمد و پس از جلوس محمدشاه، از ترس ميرزا ابوالقاسم قائم مقام صدر اعظم محمدشاه، در عبدالعظيم بست نشست، ولى پس از عزل و قتل قائم مقام (30 صفر 1251ق/ 26ژوئن 1835م) با پشتيبانى انگليسى ها به صحنه بازگشت و در سال 1254ق / 1838م، مجدداً به وزارت خارجه رسيد و تا زمان مرگ (1262ق/1845م)، در آن منصب بود و در ترميم رابطه ايران و انگليس، پس از تلاش نافرجام محمدشاه براى فتح هرات و تيرگى روابط اين دو، نقش مهمى ايفا نمود.38
جالب است كه بدانيم ميرزا ابوالحسن خان ايلچى، پس از خلع پدر زن و دايى اش ميرزا ابراهيم خان كلانتر (اعتمادالدوله) توسط فتحعلى شاه، و قلع و قمع اين خاندان و از جمله كور كردن و بريدن زبان اعتمادالدوله، تبعيد به قزوين و طالقان و سرانجام قتل او در طالقان (1215ق/1801م)، حكومت شوشتر را از دست داد و مدتى تبعيدوار در هندوستان زندگى مى كرد. اين دوران مصادف با چهار سال حكومت ريچارد ولزلى در هند است. مندرجات سفرنامه ابوالحسن شيرازى نيز بيانگر پيوند نزديك او با خاندان ولزلى در دوران سفارتش در لندن (1809ـ1810م) است. ريچارد ولزلى كه در زمان اين سفارت، وزيرخارجه انگليس بود، از او حمايت فوق العاده اى كرد و در اتمام مأموريتش نيز توصيه نامه اى براى او به ميرزا شفيع مازندرانى، صدر اعظم ايران، نوشت.39
افول موقعيت خاندان كلانتر (قوام شيرازى) موقت بود. با بهبود رابطه ايران و انگليس، دوباره اين خاندان به قدرت بازگشتند. ميرزا على اكبرخان، پسر چهارم كلانتر (قوام الملك بعدى)، بيگلربيگى فارس شد. ايلچى نيز نه سال پس از خلع دايى و پدر زنش از صدارت، و پس از امضاى قرارداد مقدماتى "دوستى و اتحاد "، موسوم به "عهدنامه مجمل " و با وساطت اطرافيان فتحعلى شاه به تهران فراخوانده شد و به علّت آشنايى با زبان انگليسى و به گزارش دنيس رايت، به توصيه سر هارفورد جونز، به لندن اعزام گرديد و براى شش ماه در منزل سرجان ملكم و با مهمان دارى سرگور اوزلى و مصاحبت جيمز موريه،40 اقامت گزيد.41
يكى از نقاط شروع خوب براى بررسى نفوذ يهود در ساختار حكومتى ايران، كه با فراماسونرى نيز بى پيوند نبوده است، ماجراى مهاجرت بخشى از يهوديان بغداد به ايران و هند است. در اين ميان، ساسون ها (روچيلدهاى شرق)، در كنار خاندان هايى همچون كدورى (خدورى)، ازقل، عزرا گباى، نسيم، و حييم، از جمله يهوديانى هستند كه شبكه گسترده اى را در سده هاى نوزدهم و بيستم ميلادى، به عنوان "يهوديان بغدادى " تشكيل دادند و شاخه هاى گسترده آن، در عراق، ايران، هند و جنوب شرقى آسيا از نفوذ فراوانى برخوردار بودند; شبكه اى كه در سده نوزدهم، نقش اصلى را در تجارت جهانى ترياك داشت و امروزه نيز حضور بين المللى دارد.
تبار خاندان ساسون به شيخ ساسون بن صالح مى رسد كه در سال هاى 1781ـ1817م، رئيس يهوديان بغداد و صراف باشى پاشاى بغداد بود. ازقل گباى، برادر عزرا بن راحل، جانشين شيخ ساسون، نيز صراف باشى سلطان محمود دوم عثمانى است.
آنچه براى بحث حاضر اهميت دارد اين است كه در آخرين سال هاى سلطنت فتحعلى شاه، كمى پس از انعقاد معاهده تركمان چاى و در زمانى كه سرجان ملكم حكومت بمبئى را به دست داشت، ساسون ها و گروه كثيرى از يهوديان بغداد به طور دسته جمعى به بندر بوشهر مهاجرت كردند. شيخ ساسون در 1830 در بوشهر فوت كرد و پسر ارشدش داود (ديويد ساسون بعدى و دوست ادوارد هفتم) تجارتخانه خود را در بمبئى تأسيس كرد. گروهى از يهوديان بغدادى مزبور نيز به شهرهاى مختلف ايران، بهويژه شيراز و اصفهان، مهاجرت كردند. بعضى جديدالاسلام شدند و براى استتار پيشينه خود تبارنامه جعل كردند و بعضى يهودى باقى ماندند.
در همين زمان خاندان جديدالاسلام قوام شيرازى، از تبار يهوديانى كه در نيمه اول سده هجدهم به ايران مهاجرت كرده بودند،42 در دولت مركزى از اقتدار سياسى فراوان برخوردار بود و شهر شيراز پايگاه بومى قدرت ايشان به شمار مى رفت. يكى از اعضاى يهودى خاندان قوام شيرازى به نام ملاآقا بابا نيز رياست يهوديان ايران را به دست داشت. ميرزا ابراهيم خان كلانتر (قوام شيرازى) نيز با كودتاى خود عليه زنديه و كمك به استقرار حكومت قاجاريه، نقش تعيين كننده اى در سرنوشت اجتماعى و سياسى ايران ايفا نمود.43 اين عوامل طبعاً راه استقرار و نفوذ مهاجران جديد بغدادى را تسهيل كرد; چنان كه خاندان فروغى نيز از زمره همين جديدالاسلام هايى بود كه از بغداد به ايران كوچيده بودند44 و موقعيت فروغى ها در ساختار حكومتى ايران، نيازمند توضيح نيست. تنها به عنوان نمونه اى از پيوند اين يهودى هاى جديدالاسلام، متذكر اين نكته مى شويم كه ابوالحسن فروغى از اعضاى اصلى و اوليه لژ بيدارى ايرانيان بود كه به همراه برخى ديگر، براى نخستين بار، قانون اساسى فراماسونرى را ترجمه نمود.
كمپانى ساسون ها و عوامل آن در ايران كه بسيارى از ايشان جديدالاسلام هاى يهودى بودند تأثيرات فراوانى نيز در اقتصاد سياسى ايران داشته اند. به عنوان نمونه، نقش اصلى آن در كشت ترياك، كه تأثير زيادى در قحطى سال 1288ق داشت و سرمايه گذارى آن براى تأسيس بانك شاهنشاهى ايران در سال 1889م، به عنوان غرامت امتياز رويتر فراموش ناشدنى است.45
البته تكاپوها و موقعيت هاى يهود، بايد در خاندان هاى مختلف آن مورد بررسى قرار گيرد. به عنوان نمونه، به گزارش خان ملك ساسانى، حاجى محمدحسن اصفهانى ملقّب به امين الضرب كه از رجال عمده مالى اين دوره بود، يهودى بوده است، چنان كه خانواده امين السلطان نيز جديدالاسلام و از ارامنه سلماس بوده است.46
جالب آنكه، پيدايش فرقه بابيه كمى بعد از مهاجرت فوق رخ داد و خاستگاه اصلى آن بندر بوشهر بود. در منابع بابى ـ بهايى اشارات مكرر به ارتباطات على محمد باب با يهوديان بوشهر وجود دارد. در اين زمان بندر بوشهر مركز مهم تجارى كمپانى هند شرقى بريتانيا و در پيوند دايم با بمبئى بود و على محمّد باب از 18 سالگى به مدت پنج سال در حجره دايى اش در بوشهر اقامت داشت و با تجّار اين بندر در حشر و نشر دايم بود. بعدها، در پيرامون باب افرادى مانند ميرزا اسدالله ديان، كاتب ]كتاب[ بيان و از بابيان حروف حى، كه به زبان عبرى تسلط كامل داشت، گرد آمدند. دانستن زبان عبرى در آن عصر قرينه اى جدى بر يهودى الاصل بودن اوست و نيز مى دانيم كه بابى گرى و سپس بهايى گرى به طور عمده به وسيله يهوديان جديدالاسلام رواج داده شد. براى نمونه، به نوشته حبيب لوى، "اولين اشخاصى كه در خراسان بابى شدند جديدالاسلام هاى يهودى مشهدى بودند. "47
ماجراى فراموشخانه ملكم: از زواياى گوناگون مى توان به عملكرد و رفتار سياسى ميرزا ملكم خان و تعامل او با دستگاه ناصرالدين شاه و از جمله تعطيل فراموشخانه او، توجه كرد. در آغاز بايد زمينه اين تلاش ميرزا ملكم خان را مورد توجه قرار داد. ميرزا ملكم خان ارمنى از ده سالگى (1259ـ 1268 ق) در پاريس به تحصيل اشتغال داشت. وى هنگامى كه به همراه فرخ خان امين الملك براى عقد عهدنامه پاريس به آنجا سفر كرده بود به همراه اعضاى هيأت ايرانى به جرگه فراماسونرى وارد شد و مراسم عضويت آنان در مقر لژ گراند اوريان به اجرا درآمد.48
به گفته لمبتون، رئيس اولين فراموشخانه كه توسط فراماسونرى انگلستان و فرانسه به رسميت شناخته شد، يعقوب خان پدر ميرزا ملكم خان بود. بيشترين اعضاى اصلى فراموشخانه ميرزا ملكم خان، دانشجويان سابق دارالفنون (تأسيس ربيع الاول سال 1268 / دسامبر و ژانويه 1851ـ1852) بودند. وى هدف خود را از تشكيل جامع ]مجمع [آدميت،49 به طورى كه براى ويلفرد سكاون بلانت50نويسنده كتاب تاريخ محرمانه اشغال مصر توسط انگلستان، گفته و توسط لمپتون نقل شده است، به اين شرح بيان مى كند: "من به اروپا رفته و نظام هاى دينى، اجتماعى و سياسى آنان را مطالعه كردم. من روحيه فرقه هاى مختلف مسيحيت و سازمان جوامع مخفى و فراماسونرى را آموختم و به برنامه اى رسيدم كه بايد عقل سياسى اروپا را با عقل دينى آسيايى با هم به كار گيرد. من مى دانستم كه بى فايده است ايران را به الگوى اروپايى تغيير شكل دهيم و تصميم گرفتم محتواى اصلاحات خود را به لباسى بپوشانم كه مردم من بتوانند آن را بفهمند. آن لباس مذهب بود. "51
پس از شروع انجمن ملكم در 1274ق، اين انجمن در تاريخ 12 ربيع الثانى 1278 / 19 اكتبر 1861 توسط ناصرالدين شاه تعطيل شد و يعقوب خان پدر ملكم خان، به استانبول تبعيد گرديد، اما ميرزا ملكم خان فعاليت هاى خويش را براى مدتى در ايران ادامه داد.
درباره علت تعطيلى فراموشخانه، يك نگاه اين است كه ناصرالدين شاه، به لحاظ اقتدارگرايى و احساس خطرى كه از ناحيه چنين نهادهاى تازه تأسيسى داشت، دست به اين اقدام زد. اما از زواياى ديگرى نيز مى توان به چنين مسائلى نظر افكند. نگاه مذكور، مانع از توجه به ديگر ابعاد مسئله كه مى تواند آن را تعميق كند، نمى شود. بر اساس نگاه اجمالى نخست، هرچند احساس خطر اين شاه قاجار، ريشه چنين عملكرد اقتدارگرايانه اى بوده است، اما بايد پرسيد: آيا اين احساس خطر تنها بر اساس گزارش جزئى درباريان و وابستگان او درباره عملكرد نهان روشانه فراموشخانه ملكم خان بود، بى آنكه از وجود چنين نهاد بين المللى آگاهى داشته باشد و يا آنكه از جديدالاسلام بودن وى52 بى اطلاع بوده است؟ آيا نمى توان تصور كرد كه آشنايى او به اين نهاد نهان روشانه و از سوى ديگر، آشنايى او به تكاپوهاى يهوديان جديدالاسلام در ايران و صهيونيسم جهانى، بيش از تصور ما و بيش از گزارش هاى تاريخى باشد؟ آيا مى توان فراموش كرد كه ميرزا يعقوب خان پدر جديدالاسلام ميرزا ملكم خان، در زمينه سازى قتل قائم مقام و ميرزا تقى خان اميرنظام دست داشته است و گذشته از جاسوسى براى انگليس، از دوستان و مشاوران نزديك ميرزا آقاخان بوده است؟ آيا فعاليت هاى مرموز و از جمله، مأموريت اين پدر و پسر در لباس روحانيت به خوارزم از جانب انگليس را (به نقل از خان ملك ساسانى) مى توان ناديده گرفت؟53 ناصرالدين شاه، هرچند در بسيارى از مواقع خود را ناگزير مى ديده است از همه نيروها و از جمله اين پدر و پسر، به تناسب استفاده كند، اما آيا به طور كلى از روحيات و فعاليت هاى چنين كسانى بى خبر بوده و اين نكات را در ملاحظات سياسى خود به كار نمى برده است؟
از يك سو، بايد توجه داشت كه فعاليت هاى فراماسونرىِ برخى معاصران و پيشينيان، دست كم تا حدى مى توانسته در معرض توجه ناصرالدين شاه بوده باشد; چنان كه سفرنامه هاى رجال پيشين ايران همچون افشار ارومى و ميرزا ابوالحسن خان ايلچى و ديگر نوشته هاى داخلى، پيش از عصر ناصرى به مسئله فراماسونرى پرداخته بودند و چه بسا از اين گونه نوشته ها و مضامين آن ها اطلاع داشته است.
از سوى ديگر، همان گونه كه به اجمال مطرح گرديد، توسعه جهان گستر شبكه فراماسونرى، از دوره خاصى در جهان و از جمله در كشورهاى همسايه مانند هند، عثمانى و روسيه ريشه دوانيد و استحكام يافت. اين امر، يكى از امورى است كه مى تواند احتمال توجه جدّى ناصرالدين شاه به اين مسئله را پر رنگ تر بنماياند، همان گونه كه بيش از سه سده بود كه نوشته هاى پر تيراژى دست كم در سطح اروپا، درباره اين نهاد منتشر مى گرديد. در اين ميان، شاه مقتدرى همچون ناصرالدين شاه كه در تلاش بود تا از وضعيت كشورهاى اروپايى، آگاهى درخورى داشته باشد، بعيد نيست كه شناخت نسبتاً خوبى درباره آن به دست آورده باشد و اين آگاهى نسبى او از تكاپوهاى ماسونى و يهودى كه به دنبال توسعه جهانى نظام سرمايه دارى بوده است وى را نسبت به آنان و از جمله نسبت به اذناب بابى آنان حساس نموده بود; همان گونه كه نظارت بر آموزش هاى دارالفنون و كاهش اهتمام او به اين مؤسسه نوبنياد بعد از تلاش هاى جريان منورالفكرى و بهويژه ميرزا ملكم خان، از اين زاويه درخور تأمّل است، هرچند به خاطر الزامات و نيازهاى سياسى خاصى، ناصرالدين شاه اين ارمنى زاده را در موارد بسيارى به خدمت خود نگاه مى داشته است. حتى اگر آشنايى تفصيلى ناصرالدين شاه با اين جريان نيز مورد پذيرش ما نباشد، آشنايى كلى او در پى هشدار روشنگرانه حاج ملاعلى كنى54 توسط جاسوسان با فراماسونرى و نهان روشى آنان و خائف گشتن او و تصميم به تعطيلى فراموشخانه، در مقايسه با نگاه انفعالى دستگاه پهلوى، شايان توجه است.در مجموع، چنان كه بسيارى تصريح مى كنند، بى توجهى يا نگاه منفى جديد شاه، به خاطر ممانعت از واردات انديشه هاى نوگرايانه بود; امرى كه مى تواند نشان از آشنايى نسبى شاه از كليّت و سويه انديشه هاى نوين سياسى داشته باشد، بهويژه آنكه رواج آن ها را با جريان منوّرالفكرى نهان روش، در پيوند مى ديده است. مخبرالسلطنه، كه با شاهان متعدد سر و كار داشته و از فعاليت هاى ماسونى نيز بى بهره نبوده است، درباره علت تعطيلى فراموشخانه و تأثير آن، مى نويسد: "در باطن امر سه نفر را مى شود اصولا در كار ايران مسئول قرار داد: ميرزا آقاخان را در قتل ميرزا تقى خان اميركبير، محمودخان ناصرالملك را در خريد كارخانه چلواربافى مندرس از پيرزنى روسى كه كار نكرد و ناصرالدين شاه را از شوق تأسيس كارخانه انداخت و مأيوس كرد، و ملكم را در طرح بساط فراموشخانه و نقشه جمهورى و آلودن دارالفنون كه از فوايد تكامل به آرزوى انقلاب محروم مانديم و اين تقصير در نظر من بزرگ تر است، رشد زيادى اسباب جوانمرگى است. نيّرالملك و اديب الدوله نقل مى كردند نمى شد ناصرالدين شاه سوار شود و سرى به مدرسه نزند، به اطاق ها نرود، تشويق نكند و انعام ندهد، بعد از آن اقدام بى موقع اسم مدرسه را با انزجار مى شنيد و به حفظ صورتى قانع بود. بعد، عليقلى ميرزا پدرم وزير علوم شد. فرموده بودند وزرات علوم را بايد اداره كنى، اما از آن كتاب ها نخوانند. نتيجه آن كتاب ها را امروز حس مى كنيم. به حرف مى شود از دنيا بهشتى ساخت، در عمل جهنمى مى شود. ناصرالدين شاه كه در اوايل دسته دسته شاگرد به فرنگ مى فرستاد و در موقع انتخاب ناظم اول مدرسه آن نطق را كرد، پس از بروز اين افكار مانع مسافرت فرنگ بود و نسبت به تعليمات اروپايى سرسنگين. اين است نتيجه اقدامات بى مورد و تقليد از خيالات جديد فاسد. "55
اصلاحات ناصرى در ساختار سياسى
يكى از جذاب ترين بخش هاى پرعيب و پرقوّت، و در عين حال، نسبتاً ناخوانده يا تحريف شده كارنامه رفتار سياسى ناصرالدين شاه اقدامات ساختارگرايانه اوست.56 وى از سال 1271 ق، با مشاهده ناكارآمدى ساختار فردگرايانه صدارت اعظم، شروع به تجزيه مسئوليت هاى او نمود57 و در سال 1275 ق با عزل ميرزا آقاخان نورى و خانواده اش كه به تصريح ناصرالدين شاه در نامه بركنارى اش، منش استبدادى و پرهيز از جمع گرايى داشت،58 شيوه شورايى و در عين حال، با مسئوليت فردى تك تك وزرا در قبال شاه را اتخاذ نمود و اندك اندك، تعداد وزراى "شوراى دولت " را افزايش داد و حتى براى توسعه عنصر مشورت گرايى، برخى غير وزرا را نيز داخل آن نمود. در سال 1281ق، مسئوليت تصويب نهايى امور را به مشيرالدوله، رئيس دارالشوراى كبرا، همان شوراى دولت پيشين، واگذار نمود و به آن استقلال بيشترى بخشيد و به گونه اى مسئوليت جمعى آن را نيز سامان داد.
در سال 1276ق، افزون بر "شوراى دولت " كه به "دارالشوراى كبرا " تغيير نام داد و در واقع قوه مجريه به شمار مى رفت، مجلسى به نام "مصلحت خانه " را نيز تأسيس نمود59 كه مى توان آن را گونه اى قوه مقننه، البته از سنخ مجلس سنا دانست و ظاهراً دستور تأسيس نهادى مشابه آن را در ساير ولايات نيز داده بود.
ناصرالدين شاه براى برطرف كردن برخى ضعف هاى دستگاه حاكمه، در سال 1293 ق، پيش از سفر دوم به فرنگ در سال 1295ق، فرمان تأسيس "مجلس تحقيق دولتى " را صادر كرد60 كه به گونه اى مى توان آن را داراى شأن نظارتى قوه مقننه با مايه اى از شأن قوه قضائيه در دولت هاى مدرن، دانست. ناصرالدين شاه در سال 1299ق، تلاش نمود آن را تقويت نمايد.61
پس از وقفه كار دارالشوراى كبرا، در سال 1288 ق، بار ديگر ناصرالدين شاه آن را احيا و در سال هاى 1292، 1296 و 1299ق، تقويت نمود62 و هدف آن را تأمين "مصالح دولت و منافع ملت " دانست،63 اما به صورت جدى به كار مشغول نشد. در سال 1289 نيز هيأت وزرا به عنوان "دربار اعظم "، احيا شد. با بازگشت شاه از سفر سومش، بر تدوين قانون به شدت تأكيد نمود و دارالشورا را به اين امر موظف نمود.64 به گفته امين الدوله، "شاه را پيوسته خيال اصلاح امور و تنظيم كارهاى مملكت هيجانى مى داد، و به اين تكليف مهم ]دارالشورا [توجهى مى فرمود، اما هميشه عزم و اراده شاه بى نتيجه و احكام صادره بى اثر مى ماند; زيرا كه شاه بر حسب عادت و طبيعت به جزئيات مى پرداخت، و از اصول و كليات منصرف بود، و ضعف و ترديد به خاطرش مستولى، هوس استبداد و استقلال در مزاجش غالب مى شد. "65
معمولا اصلاحات دوره ناصرى، به القاى برخى ديوان سالاران و زمامداران روشن فكر، معرفى مى شود; گويا كه ناصرالدين شاه، چندان فكر و انديشه اى از خود نداشته است. آرى، اين افراد بنا به وظيفه خود مى بايست چنين پيشنهادها و خواسته هايى را براى شاه داشته باشند، اما اندك مطالعه اى در رفتار سياسى، نوشتارها و گفته هاى ناصرالدين شاه، روشن مى كند كه وى شديداً اصلاح گرا بوده است. وى براى تقويت نظام سلطنت خود در پى اصلاح ساختار و سازمان سياسى دولت خود برآمد و به اندازه اى كه اقتدار مركزى و شأن سلطنت از ميان نرود، به نوگرايى در نظام سياسى و ساختار سياسى تمايل شديد نشان داد و دو سه دهه آن را به صورت جدّى، پى گيرى نمود. از اين رو، نمى توان ساختار سياسى سلطنت وى را به صورت تمام عيار، استبدادى دانست، هرچند سطحى از ستم گرى در حكومت او نيز به چشم مى خورده و حتى درجه اى از نظام تصميم سازى و تصميم گيرى او استبدادى بوده است، اما به هرحال، نمى توان ساختار حكومت او را به صورت مبالغه آميز، در نحوه تصميم سازى و تصميم گيرى، استبدادى تمام عيار دانست; بهويژه اگر فشارها و نظارت غير رسمى روحانيت و علماى بزرگى مانند ملاعلى كنى بر عملكرد او و ديگر پادشاهان قاجار و ديگر رجال دربارى و حكام محلى را نيز در خاطر آوريم. بر اين اساس، مى توان گفت: نظام سلطنتى كه وى در پى تحقق آن بود، نسبت به حكومت هاى پيشين عمدتاً شورايى و جمعى بود و تا اندازه زيادى از نظام استبدادى فاصله داشت و نهادهاى لازم را فراهم ديده بود، جز آنكه اركان آن انتصابى بود و نظام مذكور به سمت نظام انتخابى و مشورتى مردمى، پيش نرفته بود; امرى كه نظام مشروطه تا حدى آن را فراهم نمود.
گوشه اى از اصلاح طلبى نسبتاً مستقل ناصرالدين شاه را در سخن او كه از كار دارالشورا ابراز نارضايتى مى نمايد مى توان مشاهده نمود: "اجزاى پارلمنِ انگليس هم مثل شما آمند ]عامّى اند[، چطور شده است كه آن ها امورات دولت انگليس را فيصل مى دهند و شما مى خوريد و مى خوابيد؟ منتها اين است به تناسب جمعيت انگليس كه هفتاد كرور است، هفتصد نفرند، شما به تناسب جمعيت ايران بيست نفريد. "66
جالب آنكه، وى در مقام ترغيب به قانون نگارى پس از سفر سومش به فرنگ، بر اقتباس متناسب با وضعيت و مزاج مملكت و همراه با تصرف تأكيد مى كند: "چه داعى شده است كه ايران به عدم امنيت و بى قانونى مشهور آفاق شود. از اين نقص و ننگ در پيشِ بيگانه و خويش سرافكنده و شرمگين باشيم. فريضه ذمّت شما است كه در قواعد و قوانين هر دولت و مملكت غور و فحص كنيد و آنچه را كه ملايم طبع و موافق مزاج اين مملكت مى بينيد، بنويسيد و به اجراى آن متفق الكلمه و مجتمع الهمّه باشيد. پيش تر هم به وزراى سابقين گفته بودم، محض طفره و بهانه جويى گفتند: با وجود شرع اسلام، به قانون چه حاجت است؟ در صورتى كه قانون دولت به امور مذهب، ربط و شباهت ندارد، از اين ساعت برويد لوازم تحرير قانون را از كتب و اطلاعات و مترجمان و نويسنده ها فراهم كنيد. اين خدمت را به دولت و مملكت خودتان به فرايض و واجبات دينى، مقدم داريد. "67
دستور ناصرالدين شاه براى نقد پيشنهادات اقتصادى ميرزا ملكم خان
سياست اقتصادى دوره قاجار و از جمله عصر ناصرالدين شاه، از كارآمدى مطلوب برخوردار نبود و با منفى بودن تراز صادرات، سير نزولى اقتصاد ايران رقم خورد. گذشته از جنبه منفى اين سياست، يكى از موارد جالب در كارنامه اقتصاد سياسى ناصرالدين شاه اين است كه گاه مى بينيم پيشنهادات كسانى مانند ميرزا ملكم خان را بدون بررسى و تأمّل و بدون مشورت به كار نمى بسته است. در ميان آثار چاپ نشده ميرزا ملكم خان، رساله اقتصادى جالبى وجود دارد كه به دستور ناصرالدين شاه توسط يكى از ديوانيان دربارى، بررسى و نقد شده است.
ملكم خان كه داعيه قانون خواهى داشت و به رغم آنكه در باب ترقّى اقتصادى و توسعه مالى كشور نيز عقايد خاصى داشت و گونه اى از باورهاى مركانتيليستى را ترويج كرده و بر افزايش توليد و صادرات تأكيد مى كند، درست در جايى كه بايد صحت آراء بازرگانان و سياست فشار ايشان به دولت را مورد حمايت و تأكيد قرار دهد، از همه مبانى اقتصاد مركانتيليستى نتيجه اى كاملا معكوس گرفته و رهنمودهايى به خلاف مقدمات استدلال هاى خود ارائه مى كند. چنان كه برخى محققان نيز تصريح مى كنند، از نوشته وى مى توان نتيجه گرفت كه غايت رهنمودهاى وى جز به انحلال طلبى اقتصادى مملكت ما منتهى نمى گرديد و با ناديده گرفتن طبيعت و ماهيت سرمايه دارى و در واقع سرمايه سالارى اروپا، حذف و يا انحلال اقتصاد ملى كشورهاى عقب مانده يا توسعه نيافته از طريق سپردن زمام اقتصاد داخلى به كمپانى هاى خارجه به عنوان اصلى ترين راهبرد اقتصادى بود، بى آنكه سطح معقولى از مشاركت اين كمپانى ها با دولت ايران را ترسيم نمايد. وى در نقد انديشه استقلال طلبانه بسيارى از ايرانيان بر آن است كه عقلاى ايران هنوز هم بر اين عقيده هستند كه كمپانى هاى خارجه ايران را خواهند گرفت. در اين عقيده "يك دنيا جهالت هست. شرح عظمت اين جهالت آسان نخواهد بود " و از سوى ديگر، اين پندار سطحى را مطرح مى كند كه "اگر كل كمپانى هاى فرنگستان جمع بشوند در عالم تجارت هرگز نخواهند توانست از اموال موجوده اسلامبول يا چين يا بندر بوشهر يك دينار بلاعوض بيرون ببرند " و "دولت ايران بايد خيلى خوشوقت و متشكر باشد كه كمپانى هاى خارجه به احتمال منافع بسيار مبهم، سرمايه هاى مادى و علمى خود را بياورند صرف آبادى ايران نمايند. " "بايد به كمپانى هاى خارجه امتيازهاى معتبر داد. بايد از مداخل كمپانى ها حسد نبرد. "68وى كه در واقع با پيشنهاد استفاده از سرمايه خارجى و باز كردن پاى كمپانى ها و بانك هاى خارجى به ايران، و تا حدودى فعاليت هاى عملى خود در اين رابطه، نقش بازاريابى براى آنان را ايفا مى كند، در توجيه توسل به قرضه هاى خارجى مى گويد: "... دول و كمپانى هاى فرنگستان در هر شهر چند كارخانه و مخزن پول ترتيب داده اند كه مردم هر قدر پول دارند، عوض اينكه در خانه خود حبس بكنند، با اطمينان كامل مى ريزند به آن مخزن ها و به مهرهاى مختلف جارى مى شود به هر نوع اعمالى كه موجب آبادى و مايه منعفت باشد... حال رئساى اين مخزن هاى نقدى حاضر هستند كه دولت ايران هر قدر پول لازم داشته باشد، ده مقابل آن را بدون مداخله هيچ دولت خارجى و بدون رهن هيچ يك از حقوق ايران به اهون وجوه تسليم وزراى تهران نمايند، به اين دو شرط: اولا، اولياى دولت ايران به من و جنابعالى يا به هر مميّز ديگر ثابت نمايند كه آن پول فقط و فقط صرف آبادى ايران خواهد شد، ثانياً، به ما درست حالى نمايند كه ايران هم مثل ادنى دولت فرنگستان، امضا دارد و امضاى دولت، حقيقت امضاست. اين دو شرط به حدّى سهل و بى ضرر است كه كدخداى هر ده فرنگستان مى تواند در ايران مجرى بدارد. "69
در پايان اين قسمت، متذكر مى گردد كه ناقد رساله ملكم، همراه با طرح ايجابى خود كه مبتنى بر افزايش تموّل داخلى و جايگزينى صادرات است، در نقد تكيه بر مؤسسات مالى و بانك هاى خارجى مى گويد: "اگر بگوييم شرط اينكه ما ثروت و دولتى را كه در مملكت ما مكنون است به ظهور بياوريم و بر مكنت و غناى خود بيفزاييم اين است كه بانك و كمپانى و هزار چيز ديگر از خارج بياوريم، آن وقت دچار مشكلات بزرگ تر مى شويم. حرف در اين مى رود كه شرط آوردن بانك و كمپانى و هزار چيز ديگر چيست، اين رشته كشيده مى شود. همين كه يك چيز را كه از عادت و رسم و آيين ما خارج است مى گيريم، محتاج به چيز ديگر كه شرط آن است مى شويم و هكذا تا وقتى كه بايد يا همه چيز خودمان را به كلى عوض كنيم، يا آنكه در مقابل اشكال اين تغييرات عظيم حيران مانده، مأيوس بشويم. چه ضرور كه ما راه سهل و ممكن را از دست بدهيم... . "70
سخن آخر
در يك ارزيابى كلان مى توان دوران حكومت پنجاه ساله ناصرالدين شاه را دورانى از اقتدار نسبى دانست كه جريان هاى انحرافى مانند فرقه بابيت، جريان روشن فكرى و گروه هاى معارض سلسله قاجار، توان چندانى براى جولان سياسى نداشتند; امرى كه تاريخ نگاران تجددزده را در ادوار بعدى به خيمه شب بازى هاى تبليغاتى عليه استبداد قاجاريه رهنمون ساخته و وابستگى فكرى يا سياسى ـ اقتصادى بسيارى از آنان، ضرورت تخريب و تشويش چهره سياسى قاجار را بيش از آنچه واقعيت داشته، در نوشتارهاى آنان ترسيم كرده است. آنچه گذشت نمود بخشى از چالش دو چهره اقتدارستيز نوين و اقتدارگرايى ديرين بود. اقتدارگرايى مذكور، گذشته از مفاسد رايج مترتب بر خود، در تقابل با دو همسايه شمالى و جنوبى نمادى از مقاومت محسوب مى گشت كه با پيوند با دين نيم قرن تكاپو را به نمايش گذارد كه با جهان گسترى صليبى ـ صهيونى نوين هم زمان بوده و خواسته يا ناخواسته دربار ناصرى را نيز به تعامل مصلحت جويانه و تقابل سلطه ستيز با اذناب آن سوق مى داد; امرى كه با قتل ناصرالدين شاه و شكل گيرى مشروطه منتهى به استبداد پهلوى، تا انقلاب اسلامى عمدتاً به فراموشى سپرده شده بود.
پى نوشت ها
1ـ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1345.
2ـ همو، مرآت البلدان ناصرى، ج 2، 1294 ق.
3ـ همان، ج 3، 1294 ق.
4ـ آنتونى آلفرى، ادوارد هفتم و دربار يهودى او، ترجمه ناهيد سلامى و غلامرضا امامى، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381.
5ـ ميرزا عليخان امين الدوله، خاطرات سياسى ميرزا عليخان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرماييان، زيرنظر ايرج افشار، چ 2، تهران، امير كبير، 1370.
6ـ ميرزا مسعود انصارى، سفرنامه خسرو ميرزا به پطرزبورغ و تاريخ زندگى عباس ميرزا نايب السلطنه، به تصحيح فرهاد ميرزا معتمدالدوله، به كوشش محمد گلبن، تهران، كتابخانه مستوفى، 1349.
7ـ مهدى پورعيسى اطاقورى، "دارالشورا و موانع قانون گرايى در عهد ناصرى "، نهضت مشروطيت ايران، مجموعه مقالات، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، ج 1، 1378.
8ـ حسن حسينى فسايى، فارسنامه ناصرى، تهران، اميركبير، ج 1، 1367.
9ـ محمد حسينى، "جامع آدميت و انشعاب آن; آغاز و انجام يك انجمن سياسى دوران مشروطيت "، تاريخ معاصر ايران، سال سوم، ش دهم، تهران، تابستان 1378.
10ـ احمد خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار، به كوشش سيدمرتضى آل داود، تهران، مُگستان، 1379.
11ـ اسماعيل رائين، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، تهران، چاپخانه تهران مصور، ج 2، 1345.
12ـ همان، ج 3، 1345.
13ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، چ 2، تهران، نشر نو با همكارى انتشارات زمينه، 1368.
14ـ سعيد زاهد، تحليلى ديگر از انقلاب مشروطه ايران، نهضت مشروطيت ايران، مجموعه مقالات، ج 1، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378.
15ـ غلامحسين زرگرى نژاد، رساله اصول ملكم خان و نقد آن در يكى از نوشته هاى دوره ناصرى، تاريخ معاصر، مجموعه مقالات، كتاب ششم، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى، بنياد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامى، تهران، 1373.
16ـ عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، ج 2، 1377.
17ـ همو، زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، آريستوكراسى و غرب جديد، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، ج 3، 1379.
18ـ همو، "نقش كانون هاى استعمارى در كودتاى 1299 و صعود رضاخان به سلطنت "، تاريخ معاصر ايران، سال چهارم، ش 15 و 16، پاييز و زمستان 1379.
19ـ همان، ص87ـ94.
20ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، ص 282ـ284.
21ـ چنان كه كسانى مانند ارباب كيخسرو شاهرخ كه از سرمايه داران زرتشتى وابسته به هند بريتانيا بود (احمد خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار، به كوشش سيد مرتضى آل داود، تهران، مُگستان، 1379) و در جريان مشروطيت ايران نيز از نفوذ و تأثير خاصى برخوردار بود. وى از اعضاى لژ بيدارى ايرانيان بود و با دستگيرى و قتل او فعاليت اين لژ، در 1312ش، به دستور رضاخان تعطيل شد. (اسماعيل رائين، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، تهران، مؤسسه تحقيق رائين، ج 3، 1348، ص 11.)
22ـ محمود طلوعى، راز بزرگ، فراماسون ها و سلطنت پهلوى، تهران، نشر علم، 1380، ص 74ـ75.
23ـ عبداللطيف شوشترى، تحفة العالم، به كوشش صمد موحد، تهران، طهورى، 1363.
24ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، چ دوم، تهران، نشر نو، 1368، 95ـ109.
25ـ محمود طلوعى، راز بزرگ، فراماسون ها و سلطنت پهلوى، ج 2، تهران، نشر علم، 1380، ص 521ـ523.
26ـ همان، ص 521.
27ـ به گزارش هارى كار استاداعظم فراماسونرى انگليس، عنوان كامل اين لژ فرانسوى، لژ مادر آئين اسكاتلندى فلسفى بود. اين لژ به نظر برخى مانند على مشيرى و اسماعيل رائين، تابع گراندلژ اسكاتلند بوده و به نظر محمود نظر محمود طلوعى، تابع گراند اوريان فرانسه بوده است و صرفاً بر اساس آيين كهن اسكاتلندى اداره مى شده است. (همان، ص 525ـ526.)
28ـ مجله وزارت امور خارجه، ش 45، به نقل از: همان، ص 528.
29ـ محمود طلوعى، پيشين، ص 526ـ528.
30ـ اسماعيل رائين، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، تهران، مصور، 1345، ج 2، ص 809.
31ـ باقر عاقلى، زندگى نامه و شرح حال وزراى امور خارجه، 1379، تهران، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، ص 11.
32ـ عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 441.
33ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، ص 126 / اسمائيل رائين، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، ج 1، ص 333 / عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 442.
34ـ حسين سعادت نورى، كتاب رجال دوره قاجار، ص 110 به نقل از: باقر عاقلى، زندگينامه و شرح حال وزراى امور خارجه، ص 15.
35ـ محمود طلوعى، راز بزرگ، ج 2، ص 534. براى اطلاع از مسئوليت هاى وى در اين قراردادها، ر.ك: ميرزا مسعود انصارى، سفرنامه خسرو ميرزا به پطرزبورغ و تاريخ زندگى عبّاس ميرزا نايب السلطنه، به تصحيح فرهاد ميرزا معتمدالدوله، به كوشش محمد گلبن، تهران، كتابخانه مستوفى، 1349.
36ـ عاقلى، زندگينامه و شرح حال وزراى امور خارجه، ص 12ـ13.
37ـ احمد خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار، ج 2، ص 53 / عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 443.
38ـ محمود طلوعى، راز بزرگ، ج 2، ص 537ـ538 / عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 441ـ444.
39ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، ص 126.
40ـ جيمز موريه كه ايلچى از مصاحبت با او در حيرت نامه ابراز ناخشنورى مى كند، دو كتاب "سرگذشت حاجى باباى اصفهانى " و "حاجى بابا در لندن "، را در 1824م/ 1239ق و 1828م/1243ق، درباره و به اقتباس از شخصيت ايلچى منتشر نمود و نامه اعتراض ايلچى در 1833م/ 1249ق، به نگارش تمسخرآميز كتاب نخست درباره ايلچى و ايرانيان، در كتاب دوم به عنوان نامه "يكى از بزرگان "، چاپ شد. البته دنيس رايت به سندى اشاره مى كند كه جعلى بودن نامه مذكور را مى رساند (دنيس رايت، پيشين، ص 138ـ140.)
41ـ محمود طلوعى، راز بزرگ، ج 2 ،ص 528ـ529.
42ـ عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 430ـ437.
43ـ حسن حسينى فسايى، فارسنامه ناصرى، تهران، اميركبير، 1367، ج 1، ص 645ـ654 / ميرزا محمدصادق موسوى نامى اصفهانى، تاريخ گيتى گشا، چ 4، تهران، اقبال، 1368، ص 339ـ343 به نقل از: عبدالله شهبازى، اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (زرسالاران يهودى و پارسى)، ج 2، ص 432ـ434.
44ـ عبدالله شهبازى، نقش كانون هاى استعمارى در كودتاى 1299 و صعود رضاخان به سلطنت، ص 31ـ33.
45ـ همان، ص 32ـ33 / دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، ص 270.
46ـ خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار، ص 370 و 375.
47ـ عبدالله شهبازى، نقش كانون هاى استعمارى در كودتاى 1299 و صعود رضاخان به سلطنت، ص 32.
48ـ دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسى ها، ص 294 و 325.
49ـ براى مطالعه درباره آغاز و انجام جامع آدميت كه توسط عباسقلى خان آدميت شاگرد ملكم خان تأسيس شد، ر.ك: محمد حسينى، "جامع آدميت و انشعاب آن; آغاز و انجام يك انجمن سياسى دوران مشروطيت "، تاريخ معاصر ايران، سال سوم، ش دهم، تهران، تابستان 1378،ص 64ـ67.
50. Wilfred Sxawen Blunt: Qajer Persia (Austin, University of Texas, P 306.
51. Lambton, Ann, Press 1988
به نقل از: سعيد زاهد، تحليلى ديگر از انقلاب مشروطه ايران، نهضت مشروطيت ايران، ج 1، مجموعه مقالات، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378، ص 122ـ123.
52ـ جالب آنكه كتابى خطى به عنوان اثبات النبوه، از ميرزا ملكم خان در كتابخانه غرب (تأسيس آيت الله آخوند معصومى همدانى) در همدان وجود دارد كه وى در راستاى اثبات ديانت خود آن را نگاشته است. (جواد مقصود همدانى، فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه غرب، مدرسه آخوند، همدان، چاپخانه آذين، 1356 ص 1و2.)
53ـ احمد خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار، ص
67ـ70 و 151و 170.
54ـ موسى نجفى و موسى فقيه حقانى، تاريخ تحولات سياسى ايران (بررسى مؤلفه هاى دين، حاكميت، مدنيت و تكوين دولت ملت در گستره هويت ملى ايران)، چ 2، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381، ص 136ـ138.
55ـ مهديقلى خان هدايت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات; توشه اى از تاريخ شش پادشاه و گوشه اى از دوره زندگى من، چ 4، تهران، زوّار، 1375، ص 53.
56ـ براى مطالعه تفصيلى در اين رابطه، ر.ك: مهدى پورعيسى اطاقورى، دارالشورا و موانع قانون گرايى در عهد ناصرى، نهضت مشروطيت ايران، ج 1، ص 3760 بخش عمده اى از مباحث آتى از اين مقاله گرفته شده است.
57ـ عبدالله مستوفى، تاريخ اجتماعى و ادارى دوره قاجاريه يا شرح زندگانى من، ج 1، تهران، زوّار، 1360، ص 87ـ88.
58ـ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان ناصرى، ج 2، 1294ق، ص 228.
59ـ همان، ص 249.
60ـ ميرزا عليخان امين الدوله، خاطرات سياسى ميرزا عليخان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرماييان، چ 2، زير نظر ايرج افشار، تهران، اميركبير، 1370، ص 57.
61ـ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1345، ص 166.
62ـ اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، ج 3، ص 138 و 206 و ج 4، ص 354.
63ـ همان، ج 3، ص14.
64ـ خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، ص 133.
65ـ همان، ص 86.
66ـ روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، سال 1605 ق، ص 593.
67ـ خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، ص 133.
68ـ غلامحسين زرگرى نژاد، رساله اصول ملكم خان و نقد آن در يكى از نوشته هاى دوره ناصرى، تاريخ معاصر، مجموعه مقالات، كتاب ششم، تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى، بنياد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامى، 1373، ص 379ـ400.
69ـ محيط طباطبائى، مجموعه آثار ملكم خان، استقراض خارجى، تهران، علمى، ص 190ـ191 نقل از همان.
70ـ متن اصلى در آرشيو مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران موجود است. (مجموعه ناصرالملك، به نقل از: غلامحسين زرگرى نژاد، پيشين، ص 398.)
نويسنده: ذبيح الله نعيميان
منبع: ماهنامه تخصصي معرفت - شماره 95
خبرگزاری فارس
احسان نراقی عنصر فعال فراماسونر همان فردی است که آقای بنی صدر بسیار کوشیدند تا او را از زندان آزاد کنند و طبق نامه ای که خود احسان نراقی به ایشان می نویسد از ایشان می خواهد که من در شرف نوشتن یک کتاب (وقتی می خواهد از ایران خارج بشود و جز لیست ممنوع الخروج ها است ، از ایشان می خواهد که من می خواهم خارج بشوم و این ها از من ضمانت می خواهند ، شما ضمانت من را بکنید .
متن سخنرانی پخش شده شهید دیالمه از شبکه سوم سیما
افشاگریهای تاریخی شهید دیالمه درباره ماسونها (+فیلم)

بسم الله الرحمن الرحیم
الهی لا تکلنی الی نفسی طرفة عینی ابدا
نمایندگان محترم چند ماه قبل از ریاست جمهوری آقای بنی صدر در دانشکده پزشکی دانشگاه مشهد گفتم که ریاست جمهوری بنی صدر برای اسلام و انقلاب اسلامی ما یک فاجعه است چرا که به ولایت فقیه سر سوزنی اعتقاد ندارد و همین امر باعث می گردد که نهایتا در مقابل امام ایستاده و مشکلات عظیمی را ایجاد نماید . آن روز به دلیل عدم امکان برای طرح مسائل اصلی و بنیادی ، بسیاری با این بیان مخالفت کردند ولی برای من که آن علائم خطر را به وضوح می دیدم مسئله از روز نیز روشن تر بود . ایشان در سخنرانی انتخاباتی اش در ورامین می گوید عده ای بداخلاق راه افتاده اند ، هر جا می رسند می گویند نکند که به فلانی رأی بدهید ، این منکر ولایت فقیه است ، خواهش می کنم این تکه را لطف بفرمایید ، این منکر ولایت فقیه است ، حالا اگر این دفعه آمدند سروقت شما نگهشان دارید و بگویید ولایت کیست که او منکر است ؟ اگر منکر است ، چطور خودش داوطلب ریاست جمهوری است ؟ معنای ولایت فقیه را ببینید .
در سخنرانی دیگر در کرمان می گوید در مرحله اول باید هر کس به حقانیت رهبری و ولایت فقیه ایمان کامل داشته باشد . کسی که در این زمان ، خطاب به خود ، کسی که در این زمان حساس می خواهد رهبری جامعه کنونی را به دست گیرد باید در وهله اول بینش اجتماعی و سیاسی و اقتصادی داشته تا بتواند هدفهای جمهوری اسلامی ایران را اجرا نماید . نمایندگان محترم حال آنکه رئیس جمهور از کفایت سیاسی لازم جهت انجام وظایف محوله برخوردار باشد لازم است بر طبق اصل 115 قانون اساسی مدیر و مدبر ، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی ، مومن و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی و مذهب رسمی کشور باشد . هرگاه رئیس جمهور چندی از این صفات را از دست داده و یا دچار ضعف گردد کفایت سیاسی وی به زیر علامت سوال کشیده شده و مورد تردید قرار می گیرد . از صفات بارز برای ریاست جمهور تدبیر و مدیریت در کار است که باید از طریق آن اصل 113 قانون اساسی که رئیس جمهور را مسئول تنظیم روابط میان قوای سه گانه می شمرد ، تحقق یابد ولی آقای بنی صدر نه تنها قادر نبودند روابط قوای سه گانه را تنظیم نمایند بلکه هر چه توانستند در تشتت اوضاع کوشیدند و به هیچ وجه نتوانستند روابط منسجمی میان قوای سه گانه و ارگانهای انقلابی برقرار نمایند .
به علاوه به عنوان استفاده از حق خود در اصل 133 قانون اساسی و با ایجاد توقف در کار تکمیل کابینه چندین ماه مملکت را به حالت فلج کشانیدند و با اشکالات بی مورد کوشیدند تا علیرغم اصل چهلم قانون اساسی حق تصویب خود را وسیله اضرار به 36 میلیون ملت محروم قرار دهند ولی نمایندگان محترم و ملت مسلمان ایران ، اشکال اساسی ، هیچیک از اینها نیست . مسئله ، مسئله صهیونیسم بین المللی و بافت فراماسونری که 30 سال قبل در چهره مصدق همان فردی که امام فرمودند او هم مسلم نبود ، رخ نمود و امروز در چهره بنی صدری که 12 سال قبل از ریاست جمهوری اش در مصاحبه با مجله اِفریقای جوان می گوید من اولین رئیس جمهور ایران خواهم بود یعنی در زمانی که هیچیک از بنده و شما در جهت جریان ایجاد یک رژیم جدید نبودیم و به ذهن ما اصلا چنین مسئله ای نمی آمد ، این مسئله طرح می شود و اگر این مسئله را منضم کنید به آنچه که جناب آقای موسوی خویینی در صبح گفتند و من نمی دانستم که ایشون می خواهند صحبت کنند و الا بسیاری از این مدارک را در اختیار ایشون می گذاشتم تا بگویند .
نمایندگان محترم اسناد و مدارک بسیاری در اختیار است که در صورت عدم ایجاد انقلاب اسلامی در ایران یک کودتای جمهوری صورت می گرفت که عناصر مختلفی برای آن تربیت شده بودند . آقایان و خانمهای نماینده آیا می دانید سابقه فردی که امروز می خواهید رأی به عدم کفایت سیاسی او بدهید چه سابقه درخشانی است ؟ او فردی است که شاگرد ژاک بِرک بوده است . برای طرح مسئله سابقه سیاسی ایشان و آنچه که عمل شده تا این زمینه ها را ساخته ، لازم است بعضی از این مسائل را خدمت شما بگویم . در فاصله بین سالهای 39 تا فاصله 42 در بخش شاخه جوانان جبهه ملی دوم فعالیت داشتند . همراه با نیروهایی مثل ا... یار صالح و غیره . در شش ماه بعد از سال 42 ( که من به دلیل این که فرصت نیست اینها را نمی توانم بخوانم و الا اسنادش در اینجا هست ) افرادی که در سالهای 39-42 تحت پوشش جبهه ملی فعالیت داشتند ، در جریان فعالیتهای سیاسی سالهای 39 تا 42 تحت پوشش نام جبهه ملی ، اولین فرد ابوالحسن بنی صدر ، این شخص در گفتار و کردار بسیار افراطی بوده ، فعلا در کشور فرانسه به سر می برد و از فعالین کنفدراسیون می باشد . در همین اوان در موسسه تحقیقات علوم اجتماعی ، ایشان کار می کرد همراه با افرادی همچون احسان نراقی و شاهپور راسخ . موسسه تحقیقات اجتماعی را بسیاری ممکن است که نشناسند ، موسسه ای که آمریکایی ها در ایران تشکیل دادند و در آنجا تحقیقات بر اساس بودجه های کلان صورت می گرفت ، مثلا به فلان فرد پنجاه هزار تومان می دادند که تحقیق بکند قطر لوله آفتابه در ایل بختیاری چند میلی متر است !!!! و فقط به عنوان ایجاد یک پایگاه سیاسی-ایدئولوژیک در ایران از آن پایگاه استفاده می کردند .
احسان نراقی عنصر فعال فراماسونر همان فردی است که آقای بنی صدر بسیار کوشیدند تا او را از زندان آزاد کنند و طبق نامه ای که خود احسان نراقی به ایشان می نویسد از ایشان می خواهد که من در شرف نوشتن یک کتاب (وقتی می خواهد از ایران خارج بشود و جز لیست ممنوع الخروج ها است ، از ایشان می خواهد که من می خواهم خارج بشوم و این ها از من ضمانت می خواهند ، شما ضمانت من را بکنید . آقای بنی صدر می نویسند من یک کتابی می خواهم بنویسم در مورد انقلاب اسلامی ایران و باید به فرانسه بروم . آقای بنی صدر در آنجا این مطلب را می نویسند :
در نامه می نویسد همچنان که جنابعالی وقوف کامل دارید مدتها است که من مشغول تهیه کتابی مستند به زبان فرانسه درباره علل و عوامل اجتماعی- تاریخی و سیاسی سقوط رژیم گذشته و موجبات تکوین انقلاب اسلامی ایران هستم و بدین منظور لازم است به فرانسه سفر کنم . اینک نخست وزیری برای صدور اجازه خروج من از کشور تعهدنامه می خواهد . در زیر آن ، ایشان اضافه کردند در این اوضاع حساس انتشار اینگونه کتب به سود انقلاب اسلامی است . اینجانب تضمین می کنم که در صورت ارضای ایشان به کشور بازگردم .
آقای احسان نراقی را به عنوان ایدئولوگ طراز اول ساواک همه آقایان می شناسند و فردی که کتابهایش در مورد جامعه ، دانشگاه و دانشجو همیشه سرفصل کتابهایی بود که از طرف رژیم نوشته می شد .
اسناد به خوبی نشان می دهد که ترکیبی از آقای احسان نراقی ، مهدی بهار و شاهپور راسخ و دیگران دست اندر کار بودند تا در ایران بعد از ایجاد زمینه هایی که آمریکا احساس کرد نمی تواند از شاه به عنوان مهره ای که حافظ منافعش در ایران باشد استفاده کند ، دست اندر کار ایجاد یک دولت در ایران شده است تا بعد از ایجاد یک کودتای جمهوری در ایران با رئیس جمهور تعیین شده ، افراد کابینه تعیین شده حافظ منافع آمریکا در ایران باشند .
به همین دلیل آقای بنی صدر که سابقه های طولانی با عناصر فاسدی از جبهه ملی دوم و سوم همچون ا...یار صالح و شایگان داشتند که تمجیدها و تعریفهای خود ایشان را از این دو نفر شنیدید . بسیاری از اسناد حاکی است از جلساتی که از ا...یار صالح و شایگان و غیره به همراهی آقای بنی صدر در آنجا صورت می گرفته است . علاوه ی بر آن ، جلسات مکرری که بعد از ریاست جمهوری هر هفته در منزل خواهر آقای بنی صدر با مسعود رجوی صورت می گرفت و در مجموعه اینها طرح برنامه ریزی شده برای گارد ریاست جمهوری به عنوان یک برنامه متشکل در آنجا ریخته شده است . گاردی که آقای بنی صدر اظهار می کرد چنین گاردی وجود ندارد در صورتیکه این برنامه دقیق آن گارد است به اضافه عکس آن گارد با آن مشخصاتی که به خوبی شما می توانید این عکس را ببینید ( مدارکی که شهید دیالمه در تصویر نشان می دهد ) ...
در اینجا با اعتراض مجلس و آقای خلخالی در رابطه با تمام شدن وقت مواجه می شویم و اعتراض شهید دیالمه به آقای خلخالی : شما همیشه مخالفید ، این دلیل نمی شود . آقای خلخالی شما می خواهید خودتان یکه تاز میدان باشید ، بله . شعارهایی که صبح ها آنجا می دهید روشن است . لزومی ندارد کسی قبول داشته باشد ....
و باز من در حیرتم که چرا برخی نمی خواستند چنین سخنرانی مهمی ، آن هم با آن همه اسناد و مدارک در مجلس بیان شود !!!!!!!!!!!!!!!!!
در عین حال بعد از چنین جریانی که شاید از 12 سال قبل از ریاست جمهوری ایشان شروع می شود و در مصاحبه با اِفریقای جوان و النهار ، مسئله تکرار شده است و مجددا در روزنامه اطلاعات هم همین مصاحبه چاپ شد ، جریانی در ایران طی شد که این جریان به دنبال کوبیدن اصل ولایت فقیه بود . ایشان در بسیاری از مصاحباتی که دارند از ولایت فقیه این چنین صحبت می کند : هر ایدئولوژی برود و حزب خودش را تشکیل بدهد و بیاید به مردم راهها و فقهای خودش را عرضه کند . خواهش می کنم این را توجه کنید . ببینید مسئله از کجا مخلوط شده . چنانچه حزب کمونیست فرانسه همه فقهای درجه یکش در مجلس هستند ، همه فقهای درجه یک ، انقلاب اسلامی 92 است . در جای دیگر باز با روزنامه بامداد ایشان مصاحبه می کند و می گوید ولایت فقیه امری اختصاصی فقط برای شیعه نیست . هر دین و هر مسلکی در جهان خود به خود معتقد به رهبری آگاه است که با اصول خاص آن مرام تسلط و آگاهی داشته باشد . در مارکسیسم هم وضع به همین منوال است . در مارکسیسم هم ولایت فقیه وجود دارد .
در عین حال حرکتهایی صورت گرفت برای قطع زمینه های ولایت فقیه تا در مقابل این قدرت نتواند بایستد . از جمله کارهایی که صورت گرفت ، کوشیدند تا آنجا امکان دارد این جمهوری را در سطح داخل و خارج بی آبرو نمایند و در تکمیل این طرح ، طرح مسئله گروگانها به عنوان نقطه ضعف که بارها ایشان از مسئله گروگانها به عنوان نقطه ضعف اسم بردند و می گویند تصرف مرکز حکومتی آمریکا برای ایران یک آزمایش سختی بود . نتیجه ی این آزمایش این شد که آمریکا عملا ما را محاصره اقتصادی کرد به طوریکه هم اکنون ما به زحمت می توانیم قطعات یدکی را از خارج بخریم . امثال این تعبیرها برای کوبیدن مسئله جاسوس خانه ، رشد نیروهای ضد انقلاب ، ملاقاتهای هفتگی با مسعود رجوی ، برخوردهای با احسان نراقی و آزاد کردن احسان نراقی از زندان ، برنامه هایی با خسرو قشقایی و به استناد تحلیلهای درون گروهی سازمان مجاهدین ، همین حرکاتی که امروز در جامعه صورت می گیرد نتیجه جلسات و برنامه های همین تشکیلات است . برای این که در آنجا قول به آقای بنی صدر داده بودند که اگر کفه ی ترازوی سیاست در جهت شما سقوط بکند ما ایران را تبدیل به لبنان خواهیم کرد و عملیاتی که در روز گذشته انجام دادند پس از آنکه خودشان در تحلیلشان بعد از پیام امام مجددا نوشته بودند که ما در قولی که – که در اینجا هست ، من فرصت نمی کنم بخوانم – در قولی که به آقای بنی صدر داده بودیم شکست خوردیم و نتوانستیم ایران را تبدیل به لبنان کنیم . مجددا حرکتهای روز گذشته دنباله همان حرکت تدوین شده بود .
حسن سابقه که در شرکت در جبهه ملی دوم و کار در موسسه تحقیقات علوم اجتماعی شروع می شود . شش ماه بعد از سال 42 از ایران خارج می شوند . از چه طریقی ؟ از طریق اسرائیل . یعنی در سال 39 ایشان یک بار به اسرائیل می روند و در آنجا نه به عنوان یک فرد عادی بلکه به عنوان یک نیروی رسمی در آنجا از ایشان اسکورت می کنند ، امکانات در اختیار ایشان می گذارند و بعد مجددا به ایران بر می گردند . این اسناد اگر فرصت بود و من برای شما می خواندم می دیدید که حرکت ، یک حرکت عادی نیست . مجددا شش ماه بعد از سال 42 ایشان از طریق اسرائیل به فرانسه می رود . بعد از ورود به فرانسه ، جبهه ملی سوم را در آنجا می سازند و روزنامه جبهه ملی را در آنجا چاپ می کنند .
این چند مورد را هم در مورد زمینه های دیگر : در مورد امانت ، سوء استفاده از بودجه های سری که مدارکش در اینجا است ، آزاد کردن افراد از زندان امثال احسان نراقی ، خارج کردن افراد از ایران مثل برقعی و غیره که اسنادش در اینجا است که از پایگاه یکم شکاری آنها را از ایران خارج کردند ، با یک هواپیمای نظامی و در زمینه هایی که برای رئیس جمهور تقوا را لازم می داند ، تقلبات حساب شده در انتخابات مثل اینکه از منزل امام بیرون آمدند و اینکه من امروز خودم را کاندید می کنم که در ذهن مردم می نشیند ، حذف ربا از بانک که ایشان قبلش می گوید ربا از بانک حذف شد ، چون می داند که کمر ایرانی در زیر بار ربا و وامها خرد شده ، یک زمینه تبلیغاتی است ولی بعدش می گوید انشاءالله زمان امام زمان !!!!!!!! ، عدم امضای قانون اساسی از همه مهمتر ، عدم امضای قانون اساسی ، رأی ندادن به اصل 5 و 110 قانون اساسی به عنوان ولایت فقیه که مهمترین و بنیادی ترین زمینه های اعتقادی است ، مومن و معتقد بودن ایشان را به مبانی جمهوری اسلامی متزلزل می کند .
و در مورد مذهب رسمی کشور ، یک جمله را بگویم و تمام کنم ، در مورد مذهب رسمی کشور و اعتقاد به آن ، کتابهای ایشان همچون تضاد و توحید که توحیدش در واقع وحدت مائوست نه توحید اسلامی تماما در جریان طرد زدایش فکر اسلامی- شیعی در ایران بود که ادامه پیدا کرد . در مجموعه صحبت ، در انتهای صحبت معتقدم با همه این اعمالی که صورت گرفته مسئله کفایت سیاسی ایشان یک امری است محرز و اگر می خواستم به عنوان مخالف صحبت کنم به این دلیل بود که معتقد بودم اینها نباید به صورت ساده و در یکی دو جلسه تمام بشود . تمام اینها باید در جایی مطرح شود ، سندش در اختیار مردم قرار بگیرد ، مردم اینها را بخوانند و آگاه بشوند که با چه افرادی در تماس بودند و چه افرادی این مشخصه را دارند .
عدم کفایت سیاسی را گفتم مدیر و مدبر ، در مورد مدیر و مدبر توضیح دادم ، حسن سابقه توضیح دادم ، مبانی جمهوری اسلامی توضیح دادم و مسئله دارای اعتقاد به مذهب رسمی کشور .
این مجموعه ( شهید دیالمه به اسنادی که در دست دارد ، اشاره می کند ) نشاندهنده آن است که آقای بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت لازم سیاسی را ندارد . والسلام
منبع:http://www.navayehagh.blogfa.com/
دانلود فیلم قسمت اول (غیر مستقیم)
مطالب مرتبط:
تحليل جالب شهيد ديالمه از شخصيت میرحسین موسوی!
شهید آیت، میرحسین موسوی و فراماسونری

(پاسخی به ادعاهاي سایت یاهو درباره نمادهای فراماسونری)
بعد از افشاگري هاي محققين در سراسر جهان پيرامون فراماسونري جهاني، اين تشكيلات شيطاني در صدد برآمد تا جنايات خود را به نحوي توجيه كند. اين توجيهات ابتدائاً توسط « دن براون »، نويسنده ي حيله گر و مكار آلت دست فراماسونري به جهانيان عرضه شد. به نحوي كه « دن براون » تلاش كرد تا در طي داستان هاي خود ...
پاسخی به ایرادهای سایت یاهو درباره نمادهای فراماسونری
شيطان خودش را توجيه مي كند!!!
بعد از افشاگري هاي محققين در سراسر جهان پيرامون فراماسونري جهاني، اين تشكيلات شيطاني در صدد برآمد تا جنايات خود را به نحوي توجيه كند. اين توجيهات ابتدائاً توسط « دن براون »، نويسنده ي حيله گر و مكار آلت دست فراماسونري به جهانيان عرضه شد. به نحوي كه « دن براون » تلاش كرد تا در طي داستان هاي خود، ضمن لو دادن برخي اطلاعات كم اهميت و بي فايده ي مربوط به فراماسونري، وجهه ي نهايي فراماسونري را بهبود بخشد. به نحوي كه در فيلم « كد داوينچي » گرچه فراماسون ها مجبور به يكسري قتل ها و جنايات مي شوند، اما در سكانس پاياني داستان و فيلم منبعث از آن، درمي يابيم كه عملاً « لانگدون » نماد شناس نيز اين مسئله را درمي يابد كه پافشاري بيهوده ي وي در نگرشش نسبت به مسيحيت اشتباه بوده و ديدگاه كاباليست ها و ماسون ها نسبت به اديان درست مي باشد. در واقع فيلم نمايش مي دهد كه « لانگدون » دختر واقعي مسيح (ع) را مي يابد، اما اين فراماسون ها بوده اند كه در تمام وقت از دختر واقعي مسيح حمايت مي كردند.
در داستان و فيلم « فرشتگان و شياطين » نيز دن براون ضمن لو دادن برخي اطلاعات سطحي و از قبل لو رفته پيرامون ايلوميناتي، بيان مي كند كه ايلوميناتي عملاً در دسيسه هاي سياسي دنيا نقش ندارد، بلكه اين مذهبيون افراطي هستند كه خود جنايت مي كنند و اعمال خود را به ايلوميناتي نسبت مي دهند تا ايلوميناتي را بدنام كنند!!!
همانگونه كه ملاحظه فرموديد، برخلاف ادعاي اكثريت تحليلگران پيرامون آثار « دن براون »، اين نويسنده نه تنها تحركاتي بر عليه فراماسون ها انجام نداده است، بلكه با زيركي تمام، ورق را به نفع آنان برگردانده و به صورت تلويحي، آنان را دانا و مظلوم معرفي نموده است!!!
البته در حال حاضر قصد نداريم تا به صورت جزيي و ريز به ريز به تحركات « دن براون » بپردازيم، اما اين نكته را عنوان مي كنيم كه اشخاصي همچون « دن براون » خود آلت دست فراماسونري بوده و از سوي آن ها مأمور به ترميم وجهه ي فراماسونري جهاني مي باشند.
اما نكته اي كه در اين مقاله قرار است به آن بپردازيم، تحرك جديد فراماسونري جهاني در زدودن آثار جنايات خود در انظار عموم مي باشد. بدين ترتيب كه در تاريخ 31 ژانويه ي 2010 ميلادي، يك خبر در صفحه ي اول وبسايت ياهو، توجه مردم جهان را به خود جلب كرد:
15 Things You Never Noticed on a Dollar
كه ترجمه ي آن مي شود: 15 چيزي كه شما بر روي دلار متوجه (آن ها) نشده ايد.
آدرس خبر:
http://shine.yahoo.com/channel/life/15-things-you-never-noticed-on-a-dollar-575113

متن خبر ياهو.

متن خبر ياهو.
در اين خبر وبسايت ياهو كوشيده است تا تعدادي از علايم روي اسكناس 1 دلاري آمريكا را به مردم معرفي كند و به قول خودش، فلسفه ي اين علايم را به مردم بنماياند. در خبر مذكور، ياهو تلاش كرده است تا چند مورد از موارد نشان دهنده ي دستكاري دلار آمريكا توسط فراماسون ها را نيز رد نموده و فلسفه اي دروغين براي آن ها ببافد.
در اين جا ما ادعاهاي « سايت ياهو » را به همراه پاسخ آن ها بيان مي كنيم:
1 – سايت ياهو در خبر خود ذكر كرده است كه نماد هرم و چشم، نماد مربوط به فراماسونري نبوده، بلكه اين نماد مربوط به مصر باستان بوده است. گرچه ادعاي ياهو در مورد منشأ اين نماد درست است، اما ادعاي ياهو در مورد فراماسون ها كاملاً دروغ و بي پايه است. چرا كه فراماسون ها از علامت هرم و چشم به عنوان يك نماد مهم استفاده مي كنند و اين نماد را به همراه بسياري از نمادهاي ماسوني ديگر از مصري هاي باستان اقتباس نموده اند. اين انتقال از مصر باستان به فراماسون هاي امروز، به وسيله ي بني اسراييل و تعاليم كابالا صورت گرفته است. براي مطالعه ي بيشتر در اين زمينه مي توانيد به مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » مراجعه كنيد:
http://www.alvadossadegh.com/fa/article/38--1/168-1388-06-02-15-47-37.html
همانگونه كه ذكر كرديم، علامت هرم و چشم يك نماد 100 % ماسوني بوده و اين نماد را مي توان در سراسر لژ ها و نمادهاي ماسوني مشاهده كرد. براي نمونه به تصاوير زير و نمادهاي پرگار و گونياي همراه برخي از آن ها توجه فرماييد:

یکی از میادین شهر ایلات اسراییل، که در آن نماد های هرم و چشم جهان بین، پرگار و گونیا و سایر علایم ماسونی دیده می شود.
![]() | ![]() |
علامت هرم و چشم جهان بین در یکی از میادین شهر ایلات اسراییل (نمای بزرگتر عکس قبل). | علامت پرگار و گونیا در یکی از میادین شهر ایلات اسراییل (نمای بزرگتر عکس قبل). |

نماي لژ ماسوني مكزيكي.

آرم يك لژ ماسوني.

آرم يك لژ ماسوني.

طرح پشت يك دلاري آمريكا.

طرح ماسوني مشابه پشت يك دلاري آمريكا.

طرح ماسوني مشابه پشت يك دلاري آمريكا.
همانگونه كه در بالا ملاحظه فرموديد، علامت هرم و چشم پشت 1 دلاري آمريكا، يك علامت 100 % ماسوني است و ياوه گويي سايت هاي امثال ياهو، نمي تواند دسيسه هاي ماسون ها را در اين زمينه خنثي كند.
اما نكته ي ديگري كه در اين بين حائز اهميت است و ادعاي ياهو را در اين زمينه رد مي كند، اين نكته است كه اگر قرار باشد نماد پشت 1 دلاري آمريكا را توجيه كنيم و آن را صرفاً نمادي خشك و خالي از مصر باستان و نشان دهنده ي علاقه ي آمريكايي ها به اقتدار مصر قديم!!! بدانيم، پس تصوير زير را چگونه مي توانيم توجيه كنيم:
| ![]() |
عکس (Israeli Supreme Court) یا دادگاه عالی عالی اسراییل برگرفته از سایت اینترنتی | عکس (Israeli Supreme Court) یا دادگاه اسراییل در برنامه ی Google Earth. |
![]() | |
(چشم جهان بین) بر روی سقف دادگاه عالی اسراییل. این تصویر از راه دور گرفته شده است. | چشم جهان بین)بر روی سقف دادگاه عالی اسراییل. این تصویر از نزدیک و زیر هرم گرفته شده است.
|
| ![]() |
| Obelisk در دادگاه عالی اسراییل. البته خود Obelisk خارج از کادر عکس است که با فلش نشان داده شده است. | Obelisk در دادگاه عالی اسراییل |
| ![]() |
| Obelisk بنای یادبود ماسونی جرج واشنگتن | Obelisk مصر باستان |
مجدداً به تصوير زير توجه فرماييد:
| |
(چشم جهان بین) بر روی سقف دادگاه عالی اسراییل. این تصویر از راه دور گرفته شده است. | (چشم جهان بین) بر روی سقف دادگاه عالی اسراییل. این تصویر از نزدیک و زیر هرم گرفته شده است. |
همانگونه كه مي دانيم، اسراييل با ادعاي اينكه يك كشور يهودي است و تلاش دارد تا شريعت حضرت موسي (ع) را زنده نموده و منجي يهوديان و مسيحيان را برگرداند، تأسيس شده است. پس نماد هرم و چشم بر روي سقف دادگاه عالي اسراييل چه مي كند؟ مگر حضرت موسي (ع) بزرگترين دشمن فرعون نبوده است؟ چرا بايد حكومت مدعي پيروي از حضرت موسي (ع)، نمادهاي دشمنان آن حضرت (ع) يعني نمادهاي فرعون و فرعوني را گرامي بدارد؟ آيا اسراييلي ها نبايد ضد فرعون باشند؟
پاسخ اين است كه حكومت اسراييل يك حكومت ضد خدايي و ضد ديني است و مهمترين بازوي فراماسونري جهاني براي ساخت معبد دروغين سليمان و تشكيل حكومت شيطاني بين المللي مي باشد و نمادهاي دادگاه عالي اسراييل نيز از روي نمادهاي الحادي ماسون هاي گرداننده ي حكومت اسراييل برداشته شده است.
دقيقاً همين نماد در گوشه ي ديگري از دنيا در دلار آمريكا مورد استفاده قرار گرفته است و جالب اينكه آمريكا خود مهد لژهاي ماسوني است. پس چگونه مي توانيم وجود اين نماد ماسوني در پشت دلار را رد كنيم؟ اگر آمريكايي ها ادعاي ارادت به مصر باستان!!! را دارند، اسراييلي ها كه قاعدتاً نبايد اين ادعا را داشته باشند، چرا از همان نمادها استفاده كرده اند؟!!!
آري. واقعيت آن است كه نمادهاي مذكور (نماد پشت دلار و نماد دادگاه عالي اسراييل) قطعاً ماسوني بوده و هيچ توجيهي ندارند.
2 – سايت ياهو ادعا كرده است كه علت اصرار طراحان دلار آمريكا بر عدد 13 در نمادهاي موجود در دلار، وجود 13 كلوني (توده ي جمعيتي) در ابتداي تأسيس آمريكا مي باشد.
ما خود اين را مي دانيم كه 13 كلوني (توده ي جمعيتي) در آمريكاي اوليه ساكن بوده اند. اما سوال اينجا است كه اصلاٌ چرا بايد 13 كلوني براي اسكان جمعيت مهاجر آمريكا در نظر گرفته شود؟ چرا مثلاً 12 يا 14 يا 17 يا ... كلوني تشكيل نشدند؟ مگر در آمريكاي آن زمان قحطي زمين و امكانات بود كه كلوني هاي جمعيتي افراد مهاجر مي بايست در 13 كلوني سازمان يابند؟!!! اصلاً چرا جمعيت آمريكا در آن زمان بايد در اين تعداد كلوني سازمان مي يافتند؟ از همه مهمتر اينكه چرا تعداد كلوني هاي آمريكا در آن زمان (13 عدد) مورد توجه قرار گرفتند؟!! آيا نمي توانستند مثلاً زماني كه اين كلوني ها 10 عدد يا 5 عدد بودند، اين اعداد را ملاك قرار دهند؟ اين همه اصرار بر عدد 13 چيست؟ چرا اتفاقاً بايد اين عدد مورد علاقه ي ماسون ها و يهوديان باشد؟ و چرا بايد در همان زمان، روساي جمهور آمريكا نيز ماسون باشند؟ اين سوال ها و پاسخ آن ها خود نشان مي دهند كه در استفاده از عدد 13، قطعاً دسيسه اي در كار بوده است.
تعدادي از نمادهاي ماسوني:
| ![]() | |
ستاره ی شش گوش متشکل از 13 ستاره ی کوچک | 13 دست و 13 دندانه | 13 تار چنگ الهه ی باستانی |
تصاوير زير به اندازه ي كافي گويا هستند:

يكي از بناهاي يادبود « جرج واشنگتن » اولين رييس جمهور آمريكا. به نماد ماسوني پرگار و گونيا توجه كنيد.

تصويري از « جرج واشنگتن » اولين رييس جمهور آمريكا با پيشبند ماسوني. به نماد « چشم جهان بين » در سمت راست و بالاي تصوير و « 13 ستاره » ي پرچم اوليه ي آمريكا در گوشه ي بالا و چپ تصوير توجه كنيد. اين نقاشي، خود به تنهايي جواب ادعاهاي گزاف سايت ياهو را مي دهد.
بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه فرموديد، اين ادعاي ياهو نيز رد مي شود.
3 – اما نكته ي مهمي كه بايد به آن اشاره كرد، اين است كه سايت ياهو كه بنابر ادعاي خودش اين همه مطالب را در مورد دلار مي داند، چگونه است كه به يكي از مهمترين طرح هاي پشت دلار آمريكا اشاره نكرده است. ابتدا به اين طرح توجه فرماييد:

یکی از دو طرح مهر رسمی ایالات متحده ی آمریکا در پشت اسکناس 1 دلاری
در طرح فوق، نمادهاي ماسوني بي شماري وجود دارد كه در مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » مفصلاً به آن اشاره شده است. اما يكي از نمادهاي مهم اين طرح، نماد ستاره « شش گوش » در بالاي سر عقاب مي باشد:

ستاره ی شش گوش در مهر رسمی آمریکا و پشت دلار
اين نماد به وضوح، پرده از دسيسه ي موجود در طراحي دلار برمي دارد. چرا كه همانگونه كه در مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » ذكر شد، اين نماد، يك نماد كاملاً الحادي و كفر آميز مي باشد و برخلاف ادعاي بني اسراييل، هيچ ارتباطي به حضرت داوود (ع) و حضرت سليمان (ع) ندارد و قوم منحرف بني اسراييل، اين نماد را از اقوام مشرك مجاور خود اقتباس كرده و آن را به پيامبران نسبت داده اند.
نكته ي مهم اينكه حتي اگر الحادي بودن اين نماد را ناديده بگيريم و بگوييم اين نماد مربوط به شريعت حضرت موسي (ع) است (نعوذ بالله)، باز هم نمي توان اين مسئله را توجيه كرد، چرا كه اگر بپذيريم آمريكايي ها مسيحي هستند، منطقي بود كه بر بالاي سر عقاب، صليب قرار مي گرفت، نه ستاره ي « شش گوش»!!!!
علامت فوق، به وضوح پرده از دسايس فراماسونري جهاني در تأسيس آمريكا برمي دارد و مهر باطلي بر ادعاهاي سايت ياهو مي زند. عجيب اينكه علامت مذكور، 200 سال قبل از تأسيس اسراييل در پشت دلار نقش بسته بود كه اين امر نشان از برنامه هاي قبلي طويل المدت فراماسونري جهاني براي تأسيس آمريكا و اسراييل دارد.
جالب اينكه سايت ياهو نيز اين نكته را به خوبي مي دانسته است كه نماد فوق، مثل گاو پيشاني سفيد مي ماند و نمي توان آن را به سادگي توجيه كرد. به همين دليل اين سايت در اين زمينه ترجيح داده است تا خفه شود و زبان به دهن بگيرد!!!
بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه فرموديد، ادعاهاي سايت ياهو در رد كردن منشأ ماسوني نمادهاي پشت دلار، كذب محض بوده و اين سايت ماسوني – صهيونيستي تلاش نموده تا جنايات همپيمانان ماسونش را تطهير كند، اما به لطف خدا و اذن امام زمان (عج)، اين مكر دجال احتمالي آخرالزمان يعني فراماسونري جهاني نيز خنثي گشت.
در پايان اين نكته را خاطر نشان مي نماييم كه ياهو در مورد ساير نمادهاي پشت دلار همچون شكل جغد و ... نيز نكاتي مطرح كرده است كه ادعاهاي ياهو را در اين زمينه نمي توان تأييد يا رد كرد. نويسنده ي اين مقاله يعني خادم الامام (عج) نيز از ابتدا چندان تمايلي نسبت به بحث در مورد اين نمادها نداشته و در مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » نيز پيرامون نماد جغد و ... سخن نگفته است. زيرا اثبات ماسوني بودن علامت جغد و ... چندان آسان نيست و به همين دليل از بحث پيرامون آن صرف نظر نموده است. هر چند كه تعدادي از محققين به ماسوني بودن آرم جغد پشت دلار معتقدند و وبسايت « وعده ي صادق » نيز يكي از مقالات مربوط به اين محققين را درج كرده است. اما محقق اين مقاله، شخصاً بر ماسوني بودن نماد جغد و .. اصراري ندارد. چرا كه معتقد است بر روي دلار آمريكا به قدري نمادهاي واضح ماسوني وجود دارد كه ديگر نوبت به نمادهاي مشكوك نمي رسد. نويسنده ي اين مقاله از محققان جوان و علاقمند نيز درخواست مي كند كه لزوماً هر چه محققين غربي پيرامون فراماسونري ذكر كرده اند را كپي يا تكرار نكنند، چرا كه برخي از دلايل ذكر شده، قوي و متقن نبوده و نمي توان از آن ها دفاع كرد. حال آنكه دلايل قوي بي شماري وجود دارند كه مي توان با آسودگي خاطر به آن ها استناد نمود.
البته لازم به ذكر است كه علاوه بر علايم ماسوني دلار آمريكا، شواهد متعدد و مهمي وجود دارند كه از ارتباط آمريكا با فراماسونري پرده برمي دارد كه عزيزان خواننده مي توانند اين شواهد را به صورت تصويري در مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » ملاحظه فرمايند:
http://www.alvadossadegh.com/fa/article/38--1/168-1388-06-02-15-47-37.html
در پايان از خداوند متعال خواستاريم تا به مسلمانان بصيرت و آگاهي عطا فرمايد و شر دجال آخرالزمان را از سر جميع مسلمين رفع نمايد.
خادم الامام (عج) – 11 بهمن 1388
وعده ي صادق
با توجه به احتمال بروز ايرادات بني اسراييلي!!! در دوستداران بني اسراييل يعني طرفداران جنبش سبز ماسوني، توضيح تكميلي را پيرامون علامت بوزقورد و اختلاف آن با Cornuto و نيز علامت نشان داده شده توسط دكتر احمدي نژاد ارايه مي نماييم:
مطلب تكميلي:
فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر محمود احمدي نژاد.
با توجه به احتمال بروز ايرادات بني اسراييلي!!! در دوستداران بني اسراييل يعني طرفداران جنبش سبز ماسوني، توضيح تكميلي را پيرامون علامت بوزقورد و اختلاف آن با Cornuto و نيز علامت نشان داده شده توسط دكتر احمدي نژاد ارايه مي نماييم:
1 – ويژگي بوزقورد:
علامت بوزقورد عمدتاً با دو دست نمايش داده مي شود:

بوزقورد در دست كودك آذري.

بوزقورد در دست جوانان آذري.

بوزقورد در دست جوانان استقبال كننده از آقاي دكتر احمدي نژاد.

علامت بوزقورد در دست دكتر احمدي نژاد.
Cornuto عمدتاً با يك دست نشان داده مي شود:

Cornuto در دست سران ماسوني كشورهاي غربي.

بوش و همراهان در حال نشان دادن Cornuto.

اوباما در حال نشان دادن Cornuto. (قابل توجه ماسون شناسان يك شبه!!! كه اصرار دارند فرم دست به صورت كله گرگي نماد بوزقورد است و بس!) اوباما و بوزقورد؟!!!
2 – به شرطي علامت دست شاخدار، Cornuto تلقي مي گردد كه قرينه اي براي آن يافت نشود و آن تصوير مناسبتي با موقعيت به كار گرفته شده نداشته باشد:
جرج بوش در مورد علامت دست شاخدار كه توسط وي استفاده مي شد، ادعا مي كرد كه اين علامت، نشان دهنده ي علاقه ي او به باشگاه ورزشي تگزاس لانگهورنز مي باشد، حال آن كه اگر اين ادعا توسط وي صحيح مي بود، وي مي بايست توضيح مي داد كه نشان دادن علامت تگزاس لانگهورنز در ديدار با ملكه ي انگليس چه معنايي مي توانست داشته باشد:

نشان دادن علامت Cornuto توسط بوش در ديدار با ملكه ي انگليس.
همانگونه كه ملاحظه فرموديد، نشان دادن علامت دست شاخدار توسط جرج بوش در ديدار با ملكه ي انگليس نشان مي دهد كه منظور او از اين علامت همان علامت Cornuto به كار گرفته شده توسط جوامع مخفي مي باشد. چرا كه ملكه ي انگليس نيز با اين جوامع مرتبط مي باشد و علامت مذكور تنها در اين صورت قرينه ي معنايي پيدا مي كند. اما ادعاي اينكه علامت مذكور مربوط به طرفداري جرج بوش از تيم ورزشي تگزاس لانگهورنز مي باشد، در اين تصوير قرينه ي معنايي ندارد، چرا كه ملكه ي انگليس يك تيم محلي ورزشي آمريكا را نمي شناسد كه اين علامت براي وي معنا داشته باشد.
اما در تصوير مربوط به دكتر احمدي نژاد، وي اين علامت را رو به جوانان آذري كه از علامت Bozqurd استفاده مي كردند نشان داده و اين علامت دو دستي، قرينه ي معنايي دارد كه اين قرينه همان علامت بوزقورد مي باشد. نكته ي ديگري اين كه اين قرينه را تاييد مي كند، اين است كه دكتر احمدي نژاد از اين علامت در هيچ موقعيت ديگري استفاده نكرده است:

علامت بوزقورد در دست دكتر احمدي نژاد.

علامت بوزقورد در دست استقبال كنندگان از دكتر احمدي نژاد.
لازم به ذكر است كه علامت دست دكتر احمدي نژاد بسيار ناشيانه ارايه شده و گرچه اين علامت دو دستي به بوزقورد كه آن هم علامت دودستي است شباهت دارد، اما اين علامت به هيچ علامت خاصي شباهت كامل ندارد و خصوصيات هيچ علامتي را به صورت تمام و كمال ندارد!!!
البته همانگونه كه قبلاًَ ذكر شد، بهتر آن است كه انسان اگر موضوعي را نمي داند، از همان اول به سمت آن نرود. به خصوص هنگامي كه تعدادي مشاور نالايق و مزاحم گرد انسان را گرفته باشند. همچنين نشان دادن علامتي كه گروه هاي پان تركيست و تجزيه طلب نيز از آن استفاده مي كنند، اشتباهي است كه نمي توان آن را توجيه كرد.
در نهايت همانگونه كه ذكر شد، علامت دست دكتر احمدي نژاد به هيچ عنوان ارتباطي با نمادهاي ماسوني ندارد و اين فرافكني جنبش سبز ماسوني در جهت سرپوش گذاشتن بر جناياتشان صورت گرفته است.
نكته ي ديگر اينكه با وجود تفاوت هاي ذكر شده بين علايم بوزقورد و Cornuto يا ساير علايم مشابه، مهمترين وجه افتراق اين علايم، وجود يا عدم وجود قرينه ي ظاهري يا باطني است. چرا همانگونه كه ملاحظه فرموديد، گهگاه هر كدام از اين علامت ها به جاي همديگر به كار مي روند و نمي توان بين آن ها اختلاف جدي در ظاهر قايل شد. (به علامت Cornuto دست اوباما توجه فرماييد)
در اين زمينه خوانندگان عزيز را به خواندن لينك زير دعوت مي كنيم. در اين لينك مي توانيد ببينيد كه از روي يك علامت نيز (حتي اگر آن علامت كاملاً علامت Cornuto را تقليد كند)، نمي توان به ماسون بودن افراد پي برد و علاوه بر اين علامت، شواهد ديگر و قراين متعدد لازم است:
http://www.abovetopsecret.com/forum/thread380572/pg1


البته مطلبي كه جاي خوشحالي دارد، اين است كه درج اين مقاله موجب شده است تا تعدادي از وبلاگ ها و وبسايت هاي گزافه گو، براي جلوگيري از آبروريزي بيشتر، تعدادي از ادعاهاي خود را حذف كنند. براي مثال، يكي از وبلاگ ها كه خبر از پيدا شدن عمه ي يهودي براي دكتر احمدي نژاد داده بود!!!، بعد از درج مقاله، لينك ادعايي خود را حذف كرد:

لينك مربوط به پيدا شدن عمه ي يهودي براي دكتر احمدي نژاد در يكي از وبلاگ ها.

حذف لينك مربوط به پيدا شدن عمه ي يهودي براي دكتر احمدي نژاد در وبلاگ فوق.
اميد است كه اين مطلب مورد رضايت خداوند متعال قرار گيرد.
خادم الامام (عج)
فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر محمود احمدي نژاد.
در حدود 4 سال پيش كه مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » وارد فضاي مجازي وب شد، شايد تعداد مقالاتي كه پيرامون فراماسونري در فضاي مجازي وب وجود داشتند، به تعداد انگشتان دو دست هم نمي رسيد، اما به لطف خدا و ياري آقا امام زمان (عج) بعد از گذشت 4 سال، حدود 24500 صفحه ي اينترنتي در فضاي وب يافت مي شوند كه اين مقاله را در خود جاي داده و يا به آن لينك داده اند. در همان زمان نويسندگاني چون دكتر عبدالله شهبازي با انتشار مقالاتي چون ارتباط كابالا و مدونا و ...
فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر محمود احمدي نژاد.
در حدود 4 سال پيش كه مقاله ي « فراماسونري: دجال آخرالزمان » وارد فضاي مجازي وب شد، شايد تعداد مقالاتي كه پيرامون فراماسونري در فضاي مجازي وب وجود داشتند، به تعداد انگشتان دو دست هم نمي رسيد، اما به لطف خدا و ياري آقا امام زمان (عج) بعد از گذشت 4 سال، حدود 24500 صفحه ي اينترنتي در فضاي وب يافت مي شوند كه اين مقاله را در خود جاي داده و يا به آن لينك داده اند. در همان زمان نويسندگاني چون دكتر عبدالله شهبازي با انتشار مقالاتي چون ارتباط كابالا و مدونا و ... تلاش كردند تا حرفهايي براي گفتن در زمينه ي فراماسونري داشته باشند. افرادي چون عبدالله شهبازي مطالعات زيادي در زمينه ي بهاييت انجام داده بودند، اما نتوانستند به جمع بندي مناسبي پيرامون فراماسونري و ماهيت حقيقي آن بپردازند. به همين دليل ماحصل نوشته هاي شهبازي، مقالات نازل و ضعيفي همچون ارتباط مدونا با كابالا، دماوند و فرقه هاي رازآميز، « دروازه ي قرآن » و نمادهاي ابليسك در شيراز بود كه نحوه ي نگارش و استناد آن ها حاكي از ضعف قلم نگارنده در زمينه ي فراماسونري داشت. تا آن جا كه براي مثال در مقاله ي دماوند و فرقه هاي رازآميز، شهبازي دماوند را يك ابليسك بزرگ مي داند، در حالي كه اين ادعا نشان مي دهد كه وي اطلاعات مناسبي پيرامون ابليسك ندارد. چرا كه ابليسك شرايط ويژه و سطح مقطع خاصي دارد و نمي توان هر بناي بلندي را ابليسك دانست. تصوير زير به خوبي گوياي اين مسئله مي باشد:

بنابراين اين مسئله كه عبدالله شهبازي دماوند را يك ابليسك مي پندارد، نشان مي دهد كه هيچ سررشته اي از نمادشناسي فراماسونري ندارد. در واقع اگر ادعاهاي بي پايه ي شهبازي را در اين زمينه بپذيريم، بايد از اين به بعد گلدسته هاي مساجد، موشكهاي بالستيك و ... را نيز يك ابليسك بدانيم كه اين مسئله صحت ندارد و ابليسك سطح مقطع و انتهاي به خصوصي دارد.
اما به هر حال از آن زمان به بعد شهبازي به عنوان يك ماسون شناس مطرح گرديد و عده ي زيادي نيز همانند وي به نوشتن مقالاتي از اين دست پيرامون فراماسونري پرداختند. تا جايي كه مقالات ترجمه اي و تاليفي پيرامون فراماسونري، يك شبه وارد فضاي وب شدند، بدون اينكه مولفان آن ها مخاطراتي را كه ممكن است نوشته هاي خام و ناپخته به دنبال داشته باشد، در نظر بگيرند. در همان هنگام عده اي كه همواره به دنبال تخريب چهره ي نظام جمهوري اسلامي بودند، با استفاده از ضعف رسانه هاي رسمي، جهل و سستي مشاوران رييس جمهور و با استفاده از موج وبلاگي، از چند تصوير و چند مطلب بي اساس بهره برده و دولت را به فراماسونري جهاني مرتبط ساختند، حال آن كه هيچ دولتي در جمهوري اسلامي تا بدين حد مورد غضب فراماسونري جهاني واقع نشده بود.
اين مسئله تا زمان انتخابات ادامه يافت تا اين كه عبدالله شهبازي در زمان انتخابات، با توجه به دوستي و ارتباط قوي كه با ميرحسين موسوي داشت، شروع به اتهام زني به دولت و ساير اركان نظام جمهوري اسلامي كرد. با توجه به شهرتي كه عبدالله شهبازي به ناحق در زمينه ي ماسون پژوهي دست و پا كرده بود، (كه البته بخشي از اين شهرت كذايي به واسطه ي رخوت و سستي و بي مبالاتي وبلاگ نويسان مذهبي در استفاده ي كوركورانه و غير نقادانه ي مقالات شهبازي پديد آمده بود) وي از اين شهرت سوء استفاده كرده و از اين مسئله براي اتهام زني به دكتر احمدي نژاد بهره ي كافي را برد.
در همان هنگام، وبسايت « وعده ي صادق » و سلف آن يعني وبلاگ « اسلام حقيقي « به تأسي از رهبر معظم انقلاب كه تصميم گيري در زمينه ي انتخابات را به خود مردم واگذار فرموده بودند، از هر گونه تبليغ مستقيم پيرامون كانديداها خودداري كرده و تنها نكاتي كلي پيرامون رييس جمهور مهدوي بيان كرده بود. حتي فشارها و درخواست هاي خوانندگان محترم و فهيم وبسايت نيز منجر به تغيير اين رويه نشد تا اينكه وقايع پس از انتخابات رخ داده و گستاخي هاي جريان فتنه تا بدانجا ادامه يافت كه خطوط قرمز شكسته شد و ساحت مقدس امام حسين (ع) نيز مورد توهين جريان فتنه قرار گرفت. به همين دليل وبسايت « وعده ي صادق » نيز كه تا آن زمان به تأسي از متانت و بزرگوار ي رهبر معظم انقلاب از درج هر گونه مطلب جنجالي خودداري مي كرد، سكوت را بيش از اين جايز ندانسته و تلاش نمود تا ماهيت شوم جنبش سبز ماسوني را افشا نمايد.
از آن سو جريان فتنه انگيز جنبش سبز ماسوني كه خود را در معرض خطر مي ديد، به فرافكني پرداخته و از مطالب جهت دار عبدالله شهبازي، مهدي خزعلي و عنصر خودفروش خائن عليرضا نوري زاده استفاده كرده و با كنار هم قرار دادن مطالب مذكور و تصاوير ظاهراً مستند تلاش نمود تا دكتر محمود احمدي نژاد را به ارتباط با فراماسونري متهم نمايد.
گرچه در وبلاگ « اسلام حقيقي » به صورت مختصر به اين ادعا ها پاسخ داده شده بود، در اين مقاله تلاش مي گردد تا ماهيت واقعي اسنادي كه جنبش سبز به آن ها استناد مي كند، بر خوانندگان عزيز هويدا گردد. اينك به چند نمونه از مهمترين اسناد ادعايي جنبش سبز ماسوني در اين زمينه مي پردازيم و اسنادي را كه اين ادعا ها را رد مي نمايند، در ادامه مي آوريم:
1 – تصوير آقاي احمدي نژاد در يك سخنراني در شهر مرند:

دكتر احمدي نژاد در حين نشان دادن علامت بوزقورد به استقبال كنندگان آذري شهر مرند.
تصوير فوق كه آقاي احمدي نژاد را در سفر استاني خود به آستان آذربايجان شرقي و در جمع استقبال كنندگان نشان مي دهد، جنجال هاي زيادي ايجاد نموده است. علامتي كه در بالا توسط آقاي احمدي نژاد به استقبال كنندگان نشان داده مي شود، علامت بوزقورد (Bozqurd) يا « گرگ خاكستري » مي باشد كه يك علامت شناخته شده در بين آذري ها مي باشد. اين علامت كه ريشه در افسانه هاي تركي دارد، مورد توجه گروه هاي ناسيوناليت ترك زبان و حتي گروه هاي تجزيه طلب و افراطي آذري قرار دارد. در جريان سفر مذكور كه آقاي احمدي نژاد در جمع مستقبلين شهرهاي مختلف قرار گرفته بود، تعدادي از جوانان آذري شهرهاي آذربايجان اين علامت را به آقاي احمدي نژاد نشان دادند و به دليل ضعف مشاوران آقاي احمدي نژاد و عدم شناخت درست اين نماد از سوي آن ها، اين مشاوران به رييس جمهور گفتند كه اين علامت يك نوع سلام آذري است و بهتر است آقاي احمدي نژاد نيز به آنان اين علامت را در پاسخ نشان دهد. آقاي احمدي نژاد نيز در آن زمان اين علامت را به عنوان بوزقورد به جمعيت نشان دادند. جالب اينكه در آن زمان تصاويري از خبرگزاري ايسنا وجود دارد كه تعدادي از جوانان آذري شهر تبريز را در حال نشان دادن بوزقورد نشان مي دهد.

جوانان آذري در حال نشان دادن بوزقورد به آقاي احمدي نژاد.
اما رسانه هاي جريان فتنه در قبل و بعد از انتخابات، با به كار بردن حيله اي كثيف و ناجوانمردانه، تنها به درج تصوير آقاي احمدي نژاد پرداخته و ادعا كردند كه وي علامت دست شيطان يا دست شاخدار (Cornuto) را به جمعيت نشان داده است.
البته فرم ظاهري بوزقورد (Bozqurd) و دست شاخدار (Cornuto) تفاوت چنداني با هم ندارد. اما ديكشنري ويكيپديا نيز در همان صفحه ي مربوط به Cornuto، علامت بوزقورد را نيز ذكر كرده و معناي متفاوت آن را نيز بيان نموده است:


شباهت علامت گرگ خاكستري يا بوزقورد به علامت دست شاخدار (Cornuto).
تصوير زير نتيجه ي Search عبارت بوزقورد (Bozqurd) را در Google نشان مي دهد:

تصوير زير نيز علامت بوزقورد را در دست يك كودك آذري نشان مي دهد:

بوزقورد در دست كودك آذري.
البته در همان زمان، روزنامه هاي مختلف آذري زبان در داخل و خارج كشور نيز اين خبر را منعكس نمودند و حتي سايت مسدود شده ي « بازتاب » سابق نيز اين خبر را منتشر نمود. تصوير زير، خبر مذكور را در يكي ديگر از اين سايت ها نشان مي دهد:

عزيزان خواننده مي توانند صفحه ي فوق را در لينك زير ببينند:
http://mozaffari.ws/view_news.php?id=367
نكته ي ديگر اين كه ماسون ها از علامت (Cornuto) در مكان هاي متعددي استفاده مي كنند. براي مثال به تصاوير زير توجه كنيد:

نماد Cornuto در دست جرج بوش و سایر روئسا
در تصاوير فوق ملاحظه مي فرماييد كه جرج بوش فراماسون، در مكان هاي متعددي از نمادهاي ماسوني بهره برده است. اين مسئله كه نماد مذكور ديگر به وسيله ي دكتر احمدي نژاد استفاده نشد نيز نشان مي دهد علامت نشان داده شده توسط وي ربطي به فراماسونري نداشته است، چرا كه اگر اين گونه مي بود، وي مي بايست اين علامت را در جاهاي ديگر نيز استفاده مي كرد.
بدين ترتيب نيز همان گونه كه ملاحظه فرموديد، علامتي كه آقاي احمدي نژاد با دست خود به جمعيت مستقبلين نشان داده است، علامت شناخته شده ي بوزقورد مي باشد و هيچ ارتباطي با فراماسونري ندارد. حضور اين علامت در دستان جوانان آذري در همان سفر قرينه اي است كه ثابت مي كند، علامت نشان داده شده نماد بوزقورد مي باشد.
البته اين حركت آقاي احمدي نژاد و ضعف مشاوران وي نيز به شدت مورد انتقاد مي باشد. چرا كه نشان دادن اين علامت توسط وي آن هم در زماني كه تمام حركات مسئولين جمهوري اسلامي ايران مورد توجه رسانه هاي بين المللي بود، موجب گرديد تا گرفتاري هاي زيادي براي وي پديد آيد. از سوي ديگر نماد بوزقورد مورد علاقه ي گروه هاي تجزيه طلب و پان تركيست هاي آذربايجان نيز مي باشد و استفاده از اين علامت توسط آقاي احمدي نژاد مي توانست سبب شود تا آن ها تصور كنند حركات افراطي آنان از سوي آقاي احمدي نژاد به رسميت شناخته شده است. بنابراين صحيح تر اين بود كه آقاي احمدي نژاد و مشاوران ايشان از استفاده از علايمي كه معني، گستره، ابعاد و تبعات آن را نمي دانند، خودداري نمايند. خوشبختانه چنين اتفاقي در بقيه ي سفرهاي استاني و سخنراني هاي آقاي احمدي نژاد تكرار نشد و رييس جمهور بعد از آشنا شدن با معاني گسترده ي اين نماد، از به كار بردن آن خودداري كرد، اما به هر حال بهتر بود از اول اين كار انجام نمي شد تا گزك به دست افراد مغرض داده نشود.
يكي ديگر از ايراداتي كه به آقاي دكتر احمدي نژاد و رسانه هاي دولتي مطرح است، اين است كه به جاي توضيح درباره ي اشتباه پديد آمده، تلاش كردند تا اين مسئله را به فراموشي بسپارند، و حتي خبرگزاري ISNA در مدت كوتاهي پس از انتشار اخبار مربوط به سفر استاني آقاي احمدي نژاد، عكس استقبال كنندگاني را كه از نماد بوزقورد استفاده مي كردند از متن خبر حذف كرد. حال آنكه اين برخورد غيرمدبرانه از سوي دولت و رسانه هاي دولتي موجب شد تا رسانه هاي معاند نظام از اين خلأ اطلاعاتي استفاده كرده و به غوغا و دروغ پراكني بپردازند.
در كل بايد گفت كه مسئله ي نشان دادن نماد بوزقورد از سوي رييس جمهور به مردم آذربايجان، اشتباهي بود كه نمي بايست از ابتدا شكل بگيرد. چرا كه اين اشتباه و كم كاري ها و اطلاع رساني هاي نامناسب بعد از آن موجب شد تا رسانه هاي معاند از آن سوء استفاده نمايند.
ذكر نكته اي بسيار مهم: پيشاپيش به خوانندگان عزيز متذكر مي شويم كه عكس آقاي احمدي نژاد در حين نشان دادن بوزقورد، مربوط به حضور وي در شهر مرند است، اما عكس جوانان استقبال كننده اي كه نماد بوزقورت را نشان داده اند، مربوط به شهر تبريز مي باشد. علت بيان اين توضيح اين است كه فتنه انگيزان جنبش سبز ماسوني كه در سفسطه و مغلطه استاد هستند، تصور نكنند مي توانند با بيان اين كه آقاي احمدي نژاد در يك عكس كت پوشيده است و در عكس ديگر كاپشن به تن كرده است، به كلي منكر توضيحات ارايه شده شوند. چرا كه عكس هاي مذكور مربوط به دو شهر مختلف استان آذربايجان شرقي مي باشند و به همين دليل آقاي احمدي نژاد در اين دو شهر لباس هاي مختلفي به تن كرده است.
ذكر يك نكته ي بسيار مهم: در تعدادي از وبلاگ ها نيز تصاوير زير ارايه شده و از آن ها به عنوان سند ماسون بودن احمدي نژاد نام برده شده است:

تصاويري كه ملاحظه فرموديد، هيچ ارتباطي با شيطان پرستي و فراماسونري ندارند و فراماسون ها از چنين علاماتي به صورت خاص استفاده نمي كنند. تصاوير مذكور در هر سخنراني ممكن است پديد آيند و هيچ نشانه و نماد خاصي را به همراه ندارند.
2 – نام خانوادگي قبلي رييس جمهور و ادعا درباره ي يهودي بودن آقاي دكتر احمدي نژاد: يكي ديگر از مسايلي كه از سوي سايت هاي منتسب به جنبش سبز ماسوني تبليغ مي شود و تلاش مي گردد تا به وسيله ي آن، خدمات آقاي احمدي نژاد زير سوال رود، غوغا و جنجال پيرامون تغيير نام خانوادگي ايشان است. در اين سايت ها تصويري از صفحه ي آخر شناسنامه ي آقاي دكتر احمدي نژاد ارايه شده و پيرامون آن ادعاهايي مطرح گشته است:

تصوير صفحه ي آخر شناسنامه ي آقاي دكتر احمدي نژاد.
مطابق اين تصوير، نام خانوادگي آقاي دكتر احمدي نژاد در ابتدا (سبورجيان) يا (صباغيان) – تصاوير وضوح كامل ذدارند - بوده است و نام خانوادگي ايشان به احمدي نژاد تغيير يافته است. اين امر دستاويزي براي فتنه گران جنبش سبز ماسوني قرار گرفته و ادعا كرده اند كه فاميلي سبورجيان يك نام خانوادگي يهودي است و خانواده ي آقاي دكتر احمدي نژاد يك خانواده ي يهودي بوده اند كه به اسلام گرويده و نام خانوادگي خود را نيز تغيير داده اند.
اين ادعا اولين بار توسط دكتر مهدي خزعلي مطرح شد و وي كه همواره موضع خصمانه اي پيرامون دولت داشته است، تلاش نمود تا با ارايه ي ادعاهاي اينچنيني، دولت را بيش از پيش مورد تهمت و تخريب قرار دهد. اشاعه ي اين شايعه از سوي دكتر خزعلي و مصاحبه هاي متعدد و تخريبي وي با رسانه هاي بيگانه، حتي موجب گرديد تا پدر ايشان آيت الله العظمي ابوالقاسم خزعلي (دام ظله العالي) نيز به صورت علني اعلان نمايند كه دكتر خزعلي ديگر پسر ايشان نمي باشند و بدين ترتيب، دكتر خزعلي را از فرزندي خود خلع نمودند. البته چهره هاي ديگري نيز همچون عبدالله شهبازي كه به دليل دوستي با مير حسين موسوي، حقايق را زير پا گذاشته بودند، با وي همصدا گرديدند.
اما براي اين كه اين ادعاها مستند باشد، مقالاتي در اين زمينه نگاشته شده و تلاش گرديد تا در ضمن اين مقالات، چند وبسايت نيز به عنوان منبع و مرجع اين مستندات ارايه گردند. يكي از اين مستندات كه در نگاه اول نيز ممكن است محكم و قانع كننده به نظر برسد، معناي كلمه ي « سبور » در فرهنگ لغت اينترنتي « دهخدا » مي باشد. مطابق مطالب نوشته شده در وبسايت فرهنگ لغت اينترنتي « دهخدا » معناي كلمه ي « سبور » بدين شرح است:
« واژه ای عبری است (סבור) به معنی تصور کننده، معتقد. سبورا (סבורא) به معنی فکر کننده و استدلال کننده و جمع آن سبورایم (סבוראימ) لقب مروجین تلمود است. (فرهنگ عبری- فارسی حییم) »
نگارنده ي اين مقاله به ديكشنري عبري – فارسي حييم دسترسي نداشته است. اما مطابق اصول الفباي عبري، به دليل عدم وجود ماركر تغيير دهنده ي تلفظ (Dagesh) در حرف (ב)، تلفظ صحيح عبارت (סבור)، به نظر مي رسد كه (سوور : Savur) باشد. بنابراين تلفظ عبارت عبري مذكور نيز مطابق ادعاهاي ذكر شده به نظر نمي رسد.
اما حتي اگر توضيح فوق را ناديده بگيريم و بپذيريم كه تلفظ كلمه ي ذكر شده « سبور » مي باشد، باز هم نمي توان نتيجه گرفت كه عبارت « سبور » در فارسي با « سبور » در عبري هم معني باشد. براي مثال عبارت « دُرد » هم در تركي و هم در فارسي با تلفظ مشابه وجود دارد. اما « دُرد » در فارسي به معناي لجن يا ته نشين و در تركي به معناي عدد (4 : چهار) است. با اين اوصاف حتي وجود دو كلمه ي مشابه و داراي تلفظ يكسان در زبان هاي متفاوت، لزوماً به معناي اين نيست كه دو كلمه ي مذكور معناي يكسان دارند.
البته در اين بين شيطنتي نيز از سوي حاميان جنبش سبز ماسوني شكل گرفته است و آن دغلبازي اين است كه كلمه ي « سبور » در لغت نامه ي اصلي دهخدا وجود ندارد و اين كلمه توسط كاربران به وبسايت « لغت نامه ي دهخدا » اضافه شده است. براي روشن شدن اين قضيه به تصوير زير توجه فرماييد:

لينك اينترنتي صفحه ي فوق:
http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-6bd71716999946eba046db8b9839188e-fa.html
در واقع حاميان جنبش سبز ماسوني، در زماني كه ادعاها پيرامون يهودي بودن آقاي احمدي نژاد شدت يافته بود، خودشان كلمه ي « سبور » را به اين لغت نامه ي آنلاين اضافه كرده اند و جالب اينكه براي محكم كردن ادعايشان به اين لغت نامه ي اينترنتي لينك داده اند. حال آنكه كلمه ي « سبور » در فرهنگ لغت اصلي دهخدا وجود ندارد و اين كلمه و معناي آن توسط كاربران به آن اضافه شده است. به عبارت ديگر، آن ها خودشان كلمه را به لغت نامه اضافه كرده اند و خودشان نيز به كلمه اي كه خود اضافه كرده اند، استناد نموده اند!!! اين حركت مضحك، انسان را ياد اين ضرب المثل مي اندازد: « خود گويي و خود خندي، عجب مرد هنرمندي!!! »
بنابراين اين سند جنبش سبز نيز عملاً ارزشي ندارد.
وبسايت هاي جنبش سبز، در اين ميان به روزنامه هاي « گاردين » يا « العربيه » نيز استناد كرده اند، اما جالب اين كه روزنامه ي « گاردين » در مقاله اي ديگر كه متعاقباً چاپ شد، ادعاهاي خود را پس گرفت. اين مقاله كه عنوان آن « احمدي نژاد ريشه ي يهودي ندارد. » مي باشد، به توضيح كامل درباره ي اصل و نسب آقاي دكتر احمدي نژاد پرداخته و حتي معناي كلمه ي « سبورجيان » ادعايي را « رنگرز » دانسته است. در اين مقاله، نويسنده اذعان كرده كه اين معنا با تحقيق در زادگاه دكتر احمدي نژاد و پرس و جو پيرامون شغل آبا و اجدادي خانواده ي ايشان كشف شده است. در واقع مطابق تحقيقات نويسنده ي مقاله، كلمه ي « سبورجيان » از شغل آبا و اجدادي خانواده ي آقاي احمدي نژاد كه رنگرز بوده اند، اقتباس گرديده است و اين شغل به صورت موروثي تا زمان پدر آقاي احمدي نژاد ادامه داشته است تا اينكه پدر آقاي احمدي نژاد به شغل آهنگري روي آوردند. در تصاوير زير مي توانيد بخش هايي از اين مقاله را ملاحظه فرماييد:


مطلب فوق را مي توانيد در لينك زير به صورت مستقيم ملاحظه فرماييد:
http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2009/oct/05/mahmoud-ahmadinejad-jewish-family
با توجه به مطالب ذكر شده در بالا درمي يابيم كه مطالب ادعايي از سوي سايت هاي منتسب به جنبش سبز ماسوني كذب محض بوده و اين سايت ها در كمال نفاق و خباثت، مطالب دروغ را منتشر كرده اند تا دستاويزي براي حمله به نظام پيدا كنند.
3 – ادعاي مصاحبه با عمه ي يهودي آقاي دكتر احمدي نژاد: وبلاگ ها و وبسايت هاي منتسب به جنبش سبز ماسوني، خبر مضحكي را بدين مضمون عنوان كرده اند:
« مدتی پیش نیز هم یکی از روزنامه های اسرائیل با زنی یهودی در اسرائیل مصاحبه کرد که خود را عمه احمدی نژاد معرفی کرده بود. »
اين سايت ها با كمال وقاحت، لينك هاي زبر را نيز به عنوان مدرك ادعايي خود ذكر كرده اند:
متن عبري:
http://www.haaretz.co.il/hasite/spages/944617.html?more=1
متن صفحه ي مذكور در Google Translate:
http://translate.google.com/translate?hl=en&sl=iw&tl=fa&u=http%3A%2F%2Fwww.haaretz.co.il%2Fhasite%2Fspages%2F944617.html%3Fmore%3D1
در تصوير زير اين ادعا را در يك از وبلاگ هاي مذكور ملاحظه مي فرماييد:

اما اين خبر كذب محض بوده و صفحه ي مذكور مربوط به مصاحبه با يك نويسنده ي يهودي پيرامون مقوله ي نويسندگي مي باشد. تصوير صفحه ي مذكور را به زبان عبري ملاحظه مي فرماييد:

در تصوير زير، صفحه ي مذكور را در Google Translate ملاحظه مي كنيد:

اين هم صفحه ي مربوط به افشاي دروغ مذكور در سايت « عصر ايران »:
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=86475

بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه فرموديد، خبر مذكور نيز دروغي بيش نبوده است.
4 – دست دادن ماسوني دكتر احمدي نژاد با Larry King (مجري CNN): ادعاي مذكور نيز از سوي دشمنان نظام در وبسايت ها و وبلاگ هاي معاند مطرح شد و تصوير زير نيز به اين ادعا ضميمه گرديد:

اما اين ادعاي سخيف نيز به هيچ عنوان پايه و اساس درستي ندارد. زيرا:
1 – روش مذكور دست دادن يك روش عادي دست دادن بوده و اختصاص به ماسون ها ندارد. به همين دليل در مقاله ي مفصل « فراماسونري: دجال آخرالزمان » كه 3 سال پيش از مصاحبه ي دكتر احمدي نژاد با CNN منتشر شده و در آن علايم خاص و مهم فراماسونري مورد بررسي قرار گرفته بود، به هيچ عنوان به دست دادن فراماسونرها اشاره نشده بود، چرا كه اين روش دست دادن در ميان جمعيت عادي نيز رايج است و نشان دهنده ي ماسون بودن افراد نمي باشد. براي مثال به جستجوي عبارت « دست دادن: Shake Hand » در بخش Image وبسايت Google توجه فرماييد:

همانگونه كه در تصوير فوق ملاحظه فرموديد، افراد مختلف نحوه ي « دست دادن » گوناگوني را در برخورد با ديگران مورد استفاده قرار مي دهند. به همين دليل به هيچ عنوان نمي توان از دست دادن افراد پيرامون ماسون بودن يا نبودن آن ها نتيجه گرفت.
2 – در تصوير ارايه شده از دست دادن Larry King با دكتر احمدي نژاد، دستي كه انگشت شستش نزديك به تصوير است، دست مصاحبه كننده ي CNN است، نه دست دكتر احمدي نژاد. بنابراين حتي اگر Larry King به فرم خاصي دست داده باشد، نحوه ي قرار گرفتن شست دست آقاي دكتر احمدي نژاد در تصوير معلوم نيست كه بتوان از آن نتيجه اي گرفت.

با توجه به مطالب ذكر شده در بالا، درمي يابيم كه ادعاهاي مطرح شده در وبلاگ ها و وبسايت هاي جنبش سبز ماسوني در اين زمينه نيز كذب محض مي باشد.
البته در وبلاگ ها و وبسايت هاي جنبش فتنه گر سبز ماسوني ادعاهاي سخيف ديگري نيز از جانب جنايتكاراني همچون عليرضا نوري زاده، منشه امير و ... نيز مطرح شده است و در همين سايت ها افراد ديگري از نظام بدون ادله ي خاصي در زمره ي يهوديان قرار گرفته اند. اين ادعاها به قدري پوچ و خالي از استناد هستند كه ارزش بررسي كردن هم ندارند. به همين دليل از توضيح پيرامون آن ها خودداري مي نماييم. اما همانگونه كه گفته شد، ادعاهاي مذكور در حد ادعا مطرح شده اند و حتي مستندات دروغيني!!! كه در بالا مورد بررسي قرار گرفته اند را نيز به همراه خود يدك نمي كشند كه بخواهيم آن ها را مورد بررسي قرار دهيم. به همين دليل از اطاله ي كلام بيشتر در اين زمينه خودداري مي نماييم. در ضمن، مطالعه ي مقاله ي زير نيز به خوانندگان محترم وبسايت توصيه مي گردد:
http://jew.blogfa.com/cat-3.aspx
البته ما اين را مي دانيم كه آن كساني كه چشم و گوششان بسته شده و بر قلب هايشان مهر خورده است، باز اين اسناد را نيز رد مي كنند. اما به اين اميد كه تعدادي از افرادي كه هنوز گوش شنوا دارند، اين مقاله را مي خوانند، آن را منتشر نموده ايم.
در پايان خاطر نشان مي شويم كه اين آخرين بخش از پرونده ي جنبش سبز ماسوني است كه در حال حاضر و در اين مقطع توسط نويسنده ي اين مقاله خدمت خوانندگان عزيز ارايه مي گردد و نويسنده حتي الامكان تلاش مي نمايد تا قلم خود را تا جايي كه ممكن است در اين زمينه نفرسايد و پتانسيل هاي عظيم وبسايت « وعده ي صادق » را صرف چانه به چانه شدن با سربازان پياده و ايادي فراماسونري جهاني ننمايد.
إن شاء الله خداوند متعال به همه ي مسلمين بصيرت و ايمان عطا فرمايد و شر دجال آخرالزمان را از سر مسلمانان رفع نمايد.
با تشكر
خادم الامام (عج) – وعده ي صادق
دي ماه 1388
توجه : مطلب تكميلي:فرافكني جنبش سبز ماسوني در فراماسون دانستن دكتر محمود احمدي نژاد.
فراماسونري جهاني، علاوه بر بهره گرفتن از شواليه هاي خود كه در لژهاي ماسوني و ساير مجامع مخفي فعاليت مي كنند، حساب ويژه اي بر روي پياده نظام خود كه اقشار فريب خورده ي جوامع مختلف هستند باز كرده است. اين اقشار كه عمدتاً از اقشار برخوردار و ثروتمند جوامع مختلف هستند را شايد بتوان ماسون زده ناميد.
جنبش سبز ماسوني از زاويه اي ديگر.
با عرض سلام خدمت خوانندگان محترم وبسايت وعده ي صادق، اينك بحث ديگري در باب ماسوني بودن جنبش سبز، خدمت اين عزيزان ارايه مي گردد.
قبل از هر چيز، نويسنده ي اين مقاله بر خود لازم مي داند تا چند نكته را به خوانندگان محترم يادآوري نمايد:
1 – تا قبل از بروز جنايات روز عاشورا توسط اصحاب جنبش سبز ماسوني، دست اندركاران وبسايت « وعده ي صادق » سياست سكوت نسبي (نه مطلق) و مدارا را با هواداران جنبش سبز ماسوني در پيش گرفتند. چرا كه گردانندگان اين وبسايت، خود را ملزم به تبعيت از بيانات مقام معظم رهبري مي دانند و با توجه به اين كه رهبر معظم انقلاب در زمينه ي حوادث حول و حوش انتخابات، موضع مدارا و دفع حداقلي را در پيش گرفتند، گردانندگان وبسايت نيز تلاش كردند تا حتي الامكان از درج هر مطلبي كه موجب بروز اختلاف گردد، خودداري نمايند. اين مسئله حتي در زمان تبليغات انتخاباتي نيز مد نظر دست اندركاران وبسايت قرار داشت؛ به نحوي كه عليرغم درخواست مكرر تعداد زيادي از خوانندگان وبسايت در زمان تبليغات انتخاباتي مبني بر درج نظر گردانندگان وبسايت پيرامون اصلح بودن كانديداهاي انتخاباتي، وبسايت « وعده ي صادق » از درج هر گونه نظر مستقيم در اين رابطه خودداري نمود تا مطابق با منش مقام معظم رهبري، جامعه ي مومن و مهدوي كشور، به صورت كاملاً ارادي و به دور از هر گونه تقليد، به رآي دادن بپردازند. هر چند كه در چند مقاله تلاش گرديد تا ويژگي هاي رييس جمهور مهدوي، به خوبي تبيين گردد. اما بعد از بروز فتنه هاي متعاقب انتخابات، عليرغم اين كه دست اندركاران وبسايت از برخي ارتباطات مشكوك جنبش سبز با دجال آخرالزمان يعني فراماسونري جهاني در ارتباط بودند، چشم به دهان رهبر معظم انقلاب دوختند و با توجه به مداراي آن حضرت با جريان فتنه، دست اندركاران وبسايت نيز از درج هر گونه مطلب جنجال برانگيز خودداري كردند. اين فتنه ها و گستاخي ها به حدي تداوم يافت كه در روز عاشوراء، جريان فتنه، همه ي خطوط قرمز را شكست و جاي هيچ مدارايي را باقي نگذاشت. در اين روز مقدس كه مومنان از برخي امور حلال همچون نكاح و ازدواج نيز به نيت احترام به مقام شامخ سالار شهيدان خودداري مي كنند، جنايتكاران طرفدار جنبش سبز ماسوني، بزرگترين توهين ها را به اسلام وارد كردند و وقيحانه تر اينكه به توجيه دست زدن ها، رقاصي ها، فحاشي ها و سنگ پراني ها نيز پرداخته و آن را در راستاي پيروزي خون بر شمشير اعلام كرده و مباح دانستند. با توجه به اين مسئله، ما نيز سكوت را جايز ندانسته و تلاش نموديم تا ماهيت اين جنبش ماسوني را به اختصار بيان نماييم. چرا كه ارتباط اين جريان با فراماسونري جهاني يا همان دجال آخرالزمان، حلقه ي ارتباط اين ماجراها با مهدويت نيز مي باشد.
2 – عليرغم اين كه در چند وبسايت و وبلاگ پيرامون ارتباط اين جنبش و سران آن با فراماسونري، مطالبي نگاشته شده است، اما مطالعه ي مطالب موجود در اين مقاله را نيز به عزيزان خواننده توصيه مي نماييم.
3 – به تدريج و در طي روزهاي آينده، مطالب ديگري نيز پيرامون جنبش سبز ماسوني به نظر خوانندگان محترم وبسايت خواهد رسيد.
4 – به دليل وجود اشكال در سرور وبسايت، ممكن است دسترسي دوستان به اين مطالب به سختي صورت گيرد، اما ان شاء الله اين اشكال نيز به زودي رفع خواهد شد.
5 – اخيراً وبلاگي به آدرس http://freemasonsecret.wordpress.com مطالب كذبي را كه حاصل سفسطه و مغلطه بوده و همسو با مطامع جنبش سبز ماسوني است، منتشر ساخته است و در كمال وقاحت، آدرس وبسايت « وعده ي صادق » را نيز در لينك خود ذكر كرده است. گردانندگان وبسايت « وعده ي صادق » ضمن تبري جستن از وبلاگ مذكور، به زودي و به صورت كاملاً مستند، به ادعاهاي وبلاگ مذكور پاسخ خواهند داد. البته تلاش هايي از اين دست، قبل از انتخابات نيز از سوي جريان فتنه و مخالف نظام انجام شده بود، اما اينك اين تلاش ها شدت گرفته است و به زودي پاسخ آن ها ارايه خواهد گشت.
اينك نكاتي چند را پيرامون ارتباط جنبش سبز ماسوني با فراماسونري جهاني ذكر مي نماييم:
فراماسونري جهاني، علاوه بر بهره گرفتن از شواليه هاي خود كه در لژهاي ماسوني و ساير مجامع مخفي فعاليت مي كنند، حساب ويژه اي بر روي پياده نظام خود كه اقشار فريب خورده ي جوامع مختلف هستند باز كرده است. اين اقشار كه عمدتاً از اقشار برخوردار و ثروتمند جوامع مختلف هستند را شايد بتوان ماسون زده ناميد.

اين افراد ممكن است ظاهراً در جوامع اسلامي زندگي كنند و حتي عبادات را به صورت ظاهري انجام دهند، اما خلق و خو و منش آن ها با ماسون ها تفاوت چنداني ندارد. اين افراد همچون مردم جوامع ماسوني، بيشتر در زندگي عملي خود ماده گرا هستند تا معناگرا. به عبارت ديگر آن ها ممكن است نماز بخوانند، اما خدايي كه مورد پرستش آن ها است، همانند Great Architect of the Universe مورد تقديس ماسون ها، خداوندي مرده و استاتيك است. اين افراد نماز مي خوانند، اما از آن جا كه تصور مي كنند كه از خداوند متعال بيشتر مي فهمند، نسبت به شعائر ديني گزينشي عمل مي كنند. براي مثال در حالي كه به ظاهر قرآن را مي بوسند و آن را قبول دارند، اما به دستورات آن اعم از حجاب، جهاد، كمك به ساير برادران مسلمان (حتي در ساير كشورها) و ... بي توجهند. اين افراد در روز قدس كه آخرين جمعه ي ماه مبارك رمضان مي باشد، بطري هاي آب در دست گرفته، آب مي نوشند، سيگار مي كشند و شعارهاي يا حسين – مير حسين و نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران سر مي دهند. اگر عمده ي مراجع شيعه سيگار را مبطل روزه مي دانند، اين افراد به دنبال افرادي در حوزه مي گردند كه برخلاف اجماع سايرين، سيگار را غير مبطل بداند. در واقع اينگونه افراد تلاش مي كنند تا دين را مطابق ميل خود تفسير كنند، نه اينكه خود را با دين هماهنگ سازند.

خداي مجازي ماسون ها يعني Great Architect of the Universe نيز همين گونه است. به اين عبارات كه در مجلات ماسوني آمده اند، توجه كنيد:
« ثابت گردیده که خداوندی که همه چیز را به وجود آورده و کائنات را احاطه نموده، محققاً همان انرژی است .» (آ.گ.ا. ص 54)
« فراماسونری، مفهوم معمار بزرگ کائنات را با تکیه بر علوم امروزی و با استناد به کمال اعلی، تعریف و بدین صورت بیان داشته است: تمامی موجودات دنیا که از ذرات و اتم های معینی تشکیل شده اند، در مجموع انرژی مطلق را به وجود می آورند. با در نظر گرفتن اصل لایزالی ماده و انرژی، ثابت می گردد که در اثر فعل و انفعالات، چیزی از بین نمی رود و تغییرات ناشی از جابجایی اتم ها، ماهیت ظاهری دارد. فراماسونری این اصل و اساس را به عنوان دکترین، تز، عقیده و ایمان پذیرفته است. » (نشریه ی ماسون، شماره ی 5/82، سال 1971، ص 20(
همانگونه كه ملاحظه فرموديد، خداوند ماسون ها خودش مخلوق است، نه خالق!!! بنابراين ماسون ها و دوستان نزديك آن ها يعني يهوديان حق دارند براي خدايي كه اين قدر پست و ضعيف مي باشد، تعيين تكليف كنند:
« يهودي، خداي زنده است در كالبد انسان. »
« حكمي كه خاخام صادر نمايد، براي خدا قانون محسوب مي شود. »

مطالبي كه خوانديد، مطالبي است كه در كابالا مكتوب شده است، و در كتاب مباني فراماسونري، نوشته ي گروه تحقيقات علمي تركيه (هارون يحيي) و در صفحه ي 19 اين كتاب نگاشته شده است و عزيزان مي توانند آن را مطالعه فرمايند.
با توجه به مطالب گفته شده، در مي يابيم كه علت بسياري از اعمال طرفداران جنبش سبز ماسوني از جمله روزه خواري تعداد زيادي از آنان در تظاهرات روز قدس، نگرشي است كه آنان نسبت به خدا دارند. خداي مورد توجه آن ها همانند خداي ماسون ها، كسي نيست كه برنامه ي زندگي بنده هايش را تعيين مي نمايد، بلكه خدايي است كه انسان ها بايد برايش تعيين تكليف كنند. انسان ها مي توانند هر وقت كه خواستند دستورات او را اجرا كنند و هر وقت كه خواستند، اين دستورات را انجام ندهند!!! بنابراين برخلاف تصور خيلي از دوستان وبلاگ نويس كه از اعمال و رفتار طيف افراطي جنبش سبز در روز قدس و عاشورا تعجب مي كنند، بايد بگوييم با توجه به نوع عقيده و نگرش آن ها به دين اسلام، اين رفتار از آن ها بعيد نمي باشد.
نكته ي ديگري كه پيرامون ارتباط جنبش سبز با فراماسونري بايد متذكر شويم، اين است كه تشكيلات فراماسونري، فقط شامل افراد لژنشين نمي شود. بلكه هر كسي كه در جهت اهداف و مطامع فراماسونري فعاليت مي كند، ماسون تلقي مي گردد. به جمله ي زير توجه فرماييد:
« با جوانان چپگرا كه متد علمي و عملي لژ روسيه را پذيرفته، و خواستار آزادي، مساوات و زندگي شرافتمندانه و سعادتمندانه هستند و خوشبختانه تعدادشان نيز روز به روز افزونتر مي شود، همگام و همفكر هستيم. آن ها ماسون هاي بدون پيشبند ما هستند. موضوع مباحث داخل معبد ما را، در خارج از معبد تعقيب و پي گيري مي نمايند. آنان بازوي راست ما هستند، در هر زمان، هر مكان، و در هر موقعيتي، مددكار آنان خواهيم بود. » (نشريه ي ماسون ترك، شماره ي 2/72، ص 32)

گرچه مطالب بالا در رابطه با چپگرايان روسيه، بيان شده است و در آن به شعارهاي دروغين مانند مساوات و آزادي و ... اشاره شده است، اما با دقت در مطالب فوق مي توان دريافت كه هر جرياني كه همفكر و همگام با فراماسونري مي باشد و از سوي آن ها هدايت مي شود، خود يك جريان ماسوني مي باشد و فراماسونري جهاني از اين جريان به عنوان « جريان ماسون هاي بدون پيشبند » نام مي برد. بدين ترتيب با توجه بيشتر در جنبش سبز و مشاهده ي حمايت كشورهاي بزرگ ماسوني همچون آمريكا، انگليس، اسراييل و ... از اين جريان، مي توان دريافت كه اين جنبش نيز يك جنبش ماسوني مي باشد. چرا كه كشورهاي ماسوني مختلف درباره ي حمايت از اين جريان، وحدت رويه دارند. تا آن جا كه باراك اوباما، رييس جمهور فراماسون آمريكا كه ارتباط وي با فراماسونري جهاني و يكي از شعبه هاي مشهور آن يعني بيلدربرگ در مقاله ي « فراماسونري (دجال آخرالزمان) كدام مهره ي خود را در آمريكا به قدرت مي رساند؟ » بيان شده است، به حمايت همه جانبه از جنبش سبز ماسوني مي پردازد.

نكته ي ديگر اينكه اگر هاديان و حاميان يك جنبش، فراماسون باشند، آن جنبش يك جنبش ماسوني تلقي مي گردد، حتي اگر زيردستان آن ها ماسون نباشند. به جملات زير توجه فرماييد:
« مدرسه اي كه توسط مدير ماسون اداره مي شود، يك موسسه ي ماسوني محسوب مي گردد. جامعه اي كه توسط يك ليدر ماسون رهبري مي شود، جامعه ي ماسوني به حساب مي آيد. اگر تعداد اعضايمان هم زياد نشود، از طرف هر كسي كه مي خواهد باشد، باشد، تحقق اصول و آداب در هر جا و مكان يك موفقيت شمرده مي شود. » (نشريه ي ماسون ترك – صفحه ي 3032)
با توجه به مطالب ذكر شده در جملات فوق، مي توان دريافت كه جنبش سبز كه برنامه هاي خود را با هدايت و حمايت كشورهاي ماسوني انجام مي دهد، يك جنبش ماسوني مي باشد. ارتباط جنبش سبز با كشورهاي ماسوني، يك ارتباط تنگاتنگ و غير قابل انكار مي باشد. چرا كه اخبار و اطلاعات مربوط به اين جنبش و هماهنگي تظاهرات فتنه آميز اين جنبش، از طريق رسانه هاي وابسته به كشورهاي ماسوني همچون BBC, CNN, VOA و ... انجام مي گيرد و تعدادي از رهبران اپوزيسيون همچون اكبر گنجي، عطاالله مهاجراني، عبدالكريم سروش و ... نيز به كشورهاي ماسوني پناهنده شده اند. از سوي ديگر، هر حركت تخريبي اين جنبش فاسد، توسط رهبران كشورهاي ماسوني مورد تقدير و حمايت قرار مي گيرد. از سوي اين كشورها بودجه هاي ميلياردي براي اين جنبش در نظر گرفته مي شود و سران فراري اين فتنه در آغوش كشورهاي ماسوني پناهنده مي شوند. ختم كلام اينكه اين جريان به صورت جدي از سوي كشورهاي ماسوني هدايت و حمايت مي شود. بنابراين مطابق گفته هاي خود فراماسون ها، اين جنبش به واسطه ي حمايت از سوي فراماسونري جهاني، % 100 يك جنبش ماسوني مي باشد.

نكته ي مهم ديگري كه بايد ذكر كرد اينكه آن حقوق بشري كه از سوي ماسون ها ادعا مي گردد در ايران در حال نقض شدن است و بارها اين مسئله را بر سر ملت مظلوم و مسلمان ايران كوبيده اند، حقوق بشر ماسوني است، نه حقوق بشر الهي. حقوق بشري كه در آن حقوق آشوبگران محترم شناخته مي شود، اما حقوق مردمي كه در انتخابات حماسه آفريدند، زير پا گذاشته مي شود. اين همان حقوق بشري است كه وجود زندان هاي ابو غريب و گوانتانامو را براي شكنجه ي مسلمانان محترم مي داند، اما تاديب آشوبگران و هتك حرمت كنندگان به ساحت مقدس امام حسين (ع) را نقض حقوق بشر مي داند. در واقع بايد گفت كه هر جا كشورهاي ماسوني از نقض حقوق بشر در آن دم مي زنند، بايد به دخالت فراماسونري در آن مشكوك شد. چرا كه ماسون ها و برادران يهوديشان، به جز خودشان كسي را انسان نمي دانند و آن جا كه دم از نقض حقوق بشر مي زنند، منظورشان كسي جز ياران خودشان نيست. بهتر است به عبارات زير توجه فرماييد:
« به اين موضوع، به ارتقاء مداوم فرهنگي درخشان، مي توان تعالي انسان نيز، نام نهاد. ولي اينان انسان هاي كوچه و بازار نيستند. منظور ما انسان هاي داراي دو پا، دو گوش وداراي كم و بيش هوش نيست. مقصود ما از بيان كلمه ي انسان، انساني است كه مرام هاي ماسوني را در سينه اش جمع كرده و در مخيله اش جا داده باشد. » (نشريه ي معمار سنان، شماره ي 27، ص 35)
بنابراين هرجا كه فرياد وامصيبتاي جوامع ماسوني درباره ي نقض حقوق بشر يك گروه به آسمان رفت، بايد به گروه مذكور شك كرده و آن گروه را همپيمان ماسون ها دانست. چرا كه ماسون ها به جز خودشان كس ديگري را انسان نمي دانند كه بخواهند براي حقوق وي نگران باشند. با اين اوصاف بي تفاوتي و سكوت كشورهاي ماسوني در قبال كشتار شيعيان مظلوم يمن، ملت مظلوم فلسطين، مردم مستضعف افغانستان و عراق و... قابل درك است، چرا كه ماسون ها مردم كشورهاي مذكور را اصلاً انسان نمي دانند كه براي حقوق آن ها نگران باشند. اما هنگامي كه اغتشاشگران حوادث بعد از انتخابات و اهانت كنندگان روز عاشورا دستگير مي شوند، دم از نقض حقوق بشر مي زنند.
در تأ ييد مطالب فوق، توجه شما را به علامت « هرم و چشم » ماسوني در بالاي اعلاميه ي جهاني حقوق بشر كه ماسون ها آن را تدوين كرده اند و آن را بر سر ملت هاي مخالف خود مي كوبند، جلب مي نمايم:

با توجه به اين مطالب، علت ادعاهاي مكرر ممالك ماسوني را درباره ي نقض حقوق بشر دستگير شدگان اغتشاشات اخير درك مي نماييم و مي فهميم كه جنبش سبز ماسوني نيز با فراماسونري جهاني قطعاً ارتباط دارد. چرا كه تنها در صورت وجود اين رابطه است كه ماسون ها انسان ها ي ديگر را انسان تلقي كرده و آن ها را صاحب حقوق مي شمارند.
با توجه به مطالبي كه ذكر شد، درمي يابيم كه حتي اگر ارتباط مشكوك سران جنبش سبز را با فراماسونري جهاني ناديده بگيريم، مرام، عقيده، همگرايي و همراهي جنبش سبز با فراماسونري جهاني از يك سو و حمايت كامل، همه جانبه و يكپارچه ي سازمان جهاني فراماسونري از جنبش سبز نشان مي دهد كه اين جنبش بلاشك يك جنبش ماسوني مي باشد و مطابق تعريف ماسون ها بايد آن را جنبش سبز ماسوني بناميم.
به عزيزان خواننده ي وبسايت توصيه مي شود تا كتاب مباني فراماسونري تأليف گروه تحقيقات علمي تركيه (هارون يحيي) و چاپ شده توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي را تهيه نمايند و آن را با دقت مطالعه فرمايند. چرا كه مطالب ذكر شده در نشريات ماسوني كه در بالا ذكر شدند، در كتاب مذكور نيز يافت مي گردند.
در پايان متذكر مي شوم كه نويسنده ي اين مقالات مي داند كه كساني كه بر چشم ها، گوش ها و قلب هايشان مهر زده شده است، با خواندن اين مطلب و هزاران مطلب ديگر نيز از دسيسه هاي خود دست نمي كشند. اما اين مقاله به اميد اينكه افرادي كه هنوز مرددند، راه صحيح را بيابند، نگاشته شده است.
اميد است كه اين مقاله مورد رضايت خداوند متعال قرار گيرد و تأثير مثبتي بر جوانان فرهيخته و مسلمان ايراني بگذارد.
به اميد ظهور منجي موعود، مهدي صاحب الزمان (عج).
خادم الامام (عج) – وعده ي صادق (دي ماه 1388)

همانگونه كه خوانندگان محترم وبسايت مستحضر هستند، گردانندگان و هدايت كنندگان جنبش سبز ماسوني، در تبليغات ماه محرم، از نمادها و علامات ماسوني در تبليغات خود بهره جستند تا بيش از پيش، ارتباط خود را با تشكيلات شيطاني فراماسونري جهاني نشان دهند. به نحوي كه ...
حيله ي كثيف جنايتكاران جنبش سبز ماسوني در دستكاري طرح تبليغاتي ماه محرم.
بسم الله الرحمن الرحيم
جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل كان زهوقاً.
بعد از عرض سلام و تحيت خدمت خوانندگان بزرگوار وبسايت « وعده ي صادق »، اينك برگ ديگري از جنايات، حيله گري و دغلبازي سران جنبش سبز ماسوني در برابر ديدگان خوانندگان محترم قرار مي گبرد.
همانگونه كه خوانندگان محترم وبسايت مستحضر هستند، گردانندگان و هدايت كنندگان جنبش سبز ماسوني، در تبليغات ماه محرم، از نمادها و علامات ماسوني در تبليغات خود بهره جستند تا بيش از پيش، ارتباط خود را با تشكيلات شيطاني فراماسونري جهاني نشان دهند. به نحوي كه در تعدادي از تبليغات ماه محرم جنبش سبز ماسوني، علامت مثلث و چشم جان بين يا به عبارت ديگر، مثلث نورافشان (Shining Triangle) به وضوح به چشم مي خورد. جالب اينكه نمادهاي مذكور بدون هيچ گونه مناسبت و بي هيچ دليل و توجيهي در اين تصاوير به كار رفته اند و عدم تناسب اين نمادها با شعائر ماه محرم، راه را بر هر توجيه و بهانه تراشي مي بندد.
خوشبختانه به دليل بيداري و آگاهي كه در بين جوانان مومن و برومند جمهوري اسلامي ايران وجود دارد، اين حركت خطرناك و موذيانه بلافاصله كشف گرديد و تلاش مذبوحانه ي جنايتكاران جنبش سبز، در نطفه خفه شد.
اما نكته ي جالب اين كه در همان هنگام كه خبر مذكور در اينترنت به سرعت انتشار يافت، اين حقير با توجه با شناختي كه از خباثت، دسيسه گري و فتنه انگيزي جنبش سبز شيطاني و حاميان ماسوني آن در خارج از كشور داشتم، حدس زدم كه به زودي جنايتكاران سازماندهي كننده ي اين جريان، به زودي تلاش خواهند كرد تا آثار جنايت خود را از صفحات وب پاك كنند و شعار « كي بود، كي بود، من نبودم » سر داده و مظلوم نمايي كنند. به همين دليل بلافاصله اقدام به تهيه ي دو نسخه از صفحات اينترنتي مذكور كردم تا در صورت اجراي اين نقشه از سوي سران اين جريان شيطاني، دسيسه ي آنان را افشا نمايم.
با توجه به اين كه رابطه ي دست اندركاران وبسايت « وعده ي صادق » با خوانندگان محترم بر اساس صداقت و امانتداري است، از اين به بعد، مراحل انجام اين كار به صورت جزء به جزء تقديم خوانندگان محترم وبسايت مي گردد:
1 – در مرحله ي اول، وارد وبسايت جرس « جنبش راه سبز » شده و صفحه ي مربوط به آرشيو تصاوير « طرح سبز » را باز كردم.
2 – در اين صفحه، دو طرح با نام « اگر دين نداريد لااقل آزاد باشيد » وجود داشتند. صفحه ي مربوط به اين دو طرح را باز كرده و وارد صفحات مذكور شدم.
3 – با توجه به اين كه حدس مي زدم در صورت دستكاري تصاوير مذكور از سوي جنبش سبز، نشان دادن تصاوير save شده، نمي تواند كساني را كه به اين دستكاري ها شك دارند، اقناع كند (آن هم با وجود برنامه هايي مثل فتوشاپ!!!)، بر آن شدم تا از كل صفحه ي اينترنتي مذكور با تمام جزئياتش، يك كپي و يك سند تهيه نمايم.
4 – با استفاده از برنامه ي نرم افزاري Cute Pdf Writer كه قادر است از هر فرمت و هر صفحه اي يك Pdf بسازد، از دو صفحه ي مذكور، يك كپي به فرمت Pdf تهيه نمودم. جالب اينكه تمام جزئيات صفحات مذكور، تاريخ انتشار تصاوير، بقيه ي اخبار مربوط به جنبش سبز، عكس ندا آقا سلطان و ... نيز در اين صفحه همانند صفحه ي اصلي به چشم مي خورند.
بعد از تهيه ي كپي مذكور، باخبر شديم كه سران جنايتكار جنبش سبز، در طرح هاي مذكور، نماد هاي ماسوني را حذف كردند و شعار « كي بود، كي بود، من نبودم » سر داده اند. اين حركت آنان گرچه خباثت هاي آنان را بيش از پيش نشان مي دهد، اما عقب نشيني آن ها نشان مي دهد كه مقاومت جوانان مومن در جنگ نرم موثر بوده و اين عزيزان را پيروز اين جنگ نموده است.
بعد از اطلاع از اين حركت موذيانه ي سران جنبش سبز ماسوني، بر آن شديم تا دست آن ها را رو كرده و ان شاء الله پيروزي ديگري را در اين جبهه رقم بزنيم.
اينك تصاوير مربوط به صفحات اينترنتي حاوي علايم ماسوني سايت جرس، تقديم خوانندگان محترم وبسايت مي گردد تا با مقايسه ي آن با تصاوير فعلي سايت مذكور، دسيسه ي دست اندركاران اين وبسايت برملا گردد. ابتدا تصاويري كه با استفاده از برنامه ي Pdf Grabber از روي Pdf تهيه شده ي قبلي، برگردان شده است، تقديم خوانندگان محترم مي شود و سپس لينك اصل Pdf ها تقديم اين عزيزان مي گردد:
تصاوير مربوط به صفحه ي طرح « اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد » - 1 :




تصاوير مربوط به صفحه ي طرح « اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد » - 2 :




لينك اصل Pdf هاي مذكور در زير تقديم مي گردد:
01:
02:
بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه كرديد، سران جنبش سبز، از نمادهاي ماسوني در تبليغات ماه محرم بهره برده اند، اما بعد از مواجهه با بيداري و آگاهي جوانان برومند و آگاه جمهوري اسلامي ايران، در تبليغات مذكور دستكاري نموده و نماد هاي ماسوني را پاك كرده اند. به نحوي كه در حال حاضر، علامت هرم و چشم در سايت جرس و در طرح هاي ذكر شده وجود ندارد. از اين مسئله، مي توان دريافت كه قطعاً در گنجاندن طرح هرم و چشم يا مثلث و چشم در تبليغات محرم توطئه و دسيسه اي وجود داشته است. چرا كه اگر اينگونه نبود، سران جنبش سبز ماسوني، از اين طرح ها عقب نشيني نمي كردند. به قول ضرب المثل معروف: « آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است ». حال اگر طراحان طرح هاي مذكور ، قصد بدي از گنجاندن نماد مشكوك و ماسوني در تبليغات مذكور نداشتند، چرا از مواضع خود عقب نشيني كردند؟ دست اندركاران اين جنبش شيطاني كه همواره بر مواضع فاسد خود پافشاري مي كردند، چرا طرح هاي مذكور را تغيير دادند؟ پاسخ اين است كه خود بهتر از هركسي مي دانند كه طرح هاي ماسوني مذكور به قدري واضحند كه جاي توجيه ندارند.
البته ما اين را مي دانيم كه آن كساني كه چشم و گوششان بسته شده و بر قلب هايشان مهر خورده است، باز اين سند را نيز رد مي كنند. اما به اين اميد كه تعدادي از افرادي كه هنوز گوش شنوا دارند، اين مقاله را مي خوانند، آن را منتشر نموده ايم.
حال اي عزيزان خواننده ي وبسايت. از شما درخواست مي شود كه با جديت تمام و البته رعايت امانت، اين توطئه ي سران جنبش شيطاني سبز را به سمع و نظر بقيه ي برادران و خواهران برسانيد تا ديگران نيز از اين مسئله آگاه شوند. همچنين از شما عزيزان درخواست مي گردد كه به زحمات دوستانمان در وبسايت وعده ي صادق ارج نهاده و در هنگام اطلاع رساني، امانت را رعايت فرموده و منبع خبر را نيز ذكر نماييد.
ان شاء الله خداوند متعال به همه ي مسلمين بصيرت و ايمان عطا فرمايد و شر دجال آخرالزمان را از سر مسلمانان رفع نمايد.
با تشكر
خادم الامام (عج) – وعده ي صادق
دي ماه 1388
مطالب مرتبط:
ردپای فراماسونها در کشور + عکس
شهید آیت، میرحسین موسوی و فراماسونری
ردپای فراماسونها در کشور + عکس
ريشه مسائل اخير را بايد در محافل صهيونيستي و فراماسونري جست وجو كرد
شهید آیت، میرحسین موسوی و فراماسونری
مقاله ایی جامع پیرامون ماهیت تشکلات مخوف فراماسونری- نویسنده و محقق خادم الامام(عج)
حيله ي كثيف جنايتكاران جنبش سبز ماسوني در دستكاري طرح تبليغاتي ماه محرم.
دجال آخرالزمان (فراماسونری جهانی), کدام مهره خود را در آمریکا به قدرت میرساند؟
فتنهای شدیدتر از فتنه دجال (+فایل صوتی)
در همین رابطه بخوانید:
ابهامها در ترور آیت در گفتگو با فرزند شهید
بازخواني وصيتنامه تاريخي شهيد لاجوردي
سند وابستگی عبدالکریم سروش به کلوب سری بیلدربرگ
"آيت " ميگفت روزي ميرحسين در برابر انقلاب ميايستد
ديدار خاتمي با سوروس خيانت آشکار به ملت ايران بود
مجسمه آزادی فقط یک تندیس ساده نبود بلکه نماد اسرار آمیزی از یک جریان مخفی و مخوف بود که سالها بعد نبض حیات سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و نظامی جهان را به دست گرفت لذا آنچه قرار است در این جستار به آن پرداخته شود ، نگاهی جدید و از زاویه ای دیگر به اسرار پشت پرده مجسمه ای است که آنرا به اصطلاح تندیس آزادی می خوانند.
بسم الله الرحمن الرحیم
تائیس تندیس تمدن سوزی:
بررسی اسرار پشت پرده مجسمه آزادی
مجسمه آزادی یا تندیس آزادی (Statute Of Liberty) که نام رسمی آنLiberty Enlightening The World (آزادی روشنگر جهان) است در سال 1886 میلادی توسط فرانسه به ایالات متحده آمریکا هدیه داده شد .(1)
در 28 اکتبر آن سال " استیفن گراور کلیولند " ریاست جمهوری وقت آمریکا ،مجسمه آزادی را در محل فعلی آن، دهانه رود هودسن (Hudson) درجزیره آزادی که تا محله منهتن شهر نیو یورک دو هزارو ششصد متر و تا شهر جرسی سیتی ایالت نیو جرسی 600 متر فاصله دارد قرار داد. این مجسمه بنا بود در سال 1876 به مناسبت یکصدمین سالگرد استقلال آمریکا به اتمام برسد ولی به علت پاره ای از مشکلات مانند حمل آن به آمریکا ، طولانی شدن جریان ساخت و... با ده سال تاخیر بر فراز آبهای آتلانتیس ایستاد این مجسمه با دست راست خود مشعلی فروزان را بالای سر خود نگه داشته و در دست چپ یک لوح سنگی را که بر روی آن با شماره های رومی نوشته شده JULY IV MDCCLXXVI که نشانگر 4 ژوئیه1776 میلادی تاریخ استقلال آمریکا است.(2)

مجسمه آزادی فقط یک تندیس ساده نبود بلکه نماد اسرار آمیزی از یک جریان مخفی و مخوف بود که سالها بعد نبض حیات سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و نظامی جهان را به دست گرفت لذا آنچه قرار است در این جستار به آن پرداخته شود ، نگاهی جدید و از زاویه ای دیگر به اسرار پشت پرده مجسمه ای است که آنرا به اصطلاح تندیس آزادی می خوانند.
سالها قبل تر از آن یک یهودی در یا نورد به نام کریستوفر کلمپ با مشورت با محافل یهودی اسپانیا و با توجه به اطلاعات و شواهدی که از وجود سرزمینی در آنسوی اقیانوس اطلس داشت ، با نیت پیدا کردن ارض موعود عهد عتیق ، سرزمین خالی از سکنه ای !!! را می یابد.(3)
اندکی بعد این سرزمین مورد توجه پیوریتن های انگلیسی قرار می گیرد. این مسیحیان یهودی به محض ورود به امریکا آنرا ارض موعود نامیده وبومیان آن سرزمین را کنعانیان پنداشته و تاجایی که می توانند آن هارا قتل عام می کنند . (4)
اولین کتابی که در امریکا به چاپ می رسد "مزامیر داوود" است ، پیوریتنها نام های عبری بر فرزندان ، خیابانها و شهر های خود می گذارند تاجایی که باید پسوند DC" " در نام شهر " Washington DC " را David Capital یعنی (پایتخت داوود) دانست.(5)
نهایتا پس از مدتها جنگهای داخلی سرانجام در چهارم ژوئیه 1776 اولین کشور تمام فراماسونری جهان یعنی امریکا استقلال خود را اعلام می نماید.
بیش از یک قرن پس از آن یعنی درسال 1886 میلادی فرانسه به مناسبت یکصدمین سالگرد استقلال امریکا مجسمه آزادی را در چند تکه مجزا توسط کشتی به امریکا هدیه می کند.(6)

طراح اصلی این مجسمه "فردریک آگوسته بارتلدی" مجسمه ساز ماسون فرانسوی بود البته سازه درونی آن را " الکساندر ایفل" مهندس فرانسوی برج ایفل ،طراحی نمود مهندسان و طراحان دیگری نظیر " ژوزف پولیتزر " و"اوژنویوله لودوک" نیز در جریان ساخت آن نقش داشتند.(7)
ویژگی مشترک تمامی این مهندسان و طراحان عضویت در لژهای فراماسونری فرانسه بود. تا جایی که به عنوان مثال بسیاری از نماد شناسان برج ایفل را یک "ابلیسک" فانتزی می دانند. (8)
در ابتدا سازندگان فرانسوی آن اعلام نمودند که این مجسمه نماد "تا ئیس" معشوقه اسکندر است . اما نکته ظریفی که در این میان نادیده ماند چیز دیگری بود که بعد ها نشریه ماسون ترک آنرا فاش ساخت . و آن شباهت بسیار زیاد چهره ی این مجسمه با "ایسیس" اسطوره ی مصر باستان و الهه مورد تقدیس ماسونها بود.
بعد ها فردریک بارتلدی در پاسخ به انتقاد افرادی که بیان می داشتند این مجسمه از نظر فرم صورت به "تائیس" هیچ شبا هتی ندارد ، گفت : من در طراحی این مجسمه از چهره مادر بیوه خودم الهام گرفته ام.(9)
آری بارتلدی راست می گفت ولی منظورش از مادر بیوه ، "ایسیس" بود که در واقع مادر بیوه معنوی تمامی ماسونها منجمله خود او بود. (10)
پس از انتقال این مجسمه به نیویورک امریکاییها با هزینه ای نزدیک به 200 هزار دلار پایه ای 46 متری از جنس گرانیت برای آن ساختند تا مجسمه را بر روی آن قرار دهند.
حال که فراماسونهای فرانسوی برای امریکا سنگ تمام گذاشته بودند نا پسند می نمود اگر طراحان امریکایی دست روی دست می گذاشتند ، و البته در عمل نیز چنین نشد و در نهایت پایه گرانیتی آنها یک کپی محض از معبد کذایی سلیمان از آب در آمد ، معبدی که ماسونها برای رسیدن به نظم نوین جهانی و تشکیل حکومت ماسونی – یهودی خویش بالاخره باید آنرا بر بقایای مسجد الاقصی بنا کنند. با این تفاسیر جای تعجب هم نخواهد داشت اگر ارتفاع این ساختمان 46 متر یعنی مجموع 33+ 13 (دوعدد مورد علاقه فراماسونها) باشد و خود تندیس نیز دارای 168 پله به علاوه 1 نیم پله (مجموعاً169) باشد که بازدیدکنندگان را تا بالای برج راهنمایی کند.( 169= 13 X13)!!!
بارتلدی بر روی تاج این مجسمه هفت شعاع نور قرار داد تا بیش از پیش نماد های ماسونی این تندیس ننگ و نیرنگ را آشکار سازد.عدد هفت در کنار سمبل های گونا گون نور از دیر باز ستوده مصریان باستان و یهودیان و کابالیست های مصر زده بود . همانگونه که آن را در شمعدان هفت شاخه یهود "MENORAH " ، خورشید هفت شاخه مصریان و یا هفت ستاره منقوش در آسمان معبد سلیمان دیده اید.(11)
مجسمه آزادی یهود فراماسونری
اما نکته ای که در این میان بنا بر اعتراف فرانسویان هرگز نباید فراموش نمود الگو برداری ساخت مجسمه از "تائیس " معشوقه اسکندر است. حتی اگر شباهتهای چهره ی این مجسمه با ایسیس را کنار بگذاریم چه دلیلی دارد فرانسوی ها نمادی از تائیس بسازند و آن را به امریکا هدیه دهند.مگر غربیان در تاریخ هزار خدایی یونان و رم با کمبود الهه مواجه شده بودند که از یک شخصیت نچندان موجه به نام" تاییس " مجسمه بسازند و انرا تندیس و نماد آزادی قرار دهند.

مجسمه آزادی فراماسونری تائیس ایسیس
آری حقیقت چیز دیگری است که لاجرم مجبوریم برای روشن شدن این گوشه از تاریخ و آشنایی با شخصیت این زن به باز خوانی گذرای حمله اسکندر به ایران زمین بپردازیم.
با آنکه اسکندر یا همان الکساندر در میان غربیان قهرمانی بزرگ شناخته می شود ولیکن در میان ایرانیان به عنوان شخصیتی بدنام و ویرانگر نمود یافته است، در متون زرتشتی، از وی همواره به عنوان "گجسته"(ملعون و شوم) یاد شده و همراه ضحاک و افراسیاب از کارگزاران اهریمن به شمار آمده است.
در این اثنا عده ای نیز نظر در انکار وجود شخصیت تاریخی به نام اسکندر مقدونی دارند، ولی این به معنای نادیده انگاشتن انبوهی از آثار و اسناد تاریخی و باستان شناسی و حذف تاریخ اسکندر و سلوکیان و خلا زمانی به مدت بیش از صد سال از تاریخ ایران است.
اسکندر متولد مقدونیه و فرزند فیلیپ پادشاه مقدونیه بود.در آن زمان مقدونیه قسمتی از حکومت یونان بود که البته مقدونی ها در میان مردم یونان معروف به وحشی گری بودند لذا فیلیپ پدر اسکندر، برای فرزند خود معلمانی یونانی استخدام کرد تا با فرهنگ یونانیان بزرگ شود. اسکندر پس از مرگ پدر، پادشاه مقدونیه شد و پس از کشمکش ها و فراز و نشیبهایی که بیان آن در این مجال نمی گنجد برای ماجراجویی و تصاحب سرزمینهای دیگر، راه جهان گشایی و حمله به دیگر کشورها را پیش گرفت. اگر چه یونانیها او را وحشی و بربر می دانستند، ولی هنگامی که باتصاحب سرزمینهای دیگر توسط او ثروت زیادی به آتن سرازیر شد، با وی همراه شدند .
بزرگ ترین و مهمترین جنگ اسکندر، نبرد با امپراتوری وسیع ، قدرتمند و متمدن هخامنشیان بود. نبرد اسکندر و پادشاه ایران، چند بار به عقب نشینی وی انجامید، اما سرانجام با تضعیف روحیه سپاهیان ایران، ورق به نفع یونانیان برگشت و اسکندر، داریوش را در منطقه "گیل گمش" شکست داد.
در شب پیروزی، اسکندر و افسرانش در تخت جمشید (پرس پولیس) قصر باشکوه ایرانیان، جشن بزرگی برپا کردند. اسکندر همواره در سفرهای خود یک گروه از زنان فاحشه و رقاص و شراب ریز همراه خود می آورد تا بساط عیش و نوش و شهوت رانی خود و فرماندهان سپاهش گسترده باشد. یکی از این زنان، تائیس کنیزی اورشلیمی بود که به خاطر زیبایی به دربار اسکندر راه یافته بود. پس از آنکه اسکندر قصد ازدواج با شاهزاده اسیر ایرانی و دختر داریوش سوم"استاتیرا" را نمود (12)، حسادت تائیس او را به طرح نقشه ای اهریمنی کشاند که نهایتا صد ها سال تمدن ، فرهنگ و افتخار جهانی را به خاکستر نشاند. (13)
در آن جشن، تائیسآن قدر به اسکندر شراب خوراند که عقل او را کاملاً زایل کرده و سپس از او خواست به انتقام معبدی که در آتن توسط خشایارشاه به آتش کشیده شد، پرس پولیس (تخت جمشید) را آتش بزند. اسکندر مشعلی را به تائیس داد و او هم پرده های حریر و جواهرنشان قصر را به آتش کشید. و پس از مدتی کوتاه، قصر یکپارچه در آتش کین و حقارت شخصیت تاییس سوخت.
و اینگونه شد که امروز در دست مجسمه به ظاهر آزادی آمریکا"تائیس" همان مشعل هنوز به امید به آتش کشیدن دوباره تمدن شرق افروخته است.
و اینگونه شد که یک فاحشه که گوشه ای نا چیز از تاریخ تاریک و ددمنشانه غرب را اشغال کرده نماد آزادی می شود!
توضیح عکس : قلمرو سلسله هخامنشیان
به راستی،چرا سازندگان فرانسوی مجسمه آزادی چنین شخصیتی را به عنوان نماد آزادی در نظر گرفتند؟
بی شک یکی از اصلی ترین دلایل آن یادآوری حمله اسکندر به شرق و استحاله فرهنگی آن است چراکه
تاریخ شناسان یکی از مهمترین اقدامات اسکندر را هلنیزه کردن سرزمین های تحت تصرفش می دانند. هلنیسم در لغت به معنی تقلید از یونان و به معنی مجموعه تمدن و فرهنگ یونان و به عبارتی ساده تر یونانی مأ بی است.
در این راستا اسکندر اقدام به تأسیس شهرهای جدید در راه های مهم و استراتژیک و کوچ دادن مردم از آسیا به اروپا و از اروپا به آسیا نمود. وی با این کار قصد در استحاله فرهنگی متصرفاتش داشت.
نمود بارز و آشکار این مسأله را می توان در هلنیزه شدن سلسله ایرانی اشکانیان پس از براندازی سلوکیان (بازماندگان سلوکوس جانشین اسکندر )دید، اشکانیان همواره سعی در یونانی مأبی داشتند تا جایی که حتی بر سکه هایشان عنوان (یونان دوست) همراه با اسم پادشاه زمان می آمد. (14)
به عبارتی دیگر مجسمه آزادی به نوعی نماد رشد غرب گرایی نیز هست. تائیس یا همان مجسمه آزادی، می تواند یادآور تمام این گذشته باشد. اکنون نیز ملل شرقی به تقلید از اروپاییان و در مقابل غربی ها نیز به این سلطه می نازند و این میراث شوم اسکندر و تائیس است.
اما نکته بسیار بسیار مهمی که هرگز نباید از نظر دور گردد این است که تمدن غرب هرگاه افول نمود نتوانست دوباره در همان مکان ابتدایی ، خود را باز سازی کند و در جایی دیگر ادامه حیات داد لذا می بینیم پس از افول یونان ، رم برمی خیزد و بعد از آن غرب از اروپای میانی ، انگلستان و نهایتا امریکا سر بر می آورد ، یعنی غرب هیچگاه نتوانست در همان حوزه مکانی اولیه دوباره رشد نماید این تمدن آنقدر نقصان داشت که قدرت هضم تجاوزات و حتی تبادلات فرهنگی سالم را نیز نداشت.
اما در مقابل ، تمدن کهن و با فرهنگ ایران هرگاه دچار نزول شد دوباره در همان مکان جوانه زد ، هرگز نباید فراموش کرد که نهایتا اسکندر با لباس ایرانی از این مرز پر گهر رفت ، وحشیان و متجاوزان مغول مسلمان شدند و رصد خانه و مسجد و کتابخانه ساختند و از میان سه نفر زبانشناس که قواعد زبان عربی را برای خود عرب زبانان نگاشتند دو تن از آنها ایرانی بودند واکنون نیز پس از چند هزار سال باز هم ایران است که در مقابل زیاده خواهی های وحشی گرانه غرب ایستاده است.آری تکرار این تجربه تاریخی و از سویی دیگر پیشگویی های غرب نیز همین را میگوید که منشا آن اتفاق بزرگ آخر الزمانی نیز ایران است و موعود ادیان به یاری ایرانیان است که بساط بیداد آنها را بر خواهد چید گویا غرب ناگزیر از شنیدن نام ایران در کنار ناکامی های خود است ، لذا اینگونه است که تائییس دوباره مشعل به دست رو به سوی شرق بر فراز آتلانتیس ایستاده است.
اگر بخواهیم اندکی تاریخی تر به مسئله نگاه کنیم باید در نظر داشته باشیم زمانی که امپراتوری ایرانیان 127 ایالت را تحت سلطه خود ساماندهی کرده بود اوج تمدن غربیان یعنی یونان هنوز از سیستم ابتدایی دولت شهرها (نه یک امپراتوری واحد) استفاده میکرد، لذا غرب ناگریز است تا با ساختن یک اتوپیای (آرمان شهر) خیالی یعنی یونان باستان تمامی مدنیت را به خود ارجاع دهد . زمانی که سخن از منطق باشد ارسطو الگو می شود اگر از ریاضیات سخن رانده شود ارشمیدوس را نشان می دهند ، پدر علم پزشکی باید بقراط باشد و غیره و غیره تا من ایرانی هیچگاه به این فکر نکنم که چرا غرب هنوز با این همه ادعا نتوانسته حقوق بشری را که کوروش 2500 سال پیش به بهترین نحو اجرا می کرد را حتی شبیه سازی کند. اگر لازم باشد برای من و توی ایرانی فیلم 300 می سازند تا مارا از تمامی گذشته پر افتخارمان بیزار کنند تا مبادا شکوه و تمدن نیاکانیمان ما را دوباره به فکر فرهنگ سازی در جهان بی اندازد.
آری این کینه ای دیرینه است از تمدن شرق و سترگ ایران زمین که در هیبت شعله های آتش در مشعل عفریته جنگ این الهه شوم پیوندی!!! (تائیس + ایسیس) خود را نشان داده است.
صد البته غرب در این آتش کین می سوزد و خواهد سوخت چراکه پس از تلاش چند هزار ساله آنها برای منکوب و استحاله تمدن ایران زمین جوانه ی نو رسته ای دوباره و این بار در هیبت اسلام شیعی از دل ایران زمین رویید و این بار نیز ایرانیان بهترین را انتخاب کردند رویشی که به لطف حق به انقلاب نهایی موعود منجر خواهد شد . و چه زیبا پروردگار بزرگ در قرآن ، کتاب انسان فرمود:
" و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثین"
" و ما اراده نمودیم تا بر مستضعفین جهان منت گذارده و ایشان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم "(15)
علی اکبر رائفی پور : PORSMAN@YAHOO.COM
پی نوشت:
1. fa.wikipedia.org/wiki
2. http://www.fararu.com/vglj.oetfuqexxwvzfuusb..html
3. mouood.org/content/view/2467/3 موعود
4. در کل در مدت مهاجرت ،اسکان و گسترش اروپاییان در قاره امریکا مجموعا 212 میلیون سرخ پوست کشته شده اند
5. پیوریتانیسم گرایشی از پروتستانیسم است که خواهان باز گشت مسیحیان به ارزشهای عهدعتیق (یهود) است. تا جایی که اینان در زمان کرامول خواهان این شدند که تورات و تلمود قانون اساسی انگلستان شود.
6. برخی آن را "زن آزادی" Lady Libertyهم می نامند.
7.البته نباید این مجسمه را با مجسمه آزادی کنگره Statue of Freed اشتباه گرفت آن مجسمه که از سال ۱۸۶۳ تا کنون بر روی گنبد مرکزی ساختمان کاپیتال ایستادهاست توسط "توماس کرافورد" طراحی گردید و بانویی را تجسم میکند که شمشیری غلاف شده در دست راست خود دارد. در دست چپش نیز یک تاج به نشانه پیروزی، و سپر نشان رسمی آمریکا دیده میشود. کلاه خودی به سر دارد که حاوی ستاره و به شکل سر عقاب سر سفید است. وی بر روی یک کره ایستادهاست که بر روی آن عبارت E Pluribus Unum نقش بستهاست. این واژه یکی از شعارهای ملی آمریکا است که در مقاله "راز دلار" به ریشه یابی معنایی آن پرداخته ام.
8. ابلیسک از نماد های اصلی مشترک بین شیطان پرستان و فراماسونهاست که اشاره به آلت تناسلی شیطان دارد، برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید به مقاله عبد الله شهبازی با عنوان "فرقه های راز آمیز دماوند" رجوع فرمایید.
9. در جریان این فرافکنی عده ای نیز گفتند که بار تلدی چهره همسر خود "شارلوت" را تصویر کرده است.
10. همسر و برادر "ایسیس " یعنی "اوزیریس" توسط برادر دیگرشان "ست" به قتل رسید و پس از آن ایسیس بیوه گشت. (جهت کسب اطلاع بیشتر در این زمینه به مقاله نویسنده با عنوان "اسطوره های ماسونی مصر باستان" رجوع فرمایید).
11. توجه فرمایید که عدد هفت فقط و فقط در کنار نماد ها و نشانه های نور عدد ماسونها و یهودیان است مانند هفت ستاره ، هفت شعاع نور ،هفت عدد شمع ... و در غیر این صورت ارتباطی با آنها نداشته و حتی از اعداد مقدس مسلمانان نیز به حساب می آید.
12. در برخی منابع تاریخی از او به نام "رکسانا" یا "روشنک" نام برده اند ولیکن آنگونه که از منابع تاریخی بر می آید رکسانا و استاتیرا دو شخص متفاوت هستند و حتی عده ای رکسانا را دختر "بخش آورد " حاکم ایرانی باختر می دانند که اسکندر پیش از استاتیرا با وی ازدواج نموده است.
13. روزنامه قدس ، یک شنبه 8 خرداد ماه 1384
14. حسینی، سیدمحمد؛ "نظر دیگری درباره ی طراحی از تائیس"
15. کلام الله مجید/ سوره قصص/ آیه 5
منبع: http://raefipoor.blogfa.com
چنین به نظر می رسد که باور شرکی خورشید پرستی نخست درمیان خانواده پادشاهی و درباریان پذیرفته شد. شاهزاده ای را که در آینده پادشاه می شد «پسر را» می خواندند که این نام از روزگار پادشاهی میانه (2375-1800 پ.م) به خود پادشاه گفته می شد. پس فرعون فرزند خورشید در سرزمین مصر خوانده می شد.
اسطوره های ماسونی در مصر باستان

با توجه به تاثیر پذیری فوقالعاده جریان فراماسونری از اسطوره های مصر باستان برآن شدم تا مطالبی را در زمینه سیر تحول این اسطوره ها و تفکرات محاط و محیط حاصل از آن بر این جریان تهیه نمایم. اهمیت این مطلب تا جایی است که هم اکنون به عنوان مثال فراماسون ها ایزیس(ایسیس) را مادر معنوی خود می دانند و برای نمونه حتی در جریان ساخت مجسمه آزادی توسط فردریک آگوسته بارتولدی فراماسون ، بعد ها توسط خود ماسونها فاش می شود که این مجسمه که در ظاهر تندیس تائییس (معشوقه اسکندر مقدونی است) است با توجه به چهره مادر بیوه بارتلدی و به عبارتی بهتر مادر تمامی ماسونها (ایسیس) ساخته شده است که البته نمادهای ماسونی فراوان دیگری نیز در آن به چشم می خورد که در مقاله ای دیگر مفصلا به آن خواهم پرداخت. و یااینکه نماد چشم جهان بین که از سمبلهای اصلی فراماسونری است و هم اکنون شما آنرا بر فراز هرم 13 طبقه بر روی یک دلاری آمریکا می بینید همان چشم خدای خورشید مصریان "را" است.
جا دارد از "آریارمنا ا. پریان" تشکر ویژه نمایم چراکه در تهییه مطالب تاریخی جستاری که پیش رو دارید از نوشته های ایشان بهره جسته ام. از دانش دوستان عزیز خواهشمندم که ریز بینانه تر به این مقاله بنگرند تا برایشان نیک روشن شود که چه گونه تفکرات بسیار بسیار ابتدایی و خرافی مردمانی قدیمی هم اکنون قالب اصلی فکری فراماسونری و صهیونیزم می شود ، و چگونه یهودی بیابانگرد و مسحور تمدن مصر باستان این اندیشه های اساطیری را سالها و سالها با خود حفظ می کند وفراماسونری که میراث و چکیده اندیشه کابالا و یهود است امروز سردمدار نظام فکری فرهنگی و حتی دینی جهان می شود. (با تشکر علی اکبر رائفی پور).
با وجود اینکه برخی خاستگاه "را و یا رع"خدای خورشید را شهر لونو در مصر می دانند ولی در واقع تنها مردم شهر لونو نبودند که به خدای خورشید خود"را"(RA) می بالیدند. زیرا در همان روزگاران مردم شهری دیگر بنام «خمنو» (Khemenu) می گفتند که اندیشه خدای خورشید (را) از آنجا آغاز شده و پیش تر این اندیشه به شهر لونو رفته است. زیرا در لونو سرور خدایان آن شهر نخست «آتوم» (Atum) بود نه را ، و پسان تر بود که اندیشه «را» با او درآمیخت و او را «آتوم- را» (Atum-Ra) خواندند. به دیگر سخن منطقه های گوناگون مصر که به آنها «نوم» (num) می گفتند، هریک دارای داستانهای اسطوره ای ویژه برای خود بوده و هریک از آنها دارای گروه یا خانواده ای از خدایان بود . که البته به مرور زمان در هم آمیخته می شوند و خدایانی بعضا ترکیبی به وجود می آیند و جالب تر اینکه حتی در مواردی مانند حمله هیکسوسهای آسیایی به مصر ، برخی خدایان کاملا ماهیت خود را از دست داده و دچار استحاله می گردند برای نمونه می توان به ست اشاره نمود که در ابتدا خدایی محبوب بود ولی بعدها سمبل شیطان و حتی نماد ضد ایسیس و هروس خدایان محبوب مصریان گشت. به هر روی شهر لونو پایتخت آیین های گروهی از خدایان بود که به آنها «گروه خدایان 9 گانه» (Ennead) بود. خمنو جایگاه «گروه خدایان 8 گانه» (Ogdoad) بود و سرور آنها «توت» (Thoth) خدای ماه نام داشت. در این شهر بود که داستان پیدایش «را» پدیدار شد اما این داستان پسان تر به لونو برده شد. در «الفانتین» گروهی سه تایی را می پرستیدند که سرور آنها «خنوم» (Khnum) خدای برآمدن و سرریزی آب بود و او را چون انسانی با سر قوچ نمایش می دادند. سرور خدایان شهر «تب» یا تبس (Thebes) «آمون» (Amun) خدای هوا و دم زندگی بود و سرور خدایان شهر «ممفیس» (Memphis) «پتاه» (Ptah). می گفتند و سرور آنها همان آتوم
پس می توان گفت که هر ناحیه ای در سرزمین مصر دارای باورها و خدایان ویژه خود بود.
اما در میان این شهرها و گروه خدایان، پسان تر آیین های خورشید در شهر لونو و آیین پرستش زمین در ممفیس از ناموری ویژه ای برخوردار گشتند. در شهر ممفیس بود که پتاه با «تانن» (Tanen) خدای زمین آن شهر درآمیخت و از آن پس آنرا «پتاه-تانن» Ptah-Tanen می خواندند. باور بر این بود که او آفریننده جهان بوده و سروری است که سرش در آسمان و پاهایش تا جهان زیرین (Duat) کشیده شده است. می گفتند او نخست بر تختی نشست و دو سرزمین (مصر بالا و مصر پایین) را آفرید. پس باور کردند که او بر کوه آسمانی بزرگی که از آبهای نخستین (نو) برآمده، نشسته است. پرستشگاه این خدای مصری در شهر ممفیس «هوت کاپتاه» (ساختمان روان پتاه) نام داشت و این نام همان است که یونانیان آنرا برداشته به سرزمین مصر گفتند و همان است که امروزه Egypt خوانده می شود.
چنین به نظر می رسد که باور شرکی خورشید پرستی نخست درمیان خانواده پادشاهی و درباریان پذیرفته شد. شاهزاده ای را که در آینده پادشاه می شد «پسر را» می خواندند که این نام از روزگار پادشاهی میانه (2375-1800 پ.م) به خود پادشاه گفته می شد. پس فرعون فرزند خورشید در سرزمین مصر خوانده می شد.
گذشت روزگار نشان داد که مصریان به پرستش خورشید و نگاه به "را" گرایش داشته و آنرا از دیگر خدایان شرکی برتر می دانند. بزرگترین انگیزه برای گرایش به خورشید روشنایی بخش بودن شگفت انگیز آن و دلیل دیگر گردش پیاپی آن در آسمان بود. می پنداشتند نیرویی آسمانی است که خورشید را در آسمان می راند و اینکه خورشید هر بامدادان از شرق برآمده و در غرب فرونشسته و هیچگاه باز نمی ایستد، برای آنها سخت شگفت آور بود.اینکه چگونه خورشید در غرب غروب می کرد و صبح دیگر در شرق بر می آمد برایشان شگفت بود ، چه کسی بود که خورشید را دوباره به مشرق باز می گرداند ؟ مسیر بازگشت از کجا بود؟ چرا اصلا می بایست همیشه این مسیر تکرار می شد؟ چرا خورشید همیشه در آسمان نمی ماند؟ چرا روزها کوتاه و بلند می شد؟ اینها و دهها سوال دیگر زمینه بوجود آمدن داستان ها و در پس آن اسطوره هایی شد که تا امروز گریبانگیر آن خرافات محض هستیم . به هر روی پنداشتند خورشید نیرویی زنده و اندیشمند است و کسانی در آسمان آنرا می گردانند. پس آرام آرام چون بسیاری از مردمانی که برای دسترسی به آب در کنار رودخانه ها یا کرانه دریاها می زیستند(جایی که اکثر تمدن های بزرگ شکل گرفته است)، پنداشتند که خورشید در قایقی نشسته و کسانی همراه او هستند که آن قایق را در آسمان می گردانند.
این قایق خورشیدی هر بامداد از شرق برمی خاست و شامگاهان در غرب فرو می رفت. پس درباره این گردش پیاپی چنین پنداشتند که شبانگاهان خورشید در قایق خود از غرب به شرق در جهان زیرین (Duat) به پیش می رود و بامدادان دوباره برمی آید. وچون دیرینگی خورشید را باور داشتند و از پدران خود شنیده بودند که قرن هاست که این مسیر طی می شود ناخودآگاه قایق خورشید را «قایق میلیونها سال» نام نهادند.
«درود بر تو! ای تو که در قایقت جای داری، تو می گردی! تو می گردی! تو روشنایی را به جلو پخش می کنی، تو روشنایی را به جلو پخش می کنی! تو فرمان شادی را برای هزاران هزار مردم به مردمی که تو را دوست دارند می دهی...» (بخشی از کتاب مردگان)
«درود بر شما ای سروران که قایق سرور «میلیونها سال» را می کشید! (اشاره به خدایانی که در قایق همراه "را" بودند)که آنرا بر فراز آسمان جهان زیرین (Duat) می آورید که آنرا بر فراز «ننت» (Nent) که روانهای با (Ba) را برای تنها آمدن و ارواح آنها می سازد، گردش می دهید که با دستهایش پایه سکان را گرفته است و آنرا به راه مستقیم پیش می برد که پاروهای شما را سخت در دست گرفته است. شما دشمنان را می کشید. پس قایق شادی خواهد کرد و خدای بزرگ در راهش با آشتی و آرامش می گذرد.» (بخشی از کتاب مردگان)
پس را سرور خورشید در قایق میلیونها سال تنها نبود و سرورانی گرداگرد او در قایق بودند. همچنانکه فرعون دارای دربار، همراهان، اندرزگویان و... بود و مصریان «را» را سرور خدایان شرکی خود می دانستند. پس چنین اندیشیدند که" را " در قایق خورشید چون فرعون بر تخت نشسته و خدایانی دیگر چون درباریان گرداگرد او هستند. از میان این همراهان در قایق خورشیدی، «توت» (Thot) خدای ماه از دیگران برجسته تر بود که ویژگی او بسیار مرموز است. نقش او در این قایق، کردارهایش و سخنانی که در اسطوره های مصری از زبان او گفته شده و نیز نیایش های بسیار به او نشان می دهد که مصریان در روزگاران بسیار دور و پیش از نگاه به خورشید، به راستی او را می پرستیدند. توت سرور خدایان شهر «خمنو» (Khemennu) بود و از آنجا که پسان تر یونانیان او را با «هرمس» (Hermes) خدای خردمندی خود یکسان پنداشتند.
لذا نام این شهر(خمنو) را در نوشته های خود به «هرموپولیس»(Hermopolis) یا شهر هرمس برگرداندند.
شگفت انگیز است که یکی از نامهای فرعون «سرور خمنو» بودکه به گونه ای برتری آشکار ماه را در روزگاری دیرین نشان می دهد. پسان تر با برآمدن آیین های خورشید بسیاری از ویژگیهای ماه به خورشید جابجا گشت و ماه (توت)را نخستین همراه و اندرزگوی او دانستند. او قلب و زبان «را» و ابزار سخنوری او بود. در اسطوره های مصری نقش او در ماجراهای پرآوازه مانند نبرد هوروس و ست و نبردهای کیهانی نیکی و بدی بسیار بنیادین و سرنوشت ساز است. پس او را چون اندرزگویی خردمند و داوری دانستند که فرمان سرنوشت ساز را در دادگاه می گفت. از این روست که مصریان باور داشتند پس از مرگ توت است که در دادگاه «دوات»(دنیای زیرین یا دنیای مردگان) درباره روانهای مردگان داوری نموده و آنها را نیکبخت یا بدبخت می کند.
چنین ویژگیهایی بود که او را نماد خردمندی مصریان ساخت. می گفتند او سرچشمه خرد و دانش است. چون خردمندی و دانشورزی نزد آنها نیز بسیار ارزشمند بود، پس باور داشتند دانشهای گوناگون چون ریاضیات، پزشکی و... از او سرچشمه گرفته است و پسان تر گفتند که گردش یکنواخت ستارگان در آسمان، دانش پادشاهی و فرمانروایی، روش خواندن و نوشتن و ... همه از اوست. «ماه نو» نشان نمایش اندازه گیری زمان بود و او را بنیانگذار گاهشمار ماهی (تقویم قمری) خواندند که نشان می دهد گاهشماری دیرین مصریان ماهی بوده است نه خورشیدی!
از آنجا که توت در پیوند با ماه بود و پرنده لک لک سرزمین مصر بسیار دیده می شد، منقار بلند و خمیده این پرنده را نمادی از ماه نو پنداشته در هنر پیکره نگاری توت را چون مردی با سر لک لک نمایش دادند. گاهی نیز او را چون میمون مصری نمایش می دادند. زیرا این میمونها در شبانگاهان و با دیدن ماه آواهایی شگفت انگیز از خود در می آوردند و مصریان میان ماه و این جانور پیوندی می دیدند.

(توضیح عکس: "توت" خدای ماه. به سر لکلک و منقار خمیده آن توجه کنید. اینکه اغلب توت در حال کنده کاری مشاهده می شود به دلیل این است که اورا خدای زبان نیز می دانستند)
به قایق خورشید باز گردیم. همچنانکه توت با خردمندی و دانش خود در کنار «را» بود، «مات» (Maat) نیز که یک ایزد بانو بود، همراه «را» بود. مصریان باور داشتند که مات ایزد بانوی «سامان» و نظم بوده و پاسدار «راستی»، سامان، داد و سرشت نیک است. اوست که گردش ستارگان و دگرگونی فصلهای سال را در دست دارد و نگاه دارنده کردار مردم و نیز خدایان است. پس می گفتند که اگر مات نبود جهان به آشفتگی کشیده شده و اوست که هم اکنون از آشفتگی گیتی جلوگیری می کند به عبارتی بهتر او خدای نظم و قانون بود.
از آنجا که خردمندی(توت) و سامان (مات)دو بازوی اندیشمندی، سیاست و فرمانروایی است چنین پنداشتند که مات(زن) همسر توت(مرد) بوده و هردو در دوسوی «را» در قایق خورشید ایستاده اند و این قایق را در گردش آسمانی خود راهبری می کنند. پس چنان شد که فرعون را که پاسدار قانون و داد در سرزمین مصر بود، «دوستار مات» خوانده و قانون او را بنام پیروی از مات بکار می بردند.
اندیشه راستی و داد با کردار و رفتار مردمان در پیوند بود، پس مات که پاسدار راستی و داد جهانی است، کردارهای مردمان را در دید خود داشته و اوست که نشانگر سنجش ارزش راستی و درستی کردار مردمان در دادگاه جهان زیرین و پس از مرگ است. پس قلبهای مردگان در برابر «پر» مات (که نماد او بود) سنجیده شده و چنانچه سنگینی قلبها هم ارزش با سنگینی این پر بود روان مردگان از تاریکی و شوم بختی جهان زیرین رهایی می یافت و به روشنایی خورشید که رستگاری و خوشبختی بود می پیوست(قلبی که هم وزن پر ، و سبک بود). مات در هنر پیکره نگاری مصری چون زنی که بالهایش گشوده شده و گاهی پر شتر مرغ برسرش دیده می شود نمایش داده می شد.

(توضیح عکس: مات خدای نظم و سامان با بالهایی گشوده)
پس قایق خورشید بود که فرمانروایی آسمانی را در دست داشته و دایره زرین خورشید در آن جای دارد. دستاورد اندیشه قایق خورشیدی، پیوند آن با فرمانروایی فرعون در مصر بود(حکم رانی). دستاوردی دیگر گسترش پیوندی ژرف درباره این قایق خورشیدی در باورهای دینی مصریان باستان بود(دین مداری). اندیشه رهایی از تاریکی جهان زیرین (تاریکی) و پیوستن به روشنایی بی پایان خورشید و رستگاری همیشگی، امید هر مصری بود. همچنانکه بالاتر نوشتیم توت و مات که همراهان خورشید در قایق بودند، در آشکار ساختن سرنوشت روان مردگان دست داشتند. چنین شد مصریان که خوشبختی و رستگاری را در رسیدن به دشت خورشیدی «آالو» (Aalu) در شرق آسمان می دانستند، جهان زیرین را جایگاه تاریکی دانسته و آرام آرام اندیشه رویارویی و جنگ روشنایی و تاریکی را پرورش دادند.
پس چنین پنداشتند که جانوران خزنده و ترسناک که در مصر به فراوانی دیده می شد، نماد تاریکی و پلیدی هستند و ریشه آنها در جهان زیرین است. مصریان در این باره داستانها و اسطوره های فراوانی درباره خوشبختی روانها و رسیدن به خورشید یا بدبخت شدن آنها با ماندن در جهان تاریکی نوشتند.
از آنجا که خورشید هرشب جهان را با گذر از جهان زیرین دور می زد و جهان زیرین جایگاه تاریکی و بدبختی بود، پس قایق خورشید می بایست با این بدبختی ها و پلیدی ها روبرو شده و سرنشینان آن با آنها به نبرد بپردازند. چنین بود که اندیشه نبرد پی در پی روشنایی و تاریکی به آرامی پرورده شده و داستانهای فراوانی درباره آن ساخته شد که نامدارترین آنها در «کتاب دروازه ها» نگاشته شده است. می گفتند که قایق خورشیدی در گذر از جهان زیرین با سوسمارها، مارهای بزرگ، شیرهای درنده و حتی خرسها روبرو شده و
همراهان خورشید هریک می بایست به این جانوران پلید بجنگند.

(توضیح عکس:نشان تئوسوفی که از نماد های فراماسونری،بهائیت و شیطان پرستی است)
در اینجا ذکر نکته ای را ضروری می دانم و آن اینکه خوانندگان این جستار مستحضر هستند که ماری که دم خود را گاز گرفته(تصویر بالا) و دایره ای تشکیل داده است از نماد های اصلی فراماسونری، خصوصا بهایت و شیطان پرستی است و ریشه در همین اندیشه دارد که در ادامه مفصلا در باره آن سخن خواهم راند.(در باره بهائیت باید اشاره نمود که خیل کثیری از گروندگان به آیین بهائیت یهودیانی بودند که به علت مسئله anti Semitism که در مقاله یهود ستیزی مفصلا در باره آن توضیح دادم به این آیین جدید گرویدند و توطئه ای بزرگ را علیه دین اسلام و میهن عزیزمان ایران پی ریزی نمودند) .
به قایق "را" باز گردیم . مردمان کهن مصری ( پدران تفکرات فراماسونری) می پنداشته که قایق خورشیدی در هریک از 12 بخش جهان زیرین با ماجراهایی ترسناک روبرو می شود و سرنشینان این قایق هستندکه از «را» پاسداری کرده جان او را پاس می دارند. چنین اسطوره های خورشیدی که در مصر باستان برای این قایق نگاشته شد آدمی را به یاد اسطوره های مردمان دیگر چون «هفت خوان» رستم ایرانی یا «سفر هرکول» در داستانهای یونانی می اندازد که این داستانها نیز به احتمال بسیار ریشه در باورهای خورشیدی مردمان خود داشت. در کل خورشید چه برای کشاورزان و چه دامداران مظهر برکت محسوب می شد و نبود آن شب را که سراسر تاریکی و ظلمت بود به دنبال داشت در این مرحله ماه تنها امید مردمان در شبهای ظلمت بار بود و این نیز فلسفه زایش خدایی به نام خداوندگار ماه در تمدنهای گوناگون گشت .
اوج نبرد قایق خورشیدی، نبرد با ماری سهمگین و سترگ بنام «آپپ» (Apep) بود که می پندارند داستانش در روزگار پادشاهی نوین مصر (1580-1100 پ.م) نگاشته شده است. ریشه یابی نام آپپ هنوز جای گفتگوی فراوان دارد و بسیاری از مصرشناسان گفته اند که از واژه مصری PP را بر روی جانور خزنده این انیمیشن می بینید. (خزیدن) برگرفته شده است. برخی اسطوره ها می گویند آپپ ماری بوده که درازایش بیش از 16 یارد بوده(بیش از 14 متر، هر یارد معادل 0.9144 متراست) و سرش از سنگ چخماق ساخته شده است. این داستان خواننده را به یاد اسطوره هوشنگ پادشاه ایران می اندازد که چون می خواست ماری بزرگ و سیاه را با سنگی بزرگ بزند، سنگ به سنگی دیگر خورد و از برخورد این سنگها درخششی پدیدار شد که آتش از آن برخاست.شایان ذکر است همانطور که در مقاله" یهود و نقش آن در انیمیشن " در باره نقش فرهنگ سازی یهود از طریق رسانه وخصوصا انیمیشن ها و کارتونهای کودکان توضیح دادم ، یاد آوری میکنم که به عنوان مثال در انیمیشن مگ مگ و دوستان شما دقیقا نام PP را بر روی جانور خزنده این انیمیشن میبینید.
بی شک تاثیرات متقابل ایران خصوصاً عهد هخامنشی و یهود بر کسی پوشیده نیست و اهمیت مطلب تا آن حد است که جستاری جدا گانه را می طلبد، به هر حال مصریان آپپ را خدای تاریکی و آشفتگی کیهانی و نماد بدی دانسته و او را دشمن روشنایی، نیکی، خردمندی (توت) و سامان (مات) می دانستند. پس او سرور دشمنان "را" خدای خورشید بود. او را مانند جانوری ترسناک مانند مار بزرگ، سوسمار و در سالهای واپسین چون اژدهایی سهمگین پنداشته و او را گاهاً «ماری از نیل» و «سوسمار بدی» می نامیدند.
«درود بر تو ای "را"، تو که با تابندگی پرتوهای خود درخشان هستی، هنگامیکه تاریکی در چشمان آپپ است.
درود بر تو ای را، نیکی از آن توست هنگامیکه آپپ در بدی خود فرو رفته است.» (از نوشته های پرستشگاه ادفو)
ریشه باور مصریان به آپپ به هزاره پنجم پ.م می رسد. در نگاره هایی که از آن روزگار برجای مانده است، ماری در حال یورش به یک قایق (که می تواند قایق خورشیدی باشد) دیده می شود. در نوشته های دیرین مصری نیز چون «نوشته های اهرام» و «نوشته های تابوت» و ... از دشمن «را» بنام آپپ نام برده شده است. مصریان می پنداشتند آوایش بسیار بلند و ترسناک است و گاهی او به آسمان روز نیز رخنه می کند. هنگامیکه آذرخشها در آسمان ابری پدیدار می شوند، چنین می پنداشتند که آپپ به جهان بالا یورش برده در نبرد با خورشید است. هنگام خوشید گرفتگی می گفتند آپپ به پیروزی دست یافته و پس از پایان خورشید گرفتگی باور می کردند خورشید دوباره بر او چیره شده است. کاهنان هنگام آذرخش آسمان و نیز خورشید گرفتگی تلاش می کردند طلسم های جادویی بکار برده و مردم باهم فریاد می زدند تا او را از آسمان روز برانند.
آپپ هنگام گذشتن قایق خورشیدی از جهان زیرین در بخش هفتم آسمان(این آسمان 12 قسمت داشته است) برخاسته تا این قایق را خرد کرده و در دهان خود فروبرد. در این نبرد آپپ چون ماری سهمگین برای فروخوردن «را» به دور او می پیچد اما همراهان «را» در برابرش برخاسته با خنجر به او می زنند تا سرانجام بر او چیره شوند.(خوب دقت کنید هنگامیکه ماری به دور خورشید که گرد است بپیچد گویا با بدن خود دایره ای تشکیل داده است بعد ها با حذف خورشید از میان این دایره ، نماد ماری که دایره ای را با بدن خود تشکیل داده بود سمبل فراماسونری،بهائیت و شیطان پرستی نوین شد).

(توضیح عکس: قایق میلیونها سال که در این نگاره "را" در وسط و نیزه به دست و "توت خدای ماه" به شکل لکلکی در جلو قایق نشان داده شده است. البته در این تصویر اثری از "مات" و یا "ست" و دیگر خدایان مشهور دیده نمی شود،البته مشاهده می فرمایید که قایق میلیونهاسال همراهان دیگری در انتهای قایق دارد).
ایزیس(ایسیس خدای محبوب و مادر معنوی ماسونها) نیز که یکی از همراهان قایق خورشیدی است جادویی دیگر بکار بسته یورش آپپ را بی اثر می سازد. سرانجام این ستیز، پیروزی خورشید بر مار آپپ بوده و خورشید به راه خود در جهان زیرین ادامه می دهد و از مشرق دوباره طلوع می کند.
نبرد با آپپ نامدارترین بخش گردش خورشید در زیرزمین است. هریک از بخشهای دوازده گانه خود داستانی برای خود دارد. نبرد با خدای سوسمار (Sokar) ، «سبااو» (Sebau)، ماری که پیوسته آتش از دهانش بیرون می زند، مارهای آبی خشمگین و ... که هرکدام در بخشهای گوناگون دوازده گانه بوده و به قایق خورشیدی یورش می برند.
«ای تو ] را[ ، با من در آشتی باش، بگذار به زیباییت خیره شوم، بگذار بر فراز زمین گردش کنم. بگذار نادانان را از میان بردارم. بگذار مار «سبااو» را به دو نیم تقسیم کنم. بگذار آپپ را در هنگامیکه در بالاترین نیرو و زورمندی است بکشم ...»
در پایان این گردش شبانگاهی قایق خورشیدی در دوازدهین بخش دوباره زاده شده درون ماری می رود که نامش «زندگی آسمانی» است و سرانجام مانند یک سوسک بیابانی (خپرا) در سپیده دم از شرق برمی آید از زاویه ای دیگرسوسک بیابانی و یا سوسک سرگینی(ساکرب) نماد تناسخ و بازگشت دوباره هستند که دلایل بسیاری برای چنین تصوری وجود دارد ولی به عقیده حقیر سوسکها که در قبرستانها بسیار دیده می شدند و از جنازه مردگان مردم عادی که مومیایی نمی شدند تغذیه می کردند این تصور را در ذهن بازماندگان به وجود می آوردند که امواتشان به شکل سوسک به دنیا باز گشته اند واین همان تناسخ است و یا اینکه سوسک سرگینی فضولات را دوباره به چرخه طبیعت باز می گرداند. از دیگر سو همان طور که عرض کردم در دوازدهین بخش قایق میلیونها سال دوباره زاده شده درون ماری می رود که نامش «زندگی آسمانی» است باید توجه داشت که مار در تفکر مردم مصر علاوه بر مواردی که ذکر شد نماد بازگشت ،رجعت وتناسخ نیز هست و آن به دلیل پوست اندازی مار و زندگی دوباره این حیوان در دیدگاه مردمان کهن آن سرزمین است. فراموش نشود که مار نماد پادشاهی (مار کبری) ، حراست ( داستان نگهبانی مار از گنج) و جادو(هیپنوتیزم شکار توسط مار) نیز می باشد.
این گردش پیاپی شامگاهی در جهان زیرین نشانگر نبرد پیاپی خورشید با مارها و جانوران تاریکی و نبرد همیشگی روشنایی و تاریکی بود. مصریان باور داشتند آن هنگام که پس از فرونشستن خورشید در غرب،قایق آن به جهان زیرین می رفت، روان مردگان که چشم به راه آمدن خورشید بودندگرداگرد این قایق آمده تا به خوشبختی بپیوندند. اما تنها آنهایی می توانستند سوار قایق روشنایی شوند که یک جادوی ویژه بدانند. آن مردگانی که پس از گذر قایق در جهان زیرین نمی توانستند به آن برسند به سوگواری پرداخته و چشم به راه می ماندند تا دوباره قایق خورشید را دیده به امید اینکه بتوانند به آن راه یابند.
چنین اسطوره هایی نشان از باور دینی مصریان به نبرد خورشید در تاریکی و پیروزی آن داشت. همچنین گذشته از دیدگاه آیینی، این داستان نماد پادشاهی فرعون بر دو سرزمین مصر بالا و پایین و پیروزی او بر دشمنان مصر بود. فرعون نمایانگر «فرزند را» در روی زمین بود و صرف بودن او در پادشاهی نشان پیروزی او بر دشمنان مصر بود.
از همین روی است که با گذشت زمان بیشترین خدایان در گوشه و کنار مصر گرداگرد «را» خدای خورشید آمدند که خود نمایش یگانگی سرزمین های مصر بالا و پایین بود. پس با گذشت زمان چنان شد که ایزد بانوهای پاسدار مصر پایین و بالا ، «وجت» (Wadjet) و «نخبت» (Nekhbet) در قایق خورشیدی همراه «را» نشان داده شده و آنها را نیز پاسدار و پشتیبان فرعون خواندند.
وجت(آدجت) ایزد بانوی نگهبان پادشاهی بود. پسان تر (در هزاره سوم پ.م) او را چون مار کبرایی نشان می دادند که به دور تاج او پیچیده بود. درست همچنانکه باور داشتند به دور دایره خورشید نیز پیچیده است و از آن پس آنرا «ایارت» (Iaret) یعنی «مار کبرای پرورش یافته» خواندند.
نزد مصریان مار کبرای پرورش یافته نمادی از نیروی پادشاهی و توان آسمانی بود. می پنداشتند این مار کبرا پشتیبان دلتای نیل و نیز سراسر مصر پایین است. چون به نیروی شگفت انگیز چشم مار در هیپنوتیز کردن شکار خود پی بردند، چشم مار ایارت را نمادی از پادشاهی فرعون و سپس نیرویی آسمانی و چشم ماه و خورشید پنداشتند. از آن پس «چشم را» نمادی از تیز بینی و دور اندیشی و نیز نیروی آسمانی و شگفت انگیز «را» برای از کار انداختن توان دشمنان بود. از اینرو می پنداشتند از «چشم را» است که پرتو کور کننده و نابود سازنده به بیرون پخش شده و دشمنان خورشید را نابود می کند. آنگاه چون هاتور که ایزد بانوی راه شیری و سپس آسمان بود به مانند گاوی ماده نمایش دادند، چشمان این گاو ماده را همان چشم را می دانستند. پسان تر با برآمدن آیین های «هوروس» خدای آسمان و یکی شدن او با «را» این چشم را «چشم هوروس» خواندند و اینگونه بود که تک چشم نحس فراماسونها با عنوان چشم جهان بین از میان داستانهای خرافی و کودک مابانه مصریان زاده شد.

(توضیح عکس:عکس بالا تصویر "را" خدای خورشید است و خورشید نارنجی رنگی که بر روی سرش قرار دارد به علت وجه تسمیه آن است،اگر خوب دقت کنید گرداگرد خورشید مار کبرایی پیچیده که به عقیده حقیر بازتاب افسانه نبرد "را"با مار"آپپ" است.جالب اینکه مصریان اندکی بعد این دشمنی را فراموش کرده و از آنجاکه آپپ روی سر "را"جای دارد تاج پادشاهی فراعنه نیز با همین نماد ساخته می شود و مار نماد پادشاهی و استیلا و دچار استحاله ای ۱۸۰ درجه ای می شود. اینکه سر خود "را"سر شاهین است به علت آمیختگی هروس با "را " است یعنی در این جا نیز هروس که به قولی پسر و به قولی دیگر نوه "را" است ، خود او می شود!!!! در ضمن پیچیدن مار به دور خورشید بنیاد فکری پیدایش نماد "تئوصوفی" که نماد ماسونها، بهائیان و شیطان پرستان است می شود).
همچنانکه وجت نماد پشتیبانی مصر پایین بود، «نخبت» ایزدبانوی نگهدار مصر بالا شناخته می شد. او را چون کرکسی سپید نمایش داده که در بیشتر نگاره ها بر فراز تاج فرعون بالهایش را گشوده و در پرواز است و در چنگالهایش «حلقه شنو» (نماد زندگی) دیده می شود. پس او را «مادر مادران» می خواندند و نمایش آن همراه فرعون نشانگر پادشاهی او بر مصر بالا بود.
پس دو ایزد بانوی وجت و نخبت دو بانوی مصر بالا و پایین و در اساطیر مصری همراهان «را»در قایق خورشیدی بودند. نماد این دو ایزد بانو نشانگر پادشاهی بر سرزمین یکپارچه مصر بالا و پایین بود و پسان تر و در اوج باور به آنها در اسطوره «هرو بهوتت» یا «دایره بالدار» در کنار هوروس دیده شدند.

(توضیح عکس: نگاره ای از "ست" البته دوستان عزیز عنایت داشته باشند که به علت شباهت آنرا با آنوبیس اشتباه نگیرند ).
اما قایق خورشیدی قهرمانان دیگری نیز داشت که یکی از نامدارترین آنها «ست» (Seth) بود که شخصیت شگفت انگیزی داشت. ست یکی از 9 خدای شهر لونو بود و نام او در زبان مصری به معنی «ستون پایداری» است. پس با ستونهای خورشیدی آن شهر بی پیوند نیست. او برادر «ازیریس» (Osiris) و «ایزیس» (Isis) بود. ست را خدای بیابان و کاروانهای بیابانی می خواندند و در نگاره های مصری او را چون غزال و خر نمایش می دادند. با گذشت زمان و با گردآمدن خدایان 9 گانه شهر لونو پیرامون «را» ست نیز به آنها پیوست و چنان شد که او را یکی از قهرمانان قایق خورشید می خواندند !!! . پس همراه خورشید در نبرد با تاریکی و مار آپپ بود.
در اسطوره های مصری می پنداشتند که هنگام گذر قایق خورشید از جهان زیرین او بر دماغه آن ایستاده و پاسدار قایق است. پس هنگام یورش آپپ او است که پیوسته به آن نیزه زده و آنرا از سر راه برمی دارد. دستاورد این ویژگی اسطوره ای این بود که او را یک قهرمان بدانندکه به پاسداری از خورشید و قایق آن بالیده و مصریان او را روزگاری یکی از بزرگترین خدایان خود بشمارند.
اما پس از اینکه هیکسوسها آسیایی بر مصر چیره گشتند و فرمانروای دلتای نیل شدند (1800-1600 پ.م) آشکار بود آنها که سرشت جنگجویی و تندخویی داشتند و به دنبال خدایی جنگجو و ترسناک بودند، ست را پشتیبان بزرگ خود خوانده آنرا بسیار ارزش نهند. پس از واکنش مصریان و اینکه آنها هیکسوسها را دشمنی خونخوار می دیدند، ناخودآگاه ست را خدای بدی و بیگانه و پلیدی دانستند. پس هر بیگانه ای نزد مصریان سیمای آشکار ست بود و ست نماد شیطان و در گذر زمان قاتل ازیریس برادر خود شد.آری اینچنین بود که پس از بیرون راندن هیکسوسها، در اسطوره های مصری ست را نماینده هیکسوسهای خونخوار و نماینده تاریکی و بدی پنداشته و این خدای مصری آرام آرام ویژگیهای همان آپپ را بدست آورد. او دارنده همه ویژگیهای بدی و نابودی سرزمین مصر شد. او که پیشتر خدای بیابان بود اکنون چنان شد که خشکسالی و بی آبی سرزمین مصر را از او دانسته و می گفتند که همه جانوران ترسناک مانند خزندگان، سوسمارها و اسبهای آبی را آفریده است.
اندیشه نمایندگی بدی او نماد تاریکی تا به آنجا رسید که پسان تر یونانیان آنرا با خدای بدی خود یکسان پنداشته او را «تایفون» (Typhon) نامیدند. او را چنان می پنداشتند که دیوی خشمگین است و مصریان همیشه از گزند آسمانی او می ترسیدند. پس مصریان جانوران شکاری را برا آرام ساختن خشم او پیشکش می کردند و در نگاره ها او را چون جانوری شگفت انگیز با گوشهای بزرگ و بلند و پوزه خرطوم مانند نمایش می دادند(نقشی شبیه به گرگ با سرس سیاه).

(توضیح عکس: ست و ازیریس).
هرچه که زمان می گذشت ویژگیهای بدی او و نماد تاریکی برای او بیشتر می شد. تا هنگام چیرگی پارسها بر مصر چنان شد که او را نماینده ویرانی، رنگ پریدگی ماه، خشکسالی و کاهش آب رود نیل می دانستند. می گفتند از اوست که از آغاز تابستان گرمای خورشید و بلندی روز رو به کاهش می رود و تا آغاز زمستان پیوسته است.
اما شگفت انگیز است که در همان روزگار و پس از بیرون راندن هیکسوسها هنوز شهرهایی در مصر بودند که یاد دیرین او را گرامی داشته و ست را خدای خود می دانستند. چنانچه در شهر «تانیس» (Tanis) در شرق دلتای نیل پرستشگاهی نیز برای او برپا بود. در یک نگاره بر روی دیوار در «کارناک» (Karnak) ست را چنان نمایش داده اند که به فرعون «توتمس سوم» (Thothmes III) آموزش تیراندازی می دهد و نام دوتن از فرعونهای مصر در خاندان نوزدهم «ستی» (Sethi) بود که آشکارا با نام ست در پیوند است.
این دوگانگی باور را می توان در میان مردمان کهن دیگر مانند ایرانیان باستان نیز دید. چنانچه در باورهای هندوی آریاییان اندیشه «دیو» با آسمانی بودن و نیکی در پیوند بود اما هنگام جدایی ایرانیان از آنها و برآمدن آیین زرتشت دیو نماد پلیدی و ویرانی آسمانی گشت و به نظر می رسد که برخی خدایانی که بومیان پیش از آمدن آریاییها به سرزمین ایران پرستش می شدند، پس از چیرگی این مردمان نوین دیو خوانده شده و نماد بدی شمرده شدند به عبارتی بهتر دین جدید یا قوم غالب خدایان دین پیشین یا قوم مغلوب را نشان شیطان ،شرارت و بدی می دانست آنگونه که پس از حمله هیکسوسها ست دچار استحاله شد.
در تاریخ دیرین مصر چنان شد که پس از راندن هیکسوسهای ویرانگر پادشاهی نیرومند مصریان اینبار از نیمروز آن سرزمین (مصر بالا) آغاز گشت، اینبار اسطوره ای زاده شد که یادآور پیروزی مصریان بر هیکسوسها بوده و به راستی آنرا نبرد روشنایی با تاریکی و پیروزی فرعون می دانستند. بر همین پایه بود که «آمون» (Amun) خدای شهر «تب» (Thebes) که در آن هنگام پایتخت فرعون شده بود برجسته شد و او را با «را» خدای خورشید یکسان دانسته و نیز آرام آرام داستان شگفتی و پیروزی های هوروس خدای آسمان در میان مصریان نامور گشت.
اندیشه هوروس را باید اندیشه ای در پشت ابرهای ابهام دانست. او را خدای آسمان می دانستند و باور به او از کهن ترین روزگار (دوران پیش خاندانی – 3500-2631 پ.م ) در میان مصریان برپا بوده است. درباره نام هوروس گفتگو بسیار شده است. در نوشته های هیروگلیف آنرا hrw آورده اند که آوانگاری آن *hāru به معنی «شاهین» یا «باز» می باشد. به نظر می رسد که سرچشمه نام او از اندیشه «بلندی» و «والایی» (بلنئد پروازی پرنده شاهین)برگرفته شده است.
در اسطوره های مصری او را فرزند «هاتور» (Hat hor) ایزدبانوی راه شیری و آسمان می دانستند که بخش دوم نام این ایزد بانو همان واژه hor یا هوروس است. از آنجا که او خدای آسمان و نامش بر بلند پایگی و والایی در پیوند بود پرنده شکاری باز یا شاهین را نماد او دانسته و در نگاره های مصری او را چنان نمایش می دادن که بالهایش را گشوده خورشید چشم راستش و ماه چشم چپ اوست. اما چون روشنایی ماه به اندازه روشنایی خورشید نیست، این ناهمسانی دو چشم و بزرگی و کوچکی دیگری سرچشمه داستانهایی دلپذیر برای مصریان شد!!!. و ست خدای تاریکی را هم آورد او ساختند، پنداشتند که چشم چپ او(چشم کوچکتر که ماه بود) در جنگی بدست ست زخمی شده و کنده شده است. این زخمی شدن را نمادی از فداکاری او در نبرد با خیرگی ست خواند.
از آنجا که خورشید چشم راست هوروس بود همین اندیشه درباره چشم راست او سرچشمه ای شد که «چشم را» خدای خورشید را از آن پس با چشم راست هوروس یکی پنداشته آنرا «چشم هوروس» نامیدند.
و دومین دلیل زاده شدن تک چشم جهان بین ماسونها اینگونه زاده شد.
پسان تر در نزد مصریان اندیشه آسمان و خورشید در هم آمیخت. هوروس که او را «هرمتی» (Harmety) (هوروس دارنده دو چشم) نیز می خواندند با «را» خدای خورشید یکسان پنداشته شده آمیخته این دو خدای مصری را «را-هرمتی) (Ra-Harmety) یا «را-هراختی» (Ra-Herakhty) یعنی «را که هوروس دو افق اوست یا را که هوروس دو چشم اوست) خواندند. پس چنان شد که هنگام نیمروز که خورشید را بر فراز آسمان و در اوج گرما می دیدند هنگام جوانی «را» دانسته او را همان را-هراختی نامیدند.
این درآمیختگی سرآغاز اسطوره هایی شد که پسان تر نزد مصریان نامور شده و مردمان کهن نیز از آنها الگوبرداری نمودند. پس اندیشه هوروس به شهر لونو راه یافت و او در خانواده خدایان 9 گانه جای گرفت. این جایگزینی باز هم ریشه اسطوره ای شد که پس از راندن هیکسوسها از مصر برجسته گشت و آن اینکه هوروس که پیشتر فرزند هاتور بود اینبار فرزند ازیریس و ایزیس شناخته شد.
یعنی با به وجود آمدن شخصیت جدید هوروس مصریان گذشته او که فرزند«هاتور» (Hat hor) ایزدبانوی راه شیری و آسمان بود را فراموش کرده و داستانی جدید ساختند!!! که هوروس حاصل ازدواج ایزیس و اوزیریس(خواهر و برادر) و نوه "را" خدای خورشید بود پس ازیریس پدر هوروس شد و آشکار است هوروس جانشین او در مصر پنداشته شود. برجستگی بیشتر این داستان از آنجا بود که در اسطوره های آفرینش خورشیدی ایزیس برای بدست آوردن تندرستی «را» او را فریفت و «نام پنهان» را بدست آورد. نامی که دارنده آن دارای نیرو و پادشاهی می شد و اینگونه بود که ایزیس به راز هستی پی برد ، لذا نزد کابالاییست های یهود و ماسونها بسیار بسیار مقدس و محترم است البته به نظر حقیر دلیلی دیگر نیز براین مطلب وجود داشت و آن این داستان است که:
پس از ازدواج "را " با" نات" خدای آسمان آنها دارای 4 فرزند شدند 1- ایزیس (دختر) 2 - ازیریس(پسر) 3 - نفتیس(دختر) 4 - ست (پسر) ، ایزیس با ازیریس برادر خود ازدواج می کند ولی ست حسادت ورزیده و ازیریس برادرش را که جانشین "را" است را می کشد و در کنار رود نیل او را قطعه قطعه می نماید . پس از آنکه ایزیس با خبر می شود به همراه خواهرش نفتیس به آنجا رفته و ازیریس را کشته و قطعه قطعه می یابد . وی تکه های بدن همسرش را در کنار هم قرار می دهد و ناگهان ازیریس جان گرفته و زنده می شود آندو با هم نزدیکی می کنند و هوروس متولد می شود ، ازیریس دوباره می میرد وبه دنیای مردگان (غرب رود نیل) می رود و ایزیس بیوه می ماند و از آن جهت که به راز هستی پی برده مقامی والا در بین جادوگران می یابد و از همین سو است که وی در نزد کابالاییست های یهودی(معتقدین به پیشگویی ها و جادوگری ) و فراماسونها محترم است تا جایی که ماسونها او را مادر معنوی خود می دانند(ماجرای ساخت مجسمه آزادی توسط بارتلدی را به خاطر بیاورید) پس هوروس جانشینی شایسته برای فرمانروایی بر مصر می شود و اینگونه است که برای انتقام گرفتن از ست، عموی خود (که البته دایی او نیز هست!!!) بر می خیزد و افسانهای نبرد خیر و شر (جنگ هوروس با ست و از دست دادن چشم چپش بوجود می آید).

اینکه هوروس پسان تر در خانواده خدایان 9 گانه شهر لونو جای گرفت خود ریشه یک داستان دیگر بود. هوروس نیز یکی از همراهان قایق خورشید به شمار می رفت و در اسطوره گردش خورشید در جهان زیرین آورده اند که در بخش یازدهم و پیش از سپیده دم هوروس است که چراغهای دریای بزرگ را روشن می کند تا روشنایی سرخ رنگ و سپس سپیده دم زرین افق شرق پیش از برآمدن خورشید پدیدار شود. بر همین پایه بود که او را «هوروس زرین» و نیز خدای سپیده دم خواندند. نیز او را در کنار «آنوبیس» (Anubis) در جهان زیرین می بینیم که در حال سنجش سنگینی قلب مردگان است.
دستاورد راندن هیکسوسها از مصر و پیدایش پادشاهی نیرومند فرعونها برجستگی هوروس نزد مصریان و زاده شدن اسطوره های بسیار درباره او بود. هوروس نماینده مصریان و شاهین خورشید بود و او بود که نماد رهایی مصریان از ستم هیکسوسها دانسته شد. پس او هم آورد خدای جنگجوی هیکسوسها یعنی ست بود که نزد مصریان خدای تاریکی پنداشته می شد. همچنانکه بالاتر گفتیم ست خدای بدی و جانشین آپپ دشمن خورشید دانسته می شد. پس پیروزی مصریان بر بیگانگان و پیروزی خورشید بر تاریکی را در اسطوره هایی دلپذیر زنده نگاه داشتند. چنان شد که ست خدای هیکسوسها دشمن هوروس جانشین خورشید در مصر بود. داستانها و ستیز میان هوروس و ست از نامدارترین داستانهای جهان باستان بودند.
ست نماد بیگانگی و هوروس جانشین خورشید و نماد پادشاهی مصری بود. پادشاهان مصر در گذشته های دیرین (دوران پیش خاندانی) «هوروس» نامیده شده و مصریان با روشهای گوناگون در نوشتارهای هیروگلیف آنرا به نمایش می دادند چنانچه در نوشتارهای هیروگلیف نمایش یک شاهین اشاره به فرعون داشت. از روزگاران دیرین نام فرعون را با نمایش یک شاهین در چهار گوش نمایش می دادند. اما پس از راندن هیکسوسها و برآمدن پادشاهی نوین مصر تنها همان شاهین را برای اشاره به فرعون بکار بردند. این شاهین ها در نوشتارهای هیروگلیف بیشتر به رنگ زرین نمایش داده شده و چنین برداشت می شود که این زرین بودن نماد سربلندی، جاودانگی، پیوستگی با خورشید و نیز پیروزی بر ست دشمن روشنایی است.
از ویژگیهای نبرد هوروس و ست بود که اسطوره های فراوانی زاده شد. بالاتر از چشم چپ هوروس گفتیم که نماد ماه بود و این پندار به آنجا رسید که گفتند که چشم چپ در نبرد با ست از جا کنده شده است. دربرابر این زخمی شدن چشم چپ ، هوروس نیز در آن نبرد به بیضه های ست آسیب رسانده او را نابارور ساخت که ریشه این داستان آشکارا با خدای بیابان(لم یزرع بودن) و ناباروری زمین بودن ست در پیوند است.
این ستیز دراز مدت هوروس و ست به آنجا رسید که داستانهایی دلکش زاده و در نوشته هایی هیروگلیف مانند «نوشته های اهرام»، «نوشته های تابوت»، «سنگ شاباکا» و ... با سیماهای گوناگون آورده شده در سراسر مصر به شکلهای گوناگون پراکنده گشت. حتی نویسندگان یونانی مانند پلوتارک نیز شیفته این داستان شدند و آنرا در کتابهای خود آوردند.شایان ذکر است که داستان "سنگ شاباکا " الگوی نام گذاری شاباک(از بخش های سازمان موساد) اسرائیل می شود!!!.
داستانی که زاده شد به اسطوره «هوروس فرزند ازیریس»، «هوروس و ست» و ... نامدار گشت و ماجرای آن انتقام جویی هوروس از ست بود که ازیریس پادشاه قانونی را کشت و بر جایش نشست و سرانجام هوروس فرزند ازیریس او را نابود ساخت و پادشاه مصر شد.
چنین اسطوره هایی که در میان مردمان کهن بسیاری دیده می شود، به گونه ای در پیوند با نبرد کیهانی روشنایی و تاریکی بود. هوروس خدای آسمان که با خورشید و روشنایی یکسان انگاشته می شد با ست خدای تاریکی و بدی به نبرد پرداخت. چنین اسطوره ای چنان در مصر و حتی در بیرون از مصر پراکنده شد که داستانهای گوناگونی در پیوند با آن نوشتند و برای هوروس نمادهای ویژه آفریدند.
هوروس که در یک داستان پسر ازیریس بود «هوروس کوچکتر» و در داستانی دیگر که برادر ازیریس پنداشته شد «هوروس بزرگتر» نامیده شد. در شهر «لتوپولیس» (Letopolos) نزدیک ممفیس او را مردی با سر شاهین و فرزند همان هاتور می دانستند. در مصر بالا نیز همچنین.
در شهر «شدنو» (Shedenu) در مصر پایین او را به همان شکل کهن خود «هوروس با دو چشم» می نامیدند. پس چنان شد که او را زمانی با سیاره کیوان یکی دانسته او را «هوروس گاو نر» خوانده و زمانی با پندار درباره جنگ و پیروزی او را با سیاره بهرام یکسان دانسته او را «هوروس سرخ» نامیدند. زمانی نیز او سیاره برجیس و «هوروس آشکار کننده رازها» خوانده می شد. شگفت انگیز است که در اسطوره های مصری چندین هوروس را می بینیم و اینکه در یک داستان دو تن همزمان با نام هوروس پدیدار می شوند که نشان از پراکندگی و گوناگونی و آمیزش اسطوره ها دارد و جای صد افسوس برای کسانی که در عصر حاضر دنباله رو این تخیلات و خرافات هستند.
چنین بود که از روزگار دیرین نگاره خورشید بالدار، چشم جهان بین، ماری که به دور خود حلقه زده است (مار ایارت )، رازآمیزی ایزیس و... در مصر زاده شد. در برخی نگاره ها «خپرا» (همان سوسک بیابانی) که نماد خورشید بامدادی بود در میان بالهای هوروس دیده شد و در بسیاری از نگاره های دیگر خدای شاهین را در هنگامیکه در اوج آسمان نیمروز بود به همراه دایره خورشید (آتن) نمایش داده آنرا «دایره بالدار) نامیدند.با گذر زمان و ورود بنی اسرائیل و سکونتشان در مصر یهودیان بیابان گرد ، شگفت زده از تمدن و عظمت مصر باستان مسحور و لا یعقل این اسطوره ها و داستان ها را به همراه خود به سرزمین های دیگر بردند و حتی آنرا در کتب آسمانی خود نیز گنجاندند و کابالا آیین پیشگویی و جادوگری یهود شکل گرفت.که البته ان شا الله به زودی در مقاله ای دیگر سیر نفوذ تفکر کابالا در اروپا و شکل گیری جریان مخوف فراماسونری (جریان حاکم بر جهان کنونی) را مفصلاً شرح خواهم داد.
استاد رائفی
http://raefipoor.blogfa.com/
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا

ز این دست آثار می توان به مجموعه مستند "Arrival" اشاره کرد که با نام "ظهور"در ایران تکثیر و توزیع شده است.در این مجموعه ضمن پرداختن افراطی به نمادها و نشانه های مختلف ماسونی ، از تحلیل اندیشه ها و تفکرات مخرب فراماسونری به شدت پرهیز شده و مخاطب را در سطح یک سری ظواهر نگاه داشته و به وی اجازه نمی دهد که پدیده فراماسونری را در عمق اندیشه و فکر ، بررسی و تحلیل نماید. چنین گرایشی متاسفانه در برخی از سخنرانان داخلی که بعضا در دانشگاهها و مراکز علمی و آکادمیک نیز برنامه دارند ، مشهود است که به دلیل عدم حضور فعال محققان و پژوهشگران معتبر این حوزه در محافل و مجامع علمی ، بعضا بازار داغی هم پیدا کرده اند.


هتل بیلدربرگ «Bilderberg » در کشور هلند، استان «Gelderland »، در حاشیهی منطقهی «Oosterbeek » و در روستایی به نام «Zuid - Veluwe » که آن را زیباترین روستای اروپا میخوانند واقع شده است. ویژگی طبیعی این حومه، به غیر از سرسبزی و زیبایی طبیعت، پوشیده شدن از درختان تنومند بلوط میباشد. زیبایی طبیعت محیط و امکانات این هتل به حدی است که به آن «سوئیس کوچک» نیز گفته میشود.


بود و به همین دلیل جوزف رتینگر، همهی اضلاع را از شخصیتها بارز اروپایی انتخاب کرده بود، اما عرصهی نظامی، متفاوت است. چرا که نه تنها ارتش اروپا پس از پایان جنگ جهانی دوم سازمان و قدرت خاصی نداشت، بلکه آمریکا به هیچ وجه اجازه نمیداد [و نمیدهد] که ارتشهای اروپایی از قدرت سازمانی خاص و تعیین کنندهای برخوردار باشند. لذا این ضلع مهم، با انتخاب یک ژنرال آمریکایی تکمیل شد.

این ژنرال آمریکایی بین سال 1940 به ریاست انجمن دمکراسی انتخاب شده بود. و طول جنگ جهانی دوم از سوی رئیس جمهور وقت به عنوان فرستادهی ویژه آمریکا در ترکیه فعالیت مینمود و پس از آن در سال 1943 به یک متخصص تبیین استراتژیهای جنگ روانی، عضویت اداره خدمات استراتژیک «

فرهنگ ضد آمریکایی در اروپا و دستیابی به راهکارهای ارتقای تفاهم فرهنگی بین آمریکا و اروپا بود، در کشور پادشاهی هلند (یکی از سه مرکز قدرتمند فراماسون) و در هتل بیلدربرگ «Bilderberg» برگزار گردید.

عضو از هر 18 ملیت است. یعنی به عنوان مثال اگر عدد ملیتهای شرکت کننده به 54 برسد، تعداد اعضای کمیتهی رهبری 6 نفر خواهد بود.



شرکت هواپیمایی لاکهید افیر «
(30 آپریل 1906 – 1990) او یک آمریکایی متولد ویرجینیا بود که در تحصیلات خود را در هاروارد به اتمام رسانده بود. در زمان ریاست جمهوری روزولت به وزارت امور خارجه آمریکا منتقل شد در سال 1945 به ریاست اداره امور امنیت بینالمللی منصوب گردید. وی همزمان نماینده آمریکا در سازمان ملل متحد بود.
(24 سپتامبر 1917 – 6 اکتبر 2000). او از اعضای برجسته سازمان سیا «CIA» و مشاور امور خارجه رؤسای جمهور جان اف کندی و جانسون بود. وی یکی از عناصر کلیدی برنامهریزی جنگ ویتنام بود که پس از پایان خدمات دولتی به تاریخنویسی روی آورد.
خانواده های قدرتمند در سراسر دنیا در سطوح مختلفی با ایلومیناتی شریک هستند.بعضی در تجارت(حرفه هایی )مثل جرایم مختلف از قبیل مافیا در دنیا مطرح هستند.خانواده های مافیایی شاید فلسفه این امر را تکذیب کنند اما آنها تجارت و قدرت خود را تایید می کنند.بعضی از این خانواده های قدرتمند در سطحی که بتوانند سیستم جهانی را در دست بگیرند (بوسیله وابسته کردن سیستم جهانی به خود)در دنیا نفوذ کرده اند.
از آنجایی که در آموزه های سری لوسیفر(شیطان) به عنوان " آورنده روشنی ستاره صبح" شناخته می شود، حضور آن به طور آشکار در مراسم افتتاحیه عظیم ترین رویداد ورزشی جهان از ابتدا مورد توجه مکاتب مخفی بوده است.










آن ها اعتقاد دارند این سران حکمت، دست مخفی راهنمای انسان در مسیر تکامل بوده اند و مایتریا همان ماشیح یهودیان، مسیح مسیحیان، پنجمین بودای بوداییان، کریشنای هندو ها و امام مهدی (عج) مسلمانان است که همگی منتظرش هستند و او هم اکنون در زمین حضور دارد و در وقت مناسب در اجتماع ظاهرخواهد شد. بزرگترین مبلغ مایتریا نقاشی انگلیسی به نام “بنجامین کرام”

تلاش های فراوانی جهت یافتن شواهدی برای اثبات نظریه تکامل انجام گرفت که یکی از تاثیر گذارترین آن ها، یافته ها و در واقع جعلیاتی بود که توسط کشیشی عضو جامعه یسوعیون
یکی از رهبران برجسته و تاثیر گذار تئوصوفی آلیس بیلی


در سال های اخیر روز به روز شاهد شدت یافتن تولید آثاری با مضمون فراماسونری و جوامع مخفی بوده ایم. و حتی در برخی از این آثار با قرار دادن این جوامع در هسته داستان، بگونه ای به آن پرداخته اند که گویی تولید کنندگان این آثار ضد نظم نوین جهانی و در حال افشا سازی آن ها هستند. دو اثر شاخصی که انگیزه من برای تحقیق در این زمینه شد دو بازی “کیش اساسین” 1 و “معبر”2 بود، اما ...





هر وقت شما درباره کودکآزاری و شیطانپرستی تحقیق کنید، مییابید که فراماسونری و/یا دیگر جوامع مخفی بالاخره رو میشوند. هر دفعه! این شامل محفل شیطانپرستی و کودکآزاری اسکاتلندی که در قلب دولتهای اسکاتلند و بریتانیا جای دارد نیز میشود. اگر میخواهید لانه شیطانپرستان و کودکآزاران را ببینید، دورتر از محفل حاکم بریتانیا و پارلمان را نگردید.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)





















