مقالات ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پایانی- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هشتم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هفتم- مقاله ی ویژه + اصلاحات و اضافات
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش ششم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پنجم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش چهارم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش سوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش دوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...)بخش اول - مقاله ی ویژه
- قرآن معجزه ی جاوید: سوره های « بقره » و «لقمان » و اعجاز « شیر مادر » (مقاله ویژه)
برچسب:سینما
|
سه شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تازه ترین فیلم رنی هارلین ، اکشن ساز مشهور هالیوود درباره جنگ 5 روزه سال 2008 مابین روسیه و گرجستان بر سر زمین های اوستیاست که از دیدگاه یک خبرنگار جنگی ظاهرا بی طرف به نام توماس اندرس و همکار دوربین دارش به نام سباستین گانز روایت می شود که پس از درگیری در عراق و از دست دادن همسرش به تشویق یکی دیگر از دوستان قدیمی اش به نام دوتچمن ( با بازی ول کیلمر ) عازم گرجستانی می شود که براثر حمایت از جدایی طلبان اوستیا ، در آستانه جنگ تمام عیار با روسیه قرار دارد. فیلم براساس نوشته دیوید بتل و فیلمنامه میکو آلن ساخته شده که با دستیاری الیوراستون در فیلم "پینک ویل" (2009) معروف شد. فیلمی که نگاهی به بقایای خاطرات جنگ ویتنام در ذهن مردم آمریکا داشت. فیلم "5 روز از جنگ" با صحنه ای از درگیری نیروهای آمریکایی در عراق با به اصطلاح شورشیان این کشور آغاز می شود. جیپ حامل تعدادی خبرنگار از جمله توماس اندرس و نامزدش و سباستین گانز و دو سه نفر دیگر در محاصره ناراضیان عراقی ( که در فیلم شیعه خوانده می شوند ) در سامره ، قلع و قمع شده و نامزد توماس کشته می شود. در آخرین لحظات هلیکوپتر آمریکایی ها سررسیده و اندرس و سباستین را نجات می دهند. در تیم عملیات نجات یک سرباز گرجستانی هم حضور دارد به نام رزو آوالیانی که همان جا و پس از نجات اندرس، گردنبندی با نشان "سنت جرج" برای حفاظت به وی می دهد. یک سال بعد در گرجستان و در آستانه جنگ با روسیه ، مجددا توماس اندرس و سباستین گانز با رزو آوالیانی این بار در کسوت یک فرمانده گرجی ملاقات می کنند که همراه گروهان خویش در حال عزیمت به جبهه های جنگ با روسیه است و همانجا با وی همراه می شوند تا از این نبرد خبر و فیلم و عکس تهیه کنند. در حین این مسافرت جنگی 5 روزه با وقایع و حوادث تکان دهنده ای روبرو می شوند از جمله قتل عام مردم یک روستا ، اسارت در چنگ شبه نظامیان روسی و دست و پا زدن میان مرگ و زندگی که در کلیت ، فیلم را در یک فضای بسیار معمولی و کلیشه ای این دسته از فیلم های زیر ژانر جنگی که از نگاه یک خبرنگار روایت می شود ، پیش می برد. فیلم هایی که شاید بتوان از نمونه های قابل قبول آن به فیلم " سالوادور " الیور استون در سال 1987 اشاره کرد و نمونه های مستندش آثار جین فاندا در حین جنگ ویتنام است. اما فیلم"5 روز از جنگ" از ویژگی های و خصوصیات یک فیلم جنگی/خبرنگاری بی بهره است و بیشتر به یک فیلم تبلیغاتی اکشن نیمه عشقی می ماند که با لایه ای از ساختار شبه مستند، به همراه خیل شعر و شعارهای نخ نما شده به اصطلاح غربی و دمکراسی گونه پوشانده شده است! ضمن اینکه بخش های تبلیغاتی و پروپاگاندای اثر نیز بسیار ضعیف و سطحی و آماتوری از کار درآمده است . مثلا ورودیه شخصیت اصلی یعنی توماس اندرس در فیلمنامه ، به یک ورودیه جیمزباند گونه می ماند که معولا از انتهای ماموریت دیگری شروع شده تا پس از طی نمودن به اصطلاح پرولوگ فیلم ، به ماجرای اصلی برسد چنین ورودیه ای اصلا در این نوع از آثار سینمایی ، وصله ای ناچسب به شمار آمده که درواقع می تواند از همان صحنه اول فیلم ، تماشاگر را بلاتکلیف بگذارد که بالاخره با یک اثر سینمایی جنگی مواجه است با یک فیلم تبلیغاتی و شعاری به سبک و سیاق جیمزباند ؟! نماهایی از گرجستان شاد و شنگول و بعد از آن تصویر تکان دهنده تجاوز و تعدی وحشیانه روس ها و مظلومیت شدید روستایی های گرجی ( که چقدر شبیه کشتار یهودیان توسط ارتش هیتلری در فیلم های تبلیغاتی هلوکاستی درآمده !!) و قیافه های حق به جانب رییس جمهوری ساکاشویلی ( با بازی اندی گارسیا ) ، بازهم بنابر شیوه این دسته از فیلم های تبلیغاتی ( و البته مغایر با فیلم های جنگی/خبرنگاری ) از همان ابتدا تکلیف را مشخص می کندکه به اصطلاح بدها و خوب ها کدام طرف هستند. دومین سکانس حضور شخصیت های اصلی در گرجستان آنها را در یک عروسی روستایی در نزدیکی مرز روسیه نشان می دهد . سکانسی که می تواند پازل کلیشه های فیلم را تکمیل نماید؛ یعنی حمله ددمنشانه !! روس ها به آن عروسی و قتل عام میهمانان پس از ارائه صحنه هایی به شدت عاطفی و سانتیمانتال که البته پازل فوق تکمیل می شود! و از دل این تز جنگ و آنتی تز عروسی و زندگی ، سنتز رابطه با دختری گرجی بوجود آید که در آمریکا حقوق سیاسی خوانده تا رابطه دیالکتیکی کاراکترها در فیلمنامه دربیاید که البته در نمی آید!! در واقع شخصیت تاتیا یعنی همان دختر گرجی آمریکا دیده، می تواند کاراکتر ایده آل فیلمنامه برای رنی هارلین و فیلمنامه نویسانش به حساب آید تا او را محور داستان قرار دهند. شخصیتی که در واقع نماد گرجستان امروز یعنی گرجستانی که به قول اخبار CNN (در ابتدای فیلم) به غرب نزدیک تر است تا ارزش ها و فرهنگی که پیش از این به آن تعلق داشت و یا آنچنان که سباستین در بدو ورود به گرجستان به اندرس می گوید به همین دلیل است که روسیه با آن سر جنگ دارد. تاتیا نیز نه تنها هویت و سرزمین خویش را علیرغم خواست خانواده اش رها کرده و به آمریکا رفته بلکه حتی در طی اسارت به دست روس ها و در اواخر فیلم نیز پدرش را از خود می راند و او را متعلق به گذشته می داند، به این ترتیب به طور نمادین خود و گرجستان امروز را از ریشه ها و هویت کهن خویش جدا می نماید. حضور سربازان گرجستان در عراق و در کنار آمریکا و نیروهای ناتو ( همان سازمانی که گرجستان ساکاشویلی بارها خواستار عضویتش بوده!) نشانه ای دیگر از این وابستگی است. در صحنه ای که در اوایل فیلم اندرس و سباستین پس از آن عروسی خون بار همراه تاتیا در شهر ، در حال آشنایی با همدیگر هستند ، تاتیا گله مندانه و به طور کنایه آمیز به آن دو می گوید که ما در گرجستان در کنار شما بودیم ( منظور همان حضور سربازان گرجی در اشغال عراق است ) ولی اینجا شما ما را تنها گذاردید! در همین جاست که فیلم موضع ضد اسلامی و البته به نوعی آخرالزمانی خود را هم روشن می سازد و درگیری و جنگ در عراق با مسلمانان شیعه ( آن گونه که ژنرال روس از طریق اینترنت و هنگام اسارت اندرس و سباستین برای روشن کردن هویتشان نقل می کند ) و نبرد با روس ها در یک راستا و در جهت حقیقت معرفی می شود. کاپیتان رزو وقتی اندرس را در ماشین نظامی اش به خط مقدم می برددرتوجیه اهدای آن گردنبندمنتسب به"سنت جرج"خطاب به اندرس می گویدکه تومی خواستی به مردم عراق حقیقت را بگویی !! و از طرف دیگر مردم گرجستان برای درامان ماندن از حملات و کشتار ارتش روس به کلیساها پناه می برند. همچنین از خلال صحبت های ژنرال روسی با اندرس ، وقتی راجع به کلیساهای گرجستان صحبت می کند ، موضع ضد کلیسایی وی روشن می گردد. یعنی خیلی روشن و واضح سازندگان فیلم " 5 روز از جنگ "، روس ها را ضد مسیح نشان داده اند که در کنار ضد حقیقت نمایاندن شیعیان عراق به عنوان یک سوی جبهه ، لابد جبهه مشترک گرجی ها و آمریکا و ناتو ( که گردنبند سنت جرج برای محافظت به یکدیگر هدیه می کنند ) هم موضع مسیح است و در اینجا ناگهان متوجه می شویم که گویا در میانه یک جنگ آخرالزمانی یا شبه آرماگدون قرار گرفته ایم و در می یابیم آن نماهای باز رنی هارلین از میادین جنگ و به خصوص عقب نشینی نیروهای گرجی و مردم ( که دوربین برروی شمایل کوچک حضرت مریم و عیسی مسیح در دست یکی از آنها تاکید می کند ) و حملات مداوم و بمباران روس ها که تصویری آرماگدونی به نظر می آید (و چقدر شبیه به تصاویر جنگ در فیلم "امگا کد 2 : مگی دو " است) تا چه حد درست کار شده است. ( به خاطر بیاوریم که در باورهای آخرالزمانی سنتی اوانجلیست ها و مسیحیان صهیونیست ، یکی از نیروهای ضد مسیح ، روس ها هستند که از شرق می آیند ). پس از این سکانس شایدبتوان گفت سکانس بمباران عروسی اگرچه بازهم نه چندان بدیع و نو ، اما یکی از خوش ساخت ترین صحنه های فیلم به نظر می رسد به طوری که خصوصا با کاربرد نمای آهسته یا اسلوموشن برتاثیر صحنه افزوده و برخی صحنه های مشابه در فیلم های "جان سخت2" یا "جزیره کاتروت" را به خاطر می آورد. اما به نظرم بسیاری از دیگر صحنه های حتی اکشن فیلم (که تخصص ویژه رنی هارلین است) در حد آثار تجربی 8 و 16 میلیمتری درآمده است . فی المثل اولین سکانسی که روس های وارد دهکده مرزی می شوند و هرچه و هرکس سرراهشان قرار می گیرد را درو می کنند و هیچکس هم از دم تیغشان گریزی نیست، تاتیا و خواهرش ( که عروس همان جشن عروسی بمباران شده است) را مشاهده می کنیم به همراه پدر مسن شان و اندرس و سباستین و دوربین تقریبا سنگینش و چند زن و مرد دیگر ( که اساسا به لحاظ فیزیکی و جسمی در حد تعقیب و گریز با نیروهای به اصطلاح میلیشیای روس نیستند ) در زمان نسبتا طولانی مشغول فرار و بازی موش و گربه با ارتش تا دندان مسلح و پارتیزان های روس بوده و به راحتی آنها را سر کار می گذارند! یا درست در هنگامی که دو خبرنگار آمریکایی در اسارتگاه روس ها در آستانه شکنجه و مرگ قرار دارند ، ناگهان افراد کاپیتان رزو از آسمان وارد محل شده! (در حالی که دور تا دور محل مذکور با تانک ها و نیروهای روسی پوشیده شده است ) و آنها را نجات می دهند!! و در اوج چنین صحنه هایی شاهد شکل گیری روابط ملودراماتیک هستیم ؛ میان آندرس و تاتیا یک رابطه نیمه عشقی و نیمه نوستالژیک و بین آن فرمانده میلیشیا که دانیل نام دارد(و مجموعه ای از خشونت و خباثت و رذالت را در خود جمع کرده!!) با اندرس که به رابطه میان جان مک لین و ژنرال استوارت در فیلم"جان سخت 2" شبیه است و سرانجام به یک درگیری دوئل وار در صحنه فینال فیلم می انجامد. و همه این گاف ها از فیلمساز کهنه کاری مانند رنی هارلین که از او فیلم های نسبتا خوش ساختی مانند "جان سخت 2" (1990) ، "صخره نورد " ( 1993) ، "بوسه طولانی شب بخیر" (1996) ، "دریای آبی عمیق" ( 1999) ، "شکارچیان ذهن" ( 2004) ، "جن گیر : آغاز" ( 2004 ) و ...را دیده ایم کمی بعید می نمایاند. تنها دلیلی که باقی می ماند و ساخت چنین فیلم آماتوری را از رنی هارلین ممکن می سازد، آن است که وی به سفارش مستقیم این اثر را جلوی دوبین برده باشدکه نگاهی عمیق تر به موضوع فیلم و حتی لیست تهیه کنندگان آن ، این موضوع را تایید می نماید. فیلم "5 روز از جنگ" نخستین فیلمی است(لااقل در سطح جهانی)که در پروپاگاندای یکی از اخیرترین پروژه های سیاسی- ایدئولوژیک غرب پس از جنگ سرد ساخته می شود به نام انقلاب مخملی که در واقع بایستی آن را کودتای مخملی نام گذارد. همان پروژه ای که در آغاز هزاره سوم و پس از ناکام ماندن پروژه های غرب صلیبی/صهیونی برای تسخیر جهان ، در یک سری از کشورهای اروپایی مثل صربستان و دسته ای کشورهای آسیای صغیر اتحاد جماهیر شوروی سابق کلید خورد که گرجستان یکی از اصلی ترین آنها بود و ساکاشویلی یکی از دست نشانده ترین شان که با پرچم آزادی و استقلال در راس آن قرار داده شد. در صربستان با تی شرت ، پوستر و پرچم به خیابان ها ریختند ، در اوکراین ، این نماد به رنگ نارنجی تغییر داده شد. نماد گرجستان ، یک مشت به رنگ گل سرخ بود و در ونزوئلا به جای مشت بسته (برای تنوع هم که بود) دست ها به شکل باز و با رنگ سیاه و سفید به عنوان سمبل و نماد قرار گرفت. خانم اوا گولینگر ازتحلیل گران برجسته سیاسی درباره ویژگی های کودتا(انقلاب)مخملی می نویسد: "...انقلاب های رنگی یا کودتاهای مخملی همیشه در کشورهایی رخ می دهند که به نوعی منافع نظام جهانی سلطه را تهدید کرده اند و جنبش هایی که توسط موسسات و سازمان های وابسته به نهادهای امنیتی و اطلاعاتی آمریکا در این گونه کشورها سازمان داده می شود ، عموما ضد عدالت و به نفع سرمایه گذاران و سرمایه داران و با شعارهای کلی و مبهم همراه می شود. اعتراضات و اقدامات تحریمی ، همیشه هنگام مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری برنامه ریزی می شوند تا مسائلی همچون تقلب پنهانی و کشمکش ها را افزایش دهند ودر صورت شکست خوردن مخالفان،انتخابات را بی اعتبار و بدنام کنند..." در تمامی کودتاهای مخملی و رنگینی که تا امروز رخ داده این نقاط مشترک وجود داشته است. در همه آنها انتخابات ریاست جمهوری با انگ تقلب و به اصطلاح صیانت از آراء به چالش کشیده شده ، پیش از پایان رای گیری و حتی بعضا پیش از شروع آن ، کاندیدای مورد نظر خویش را برنده اعلام نموده اند و پس از آن تحت عنوان تقلب در انتخابات ، هواداران خود را به خیابان ها کشیده و درگیری و زد و خورد و خشونت و بعضا ترور و قتل و کشتار به راه انداخته اند تا از آب گل آلود ایجاد شده ، ماهی خویش را صید نمایند!! در همه این کودتاهای مخملی هم موسسات خاصی برای سرمایه گذاری و آموزش و هدایت حضور داشته اند، مانند: بنیاد ملی برای دمکراسی (NED) ، موسسه آلبرت اینشتین ، مرکز بین المللی مبارزات غیرخشونت آمیز ، خانه آزادی ، موسسه رند ، بنیاد جامعه باز ، موسسه وودرو ویلسن و ....و به خصوص بنیاد جامعه باز متعلق به سرمایه دار صهیونیست ، جرج سوروس. نکته قابل توجه اینکه یکی از سرمایه گذاران فیلم "5 روز از جنگ" از وزرای دولت ساکاشویلی و از اعضای بنیاد جامعه باز ( بنیاد سوروس ) گرجستان است که در مراسم افتتاحیه فیلم در گرجستان در پنجم ژوئن امسال به همراه سایر به اصطلاح ستارگان فیلم مثل ول کیلمر و اندی گارسیا شرکت داشت .
از همین روست که حضور اعضای بنیاد صهیونیستی جامعه باز به عنوان عنصر تعیین کننده در نقاط اصلی فیلم "5 روز از جنگ" به وضوح قابل رویت است ، فی المثل در همان صحنه های ابتدایی فیلم که جلسه بحران را در مقر ریاست جمهوری ساکاشویلی شاهد هستیم ، رییس جمهور، مشاور آمریکایی خود به نام کریستوفر را به اعضای کابینه معرفی می کند. همین مشاور آمریکایی است که در صحنه های بعدی و در حالی که ارتش روس برخی مناطق گرجستان را اشغال کرده و ساکاشویلی خواستار دخالت آمریکا و غرب است ، می گوید که با بوش ، رییس جمهوری آمریکا و برخی سران غرب صحبت و مذاکره کرده است! و حتی این لحن را به کار می برد : "...من به بوش گفتم که شخصا با پوتین و مدودف ( رییس جمهوری روسیه ) صحبت کند ولی آنها علاقمند نیستند..."!!! مذاکره ای که انگار از شخص رییس جمهوری برنمی آید و مشاور آمریکایی اش باید آن را انجام دهد ، آنهم با این لحن تحکم آمیز ، جایگاه وی را در سیستم سیاسی گرجستان و از طرف دیگر در رابطه میان ساکاشویلی و بوش مشخص می سازد.بخش های فوق از فیلم "5 روز از جنگ" ، نشانگر این مطلب است که مشاور آمریکایی ساکاشویلی در فیلم که به راحتی با بوش و دیگر سران غرب به مذاکره می پردازد ، بایستی فراتر از یک مشاور بوده و قدرتی ورای اختیارات رییس جمهوری داشته باشد . حتی در حد فردی که به نوعی سرنخ جناب ساکاشویلی را در دست دارد. از طرف دیگر حمایت های بی چون و چرای ایالات متحده و دولت جرج دبلیو بوش ، پس از روی کار آمدن ساکاشویلی از وی در میان کمک های خارجی آمریکا بعد از پشتیبانی از رژیم صهیونیستی ، تقریبا بی سابقه بوده است و دنیا هرگز سفر غیرمترقبه بوش به گرجستان را پس از کودتای ساکاشویلی از یاد نمی برد که وی در جشن گرجی ها چه حرکات جلف و سبک سرانه ای انجام داد و به خیال خویش رقصید!! البته رنی هارلین و فیلمنامه نویسانش به سبک و سیاق تاریخ نویسان غربی/صهیونی در فیلم "5 روز از جنگ" طبق معمول واقعیت را وارونه جلوه می دهند تا با ادعای مظلومیت و تنهایی گرجستان مخملی درمقابل روس ها ، به اصطلاح حقانیت آن را بیشتر در ذهن مخاطب جای دهند ( و مثلا نمی گویند که اساس درگیری با روس ها بر سر حمایت ساکاشویلی یا بهتر بگوییم حامیان صهیونیست کودتای مخملی اش از مزدورانشان در اوستیا و به راه انداختن یک کودتای مخملی دیگر و ضمیمه کردن آن به متحدان ناتو بوده ) اما در مسیر همین روایت وارونه خود دچار پارادوکس غریبی می شوند که به شدت به فیلمنامه لطمه وارد ساخته است . به این معنی ، در حالی که تماشاگر تا صحنه پایانی فیلم ، مرتبا از بی تفاوتی اروپایی ها و دولت آمریکا در مقابل تجاوز روس ها به گرجستان شنیده و حتی لحن تمسخر آمیز و عصبی ساکاشویلی را در صحنه ای که مشاورش به وی در مورد جلسه اتحادیه اروپا خبر می دهد، به یاد دارد، ناگهان در آن صحنه پایانی و از خلال سخنان پیروزمندانه ساکاشویلی متوجه می شود که سران 6 کشور اروپایی مستقیما به گرجستان آمده و به نفع این کشور جنگ را خاتمه داده اند!! از آنجا که به هر حال سازندگان فیلم "5 روز از جنگ" نمی توانسته اند، سرانجام تاریخی واقعه ای که مربوط به 3 سال قبل می شود را تغییر دهند و از طرف دیگر نیز ناچار از تسلیم شدن به صهیونیزه کردن روایتشان بوده اند ، نتوانسته اند از این پارادوکس آشکار بگریزند و در آن گرفتار آمده اند. اما به هر حال به نظر می آید مشاور مرموز ساکاشویلی یا همان کریستوفر احتمالا یکی از همان اعضای موثر بنیاد جامعه باز یا بنیاد جرج سوروس است که اساسا باعث روی کارآمدن ساکاشویلی در گرجستان شده و پس از آن هم بیشترین حمایت ها را از حکومت دست نشانده وی به خرج داده است. اینکه واقعا جرج سوروس و بنیاد صهیونی به اصطلاح جامعه بازش که از مهمترین موسسات و تینک تانک های ایالات متحده به شمار می رود ، نقش اصلی در کودتا یا انقلاب مخملی گرجستان و روی کارآوردن ساکاشویلی داشته است ، برخی از کارشناسان و ناظران سیاسی فعال در خود این کشور به وضوح برآن تاکید کرده اند: مثلا یکی از اعضای مجلس گرجستان پس از کودتای مخملی ساکاشویلی گفت : "...کسی کتمان نمی کند که این انقلابات در نهادهای اطلاعاتی امنیتی آمریکا پایه گذاری شده اند. این سیاست دولت آمریکا ، سیاست عجیبی است. یعنی هروقت سازمان های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا ، برنامه ریزی یک انقلاب مخملی را می کنند ، توسط همین نهادهای ظاهرا فرهنگی و غیر دولتی مثل بنیاد سوروس آن را انجام می دهند..." همچنین ادوارد شواردنادزه رییس جمهوری سابق گرجستان نیز پس از به قدرت رسیدن ساکاشویلی در مصاحبه ای گفت : "...سیاستمداران جوان که در گرجستان به قدرت رسیدند ، از نظر مالی توسط جرج سوروس تامین می شدند. منظورم همان میلیاردر معروف آمریکایی است..." و یا ادوارد باقروف از فعالان حقوق بشر قزقیزستان نیز در مصاحبه ای اظهار داشت: "...گزارشات موثقی نشان می دهد که بنیاد جامعه باز وابسته به جرج سوروس در روی کارآمدن ساکاشویلی در گرجستان ، نقش اساسی داشت و علاوه بر آن در حوادث قرقیزستان نیز نقش داشته است..." همچنین پیکریا چیخرادزه ، یکی دیگر از اعضای مجلس گرجستان نیز بر نقش جرج سوروس در انقلاب مخملی گرجستان تاکید داشته است : "...اینکه سوروس در انقلاب مخملی دخالت داشت و نقش کلیدی را ایفا می کرد برای همه روشن است. خود شخص سووس هم در یک مصاحبه مطبوعاتی به این نکته اشاره می کند که طرح آن در گرجستان موفقیت آمیز بوده است و چنین طرح هایی در کشورهای دیگر هم اجرا خواهد شد. به جز اظهارات سوروس ، شواهد دیگری هم وجود دارد که نقش او را در انقلاب مخملی ثابت می کند. نفوذ سوروس آنقدر گسترده بود که بعد از تشکیل دولت ، او حقوق دولتمردان گرجی را پرداخت می کرد که ما شدیدا مخالف بودیم. چون معتقدیم دولتمردان نباید از بیگانگان حقوق دریافت کنند. وقتی آنها از خارجی ها ، حقوق و پول بگیرند ، ناچارند در خدمت منافع آنها قرار بگیرند در صورتی که دولتمردان بایستی به فکر منافع مردم باشند..." سخن کرت پینسکی ، از مسئولین دفتر بنیاد جامعه باز ( بنیاد سوروس) درباره مبالغی که این بنیاد برای انقلابات مخملی هزینه کرده ، از همه روشن تر است : "...ما مبلغ کمی دادیم ، فکر می کنم چیزی حدود 30 هزار دلار که توانستند با آن صدها فعال سیاسی را جمع کرده و آموزش بدهند که چگونه فعالیت های غیر نظامی ها را هماهنگ کنند تا به انتخابات منتهی شود..." همه اینها به جز اظهار نظر صریح خود جرج سوروس است که در مصاحبه ای به روشنی اظهار داشت که با هزینه چند میلیون دلار در گرجستان انقلاب مخملی به راه انداخته و دولت ساکاشویلی را بر سر کار آورده است. چنانچه مقام معظم رهبری نیز در خطبه های نماز جمعه مهم خودشان پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم ( در 29 خرداد 1388 ) و افشای طرح و برنامه های کانون های صهیونی برای به اغتشاش کشاندن کشور ، فرمودند : "...این کاری که در داخل ناشیانه از بعضی سر زد ، اینها را به طمع انداخت. خیال کردند ایران هم گرجستان است. یک سرمایه دار صهیونیست آمریکایی ، طبق ادعای خودش که در رسانه ها ، در بعضی از مطبوعات نقل شد ، گفت من 10 میلیون دلار خرج کردم در گرجستان انقلاب مخملی راه انداختم ، حکومتی را بردم ، حکومتی را آوردم. احمق ها خیال کردند جمهوری اسلامی ...ایران ...این ملت عظیم ...با کجا مقایسه می کنید ایران را ؟ مشکل دشمنان ما این است که ملت ایران را هنوز هم نشناختند..." پال رابرتس معاون اسبق وزارت خزانه داری آمریکا در مصاحبه اختصاصی با مجله آمریکایی "فارین پالیسی " در در همان زمان گفت: ... همه آشوب های ایجاد شده در ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری، توطئه آمریکا برای بی اعتبار و منزوی کردن ایران بود تا این کشور را به زانو درآورد. چرا که به عنوان مثال "کنت تیمرمن " که یک نومحافظه کار است و ریاست بنیاد ملی برای دمکراسی(NED) را برعهده دارد ، روز 11 ژوئن یعنی پیش از برگزاری انتخابات در ایران نوشت : "صحبت از یک انقلاب سبز در ایران است." اگرچه انقلاب سبز مورد نظر آقای تیمرمن تقریبا یک سال پیش از این زمینه سازی شده بود. از همان زمانی که در تابستان سال 1387 اعلام شد ، بنیاد ملی برای دمکراسی(NED) برای تعدادی از روزنامه نگاران و خبرنگاران ایرانی دوره آموزشى برگزار می نماید . در واقع بنیاد ملی برای دمکراسی NED طرح پروژه هاى براندازى مخملین را با همکارى برخى کشورهاى اتحادیه اروپا از 10 سپتامبر سال 2008 در جمهورى مولداوى با برگزارى کلاس هاى خبرنگارى و روزنامه نگارى به مرحله اجرا درآورد. اهداف این کلاس ها آشنایى با دموکراسى و روزنامه نگارى به شیوه آمریکایى عنوان شده بود و به نوشته سایت رسمى این سازمان 150 نفر از کشورهاى مختلف دنیا براى حضور در این کلاس ها ثبت نام کردند که 22 نفر از این تعداد، روزنامه نگاران ایرانى بودند. و در همین فیلم "5 روز از جنگ" تاکید بر خبرنگاران به اصطلاح بی طرف و بدون مرز ( که در واقع حامی و در طرف نیروهای ناتو و آمریکایی قرار دارند ) به عنوان محور داستان ، نمایش همان راهکار عملی کانون های صهیونی برای این گونه انقلابات مخملی به نظر می رسد، خبرنگاران و فعالان سیاسی که یا از آمریکا آمده اند مانند اندرس و یا در آمریکا درس خوانده و تحصیل کرده اند مثل تاتیا . پال رابرتس در دنباله مصاحبه اش با "فارین پالیسی" ادامه می دهد:".به عبارت دیگر قبل از رأی گیری چیزی آماده شده بود که باعث می شود به خودجوش بودن اعتراضات شک کنیم. چون تیمرمن در ادامه نوشته بود: NED در طول دهه گذشته میلیون ها دلار را صرف گسترش انقلاب "رنگی " در کشورهایی همچون اوکراین و صربستان و گرجستان کرده و تکنیک های ارتباطی و سازمانی مدرن را به کارگران آموزش داده است. بخشی از این پول به دست حامیان موسوی ، رسیده است البته از طریق ارتباط با سازمان های غیردولتی در خارج از ایران که NED بودجه آنها را تامین می کند...." این ادعا را سخنان «لرد بالتیمور» تحلیلگر ارشد غربی در پایگاه خبری «خانه شفافسازی اطلاعات» پیرامون نحوه تامین مالی ایجاد اغتشاش و انقلاب رنگی در ایران نیز تایید کرد. در واقع زمینه های کودتای مخملی در کشورهایی مانند گرجستان و یا ایران از سالها پیش توسط موسسات و سازمان های وابسته به کانون های صهیونیستی طراحی وبه مرحله اجرا درآمده بود."سباستین ابت"و"کاترینا کراتوراک"، نویسندگان وخبرنگاران"آسوشیتدپرس" در ابتدای گزارشی که در این خبرگزاری منتشر شد با اذغان به این واقعیت و همچنین دخالت مستقیم آمریکا در آموزش برخی فعالین سیاسی ایرانی جهت سازماندهی برای کودتای مخملی علیه نظام جمهوری اسلامی، اظهار داشتند: " پیتر آکرمن بنیانگذار " مرکز بینالمللی مبارزات بدون خشونت " در واشنگتن کسی است که سال 2005، دو کارگاه فوق محرمانه را با همین کاربرد در دبی برای فعالین ایرانی برگزار کرد ... "
انقلاب مخملی در گرجستان از اعتراض به نتایج انتخابات سال 2003 توسط گروهی که پرچم های سرخ داشتند آغاز شد. آنها به رهبری ساکاشویلی به داخل مجلس ریختند و مانع از انجام مراسم قانونی سوگند ریاست جمهوری شواردنادزه گردیدند. در آن زمان چندان مشخص نبود کودتای مخملی گرجستان که به انقلاب گل رز معروف شده بود از طرف چه قدرت ها و چه جریاناتی حمایت می شود. ( آنچه که امروز حتی توسط همین فیلم " 5 روز از جنگ " به وضوح روشن است ) اما هدایت معترضان به انتخابات ایران از سوی منابع خارجی به حدی واضح و آشکار بود که " پاپوویک"، از رهبران انقلاب مخملی صربستان و از همکاران جین شارپ و رابرت هلوی در انستیتوی صهیونیستی آلبرت اینشتین (که پیش از آن نیز هدایت برخی کودتاهای مخملی را برعهده داشت) با راهنمایی گروههای معترض در سایت توییتر ، از آنها میخواست تا چراغهای اتومبیلهای خود را روشن کرده و در حالی که قرآن بدست دارند در برابر نیروهای امنیتی بایستند. وی همچنین از برخی روشهای دیگر این معترضان نیز تمجید کرد و تاکید نمود که استفاده از پوشش سبز به عنوان رنگ نمادین اسلام و فریاد زدن شعارهای انقلاب اسلامی سال 79 ایران، روشهای مناسبی هستند.
و نکته آخر اینکه نام تازه ترین فیلم رنی هارلین " 5 روز از جنگ " است . یک فیلم درباره جنگی که اصلا 5 روز به طول انجامید. پس مقصود سازندگان از "جنگ" ، کدام نبرد بوده که آنها تنها 5 روزش را به فیلم درآورده اند؟ شاید از نظر آنها و سفارش دهندگانشان (بنیاد سوروس؟) جنگی که فقط 5 روزش میان روسیه و گرجستان اتفاق افتاده ، بخش دیگرش ( همچنانکه در ابتدای فیلم اشاره ای گذرا شد و براساس سخنانی که مابین اندرس با تاتیا و کاپیتان رزو در طول فیلم رد و بدل گردید) در عراق جریان دارد و علیه شیعیان است. شاید از نظر آنها هر دو این جنگ ها بخشی از یک جنگ بزرگتر و عظیمتر محسوب می گردد که به قول ساکاشویلی (در سخنرانی صحنه پایانی فیلم ) : " نسلیم و عقب نشینی برنمی دارد "!!!
منبع: مستغاثی دات کام دوشنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش چهارم) به بهانه آغاز سال نو مسیحی
سینمای مستقل و هنری! وقتی در دو دهه پایانی قرن بیستم ، هالیوود به تجدید حیات خویش از طریق تاسیس استودیوهای به ظاهر مستقل در کنار کمپانی های اصلی اقدام کرد تا بتواند با جذب فیلمسازان دیگر کشورها ، گنجینه ایده و طرح خویش را که دچار اضمحلال جدی شده بود ، بازسازی کرده و از طرف دیگر آرمان های ایدئولوژیک جهانی سازی را در عرصه سینما نیز پی گیری کرده و فیلمسازان مطرح دنیا را در زیر چتر هالیوود و سینمای آمریکا گرد آورد ، برخی این اقدام را فرصتی برای دستیابی به تکنولوژی های پیشرفته غرب برای ساخت فیلم و اثر خودی پنداشتند اما ماجرا آنچنان که این گروه تصور می کردند ، پیش نرفت و آنان چنان جذب هالیوود و سینمای آن شدند که ناخودآگاه به ترویج همان ایدئولوزی آمریکایی پرداخته و همه هویت و فرهنگ و ریشه های ملی خویش را از خاطر بردند.
از همین رو آنهایی که روزی در این سوی آب ها به سینماگر مولف معروف و مشهور بودند ، در آغاز هزاره سوم به عوامل کلیشه سازی هالیوود بدل شدند و موضوعات نخ نما شده آمریکایی را جلوی دوربین بردند. شاید از اولین فیلمسازانی که به چنین عارضه ای دچار شدند بتوان از آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل نام برد که در سینمای امروز دارای پیشینه و کارنامه هنری مشابه هستند . زوجی که با فیلم "چشمانت را بازکن" در سال 1997 شناخته شدند. همان فیلمی که 4 سال بعد نسخه اصلی فیلم "آسمان وانیلی" ساخته کمرون کرو قرار گرفت تا تهیه کننده/بازیگر اصلی آن یعنی تام کروز در ازای دریافت حقوق تولیدش ، ساخت فیلم "دیگران" با بازی همسر سابقش ، نیکول کیدمن را برای آمنابار و گیل تضمین نماید و همین نقطه آغاز فریب برای زوج اسپانیایی تبار بود. شاید همین معامله فاوست گونه بود که سردمداران هالیوود را راغب ساخت تا این دو سینماگر را به آمریکا بکشانند و بنا بر دکترین سینمای غرب از اواخر دهه 90 ، در استودیوهای به ظاهر مستقلی که در کنار کمپانی های اصلی به وجود آمده بود، از فکر و طرح هایشان بهره گرفته و همچنین متقابلا آنها را به مسیرهایی که می خواهند بکشانند. مسیرهایی که نمی توان در بخش اصلی کمپانی های هالیوود و توسط فیلمسازان معروف جریان اصلی سینمای آمریکا طی کرد. آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل هم پس از فیلم "چشمانت را بازکن"به واسطه تام کروز و از طریق کمپانی هایی همچون برادران وارنر و لاینز گیت جذب شدند و با فیلم "دیگران" ، زیر چتر حمایت کمپانی های میراماکس و دایمنشن و یونیورسال به شهرت رسیدند. در فیلم بعدی آمنابار و گیل ، کمپانی فاکس قرن بیستم نیز به میدان آمد تا روایت ضد انسانی و ضد دینی دیگری را از این دو سینماگر، تحت عنوان "دریای درون" در سال 2004 روی پرده سینماها برده و در جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی آمریکا از جمله اسکار نیز مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرد . اما پس از فیلم "دریای درون" گویا دیگر تاریخ مصرف این دو فیلمساز اسپانیایی به پایان رسید و در فیلم بعدی شان یعنی "آگورا" هیچیک از کمپانی های هالیوود به میدان نیامدند و آگورا در گمنامی و مهجوریت ساخته و اکران شد و اگرچه جوایز گویا را در اسپانیا به خود اختصاص داد ، اما در سطح اکران جهانی توفیقی نیافت. تجربه هایی از جنس آمنابار و گیل در طی سالهای پس از 2001 به کررات اتفاق افتاد ؛ از فیلمسازانی مانند والتر سالس گرفته که از فیلم قابل بحثی همچون "ایستگاه مرکزی"(1998) و با واسطه جشنواره ساندنس و رابرت رد فورد به ظاهر مستقل به ساخت فیلم "آب تیره"(2005) کشانده شد که اثری کلیشه ای در ژانر هراس بود تا ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان چین که از آثار هنری همچون "راه به سوی خانه" و "نه یکی کمتر" به فیلم های به اصطلاح Big Production در مسیر ایدئولوژی آمریکایی کشیده شد و امثال"قهرمان" را به سال 2002 در تبلیغ جهانی سازی و نظم نوین جهانی ساخت تا محبوب پخش کنندگان هالیوودی قرار گیرد و بالاخره سازنده فیلم های هجو گونه ای مثل "یک زن، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی"(2010) شد و دیگر در صحنه سینمای جهان محلی از اعراب پیدا نکرد و تا چن کایگه که مانند ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان سینمای چین بود و آثار قابل توجهی همچون "زمین زرد" و "سلطان کودکان" و "تار زندگی" و حتی "بدرود محبوبه ام" را ساخته بود اما در هالیوود به ساخت فیلم های متوسطی مانند تریلر رمانتیک "من را آرام بکش" در سال 2002 ناگزیر گشت و در بازگشت به سینمای چین دیگر نتوانست آن موقعیت قبلی اش باز یابد و با دو فیلم "شیفته جاودانه" و "قربانی" در سالهای 2008 و 2010 به کلی مهجور ماند، و تا آنگ لی سازنده آثاری مثل"پدر عروس" و "بخور بنوش ، زن ، مرد" که در هالیوود ابتدا با " ببر خیزان ، اژدهای پنهان در سال 2000 مورد التفات قرار گرفت و در مراسم اسکار سال 2001 در 10 رشته نامزد شد و چند اسکار نیز دریافت نمود اما پس از این اظهار لطف به یک باره به کارگردانی فیلم هایی مانند"هالک" گمارده شد و بعد از آن سپر بلای فیلمسازان هالیوود شد تا یکی از اولین آثار همجنس گرایانه سالهای پس از 2001 درباره اسطوره کابوی را به نام "کوهستان بروکبک" در سال 2005 برپرده سینما ببرد و تا گیلرمو دل تورو که از فیلم "جئو متریا" به " هل بوی" رسید و تا آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم از ساخت فیلمی مثل "آمروس پروس" یا " سگ های دوست داشتنی" به "بابل" و "زیبا" سقوط کرد ( فیلم هایی در همان جهت ترویج ایدئولوژی آمریکایی ) و ... به این ترتیب در سالهای 2001 به بعد علیرغم ادعای سینمای غرب مبنی بر بین المللی کردن هالیوود با گردآوری فیلمسازان مختلف از سرزمین های گوناگون(و البته بازیگرانی مانند کونگ لی و ژانگ زی ای و میشل یه ئو و چو یون فت از چین و خاویر باردم از اسپانیا و ...) ، اما این نوع آرایش هالیوودی هیچ نشانی از فرهنگ های مختلف جهانی نداشت بلکه در واقع گردآوردن همه فرهنگ ها در زیر چتر فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی بود به قیمت قربانی کردن هویت آنها.
جشنواره ها جشنواره های به اصطلاح گروه A جهانی اگرچه پیش از پایان هزاره هم بیشتر از هر موضوعی پیرو کمپانی ها و سرمایه هایی بودند که بازارشان را داغ می کند و این امکان را دراختیارشان قرار می دهد تا بتوانند در کنار سواحل کوزووات یا در ونیز و برلین ، کارناوال مد و لباس و کالاهای رنگ وارنگ راه بیندازند اما از سال 2001 به بعد ، هژمونی آن کمپانی ها و سرمایه ها که غالبا از سوی کارتل ها و تراست های آمریکایی و صهیونیستی حمایت می شدند ، سنگینی بیشتر یافت تا جایی که جشنواره های مذکور حتی حیثیت بین المللی شان را به خاطر تحمل آن سنگینی زیر علامت سوال بردند. آخرین نمونه از این اعتبار زدایی را (اگرچه ممکن است به دلیل تعلق به سال 2011 در محدوده تاریخی این مقاله قرار نگیرد) در جشنواره کن امسال مشاهده کردیم که فیلمسازی پرسابقه همچون لارس فن تریر (علیرغم همه فراز و نشیب های فیلمسازی اش و حتی تهوع آور بودن آخرین فیلمش یعنی "ضد مسیح" که از قضا یک فیلم آخرالزمانی بود) به دلیل ابراز انزجار از رژیم صهیونیستی با صدور بیانیه ای رسمی از جشنواره کن( با آن همه ادعای آزاد اندیشی و دمکراسی) اخراج شد!! این درحالی است که در همین جشنواره به کررات باورها و اعتقادات اسلامی و آرمان های انقلاب مورداهانت و توهین قرار گرفته است و فیلم های هتاک (مثل "پرسپولیس" مرجان ساتراپی ) به بهانه آزادی بیان مورد تجلیل و تحسین قرار گرفته اند! شاید از همین روست که جشنواره فیلم کن علیرغم همه ادعای هنری بودنش ، هیچگاه در طول تاریخش به فیلمساز مولفی مانند اینگمار برگمان جایزه نداد و در عوض بسیاری از آثار هالیوود را که حتی اکران چندباره شده بودند را برخلاف آیین نامه اش در بخش مسابقه نمایش داد. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره هایی مثل کن هم برای هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل! همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند! مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود! نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره(2006)، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند. این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از سال 2006 به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و... سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن بودند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند. به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر.
وجه دیگر جشنواره هایی مانند کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 2006 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا سال 2009 که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود! جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی قرار گرفتند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند!
سینمای ایدئولوژیک سینمای غرب به خصوص سینمای آمریکا و هالیوود که اینک همچون بختکی بر کل سینمای جهان سایه افکنده و با پول و سرمایه های هنگفت ، زنجیره توزیع و پخش و نمایش فیلم در سراسر دنیا را در کف خود دارد و در نتیجه به هیچ سینماگر یا جریان سینمایی مستقل که در جهت و مسیر او نباشد ، اجازه حضور در این زنجیره را نمی دهد ، اگرچه از ابتدای تاسیس ، برمبنای اهداف و آرمان های ایدئولوژیک شکل گرفت (آنچنان که اسناد و مدارک و شواهد معتبر حکایت دارند و بخشی از آنها در همین مقاله آمد) اما با ورود به هزاره سوم میلادی وجه ایدئولوژیک قوی تری یافت یا به عبارت دیگر وجوه ایدئولوژیک خود را بی پرده تر و صریح تر بدون پیچیدن در لفافه های معمول هنری و تجاری بروز داد. گویا همچنانکه در فیلم "رمز داوینچی" کد داده می شود، می بایست همه رازهای ناگفته گشوده می شد تا هزاره خوشبختی برای کانون های پنهانی که حداقل 10 قرن ، انتظار چنین ایامی را کشیده بودند، آغاز گردد. از همین روی پس از قرن ها ، از اسرار تشکیلات مخوف فراماسونری و سازمان های تابعش مثل ایلومیناتی به طور واضح در آثاری مانند "فرشتگان و شیاطین" و "گنجینه ملی" و "رمز داوینچی" و "تحت تعقیب" گفته شد. پس از سالها مظلوم نمایی ، برای اولین بار در این دهه ، فیلم هایی ساخته شد که در آن یهودیان هدف هلوکاست ، با تشکیل جوخه های نظامی و به اصطلاح سرخ از دشمنانشان انتقام می گرفتند. کویینتین تارانتینو در فیلم "حرامزاده های لعنتی" (2009) همانند تیمور بکمامبتوف در فیلم "تحت تعقیب" (2008) (که درباره فراماسونری تهاجمی و تروریستی امروز ساخته بود) و ادوارد زوییک در فیلم Defiance""(2008) (که گروهی جنگجوی یهودی متشکل در دسته های پارتیزانی را علیه آلمان هیتلری نشان می داد) تصویری جدید از یهودیان ارائه داد که برخلاف آن تصویر همیشگی ، دیگر جماعتی مظلوم و آرام و صلح طلب جلوه نمی کردند بلکه تروریست، جنگ طلب و بسیار خشن به نظر می رسیدند. خشونت و تروری که گویا علیه ظلم و ستم طرف مقابل اعمال می شود. به نظر می آید که این نوع تصویر ، کاملا با آنچه امروز و در واقعیت از این جماعت با عنوان صهیونیسم مشاهده می کنیم، سازگار است. تصویر ترور و وحشت جهت تسخیر جهان وبرقراری حکومت جهانی در فیلم "تحت تعقیب" همان هدف و آرمانی معرفی شده که قرن هاست از سوی صهیونیسم دنبال می شود یا ارائه شکل و شمایل دسته ای تروریستی در فیلم "Defiance" ، نمایشی سینمایی از گروههای تروریستی ایرگون و هاگانا به نظر می رسد که جنایتشان در تاریخ بشریت علیه ملت فلسطین به ثبت رسیده است و یا نشان دادن صورتی بیرحم و نژادپرستانه با نهایت خشونت در فیلم "حرامزاده های لعنتی" آنچنان که گروهبان آلدو رین در همان سخنرانی ابتدای اپیزود دوم فیلم برای دسته اش توضیح می دهد ، شباهت غریبی با فتاوی برخی خاخام های صهیونیست در جنگ غزه دارد که گفتند و نوشتند. همین ماجرای هلوکاست باعث شد تا بسیاری از فیلمسازان حتی به ظاهر عصیانگر سینمای آمریکا مثل تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی") به وادی ساخت فیلم ایدئولوژیک کشانده شوند یا تامس هریس و تهیه کننده اش دینو دولارنتیس ایتالیایی هم در فیلم "طلوع هانیبال"(2007) پیش زمینه داستان هانیبال لکتر فیلم های "سکوت بره ها" و "هانیبال" و "اژدهای سرخ" را به قضیه هلوکاست در آلمان کشاندند به این شرح که هانیبال ، پسر بچه ای یهودی بوده و قتل عام خانواده اش را توسط آلمان های هیتلری نظاره کرده و در جوانی و بزرگسالی به فکر انتقام وحشیانه از کسانی افتاده که در هلوکاست دخالت داشته اند. پس به مثله کردن آدم ها و خوردنشان روی آورده است! در این دهه جنگ های صلیبی ( به عنوان ایدئولوژیک ترین جنگ های غرب صهیونی علیه اسلام) بارها و بارها در کادر دوربین فیلمسازان هالیوود قرار گرفت ، از "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود"(2009) ریدلی اسکات تا "فصل جادوگری" ( دامینیک سنا-2010) . در طول یک دهه اخیر ، فیلم های متعددی برپرده سینماهای دنیا رفت (چه در جشنواره ها و چه براکران عمومی) که بر طبل تفاهم مابین اسراییلی ها ( نه یهودی ها) و فلسطینی ها می کوبید. جشنواره فیلم کن ، فستیوال فیلم نیویورک، جشنواره فیلم استرالیا و ... و بالاخره مراسم اسکار برای اولین بار میزبان و تحسین گر فیلم هایی شدند که برای آوارگی و تحقیر نیم قرنی مردم فلسطین دل می سوزاندند، به مبارزه شان حق می دادند، عملیات نظامی اسراییل را محکوم و یا لااقل سرزنش می کردند و طالب زندگی مسالمت آمیز بین فلسطینی ها و اسراییلی ها بودند. از سینماگران مشهور صهیونیست مانند استیون اسپیلبرگ که با فیلم "مونیخ"(2005) در زمره سازندگان این گونه فیلم ها قرار گرفت تا آموس گیتای اسراییلی با فیلم "منطقه آزاد" که دغدغه های فلسطینی ها و اسراییلی ها را برای یک زندگی صلح آمیز ، مشترک نشان داد و تا هانی ابواسد که با "اینک بهشت" برای نخستین بار یک فیلم فلسطینی را در سال 2006 نامزد دریافت جایزه اسکار نمود. هیچیک از فیلم هایی که ناگهان در این دهه به دلسوزی از ملت فلسطین برروی پرده رفتند، به ریشه های معضل فلسطینی ها نپرداخته و بدون بررسی اساس مناقشه نیم قرنی خاورمیانه و موجودیت نامشوع رژیم صهیونیستی ، دعوت به تفاهم می کردند. اسپیلبرگ در فیلم "مونیخ" تنبیه عاملین عملیات سپتامبر سیاه را که با تشکیل یک گروه تروریستی اسراییلی از سوی گلدامایر (نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی) صورت گرفت را مورد انتقاد قرار داده و هر دو ملت فلسطین و اسراییل را هم تراز هم ، قربانی مخاصمات سرانشان نشان می داد . او عمدا اشاره ای به اصل قضیه نداشت که از اشغال رومی وار سرزمین فلسطین توسط گروههای تروریستی صهیونیستی و تشکیل دولت اسراییل نشات گرفته بود. آموس گیتای هم که توسط رسانه ها یک فیلمساز یهودی روشنفکر معرفی شده ، در هر دو فیلم به اصطلاح ساختار شکنانه اش یعنی "منطقه آزاد" و "قربانی" ، معضل را عدم تفاهم و زندگی مسالمت آمیز دو ملت القاء می کرد. به نظر می آید در شرایطی که شماره معکوس نابودی رژیم صهیونیستی به نقاط تعیین کننده اش رسیده ، القاء صلح بین اسراییل و فلسطینیان از جمله طرح های کانون های صهیونی بوده که تنها از طریق سینما می توانسته به افکار عمومی تزریق گردد. از طرف دیگر در این میان همچنان تولید و نمایش آثاری که محورهای اندیشه و تفکر ایدئولوژی آمریکایی یعنی اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن (لیبرال سرمایه داری) را در ژانرهای مختلف تبلیغ می کردند ، بیشتر در دستور کار کمپانی ها قرار گرفت. آثار و فیلم هایی که شاید در نگاه اول به نظر نمی آمد پیام یا ایده ای را انتقال می دهند. سعی شد اینگونه آثار با پروپاگاندا در مراسم اسکار و گلدن گلوب و مانند آن در بوق های تبلیغاتی بنگاههای رسانه ای قرار گیرند که در تیول همان کانون هایی بود که کمپانی های فیلمسازی را اداره می کردند و کارخانه های تسلیحاتی و شرکت های اقتصادی و احزاب سیاسی و ...و بالاخره تینک تانک های استراتژیست را. در همین مراسم اسکار سال گذشته 3 فیلم " استخوان زمستانی "(دبرا گرانیک) و "127 ساعت" ( دنی بویل) و "سوراخ خرگوش" (جان کامرون میچل) در همین گروه آثار می گنجید. این رسوخ اندیشه های اومانیستی در سینمای هالیوود دهه اخیر بدانگونه بود که حتی آثار معروف به سینمای معناگرا نیز ماهیت سکولاریستی به خود گرفتند که از آن جمله می توان به فیلم "آخرت"( کلینت ایستوود-2010) اشاره کرد که حتی ارتباط با عالم برزخ نیز از طریق نوعی دستکاری بشری ایجاد شده و البته عالم برزخی که در آن نشانی از خدا نیست! چنین فضایی را در فیلم "زیبا" (آلخاندرو گونزالس ایناریتو -2010)نیز می توان دید ، همچنانکه در فیلم معروف دیگرش یعنی "21 گرم" (2003) نیز نگاهی مادی و سکولار نسبت به مرگ و روح ادمی وجود داشت. نکته قابل ذکر اینکه سایر فیلم های کاندیدای اسکار نیز به شدت از وجه ایدئولوژیک برخوردار بوده و هستند؛ فی المثل در این دهه ، در هر دوره مراسم اسکار شاهد کاندیداتوری حداقل یک فیلم همجنس گرایانه در میان نامزدهای اصلی بوده ایم. این کاندیدا در سال 2006 ، فیلم "کوهستان بروکبک"( انگ لی) بود و در سال 2008 "میلک"(گاس ون سنت) ، در سال 2009 فیلم "پرشس" ( لی دانیلز) و در سال 2010 فیلم "بچه ها همه خوبند"(لیزا کولودنکو). (10) جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند. آش آن قدر شور بود که هنگام برگزاری مراسم اسکار ، وقتی نوبت به اهدای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد رسید ، استیو مارتین(یکی از مجریان مراسم) برای معرفی یکی از کاندیداها به نام کریستوفر والتز ( که نقش یک افسر آلمان نازی را در تازه ترین فیلم کویینتین تارانتینو به نام "حرامزاده های لعنتی" بازی کرده بود) گفت :" کریس در فیلم "حرامزاده های لعنتی " برای شکار ، در به در به دنبال یهودیان بود و از اینکه کمتر آنها را پیدا می کرد ، دچار افسردگی روحی شده بود!". استیو مارتین سپس به شوخی دستانش را رو به سالن و حاضرین در آن ( که همگی از بازیگران و عوامل و دست اندرکاران هالیوود بودند) باز کرد و گفت "...کریس..." به این معنی که بفرما این هم جماعتی از یهودیان که دنبالشان می گشتی!! در این لحظه دوربین به سرعت چهره برادران کوئن (که در سالن نشسته بودند) را نشان داد !!!
اما در میان این غوغای ایدئولوژیک هالیوود ، سینماگران ناسازگار، محلی از اعراب پیدا نکردند و به راحتی حذف شدند. مثل براین دی پالما که یکی از 5 غول بنیانگذار هالیوود نوین در اوایل دهه 70 میلادی ( به همراه استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا) بود. اما وی پس از ساختن فیلم هایی همچون "کوکب سیاه(2006) درباره فساد ریشه ها و تاریخ هالیوود و همچنین(2007) "Reducted" درمورد جنایات آمریکا در عراق ، به طور کامل از هالیوود رانده شد ، یا میلوش فورمن که تا کنون با 2 فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته"(1975) و "آمادئوس"(1983) اسکار های بسیاری از آکادمی دریافت کرده ، وقتی فیلم "اشباح گویا"(2006) را در مذمت برخی مبارزان انقلاب کبیر فرانسه و تئوری ماسونی آن که در انقلاب آمریکا نیز مورد استفاده قرار گرفت و همچنین تشبیه شرایط امروز ایالات متحده با فرصت طلبی برخی انقلابیون آن دوران ساخت، دیگر نتوانست در میان استودیوهای هالیوود و در مافیای تولید و پخش آن جایی پیدا نماید و پس از سالها به میهنش یعنی چک تبعید گردید. دهه نخست از هزاره سوم میلادی برای سینمای جهان به خصوص سینمای غرب و به ویژه سینمای آمریکا و هالیوود دهه برافتادن پرده ها بود که در طی سالها و دهه ها ، این سینما را در زیر لایه های "سرگرمی" و "هنر برای هنر" و "تجارت و اقتصاد" پنهان ساخته بودند. به نظر می رسد دیگر امروز نیازی به هوش سرشار نداشته باشد تا دریابیم، سرمایه دارانی که پول های خود را صرف ساخت سلاح های کشتار جمعی برای قتل عام ملت ها می کنند ، زرسالارانی که با بلیعدن 80 درصد از ثروت جهان ، 80 درصد از مردم دنیا را زیر خط فقر نگاه داشته اند و امپریالیست هایی که برای تصاحب سرزمین ها و ثروت دیگران ، همه انسانیت و شرافت و نشانه های بشری را کنار نهاده اند ، برای سرگرم ساختن و پر کردن اوقات فراغت همان مردم و ملت ها و خدمت به آن سرزمین ها ، پول خرج نمی کنند!
منبع: مستغاثی دات کام چهارشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
به نام خدایی که در این نزدیکی است... ادوات جنگ نرم
(گذری کوتاه بر سیر شکل گیری جنگ نرم و تهاجم فرهنگی ) گردآوری : امین یزدان پرست
پیشگفتار: نگاهی کوتاه به تحولات تاریخی رسانه ها در آستانه قرن 21 نشانگر آن است که تفکر انسان تا چه حد به ابزار های ارتباطی، از زبان به عنوان نخستین وسیله ارتباطی گرفته تا ابزارهای پیچیده انتقال اطلاعات مانند خطوط الکترونیکی و نیز ماهواره های فضایی مدیون است. ارتباط در مفهوم عام خود،مجموعه ی پیچیده و سازمان یافته ای است که جنبه های انسانی و تکنولوژیک آن از یکدیگر تفکیک ناپذیر است.تغییرات روز افزون در حوزه ارتباطات،اعتقاد انسانهای آگاه و متعهد را به پیشرفت تکامل اجتماعی و اعتقاد راستین آنها را به بهسازی جوامع بشری بیشتر می سازد و انسانهای پویشگر متعهد را در سطوح مختلف با دستاوردهای نظامهای نوین ارتباطی و بحران های ناشی از آنها آشناتر می سازد و در مجموع این باور را درآنها ایجاد می کند که تنها اندیشیدن در این زمینه کافی نیست و می بایست از طریق رویارویی با واقعیات عینی و برنامه ریزی نابسامانیها را سر و سامان داد.در چنین وضعیتی،جوامع انسانی بویژه کشورهای جهان سوم که وسایل نوین ارتباطی در آنها بومی نیستند،باید با واقع بینی بیشتری با آنها برخورد کنند.از این رو باید در این نوع جوامع در سه حوزه وسیع کوشش فراوان انجام گیرد: 1.شناخت ماهیت و عملکرد رسانه هایی که پیوسته در حال تغییرند 2.تعیین نیازهای فرهنگی مخاطب در جامعه خودی 3.چگونگی برخورد گریزناپذیر با پیامهای دم افزون رسانه های جمعی بیگانه که گاه متفاوت و متعارض اند و استفاده مطلوب از آن بخش از صنایع فرهنگی آنها می توانند مایه ترقی و پیشرفت کشور های جهان سوم شوند. مقدمه ارتباط و اطلاع از نظر تاریخی دو پدیده همسانند که انسان از طریق آنها به واقعیتها پی می برد. در واقع انسان در پرتو اطلاعات و ارتباطات است که می تواند بیاندیشد ، بیافریند و به واقعیتهای تازه پی ببرد. با نگاهی کوتاه به سیر تحول ابزار ارتباطی می توان این موضوع را به خوبی دریافت که با پیدایش ابزار ارتباطی پیشرفته تر سطح تغییرات فرهنگی نیز با شدت بیشتری تغییر کرده است. زمانی زبان شفاهی نقش نگهدارنده و انتقال دهنده ارزشها، نگرش ها و باورها بود. اما از آنجا که این شیوه ارتباطی سطح پایداری مناسبی نداشت رفته رفته جای خود را به زبان نوشتاری داد. این زبان نوشتاری به شکل امروزی نبود بلکه خطی بود تصویری که انسان توانست به وسیله ی آن افکار و نیازهای خود را ثبت کند. رفته رفته با پیدایش الفبا و سر انجام با اختراع چاپ در قرن شانزدهم، انقلابی عظیم در روند توسعه ارتباطات و اطلاعات به وقوع پیوست. به طوری که ارتباط شکل تازه ای به خود گرفت و آموزش که در انحصار اشراف بود به صورت همگانی وتوده ای در آمد. این انقلاب عظیم ارتباطی نه تنها آموزش را همگانی کرد بلکه تحولات عظیمی در اقتصاد ، اجتماع و سیاست پدید آورد تا جهان شاهد انقلاب هایی در کشورهای هلند، انگلستان ، امریکا و فرانسه باشد. رفته رفته با اختراع برق وسپس تلگراف انسان توانست پیام های خود را از فاصله های فرسنگی مخابره کند. اما این پایان کار نبود . این بار رادیو زنجیره های وابستگی اطلاعات را به رشته های سیمی از هم گسست و بدین ترتیب اطلاعات به آزادی تقریباً کاملی رسید. اما آنچه که امروزه شاهد آن هستیم حاصل چیز دیگری است. این تحولات امروزی از زمانی شکل گرفت که اولین ماهواره ها به فضا پرتاب شدند. سرعت این انتقال اطلاعات به این دلیل بود که این ماهواره ها در مدارهای پایین همچون دکلی در فضا توانستند با چرخش به دور زمین تصاویر زنده را با سرعت نور در سراسر جهان منتشر کنند. تکامل ابزارهای مبادله و انتقال اطلاعات با پیشرفت تجهیزات انباشت اطلاعات همراه بوده است.امروزه از ترکیب سه تکنولوژی متفاوت یعنی « صنایع کامپیوتر،نرم افزار و برنامه نویسی » ، «فیلمسازی،سینما و تلوزیون» و «صنایع مخابراتی(تله کامیونیکیشن و الکترونیک)» ابر شاهراه اطلاعاتی ایجاد شده است که می تواند اطلاعات گوناگون صوتی و تصویری را از طریق کابلهای فیبرنوری به مصرف کننده منتقل سازد. مفهوم ارتباط و اطلاع: واژه ارتباط ( communication) از ریشه لاتین ( communis) به معنای اشتراک گرفته شده است.کلمه ارتباطات به صورت جمع در علوم ارتباطات،به معنای مطالعه پیرامون ابزار و لوازم فنی این پدیده به کار می رود.حال آنکه این واژه به صورت مفرد بیانگر فرایندی است که در آن پیام از پیام دهنده به پیام گیرنده منتقل می شود و به عبارت دیگر به گردش پیام بین فرستنده و گیرنده پیام مربوط می شود. اما واژه اطلاع (information) نوعی ارتباط است و از نظر معنا با ارتباط متفاوت است؛زیرا هر اطلاع رسانی نوعی ارتباط محسوب می شود ، ولی هر ارتباطی اطلاع نیست. برای آنکه مفهوم اطلاع روشن تر بیان شود،باید به ارزش پیام برای گیرنده توجه شود.به عبارت دیگر هر پیام به منظور انتقال آگاهی جدیدی عرضه می شود و میزان همین آگاهی تازه است که تحت عنوان «اطلاع» واحد ارزیابی قرار می گیرد.هر اندازه عناصر تازه یک پیام بیشتر باشید ارزش بیشتری دارد.امروزه اطلاعات بیشتر دست دوم هستند.سی رایت میلز جامعه شناس معروف امریکایی در این زمینه ی گوید:تنها مقدار ناچیزی از اطلاعات ما دست اول است. نقش و جایگاه رسانه ها در سیاست ، فرهنگ و جامعه: در دنیای امروز همراه با تغییر نگرش انسان نسبت به خود در رویارویی با تاریخ و معرفت عمومی،حکومت نیز به بازاری رقابتی تبدیل شده است که،مشتریانش صاحب انتخاب در مقام قضاوت قرار دارند. امروزه نقش اطلاعات در ساز و کارهای تصمیم گیری از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و همین امیر نقطه تلاقی «رسانه» و «قدرت» را شکل می دهد.در حال حاضر می توان گفت رسانه ها یکی از مهم ترین منابع قدرت نرم در کشور ها هستند. امروزه کشوره های قدرتمند رسانه ای که ایالات متحده را می توان سرآمد آنها نام برد دیگر کمتر به فکر جنگ سخت هستند و سعی می کنند کشور های هدف را با تزریق خرافه،دروغ و کلیشه به زانو در آورند.شاید مصداق این مطلب این جمله از آیزنهاور رئیس جمهور ایالات متحده امریکا در هفدهم دسامبر 1955 باشد که اعلام کرد:« بزرگ ترین جنگی که در پیش داریم ،جنگی است برای تسخیر اذهان انسانها ».بدین صورت بود که پس از جنگ جهانی دوم نه تنها جنگ رسانه ای پایان نیافت بلکه به واسطه دگرگونی های اجتماعی و اقتصادی بر شدت آن افزوده شد. در نگاه اول رادیو،تلوزیون،مفسران مطبوعاتی،خبرنگاران شبکه های خبری و سایتهای اینترنتی طرفین جنگ نرم فرهنگی هستند ، امّا باید دانست که چیزی به نام « سیاست رسانه ای » در پشت همه این عوامل قرار دارد.سیاست رسانه ای که با تخصیص بودجه های رسمی از سوی پارلمان ها ، دولت ها و سازمانهای اطلاعاتی علیه فرهنگ کشور های هدف اعمال می شود. سربازان جنگ رسانه ای ،متخصصان تبلیغات،استراتژیست های بین المللی و کارگزاران رسانه های هستند. جنگ رسانه ای جنگی بدون خونریزی،آرام و نرم تلقی می شود.جنگی که بر صفحه روزنامه ها،مجلات،سایت های اینترنتی،سینما و تلوزیون و ... جریان دارد. تبلیغات رسانه ای: هدف تبلیغات ، تغییر عقاید و تحت تأثیر قرار دادن افکار و حالات بسیاری از مردم است.در واقع تبلیغات می کوشد به جای آنکه ذهن انسان را باز کند آن را ببندد.در واقع تبلیغاتچی به دنبال این است که شما کاری را انجام دهید که او می خواهد. در آثار مارکسیست ها میان آژیتاسیون و تبلیغات تفاوت وجود دارد.این مضوع نخستین بار در کتاب «شحصیت در تاریخ» اثر پله خانف و سپس در کتاب «چه باید کرد؟» اثر لنین مطرح شد. از نظر پله خانف تبلیغاتچی یا پروپاگاندیست،اندیشه های سیاسی و فلسفی عمیق تری را در میان عدّه ی کمتری اشاعه می دهد.امّا مروّج یا آژیتاتور این نوع اندیشه ها را در میان عدّه ی بیشتری رواج می دهد.در ترویج یا آژیتاتور بیشتر بر جنبه های تهیجی و احساسی برای توضیح و اقناع استفاده می شود.حال آنکه در تبلیغات از شیوه های تحلیلی و تعقلی بهره می گیرند.تبلیغات سیاسی در مقایسه با تبلیغات تجاری بیشتر بر برداشتهای ذهنی استوار است. اگر نگاهی به نظریه ها و دیدگاههای پیشگامان ارتباط جمعی بیندازیم،نظریه ای شاخص توجه ما را جلب می کند.این نظریه همان نظریه «دهکده جهانی» مارشال مک لوهان است.امروز در بسیاری از جوامع از مک لوهان به عنوان پیشگویی فرزانه یاد می شود و بسیاری از مردم جهان با افکار و نظریات او آشنایی دارند. مک لوهان معتقد است اگر چه تکنولوژی منبعث از ذهن و عمل انسان است ولی انسان هر عصر و دوره ای زاییده تکنولوژی زمان خویش است.او تکنولوژی را کمدی الهی می خواند .به اعتقاد او نوع بشر به بهشتی زمینی هدایت شده که با استفاده از ابزار های ساخته خود،خویشتن را از رنج جسمانی آزاد می کند.مک لوهان در دهه 1960 بویژه از تلوزیون به عنوان رسانه ای هوشمند یاد می کند و همچون اسقفهای اعظم این رسانه را غسل تعمید می دهد.او تلوزیون را پرستشگاه و امواج آن را بشارت الکترونیک نام می نهد. مک لوهان در کتاب « برای درک رسانه ها» می گوید:ارشمیدس گفته است:« یک نقطه اتکا در جهان به من نشان دهید تا من توسط آن دنیا را تکان دهم».مک لوهان معتقد است: « اگر ارشمیدس زنده بود،حتماًرسانه ها را با انگشت نشان میداد و می گفت: من چشمها،گوشها،اعضا و مغزهای شما به عنوان نقطه اتکا به کار می گیرم و دنیا را آن گونه که مایلم به حرکت در می آورم». باید دانست امروز تلوزیون ها و رسانه ها وامدار آراء و عقاید مک لوهان هستند.شاید بهتر باشد گذری داشته باشیم بر پروتکل های حکمای صهیون که مطالبی جالب و البته تأمل بر انگیز در آنها به چشم می خورد: خاخام راشوون می گوید:اگر طلا نخستین ابزار ما در سیطره بر جهان است،بی تردید مطبوعات و روزنامه نگاری دومین ابزار ما خواهد بود. در پروتکل اول حکمای صهیون به این نکته اشاره می شود که ... آزادی سیاسی تنها یک ایده است و واقعیت ندارد.امّا همین ایده طعمه ای است تا در وقت نیاز و ضرورت آن را به کار گیریم و مردم را به سمت خود جذب کنیم و گروه خویش را قدرتمند سازیم... این حربه امروزه به صورت مداوم در رسانه های صهیونیستی با جنجال بسیار زیادی تبلیغ می شود و متأسفانه به علت ناآگاهی مخاطبان عده زیادی اسیر این حربه می شوند و عنان خود را به دست این رسانه ها می دهند. امّا این حربه فقط برای مردم عامی استفاده نمی شود.در پروتکل سوم نیز مطلبی به چشم میخورد که می تو ان برای آن مصادیقی عینی آورد.در پروتکل سوم اینگونه آمده است: در مورد دولت ها نیز از کشمکش میان آنها آتشی پرپا می کنیم تا برخورد های و جنگ ها شدت یابد.با این اقدامات دیری نمی پاید که سرتاسر دنیا در هرج و مرج و فقر دست و پا خواهد زد.با نگاهی به سیر تحولات اخیر می توان دریافت که ابزار رسانه تا چه اندازه در پیشبرد این هدف مؤثر است.درست چند ماه پیش بود که ویکی لیکس اسنادی را منتشر کرد و جنب و جوش های سیاسی را به بالاترین حد خود در تمام دنیا رساند به طوری که دولت های غربی به تکاپوی فراوانی افتاده و سعی در تطهیر خود داشتند. در اینجاست که رسانه، اهمیت و نفوذ رسانه خود را بیشتر و بیشتر نمایان می سازد. این رسانه دروغ را شاهرگ حیاتی خود کرده و انسان را از یک آنالیزور تبدیل به یک پذیرنده مطلق و منفعل می کنند و با پرداختن به موضوعات مختلف با تکیه بر احساسات سعی در پیشبرد اهداف خود دارند..گفته می شود صحنه قتل نداآقا سلطان در طول تاریخ بشری در فاصله 24 ساعت بیشترین بازدید کننده را داشته است و در یک بازی زمانی 24 ساعته 1 میلیارد و 200 میلیون نفر فیلم قتل ندا اقا سلطان را از این رسانه ها دیده اند. درست در همان زمان ایالت سین کیانگ چین شاهد یک آشوب قومی بود که ارتش چین با تانک به استقبال مردم رفته و 186 نفر را به خاک و خون کشید.اینکه هیچ یک از رسانه های غربی به اتفاقات رخ داده در چین نپردازند و قتل یک دختر را تا این حد فریاد بزنند جای تأمل دارد. 1 میلیون و 600 هزار نفر در عراق در طول اشغال این کشور توسط امریکایی ها به خاک و خون کشیده شده اند،یعنی در عراق 28 میلیونی از هر 28 نفر 5/1 نفر کشته شده اند.این حجم از کشتار به چشم نمی آید امّا یک قتل در یک بازی زمانی 24 ساعته تا این حد به آن پرداخته می شود.این مظهر همان دروغ رسانه ای است .
در قستمی از پروتکل حکمای صهیون اینگونه آمده است: ... مردم جوامع غیر از ما (غیر یهود) در آینده با مصرف مشروبات الکلی دچار انحطاط می شوند و از طریق رسانه های ما به انحطاط اخلاقی کشیده می شوند... این رسانه همان هالیوود است. حال به این جمله از مارشال مک لوهان که در رابطه با جوانان آینده گفته است توجه کنید: «...گرایش موجود در جهت نقش های زن ومرد در حوزه مربوط به مد اجتماعی ،همچنان ادامه خواهد داشت.پسران بلند گیسو دیگر بیمی ندارند خصلتهای زنانه از خود نشان دهند و دختران شلوار پوش نیز متقابلاً در نشان دادن ویژگی های مردانه از خود نگرانی احساس نمی کنند. آنچه از این جملات مشخص می شود این است که مارشال مک لوهان نقش ایدئولوگ رسانه ای صهیونیست ها را ایفا می کند و حتی اگر این نظریه را رد کنیم نمی توانیم منکر شباهت نظریات او با تفکرات صهیونیست ها باشیم. با نگاهی کوتاه به جامعه خودمان و در نقطه مقابل با نگاه به فیلم ها و سریال های تولید شده در هالیوود و سایر کمپانی های صهیونیستی به نقش این نظریه مک لوهان در شکل گیری پروسه فرهنگ زدایی توسط رسانه های صهیونیستی پی می بریم. اهمیت فرهنگ به حدی است که حضرت امام خمینی (ره) درباره آن چنین فرمودند: ... بی شک بالاترین و والاترین عنصری که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد فرهنگ آن جامعه است.اساساً فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل می دهد و با انحراف فرهنگ هرچند، جامعه در بعد اقتصادی ، سیاسی،صنعتی و نظامی قدرتمند و قوی باشد پوچ و میان تهی است...استقلال و موجودیت هر جامعه از استقلال فرهنگ آن نشأت می گیرد و ساده اندیشی است که گمان شود با وابستگی فرهنگی، استقلال در ابعاد دیگر یا یکی از آنها امکان پذیر است. حال می فهمیم چرا امریکا به جای اینکه به کشوری مثل ایران حمله نظامی کند سعی دارد با استفاده از ابزار رسانه ، فرهنگ آن تخریب کرده و ارزش های آنها را برباید تا دیگر شاهد هیچ گونه مقاومتی از سوی عامه مردم نباشد. ساده ترین ابزار تهاجم فرهنگی که می توان با آنها یک نسل را گمراه کرد همین ابزار و وسایل هستند که روزانه با آنها روبه رو هستیم.از رایانه و شبکه اینترنت گرفته تا شبکه های ماهواره ای،از فیلم های غیر اخلاقی گرفته تا تهیه و توزیع مواد مخدر،از انواع کفش و پوشاک گرفته تا تغییرات در الگوی حجاب.آری اینها ابزاری ساده ولی در عین حال مؤثر برای تغییرات الگوی فرهنگی هستند. امّا آنچه امروز در خط مقدم تهاجم فرهنگی یا به تعبیر مقام معظم رهبری(مدظله العالی) شبیخون فرهنگی قرار دارد ماهواره است.با اندکی تأمل در مضامین سریال های شبکه های ماهواره ای نوظهور این نکته ظریف آشکار می شود که این داستان های جذاب و دیدنی ، در کنار کیفیت صدا و تصویر حاوی مفاهیم خیانت،جنایت و بی بند و باری فکر و فرهنگی می باشند و مقصدشان غیر از جایی است که در آن تولید شده اند . متأسفانه در حال حاضر شبکه های PMC ،GEM ، TV PERSIA ، FARSI 1 و اخیراً شبکه من و تو جای خود را در میان مخاطبان باز کرده اند.این شبکه ها با انبوهی از برنامه های تفریحی اعم از فیلم ها،موزیک ویدئو ها و سریالهایی که برای مخاطبان خود پخش می کنند صدمات جبران ناپذیری به بنیان فرهنگ و جامعه و از همه مهم تر به خانواده ها می زنند. حتی امروز رسانه ملی ایران یا همان صدا و سیما نیز گاهاً سریالها و فیلم هایی را پخش می کند که دست کمی از سریالها و فیلم های شبکه های ماهواره ندارد. به تعبیر دکتر حسن عباسی «جریان خزنده ای در صدا و سیما در حال شکل گیری است که قابل کنترل نیست».مسائل و سوژه های مطرح شده برای سریال سازی و فیلم سازی در صدا و سیما اگر چه به ظاهر سطحی و عامیانه هستند امّا با تکرار این مضامین کم کم باید شاهد نهادینه شدن آنها در جامعه باشیم.اینکه در سریال ها به راحتی دروغ می گویند،اینکه به راحتی چند همسر اختیار می کنند،اینکه به راحتی پوشش هایی نامأنوس با فرهنگ جامعه را تبلیغ می کنند مسئله ای نیست که خاص زمان حال باشد.این آثار به ظاهر کلیشه ای مؤثر تر از یک سال تحصیلی در فرهنگ سازی برای افراد وارد عمل می شوند. مارشال مک لوهان با قاطعیت بسیار وسائل ارتباط جمعی را به دو بخش گرم و سرد تقسیم کرد.در این تقسیم بندی (عکس،رادیو، سینما) وسائل ارتباطی گرم هستند.مک لوهان اعتقاد داشت این ابزار ارتباطی در امتداد یکی از حواس آدمی هستند و توصیف و تشریح زیادی را در بر دارند.وی (خط تصویری ،تلفن و تلوزیون )را وسائل ارتباطی سرد می نامد که به تشریح و توضیح کمتری نیازمندند. حالا میفهمیم چرا بودجه برخی پروژه های هالیوود معادل بودجه یک سال یک دولت است! شاید همه ما بارها و بارها تعبیر فوکویاما از شیعه در کنفرانس شیعه شناسی اورشلیم را شنیده باشیم.اینکه او گفت:« همانا شیعه مانند پرنده ای است که دارای دو بال سرخ و سبز است. تعبیر بال سرخ برگرفته از فرهنگ عاشورا و بال دیگر این پرنده ، سبز به معنای فرهنگ انتظار .سپر نگاه دارنده ونفوذناپذیراین پرنده ولایت فقیه است که در برابرآسیب ها از این پرنده محافظت می کند». اما آیا تاکنون به این فکر کردیم آنها چگونه میخواهند دو بال و سپر این پرنده بلند پرواز را نابود سازد؟ اینکه کاربران ایرانی اینترنت در بین 128 کشور رتبه نخست مراجعه به سایت های غیر اخلاقی را دارند اتفاقی نیست.با این شرایط و با وجود حجم انبوه ماهواره ها و سایت های غیر اخلاقی چگونه می توان امید داشت که جوانان از مسیر خود خارج نشوند. اینکه دشمن برای جدایی جوانان از دین از دریچه فرهنگ وارد می شود و با استفاده از ابزار رسانه ای و بهره گیری از سایت های اینترنتی و تکثیر قارچ گونه آن اقدام به این کار می کند اتفاقی نیست.باید دانست که آنها کار خود برای برای پایین کشیدن پرنده شیعه شروع کرده اند و هدف اول انها نابود کردن اعتقاداتی است که جوان شیعه با آن بزرگ شده و به بلوغ رسیده است. در اینکه سینمای هالیوود ابزای برای شبیخون فرهنگی به کشور ماست شکی نیست.امّا آیا می توان سینمای ایران را سدّ راه سینمای هالیوود دانست؟!پاسخ اینگونه است که در حال حاضر چنین برداشتی را نمی توان از سینمای ایران داشت.زیرا مردم سینمای ایران را همگام و همزاد و همراه با جامعه فعلی خود نمی دانند و آن را به فرهنگ و ریشه های خود نزدیک نمی بینند.در نتیجه چنین سینمایی هرگز نمی تواند یک ابزار برای دفاع نرم باشد.امروز نهاد های فرهنگی کشور به جای اینکه به فکر بریدن ربان های رنگارنگ باشند باید افق دید خود را گسترش دهند و با برنامه ریزی صحیح علاوه بر اینکه فرهنگ بومی ما را حفظ می کنند به فکر ارسال فرهنگ وآشنا کردن کشورهای غربی و شرقی با فرهنگ غنی ایرانی ـ اسلامی باشند.در سال 1933 استدیو های هالیوودی بیش از 50 درصد از درآمد خود را از راه توزیع فیلم هاشان در سایر قاره ها کسب کردند.بسیاری از استدیو های هالیوودی سینماهای چند سالنه ای را در کشور های دیگر ساخته اند تا حجم مخاطب خارجی خود را افزایش دهند.می توان اینها را دانست و با تولید آثاری فاخر و برنامه ریزی بلند مدت فرهنگی گامی مفید را برای مقابله با تهاجم فرهنگی برداشت. راههای مقابله با تهاجم فرهنگی: بیترديد امروزه اكثر كشورها در پی آن هستند كه راهكارهايی بينديشند تا از تخريب و تضعيف فرهنگ خود از طريق رسانههای همگانی هدايت شده توسط غرب بكاهند؛ هرچند كسی منكر اين واقعيت نمیتواند باشد كه در دنيای امروز، كشورها نمیتوانند ديواری به دور خود بكشند و از برخورد فرهنگ جامعهی خود با فرهنگهای بيگانه، در امان باشند، زيرا رسانههای همگانی جهان همچون ماهوارهها و تكنولوژی اينترنت، مردم دنيا را در جريان آخرين پيشرفتها، مدها، ساختهها، هنرها و غيره قرار ميدهند. اگر فرهنگ جامعهاي توان خود را از دست بدهد و اگر مردمی از فرهنگ خود گسسته شوند، قدرت درست انديشيدن از آنها سلب میگردد و در اين دريای ارتباطات غرق میشوند. اگر ظرف مدت دو سال، جامعهی شوروی سابق به كلی دگرگون میشود و رسانهها و كانالهای تلويزيونی امريكايی و اروپايی چنان فرهنگ آن را در هم میكوبند كه آثار نويسندگان و هنرمندان بزرگ روسيه به كلی فراموش میشود و الگوهای غرب مقبوليت میيابند، بيشتر به اين دليل است كه پيش از آن، فرهنگشان صلابت و ايستادگي خود را از دست داده بود. ما معتقديم فرهنگ اصيل اسلامی و تعصب مذهبی، همچون درخت تنومندی در ذهن و قلب مردم مسلمان اين مرز و بوم ريشه دوانيده است و طوفان «تهاجم فرهنگی» به راحتی نمیتواند اين درخت را از جاي بركَنَد، اما نبايد از تكانهای گاه و بيگاه آن كه ميوههای نارسيدهرا سرنگون میسازد غافل بود؛ لذا شناخت راههای مقابله با تندباد تهاجم بسيار حايز اهميت است. ملتهايی كه علاقهمند به حفظ و پاسداری از «هويت فرهنگی» خود هستند، سعی میكنند فرهنگ غيرمادی جامعهی خويش را حفظ نمايند. البته اين بدان معنا نيست كه میتوان (يا بايد)فرهنگغيرمادیراكاملاً دستنخورده وثابت و«اصيل» نگهداشت؛زيرا، همانطور كه در ويژگیهای فرهنگ ملاحظه شد، تغيير از خصوصيات فرهنگ است. برای مقابله و مبارزه با «تهاجم فرهنگی» راههای بسيار زيادی در زمينههای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سياسی ذكر شده كه هر كدام دارای اهميت خاص خود است. اما عناوين زير اهم توصيهها و راهحلهايی است كه در اين مقوله قرار دارند: الف) شناخت دقيق و همه جانبهی تهاجم فرهنگی: يكی از موارد مهم و اساسی در مبارزه با تهاجم فرهنگی، شناخت ابعاد و ريشههای آن است؛ زيرا زمانی میتوانيم در برابر اين پديده برنامهريزی كنيم كه از دشمن مهاجم و برنامههای او اطلاع كافی داشته باشيم و متناسب با آن، سلاح تدافعی خود را بهكار گيريم . ب) شناخت دقيق و كامل فرهنگ اسلامی و ملی:گام دوم در مبارزه با تهاجم فرهنگی شناخت فرهنگ غنی اسلامی و عناصر فرهنگی آن است؛ علاوه بر اين بايد عناصر مقبول فرهنگ ملی و آداب و رسوم اجتماعی، ذخاير فرهنگی با ارزش تلقی شده و زنده نگه داشته شوند . به عقيدهی بسياری از صاحبنظران، اعتلای فرهنگ ايرانی ـ اسلامی و ايجاد حس غرور و افتخار در جوانان و نوجوانان، اين وارثان واقعی ارزشهای گرانبهای فرهنگ خودی، گامی اساسی است كه بايد برای مبارزهی بیامان با تهاجم فرهنگی غرب برداشته شود. يك جوان مسلمان ايرانی بايد بداند كه وارث چه نوع فرهنگی است. ج) اصلاحات علمی و اقتصادی:برنامهريزی در جهت پيشرفت همهجانبه ی كشور و تبديل آن به يكی از كشورهای بزرگ علمی و صنعتی و مستقل از جهت تأمين كالاهای اساسی مورد نياز و فراهم آوردن زمينههاي رفع نيازهای اقتصادی جامعه، به ويژه نيازهای جسمی و روحی نسل جوان از قبيل تحصيلات كافی، شغل مناسب، امكانات تشكيل خانواده، امكانات گذراندن مناسب اوقات فراغت مانند امكانات ورزشی و ... بيشترين نقش را در تثبيت فرهنگ ملی و مصونيت در برابر فرهنگ مهاجم دارد. د) تدوين سياست فرهنگي و تربيتي جامع از طريق: 1. تقويت كمی و كيفی توليدات فرهنگی توسط رسانههای جمعی داخلی 2. استحكام مبانی تعليم و تربيت اسلامی نوجوانان و جوانان 3. تقويت ايمان از طريق بالابردن سطح رشد علمی و فكری مردم نسبت به مسائل اعتقادی، تبليغ، نشر و ترويج مسائلی كه در تشديد عواطف و احساسات دينی مردم تأثير زيادی دارد، مانند نماز جماعت، جلسات قران، هيأتهای مذهبی، عضويت در مراكز خيريه و عامالمنفعه، دور نگهداشتن مردم از ارزشهای ضد اسلامی و غيرخدايی با ترويج ارزشهای دينی در يك سطح گسترده و فراگير و ... 4. ارتقای كيفی فعاليتهای هنری و ايجاد مراكز هدايتكنندهی ابزارهای صوتی و تصويری. 5. گسترش فعاليتهای برونمرزی نهادهای فرهنگی. 6. ايجاد هماهنگی بين دستگاههای اجرايی فرهنگی و عدم دخالت افراد غير متخصص و غيرمسؤول در امور فرهنگی و هنری. 7. حفظ جريانهای فرهنگی اصيل و حمايت از مدافعان واقعی نظام. 9. مشاركت دادن نوجوانان و جوانان در فعاليتهای فرهنگی از قبيل: تشكيل سمينارهای مسائل فرهنگی و مسابقات علمی و فرهنگی با حضور و مشاركت آنان، تقويت روحيه ی كتابخوانی و انتشار بيشتر كتابهای مذهبی جذاب. 10. تقويت پايههای تربيتی و اخلاقی افراد در خانواده و مدرسه و ايجاد ارتباط عاطفی بين والدين و كودكان. 11. بازنگری در منابع درسی دانشگاهی به ويژه كتابهايی كه به ناچار از زبانهای بيگانه ترجمه میشوند. 12. از بين بردن روحيهی مصرفگرايی به ويژه در مواردی كه سبب وابستگی كشور میشود . 13. ايجاد محيط گرم خانوادگی و برخورد دوستانه با جوانان. 14. آگاه كردن مردم از اهداف فرهنگسازان غربی . نتيجه: ما در مقام فرد ، کنترلی بر تغییر تکنولوژیک نداریم و ضرباهنگ تند این تغییر تهدیدی است که شاید زندگی ما را همچون سیل با خود ببرد.عبارت «شاهراه اطلاعاتی» که غالباً از آن یاد می شود،حاکی از نقشه منظم و دقیقی از راه ها و جاده هاست در حالی که تأثیر این فناوری های نوین غالباً احساس آشوب و پریشانی به ما می دهد. آنچه در مجموع میتوان به آن دست يافت اين است كه بر اساس نظم نوين جهانی، تهاجم فرهنگی غرب به ويژه آمريكا عليه ساير فرهنگها در حال انجام است و اين امر با گسترش تكنولوژی ارتباطات، شدت، سرعت و پيچيدگی بيشتری پيدا كرده است. آمريكا كه داعيهی سرپرستی جهان را در سر میپروراند و خواستار نظامی تكقطبی است، هيچ فرهنگ رقيبی را كه مخالف اين سياست باشد، تحمل نخواهد كرد. قطعاً فرهنگ اسلامی از اين قاعده مستثنا نخواهد بود و در رأس كشورهای اسلامی، ايران به واسطهی انقلاب اسلامی ومخالفت علنی آن با قدرتطلبی آمريكا مورد هجوم بيشتری قرار گرفته و خواهد گرفت؛ لذا به منظور مقابله با اين هجوم، بايد تمام ترفندها و حيلههای فرهنگ مهاجم شناخته شود و سپس ابزار كافی برای مقابله با آن فراهم گردد. از آنجا كه تهاجم فرهنگی فرايندی فرهنگی است، بايد با ابزارهای فرهنگی با آن مقابله كرد و از مبارزه با ابزار خشن پرهيز نمود؛ يعنی توليدات فرهنگی متناسب با فرهنگ ملّی و دينی را بايد گسترش داد و از نيروهای متعهد و دلبسته به كشور در ساخت اين توليدات كمك گرفت؛ و سپس با بهترين روشها اين توليدات را به جوانان عرضه كرد. اینکه ما در معرض حملات فرهنگی رسانه های بیگاه هستیم شکی نیست،امّا ادوات مقابله با جنگ نرم در دسترس است.فقط باید چشم های خود را بشوییم و به گونه ای دیگر بنگریم و به افسران مقابله با جنگ نرم اعتماد کنیم و از ظرفیت های موجود به شکل کافی بهره ببریم. به امید روزی که دیدگان ما عکس روتوش شده فرهنگ که با نام فرهنگ پست مدرن بر روی تاقچه های ایرانی قرار گرفته نبیند و باز هم همان فرهنگ ناب ایرانی ـ اسلامی در جامعه اسلامی ایران حاکم شود.انشالله منابع و مأخذ: 1.دادگران،محمد«مبانی ارتباط جمعی»،انتشارات مروارید،1389 2.تهدیدات رسانه ای جنگ نرم 3.جعفرنژاد،ابوالفضل«پیدا و پنهان شبکه ماهواره ای فارسی 1» 4.واحدی،محمد رضا«بوی خون»،سازمان عقیدتی سیاسی ارتش،1382 5.مجله سروش،سال یازدهم،شماره 479 6.سینمای استراتژیک در جنگ نرم،سایت عملیات روانی 7.جاودانی شاهدین،حمید«درآمدی بر شناخت ابعاد تهاجم فرهنگی و نحوه مقابله»
يكشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش سوم) به بهانه آغاز سال نو مسیحی ایرانیوم و تئوری توطئه
سینمای ایدئولوژیک غرب تقریبا از همان لحظات پاگرفتن (از آنجا که از یک ایدئولوژی شرک آمیز و نژادپرستانه سلطه طلب، تغذیه می شد) تعارض و عناد خویش را با اسلام و مسلمانان نشان داد. از همان ابتدا در سینمای غرب، مسلمانان در کسوت عرب یا غیر عرب ، افرادی شرور و خبیث و شارلاتان و یا حتی بی سر و پا و در خوش بینانه ترین نگاه، مضحکه آمیز و مسخره نمایش داده شدند. شاید کمتر کسی فیلم "رقص هفت زن محجبه" ادیسون در سال 1897 (یعنی دو سال پس از پدید آمدن رسمی سینما) را دیده باشد یا از فیلم "عرب مسخره" (ژرژ میلیس) در همان سال چیزی شنیده باشد و یا اسم فیلم "آواز موذن"(فیلیکس مگیش – 1905) به گوشش خورده باشد اما حتی اگر نسخه صامت دزد بغداد ( رائول والش-1924) را ندیده باشد، قطعا صحنه هایی از "دزد بغداد" ساخته مایکل پاول و امریک پرسبرگر و تولید رنگی 1940 را مشاهده کرده که چگونه مسلمانان در این فیلم (به خصوص وزیری به نام جعفر)، افردی پاپتی و خبیث و حتی شیطان صفت تصویر می شوند که بهترین شان یعنی همان سابو(دزد بغداد)در اصل فردی است که با دله دزدی و شامورتی بازی زندگی می گذراند! چنین کاراکتری را در بسیاری از آثار سینمای غرب اعم از فیلم و کارتون طی این نزدیک به 115 سال تاریخ سینما ، به کررات می توان مشاهده کرد، از فیلم های سندباد گرفته تا علاءالدین و علی بابا و تا همین فیلم اخیر مایک نیوئل برگرفته از بازی "شاهزاده پارس" که با نام "ماسه های زمان" در سال 2010 ساخته و اکران شد. فیلمی که علاوه بر مایه های ضد اسلامی و جدا کردن ایرانیان از وجه اعتقادی شان ، از جنبه های قوی آخرالزمانی نیز برخوردار بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی رویکرد پیچیدهتری در فیلمهای هالیوودی به وجود آمد و در واقع بسیاری از فیلمهای هیولا محور دهه80 بازتاب ترسهای غرب از اسلام بود که به شکل فیلم درآمد. حتی جنس این فیلمهای هیولایی نیز متفاوت با سایر آثاری از این دست به نظر می آمد که در دهههای قبل تولید میشدند. از شاخصترین این آثار میتوان به سری فیلم های "بیگانه" اشاره کرد. هیولای بیگانه، هیولایی باستانی بود که از مکانی ناشناخته میآمد، در مغز رخنه میکرد و سپس به دل انسانها میرفت و میزبان خود را میکشت. در دهه 90 صراحت آشکارتری در لحن هالیوود نسبت به مسلمانان به وجود آمد و هیولاهای دهه 80 بدل به تروریستهای مسلمانی شدند که نابودی جوامع غربی را نشانه رفته بودند. فیلمی همچون "دروغ های حقیقی" جیمز کامرون در سال 1994 از جمله همین آثار بود. این نگاه بعد از سال 2000 رویکردی آخرالزمانی به خود گرفت و در فیلمهای بسیاری نبرد نهایی اسلام و غرب به تصویر کشیده شد. حتی در دوره اخیر در رجعتی به آثار تاریخی و موضوعاتی که در دهههای گذشته در لفافه مطرح میشد، دوباره به صورتی صریح مطرح شدند و همین موارد نشانگر آن است که ضدیت با اسلام موجی دیرپا در سینما بوده و تکثر فیلمهای ضد اسلامی، مساله اتفاقی بودن ساخت این آثار را منتفی می سازد. در دوران پس از 11 سپتامبر و در دهه نخست از هزاره سوم میلادی در این باب ، دیگر آش آنقدر شور شد که گویا خان هم فهمید، به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در سال 2008 در بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت : "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..." در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد. در همین مسیر فیلم هایی همچون (Crossing Over" (2009" ساخته وین کریمر و محصول فرانک مارشال برای کمپانی واینشتاین یا "سنگسار ثریا" (سیروس نورسته – 2008) و یا پرسپولیس ( مرجان ساتراپی-2007) که کاتلین کندی صهیونیست آن را تهیه کرده بود را می توان مثال زد که در همه آنها یک نکته مشترک به نظر آمد، این که قوانین و اعتقادات و باورهای اسلامی باعث تحمیل شرایطی به ایرانیان گشت که آنها را از همه دنیا عقب و منزوی نگاه داشت. برهمین اساس می توان گفت که در واقع قضیه ایران هراسی اخیر در آثار سینمای هالیوود جز به دلیل اسلامیت ایران و اینکه امروز به عنوان ام القری جهان اسلام قلمدار می شود ، نیست. آنچه که در مستند "ایرانیوم"(الکس ترایمن-2010) به وضوح و روشنی در قاب دوربین قرار می گیرد. در این فیلم مستند که توسط موسسه صهیونیستی کلاریون و با حمایت نئو محافظه کاران آمریکا ( همان اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست) تولید شده ، در 11 اپیزود( به نام های : یک انقلاب، یک جمهوری اسلامی ، 30 سال ترور ، یک رژیم بی رحم ، افزایش قدرت ، ایران هسته ای ، دنیا در معرض تهدید ، فشار دادن دکمه ، 30 سال شکست ، متوقف کردن نظام و انقلابی جدید) تمام اتهامات بی پایه ای که غرب و آمریکا طی 32 سال پس از پیروزی انقلاب علیه ایران تکرار کرده اند را بازخوانی کرده و براساس یک سری تبلیغات روانی ، ایران را مسئول تمام فجایع و حوادث 3 دهه اخیر در خاورمیانه معرفی می کند. اتهاماتی مانند حمایت از تروریسم ، تقویت گروههای تروریستی در لبنان و فلسطین ، طراحی برنامه هسته ای برضد کشورهای منطقه و برعلیه صلح جهانی، شرکت در بمب گذاری های سالهای پیشین علیه نیروهای آمریکایی در لبنان و ...که همه اینها باعث می شود تا ایران را به عنوان تهدیدگر صلح جهانی معرفی نموده و تنها راه مقابله با این تهدید را حمله نظامی بدانند! ( در واقع تمامی اتهامات یاد شده برای سرپوش گذاردن بر موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی ، حضور سلطه طلبانه آمریکا و اعوان و انصارش در منطقه ، تروریسم دولتی که توسط اسراییل به دنیا تحمیل شده و نسل بشر را در مخاطره افکنده و همچنین نقشه های شوم و مهلکی است که کانون های صهیونی برای آینده بشریت طراحی نموده اند.) اما نکته مهم اینجاست که در مستند"ایرانیوم" که در آن صهیونیست هایی همچون جان بولتون و مایکل لدین و جیمز وولزی و کنت تیمرمن به عنوان کارشناس اظهار نظر می کنند ، علت همه اتهامات یاد شده را به خاطر حاکمیت ایدئولوژی اسلام بر ایران تحلیل می کنند. از نظر سازندگان فیلم "ایرانیوم" در واقع این انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است که به عنوان دشمن اصلی کانون های صهیونی، ایران را (که زمانی به عنوان ژاندارم منطقه خاورمیانه در حد یک نوکر برنامه هایشان را عملی می ساخت) اینک از حیطه قدرتشان خارج کرده و به صورت پایگاهی برای آزادیخواهان و استقلال طلبان و همه مخالفان سلطه گری آنها درآورده است. پس در اینجا ایران هراسی به عنوان زیر محموعه ای از اسلام هراسی در می آید. اما آثار ضد اسلامی و اسلام هراسانه در انواع و اقسام فیلم های سینمای غرب از سال 2001 به بعد ، بیشتر در قالب همان دو جریان اصلی سینمای آخرالزمانی و سینمای جنگ و اشغال قرار گرفته و مطرح شدند. از شکنجه گر و تروریست نشان دادن مسلمانان در فیلم هایی مانند "قلمرو" ( پیتر برگ-2007) و "مجموعه دروغ ها" (ریدلی اسکات- 2008) و "سیریانا" (استیون گیگن-2005) و "محفظه رنج" ( کاترین بیگلو-2009) و ...گرفته تا فیلم "ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین"( استیون اسپیلبرگ – 2008) که نیم نگاهی به سمت دنیای اسلام داشت و در آن حکایت 12 مجسمه را به تصویر می کشید که یکی از آنها سر نداشت(همان جمجمه بلورین) و اگر آن سر برروی پیکرش قرار می گرفت ، بیدار شده و شرایط آخرالزمانی شکل می گرفت. اما از اواسط دهه 2000 ، دکترین تینک تانک های آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های انقلاب اسلامی ، برای تقویت یک نوع اسلام میانه به هالیوود نیز راه یافت و سعی شد که در فیلم های ضد اسلامی ، همه اسلام و مسلمانان محکوم نشوند و نوعی اسلام میانه که اولا کاری با منافع نامشروع آمریکا در منطقه خاورمیانه نداشته و ثانیا به استراتژی سلطه گرانه ایالات متحده کمک می کند در این دسته از فیلم ها برجسته شود و در مقابل اسلامی که در تضاد با لشکرکشی و استعمارگری آمریکا قرار می گیرد و در یک کلام عدالت طلب و ظلم ستیز است (در یک کلام شیعیان و طرفداران انقلاب اسلامی و امام خمینی رحمه الله علیه)، با نقاب خشونت طلب و تروریست نمایش داده شود. از همین رو مثلا در فیلم "قلمرو"(پیتربرگ) شاهدیم که در مقابل تروریست های مسلمان ، رییس پلیس هم یک مسلمان است که با نظامیان آمریکایی در یافتن و دستگیری و سرکوب تروریست ها همکاری می نماید یا در فیلم "مجموعه دروغ ها" ( ریدلی اسکات) در مقابل مسلمانان تروریستی که از قضا مسئولشان ، به ردای روحانیون شیعه ملبس است و آیات قرآن را برای شکنجه مامور CIA قرائت می کند ، دخترمسلمان فلسطینی ایرانی با ماموران امنیتی اردن و CIA همکاری می نماید. صریح ترین نمایش سینمای غرب از این دکترین را در فیلم "من خان هستم" (کارن جوهر-2010) می بینیم که خان ، شخصیت اصلی مسلمان فیلم که بسیار مهربان و مردم دار نشان می دهد و با دختری هندو ازدواج کرده در واقع یک منگول است و با مسلمانانی که در آمریکا با نظام تبعیض گرایانه و نژادپرستانه ایالات متحده ناسازگار هستند ، مخالف است. او وقت بسیاری گذاشته که به رییس جمهور آمریکا بگوید، یک تروریست نیست! و طرفدار صلح و سازش با سیستم سلطه گر جهانی است!! تازه ترین فیلم ضد اسلامی به نام غیر قابل تصور یا Unthinkable (گرگور جردن-2010) خواسته های به حق ملل مسلمان را در قالب درخواست های تروریست مسلمانی قرار می دهد که 3 عدد بمب اتمی را در نقاط مختلف آمریکا کار گذارده است . جردن براساس فیلمنامه ای از پیتر وودوارد که مجموعه فیلم های آخرالزمانی "بابل 5" و قسمت دوم فیلم فراماسونری "گنجینه ملی" و همچنین اثری تحریف گرانه در پروپاگاندای استقلال آمریکا به نام "میهن پرست" را نوشته ، اثری را جلوی دوربین برده که در آن وحشیانه ترین و غیرانسانی ترین شکنجه های قرون وسطایی علیه مسلمانان مجاز شمرده می شود و فضای فیلم به گونه ای پیش می رود که مخاطب را نوعی دچار جراحی روح کرده به شکلی که ددمنشانه ترین اعمال را علیه مسلمان یاد شده می پذیرد و حتی از ته دل درخواست می نماید. نکته جالب اینکه در این فیلم تروریست مسلمان ، هویت آمریکایی دارد و بارها براین هویت تاکید می کند که یک شهروند آمریکایی است! یعنی اینکه با این نگرش باردیگر مشخص می شود که هدف اصلی ، کانون های سلطه گر جهانی از ایجاد هراس و وحشت در جامعه بشری و غوغا درباره خطرات تهدیدگری که گویا صلح بین المللی را به خطر انداخته اند ، جز اسلام و شیعه نیست که در واقع قرن هاست مطامع شیطانی امپریالیست ها را به خطر انداخته است.
تئوری توطئه
مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory Conspiracy) از جمله ابعاد ایدئولوژیک سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. (7) از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون در سال 1997 گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد. در واقع نخستین جوایز اسکار پس از 11 سپتامبر 2001 ، تجلیل از فیلمی به نام "یک ذهن زیبا" ( ران هاوارد-2001) بود که مفهوم تئوری توطئه را در شکلی سادیستیک و مازوخیستی نشان می داد. فیلم که داستان واقعی زندگی جان نش ، ریاضیدان معروف آمریکایی بود، او را همواره در این توهم نشان می داد که از سوی نیروهای اطلاعاتی امنیتی محافظت می شود تا جاسوسان دشمن نتوانند اطلاعات وی را به سرقت ببرند. بعد از آن، بخش قابل توجهی از فیلم های مهم دهه نخست هزاره سوم میلادی به این گونه آثار اختصاص داشت که مروج تئوری توطئه بودند و باور به طرح های استعماری و امپریالیستی را به سخره و مضحکه گرفتند. فیلم هایی مانند "بعد از خواندن،بسوزان"(برادران کوئن -2008) که جاسوسی و رد و بدل شدن اطلاعات در جنگ سرد را به سخره می گرفت و "شاتر آیلند"(مارتین اسکورسیزی-2010) که همه ماجرای فرار یک بیمار روانی خطرناک از تیمارستانی در جزیره شاتر و همچنین برعهده گرفتن تحقیقات آن را ناشی از توهمات یکی از همان بیماران نشان می داد.
جنگ نرم
در تاریخ معاصر ، پیشینه جنگ نرم به دوران جنگ سرد پس از پایان جنگ دوم جهانی می رسد ، دورانی که دو قطب سلطه جهانی(یعنی کاپیتالیسم و سوسیالیسم) سعی داشتند با امکانات فرهنگی اعم از کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی و علم و ...ایدئولوژی خود را در اردوگاه طرف مقابل ترویج کنند و زمینه را برای سلطه سیاسی/نظامی خویش فراهم آورند. با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم ، این جنگ نرم بلوک غرب و به طور مشخص ناتوی فرهنگی متوجه جهان اسلام و به ویژه ام القری آن یعنی کشور ایران شد. اگرچه سابقه جنگ نرم در تاریخ به حرکت فرهنگی پیامبران الهی به خصوص حضرت رسول اکرم (ص) می رسد که از همان لحظه آشکار شدن دعوت الهی شان در مکه ، جنگ نرم خود را علیه سپاه شرک و کفر آغاز کردند ، جنگ نرمی که اینک پس از گذشت بیش از 1400 سال همچنان در زمان غیبت کبری حضرت ولی عصر ( عج) با قوت و قدرت بیشتری علیه اردوی شیطان بزرگ و اعوان و انصارش پیش می رود. امروز همه کارشناسان تاریخ متفق القول هستند که پیروزی انقلاب اسلامی حاصل مبارزه فرهنگی و جنگ نرمی بود که حضرت امام خمینی ( ره) در طول بیش از 20 سال علیه نظام طاغوت و حامیان بین المللی اش به یاری خداوند و همراهی ملت ایران انجام دادند و در واقع آنچه که در طی این قرن ها و سالها، جبهه کفر انجام داده و می دهد، دفاع ناگزیر در برابر آن جنگ نرم 1400 ساله است. اما بنا به اعتراف خود نظریه پردازان و کارشناسان غربی(همچون فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون)جبهه غرب نیز با مهندسی معکوس نسبت به نقاط قوت اسلام و انقلاب و راه امام و همچنین تحلیل شکست های نظامی در جبهه های مختلف ، پاتک خود را در همان جبهه فرهنگی و با اتخاذ استراتژی جنگ نرم انجام داده است. جنگ نرم امروز غرب صلیبی/صهیونی به طور مشخص علیه جبهه اسلام سازماندهی شده که با نیروی الهی، به طور شگفت انگیزی در حال تسخیر اذهان و افکار جهانیان است. ورود به هزاره جدید، جنگ نرم یادشده را جدی تر ساخت. "واینشتاین" مسئول یکی از اندیشکده های تعیین کننده سیاست های ایالات متحده به نام NED در سخنرانی خویش در سال 1995 گفت که اینک به بزنگاه برخورد اندیشه های رسیده ایم و روا نیست که در چنین موقعیت خطیری میدان را به دشمن واگذاریم. در همین جهت بود که سینمای هالیوود نیز به طور جدی در سالهای پس از 11 سپتامبر وارد میدان گردید و در فیلم های متعدد ، به خصوصیات و مزایای جنگ نرم پرداخت. مثلا در فیلم "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) علل شکست آمریکا در افغانستان در برابر گروهی که بنیادگرایان اسلامی می خوانندشان در عدم تاسیس مدرسه هایی ذکر می شود که قرار بود فرهنگ آمریکایی را به بچه های افغان تدریس کنند. در حالی که به حای آنها این بنیادگراهای اسلامی بودند که به طور سنتی بچه های افغان را به مدارس خود کشانده و علیرغم حضور نظامی آمریکا ، فکر وذهن آنها را در اختیار گرفتند. این نمونه ای از نمایش برتری جنگ نرم نسبت به جنگ سخت در جبهه های نظامی در یکی از فیلم های اخیر هالیوود بود. همچنین در فیلم "کاندیدای منچوری" ( جاناتان دمی-2004) که بازسازی نسخه 1960 جان فرانکن هایمر بود ، یکی از سربازان اسیر در جنگ اول خلیج فارس که توسط کمپانی چند ملیتی منچورین گلوبال شستشوی مغزی شده و با جمله ای خاص به طور کامل در اختیار دستورات روسای آن کمپانی قرار می گرفت به معاون اولی یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری می رسد تا پس از انتخاب او، با ترورش به عنوان رییس جمهوری وارد کاخ سفید شده و مدیریت ایالات متحده را در اختیار کمپانی یادشده قرار دهد. این یکی از معمول ترین شیوه های اعمال جنگ نرم برای قراردادن مهره های خود فروخته در نقاط حساس جبهه مقابل است که لزوما هم با شستشوی مغزی همراه نیست. یا در کارتون "ماداگاسکار2: فرار به آفریقا" (2008) وقتی 4 حیوان فراری باغ وحش نیویورک به مکان تولد الکس همان شیر نمایشی می روند، الکس نمی تواند بنا به خواست والدین خود ، شجاعت و جنگندگی دربرابر رقبا و دشمنان نشان دهد چراکه در باغ وحش نیویورک تنها رقص و نمایش یاد گرفته است. اما با همین رقص و نمایش می تواند به نوعی آنها را مغلوب ساخته و موجب سرافرازی والدین خود شود! شیوه های مختلف جنگ نرم درفیلم های اخیرترخصوصا Inception(کریستوفر نولان-2010) و"سخنرانی پادشاه" (تام هوپر-2010) برنده جوایز اصلی اسکار امسال واضح تر می نمایاند و این نشانه توجه عمیق تر صاحبان استودیوهای فیلمسازی در آمریکا به این مقوله حساس دنیای امروز است. مثلا سازندگان فیلم "سخنرانی پادشاه" ، همه ماجرای جرج پنجم و جرج ششم را به ورطه نطق و صحبت کردن و قضیه یک سخنرانی تاریخی کشاندند. این در حالی است که در دوران سلطنت 26 ساله جرج پنجم (خصوصا 11 سال پایانی اش که در این فیلم به تصویر کشیده می شود) و همچنین 16 سال پادشاهی جرج ششم ، دهها واقعه و حادثه قابل ذکر اتفاق افتاده که هر یک می توانست بخشی از فیلمی درباره این دو پادشاه را دربربگیرد. اما تام هوپر(کارگردان) و دیوید سیدلر(فیلمنامه نویس) و برادران واینشتاین (تهیه کننده) عمدا برروی نحوه بیان و سخنرانی پادشاه و تاثیر آن در وقایع سیاسی و تاریخی زوم کرده و نقطه اوج فیلم را سخنرانی سوم سپتامبر 1939 جرج ششم قرار داده اند. شاید کلید این توجه را بتوان در صحنه ای یافت که جرج پنجم در مقام پادشاه مشغول تمرین دادن پسر کوچکترش ، برتی یا همان پرنس آلبرت برای سخنرانی است . وی در این صحنه به برتی می گوید : "...در گذشته همه کاری که یک پادشاه بایستی انجام می داد این بود که در یونیفرم خودش قابل احترام به نظر برسد و خودش را روی اسب به گونه ای نگه دارد که نیفتد. اما امروز ما بایستی با گفتار و سخنرانی به خانه های مردم تهاجم کنیم و خودمان را در اذهانشان قرار دهیم. یعنی این خانواده به پایه ترین و بنیادی ترین وجه هر پدیده ای باید برسد. ما باید بازیگر بشویم..." به نظر می آید این سخن واضح جرج پنجم، لب مطلبی باشد که در فیلم "سخنرانی پادشاه" مورد نظر سازندگان آن بوده است. یعنی به زبان ساده، دیگر حکومت کردن با صرف تکیه زدن به تخت (یعنی نمایش سیاسی) برمردم میسر نیست بلکه بایستی با گفتار و سخنرانی درون خانه های مردم نفوذ کرد! (8) این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف " تعریف می شود. این نوع نگرش ویژه به جنگ نرم باعث شد تا فیلم های آخرالزمانی ، خصوصا آنها که مستقیما به جنگ آخرالزمان می پردازند ، به موضوع جنگ نرم ، توجه ویژه ای نشان دهند ، مثلا در فیلم "کتاب ایلای" همه جدال و جنگ ها برای دستیابی به کتابی( به نام انجیل شاه جیمز ) است که می تواند دنیا را نجات دهد ، در عین اینکه با بدست آوردن آن هرگروهی(حتی بدمن ها)می توانند مردم را جذب خویش نمایند. در فیلم "فصل جادوگری" (دامینیک سنا-2010) نیز نبرد با شیطان بوسیله یک کتاب منسوب به حضرت سلیمان صورت می پذیرد.
سینمای شبه عرفانی یا معناگرا حضور فرقه های شبه عرفانی نوپدید از طرق مختلف از جمله رسانه های گوناگون و به ویژه سینما در دهه 2000 میلادی شکل و شمایل تازه ای یافت و خیل فیلم هایی که این گونه فرقه ها و معنویت های کاذب را به عنوان آرام بخش و تسکین دهنده بشر امروز معرفی می نمودند برپرده سینماها نقش بست. فیلم های به روال آثار هالیوود غالبا با ظاهر سرگرمی و ساختاری جذاب که اکثرا هم توسط فیلمسازان معروف ساخته می شد، فیلمسازانی که تا آن موقع به سینماگر مولف یا جریان ساز معروف بودند. اگرچه ریشه اینگونه آثار را حتی در دهه 80 هم می شد در برخی فیلم های تولیدی هالیوود جستجو کرد که از آن جمله می توان به فیلم "دورز" (Doors) ساخته الیور استون اشاره کرد که به گرایشات انحرافی جیم موریسون ، یکی از اعضای گروه موسیقی "دورز" می پرداخت. الیور استون در سال 1994 نیز در فیلم "قاتلین بالفطره" به تبلیغ نوعی عرفان سرخپوستی پرداخت که در دنیای مالیخولیایی فیلم ، تنها امکان قرار و آرامش دو جوان عاصی از جهان آشفته امروز به نام میکی و مالوری نشان داده شده بود. این نوع نگاه در همان دهه 90 در فیلم "دود مقدس" ساخته جین کمپیون(که با فیلم "پیانو" در عالم سینما مطرح شد و تا پای دریافت بهترین فیلم مراسم اسکار هم رسید) نیز نمایش داده شد. ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.(9) از همین رو پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از فیلمسازان متفاوت و از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "بودای کوچک" برناردو برتولوچی در سال 1994 و "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت روز در تبت" ژان ژاک آنو در سال 1997) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد. رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود. نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند. از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند. آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000)، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002)، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛ "آخرین سامورایی"(ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت. فیلم "راه جنگجو"(2010) نیز از آخرین فیلم هایی است در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد. در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 جلوی دوربین ببرد.
همچنین فیلم هایی که نوعی توانایی های متافیزیکی بشری را برای مصارف مادی در کادر دوربین قرار می دادندمانند "مظنون صفر"( ای الیاس مرهیژ-2004) یا "مردانی که به بزها خیره می شوند"(گرند هسلوف-2009). تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.
ادامه دارد... -------------------------------------------------------------------------------------------- پانوشته:
7- سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه پرداز دنیای غرب است که مفهومی بهنام "توهّم توطئه" را به حربهای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسههای الیگارشی سلطه گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر اینگونه نگرشها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می کند: "...هرچه در اجتماع اتفاق میافتد نتایج مستقیم نقشههایی است که افراد یا گروههای نیرومند طرحریزی کردهاند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونهای ابتدایی از خرافه است. کهنتر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافههای دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئههای آنها مسئول تقلبات جنگهای تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریشسفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایهداران یا استعمارگران گرفته است..." پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بینالمللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریشسفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند! مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. بهعبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایههای پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصهای که از آن با عنوان فراسیاست Para politics یاد میشود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم میزند به سطحینگری و تناقضات جدّی وادار میکند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است. در دهه 1960 میلادی، دائرةالمعارف بینالمللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم بهعنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود: "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظامهای سیاسی ، مبهم ساخته است..." مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرةالمعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم میزنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را ترسیم میکنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرتهای بزرگ است، ردیف میکنند و از مصادیق "توهّم توطئه" میشمرند. در واقع نظریهپردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را میساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامهنگار آمریکایی، فعالترین نویسندهای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد: "دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا میشود و از کجا سر در میآورد" (1997). دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظهکار حامی سیاستهای دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجستهترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته میشود و بهخاطر تبلیغاتش علیه جامعه عربتبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد. بهنوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سالهای اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشتساز در تاریخ بهنام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده میگیرند و توجه نمیکنند که پدیدههایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیتهای عینی و تلخ سدههای اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسلکشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش میگیرند. 8- این ساده ترین معنی برای پدیده ای است که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت: "...ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز، از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..." یعنی در حقیقت فیلم "سخنرانی پادشاه" به نوعی برجنگ نرم به عنوان اصلی ترین ابزار نظام سلطه جهانی در حاکمیت بر دیگر سرزمین ها و ملل و همچنین پیش زمینه لشکرکشی نظامی تاکید دارد. جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "در تشریح جنگ نرم می نویسد: "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..." 9- سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است. از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند. به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب،شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند. طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.
منبع: مستغاثی دات کام چهارشنبه, ۰۷ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش دوم)
هنوز زمان زیادی از آغاز قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی نگذشته بود که در یازدهمین روز از نهمین ماه سال 2001 حادثه ای در نیویورک اتفاق افتاد که گویی همه آنچه در فیلم های آخرالزمانی تا آن هنگام تصویر شده بود را عینیت می بخشید. گویی عملیات تروریستی فیلم هایی همچون "محاصره" ( ادوارد زوییک-1998) و"جاده ارلینگتن" (مارک پلینگتن-1999) تحقق عینی پیدا کرده بود ، انگار پیش بینی های فیلم "مردی که فردا را می دید" (رابرت ژونه-1981) درباره پیش گویی های نوسترآداموس جامه عمل می پوشانید. فیلمی که 2 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی بر روی پرده رفت و در آن به وضوح نشان داده می شد که موشک مسلمانان ، برج های دوقلوی نیویورکی را به دو نیم می سازد!! به جز این ها طی سالهای پیش از 2001 ، حداقل در بیش از 18 فیلم دیگر به نوعی نابودی برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تصویر کشیده شد و در واقع نیویورک (که در فرهنگ پیوریتن ها و اوانجلیست ها "یهودیه" هم نامیده شده) یک شهر آخرالزمانی نمایش داده شد. فی المثل : -در صحنه ای از فیلم "هکرز"(ین سافتلی-1995) که در تاریکی شب برج های دوقلو نشان داده می شوند ، چراغ اتاق های این دو برج به ترتیبی روشن هستند که از آن عبارت: اصابت کردن و سوزاندن (Crash and Burn) خوانده می شود. -در صحنه ای از فیلم "ترمیناتور2:روز داوری"(جیمز کامرون -1991)که مرد جیوه ای درکامیون درحال تعقیب T-800 و جان کانرز برروی موتورسیکلت درون کانالی دیده می شود، در حال عبور از یکی از زیر گذرها که سرانجام کامیون براثر برخورد با آن منفجر می شود، پیش از برخورد این کلمات برروی سردر آن زیر گذر قابل خواندن است: Causion 9-11 یعنی اخطار 11-9 (اشاره به تاریخ 11 سپتامبر) -در فیلم "برادران سوپر ماریو" (1993) در دو صحنه پیاپی ، برج های دوقلوی نیویورکی مورد تهاجم اشیاء نورانی قرار می گیرند. -در پوستر اولیه فیلم "جان سخت"(جان مک تیرنان-1988) برج های مرکز تجارت جهانی در نیویورک در حال انفجار هستند! این تصویر بعدا از روی پوستر حذف شد!! -یک گفت و گو از سکانس مهمی در فیلم "بوسه طولانی شب بخیر" (رنی هارلین -1996).فیلمی درباره یک مامور زن امنیتی سابق که دچار فراموشی شده و درموقعیت یک خانم خانه دار، به تدریج وضعیت سابقش را به خاطر می آورد. آن گفت و گو مابین دو مامور امنیتی صورت می گیرد:
"...مرد اول : بمب گذاری مرکز تجارت جهانی را در سال 1993 یادتون میاد؟ ( در آن تاریخ اعلام شد که فردی به نام رمزی یوسف، بمبی را در طبقه پنجم زیر زمین برج های یاد شده منفجر کرده است) مرد دوم : می خوای بگی تو می خوای یک عملیات تروریستی دروغین راه بندازی تا بتونی از کنگره پول و بودجه بکشی بیرون ؟ مرد اول : بنابراین مجبوریم عملیات تروریستی رو به طور واقعی انجام بدیم و طبعا مسلمان ها رو مقصر اعلام می کنیم..."
اما یک سال پیش از رخداد حادثه 11 سپتامبر 2001 و دقیقا در 22 سپتامبر 2000 فیلم "جن گیر" (ویلیام فرید کین) که 27 سال قبل در سال 1973 اکران شده بود تحت عنوان نسخه ویژه کارگردان و اینکه صحنه های تازه ای نسبت به نسخه اصلی در آن گنجانده شده با نام جن گیر 2000 در آمریکا اکران شد و تا یکماه پیش از واقعه برج های دو قلوی نیویورکی در 26 کشور جهان به نمایش عمومی در آمد که آخرین آن در 16 اوت 2001 ( حدود یک ماه پیش از حمله به برج های مرکز تجارت جهانی) در اسراییل بود!! بدون شک اکران مجدد فیلم "جن گیر" نمی توانست علل معمول نمایش دوباره سایر آثار سینمایی را دارا باشد چرا که: اولا ؛ معمولا اکران مجدد فیلم های ماندگار یا مطرح تاریخ سینما به مناسبت 20 ، 25 ،50 ، 75 یا 100سالگی آنها انجام می گیرد و 27 سالگی یک فیلم ، هیگونه مناسبتی نمی تواند داشته باشد. ثانیا؛ فیلم به عنوان نسخه ویژه کارگردان تقریبا هیچ صحنه مهم اضافه ای نداشت و تنها قدری قدم زدن های بی حاصل الن برنستین و یا پدر کاراس به آن افزوده شده بود که در روند داستان هیچ تاثیری نداشت. اما در آستانه هزاره سوم و حادثه 11 سپتامبر ، فیلم "جن گیر" می توانست واجد پیام های ویژه ای برای مخاطبانش باشد. در فیلم، روح شیطانی و شرور از درون سرزمین عراق و با صدای اذان به آمریکا و کیپ تاون آمده و در وجود دختر نوجوانی فرو می رود. عراق سرزمین شیطان و شرارت جلوه می کند و این همان فحوای کلام جرج دبلیو بوش در آستانه حمله نظامی به افغانستان و عراق پس از ماجرای 11 سپتامبر 2001 بود که اینک آمریکا و جهان با یک محور شرارت و قدرت شیطانی مواجه اند که اگر آن را در خود مرکز شر (یعنی عراق و خاورمیانه و در اصل کشورهای اسلامی)سرکوب نکند، در آمریکا به سراغشان خواهد آمد! یعنی به این ترتیب یک فیلم شیطانی آرشیوی در خدمت میلیتاریسم نوین غرب قرار گرفت و به قول یکی از کارشناسان سیاسی دیپلماسی آخرالزمانی غرب را کلید زد. به هر حال حادثه 11 سپتامبر 2001 نقطه عطفی در تاریخ آمریکا و غرب بود ، چنانچه خود جرج دبلیو بوش، تاریخ را به پیش و پس از 11 سپتامبر تقسیم نمود. برخی کارشناسان بر این باورند که به دلیل عدم رخداد جنگ آخرالزمان یا آرماگدون در انتهای هزاره دوم ، 11 سپتامبر بوجود آمد تا آنچه برای زمینه سازی جنگ واپسین برعهده ایالات متحده نهاده شده (لشکر کشی به خاورمیانه و اشغال سرزمین عراق یا همان بابل ) انجام پذیرد. اما در حالی که طی پنج سال پس از 11 سپتامبر تقریبا سینمای هالیوود از هرگونه پرداخت به حادثه برج های دوقلوی نیویورکی منع گردیده بود و هیچگونه فیلمی در این زمینه ساخته نشد و حتی تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از بعضی فیلم های ساخته شده قبل از 11 سپتامبر 2001 ، بیرون کشیده شد ، اما در سال 2006 ناگهان ورق برگشت و حداقل 3 فیلم با تبلیغات و سر و صدای فراوان روی پرده سینما و یا بر صفحه تلویزیون نقش بستند؛ "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) که هر دو فیلم درباره چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یاد شده بودند و فیلم "مرکز تجارت جهانی " (الیور استون) که به قصه دو پلیس نجات یافته از آوار برج های دوقلو می پرداخت. دو فیلمی که ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر می کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل می کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان فیلم که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان به همراه تخیلات فیلمسازان آثار مذکور شکل گرفت، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد که گویا ماجرای مذکور تحریف گردیده است! فیلم الیور استون هم یک پروپاگاندا برای نئو کان های حاکم برآمریکا بود. نکته جالب اینکه وقتی الیور استون برای ساخت فیلم "مرکز تجارت جهانی" توسط روسای کمپانی پارامونت انتخاب گردید، بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان متمایل به محافل سیاسی خصوصا وابسته به جناح محافظه کاران و جمهوری خواهان حاکم ، برآشفتند و یکی از آنها نوشت :" این دیگر شرم آور است که اجازه می دهند فیلمسازی مثل الیور استون با آن فکر مسموم و خرابش ، ماجرای 11 سپتامبر را آلوده کند !!" وکمپانی پارامونت برای راحت کردن خیال متعصبان محافظه کار،علاوه بر راه اندازی یک شرکت رسانه ای،در چندین جلسه نمایش خصوصی (پیش از اکران عمومی) فیلم را برای اعضای کنگره آمریکا نشان داد تا اینکه "کال تامس" تند رو و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت: "یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!! دلیل این دفاع حیرت انگیز یک نئو مکارتی از استون کاملا واضح بود. او برخلاف آثار معروفش و آن تئوری 3 سواله فیلم "جی اف کی"، در فیلم "مرکز تجارت جهانی" به عمق ماجرای 11 سپتامبر نقب نمی زد و آن را فقط در یک سطح تبلیغاتی برای میلیتاریسم حاکم برآمریکا مطرح می ساخت. اگرچه استون در هزاره جدید با ساخت فیلم "اسکندر"(2003)و "دبلیو"(2008)از جرگه سینماگران ظاهرا معترض بیرون رفت و به صف فیلمسازان تبلیغاتی هالیوود پیوست. اما درباره 11 سپتامبر 2001 مستندهای بسیاری ساخته شد. یکی از این مستندها که سال بعد ازآن حادثه نمایش داده شد ، 11 فیلم کوتاه 11 دقیقه ای از 11 فیلمساز مختلف جهان بود که در مجموعه ای گرد آمده بود. فیلمسازانی همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو، در این مستند حضور داشتند و یکی از آن فیلم ها ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت، به فاجعه کودتای نظامیان شیلی در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی ومردمی سالوادور آلنده انجام شد وطی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ در آن اپیزود به طعنه می گفت اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت،اشکی برایشان ریخته نشد و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!! مستند 11 فیلمه مذکور، موضوع جدیدی را درباره ماجرای 11 سپتامبر مطرح نساخت اما مستندهای متعددی حقایق و گوشه های پنهان آن حادثه را بازخوانی کردند از جمله فیلم "تغییر بی قاعده" که در سال 2005 ساخته شد. مجله تایم در گزارشی درباره "تغییر بیقاعده"، آن را یکی از افشاگرترین فیلمهایی معرفی نمود که درباره 11 سپتامبر ساخته شده است. در ادامه گزارش مجله تایم آمده بود که: "... فیلم یاد شده پر از آمار، تصاویر، مدارک و گفتههای شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان دلایل خود را ارائه می دهند و نوای موسیقی هیپهاپ در سرتاسر فیلم به گوش میرسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کردهاند. نقطه به نقطه و فریم به فریم. یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح میدهد. آماتورها ، شماری از انسانهای سخت کوش (که بعضی حتی 20 سالهاند) با سرمایه شخصی ولپتاپهایشان وتصاویری که در اینترنت موجود بوده ؛ این فیلم را ساختهاند ..." کوری رووه، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال داشت، در مصاحبه با همان شماره مجله تایم گفت: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستانهای دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستانهایی که رسانههای اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمیکنند. " او ادامه داده بود:"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخشهای امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمانهایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظتشدهترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش. " رووه در ادامه افزوده بود:" دولت در این فیلمنامه نقش وطنپرستی تحسینآمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر میخواهید سلاحهای کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشهکن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است. "!! او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاحهای کشتار جمعی اشاره میکرد که در عراق هیچگاه چنین سلاحهایی کشف نشد. از جمله مستندهای دیگری که درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد ، می توان به : "اسرار 11 سپتامبر"،" Who killed John O’Nei" و "Loose Change" نیز اشاره کرد. اما نخستین واکنش هالیوود پس از قضیه 11 سپتامبر ، جلسه ای در کاخ سفید با حضور جرج دبلیو بوش ، به ریاست جک والنتی (رییس وقت انجمن تهیه کنندگان سینمای آمریکا) و با شرکت روسای کمپانی های اصلی هالیوود همچون فاکس ، متروگلدوین مه یر ، پارامونت ، سونی پیکچرز ، یونیورسال ، دیزنی و ...بود. اگرچه متن کامل مذاکرات انجام شده در جلسه فوق به بیرون درز نکرد اما براساس گفته های برخی حاضران در آن جلسه و همچنین عملکرد هالیوود در ساخت فیلم های بعدی اش می توان به برخی مندرجات جلسه یاد شده پی برد. از عاجل ترین اتفاقاتی که پس از جلسه سران هالیوود با بوش در کاخ سفید در سینمای غرب افتاد ، حذف تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از تمامی فیلم ها بود ، حتی آنهایی که پیش تر فیلمبرداری شده و آماده نمایش بودند. پس از آن تقریبا اغلب آثار تولید شده ، رنگ و بویی از تروریسم و مبارزه با تروریسم و ناجی بودن آمریکا و آمریکاییان و موضوعاتی از این قبیل یافتند. فیلم هایی مانند : جاسوس بازی ( تونی اسکات-2001) ، آخرین قلعه (راد لوری-2001) ، سقوط بلک هاوک (ریدلی اسکات-2001) ، پشت خطوط دشمن (جان مور-2001) ، خسارت جانبی (اندرو دیویس-2002) و ...در همان سال و سال بعد روی پرده رفتند تا گویا غرور آمریکاییان بازیابی شود . البته در سالهای بعد هم بسیاری از فیلم های تولیدی تحت تاثیر حادثه 11 سپتامبر و یا تبعات آن واقع شدند؛ از تریلر علمی – تخیلی "گزارش اقلیت" ( استیون اسپیبرگ-2002) گرفته که خود کارگردان مدعی بود برای اعتراض به شرایط امنیتی/پلیسی حاکم بر جامعه آمریکا ساخته شده تا ملودرام" Reign Over Me"(مایک بایندر-2007)که به غم پایان ناپذیر یکی از بازماندگان قربانیان برج های نیویورکی به خاطر فقدان همسرش می پرداخت و تا آثاری مانند "من خان هستم"(کاران جوهر-2010) که مسلمانی منگول در آمریکای پس از 11 سپتامبر ، مورد ظلم و بی عدالتی واقع می شود و همسر و فرزندش را از دست می دهد اما حاضر نمی شود که با مسلمانان عدالت طلب و ظلم ستیز همکاری کند و عاقبت حتی بدست آنها ترور می شود!
تدارک سینمای غرب برای هزاره سوم
امروزه براساس شواهد و اسناد موجود، تردیدی وجود ندارد که کانون های شبه دینی اوانجلیک (مسیحیان صهیونیست) برای آغاز هزاره سوم میلادی ، تدارک گسترده ای دیده و برنامه ریزی وسیعی را انجام داده بودند. هانا راسین یکی از نویسندگان معروف واشینگتن پست مدت ها بر روی کتابی درباره نخبگان اوانجلیست(همان صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار میکرد . او در مقاله ای که در دسامبر 2005 در ماهنامه آتلانتیس، شماره296 به چاپ رساند، تدارک هزاره سومی بنیادگرایان انجیلی برای سینما و فیلمسازی را به تفضیل توضیح داد .اگرچه در واقع نگرش اوانجلیستی از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنتگرای جامعه آمریکا و در نتیجه فقرات نظام سینمایی غرب حضوری پرقدرت داشته، اما مقاله راسین علاوه براینکه دیدگاه یک نویسنده و کارشناس یهودی غربی به این مسئله را بیان می سازد، حکایت از آن دارد که امروزه این رابطه در هالیوود و سینمای آمریکا تا چه حد روشن و ملموس است. هانا راسین سعی دارد دراین مقاله نسلهای مختلف معتقد به اوانجلیسم(صهیونیست مسیحی) را در هالیوود معرفی کند: "...نسل اول کسانی بودند که در فضای یهودی تبار هالیوود سعی میکردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی، ساخت آثار اوانجلیکی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است. نسل دوم این بنیادگرایان، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظهکاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 4 سال گذشته(2001 تا 2005)در هر فصل اکران دستکم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند) به چشم میخورد. اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شود و خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند، علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باوراست نگاه ایدئولوژیک آنها به پدیدهها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمی باشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی سازگار نباشد..."
راسین تأکید میکند که:"...امروزه هالیوود بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمیکند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدفگرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قویترین، جذابترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..." براساس چنین گفتاری، بسیاری از کارشناسان سینما در غرب براین باورند که کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظهکاران در حال دامنزدن به موج جدیدی از تهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود. در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند. در تایید همین باورهاست که مطالعه مجموعه داستانهای نارنیا به دلیل تهمایه مذهبی، در خانوادههایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند، یکی از ضروریات به شمار می رود و بسیاری از آنها ، سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگترین نویسندههای قرن گذشته میدانند. دیزنی و کمپانی شریکش یعنی "والدن مدیا" هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی "موتیو مارکتینگ" که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود،به خدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردان فیلم " وقایع نگاری نارنیا"یعنی اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخوانده سی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است) چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایعنگاری نارنیا" از نظر اعتقادی و مذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد. انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم، خیلی با دقت و احتیاط برای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند به صراحت ، فیلم "وقایع نگاری نارنیا" را فیلمی تمثیلی و نمادین از باورهای آنان معرفی کنند. در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ، به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیری میکردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند. هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می نویسد: "...در داستان، زندگی اصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی میخواست مطمئن شود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب میکند که ویژگیهای صدایش به مسیح نزدیک باشد..." به این ترتیب شرطبندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوب داد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست. در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جنگیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف "جنگیر" برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی ) در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006 به یکی از فیلمهای پرفروش ماه تبدیل شد.کارگردان آن فیلم، "اسکات درکسن" فارغالتحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا درلسآنجلس بوده و یکی ازمدرسان مدعو کلاسهای مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست. هانا راسین در ادامه مقاله اش می نویسد:"...در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتی که روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلمهایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و "سه آرزو"...." گرچه ممکن است، نتوانیم این فیلم ها را معرف کامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزههای شبه مذهبی شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند. در همین مسیر باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال 1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One) را تأسیس کرد.مؤسسهای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامهنویسی و سینما بوجود آمد. راسین در تشریح فضای این موسسه می نویسد:"...در یک طبقه ساختمان مؤسسه که در پای تپههای هالیوود واقع شده، همانقدر که روی قفسهها DVD فیلم دیده میشود، انجیل هم به چشم می خورد..." وقتی در همان زمان ، شبکه CNN نیکولاسی را برای یک مصاحبه دعوت نمود. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او بعدا گفت: "آنها فکر میکردند که این کار میتواند به فعالیتهای دیگر آنها لطمه بزند." اشاره نیکولاسی بیشتر به اوانجلیست هایی بود که از قبل در هالیوود کار میکردند و جزء موج اول این جریان به شمار می آمدند. از جمله این افراد میتوان به "ران آستین"، نویسنده سریالهای تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. آن موقع این افراد به شوخی به نیکولاسی میگفتند که در هالیوود، رفتن به کلیسا یک گناه محسوب میشود. در آن دوره تصویری که در تلویزیون و سینما از بنیادگرایان انجیلی ارائه میشد غالباً تصویر یک همسایه بدعنق، عصبانی و خنگ بود (برای مثال ند فلاندرز در "سیمپسونها") یا حقهبازهای چرب زبان و تملقگو (مثلاً کشیش در مجموعه "خانواده سوپرانو") و یا حتی قاتل (در فیلم "تنگه وحشت" ساخته مارتین اسکورسیزی). اما بعداز حادثه 11 سپتامبر، رویکرد صنعت سینما به این موضوع آرام آرام تغییر کرد. استودیوها به سراغ فیلمهایی رفتند که مضامین اوانجلیستی داشتند حتی اگر این فیلمها کاملاً مذهبی محسوب نمیشدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران هم بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیتهایش را گسترش داد. مثلا رالف وینتر، تهیهکننده فیلم "مردان ایکس" و" 4 شگفتانگیز"، تام زودیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند جشنواره جدید مسیحی وارد گفتوگو شدند. هانا راسین از نویسندههای مجموعههای تلویزیونی پربینندهای مثل"بافی، قاتل خونآشام" و "افسونگر" دیگر به عنوان موج دوم اوانجلیست های هالیوود نام می برد چراکه به راحتی از کلیسا رفتنشان با همکاران خود حرف میزدند. راسین نسل "دانیل رومر " را موج سوم این جریان می داند. او از قول نیکولاسی مینویسد که این نسل اصلاً دوست ندارد راجع به اینکه چطور یک بنیادگرای انجیلی باید خود را با هالیوود هماهنگ کند، حرف بزند. حالا دیگر میتوانیم شاهد شکلگیری نسلی از هنرمندان جوان اوانجلیست باشیم که همه متقاضی شرکت در کلاسهای مؤسسه "پرده اول" هستند. برای مثال همسر یک کشیش که در دوران نوجوانی خواننده موسیقی کانتری بوده، دوست دارد که درباره موضوع "شکلگیری فرهنگ، مجموعههای تلویزیونی و فیلمهای پرفروش" تحقیق کند و مقاله بنویسد. یکی دیگر از این افراد ، یک دانشجوی اونجلیست فارغالتحصیل هاروارد است. دیگری زنی است که قبلاً در بخش فعالیتهای مذهبی کاخ سفید کار میکرده است. هانا راسین می نویسد :"... این نسل با پرستش خدا و کوئنتین تارانتینو بزرگ شدهاند! هر چند پرستش دومی غالباً مخفیانه و سری است. این عده ، جناح سینمایی جریانی هستند که جامعهشناسی به نام آلن وولف آن را "گشایش تفکر و ذهنیت اوانجلیستی" دانسته است؛ چیزی که در حقیقت تجدید حیات فرهنگی بنیادگرایان محافظهکار( یا همان مسیحیان صهیونیست) است. بنابراین احتمالاً والدین این نسل به آنها آموختهاند که برای حفظ اعتقادات خود در پناه یک خرده فرهنگ موازی یعنی سینما قرار بگیرند، زیرا تا آن زمان فیلمهای مذهبی همگی باعث دلزدگی و خستگی آنها شده بود. برای اینکه بتوانید از کلاسهای مؤسسه پرده اول استفاده کنید باید حضور مسیح را در زندگی خود باور داشته باشید..." پس از 11 سپتامبر 2001 بود که استودیوهای هالیوودی به سراغ مدرسین مؤسسه "پرده اول" رفتند، همه تحت تاثیر استعداد ویژه رومر و دیگر فیلمسازان این موسسه و نگاه تازه آنها قرار گرفته بودند. حالا دیگر کمپانی های یهودی نیز به باربرا نیکولاسی زنگ می زدند و می گفتند: "ما یک فیلم مسیحی میخواهیم. 5 فیلمنامه اولتان را برای ما بفرستید." هانا راسین براین باور است که دلایل چنین رویکردی هم معنوی بود و هم اقتصادی. صنعت فیلمسازی بعد از حادثه 11سپتامبر به تولید فیلمهایی میاندیشید که "از معنا و مقصودی هم برخوردار باشند" و "در جهت سیاست وایدئولوژی ایالات متحده قرار گیرند". فیلمنامههایی مثل "جنگیری امیلی رز" و اقتباسی از داستان سی.اس.لوئیس به نام "وقایعنگاری نارنیا: شیر، جادوگر و کمد" که در سال 2006 یکی از پرفروشترینها بود. در سال 2002 دانشگاه پت رابرتسون (به نام یکی از مهمترین رهبران اوانجلیست)، مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی ، از حقیقتی پرده برداشت؛ او به این نتیجه رسید که فیلم میتواند بیشتر از کلیسا روی پیروان بنیادگرایی تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم" را به عنوان یکی از شعبات یا شاخههای شرکت رسانهای انجیلی خود تأسیس کرد. "فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اوانجلیست های معتقد و البته ثروتمند که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی کوئست است نیز در سال 2002 گروه فیلم "آنشوتز" را بوجود آورد که مجموعه"والدن مدیا"را شامل میشد و در ساخت فیلم "وقایعنگاری نارنیا" با کمپانی دیزنی مشارکت داشت. در واقع این "والدن مدیا" بود که بار اصلی تهیه فیلم را به لحاظ نرم افزاری بردوش کشید و دیزنی ، منحصرا در بخش سخت افزاری و امکانات ، آنها را یاری رساند. در حال حاضر بنیادگرایان انجیلی از میان برنامههای مختلف هالیوودی می توانند انتخابهای متعددی داشته باشند. برای مثال شبکه نیایش هالیوود( Hollywood Prayer Network) یکی از شبکههایی است که تمام توان خود را صرف کرده تا با استفاده از نیروهای متخصص انجیلی ، هالیوود را دچار یک تحول گرداند. و امروزه تنها بیش از 1550 کانال ماهواره ای رادیویی و تلویزیونی ، عقاید و باورهای اوانجلیستی یا همان ایدئولوژی آمریکایی را ترویج کرده و 24 ساعته بر طبل جنگ آخرالزمان و آرماگدون می کوبند.
اشغالگری آمریکا در عراق و افغانستان مهمترین بازتاب حوادث پس از 11 سپتامبر در سینمای غرب ، به موضوع جنگ و اشغالگری آمریکا و نیروهای ناتو در عراق و افغانستان اختصاص داشت. در واقع این دومین موج سینمایی عمده دهه نخست از هزاره سوم میلادی بود که اگرچه از اواسط دهه خود را نشان داد ولی به زودی بر سایر جریانات سینمایی غرب غلبه کرده و پس از سینمای آخرالزمانی ، به جریان دوم سینمای آمریکا بدل گردید تا جایی که جوایز اسکار و گلدن گلوب و مانند آن را نیز به خود اختصاص داد. برخلاف جنگ های پیشین ایالات متحده آمریکا علیه بشریت(مانند جنگ ویتنام یا جنگ کره که فیلم هایش پس از پایان جنگ های یاد شده ساخته و به نمایش درآمدند)، موج فیلم های سینمایی درمورد جنگ های عراق و افغانستان در هنگامه رخدادشان بوجود آمد و گسترش یافت. از این رو که بنا به گفته ایدئولوگ های صهیونیست آمریکا، قرار نبوده و نیست که بر جنگ و تجاوزات نامبرده، پایانی تصور شود تا پس از آن، فیلم های برگرفته از حوادث این جنگ ها، برپرده سینماها نقش ببندد. گویا این بار قرار است ، فیلم و سینما نقش دیگری به جز تاریخ نگاری و ثبت وقایع بازی کند و به نوعی گرم نگهدارنده شعله اشغال و جنگ باشند. به هر حال ، موج فیلم های جنگی هزاره سوم ، پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش، به تدریج بوجود آمد. کلید اول را یک خانم روزنامهنگار آمریکایی، به نام "دوبرا اسکرانتون" زد که مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبههی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت"(The home of Brave) که نگاهی سمپاتیک نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد. در دوم فوریه 2007 فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور آمریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت" (Situation) ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)! فیلمی که تصویری خشن از اشغالگری آمریکاییان در عراق را در برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می کرد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (با بازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که قصد داشت برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش القاء نماید و علیرغم دوستی با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید. در اغلب فیلم های از این دست(که متاسفانه تعدادشان بسیار اندک بود)، تا حدودی خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان به نمایش گذارده می شد. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعهشناسی و مدیر هیأت علمی دانشکدهی مطالعات جهانی دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه دههزار عراقی را میکشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود. پس از آن، "Redacted" (براین دی پالما-2007) شبه مستند هوشمندانه ای بود از جنایات سربازان آمریکایی در عراق و در مقابل، "قلمرو"(پیتر برگ-2007) نگاهی افراطی و نژادپرستانه یک کابالیست به آنچه تروریسم اسلامی می خوانند را نمایش می داد. "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) اگرچه با نگرشی تحسین گرایانه اما به خوبی نشان می داد که چگونه طالبان و القاعده با مشارکت دمکرات ها و جمهوری خواهان آمریکا و پول عربستان و اسلحه اسراییل و حمایت های پاکستان بوجود آمد ( فیلم نیمه مستقلی به نام "فی گریم" ساخته هال هارتلی در سال 2006 که هجویه ای درباره سازمان های جاسوسی امروز غرب بود نیز به همین مسئله اشاره داشت) یا فیلم "شیرها در مقابل بره ها"(رابرت ردفورد-2007) " درباره لشکرکشی آمریکا به افغانستان ، تحریک احساسات جوانانی را نشان می داد که هنوز نتوانسته اند حضور سربازان آمریکایی در هزاران مایل دور از خاک وطن برای خود را هضم کنند، همچنانکه "یک قلب قدرتمند" (مایکل وینترباتم-2007) نیز در مورد افغانستان بود و پروپاگاندایی درباره فداکاری و از جان گذشتگی غیر نظامیان آمریکایی برای رهایی مردم آن خطه از دست طالبان و ... به جز آنچه ذکر شد،فیلم هایی هم ساخته شدندکه به حواشی ماجرای اشغال و جنگ می پرداختند. "در دره اله" ساخته پال هگیس و نوشته مارک بول در سال 2007 ، پدری درگیر فقدان پسرش را نشان می داد که در عراق، مفقود شده ولی فراتر از آن با فاجعه ای مواجه می گردیدکه حتی قهرمانی و وطن پرستی او را هم زیر علامت سوال جدی می برد. مارک بول پس از این، فیلمنامه "محفظه رنج بار" را درباره شجاعت گروههای خنثی کننده بمب در عراق نوشت! که کاترین بیگلو در سال 2009 از آن یک فیلم اسکاری برای مراسم آکادمی سال 2010 درآورد. همچنین"یاغی" به کاگردانی "نیک لاو" در سال 2007، یکی از سربازان جنگ عراق را به تصویر می کشید که در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرش، سکوت پیشه کرده بود را بپذیرد و خود به همراه عده ای دیگر به مجازات خلاف کاران اقدام می کرد یا "روز صفر" ساخته "براین گونار کول" نیز در سال 2007 به اعزامیان اجباری به جبهه های جنگ می پرداخت، اعزامیانی که در اصطلاح، Drafted خوانده می شوند ولی از میان آنها برخی حاضر نیستند به چنین ماموریتی اعزام شده و جان خود را به خاطر هیچ ، به خطر اندازند، از همین رو یکی از آن افراد (که نقشش را الیجا وود بازی می کرد) اقدام به خودکشی کرد. "گریس رفته است"(جیمز استوروس-2007)نیز از فیلم هایی محسوب شد که به معضلات خانواده ها در آمریکای درگیر جنگ و اشغال می پرداخت. خانواده هایی که با اعزام یکی از اعضایش به جنگ، دچار معضل می شوند. خصوصا اگر عضو اعزامی، مادر خانواده باشد و دو بچه خردسال نیز داشته باشد و این مادر در جنگ کشته شود. این همان اتفاقی است که در فیلم"گریس رفته است" می افتد. همان طور که جیم شریدان چنین فضایی را با غلظت کمتر در فیلم "برادران"(2009) به تصویر کشید با این تفاوت که عضو ظاهرا از دست رفته، در واقع کشته نشده و به طور معجزه آسا از مرگ نجات می یافت ولی با بحران روانی و روحی عجیب و غریبی درگیر شده که برای او و خانواده اش ، فاجعه بارتر از مرگ به نظر می رسید. گویا هر چه سینمای جنگ پس از 11 سپتامبر پیش تر رفت، بیشتر به اهداف طراحان دو جنگ در عراق و افغانستان، نزدیک شد. نمونه اخیرتر این نزدیکی، دو فیلم "پیغام آور"(اورن مورمن-2009) و "منطقه سبز"(پال گرین گرس-2010) بود که از آخرین فیلم های ساخته شده درباره حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه به حساب می آیند و بیشتر وجه استراتژیک داشته، به این مفهوم که موضوع جنگ و اشغال را فراتر از موضوعات معمول به تصویر می کشند. ضمن اینکه با لحنی دوگانه هم تلاش می کنند مخاطب مخالف جنگ را راضی نگه دارند و هم ایالات متحده را از زیر بار گناه اشغال و جنگ به درببرند.
و بالاخره اوج سینمای جنگ و اشغال پس از 11 سپتامبر آمریکا ، فیلم "محفظه رنج"(کاترین بیگلو-2010) بود که در اوج پروپاگاندا برای این تجاوز و اشغالگری ، جوایز اصلی اسکار را نیز دریافت نمود.
ادامه دارد
منبع : مستغاثی دات کام يكشنبه, ۰۴ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001(بخش اول)
سینمای جهان در شرایطی به هزاره سوم قدم گذارد که در دهه 90 از هزاره دوم ، لااقل برای کسانی که با نگرش ایدئولوژیک این سینما چندان آشنایی نداشتند ، سمت و سوی عجیب و غریبی یافته بود. در این دهه ناگهان تعداد زیادی فیلم به روی پرده رفت که در آنها به نوعی پایان جهان یا آخرالزمان اشاره شده بود مبنی براینکه خطر یا فاجعه ای تکنولوژیک یا بیولوژیک یا شبه دینی و یا ماورایی ، جهان را به سوی نابودی یا حاکمیت فرد و یا گروهی شرور و خبیث می کشاند. در اغلب این دسته از فیلم ها یک منجی(که در این گونه فیلم ها بعضا با عنوان The One خطاب می شود) به مقابله با آن خطر یا فاجعه برخاسته و دنیا را از شرش نجات می بخشید.
در مجموعه آثار یاد شده، تشابهات محتوایی و ساختاری روشنی دیده می شد از جمله اینکه معمولا منبع خطر یا فاجعه از جایی خارج از آمریکا و یا از سوی فرد یا افرادی که نسبت به نظام و ایدئولوژی آمریکایی، بیگانه به شمار می آمدند، ایالات متحده و شهرهایی از آن (غالبا لس آنجلس ، سانفرانسیسکو یا نیویورک) را هدف قرار داده یا دنیای آمریکایی و ویا سران این دنیا راتهدید کرده و از این طریق نسل بشریت را مورد تهاجم قرار می دادند. فیلم هایی همچون "ترمیناتور 2: روز داوری"(جیمز کامرون-1991) که نسل سوم کامپیوترها بر علیه بشر وارد نبرد شدند و یک منجی به نام جان کانرز ، در واقع همان انتخاب شده (The One) بود که بایستی در نبرد آخرین دنیا را نجات دهد یا "روز استقلال"(رولند امریش-1996) که موجودات بیگانه به صورت کولی های کیهانی به تخریب کهکشان ها پرداخته بودند و در روی زمین، رییس جمهوری آمریکا به عنوان منجی بشریت با آنها مقابله می کند مانند فیلم "مریخ حمله می کند" (تیم برتون-1996) که در آن فیلم نیز رییس جمهوری آمریکا (جک نیکلسون) ، گروگان مهاجمین مریخی شد و در عین به عنوان منجی با آنها وارد نبرد گردید. تولید این گونه فیلم ها هرچه که به پایان قرن بیستم و انتهای هزاره دوم میلادی نزدیک شدیم ، روند افزون تری به خود گرفت و به شکل صریح تر و روشن تر موضوع خویش را به نمایش گذارد. از جمله اینکه مستقیما به ماجرایی تحت عنوان "پایان روزها" پرداخت که پایان هزاره را مصادف با وقایعی تعیین کننده در سرنوشت بشریت می دانست. وقایعی که در آستانه غلبه شر بر کلیت جهان ، ناگهان توسط یک منجی تغییر جهت پیدا کرده و به نابودی شر و حاکمیت خیر می انجامید. فیلم هایی همچون "ماتریکس"(برادران واچفسکی-1999)که انسان را به حس تکنولوژی تبدیل می نمود، یعنی یک نیمه انسان / نیمه ربات بایستی بر علیه حاکمیت شبکه ضد بشری اقدام کرده و جهان را به مرکزیت تنها مکان باقیمانده برای بشر آزادیخواه (که در فیلم صهیون نام داشت!) نجات می بخشید یا در "امگا کد" (رابرت مارکارلی-1999) که براساس باورهای شبه مذهبی اوانجلیست ها ، شیطان از قعر جهنم بیرون آمده بود تا با در اختیارگرفتن رمزی از کتاب تورات (که بازگشای راز و اسرار وقایع مهم تاریخ همچون روی کارآمدن هیتلر یا ترور کندی و یا جنگ خلیج فارس است) ، دنیا را به تسخیر خود درآورد که در این مسیر یک منجی در مقابلش می ایستد و یا آثار دیگری همچون "نشان هفتم"(کارل شولتز) ، "دروازه نهم"(رومن پولانسکی)، "پایان روزها"(پیتر هایمز)، "آرماگدون"(مایکل بی)، "برخورد عمیق"(میمی لدر) ، "مومیایی" (استفن سامرز) و ... در چنین دورانی حتی محصولاتی مانند "جنگ های ستاره ای" جرج لوکاس که 16 سال از نمایش سومین قسمتش به نام "بازگشت جدای" (که قبلا بخش پایانی این سری نیز اعلام شده بود) می گذشت ، مجددا در دستور ساخت قرار گرفتند و با یک فلاش بک غیر قابل باور داستانی چهارمین قسمت آن (که اولین بخش از سری فیلم های "جنگ های ستاره ای" اعلام شد)در سال 1999 تحت عنوان "شبح تهدید" برروی پرده سینماها نقش بست و گفته شد که دو قسمت دیگر نیز طی 5-6 سال آینده جلوی دوربین خواهد رفت. همچنین پس از ساخت دو قسمت از مجموعه ای به نام "بیگانه" (اسطوره ای که از اعماق تاریخ آمده و شرایط آخرالزمانی فراهم کرده بود )، در سال های 1979 و 1986 توسط ریچارد دانر و جیمز کامرون ، در دهه 90 دو قسمت دیگر به اسامی "بیگانه3" در سال 1992 توسط دیوید فینچر و "احیاء" به کارگردانی ژان پی یر ژونه در سال 1997 ساخته شدند که این آخری ، پیامی کلیدی داشت. منجی قسمت های قبلی(سرگرد ریپلی با بازی سیگورنی ویور) که در "بیگانه3"در یک عملیات انتحاری سامسون وار ، خود و بیگانه درونش را کشته بود ، حالا در قالب یک هیولا/انسان با خون هیولایی و کالبد انسانی (مانند بسیاری از اسطوره های یونان باستان همچون جیسون و هرکول و دیوزیس و ...) که هنوز دشمن بیگانه هاست در این قالب التقاطی ، ظهور کرده و آنها را نابود می ساخت و به این ترتیب سازندگان فیلم ، عملا راهی دیگر را برای غلبه انسان بر خطر آخرالزمانی اسطوره ای نشان می دادند. به هرحال در دهه 90 ، این نوع سینما حجم عظیمی از فیلم های تولیدی را به خود اختصاص داد و حتی جیمز کامرون در مصاحبه ای، فیلم پرفروش خود یعنی "تایتانیک" را یک فیلم آخرالزمانی خواند که نابودی و پایان روزهای یک جامعه بشری طبقاتی را در اثر غرور و نخوت و گناه به تصویر می کشاند. جک ، جوان کولی که قاچاقی سوار برکشتی شده و عاشق دختری از طبقه اشراف می شود ، در واقع همان مسیح منجی به نظر می آید که حتی در یکی از صحنه های معروف فیلم، با ایستادن صلیب گونه بر دماغه کشتی، ماموریت مسیحاگونه خویش را نمایش می دهد. همان ماموریتی که در انتهای فیلم با فدا کردن جانش به قیمت زنده ماندن دختر به انجام می رسد تا وی سالیان بعد ، روایت گر دنیای اشرافی و مضمحل شده تایتانیک باشد. جیمز کامرون پیش از این در فیلم هایی همچون "ورطه"(1989)، "ترمیناتور"(1984)، "ترمیناتور 2: روز داوری"(1992) و حتی فیلمنامه "روزهای عجیب" (که کاترین بیگلو آن را در سال 1996کارگردانی نمود) به موضوع آخرالزمان پرداخته بود. اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد: ساخت و نمایش قسمت های دوم و سوم فیلم هایی مانند "ماتریکس" تحت عناوین"Matrix Reloaded" و "Matrix Revoloutions" در سال 2003 ، قسمت های پنجم و ششم "جنگ های ستاره ای"با نام"حمله کلون ها"و "انتقام سیث" در سالهای 2002 و 2005 ، قسمت های سوم و چهارم "ترمیناتور" به نام های "رستاخیز ماشین ها"( با عنوان اصلی "آرماگدون") در سال 2003 و "رستگاری" در سال 2009 ، بخش های دوم و سوم "مومیایی" ( "بازگشت مومیایی" در سال 2001 و "قبر امپراتور اژدها" در سال 2008 ) که اسطوره های کهن مصری یا چینی با یک اراده شیطانی برعلیه بشریت وارد عمل می شدند و قهرمان و ناجی همچنان یک آمریکایی بود که با فرهنگ Cool ، روح شجاعت لاابالی گری آمریکایی را تنها راه نجات بشر می دانست و در قسمت سوم بالاخره وارد یک جنگ آخرالزمانی می گردید و نیز قسمت های پنجم و ششم "بیگانه" ("بیگانه ها علیه غارتگر" در 2007 و "هیولاها علیه بیگانه ها" در 2009 ) که در اینجا سینمای غرب علاوه بر ترویج تفکر آخرالزمانی خود ، تمام فرهنگ های غیر آمریکایی را نشانه گرفته و آنها را زیر پای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی لگد مال نموده و له می کند. چنین تولیدات با اهمیتی علاوه بر بازگشت امثال استیون اسپیلبرگ (پس از 20 سال) به سری "ایندیانا جونز" است که به اسم "قلمرو جمجمه بلورین" در سال 2008 ساخته شد و این بار پرفسور جونز در صدد دور ساختن یک جمجمه بلورین از دسترس مخالفان ایدئولوژی آمریکایی (در اینجا روس ها) بود که نکند به وسیله آن جهان را تسخیر نمایند و...و همچنین بازگشت هالیوود به بازسازی "هالک" پس از 3 دهه و در 2 قسمت "هالک" (2003) و "هالک شگفت انگیز" (2007) . اما در این غوغای سینمای آخرالزمانی، مجموعه ها و کاراکترهای تازه ای نیز به میدان آمدند که در سطح وسیعی سالن های سینما را در طول دهه نخست هزاره سوم میلادی اشغال کردند و اندیشه های آخرالزمانی و منجی گرایی غرب را در سطح وسیعی بسط دادند که از مهمترین آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد: الف) ارباب حلقه ها ( براساس داستان های جی. آر. آر. تالکین در دهه 30 ) که در 3 قسمت ( "یاران حلقه"، "دو برج" و "بازگشت پادشاه" ) طی سالهای 2001 تا 2003 روی پرده رفت و حتی سومین بخش آن در اسکار سال 2004 ، 11 جایزه به خود اختصاص داد. ب) هری پاتر ( براساس داستان های جی. کی. رولینگ ) که طی سالهای 2001 تا 2010 ، در 7 قسمت ("سنگ جادویی"، "دالان اسرار"، "زندانی آزکابان"، "جام آتش"، "محفل ققنوس"، "شاهزاده دو رگه" و بخش اول از "یادگاران مرگ" ) به نمایش گذارده شد. ج) نارنیا (براساس داستان های سی. اس. لوییس ) در 3 قسمت ( "شیر ، کمد ، جادوگر"، "شاهزاده کاسپین" و "کشتی سپیده پیما") طی سالهای 2005 تا 2010 بخش هایی از یکی از جدی ترین متون ادبی - ایدئولوژیک غرب را به تصویر کشید. نارنیا که در اصل یک واژه شرقی به معنای سرزمین آتش است به ماجرای چند جوان مسیحی در خلال جنگ دوم جهانی می پردازد که از یک دروازه برزخی وارد سرزمین اجنه و شیاطین (با تعبیرات انجیلی) شده و سعی می کنند با یاری یک شیر مسیحاگونه به نام اصلان زمینه ها را برای بازگشت قلمرو از دست رفته به شاهزاده ای را فراهم آورند. به این ها اضافه کنید : "مردان ایکس"(4 قسمت در طول دهه اول قرن بیست و یکم و پنجمی که در سال 2011 نمایش داده می شود)، "بچه های جاسوس"(3 قسمت طی سالهای 2001 تا 2003)، "قطب نمای طلایی"(براساس داستان "نیروی اهریمنی اش" اثر فیلیپ پولمن ) و "ترانسفورمرز"( 2قسمت در سالهای 2007 و 2009) ، "دزدان دریای کاراییب" ( "نفرین مروارید سیاه" در سال 2003 ، "صندوقچه مرد مرده" در سال 2007 و "در انتهای جهان" در سال 2009) ، "هل بوی" که طی سالهای 2004 و 2007 بوسیله گیلرمو دل تورو در دو نسخه برپرده سینماها رفت و "شیطان ساکن"(در 4 قسمت "شیطان ساکن" 2002، "آخرالزمان" 2004 ، "انقراض" 2007 و "آخرت" 2010 ) که به ایستادگی و مبارزه یک زن خارق العاده در برابر حاکمیت زامبی ها می پرداخت. علاوه برهمه آنچه ذکر شد در طی سالهای پس از 2001 هالیوود اکثر کاراکترهای شبه منجی خود از سالهای بسیار دور تا امروز را نیز به میدان آورد : از "اسپایدرمن" و "مرد آهنی" و کمیک استریپ های مارول مانند "4 شگفت انگیز" گرفته تا تولید گروهی از آنها که طی دهه 80 و 90 هزاره پیش آغاز شده بود، همچون "سوپرمن" که با عنوان "سوپرمن باز می گردد" (2006) تولید شد و مجددا این منجی اسطوره ای را پس از فلج شدن کریستوفر ریو و پس از گذشت 20 سال به صحنه سینما آوردند یا "ماجراهای بتمن" که از اوایل دهه 80 مجددا در دستور کار هالیوود قرار گرفته بود (4 قسمت آن هم با اسامی "بتمن" و "بازگشت بتمن" در دهه 80 و "بتمن برای همیشه" و "بتمن و رابین" در دهه 90 روی پرده رفته بود) توسط کریستوفر نولان در سالهای 2005 و 2008 با عناوین "بتمن آغاز می کند" و "شوالیه تاریکی" این افسانه قدیمی را در قلب ماجراهای آخرالزمانی قرار داد و یا جیمزباند که پس از گذر از "گلد فینگر" و "شما فقط دوبار زندگی می کنید" و "الماس ها ابدیند" و مامورانی مانند شان کانری و راجر مور و تیموتی دالتون و پیرس برازنان در دهه نخست از هزاره سوم به یک منجی تمام عیار به نام دنیل کریگ رسید که با قدرت و زور بازوی خویش در فیلم هایی مثل "کازینو رویال" و "کوانتوم آرامش" در صدد نجات جهان از تروریست های شرور و خبیث بود. حتی برادران کوئن که سالها مخاطبان خود را با طنز و مطایبه و فیلم هایی مانند "بارتون فینک" و "وکیل هادساکر" و "فارگو" و "لبوفسکی بزرگ" و ...سرگرم کرده بودند (و حتی هویت یهودی و اهداف ایدئولوژیک خویش را زیر لوای این دسته از آثار پنهان می داشتند) ناگهان با ورود به هزاره سوم ، اگرچه لحن طنز خود را حفظ نمودند ولی به ساخت آثاری با مایه های آخرالزمانی و ایدئولوژیک روی آوردند که "ای برادر کجایی" در سال 2000 شروع این سیر بود. آنها در دهه نخست از هزاره سوم میلادی هر چه جلوتر رفتند، بیشتر و بیشتر ایدئولوژیک نشان دادند تا اینکه بالاخره در سال 2007 با فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" براساس رمانی تلخ و سیاه از کورمک مکارتی همه توان خویش را برای ساخت یک فیلم آخرالزمانی به کار گرفتند و از همین روی سرانجام جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را نیز بدست آوردند. برادران کوئن در آن فیلم نیز جهانی در حال ویران شدن را به تصویر می کشیدند ، جهانی که در آن آدم ها یکدیگر را می کشند نه برای پول یا ثروت و مقام و زن و ...بلکه فقط برای اینکه کشته باشند. روایت کلانتر تام بل از دنیای در حال زوال و روایت خوابی از پدرش که در پایان فیلم نقل می کند و حمل آتش و روشنایی توسط او در دنیایی تاریک برای هدایت در راه ماندگان، حکایت همان منجی آخرالزمانی به نظر می رسد که کورمک مکارتی در داستان بعدی اش یعنی "جاده" که دو سال بعد جان هلیکوت به فیلم درآورد ، بیانش می کند. به جز اینها، پس از 2001 فیلمسازانی که در دهه 90 هم در سینمای موسوم به سینمای آخرالزمانی شناخته شده بودند همچون رولند امریش، با قوت بیشتر به کار خود ادامه دادند. مثلا امریش که در دهه 90 آثاری مانند "سرباز جهانی"(1992) ، "دروازه ستاره ای"(1994) ، "روز استقلال" (1996) و "گودزیلا" (1998) را ساخته بود ، پس از هزاره دوم و در نخستین دهه از هزاره سوم نیز فیلم های "روز بعد از فردا" (1994) ، "10000 سال قبل از میلاد" (1996) و بالاخره "2012" (2009) را ساخت که تازه ترین تئوری های آخرالزمانی اوانجلیست ها و جدیدترین پیش بینی های مسیحیان صهیونیست را برای پایان جهان نمایش می داد. از فیلم های کودکان و انیمیشن های پرفروش این سالها نمی توان گذشت که برخی در زیر لایه های خود و بعضی بدون واسطه و صریح دم از ایدئولوژی آخرالزمانی می زدند ؛ کارتون هایی مانند : "شگفت انگیزها" ، "جیمی نیوترون" ، "روبات ها" ، "وال ای" ، "9" ، "بالا" و ... این سیر شگفت انگیز تولید آثار آخرالزمانی در هالیوود بدان حد بود که در همان سالها یکی از منتقدین سینمایی این تعبیر را به کار گرفت که : "سینمای غرب آرایش اخرالزمانی گرفته است" و فیلمساز شناخته شده ای مانند تیم برتن به عنوان تهیه کننده انیمیشن "9" در مصاحبه ای به مناسبت نمایش عمومی آن به طعنه گفت که این فیلم از صدهزار فیلم آخرالزمانی که در هالیوود ساخته شده، بهتراست! این طعنه تیم برتن بیش از هر موضوعی به خیل آثار آخرالزمانی اشاره داشت که محصولات کمپانی های هالیوودی را دربرگرفته است بدان حد که دیگر نمی توان به سان برخی ، چشم های خود را بست و همه چیز را به سرگرمی و اقتصاد و گیشه و فروش این فیلم ها نسبت داد، در حالی که براساس آمار موجود ، کمتر از 10 درصد این گونه فیلم ها از فروش قابل توجهی در جدول اکران آمریکا برخوردارند!! اما به راستی علت گرایش سینمای غرب و هالیوود به آخرالزمان چیست؟ اصلا غرب با آخرالزمان چه کار دارد؟ مگر نه این است که پس از قرون وسطی و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش معروف به روشنگری و محور قرار دادن اندیشه های اومانیستی و سکولاریستی در زندگی بشر ، اساسا بین انسان و آسمان فاصله انداختند و جایی برای اندیشه های الهی در زندگی بشر کنونی باقی نگذاردند؟ مگر نه آن که به اسم تجربه گرایی و پوزیتویسم ، هر آنچه که نشانی از ماوراء و متافیزیک و مقولات فراماده داشت را حذف نمودند؟ اما نقبی به تاریخ تفکر و اندیشه در 3-4 قرن اخیر ، حکایت از آن دارد که همزمان و موازی با برکشیدن نهضت به اصطلاح روشنگری و قراردادن اومانیسم (انسان محوری) و سکولاریسم ( جدایی دین از زندگی) در فقرات تئوری های اجتماعی ، جنبش اصلاح دینی از دل مسیحیت ، فرقه ای را بیرون کشید که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از : 1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ 2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند. (1) آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد . فی المثل در آخرین فیلم رابرت آلتمن به نام "همراهان خانه ای در علفزار"(2006) که ماجرای گروههای آوازخوان در یک رادیوی محلی را باز می گوید ، در یکی از آوازهای اصلی که مریل استریپ و لیلی تاملین آن را مشترکا می خوانند و درباره سرزمین مادری و عشق به آن است ، مرتب این بیت را تکرار می کنند که : "...اجداد ما در این سرزمین ، نئو اورشلیم دفن شده اند..."(2) همین پیوریتن ها بودند که نخستین رسانه ها ، از جمله روزنامه و رادیو و سپس سینما را در آمریکا بوجود آورده و همان تعریف و ماموریتی را که برای ایالات متحده در نظر گرفته بودند به عنوان ایدئولوژی آمریکایی برای آن رسانه ها و از جمله سینما در نظر گرفتند. بنیانگذاران هالیوود همچون آدولف زوکر ، کارل لیمه لی ، مارکوس لوئه ، جوزف شنک ، هری کوئن و ...که به مغول های هالیوود معروف شدند و پشت پرده تاسیس کمپانی هایی همچون متروگلدوین مه یر ، یونیورسال ، پارامونت ، یونایتد آرتیست و فاکس قرن بیستم و ...حضور داشتند ، همگی از همان پیوریتن های مهاجر و یا اشراف یهود اروپا به شمار آمده و ایدئولوژی آمریکایی را فراراه خویش قرار داده بودند. (3) ریک آلتمن از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره ترویج این ایدئولوژی و فرهنگ در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد: "...بیش از نیم قرن آثار سینمای هالیوود ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرجترین تولیدات، خصوصا در ژانرهایی که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلمهای هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما داشت که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولیهای جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی آرمان شهر فرهنگ یانکیها را به تماشاگران سادهلوح حقنه میکرد (و میکند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغههای فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب میآوردند. آنها قانع شدند که همچون قهرمانان همان فیلمها زندگی کنند، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطورهای آمریکایی بود و بس..." از همین رو بود که از نخستین روزهای تاسیس سینما در غرب و در ایالات متحده ، ترویج ایدئولوژی آمریکایی عمده ترین هدف به شمار آمد. که این ایدئولوژی فراتر از اندیشه هایی مانند اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن یعنی لیبرال سرمایه داری، نظریه آخرالزمان گرایی را ترویج می کردکه همه اینها به طور وسیع در سینمای غرب به تصویر کشیده شد. بهطور مشخص اولین داستان آخرالزمانی در سال 1910 و در فیلمی به نام "ستاره دنباله دار" نمود پیدا کرد که قسمت دوم آن در سال 1916 ساخته شد در سال 1913 فیلم "پایان دنیا" به روی پرده رفت و آثار دیگری درباره پایان دنیا در سال های 1916 و 1922 ساخته شدند و نسخه ای هم در این باره به کارگردانی "ابل گانس" (فیلمساز مشهور فرانسوی) در سال 1931 تولید گردید. همه این ها فیلمهایی بودند که به طور مشخص فجایع آخرالزمان را نشان میدادند مثل فیلم" روزی که کره زمین از حرکت ایستاد" . معمولا در این فیلم ها یاموجودات فضایی بودندکه کره زمین را نابود می کردندیا بیماری فراگیری شیوع می یافت که همه موجودات زمین را از بین می برد یا گروهی شیطانی از جنس بشر یا غیر آن موجودیت زمین را تهدید می کرد و یا این تهدید از طرف آدم خبیثی بود که می خواست سلطان همه عالم شود. مثلا "جنگ دنیاها" که "اورسن ولز" ابتدا نمایشش را در رادیو اجرا کرد و بعد در سینما به فیلم تبدیل شد ، نشان دهنده آن بود که دنیا توسط موجوداتی فضایی در حال نابودی است و البته تنها منجی این شرایط فاجعه بار آمریکا به شمار می آمد. این مسئله(منجی بودن آمریکاییان) موتیف اکثر فیلم های آخرالزمانی بود به طوریکه حتی در برخی آثار به شکلی گل درشت نشان داده می شد.مثلا در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" (رولند امریش) قبایل ماقبل تاریخ در انتظار منجی می بینیم که گویا مویطلایی و چشمآبی است!( یعنی همان عامل و پارامتری که تقریبا در شکل و شمایل منجی اغلب این دسته از فیلم های آخرالزمانی شاهدیم).
اما چرا تصویر این تفکر آخرالزمانی در آستانه پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، شتاب شدیدتری به خود گرفت و پس از سال 2001 به مرحله جدی تری وارد گردید که برخی کارشناسان نوشتند شمشیرها از رو بسته شده است؟ چرا پس از آغاز هزاره جدید ، سینمای غرب زبان و لحن شدیدتری در بیان تفکرات آخرالزمانی یافت؟ آیا هالیوود آرایش دخانی به مفهوم ماورایی و آخرالزمانی گرفت تا ذهن بشر را برای انتظار نبرد سهمگین آخرالزمان و یا همان "آرماگدون" آماده نماید؟ در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد اوانجلیست ها (اخلاف همان پیوریتن های مهاجر که امروزه نزدیک به یک سوم از جمعیت آمریکا را تشکیل داده و عمده مراکز سیاسی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی را در دست دارند)، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده است.(این اعتقاد، صریح و بی پرده در صحنه ای از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"نیز به وضوح از جانب سر لی تیبینگ انگلیسی خطاب به پرفسور لنگدون و سوفی بیان می شود، در حالیکه آنها را برای گشودن کریپتکس حاوی راز مکان دفن جام مقدس به گروگان گرفته است). به عبارت دیگر اوانجلیست ها(که در فرهنگ سیاسی امروز مسیحیان صهیونیست خوانده می شوند)براین باورند که جهان به آرماگدون وآخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. (4) از همین روست که از سال 2001 تولید آثار عظیم تاریخی که تقریبا از دهه 60 تعطیل شده بود ، مجددا رونق گرفت. فیلم های مذهبی باردیگر با رویکرد تاریخ انبیاء یهود جلوی دوربین رفتند. فیلم هایی مانند :"داوود" بابازی ریچارد گر ، "سلیمان" و ... دیگر از فیلم های رئال کمتر نشانی به چشم خورد. از فیلم های مکتب نیویورک و آثار معترض دهه 70 چه خبر؟! فیلم های افشاگر اجتماعی کجا رفتند؟!! مثلا در فیلم "کنستانتین" (فرانسیس لارنس-2005) پیدا شدن سرنیزه ای که گویا بر فراز صلیب، مسیح را کشته، کلیدی برای آغاز وقایع آخرالزمان می شود(مانند آن توتم یا شبه توتم پازوزا در فیلم "جن گیر"). در اینجا هم کنستانتین (با بازی کیانو ریوز) که جسم برزخی قوی دارد و متخصص علوم غریبه است، به عنوان منجی وارد دعوای خیر و شر می گردد. کنستانتین از مرز خیر و شر هم عبور کرده و نظاره گر رقابتی می شود که یک داور سیاه پوست هم دارد! که در جدال مابین خدا (به نمایندگی میکاییل) و شر (به نمایندگی شیطان) قضاوت می کند!! در این فیلم کنستانتین ، موجودی است که قرار است سپاه بشری را هدایت نماید. در همان زمان فیلم های متعدد دیگری به اکران سینماهای جهان در آمدند که با لحن آخرالزمانی یا مخاطبانشان را از موجودات و پدیده های موهوم، می ترساندند. فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، "28 روز بعد"( از دنی بویل که قبلا فیلم هایی مانند "قطار بازی" و "گور کم عمق" را ساخته بود و در سال 2009 نیز "میلیونر زاغه نشین" را کارگردانی کرد) ، "28 هفته بعد" ، "Gryphon" و... که همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری بودند که می خواستند جهان را به تسخیر خود درآورده و انسان ها را نابود سازند. در این مسیر بسیاری از فیلمسازان ظاهرا سرگرمی ساز و حتی مولف و شبه مولف غرب (که اساسا مدعی بودند به هیچوجه با فیلم های ایدئولوژیک سازگاری ندارد) هم به ساخت آثار آخرالزمانی کشانده شدند. از لارس فن تریر دانمارکی و از مبدعان نظریه هنری دگما 95 که فیلم آخرالزمانی "ضد مسیح" را در سال 2009 ساخت تا متیو کاسوویتس از سینمای فرانسه که پس از ساخت آثار شبه هنری همچون "نفرت" و "رودخانه های سرخ" ، در سال 2008 به ساخت فیلم آخرالزمانی "بابل پس از میلاد" وادار شد یا برادران هیوز (سازنده فیلم هایی مانند "از جهنم" و "رییس جمهور مرده" ) در سال 2010 فیلم "کتاب ایلای" را جلوی دوربین بردند یا جان هلیکوت کارگردان وسترن "پیشنهاد" هم در سال 2010 ، یک فیلم پست آپوکالیپتکی ساخت به نام "جاده" درباره شرایط طاقت فرسای پدر و پسری پس از جنگ آخرالزمان در حالی که پسر نشانه های از منجی دارد و پدر تا پای جان از وی محافظت می نماید و یا الکساندر پرویاس ، کارگردان فیلم "من ، روبات" ، فیلمی درباره مسیحیان نوتولد یافته آخرالزمان ساخت به نام "آگاهی"(2009) که براساس اخبار منتشره ریچارد کلی(سازنده فیلم های آخرالزمانی مانند "دانی دارکو" و "قصه های سرزمین جنوبی") اصل آن را نوشته و کارگردانی کرده بود. در فیلم "آگاهی" به وضوح الهیات تحریف شده مسیحی آمیخته به آرمان های صهیونی رواج داده می شود. پدیده Rapture که یکی از باورهای اوانجلیست های در آخرالزمان است برای نخستین بار در این فیلم به تصویر کشیده شد که گویا در زمان احیاء یا Resurrection همه اعوان و انصار مسیح در آسانسورهایی به سوی آسمان می روند و در جشنی در حضور حضرت مسیح شرکت دارند تا پس از مدتی ( 7 سال) به سوی صحرای آرماگدون برای نبرد آخرالزمان رهسپار شوند. همچنین کریستوفر نولان کارگردان فیلم های خوش ساخت و آوانگاردی مثل "یادگاری" و "بی خوابی"، به بتمن سازی ، آن هم از نوع آخرالزمانی مانند "بتمن آغاز می کند"(2006) و "شوالیه تاریکی"(2008) رسید و سپس در سال 2010 با فیلم Inception جنگ نرم را در نبرد آخرالزمان وارد ساخت. مارک فورستر خوش ذوق هم که آثار فانتزی همچون در "جستجوی نورلند"(2004) و "عجیب تر از قصه"(2006) را جلوی دوربین برده بود به جیمزباند سازی کشیده شد و جدیدترین تئوری های آخرالزمانی غرب را در "کوانتوم آرامش"(2008) به تصویر کشید. و بالاخره امثال ام . نایت شیامالان که در دهه 90 با آثاری مثل "حس ششم" و "شکست ناپذیر" جماعتی را به خود جلب کرده بودند ، از سال 2001 به بعد به ساخت فیلم های آخرالزمانی همچون نشانه ها(2002) ، دهکده(2004) ، بانویی در آب(2006) ، اتفاق(2008) و آخرین کنترل کننده هوا(2010) روی آورد یعنی هر دو سال فیلمی ساخت که هر چه پیش تر می رفت ، عناصر و نشانه های آخرالزمانی در آنها هویداتر می شد ، خصوصا تفکرات آخرالزمانی از نوع کابالایی که درفیلم "آخرین کنترل کننده هوا" با تاکید بر موجوداتی خداگونه به نام آواتار، تفکرات شرک آمیز صهیونی را در نمایش آخرالزمان غربی روشن تر بروز می دهد. همان تفکراتی که جیمز کامرون نیز با ساخت فیلم "آواتار"(2010) آن را به نمایش گذارد. حکایت کالبد برزخی یا جسم اختری انسان که در عالم آواتارها یا عالم دخان و اجنه ، یک منجی معرفی می شود. در اینجا بازهم یک قهرمان معلول آمریکایی ، منجی است. منجی دنیای اتوپیایی که به درخت حیات متصل است و براساس تفکرات شرک آمیز کابالایی شکل گرفته است.(5) نکته قابل توجه اینکه این نوع نشانه های مسیحایی یا آخرالزمانی کابالایی در بسیاری از فیلم هایی که پیش از این نام برده شد نیز قابل ردیابی است . مثلا در فیلم "کتاب ایلای" ، رساندن کتاب مقدس به مکانی خاص در یک شرایط پسا آخرالزمانی می تواند موجب نجات نسل بشر گردد. اما این کتاب مقدس ، انجیل شاه جیمز اول است که اولا بنیاد کتاب مقدس اوانجلیست هابوده وثانیا آمیخته ای از آموزه های کابالایی و مسیحیت است.(6) اما مهمترین ظهور تفکرات آخرالزمانی کابالایی را در دو فیلم رمز داوینچی (2005) و فرشتگان و شیاطین (2009) هر دو از نوشته های دن براون و آکیوا گلدزمن و همچنین دیوید کوئپ و ساخته ران هاوارد می توانستیم رویت کنیم. در فیلم "رمز داوینچی" در واقع کد رمز بسیاری از تولیدات هالیوود برای مخاطب گشوده می شود. در این فیلم ضمن روایت تحریف گرانه و مظلوم نمایانه ای از چگونگی رخداد جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد و شکل گیری فرقه های مخوف کابالا و فراماسونری ، خانقاه صهیون و انجمن برادری فراماسونی را حافظ جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه می داند که از همان نسل، منجی آخرالزمان بیرون خواهد آمدکه درفیلم "رمز داوینچی"همان سوفی دخترخوانده سونیه، از مسئولین موزه لوور پاریس بود. در این نوع تفکر که امروزه بر اندیشه های آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی غالب است، منجی آخرالزمان و مسیح موعود، لزوما حضرت عیسی بن مریم (ع) نیست . چنانچه آن حضرت را در این تفکر عیسای بشارت دهنده خوانده اند و عیسی مسیح یا همان مسیح موعود را عیسی بن داوود می دانند که از نسل عیسی بن مریم و مریم مجدلیه است که این نگرش را به آثار آخرالزمانی سینمای غرب نیز منتقل کرده اند، از همین رو در برخی فیلم ها، مسیح موعود یک زن(در فیلم"رمز داوینچی") است یا دختری نوجوان(در فیلم "قطب نمای طلایی") یا هری پاتر یا فرودو ( در فیلم"ارباب حلقه ها") یا لوک اسکای واکر ( در فیلم"جنگ های ستاره ای") و یا اصلان ( در سری فیلم های "نارنیا") و یا اصلا این منجی ، خود رییس جمهور آمریکا است آنچنان که در فیلم "مگیدو: امگا کد2" با آنتی کرایست یا ضد مسیح (دجال) می جنگد و پیروز می شود. در صحنه ای از این فیلم رییس جمهوری آمریکا مثل مسیح زیر درختی رفته و با خدا مناجات می کند مثل فیلم هایی که درباره حضرت مسیح ساخته شده و نشان می دهد که عیسی مسیح در شب پیش از تصلیب در باغی مناجات می کند . رییس جمهوری امریکا حتی در لحظه مقابله با آنتی کرایست به طور واضح یک جمله دینی و انجیلی را به کار می برد و می گوید:
God give it and god take it (این خداست که می دهد و اوست که می ستاند). او سپس به کلیسای اوانجلیستی می رود و فیلم نشان می دهد که چگونه مردم وی را همچون مسیح در برگرفته و مدام فریاد می زنند :Save us (ما را نجات بده)! به این ترتیب در سینمای آخرالزمانی امروز، حتی باورهای ماورایی در مورد منجی را با اندیشه های اومانیستی آمیخته و از منجی موعود، موجودی زمینی خلق کرده اند تا با تفکری که بیش از 4 قرن است برای خارج کردن دین از زندگی و اجتماع تحت عنوان سکولاریسم ترویج کرده اند ، دچار چالش نشود! --------------------------------------------------------------------------------------------- پانوشته : 1- براساس نوشته "اچ اچ بن ساسون" در کتاب "یک تاریخ از مردم یهود " از انتشارات دانشگاه هاروارد در سال 1976 ، کریستف کلمب که مامور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد ، از زمره "مارانوها" (یهودیان مخفی) بود که برخی از اسناد تازه بدست آمده در جنوای ایتالیا در تبار یهودی وی ، تردیدی باقی نگذاشته است. گفته می شود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه خاندان یهودی کلمبو (کلن های پیشین) در ایتالیا حضور دارند. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با "شاه داوود" سخن می گفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان "شاهزادگان داوودی" و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانوی ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایره المعارف یهود از یهودیان ثروتمندی همچون اسحاق آبرابانل و لویی سانتانگل به عنوان سرمایه گذاران اصلی سفر کلمب به آمریکا یاد می نماید. در کتاب فوق آمده است که در واقع سفر کریستف کلمب به کمک نقشه هایی صوت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد و در آن سفر تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد ، یک یهودی به نام لویی دو تورس بود. ویل دورانت (مورخ مشهور) نیز در کتاب تاریخ تمدن خود تامین کننده هزینه های سفر کریستف کلمب را همان ها می داند که یک سال قبل از آن ، هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند یعنی اشراف یهود دربارهای سلطنتی اروپا. ویل دورانت می نویسد که وقتی ایزابل اسپانیایی به علت بار سنگین طرح کلمب حاضر به تامین هزینه های آن نشد ، در آن لحظه مهم و قاطع ، یک یهودی تعمید یافته ، چرخ تاریخ را به گردش افکند. او کسی جز لویی دو سانتانگل وزیر مالیه فردیناند نبود که با کمک انجمن برادری (یک انجمن فراماسونری) خزانه داری آن را برای فتح قاره نو اختصاص داد. 2- در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات درارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند. نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد: "...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!! در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است. به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..." 3-"ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار در سال 1381(2002) در روزنامه الاهرام به چاپ رسید. در این مقاله او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند: "...فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است..." سمیر امین در توضیح دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی و ایدئولوژی آمریکایی می نویسد: "...اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیاء کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [در نیوانگلند ، شمال شرقی آمریکا] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قارهء جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار [فرهنگی] آمریکای شمالی، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود.) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. مردم آمریکای شمالی خود را "قوم برگزیده" به شمار می آورند. در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر ("هِرن فولک") در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه "امپراتوری") به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند..." 4- به گفته مسیحیان صهیونیست، میلیونها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت کرده و از فرات گذشته و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد کرده و در آرماگدون به هم میرسند و جنگ در میگیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم میگویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت میکنند. ( توجه کنید که سالها پیش بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خواندند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!! 5- جیمزکامرون پس از "تایتانیک" و به خصوص در دو اثر مستندی که برای "سیمخا جیکوبوویچی" (مستند ساز یهودی کانادایی) تهیه کرد یعنی " گور گمشده مسیح" و " راز گشایی مهاجرت یهودیان" (که حتی نریشن اش را خود کامرون گفت) تمایلات کابالایی خود را آشکارتر ساخت. پیش از این پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا ، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشته و تاکید کرده بود که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند. فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیتالمقدس) گشود و سپس کار خود را در لسآنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لسآنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستارههای هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانههای اعیانی در لسآنجلس و مانهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوسآیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده میشد ولی در سال 2004 تنها در لسآنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا میکند که دارای سه میلیون عضو است. سازمان برگ خود را "فرا دینی" میخواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" میخوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخامهای بزرگ یهودی اطلاق میشود. فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 بهناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانهها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خاخام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم دانستند. واقعیات نشان میدهد که برگ تنها نیست. کانونها و رسانههای مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه دربارهاش مینویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست در این نشریات به چشم میخورد. تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ بهسود فرقه برگ بهشمار میرفت. بهنوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لسآنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهمترین این افراد ، مدونا بود که از هفت سال پیش از آن در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تیلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مککارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتلهای زنجیرهای هیلتون) و دیگران. این موج ، ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد . چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون :"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید. این فیلم ها به خصوص "گور گمشده مسیح" ، جهان مسیحیت و پیروان ادیان توحیدی به سختی تکان داد. در این فیلم به دنبال آثار کابالیستی همچون "رمز داوینچی" ( ران هاوارد) ، عقاید و باورهای اصیل و راستین موحدان و معتقدان به ادیان ابراهیمی(که اعتقاد دارند حضرت عیسی مسیح زنده و نزد خداوند است و همچنین ایشان از رحم پاک حضرت مریم زاده شده و هیچ گاه ازدواج نکرده و بنابراین فرزندی نداشته است) ، زیر علامت سوال رفت و ادعا شد که در سرزمین فلسطین اشغالی ، گور بزرگی که در آن حضرت عیسی مسیح (ع) و همسرش مریم مجدلیه و پدر و مادرش و همچنین فرزندش دفن شده اند ، کشف گردیده که نماهایی از آن به همراه تابوت های حضرت عیسی و خانواده اش ، در حالی که اسامی آنها برروی تابوت حک شده بود ، به نمایش گذارده شد و توسط شخص جیمز کامرون ، معرفی شد. اگرچه کلیسای کاتولیک و واتیکان موضع گیری خاصی درباره این اهانت های آشکار اتخاذ نکردند ولی بسیاری از پیروان ادیان توحیدی برآشفتند و زبان به اعتراض گشودند. اخیرا شنیده شد در روزنامه های واتیکان به باورهای مطرح شده در فیلم "اواتار" نیز انتقاد شدید شده است. فیلم "فرشته جنگ" اثر دیگری از جیمز کامرون ، قرار است در سال 2011 به نمایش عمومی دربیاید و ماجرای آن به قرن 26 میلادی ربط پیدا می کند که 300 سال از آخرالزمان و جنگ آرماگدون گذشته و زندگی به صورت ربات های سیبورگ سهل تر ادامه می یابد تا اینکه رباتی برای نجات جهان اقدام می کند. 6- در تاریخ آمده است که بنیانگذاران فرقه کابالا یعنی اسحاق کور و موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس از حامیان شاه جیمز اول در جنگ های صلیبی بودند و وی را از جنبه های مختلف از جمله اعتقادی و ایدئولوژیک تقویت می نمودند. قابل ذکر اینکه جیمز اول از خونخوارترین فرماندهان صلیبی بود که ده ها هزار زن و مرد و کودک مسلمان را قتل عام کرد. و نکته مهم اینکه براساس اسناد و مدارک تاریخی ، اساسا تفکر مسیحاگرایی و آخرالزمانی در قرن سیزدهم میلادی از همین فرقه صهیونی کابالا به درون مسیحیت رسوخ داده شد و بعدا در قرن شانزدهم و پس از جنبش پروتستانتیزم و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی ، از مهمترین باورهای مسیحیان انشقاق یافته یعنی همان پیوریتن ها و سپس اوانجلیست ها بود. در واقع مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمانهای مسیحایی و آخرالزمانی را به دست گرفت که این آرمانها در بنیاد تحریکات جنگافروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبهصلیبی و نوصلیبی سدههای پسین جای داشت. در سده چهاردهم میلادی، هستههای فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار میرفت، پیشگوییهای اسرارآمیز درباره ظهور قریبالوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیتالمقدس(اورشلیم) ، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانونهای فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریبالوقوع «ماشییَح» (مسیح) پیشگویی میکردند. یک نمونه گرسونیدس، نوه نهمانیدس، است که ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358میلادی پیشبینی میکرد.
منبع: مستغاثی دات کام جمعه, ۰۲ دی ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
21 دسامبر سال 2012 روز پایانی تاریخ است. این جمله ای است که تاکنون بارها و بارها از زبان آینده پژوهان غربی شنیده ایم و در فیلم های چند سال اخیر سینمای پر آوازه هالیوود تماشا کرده ایم. پرسش این جاست که گذشته از ذکر این مطلب در تاریخ موسوم به "مایاها"، چرا غرب می کوشد 2012/12/21 مصادف با 1/10/1391 را روز رستاخیز معرفی کند؟ صنعت سینمایی هالیوود تمایل دارد هم جریان بسازد و هم به دقت ببیند که مردم چه می خواهند. پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم میلادی را باید سال های آغازین فیلم سازی های مسلسلی درباره تابو ها دانست. صنعت هالیوود با بهره گیری از امیال دین خواه انسانی و ترکیب آن با احساسات و با پرداختن به موضوع آخرالزمان، ذهن بینندگان فیلم ها را سراسر تشویش و نگرانی کرده است.
ادیان، ابزار انحراف در دوره مدرن
منبع: شبستان يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی reza
، از آن جا که معتقدان به آخرت، طیف وسیعی از پیروان ادیان را تشکیل می دهند و از آن جا که طیف عظیمی از ادیان به ظهور موعود باور دارند، این شائبه جدی می شود که بی تردید نظام اعتقادی یک دسته از معادباوران و موعودگرایان درست و بقیه آن ها، منحرف و نادرست است. کمترین نتیجه این تردید ها، ایجاد تشویش دینی در مردم است و این که آنان را وامی دارد تا حقیقت ناب را از باور های دروغین جدا کنند و این جاست که صنعت مکار اما هوشمند هالیوود نقش آفرینی خویش را آغاز می کند تا آن چه را اربابان غربی اش می خواهند، حقیقت صره و غیرقابل مخدوش دینی معرفی کنند.
منبع : شبستان پنجشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
نگاهی به فیلم "شکارچی شنبه "
عبور صهیونیسم مسیحی
![]() سعيد مستغاثي- "مسئله فلسطین برای ایرانی ها یک مسئله ملی است". تصور نکنید این جمله هم از بیانات و سخنان مسئولان نظام جمهوری اسلامی است. از قضا این جمله اعتراف یکی از ضد انقلابیون فراری است که در مصاحبه چند سال قبل با تلویزیون صدای آمریکا VOA ناگزیر از بیانش گردید. به جز فرد یاد شده ، بسیاری دیگر از سرکردگان گروههای مختلف و همچنین رسانه های خارجی درسراسر دنیا حتی معاندین با انقلاب اسلامی، بارها بر اهمیت مسئله فلسطین و دشمنی با اسراییل و صهیونیسم در میان ملت ایران اذعان داشته اند. شاید این اعتراف از آن رو باشد که تنها چند ماهی پس از تاسیس رژیم جعلی صهیونیستی در سال 1327 ، نخستین تظاهرات ضد اسراییلی تاریخ در ایران و به دعوت آیت الله کاشانی انجام گرفت و نخستین گروه داوطلبان مبارزه با این رژیم اشغالگر برای اعزام به فلسطین در همان ایام و توسط نواب صفوی از جوانان ایرانی تشکیل شد.
و اینکه نخستین رهبر و مبارز سیاسی که سخن از مبارزه با صهیونیسم به میان آورد، حضرت امام خمینی ( رحمه الله علیه) بود. امام عظیم الشان ملت ایران در نخستین اعلامیه خویش برای آغاز نهضت در آبان ماه 1341 پیش از هر موضوعی، خطر صهیونیسم را برای استقلال کشور و قبضه نمودن اقتصاد آن، گوشزد کردند. این در حالی بود که خطاب ایشان نسبت به شاه هنوز لحنی نصیحت گونه داشت و هنوز هم از آمریکا سخنی به میان نیاورده بودند. ملت مسلمان ایران از همان روزها،دشمن اصلی و دیرین خود را شناخت و پس از آن نیز با هدایت رهبرانی چون امام خمینی ، شاه و اربابان آمریکایی اش را نیز در خدمت امپراتوری جهانی صهیونیسم ارزیابی کرد.
از همین روی بود که از همان اوان پیروزی انقلاب اسلامی ، از سوی بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان ، به منظور همبستگی با مردم فلسطین و وحدت یکپارچه جهانی علیه رژیم صهیونیستی ، روز قدس نام گرفت و از همین رو بود ، تنها رژیمی که در هیچ عرصه ای هیچگاه از جانب مردم ایران به رسمیت شناخته نشد ، اسراییل بوده و هست. این به جز اسناد و مدارک صریح تاریخی است که مشخص می کند کانون های صهیونی و فرزند نامشروعشان یعنی اسراییل در طول تاریخ معاصر ایران چه ضربات مهلک سیاسی و اقتصادی و فرهنگی به این سرزمین وارد آورده و همواره سعی نمودند که حرث و نسل آن را به غارت ببرند و همه آنچه گفته شد ورای دلیل محکم دینی و اسلامی برای حمایت از مردم مسلمان فلسطین در مقابل غاصبان صهیونیست است.
به نظر می آید همین مختصر کافی باشد که اهمیت استراتژیک مبارزه با صهیونیسم و حمایت از آزادی قدس شریف و مردم فلسطین را در همه ابعاد سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی انقلاب و نظام اسلامی روشن سازد. در در جهت این استراتژی و در طول سالهای پس از انقلاب ، گام های بسیار اساسی و مهمی در عرصه های مختلف سیاسی و اقتصادی برداشته شد. به یاری خداوند تبارک و تعالی براثر همین گام های اساسی ، موقعیت امروز صهیونیست ها در اسراییل و کانون های گرداننده آن در سراسر جهان ، در مضمحل ترین نقطه تاریخی خود قرار گرفته است.
اما سوال اینجاست که میادین فرهنگی و به خصوص هنری و علی الخصوص سینمای ایران تا چه اندازه با این استراتژی محوری انقلاب و نظام همراه بوده اند؟ در طول این 33 سال و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و بنیاد سینمایی فارابی و همچنین جشنواره فیلم فجر ( که امسال 30 سالگی اش را برگزار می کند ) چند فیلم سینمایی با محتوا و ساختار ضد صهیونیستی جلوی دوربین و برپرده سینماها رفته است؟ این درحالی است که همان کانون های صهیونی هر سال صدها فیلم ضد اسلامی و ضد ایرانی و در جهت آرمان ها و اهداف ضد بشری خویش ساخته و به سراسر دنیا ارسال می کنند.
به جز دو فیلم عبدالرضا نواب صفوی در سال 1375 به نام های "هفت سنگ" و "قاعده بازی" و همچنین یک فیلم حبیب کاوش در سال 1369 به نام "آتش پنهان" و شاید چند عنوان گمنام دیگر ، تنها اثر در خاطر مانده از این قسم فیلم ها که در طول 30 سال سینمای بعد از انقلاب به مقوله صهیونیسم و فلسطین پرداخت، فیلم "بازمانده" ساخته مرحوم سیف الله داد است که بخشی از چگونگی شکل گیری رژیم جعلی اسراییل را برپایه تروربسم بسیار خشن و اشغالگری وحشیانه به تصویر می کشید. از همین رو از سال 1375 ( سال اکران عمومی "بازمانده" ) تنها همین فیلم به مناسبت هایی ، ناگزیر از رسانه های ما پخش شده و می شود!
و حالا پس از گذشت 15 سال ، فیلمی دیگر درباره پدیده شیطانی صهیونیسم روی پرده سینماهای ایران رفته است.( این درحالی است که طی این مدت صرفا درباره خود مقوله اسراییل و فلسطین دهها فیلم پرقدرت در غرب و حتی خود اسراییل ساخته شده که به انحاء مختلف و با رویکرد جدید سعی در فریب افکار عمومی جهان مبنی بر همزیستی مسالمت آمیز فلسطینی و اسراییلی و یا زیر علامت سوال بردن مبارزات ضد صهیونیستی داشته است از جمله "مونیخ" استیون اسپیلبرگ یا "حالا بهشت" هانی ابو اسد که جایزه اسکار هم گرفت ! و یا "منطقه آزاد" آموس گیتای )
اما این بار پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" به مقوله ای اساسی تر و بنیادی تر از نگاه مرحوم سیف الله داد در اثر ماندگارش یعنی "بازمانده" می پردازد درباره ماهیت صهیونیسم و اساس نگاه شرک آمیز،سرمایه سالار، نژاد پرست و اشغالگرانه آن را ناشی از بنیادهای ایدئولوژیکی می داند که پایه های شبه مذهبی اش را بوجود آورده اند. آنچه که تاکنون در اغلب آثار داستانی و حتی مستندی که در این باب ساخته شده ، مورد غفلت واقع گردیده است.
در واقع فیلم "شکارچی شنبه" در یک فضای تقریبا لا زمانی و لا مکانی، شکل گیری یک پدیده شیطانی را ( در یک اشل کوچکتر) از ابتدا مرور می کند. تبدیل پسر بچه ای معمولی به نام بنیامین به یک آدمکش خونخوار و بی رحم ، یک جراحی روح است که توسط همان ایدئولوژی شبه دینی صورت می گیرد که در فیلم "شکارچی شنبه" طی یک فرآیند آنالیز شده و قدم به قدم در مقابل چشمان مخاطب قرار می گیرد. اینکه این افراد قاتلین بالفطره ای نبودند و طی یک مغز شویی قرون وسطایی و توسط کانون های پنهان ( با اهداف و آرمان های صهیونی ) برای یک عملیات ضد بشری آماده و سمت و سو داده شدند ، چیزی است که پدیده صهیونیسم را از فرد و شخص و گروه و سازمان به یک تفکر و اندیشه شر و شیطانی ارتقاء داده که در هر شکل و لباسی می تواند خود را نشان دهد.
برای بیان همین موضوع ، فیلم "شکارچی شنبه " در یک فضای مابین قصه و ضد قصه ، مملو از نماد و نشانه و سمبل است. به این مفهوم که ابتدا به ساکن ، فیلم از یک قصه ظاهرا معمولی و سرراست آغاز می کند ؛ یک پدربزرگ برای مدت یکماه ، میزبان نوه یتیمش شده تا طی این مدت سعی کند وی را به سبک خویش تربیت کرده و آموزش دهد .ولی فیلم به تدریج از این فضا خارج شده و نمادگرایی و به اصطلاح نوعی سمبلیسم بر آن غلبه می کند.
شاید بتوان گفت از جهاتی بیان اندیشه ها و تفکر و به تصویر کشیدن نگاه ایدئولوژیک مورد نظر کارگردان ، نیاز به این میزان نماد و نشانه و سمبل داشته اما همین قوت نمادگرایی فیلم ( که بعضا هم در فضای قصه نمی نشیند) ، آن را به فضاهای تجریدی و به نوعی انتزاعی سوق می دهد به گونه ای که عرصه ارتباط با مخاطب را به آشنایان با این نوع نمادگرایی محدود می گرداند. یادمان باشد در سینمای امروز دیری است که دوران سمبولیسم ورای قصه و سبک هایی از نوع سینمای تارکوفسکی و پاراجانف و مانند آنها به پایان رسیده و اساسا نمادها و نشانه ها به گونه ای درون بافت قصه تنیده می شوند تا برضمیر ناخودآگاه تماشاگر تاثیر گذارده و از هرگونه فاصله گذاری اش با فیلم ، جلوگیری نماید.
البته در یکی دو لحظه، به عمد یا غیر عمد خود کارگردان این فضا را می شکند( جایی که نیروی پلیس ظاهرا در مقابل برنامه شکار شنبه هانان ایستاده و با آوردن نام یکی از مسئولین وقت اسراییل و موضوع مذاکراتش با سازمان های بین المللی ، خواستار توقف شکار تا خاتمه مذاکرات می گردد!) و همین خود یک وصله ناجور در میان فضای نمادگرایانه و ضد تاریخی فیلم به نظر می رسد.
اما آنچه پرویز شیخ طادی در فیلم "شکارچی شنبه" از عناصر و مایه های ایدئولوژی نشان می دهد که امروزه از پایه های شبه اعتقادی و شبه دینی صهیونیسم به شمار می آید، در واقع برای نخستین بار است که در یک فیلم سینمایی به تصویر کشیده می شوند. برخلاف آنچه مرحوم سیف الله داد در فیلم "بازمانده " روایت کرد که پیش از آن در برخی آثار مستند و سینمایی از جمله فیلمی به نام "کفر قاسم" البته در اشل کوچکتر و مختصرتر نیز حکایت شده بود. اگرچه نوع روایت قوی قصه در فضاسازی داستانی فیلم "بازمانده" و براساس ماجرایی مستند و تاریخی ، توانست اساس ماندگاری فیلم "بازمانده" را تشکیل دهد. اما به هر حال در آن فیلم اثری از علل و ریشه های نژادپرستی و اشغالگری و تروریسم در افکار و و اندیشه های صهیونی جستجو نمی شد . آنچه در فیلم "شکارچی شنبه " برای نخستین بار سعی شد که ورای تیغ سانسور رسانه های جهانی در معرض قضاوت مخاطب قرار گیرد.
اما یک موضوع اساسی از بخش های مهم ایدئولوژی کانون های امروز صهیونی از نگاه تیزبین نویسنده و کارگردان "شکارچی شنبه" پنهان مانده است. همان نکته ای که بازهم در معرض سانسور شدید رسانه های بین المللی است اگرچه خود آنها هیچ ابایی از اظهارش نداشته و آرمان های خود را بی پروا و از طریق بیش از 1500 شبکه رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای به طور 24 ساعته بیان می کنند.
و آن موضوع صهیونیسم مسیحی است که امروزه بسیار وحشی تر و خشونت بارتر از صهیونیسم یهودی، آینده بشریت را نشانه رفته و به بهانه بازگشت مسیح موعود و با وعده جنگی دهشتناک به نام آرماگدون، سرانجامی مخوف برای آن در نظر گرفته است. فرقه ای که امروزه با عنوان اوانجلیسم ، سرنخ بسیاری از مراکز قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را به خصوص در ایالات متحده در دست داشته و با برپایی بیش از 110 هزار کلیسا ، نزدیک به یک سوم از جمعیت این کشور را به خود جذب نموده تا در کمپ ها و اردوهای ویژه نظامی تحت عنوان "کمپ مسیح" آموزش دیده و برای جنگ آرماگدون حاضر شوند.
در واقع تفکر مسیحیت صهیونیستی با پیشینه ای 3-4 قرنی از زمان انشقاق پروتستانتیزم ( و به قولی از زمان نخستین جنگ صلیبی و شکل گیری گروه شوالیه های معبد ) متولد شد و بیش از 3 قرن قبل از طرح رسمی صهیونیسم یهودی (در کنفرانس 1897 بال سوییس )، اندیشه صهیونیسم را در جهان مطرح ساخته بود .به این معنی که رسما اعلان داشتندبرای زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ( که در برخی کتب و نوشته هایشان اساسا با حضرت عیسی بن مریم علیه السلام متفاوت تلقی گردیده و تحت عنوان مسیح بن داوود و از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه خوانده می شود) بایستی قوم یهود را به سرزمین مقدس فلسطین کوچانده و اسراییل بزرگ را برپا سازند و پس از آن برای دفع شر ضد مسیح یا انتی کرایست جنگ آخرالزمان را تحت عنوان آرماگدون به راه اندازند تا در آن جنگ سپاه شرق را به سرکردگی مسلمانان ( به قول خودشان آنتی کرایست) نابود سازند. جنگی که در آن به نوشته رهبرانشان کره زمین نابود شده ، یهودیان باقیمانده به مسیح گرویده و مسیحیان نوتولد یافته نامیده می شوند و به پادشاهی مسیح، هزاره خوشبختی حاکمیت خویش بر کره زمین را آغاز می نمایند.
این همان طرح و نقشه شومی است که تمامی تحرکات نظامی و سیاسی و فرهنگی و هنری یکی دو دهه اخیر غرب و ایالات متحده را در خود خلاصه کرده است؛ اعم از قضیه یازده سپتامبر و لشکر کشی به خاورمیانه و خصوصا عراق ( که در باورهایشان بابل می خواتندش و تسخیرش را مقدمه جنگ آرماگدون می گویند آن هم در زمانی که پیش از آن به عنوان تاریخ جنگ آخرالزمان اعلام کرده بودند) ، جنگ 33 روزه و محاصره غزه و ...و بالاخره هالیوودی که به قول برخی کارشناسان غربی : آرایش آخرالزمانی گرفته است .
در فیلم "شکارچی شنبه" دین و مذهب مادر بنیامین به طور صریح اعلام نمی شود اگرچه در همان ابتدا هانان یعنی پدر بزرگ بنیامین او را تحقیر کرده که چرا با یک کافر مسیحی ازدواج نموده اما در جایی دیگر که همین هانان به مستخدمه فرانسوی اش ابراز علاقه می کند ، در پاسخ او که خود را مسیحی دانسته ، می گوید زن مهم نیست که دین داشته باشد! ( اگرچه در یهودیت ، هویت فرزند بنابر هویت مادر به رسمیت شناخته می شود) اما بنابر همین سخن هانان و نوع برخورد غریبه گونه اش با مادر بنیامین، می توان فرض کرد که او هم مسیحی بوده و در این مسیر به هر حال بنیامین که در کنار یک ناپدری مسیحی بزرگ شده ، یک یهودی مسیحی تربیت می شود که در آمریکا متولد و رشد کرده است(یعنی با همان مشخصه های اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست امروز ایالات متحده) و هموست که گام به گام توسط خاخام منحرف و مشرک و زرپرستی به نام هانان آموزش می بیند، درست همان گونه که اجداد مسیحیان صهیونیست امروز یعنی شوالیه های معبد یا سرکردگان پروتستانتیزم بوسیله کانون های اشراف و اشرار یهود آموزش دیده و تربیت شدند. و حالا همین صهیونیست های مسیحی هستند که به قول خودشان از صهیونیست های یهودی هم عبور کرده اند ( البته در قساوت و ددمنشی و سبوعیت) همچنانکه در پایان فیلم "شکارچی شنبه" ، بنیامین با کشتن هانان از او هم عبور می کند! دوشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
هالیوود منطقه ای در شمال غربی لس آنجلس است، منطقه ای که قلب صنعت سینمای آمریکا است و به همین دلیل هالیوود معمولا مترادف با سینمای آمریکا شمرده می شود. هالیوود به عنوان یک مفهوم دامنه گسترده ای از معانی را در بر می گیرد. شکل خاصی از فیلم سازی، شکل خاصی از تولید صنعتی فیلم، کارتلی بزرگ از شرکت های بزرگ رسانه ای و یا رویکردی آمریکایی (و به شکلی فزاینده جهانی) برای دیدن چیزها. هالیوود یک پدیده پیچیده اجتماعی، فرهنگی و صنعتی است و مسلما بزرگ ترین و تأثیرگذارترین مرکز تولید فرهنگی جهان در یک قرن گذشته بوده است.
*دیوید ممت *مترجم: محمد احمدی *منبع : پنجره سه شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دیگر نیازی به اثبات و تکذیب اینکه مثلا در بازداشتگاههای مخفی CIA در اروپا و دیگر کشورها یا در ابوغریب و گوانتانامو ، زندانیان تحت وحشیانه ترین شکنجه ها قرار می گیرند، نیست اگرچه فیلم های مستند آن به وضوح برروی فضای وب منتشر شده و بسیاری از فعالان حقوق بشر نیز براساس اسناد و شواهد غیر قابل انکار در موردش سخن گفته اند. و اگرچه پیش از این نیز در فیلم هایی مانند "قلمرو" ( فیلیپ برگ) نیز تصاویری از آن دیده بودیم و یا در فیلم "W" ( الیور استون) دیک چنی و جرج دبلیو بوش نیز به روشنی از آن سخن گفته بودند. سعید مستغاثی سه شنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
هالیوود بزرگ ترین تولید کننده آثار تلویوزیونی و سینمایی در جهان، همواره در آثار خود به حمایت از سیاست های جنگ طلبانه آمریکا پرداخته است و افکار عمومی جهان بویژه آمریکاییان را به این باور که جنگ افروزی آمریکا در جهت اهداف بشردوستانه است،سوق داده است. يكشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
يكي از كارهاي موثري كه مسئولين و دست اندكاران در حوزه جنگ نرم بايد هميشه دقت داشته باشند بحث استفاده از ابزارهاي فرهنگي است كه در تمام دنيا به خصوص در كشورهاي غربي براي تهاجم و هجوم نرم به فرهنگ هاي ديگر مورد استفاده است. سه شنبه, ۰۹ شهریور ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
در سال های اخیر، سیاست جدیدی در هالیوود شکل گرفته است: جوامع مخفی محور توطئه در فیلم ها هستند. برخی از این حرکت شگفت زده می شوند، زیرا گمان می رود که جوامع مخفی، قاعدتا باید مخفی باشند. بسیاری از دست اندر کاران صنعت سینما خود عضوی از انجمن های برادری و فراماسونری هستند. پس چه دلیلی برای این حرکت وجود دارد؟ در این مقاله با بررسی فیلم های “گنجینه ملی”1 و “فرشتگان و شیاطین”2 ، و رمان “نماد گمشده”3 به افسانه ای که این رسانه ها سعی دارند درباره جوامع مخفی بسازند نگاهی می اندازیم. اهمیت این مقاله با توجه غفلت! یا عدم آگاهی رسانه ها و مطبوعات داخلی کشور ما در انتشار و تبلیغ اینگونه فیلم ها یا کتاب ها، بیشتر می شود.
یک دهه پیش، فیلم هایی با موضوع فراماسونری و ایلومناتی بسیار نادر بودند. اما در دهه گذشته چرخش بزرگی صورت گرفته است. مردم جهان شاهد فیلم های پرفروشی از هالیوود هستند که این انجمن های برادری، در مرکز داستان آنها قرار دارند. نماد های قابل فهم آن ها به وفور در فیلم ها مشاهده می شود و حتی برخی از داستان های تاریخی آن ها بیان می شود. چرا این جوامع مخفی خودشان را برای غالب سینماروها، که شاید حتی از وجود آن ها اطلاعی نداشته باشند، آشکار می کنند؟ آیا پنهان کاری، یک عنصر مهم و ضروری برای بقاء این جوامع نیست؟
به نظر نویسنده، تغییری بزرگ در استراتژی ارتباطات این جوامع برگزیده، در حال وقوع است. ظهور عصر دیجیتال، که در آن هر فردی می تواند محتوایی تولید و آن را منتشر کند، پنهان کاری چنین جوامعی را ناممکن ساخته. وب سایت های مولف، کتاب ها، فیلم های مستند و سینمایی و دیگر رسانه ها، بسیاری از رازهای فراماسونری و دیگر جوامع مخفی را فاش کرده اند. اطلاعاتی که تنها در کتاب های کمیاب و انحصاری یافت می شد، اکنون تنها با یک جستجو در گوگل قابل دسترسی است. حتی بعضی ماسون ها از میزان اطلاعاتی که غیر ماسون ها از این جوامع دارند، حیرت زده می شوند. وجود این گونه محققان فراماسونری که خودشان وارد این انجمن ها نشده باشند، کمی پیش از این بسیار نادر بود. از آنجایی که تحول دیجیتالی برگشت ناپذیر بود (و حتی اتفاق افتاده بود) جوامع نهان پیشه، استراتژی خود را تغییر دادند (شاید آن ها این شرایط را از قبل پیش بینی می کردند). استراتژی جدید این است: «اگر آن ها می خواهند بدانند، پس خودمان آن چیزی را که باید بدانند، به آن ها می گوییم». جوامع مخفی از طریق هالیوود، کتاب های پرفروش و سایر رسانه ها به مردم معرفی می شوند. اما با یک شرط اساسی: به مردم تصویری تحریف شده، کاریکاتور گونه و خیالی از جوامع مخفی ارائه بشود. ما در محصولات فرهنگی این رسانه ها، با اطلاعاتی مبهم از جوامع مخفی روبرو می شویم، که آن ها را به نماد های سحرآمیز، جوینده گان طلا و ماجراهای عجیب و غریب، منتسب می کند. مخاطبان تصور می کنند، در حال فهمیدن حقایقی از فراماسونری یا ایلومناتی هستند و بعد از دیدن فیلم احساس شگفتی، جذبه و تحسین می کنند. اما این احساس بر اساس اطلاعات کاملا غلط، تفاسیر مشکوک و افسانه های خیالی به وجود آمده است. پس از دیدن این فیلم ها، تماشاگر پیش زمینه مثبتی از این جوامع پیدا می کند و کمتر تمایل دارد توطئه های مرتبط به آن ها را باور و در مورد آن ها تحقیق کند. گنجینه ملی
این فیلم پرفروش توسط کمپانی والت دیزنی تهیه شده است، کمپانی ای که خانوادگی بودن محصولاتش را تضمین می کند. بنابر این والدین می توانند به همراه فرزندانشان از تماشای یک فیلم دیدنی، سالم! و مملو از اطلاعات غلط ماسونی، لذت ببرند. داستان فیلم حول جستجو برای طلا با استفاده از سر نخ های به جا مانده در بیانیه استقلال توسط ماسون های اعظم، اتفاق می افتد.
فیلم در دوران کودکی شخصیت اصلی فیلم (با بازی نیکولاس کیج) آغاز می شود، در حالی که به دنبال اطلاعاتی درباره سرگذشت خانواده اش می گردد. پدربزرگ پسربچه وارد می شود و برای بچه (و همچنین بینندگان) داستانی سراسر دروغ و تحریف شده از شوالیه های معبد و فراماسون ها، تعریف می کند. در زیر دلایلی بیان می شود: « شوالیه های معبد4 زیر معبد سلیمان گنج بزرگی پیدا کردند که هزاران سال گمشده بود. آن ها گنج را با خود به اروپا بازگردادند. » آیا این درست است که شوالیه های معبد به اشیاء مذهبی بسیار کمیابی دست یافتند و این اشیاء را زیر معبد سلیمان پیدا کرده اند؟ افسانه ها میگویند بله. اما در فیلم، گنج را سکه های طلا، مجسمه و مانند این ها معرفی می کنند. « شوالیه ها تصمیم گرفتند، گنج را به آمریکا قاچاق کنند و اسم خود را به فراماسون تغییر دهند. » این جا، جایی است که همه چیز به هم می ریزد. شوالیه ها نامشان را در آغاز تشکیل آمریکا، به فراماسون تغییر نداده اند. در واقع آن ها در سال ۱۳۱۲ ناپدید شدند، که بیش از۴۰۰ سال قبل از تشکیل آمریکا بوده است. «به نظر، دور ماندن شوالیه ها برای نزدیک به دو قرن، باعث شد آن ها از دین خود روی گردان شوند، مخصوصا بعد از شکست در زمین های مقدس در سال ۱۳۷۰٫ تمام شوالیه ها در فرانسه به جرم ارتداد، همجنس بازی، انکار صلیب و پرستش شیطان دستگیر شدند. فرمان دستگیری توسط پاپ در سال ۱۳۱۲ صادر شده بود، و جک دمولی5 آخرین استاد اعظم، دو سال بعد به عنوان یک مرتد، زنده زنده سوزانده شد.» سن مارتین – شوالیه های معبد6 آنگونه که فیلم تلقین می کند، فراماسونری یک موسسه عمومی و ملی نیست. بلکه یک جامعه مخفی اروپایی از قرون وسطی است، که با تاسیس لژهایی در شمال اروپا خود را گسترش داد. هدف فراماسونری « محافظت از گنج بزرگ شوالیه ها» نیست، آن ها جامعه ای باستانی از افراد قدرتمند هستند، که سالهای زیادی است در مناسک آن شرکت می کنند و تعالیم شوالیه ها، روزیکروشن ها7 و ایلومناتی را فرا می گیرند. شوالیه ها جامعه ای نهان پیشه بودند که در جریان جنگ های صلیبی، برای کلیسا می جنگیدند. و در زمان سکونتشان در خاورمیانه، دانش اسرارآمیز عرفان های شرقی را بدست آورده و به اروپا آوردند. آن ها تبدیل به بانکداران بزرگ و کلیسا سازانی شدند که در ساخت آن ها از نماد گرایی می کردند. گرایش آن ها به کابالا، انواع جادو و هنرهای سیاه، مشهور بود. تضاد منافع آن ها با کلسیا، سرانجام باعث شکنجه و مرگ آن ها شد. فراماسون ها را می توان به خاطر مطالعه علوم غریبه، شکل مقابر ساخت آن ها و فلسفه آن ها که بر اساس عرفان های اسرارآمیز است، وارثان معنوی شوالیه های معبد به حساب آورد. وجود پیوند بین ماسون ها و شوالیه ها، بواسطه افسانه هایی که درباره شوالیه ها می گویند و به عبارتی، با تبلیغات خوب ماسون ها ترویج شده است. «برای به شهرت رسیدن لژ [اسکاتلند]، او، [اسحاق لانگ8] لژ را مستقیما با طرحِ یک افسانه اسرار آمیز، به شوالیه ها مرتبط کرد» دومنیکو مارجیوتا ، ماسون درجه ۳۳ ، آدریانو لمی9 بنابر این بخش «آموزنده» فیلم در واقع داستانی خیالی و اسرارآمیز از فراماسون ها تعریف می کند. بعضی از بینندگان این تحریفات را به عنوان حقیقت می پذیرند و بعضی دیگر هر چیز ماسونی را یک داستان خیالی می پندارند. نکته مهم این است که حقیقت فراماسونری پشت پرده افسانه پردازی ها مخفی می ماند.
انتخاب انتقال تصویری جالب از صورت پدربزرگ در حال گفتن داستان، به تصویر یکی از اهرام مصر.
چشم چپ او در جای چشم جهان بین معمار اعظم قرار میگیرد.
معانی رمزی فیلم
مقبره ماسونی واشنگتن – «همانطور که در بالاست، همینطور در پایین است»
مانند تمام داستان های افسانه ای، گنجینه ملی نیز یک مفهوم ساده برای عامه مردم دارد و یک مفهوم رمزی برای خودی ها. اگرچه مقصود داستانِ ساده برای گمراه کردن عوام است، اما مفهوم رمزی حقایقی بزرگ از انجمن های نهان پیشه بیان می کند. این مفهوم رمزی در ذیل می آید.
«گنجینه باستانی» که شدیدا توسط تمدن های باستانی محافظت می شده است، در واقع علوم رمزی و اسراری است که می تواند باعث گرایش به ماده پرستی شود و [از نظر آن ها] به مالکان آن این قدرت را بدهد که به الوهیت دست پیدا کنند (کابالا10 کیمیاگری، عرفان اسرار آمیز11 و علوم غریبه). این علوم هزاران سال از دید جهان غرب مخفی مانده بود، که باعث به وجود آمدن مسیحیت معاصر شد. فیلم اینطور بیان می کند که این علوم سرانجام توسط شوالیه ها در اورشلیم، زیر معبد سلیمان (بنای مقدس فراماسون ها) پیدا شد و به اروپا آورده شد. پس از آن، این علوم توسط جوامع مخفی به آمریکا منتقل شد. قهرمان داستان به دنبال “روشن شدن” است و معماهای سر راه او نیز، نماد مراحل اولیه ای است که هر کس برای دستیابی به دانش برتر باید آن را طی کند. این گنجینه بسیار مهم به صورت نمادین زیر “کلیسای تثلیث”12 در نیویورک مدفون شده است. در غاری مخفی، تاریک و تو در تو. بن گیتس از مشعل “روشنگری” برای پیدا کردن راهش به سمت دانش مخفی، استفاده می کند. مشعل نماد عقیده لوسیفری در فراماسونری آمریکا با بنیان گذاری آلبرت پایک است. در درجات بالای فراماسونری، آموخته می شود که لوسیفر (شیطان) حامل نور است، خدای خوبی ها، کسی که راه “روشن شدن” را به انسان نشان داد.
نیکولاس کیج در حالی که مشعل روشنگری را در دست دارد
« مذهب آن ها (درجات بالای لژ اسکاتلند) تصوف نوین مانیگری است، که می آموزد الوهیت دوگانه است و لوسیفر نیز همانند آودنای13 (خدا) است، در حالی که لوسیفر خدای نور و خوبی ها، همواره با آودنای خدای تاریکی و زشتی ها برای بشریت می جنگد. »
دومنیکو مارجیوتا ، ماسون درجه ۳۳ ، آدریانو لمی14 « وقتی ماسون یاد می گیرد، راه دستیابی به موفقیت استفاده مناسب از قدرت مولد زندگی است. متوجه مهارت پنهان خود شده است. انرژی لوسیفر در دستان او می جوشد و او قبل از پیش روی به سمت ترقی، باید توانایی اش را در استفاده مناسب از این انرژی اثبات کند. » منلی پی هال، کلید های گمشده فراماسونری15 بازمی گردیم به داستان. بن گیتس با مشعل روشن کننده اش، راه رسیدن به روشنی را پیدا می کند و به منبعی بیکران از دانش دست پیدا می کند. در صحنه ای که قهرمانان داستان اتاق گنجینه را می گردند، اشیاء مهمی پیدا می کنند: طومار هایی از کتابخانه اسکندریه، مجسمه های مصری و مصنوعاتی از عهد عتیق. تمام این اشیاء کنایه از دانش مخفی منتقل شده توسط جوامع مخفی در قرون متمادی اند. در پایان فیلم، بن گیتس16 با بازرس اف بی ای صحبت می کند و التماس می کند تا او را به زندان نیندازد. نماینده قانون در حالی که انگشتر ماسونی اش برقی می زند، می گوید برای دزدیدن بیانیه استقلال « باید یک نفر باید به زندان برود.» در صحنه بعد آدم بدها (غیر ماسون ها) را می بینیم که دستگیر می شوند، حتی با وجود اینکه واقعا بیانیه را ندزدیده باشند. ما در اینجا یک نمونه آشکار از جابه جا شدن قانون با پیمان ماسونی را شاهد هستیم. مامور اف بی آی نیز مطابق میلش، قانون را زیر پا می گذارد تا به برادر ماسون خود کمک کند.
انگشتر ماسونی بازرس اف بی آی
در پایان فیلم، قهرمانان نشان داده می شوند که ثروتمند و خوشحالند. برای این قسمت مفهومی رمزی وجود ندارد، فقط یک پایان شاد دیگر در فیلم های دیزنی است.
فرشتگان و شیاطین
این فیلم بر اساس رمانی از دن بروان17 ساخته شده است که بر جدال ایلومناتی با کلیسای کاتولیک متمرکز می شود. قهرمان داستان تمام رم را جستجو می کند تا واتیکان را از خطر بمبی بسیار مخرب که توسط یکی از مامورین ایلومناتی، برای انفجار در نیمه شب کار گذاشته شده است، نجات دهد. در صفحه اول کتاب، دن بروان ادعا می کند که «ایلومناتی حقیقتا وجود داشته است» و به خوانندگان تلقین می کند، تمام نوشته های کتاب را به عنوان حقیقت بپذیرند. اما آن ها نباید این کار را بکنند.
« ایلومناتی توسط گالیله، در پاسخ به امتناع کلیسا از پذیرفتن تئوری او در مورد خورشید محور بودن گیتی بنیان گذاری شده است. » ایلومناتی به طور رسمی در باواریای شمالی، توسط آدام وایس هاپ،18 در تاریخ ۱ می ۱۷۷۶ تاسیس شده است. و این بیش از ۱۳۰ سال پس از مرگ گالیله و در کشوری دیگر اتفاق افتاده است. نسبت دادن گالیله به ایلومناتی، به نظر تلاشی برای منتسب کردن نام یک دانشمند بزرگ به این جامعه مخفی و توطئه آمیز باشد.
« موثرترین راه از میان تمام روش هایی که من برای رهبری بشریت می شناسم، به عنوان یک راز مخفی مانده است.» – آدام وایس هاپ
« ایلومناتی قبل از قرن ۱۷ دست به خشونت نزده بود» هرگز ایلومناتی با خشونت مستقیم کارهایش رو پیش نمی برد، روش کار آن ها بر اساس نفوذ و براندازی از درون است. « سازمانی متشکل از دانشمندان، فیزیک دانان و ستاره شناسانی بود که به خاطر تعالیم نادرست کلیسا متهم شده بودند و خود را وقف یافتن حقایق علمی کرده بودند. واتیکان آن ها را دوست نداشت بنابر این شروع به تعقیب ، دستگیری و کشتن آن ها کرد. » ایلومناتی گروهی از دانشمندان نبود که خود را وقف پیشرفت علوم معمول کرده باشند. فیلم به غلط جوامع مخفی را قرینه منطقی و ضروری در مقابل ایمان کورکورانه مسیحیت و ضدیت آن با علم، قرار می دهد. با اینطور نگاه کردن به قضیه اغلب مخاطبان نمی توانند با تعریف تام هنکس از ایلومناتی موافق نباشند و این جوامع را مطلوب نپندارند. هدف اصلی ایلومناتی براندازی نهادهای سنتی، برای دست یافتن به نظم نوین جهانی است. اهداف سازمان قدرتمند ایلومناتی باواریا این ها بود: 1. نابودی مسیحیت و تمام حکومت های پادشاهی 2. نابودی ملیت ها و جایگزینی آن با جهان وطنی در سراسر جهان 3. از بین بردن میهن دوستی و وفاداری، با زدن برچسب تعصب کوته فکرانه و ناسازگاری به آن و جایگزینی آن با اصل حسن نیت نسبت به تمام آدم ها و تشکیل انجمن برادی جهانی. 4. برانداختن پیوند های خانوادگی و سنت ازدواج، بوسیله ایجاد فساد سیستماتیک در جامعه 5. حذف حق وراثت و مالکیت بانو کوئین بورو، حکومت نهان پیشه گان19 ایلومناتی باواریا با گذشت چند سال از تاسیس منحل شد. اگرچه محققان میگویند ایلومناتی به خوبی خود را با فراماسونری نوین ادغام کرده است. مغزهای متفکر ایلومناتی بر این باورند که گسترش لژ های فراماسونری در جهان بهترین بستر را برای ترویج افکار آن ها فراهم میکند. در یک کلام، ایلومناتی سازمانی متشکل از دانشمندان تیز هوش، که خود را وقف حقایق علمی کرده باشند نیست. بلکه جامعه ای مخفی است، که هدفش نابود کردن نهادهای سنتی از طریق نفوذ و براندازی آن ها از درون، در جهت منافع یک برگزیده پنهان است. این درست است که ایلومناتی کاملا ضد کلیسا است اما دلیل اصلی موجودیت آن ها، این نیست. معانی رمزی فیلم
دن بروان در رمان هایش اغلب بر جوامع مخفی متمرکز می شود. دلیل مهم حمایت هالیوود از رمان های او این است که کتاب های او در جهت اشاعه اطلاعات غلط نوشته می شود.
در فیلم، ایلومناتی کلیسا را به «نابودی توسط نور» تهدید می کند. نور اشاره ای به انفجار بمب است اما در عین حال کنایه ای از پروپاگاندا و تلقین افکار نیز هست. تنها راه موثر برای رویگردانی مردم از مسیحیت، تخریب واتیکان نیست، بلکه تغییر نگاه مردم نسبت به برگزیده های مذهبی است. در این صورت این فیلم نیز خود یک بمب مخرب برای واتیکان محسوب می شود. اگر چه ظاهرا در پایان فیلم کلیسا با کمک رابرت لانگدن پیروز می شود، اما بینندگان دو ساعت وقت خود را صرف دیدن نماد ها، تشریفات و انواع مختلفی از هتک حرمت مسیحیت کاتولیک کرده اند. چند نمونه: رابرت لانگدن بایگانی واتیکان را از بین می برد، نامزد مقام پاپی مانند حیوانات در قفس نگه داشته می شود، یکی از نامزدها درون کلیسا به صلیب کشیده و سوزانده می شود، قبر پاپ، باز شد تا صورت بی قواره و بدشکل او دیده شود، و مواردی دیگر.
صحنه ای که یکی از نامزدهای مقام پاپی در کلیسا به صلیب کشیده و سوزانده می شود.
تمامی آن صحنه ها حاوی مفاهیم نمادین بلندی است که شدیدا بر عقائد مذهبی بینندگان تاثیر می گذارد. هاله ی مقدس و الهی واتیکان، با مرگ های وحشتناک، ویرانی و فساد جایگزین شد. در سرتاسر فیلم نهاد کلیسا یک نهاد ناقص، خودسر و مرتجع معرفی می شود. و در نهایت به بینندگان گفته می شود، ایلومناتی یک تشکیلات بزرگ است که با طراحی زیرکانه پسر پاپ (ظاهرا پاپ هم یک پسر داشته است) هدایت می شود تا جای پدر را بگیرد. پس فیلم به مخاطبان می گوید، ایلومناتی اصلا وجود ندارد و کلیسا آنقدر فاسد است که اعضایش برای رسیدن به قدرت، وحشتناک ترین گناهان را انجام می دهند.
بینندگان در نهایت با همان افکاری از پای فیلم بلند می شوند که برگزیدگان می خواستند: ایلومناتی یک داستان تخیلی است و زمانی هم که وجود داشته است، تشکیلاتی از مغز های متفکر با هدف پیشرفت علم بوده است؛ کلیسای کاتولیک مقدس نیست، بلکه نهادی انسانی و شدیدا معیوب است، که به خاطر نفرتش از علم باید محو شود. در طول فیلم ایلومناتی واقعی وجود خود را انکار می کند، و در عین حال نقشه خود یعنی نابودی ادیان سازمان یافته بوسیله تلقین مداوم افکار، اجرا می کند. ما در این فیلم درگیری قدیمی کلیسای کاتولیک با جوامع نهان پیشه را مشاهده می کنیم و به وضوح می بینیم که چه کسی پیروز می شود.
نماد گمشده
نماد گمشده نوشته دن بروان، یکی دیگر از آثار با هدف پروپاگاندا و تلقین افکار است. کتاب سرتاسر مضحک است، و نمونه ای از کتاب های پر زرق و برق مدرن آمریکایی است. بروان تمام روش های پیش پا افتاده سرگرمی سازی آمریکایی را به کار بسته تا از بخشی مغفول مانده در تمدن مدرن، تجلیل کند: جوامع مخفی و عرفان های دروغین نهان پیشه گان.
اما این کتاب یک چرخش جالب دارد. حداقل ۲۵۰ سال از تمرکز تلاش جوامع نهان پیشه بر بی اعتبارسازی مسیحیت می گذرد و همواره این تلاش ثابت بوده است. اگر در تعالیم فلاسفه نهان پیشه مروری کنید، مرتبا فریاد محکومیت مسیحیت را می شنوید. تا به اینجا دو کتاب آخر دن بروان تفاوتی با هم ندارند. نتیجه گیری شگفت انگیز کتاب این است که نماد گمشده یا “لغت” گمشده ی اسرار باستانی، انجیل20 است!. پس آن حقیقت کاملی که باید برای انتقال به عصر جدید21 ، یا عصر برج دلو22 ، آشکار شود، در بودائیسم یا تعالیم سانسکریت، که نهان پیشه گان سالها به آن اشاره می کردند، نیست، بلکه در انجیل است. آیا این ممکن است؟ آیا پرستش شرک آمیز ستارگان به عنوان خدایان، ستاره شناسی، جادو و مراسم قربانی کردن انسان، از تعالیم بنیادین انجیل است؟ خیر، مگر این که پیام آن را معکوس کنیم؛ همانطور که عرفان های اسرارآمیز این کار را می کنند. بروان جملهای از ویلیام بلیک23، کسی که به داشتن امیال شیطانی مشهور است، نقل میکند: « هر دو، روز و شب انجیل میخوانیم، اما تو نوشتههای سیاه را میخوانی و من نوشتههای سفید را ». این آموزهی عرفانهای اسرارآمیز24 باستانی است. مسیحیان معاصری که تعالیم رمزی کابلا را با مسیحیت ادغام، و تفسیرشان از انجیل را معکوس کرده اند؛ که طبق تعالیم آنها خداوندِ آفریننده، خدای منکر می شود و شیطان، خدای حقیقی. کسی که آزادی (بی قید و بندی) از بند قوانین خدا را به انسان هدیه کرد، هنگامی که او را به خوردن میوهی درخت دانش (سیب) که همان علم جادو است، راهنمایی کرد. بنابراین نهان پیشه گان، جادو را قدرتی بزرگ می دانند که انسان را همانند خدا می سازد. و این پیام اصلی نماد گمشده است. همان دومین فرضیه دن بروان که می گوید، خدا یک نیروی خالق «در آن بیرون» نیست، بلکه انسان خودش خداست و آموزه نهایی اسرار باستانی، این است که چگونه می توانیم قدرت های نهفتهی ذهن را تحت اختیار درآوریم، تا بتوانیم به خدا تبدیل شویم. در یک کلام، انسان خودِ خداست.
تبلیغ چند باره کتاب های دن بروان توسط مجله همشهری جوان!
این آموزه، یکی از اصول کابالا است. و این پیام نهایی آن هزاران خرافه پرستی نهفته در به اصطلاح ستاره شناسی و کیمیاگریی موجود در آن است. در واقع مطابق با تعالیم کابالا، تاریخ هستی اینگونه بیان میشود که انسان به این دانش رسید که خداست. در آغاز خدا خواست خودش را بشناسد. پس یکی مانند خود خلق کرد تا بتواند خود (انسان) را بشناسد. آن خدای دیگر از ماهیت الهی خود آگاه نبود، اما ظاهرا اسنان توان خودآگاهی داشت. این داستان به صورت سیر فرضی پیشرفت انسان از دورهی بی مذهبی، پس از آن آغاز حرکت با فلسفه یونانی، سپس انسان پرستی (اومانیسم25) در دورهی رنسانس، و در نهایت سکولاریزم26 (لا ابالیگری) دوره ی روشن فکری، ترویج می شود.
این مفاهیم به وضوح در کابالای جدید اسحاق لوریا27، که در قرن ۱۶ام می زیست، نمایان است. این تعالیم بوسیله جاکوب بوهم28 ، که بعداً پایه گذار عرفان اسرارآمیز نهان پیشه گان اروپا شد، به مسیحیت منتقل شد. یکی از طرفداران او هگل29 بود، که آرمان گرایان آلمانی متاثر از او در رسیدن به اهداف حال حاظر برگزیده ها، پیشگام شدند. محصول نهایی این تعالیم کسی نیست جز آخرین مرد یا “ابر مرد”30 نیچه، کسی که در نهایت میتواند حقیقت الوهیت خود را به واقعیت برساند. او همان دجال31 کتاب مکاشفات32، نقشه راه ایلومناتی، نوشته یوحنا33، قدیس مورد احترام نهان پیشه گان است. اما بزرگترین هتاکی نماد گمشده، توهین آشکار نویسنده به حق اولیه مردم در یک جامعه دموکراتیک برای آگاه شدن از امور حکومتی و بازرسی حاکمان است. دقیقا همان اصلی که امپراطوری ماسونی آمریکا بر پایه آن بنا شده است. در جهان بینی مضحک دن بروان، برگزیده ها با دور نگه داشتن آن از ما، از این دانش محافظت میکنند. چرا؟ زیرا «شما نمی توانید حقیقت را تحمل کنید». درست است، شما توانایی ذهنی لازم، برای درک مفاهیم رمزی آئین های نهان پیشه گان را ندارید، پس باید به شما در این باره دروغ بگویند. طرح اصلی داستان این است که از یکی آئین های ماسونی فیلم برداری کرده اند، و تهدید کرده اند که آن را در اینترنت منتشر می کنند. اما بازیگر اصلی کتاب بروان، به سازمان سیا و رهبران ماسون کمک می کند، تا از فاش شدن آن جلوگیری کنند. پیام این است که، دفعه بعد که دولت فریاد “امنیت ملی” سر داد، بی قید و شرط به آن ها اعتماد کنید. حقیقت هیچگاه مخفی نمی ماند. ممکن است در دوره ای تنها در اختیار گروه قلیلی باشد، اما آن ها همواره میخواسته اند آن را به کسانی خواستار شنیدن باشند بگویند. حقیقت این است که: باید همان کاری را برای دیگران انجام دهید که شما از دیگران انتظار دارید برای شما انجام دهند. یعنی برای همنوعان خود در این برهه زمانی دل بسوزانید و علیه ظلمی که توسط امپریالیزم غربی بر بسیاری از بخش های جهان می رود فریاد بکشید. ظلمی که مخفیانه با فعالیت های مشکوک فراماسون ها و سازمان سیا انجام میگیرد و دن بروان باید آن ها را انکار کند تا بتواند داستان خیالیاش را برای ما بنویسد. مستند “زار های حک شده در سنگ: معماری رمزآلود واشنگتن” 34 که به تدریج ترجمه و در سایت قرار داده می شود، مفهوم حقیقی بسیاری از نماد های به کار رفته در این کتاب را آشکار میکند. جمع بندی پدیدار شدن جوامع مخفی در فیلم ها و کتاب ها، به این آثار خلاصه نمی شود. این آثار با هدف دموکراتیک سازی اطلاعات ساخته شده اند، که به عموم مردم اجازه می دهد به اطلاعاتی دست پیدا کنند، که پیش از این دست نیافتنی بود. این آثار نیز همانند نماد های رمزی عمل میکنند: بخشی را آشکار می کنند و بخشی را پنهان. به این صورت که برای خودی ها آشکار می کنند و برای غیر خودی ها پنهان. از فیلم های هالیوودی برای ترویج بسیاری از خواسته ها استفاده شده است، مانند جنگ ویتنام، خطر کمونیسم، خطر تروریسم اسلامی، ترویج هنجار های آمریکایی و غیره. آثاری که در بالا بررسی شد، دستور کار جدیدی را دنبال می کنند و آن تلقین اطلاعات غلط به افکار عمومی درباره جوامع مخفی است. منبع: ذی طوی
——————————————————– منابع:* vigilantcitizen.com * terrorism-illuminati.com 1. National Treasure [↩] 2. Angels and Demons [↩] 3. Lost Symbol [↩] 4. Knights Templars [↩] 5. Jacques de Molay [↩] 6. Sean Martin, The Knights Templar [↩] 7. Rosicrucian [↩] 8. Isaac Long [↩] 9. DomenicoMargiotta 33°, Adriano Lemmi [↩] 10. Kabbalah [↩] 11. Gnosticism [↩] 12. Trinity Church [↩] 13. Adonay [↩] 14. DomenicoMargiotta 33°, Adriano Lemmi [↩] 15. Manly P. Hall, Lost Keys of Freemasonry [↩] 16. Ben Gates [↩] 17. Dan Brown [↩] 18. Adam Weishaupt [↩] 19. Lady Queenborough, Occult Theocracy [↩] 20. Bible [↩] 21. New Age [↩] 22. Age of Aquarius [↩] 23. William Blake [↩] 24. Gnosticism [↩] 25. Humanism [↩] 26. secularism [↩] 27. Isaac Luria [↩] 28. Jacob Boehme [↩] 29. Hegel [↩] 30. Superman [↩] 31. anti-Christ [↩] 32. the Book of Revelations [↩] 33. John the Apostle [↩] 34. Riddles in Stone: The Secret Architecture of Washington, D.C [↩] جمعه, ۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
رضافرخی هنگامی که اولین کنفرانس صهیونیست در 29 اوت 1897 در شهر بال سوئیس شروع به کار کرد، جریانهای مختلف صهیونیست ولابی های سیاسی آن در همه جای دنیا به این تکاپو افتادند که پس از برگزاری اولین کنفرانس، جریانی به راه اندازند که بتواند بیش از گذشته حرکتهای صهیونیسم جهانی را توجیه کند وبه نوعی به این جریان فرهنگی-سیاسی مشروعیت کاذب ببخشد . به طورقطع بهترین و از اولین حرکتهای این جریان برای مشروعیت سازی تسلط بر رسانه ها بود. به گونه ای که پس ازمدت کوتاهی آنها به کمک انگستان وآمریکا به یک امپراطوری رسانه ای بزرگ دست پیدا کردند که درآن به دلیل هزینه های فراوان ولابی پشت پرده کسی نمی توانست درمقابل جریانهای رسانه ای آنها بایستد. در همین راستا آمریکا هم هالیوود را بی چون چرا دراختیار فیلم سازان طرفداران صهیونیسم جهانی و رژیم صهیونیستی قرار داد تا بتواند درپهنه رسانه ای بزرگ هالیوود هر کاری که دوست داشتند وبه مقتضی سیاستهای رژیم صهیونیستی انجام دهند. فیلمهایی برای نمایش دروغین مصیبتهای یهود موج سینمایی برای مظلوم نمایی مشروعیت سازی با فیلمهای مذهبی کارگردانان سیاسی در خدمت صهیونیزم یکشنبه غم انگیز،آغازی دوباره برای صهیونیزم هالیوودی ارتباطاتی خارج از حوزه فیلمسازی!
منبع: قدسنا چهارشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
به نظر میرسد 'افسانه جادوگر' عنوان هوشمندانه ای است که برای فیلم سینمایی 'کارآموز استاد ساحر' برگزیده شده است تا حساسیت های احتمالی در خصوص پخش این اثر را به حداقل برساند.واقعیت از تخیل عجیب تر است! شاید این جمله مارک تواین نویسنده شهیر آمریکایی در نگاه اول نوعی اغراق ادبی قلمداد شود. اما پخش برخی فیلمهای خاص از شبکه های رسانه ملی عجایب شگف انگیزی را باور پذیر کرده است. تصور کنید برخی مسؤولین رسانه ملی جمهوری اسلامی ایران که از اساس برای حرکت در جهت تفکر ایرانی- شیعی ضد امپریالیستی- صهیونیستی سازمان یافته است اقدام به آموزش باطنی ترین تعالیم مکاتب یهودی و آنگلوساکسان بنماید و جوانان مخاطب خود را به بهره گیری از این تعالیم برای کشف راه آینده دعوت کنند. این تصور عجیب و شگفت انگیز به دست مسؤولین تهیه فیلم های خارجی شبکه سه سیما تحقق یافته است.
نماد تک چشم سمت چپ به خوبی در طراحی پوستر فیلم استفاده شده است
روز 5 فرودین ماه 1390 شبکه سه سیما اقدام به پخش فیلم سینمایی نمود که به طور مستقیم و آشکار به دست گروه های سرشناس صهیونیستی در سینمای آمریکا تولید شده است تا مخاطبان نوجوان خود را با میراث پیشامسیحی کیمیاگری یهودی و علوم غریبه کابالایی آشنا نماید و اقبال به سوی آنها را به عنوان گنجینه ای شایسته برای بازتعریف زندگی معنوی و مادی پیشنهاد کند. معرفی میراث سلسله کیمیاگران کابالای اروپا به عنوان رهبران آینده
کنت سنت ژرمن کیمیاگر کابالیست هزار ساله که درفیلمهای متعدد شخصیت معادل دارد.
او به جادو تسلط کامل داشت. او همچنین عضو فراماسونری لژ سفید در فرانسه بود. گفته می شود او نیز به کالج جادوگری بریتانیا که در آکسفورد تأسیس شده بود رفت و آمد داشته است. جوزف بالسامو، کنت سنت ژرمن، پاراسلسوس و نوستر آدامی از جمله کیمیاگران و جادگران کابالیست قرون میانه و اوایل دوره جدید هستند که طی سالهای اخیر به شدت در فیلمهای سینمایی هالیوود مورد توجه و تأکید قرار گرفته اند. به طوری که افسانه های موجود درباره علوم باطنی و قدرت و شناخت روحی این افراد به تدریج به باوری عمومی تبدیل شده است. کنت ژرمن در مجموعه هری پاتر نیز مورد اشاره قرار گرفته است. انیمیشن ناین اساساً به ترویج و تبلیغ کتاب و آموزه های پاراسلسوس اختصاص داشت. سریال مرلین نیز که هم اکنون از شبکه بی بی سی در حال پخش است سلسله جادوگری یهودی بریتانیا و فرانسه را به کودکان و نوجوانان معرفی می کند و بسیاری از دیگر فیلم ها و کتابها این جریان را تقویت و پشتیبانی می نمایند.
سریال مرلین در حال پخش از شبکه بی بی سی انگلستان این سریال ساحر مرلین را به قهرمانی دوستداشتنی برای کودکان تبدیل کرده است
تشریح آموزه های کابالیستی و طبیعت شناسی یهودی
طرحی از حلقه مرلین که در کارگاه های تدریس کابالا استفاده دارد. حروف درون حلقه ها با الفبای ماگی است.
این حلقه که 6 عنصر اصلی آن با درخت کابالا تناظر مستقیم دارد متأسفانه به صورت کامل از آنتن شبکه سه سیما نشان داده شده و تشریح می شود. حلقه مرلین شامل 6 منطقه مدور و یک منطقه میانی است: مکان-زمان،حرکت،ماده، عناصرچهارگانه،تحول،ذهن و منطقه ممنوعه عشق. حلقه مرلین که از حلقه سه محوری کیمیاگری قرن شانزدهم الهام و کپی برداری شده است، از جمله طرح هایی است که در مدارس کابالا برای انتقال مضامین شبه عرفانی در خصوص طبیعت و هستی از آنها بهره گرفته می شود. توضیحی که در کابالا برای ارتباط طبیعت و فراطبیعت وجود دارد به نوعی انکار ناآشکار خداوند می انجامد.
طبیعت که در کابالا معنایی فراتر از عالم ماده می یابد و شامل عوالم موازی فراتر از ماده نیز میشود قوانین خاص خود را دارد و هر تحولی در هستی بر اساس این قوانین صورت می پذیرد. شناخت قوانین حاکم بر جسم و روح انسان و قوانین طبیعت سبب هماهنگی و تسلط انسان بر خویشتن و طبیعت میشود و آنگاه به مقام شبه خدایی دست می یابد. برخلاف آنچه که در عرفان های دینی درباره فنا و ناچیزی عارف نسبت به مبدأ هستی وجود دارد، آموزه های کابالا کارآموز خود را به آنجا می رساند که بپذیرد رسیدن به خداوند به معنای فنای در او نیست بلکه به معنای تبدیل شدن به هستی قدرتمندی همانند اوست که بر باطن طبیعت و بر باطن جوهر خویش اشراف دارد و می تواند قوانین این نظام را به خدمت بگیرد. سحر نیز به عنوان بخشی از این سلوک درونی برای جستجوگری که در پی بالارفتن از درخت دانش در کابالاست حاصل می شود.
طرح موسوم به حلقه نیروهای سه گانه که در طلسم نویسی و توضیح نیروهای طبیعت میان فرقه های یهودی کاربرد دارد.
افسانه جادوگر فیلم چندلایه ای نیست که پیام خود را مخفیانه به مخاط منتقل کند. این فیلم به صراحت از ساحری و ساحران به عنوان لایه باطنی حیات اجتماعی در طول تاریخ سخن میگوید و ضرورت توجه به آن را بویژه برای نسلهای آینده مورد تأکید قرار میدهد. تهیه کنندگان فیلم های خارجی شبکه سه سیما با چه انگیزه ای به این سادگی تلاش های فراوان انجام گرفته در رسانه ملی را خدشه دار می سازند؟
ساحر هزارساله معروف به آقای مرلین در کارتونهای دیزنی
نیکلاس کیج به عنوان بازیگری که در پروژه های مرتبط با میراث فراماسونری و آموزه های پنهان یهود همواره مشارکت می کند، شهرت چندین ساله دارد. National Treasure، Knowing از جمله دیگر فیلمهایی است که به موضوع مشابه پرداخته است و می کوشد نگاه جدید و مثبتی را نسبت به میراث کابالایی و فراماسونری ایجاد نماید. جالب اینکه جان تورتلتاب کارگردان سینمایی افسانه جادوگر همان کارگردان سینمایی میراث ملی است که به صراحت فراماسونری به ارث رسیده از شوالیه های معبد در جنگهای صلیبی را پشتوانه شکل گیری کشور ایالات متحده آمریکا معرفی می کند و آن را میراثی گرانبها و مقدس به تصویر می کشد.
مشرق نیوز پنجشنبه, ۰۵ اسفند ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
آنچه در خصوص فیلم سینمایی شاهزاده ایرانی گفته شد تنها یک نمونه از این جریان به شمار میآید. همزمانی دوره اقتدار حشاشین با دوره سوم جنگهای صلیبی و ارتباط برخی از آنها با این جنگها و همچنین گزارشهایی که در سفرنامه مارکوپولو درباره آنها ضبط شده است، دستمایههای دراماتیک بیشتری را برای تولیدکنندگان غربی فراهم آورده، تا جایی که حتی در برخی از منابع ترور برخی از پادشاهان اروپاییِ حاضر در جنگهای صلیبی به این گروه نسبت داده میشود. گروه حشاشین به عنوان مبتکر ترورهای سازمان یافته سیاسی در اکثر منابع مربوطه و برنامههای تولید شده مورد تأکید و تبلیغ است. حشاشین نامی است که اروپاییها برای پیروان حسن صباح و جنبش شیعی الدعوه الجدیده انتخاب کردهاند. وجه تسمیه نیز آشنایی این گروه با داروهای گوناگون از جمله حشیش بوده است که به ادعای اروپاییها از آن برای تخدیر ذهنی پیروان گروه و اقناع کردن آنها برای انجام عملیاتهای سخت و احتمالا انتحاری استفاده میشده است. میتوان فهرست بلندی از تولیدات رسانهای که با نگاه به مسائل روز، هر یک به نوعی حشاشین را یک گروه آدمکش (تروریست) و نمادی از ایران و گروههای شیعه اسلامی امروز معرفی کردهاند، ارائه کرد. در ادامه تنها به بررسی برخی از این عناوین پرداخته شده است: * مردم آتش Journeys to the Ends of the Earth - Iran: The People of the Flame (2001)Documentary Discovery Channel "مردم آتش" عنوان مستندی است که به تفصیل مسأله آدم کش بودن حشاشین و حسن صباح را به عنوان بخشی از پشتوانه تاریخی و عقیدتی ایرانیان معرفی کرده و خط داستانی را تا ایران جدید و ضدغربی بودن ایران در زمان حاضر امتداد میدهد. این مستند از Discovery Channel پخش شد. شبکه دیسکاوری در کنار شبکههایی همچون هیستری چنل (شبکه تاریخ) از جمله ابزارهای رسانه ای هستند که در دهه های اخیر برای ایجاد یا تقویت جریان های خاص کاربرد بالفعل و گستردهای یافتهاند. اساساً هر گاه جریان رسانه ای خاصی در موضوعات تاریخی، سیاسی و اجتماعی در این شبکهها مورد توجه قرار میگیرد باید با تأمل بیشتری نسبت به اهداف مورد نظر از آن نگریست.
بخشهایی از نریشن این فیلم: « سفر من به سوی دره آدمکشها (Valley of Assassins) و قلعه مردی بسیار خطرناک ادامه پیدا می¬کند... نام او حسن صباح بود، پیر کوهستان...در قرن دوازده میلادی که ترکها به ایران حکومت می کردند و صلیبی ها در اورشلیم بودند... حسن در این میان یک سلاح جدید اختراع کرد: ترور سیاسی! طرفداران او هر حاکم، شاهزاده یا فرمانده و حتی پادشاه صلیبی را ترور می کردند... حسن شجاعت لازم را در پیروانش با خوراندن حشیش به آنها ایجاد می¬کرد... عربها آنها را حشاشین می¬نامند و ما assassin (آدم کش)» دیوید آدامس مجری و کارگردان این مستند، از وضعیت کنونی ایران و مقابله امام و پیروان بسیجی اش معرفی خود را آغاز می کند و در ادامه به آئین زرتشت و سپس حکومت حسن صباح و مقابله آنها با صلیبیان و ترکان می رسد. چینش داستان به نحوی است که میان حسن صباح و امام خمینی و پیروان فدایی هر یک در ذهن مخاطب نوعی قرابت ایجاد می شود. * کیش یک آدمکش "Assassin's Creed: Lineage" (2009) TV mini-series این سریال محصول مشترک کانادا و فرانسه است و در واقع بخش تکمیلی بازی مشهور کیش یک آدمکش به شمار می آید که کمپانی سازنده بازی برای تکمیل برخی قسمت¬های داستان دست به تولید آن زده است. هرچند محتوای بر خلاف بازی ویدئویی مشهور کیش آدمکش، مستقیما به مسلمانان اعراب و الموتیان ارجاعی ندارد ولی بخش¬های تکمیلی داستان را در ذهن مخاطبان شکل می دهد. Assassin's Creed II (2009) Video Game «کیش یک آدمکش» که با نام « عقیده حشاشین» نیز شناخته می شود، توسط استودیوی یوبیسافت مونترال ساخته شدهاست. این بازی از سوی Electronic Entertainment Expo (معروف به E3) نمایشگاه رسانه و تجارت ای 3 که بزرگترین نمایشگاه مربوط به صنایع بازیهای رایانه ای به شمار می آید در سال 2006 به عنوان بهترین بازی ویدئویی برگزیده شد. این بازی که ترکیبی از ژانرهای تاریخی، حادثه ای و رازآمیزگراست، با پیوند زدن حادثه پایان دنیا در دسامبر 2012 با جنگ های صلیبی و گروه تروریستی حشاشین در سرزمین-های اسلامی خاورمیانه و همچنین شوالیه های معبد هیکل در اورشلیم، مخاطب خود را در یک بستر تاریخی-آخرالزمانی به باورهای خاصی می رساند. با توجه به بالا بودن ظرفیت دراماتیک ایده اصلی بازی و ماجراهای پر التهاب آن که دستمایه تولید سریال فوق الذکر نیز قرار گرفته است احتمالا به زودی سینمایی بلند عقیده حشاشین نیز وارد بازار شود. توجه داشته باشیم که شاهزاده پارسی نیز بر اساس بازی ویدئویی قدرتمندی که در سالهای پیش تولید شده بود، ساخته شده است. داستان بازی: شخصیت اول داستان مردی به نام دسموند مایلس است که در اوایل سال 2012 زندگی می کند. دسموند طی عملیات یک شرکت مرموز متوجه می شود جدش فردی به نام طائر بن لااحد (پرنده پسر هیچ کس) نام دارد که از اعضای فرقه حشاشین الموت بوده و در زمان جنگ صلیبی سوم (1119 م) میزیسته است. دسموند با استفاده از اختراع شرکت، جدش را در زمان گذشته کنترل می کند تا از وقوع حوادث ناگواری که قرار است در پایان سال 2012 به وقوع بپیوندند جلوگیری کند و اجازه ندهد حشاشین با در دست گرفتن قطعه گمشده باغ عدن اختیار و قدرت جهان را در دست گیرند. طائر در ابتدا تصمیم می گیرد رهبر شوالیه های معبد هیکل را از بین ببرد و در ادامه هر نه نفر آنها را بکشد اما موفق نمی¬شود و به همین دلیل مورد خشم رهبر حشاشین که المعلم نام دارد قرار می گیرد و تمام رتبه های خود را از دست می دهد. در ادامه دسموند یا همان طائر متوجه می شود شرکت صنایع آبسترگو توسط شوالیه¬های هیکل امروزی کنترل می شود. دسموند موفق می شود رهبر شوالیه های معبد را از بین ببرد ولی پس از آن متوجه می شود المعلم در واقع رهبر مخفی شوالیه هاست. اکنون زمان مقابله طائر با المعلم است. طائر موفق می شود المعلم را نیز بکشد. به تدریج مکان دیگر قطعه های گمشده باغ عدن در جاهای مختلف زمین برای طائر آشکار می شود. در قسمت پایانی طائر بر بالای تخت خود خطوط نوشته ای رمز گونه به زبانهای مختلف از جمله عبری و عربی را می بیند که برخی به آیات قرآن شباهت دارد. همچنین تقویمی از مایاها در آن نوشته ها به چشم می خورد که حوادث ناگواری برای سال 2012 را نشان می دهد. این داستان ادامه دارد و در قسمت سوم بازی که هنوز وارد بازار نشده است دنبال می شود. پیشبینی می¬شود نسخه سوم بازی که قرار است تا مارس 2011 وارد بازار شود شامل کدگشایی های دقیقتری درباره سناریوی 2012 و نقش گروه های مذهبی خاورمیانه از جمله حشاشین امروزی در آن باشد. * آدمکش های الموت ASSASSINS OF ALAMUT: A Novel of Persia and Palestine in the Time of the Crusades (2010) آدمکشهای الموت: داستانی از سرزمین پارس و فلسطین در زمان جنگهای صلیبی در این رمان که سال 2010 میلادی منتشر شده است، جوانی فرانسوی توسط گروهی از مسلمانان شیعه پارسی به نام حشاشین ربوده می شود. بخش هایی از داستان در شهرهایی که همدان و اصفهان نام دارند، سپری می شود. گروه حشاشین که بسیار خونریز و بی رحم توصیف شده اند جوان فرانسوی را که از اورشلیم ربوده اند به قلعه مستحکمشان الموت منتقل می کنند. حشاشین آنقدر بی رحم و خونریزند که در این داستان مسلمانان! به همان اندازه که صلیبی ها را دشمن می دانند با این گروه نیز دشمنی دارند و از آنها در هراسند. این گروه در این رمان مشخصا در سرزمین ایران و شهرهای آن مستقر هستند. توجه به این نکته ضروری است که غالبا سیاست های رسانه ای کانون های غربی ابتدا در رسانه های نوشتاری بویژه رمان خود را نشان می دهد و به تدریج نسخه تصویری آن نیز وارد عرصه می شود. (Alamut 2007) *الموت در این کتاب آمده است الموت در قرن یازدهم میلادی در سرزمین پارس قرار داشت. الموت جایی بود که مدعی پیامبری حسن صباح، نقشه جنون آمیز و در عین حال زیرکانه خود را آغاز کرد. او قصد داشت با جنگجویان سرآمد خود بر تمامی منطقه حاکم شود. این جنگجویان جوان در واقع خنجرهای زنده حسن صباح به شمار می آمدند که تحت تأثیر بهشت ساختگی او که مملو از زنان زیبا و درختان آبدار و حشیش بود، هر مأموریت غیرممکنی را برای او به انجام می رساندند. حسن توانسته بود جنگجویان جوانش را اقناع کند که در صورت پیروی از فرامینش به بهشت وارد خواهند شد. در این کتاب ماجرای حسن صباح و حشاشین با بن لادن و القاعده مقایسه می شود.
مشرق سه شنبه, ۰۳ اسفند ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
یک سال پیش فیلم سینمایی «شاهزاده پارسی» (Prince of Persia) در امریکا اکران شد. این فیلم پر هزینه و کاملا حرفهای در قالب یک افسانه شرقی به روایت بخشی از تاریخ، فرهنگ و آینده ایران میپردازد که از نقطه نظر فرهنگی و سیاسی و با توجه به مناسبات کنونی داخلی و خارجی بسیار حائز اهمیت است. پرداخت قوی و در نگاه اول مثبتِ فیلم از آنچه به سرزمین پارس تعلق دارد و همچنین جذابیت ساختار و خط داستانی آن کم و بیش از سوی مخاطبان خارجی و تا حدی ایرانی مورد اقبال و استقبال قرار گرفت. هرچند ایده اصلی این فیلم از بازی ویدئویی که به همین نام تولید شده، برآمده است ولی داستان و درون مایه آن یک اثر مستقل بوده و هیچگونه ارتباطی با بازی نداشته و می تواند به عنوان یک اثر رسانه ای مستقل مورد بررسی قرار گیرد.
«دَستان» یک نوجوان باهوش و جسور خیابانی است که به دلیل ویژگی های خاص اش از سوی پادشاه به پسر خواندگی پذیرفته می شود. سالها گذشته است و اکنون او در کنار فرزندان خونی پادشاه، به عنوان یک جنگجو به سرزمین پارس خدمت می کند. «نِظام» مرد اَمینی که همگی از جمله دَستان به او اعتماد دارند و از مشاوران پادشاه به شمار می آید اعلام می کند، حاکم شهر الَموت، در تجهیز دشمنان سرزمین پارس به سلاح های جدید، همکاری داشته است. بنابراین باید به این شهر حمله کرد و این حاکم خائن را که قصد مقاومت دارد برکنار نمود. همه فرزندان پادشاه به درخواست نظام، بسیج می شوند و الموت را تصرف میکنند. شاهزاده مؤنث الموت دختر زیبایی به نام تهمینه است که پس از به آتش کشیده شدن شهر به اسارت در می آید. دستان پس از نبرد تن به تن با حاکم الموت او را از پای در می آورد و خنجر عجیب او را غنیمت می گیرد. در جشن پیروزی، پادشاه به پاس شجاعت و رشادتی که دستان از خود نشان داده تهمینه را به عنوان همسر او معرفی می کند. درست در همین لحظه پادشاه مسموم میشود و جان میسپارد. جشن به آشوب کشیده میشود و همه شواهد نشان میدهد دستان قاتل پادشاه است. دستان و تهمینه به همراه خنجر عجیب از شهر می گریزند. دستان به دنبال راهی است که بی گناهی خود را ثابت کند. او تصور می کند فرزندان خونی پادشان این توطئه را طرح ریزی کرده اند؛ به همین دلیل مخفیانه به شهر باز می گردد و به سراغ نظام که مورد اعتماد اوست می رود و ماجرای بی گناهی خود را بازگو می کند. اما در حین صحبت، سربازان او را محاصره میکنند. اما دستان باز هم موفق به فرار می شود. تهمینه راز خنجر اسرار آمیزی که دستان از حاکم الموت به غنیمت گرفته را برای او بازگو می کند. این خنجر که در واقع یک هدیه الهی به مردم سرزمین پارس است میتواند زمان را به عقب بازگرداند و امکان جبران اشتباهات را فراهم آورد و صاحب آن همچنین می تواند به قدرت بی پایانی در تسلط به سرزمین پارس دست یابد. دستان متوجه می شود همه این توطئه ها کار «نظام» بوده است و او به دروغ حاکم الموت را خائن و شریک دشمنان سرزمین پارس معرفی کرده تا خنجر اسرار آمیز را به چنگ آورد و با قتل پادشاه خود به حکومت بر سرزمین پارس برسد. اهرُم اجرایی نظام گروهی آدمکش حرفه ای هستند به نام هاساسین که به دستور او مأمور میشوند با کشتن دَستان، خنجر اسرار آمیز را برای او بیاورند. در نبرد پایانی دستان موفق می شود به کمک خنجر زمان را به عقب برگرداند و اجازه ندهد نظام به حکومت برسد.
فیلم سینمایی شاهزاده ایرانی را بر اساس آنچه در ادامه ارائه خواهد شد، باید آغاز یک خط رسانه ای جدید علیه جمهوری اسلامی ایران به شمار آورد. می توان انتظار داشت محصولات دیگر این خط رسانه ای در دیگر قالبهای تصویری یا نوشتاری، در آینده نزدیک عرضه شود.
نظام در پی تصاحب خنجری است که میراث سرزمین پارس و هدیه خداوند به مردم آن، معرفی می شود. نظام سعی دارد با دستیابی به این خنجر (که یک ابزار جنگی و نمادی از سلاحی غیر متعارف و نابودگر همچون بمب اتمی) است، جنگی بزرگ و آخرالزمانی به راه اندازد که سیطره او را بر سرزمین پارس و بسیاری مناطق دیگر تضمین می کند. این جمله از زبان تهمینه خطاب به دستان بیان می شود که ما باید جلوی آغاز این «آرماگدون» را بگیریم. واژه آرماگدون برگرفته از نام منطقه ای در بیت المقدس است و در کتاب مقدس به جنگی بزرگ اطلاق میشود که جبهه شر و باطلِ آن از سرزمین های شرقی بیت المقدس هستند. خنجر هرچند نمادی از سلاح نامتعارف جنگی است ولی به خودی خود بد نیست بلکه اتفاقا از سوی خداوند به مردم سرزمین پارس عطا شده است؛ آنچه مهم به نظر میرسد، این است که خنجر در اختیار نظام خودکامه قرار نگیرد. جالب اینکه در سکانس مربوط به آزاد شدن نیروی خنجر توسط نظام، پدیدهای شبیه به انفجار اتمی شهر را نابود می کند. نظام کیست یا چیست؟ «نظام» بر خلاف دیگر اسامی کاراکترها نه به «نظام الملک طوسی» قابل بازگشت است و نه دیگر شخصیتهای تاریخی دوره ای که فیلم درباره آن سخن میگوید. این اسم و دیگر عناوین موجود در فیلمنامه را باید نمادین(سمبلیک) به شمار آورد. این شیوه از تکنیکهای رایج فیلنامهنویسی است. هاساسین یا حشاشین؟ اهرم اجرایی نظام، گروهی از آدمکشهای حرفه ای و شیطانی هستند که هاساسین نامیده می شوند. هاساسین همان حشاشین هستند که به عنوان یکی از گروه های مبارزه شیعی (فرقه اسماعیلیه) در تاریخ ایران شهرت جهانی دارند. هرچند درباره حسن صباح رهبر این گروه و صحت و سقم وجود خارجی چنین فردی اختلاف نظرهای جدی میان مورخین وجود دارد ولی گروه حشاشین به عنوان یکی از شاخه های نظامی اسماعیلیه و حتی در برخی منابع شیعه اثنی عشری مورد تأیید است. در این فیلم حشاشین به عنوان اهرم اجرایی نظام در پیشبرد اهدافش معرفی می شوند. جالب اینکه حشاشین در تبلیغات جهانی سه شهرت عمده دارند: شیعه بودن، تروریست بودن و شیطانی بودن در فیلم شاهزاده ایرانی. شیطانی بودن نظام و حشاشین با مارهایی که همواره در آستین و محل زندگی آنها وجود دارند و به آنها در انجام مأموریت هایشان کمک می کنند، مورد تأکید قرار می گیرد. این مارها نظام و حشاشین را به اهریمن های افسانه ای ایران همچون ضحاک نیز پیوند می زنند. در تمامی دایره المعارف ها و مدخل های انگلیسی گفته شده است که حشاشین گروه تروریستی از شیعه اسماعیلیه بودند که با داروهای روانگردان و مواد مخدر و همچنین وردها و طلسم های شیطانی افراد را مسخر خود می کردند. این منابع همواره در توضیح خونریز بودن این گروه می گویند واژه assassin به معنای آدم کش و قاتل در زبان انگلیسی از حشاشین نام این گروه مشتق شده است. شبکه هیستوری چندی پیش مستندی سیاه درباره جهوری اسلامی پخش کرد که در آن خط ترور را از زمان حسن صباح و حشاشین تا زمان جمهوری اسلامی ایران و بسیجیان امتداد داده بود. این گونه برنامه ها که تعداد آنها کم نیست و می توان فهرستی از آنها ارائه کرد از مدت ها پیش میان حشاشین، تروریسم و جمهوری اسلامی ایران در ذهن مخاطب غربی پیوند ایجاد کرده اند. ترسیم جهتدار سبک زندگی ایرانیان مسأله مهم دیگر اینکه فیلم از نظر فرهنگی، تمامی مؤلفه های اسلامی و حتی ایرانی را در مناسبات روزمره حذف کرده و همه روابط با الگویی امروزی و غربی شکل می گیرد. از فرهنگ-نشان های ایرانی تنها به مواردی چون تعدد زوجات و حرمسرا، اشاره شده است. بررسی موارد ریز و قابل توجه این فیلم در این محور، نیازمند فرصت مستقلی فراتر از یک گزارش اولیه و اجمالی است. نقشه ابتدایی فیلم و برخی معماریها تداعی کننده دوره سلجوقیان است ولی با این حال فیلم از نظر تاریخی دچار تشویش و بی نظمی است و حتی برخی از پلان ها به حکومت عثمانی و سرزمین هندوستان ارجاع دارد. انتخاب گلشیفته برای تهمینه در فوریه 2008 گلشیفته فراهانی برای تست بازی در نقش تهمینه در این فیلم به لندن دعوت شده بود که در فرودگاه امام خمینی(ره) به دلیل مسائل مربوط به فیلم ریدلی اسکات و بازی وی در آن فیلم ممنوع الخروجی او اعلام شد. تلاش سازندگان فیلم برای استفاده از گلشیفته فراهانی نشان می دهد به پرمخاطب شدن فیلم در ایران از ابتدا توجه خاصی مبذول شده است.
مدل آینده نگاری تاریخی جنگ نرم
منبع: مشرق يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
روزنامه آمريكايي "يواساي تودي " در گزارشي به قلم "ماريا پونته " به شيوه زندگي همجنسبازان و فيلمهاي ساخته شده درباره اين موضوع پرداخته است. عنوان اين مقاله " آغوش باز هاليود براي شخصيت هاي همجنسباز " است. آمريكا با كمك رسانههاي تحت كنترل خود فرهنگ زندگي آمريكايي و تغييراتي را كه مي خواهند در فرهنگ مردم جهان ايجاد كنند. *هاليوود خانوادههاي همجنسباز را همانند ديگر خانوادههاي عادي نشان ميدهد روزنامه يواساي تودي در آغاز گزارش خود، همجنسبازي را موضوعي سرگرم كننده و جنجالآميز خوانده و مينويسد: ازدواج همجنسبازان در حالي صورت ميگيرد كه سياستمداران هنوز در حال كشمكش و دادگاهها نيز در حال بررسي آن هستند. "ديويد هازليپ "، مؤسس "كويرتي "، مجله اينترنتي كه اخبار و شيوه زندگي همجنسبازان را پوشش ميدهد اعلام كرد: "اين اشخاص نقشهاي اصلي فيلمنامهها را ايفا كرده و هر روز يك سري اعمال، شخصيت اصلي آنها را شكل ميدهد. " *افزايش توصيفهاي مثبت از خانواده همجنسباز در هاليوود يواساي تودي با پرسيدن اين سوالات كه چه اتفاقي در حال رخ دادن است؟ آيا هاليوود از تاريخ تبعيت ميكند، يا بالعكس تاريخ از هاليوود؟ ميافزايد: "جرت بريوس "، رئيس اتحاديه زنان و مردان همجنسباز عليه بيآبرويي، گفت: "توصيفهاي مثبت از خانواده همجنسباز در حال افزايش است و اين يك تصادف نيست. اينگونه داستانها متقاضيان زيادي دارند اما در اينحال باعث عصبانيت بسياري نيز ميشود ولي همجنسبازان آن را تفريح مناسبي براي خود ميدانند و همچنين هاليوود نيز از اين امر به نفع خود بهرهبرداري ميكند. هاليوود سعي بر آن دارد از بين افراد همجنسباز، تغيير جنسيت داده و دوجنسيتي داستانهايي در مورد همجنسبازي تهيه كند و نيز بهدنبال آن است كه جايگاهي براي تمام تصورات آمريكاييها پيدا كند. " *همجنسبازان ادعا دارند كه ميخواهيم جزئي از طبيعت باشيم بر اساس اين گزارش، "بچهها خوب هستند " فيلمي با درونمايه طنز و هيجانانگيز است كه با بازي "آنته بنينگ " و "جوليان مور " كه بهعنوان يك زوج ايفاي نقش ميكنند، اين دو زن دو فرزند نوجوان دارند كه بهطور اشتراكي براي هر دوي آنها بهاصطلاح مادر محسوب ميشوند. *تلاش هاليوود براي پايين آوردن حساسيتها در مورد همجنسبازي "بريان فيسچر "، مدير تحليل و بررسي جامعه خانواده آمريكا، و يكي از مدافعان طرح هشت و قانون ممنوعيت ازدواج همجنسبازان در كاليفرنيا است، اظهار داشت: "پايين آوردن حساسيتهاي مردمي باعث ميشود كه بسياري از مشكلات با رفتار همجنسبازان در هم آميخته شود و هاليوود تمام تلاش خود را ميكند كه ذهن بينندگان را آماده كند. براساس آنچه كه ما در پردههاي سينما ميبينيم به اين صورت نتيجهگيري ميكند: وقتيكه ازدواج دو همجنسباز را تحت يك گزارش ويژه خبري به نمايش ميگذارند و بهطور زنده از طريق رسانهها پخش ميشود اين يك گام مثبتي براي پيشرفت به شمار ميرود در صورتيكه هاليوود تلاش ميكند فيلمهايي را به تصوير بكشد كه در آنها خلاقيت و حيلهگريهايي به كار رفته كه اين امر باعث عقبنشيني ما ميگردد. هاليوود در اين صورتي موفق ميشود كه واقعيتها را به تصوير بكشد. *هاليوود در صدد نشان دادن اين موضوع كه همجنسباز با افراد عادي تفاوت چنداني ندارد فيلم "شير " در مورد "هاروي ميلك "، سياستمدار همجنسباز سانفرانسيسكو است كه به قتل رسيد، "داستين لانس بلك "، نويسنده و كارگردان اين فيلم كه جايزه اسكار بهترين فيلمنامه را نيز برد گفت: "اين فيلم نشاندهنده شيوه زندگي خانوادههاي ما است؛ تلاشهاي زيادي كردهايم كه خانواده همجنسبازان را بهطور كامل معرفي كنيم و نشان دهيم زندگي افراد همجنسباز با افراد عادي تفاوت چنداني ندارد. در فيلمهاي گذشته مانند فيلم شير و بسياري از فيلمهاي ساخته شده در مورد همجنسبازي، شخصيت اصلي فيلم ميميرد ولي در فيلمهاي حاضر اينگونه نيست. " *برخورد صميمانه با همجنسبازان و روابط همجنسبازي در تلويزيون رو به افزايش است اين گزارش با بيان اينكه برخورد صميمانه با همجنسبازان و روابط همجنسبازي بهويژه در تلويزيون رو به افزايش است، مينويسد: براي مثال موضوع فيلم "خوشحالي " در مورد پدري است كه با پسر نوجوان خود بهنام "كرت " (Kurt) كه در مقطع راهنمايي مشغول به تحصيل بوده، روابط همجنسبازي داشته و فيلم فوق بهصورت واضح در مورد هنجارهاي ناشي از اين روابط، رنجها و پيروزيهايي است كه اين شخص بهطور طبيعي دچار آن شده ولي آنطور كه انتظار ميرفت دچار ترس مشابه نشده است. *نمايش كودكان و نوجوانان همجنسباز در شبكههاي اجتماعي آمريكا اين گزارش ادامه داد: سريال "بتي زشت " (Ugly Betty) در شبكه اي بي سي كه بهار امسال پخش شد قسمت آخر آن بهطوري با حالت كماهميت و متاثر كننده پايان يافت كه در آن "جاستين " (Justin) خواهرزاده نوجوان و هوسران بتي، همجنسبازي خود را با خانواده مهربان "لاتينو " (Latino) اعلام كرد و براي اولين بار مخاطبان شبكه، يك كودك همجنسباز را مشاهده كردند كه رشد يافته و هويت خود را پذيرفته است. *هاليوود تلاش ميكند ازدواج دو مرد را طوري نشان دهد كه داراي منافع بسياري هستند سي بي اس كه اخيرا در گزارش سالانه اتحاديه زنان و مردان همجنسباز عليه بيآبرويي از ارزشيابي شبكههاي تلويزيوني در استفاده از اشخاص همجنسباز و انتخاب برنامه با شكست مواجه شده است، اعلام كرد كه سه نفر همجنسباز به سه قسمت بعدي اضافه خواهند شد: قسمت اول تحت عنوان "همسر خوب " (Good Wife)، قسمت دوم در مورد "بازگشت نيمساعته از قوانين نامزدي " (Rules of Engagement) و قسمت سوم كمدي جديد "گفتههاي پدرم " (My Dad Says) براي بينندگان به نمايش گذاشته ميشود. *هاليوود در صدد بوجود آوردن فرهنگي جديد در خصوص وجهه همجنسبازي است وي كه اميدوار است در نقشهاي هيجاني و زنان همجنسباز بازي كند، گفت: "پنج سال پيش، اي بي سي هرگز شخصي كه تغيير جنسيت داده را در يك رابطه عشقي با ديگر شخصيتها قرار نميداد. در آن مقطع روابط زنان همجنسباز مورد توجه قرار نميگرفت و من در آن زمان مطمئن بودم كه اين مسئله با گذشت زمان اتفاق خواهد افتاد. "
فارس نیوز چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
سالها پیش در دورانی نوجوانی ، رمانی 3 قسمتی در 3 جلد کتاب با عناوین "کوههای سفید" ، "شهر طلا و سرب" و "برکه آتش" انتشار یافت که نویسنده آن جان کریستوفر بود. یادش بخیر در سال دوم راهنمایی دبیر ادبیاتی داشتیم که مطالعه این کتاب ها را توصیه کرد و حتی برای تکلیف نوروزی خلاصه نویسی یکی از آنها را از ما خواست. ( برای معرفی هر چه بیشتر آن دبیر ادبیات ، همین بس که به عنوان جایزه شاگرد اولی در آن سال ، کتابی به من هدیه داد با نام "اورشلیم ؛ پایتخت سه مذهب" که مجموعه ای از مقالات لوموند درباره زمینه ها و پس زمینه های اشغالگری اسراییل در سرزمین فلسطین بود. شاید آنها که سنشان قد می دهد و از نسل ما یا قبل از ما هستند درک کنند که هدیه دادن چنان کتابی در اوایل سال 1355 که اوج خفقان رژیم شاه بود ، چه مفهومی داشت. اگرچه تعصب ضد اسراییلی در میان قشر مسلمان بسیار شدید بود اما عوامل کوچک و بزرگ صهیونیسم همه امور کشور را رسما در دست داشتند). خلاصه داستان آن 3 کتاب این بود که در آینده ای دور ، موجوداتی به نام "سه پایه ها" یا "ترایپادها" از فضا به کره زمین آمده و اهالی آن را به بردگی می کشند. شاید چنین خلاصه داستانی ، موضوع چندان جدیدی به نظر نیاید اما اینکه آن موجودات فضایی چگونه بر مردم کره زمین مسلط شدند ، ماجرایی جالب داشت که شاید در آن زمان برای ما و در آن سن 13-14 سالگی چندان قابل درک نبود. موجودات یاد شده سالها با مردم کره زمین بوسیله انواع و اقسام سلاح جنگیدند ولی نتوانسته بودند پیروزی مورد نظرشان را بدست آورند تا اینکه سرانجام به فکر طرح و نقشه ای عجیب و موثر افتادند. آنها از طریق تلویزیون و با پخش برنامه ای خاص ، در یک زمان واحد ، همه مردم کره زمین را در حالتی نیمه هوشیار و مسخ شده قرار داده و از این طریق با از کار انداختن هوش و حواس آنها ، در کره زمین پیاده شدند. سپس بر سر همه مردم ، کلاهکی خاص قرار داده و از طریق این کلاهک مغز آدم ها را تحت کنترل خود درآوردند و آنها را به بردگی کشاندند. به نظر می آید این ساده ترین مصداق برای پدیده ای باشد که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا ، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت : "ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم ، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز،از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم ، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..." جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "برای تئوری فوق، مثال هایی ذکر می کند: "...به جوان هایی فکر کنید که پشت پرده آهنی از طریق رادیوی اروپای آزاد (سلف رادیو فردا ) به موسیقی و اخبار آمریکایی گوش می کردند و یا تظاهرات سمبلیک دانشجویان چینی را با استفاده از نمادهای آزادی در میدان تیان آن من به یاد آورید ، به افغان های تازه آزادی یافته فکر کنید که در سال 2001 یک نسخه از لیست حقوق شهروندان را از آمریکا درخواست کردند ، اینها همگی مظاهر قدرت نرم آمریکاست. " به نظر می آید سرنوشت آن جوان های پشت به اصطلاح پرده آهنین یا دانشجویان چینی میدان "تیان آن من" و یا افغان های ظاهرا تازه آزادی یافته ، بسیار به برده های داستان های جان کریستوفر شبیه است که از راه توپ و تانک و ارتش های مجهز و به قول جوزف نای از راه سیاست "چماق و هویج" تسلیم نشدند و مثل آنچه سه پایه ها در سه گانه "کوههای سفید" و "شهر طلا و سرب" و " برکه آتش" انجام دادند از طریق رسانه یا رادیو و تلویزیون (همانند رادیوی اروپای آزاد) ، هوش و حواس خود را به کلاهک هایی سپردند که بوسیله آنتن ها وامواج برسرشان نهاده شد و همان را خواستند که آمریکاییان می خواستند. جوزف نای در همان کتاب "قدرت نرم" ، در تشریح جنگ نرم می نویسد : "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی ، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود ، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی ، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..." این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف از طریق خواب " تعریف می شود. شاید برای اولین بار در تاریخ سینما این تعریف و معنی از Inception را بتوان در کارتون "دامبو" (بن شارپستین-1941) به شکلی ساده و فانتزی یافت، وقتی تیموتی موشه ، به هنگام خواب رییس سیرک ، نام دامبو را مدام در گوش وی فریاد زد تا وقتی بیدار می شود ، ناخودآگاه آن بچه فیل بزرگ گوش را تنها راه نجات سیرکش بیابد! اما هشدار دهنده ترین Inception تاریخ سینما را می توان در رمان ریچارد کاندان و فیلمنامه جرج اکسلراد و فیلمی که در سال 1962 جان فرانکن هایمر براساس این دو نوشته تحت عنوان "کاندیدای منچوری" ساخت، جستجو کرد.جایی که یک قهرمان شستشوی مغزی داده شده در جنگ کره ، قرار است بعد از ترور کاندیدای پیروز ریاست جمهوری آمریکا به عنوان معاون اول وی به کاخ سفید رفته و دنیا را به سود کمونیست ها بچرخاند. این برداشت تکان دهنده از یک تهدید جهانی در بازسازی جاناتان دمی از این رمان در سال 2004 و در غیاب قدرت های کمونیستی ، به سوی شرکت های چند ملیتی تغییر جهت داد. تازه ترین فیلم کریستوفر نولان ( که وی را با اثر غیرمتعارفی به اسم "یادگاری" شناختیم ولی بعدا با آثاری همچون "بی خوابی و دو فیلم آخر "بت من" به جرگه سینماگران تبلیغاتی و ایدئولوژیک هالیوود درآمد) فیلمی در ظاهر پیچیده به نظر می آید که تماشاگرش را از لابیرنت ها و هزارتوی اذهان ناخودآگاه و رویاهای تو درتو می گذراند تا در تسخیر آنها ، شریکشان سازد. در این فیلم ، دام کاب (با بازی لئوناردو دی کاپریو) یک سارق رویا به شمار می آید که زمانی توسط برخی مقامات سیاسی ، امنیتی و اطلاعاتی آمریکا استخدام شد تا اطلاعات اشخاص مهم را در هنگام خواب از ذهن آنها دزدیده و در اختیار آن مقامات قرار دهد. او برای این دزدی، وارد لایه های دوم و سوم رویاهای افراد گردیده و پنهان ترین اطلاعات آنان را شکار می کند. به نظر می آید نولان برای این گونه خواب گردی و کسب اطلاعات از طریق رویا یا کابوس ، وامدار آثاری همچون "طلسم شده" آلفرد هیچکاک یا "ادری رز" رابرت وایز باشد. در فیلم "طلسم شده" ، بن هکت و انگوس مک فیل براساس رمان "خانه دکتر ادواردز" نوشته فرانسیس بیدینگ ، یک دکتر روانشناس را در لایه های چندگانه رویاهای بیماری روانی فرو بردند تا راز یک قتل افشاء شود. یا "د فلیتا" در رمان و فیلمنامه "آدری رز" ، از طریق هیپنوتیزم به سیری در ضمیر ناخودآگاه دختر نوجوانی می پردازد که قرار است راز کابوس هایش را بازگوید. اما سیر و سیاحت دام کاب در خواب و رویاهای دیگران با نیت دزدی اطلاعات ، موجب رسوایی وی می شود. بنابراین مقامات فوق الذکر به کناره گیری از کاب ناچار شده و او به خاطر گریز از بازداشت و محاکمه در آمریکا، درگیر یک خود تبعیدی در خارج از این کشور می گردد، در حالی که همچنان در آرزوی بازگشت به این کشور و دیدن دو فرزند کوچکش به سر می برد. دام کاب در این مسیر در معرض پیشنهاد قابل توجه یک سرمایه دار ژاپنی به نام "سایتو"(بابازی کن واتانابه)قرار می گیرد که می تواند ترتیب منع تعقیب او در آمریکا و دیدار فرزندانش را بدهد به شرطی که از پدیده Inception استفاده کرده و ایده مورد نظر سایتو را در ذهن شخصی به نام رابرت فیشر ( وارث یک امپراتوری عظیم انرژی) در عالم رویا بکارد تا سایتو بتواند آن امپراتوری را از چنگ وی درآورده و کلیت منابع انرژی در جهان را در اختیار گرفته و به ابرقدرتی بی رقیب بدل گردد.
دام کاب پیش از این یک بار از پدیده Inception استفاده کرده و دنیایی مجازی را برای همسر فقیدش "مل" بوجود آورده بود که سرانجام به خودکشی وی انجامید. برای انجام Inception نیاز است که نه تنها از لایه های دوم و سوم رویا گذشت بلکه به لایه چهارم ورود پیدا کرده و در آن لایه ، دنیایی مجازی بنا نمود. دنیایی که دیگر چندان کنترلی برآن وجود نداشته و با کوچکترین اشتباهی، هر لحظه امکان سقوط و غرق شدن در لایه های آن وجود دارد. کاب برای چنین عملی توسط پدر همسرش ، پرفسور مایلز ( مایکل کین) ، یک آرشیتکت ماهر به نام "اریادنی" ( الن پیج ) را استخدام می کند تا دنیای مجازی مورد نظر را در لایه چهارم رویاها برایش بسازد. همچنین از همکاری دوست قدیمی اش "آرتور" به علاوه یک استاد حرکات خاص به نام "ایمز" و یک شیمی دان اعجوبه به نام "یوسف" سود می برد. از این پس فیلم وارد فضاهایی عجیب و غریب با جلوه های تصویری پرزرق و برق و البته ایده های نه چندان تازه و نو می شود. فیلم Inception با یک ورودیه جیمزباند گونه ، تماشاگر را به دنیای نامتعارف دام کاب و دوستانش وارد می سازد، در حالی که او درگیر اجرای یکی از ماموریت هایش در رویای فرد هدف است و با چاشنی درگیری و تعقیب و گریز ( به سیاق آثار معمول سینمای هالیوود) از یک مخمصه خطرناک می گریزد. پس از این به سرعت با شخصیت وی ، شغل حیرت آورش و آرزوی دیدار فرزندانش آشنا می شویم. شخصیت های اصلی فیلمنامه در همان یک چهارم اول کار ، معرفی شده و خیلی سریع و سرراست به سوی ماجرای اصلی سوق داده می شویم. الن پیج در نقش "اریادنی" (نام زنی در اساطیر یونان که به تزئوس کمک کرد تا از دخمه پر پیچ و خم مینوتار،جانوری که نیمی از بدنش گاو و نیم دیگرش انسان بود،بگریزد) به عنوان معماری با استعداد وارد قصه شده و کم کم به عنوان فردی که قرار است دام کاب را با گذشته دردناکش مواجه کند ، جلوه می نماید. همچنانکه پیش از این نیز گفته شد ، کریستوفر نولان در نوشتن فیلمنامه Inception از ایده های موجود در بسیاری از آثار مهم تاریخ سینما، بهره جسته است. علاوه بر آثاری که نام برده شد ، نولان از ایده دنیای مجازی فیلم هایی مانند "ماتریکس" و "طبقه سیزدهم"(جوزف راسنک – 1999) و ""Surrogates(جاناتان ماستو-2009) گرفته تا مرگ در خواب "کابوس الم استریت" و تا تلاش برای تغییر آینده از طریق سفر در زمان و مکان فیلم هایی همچون Deja vu ( تونی اسکات – 2006) یا "بازگشت به آینده" و ... را مدنظر قرار داده است. اما به جز اینها به نظر می آید کریستوفر نولان برای نوشتن فیلمنامه Inception به خصوص در بخش ملودراماتیک – فلسفی آن ، بیش از هر اثری مدیون و وامدار درونمایه و روایت رمان "سولاریس" نوشته استانیسلاو لم و فیلم برگرفته از آن ساخته آندری تارکوفسکی در سال 1972 است. در فیلم سولاریس ، دانشمندی به نام کریس کلوین برای سردرآوردن از وقایع عجیبی که در یک ایستگاه فضایی مجاور سیاره ای به نام سولاریس رخ داده ، عازم آنجا می شود ولی این عزیمت وی در واقع همچون سفری ذهنی و درونی اتفاق می افتد. گفته می شود اقیانوس سیاره سولاریس ، با استفاده از بازتاب ذهنی ساکنان ایستگاه فضایی نامبرده ، خطاها و گناهان آنها را همچون وجدانی سرزنش کننده، مجسم می سازد و در این رابطه از همان لحظه ورود کریس به ایستگاه فضایی ، همسر متوفایش به نام هری که 10 سال قبل خودکشی کرده، در کنارش قرار می گیرد. همسری که کریس خود را در مرگ وی مقصر می داند. درست مانند دام کاب که خود را در خودکشی و مرگ همسرش متهم می نماید. در دنیای سولاریس ، کریس به هیچوجه قادر نیست ، همسرش را از خود دور کند و همچنانکه خاطره او از ذهنش پاک نشدنی است ، حضور مجسمش نیز گریز ناپذیر به نظر می آید. در واقع جهان سولاریس می تواند یکی از لایه های ذهنی یا رویای کریس کلوین باشد که در آن همواره با همسرش زندگی می کند. استیون سودربرگ در بازساری فیلم "سولاریس" در سال 2002 ، به نحو موکدتری این زندگی ذهنی را به تصویر کشید. جهانی که دام کاب نیز در لایه چهارم رویا بنا کرده و یا در واقع Inception نموده ، با طرح و مصالحی است که از خاطرات همسرش بنا گردیده است. از همین رو امکان تخریب آن وجود ندارد و مانند همان وجدان مجسم و سرزنش گر، در هر ذهنیت و رویایی وی را رنج می دهد. او در هر یک ازماموریت های ذهنی اش در رویای دیگران ، به نوعی حضور همسر فقید و یا کودکانش را حس کرده و از آنها به هیچوجه گریزی ندارد. همچنانکه وجود هری برای کریس در سولاریس اجتناب ناپذیر است. کریس نیز حضور هری را در هر لایه از رویاهایش پذیرفته و به عنوان یکی از ساکنان ایستگاه فضایی ، وجودش را حتی بر دیگر افراد آن ایستگاه نیز تحمیل کرده است. همانطور که "اریادنی" نیز در لایه های ذهنی و رویاهای مشترک با دام کاب ، "مل" را به وضوح می بیند. شاید از همین روست که هنگام نخستین طرح های معماری "اریادنی" ، کاب به وی تاکید می کند که به هیچوجه از خاطره استفاده نکند، چرا که در ماندگاری آن اسیر خواهد شد. گذر زمان و بازی با بعد چهارم نیز شباهت های فراوانی در دو فیلم Inception و "سولاریس" دارد. در فیلم سولاریس ، هری با شکل و شمایل 10 سال قبل و حتی با زخم روی پیشانی ( همان جراحتی که هنگام خودکشی برداشته بود) ظاهر می شود ، درحالی که زخم های دیگری که در زمان حال ودر ایستگاه فضایی برمی دارد ، سریعا بهبود می یابد، درست همان گونه که کریس می خواهد؛ یک بار هنگامی که کریس او را از اتاقش بیرون کرده و وی با فشار از لایه های آهنی اتاق عبور نموده تا به همسرش برسد و در این راه زخم های عمیقی برمی دارد و بار دیگر وقتی با نیتروژن مایع خودکشی می کند که به سرعت التیام می یابد. فرستادن هری به دورترین نقاط فضا نیز کریس را از دستش خلاص نمی کند و به آنی دوباره در کنار او قرار می گیرد ، گویی نه تنها زمان که مکان نیز برایش معنا و مفهومی ندارد. این گذر زمان در Inception حال و هوای شگفت آورتری دارد که البته با منطق رویا و خواب جور در می آید. همان طور که زمان در خواب و رویا بسیار سریعتر از واقعیت بیداری در گذر است ( یعنی در حالی که چند ساعتی بیش نخوابیده ایم گاه رویاهایی را می بینیم که چندین روز یا زمانی طولانی تر به درازا می کشد) ، کریس نولان نیز از این خاصیت بهره گرفته و گذر زمان را در لایه های درونی تر رویا و خواب سریعتر نشان می دهد. مثلا اگر این زمان در لایه نخست 26 برابر میزان واقعی است ،در لایه دوم 520 برابر می شود. دام کاب می گوید اگر در زمان واقعی یک هفته طی شود ، این مدت در لایه اول رویا به 6 ماه و در لایه دوم 10 سال می شود. با این فرض است که دام کاب توانسته در لایه چهارم رویا، دنیایی مجازی برای همسرش بسازد و در آن 50 سال با وی زندگی کند تا همان گونه که به وی قول داده بود ، پیر شوند و با همین فرض است که گروه دام کاب بهترین فرصت برای راه یابی به لایه های زیرین رویای رابرت فیشر و اجرای عملیات Inception را مسافرت هوایی 10 ساعته سیدنی تا لس آنجلس انتخاب می کنند که می تواند در لایه اول ، 10 روز و در لایه دوم 7 ماه به آنها فرصت انجام عملیات فوق را بدهد. اما کریستوفر نولان با هر یک از این لایه ها، معنی و مفهوم خاصی را القاء می نماید. در لایه اول که از خواب درون هواپیما شروع می شود ، دام کاب و گروهش به همراه رابرت فیشر به دنیای گنگستری پا می گذارند که قرار است با ربودن فیشر ، او را برای بدست آوردن کد رمز و در اختیار گذاردن کمپانی تحت فشار قرار دهند اما مورد هجوم محافظان فیشر قرار گرفته و سایتو زخم مهلکی برمی دارد که اگر به مرگ وی بیانجامد آنها برای همیشه در رویای فیشر حبس شده و یا در لایه های دیگر رویای وی سرگردان می مانند. از همین رو مجبور می شوند لایه اول را در یک تعقیب و گریز طولانی با باند محافظ فیشر ترک گفته و به لایه دوم بروند که دنیای مافیا و شرکت های چندملیتی و جاسوسان آنها است و در یک هتل می گذرد. به عبارتی لایه دوم مانند فیلم "کاندیدای منچوری" در دنیای سیاست کمپانی های امپریالیستی و جاسوسان مغز شسته آنها می گذرد. پس از آن و در لایه سوم به دنیای میلیتاریستی وارد می شویم که مرکز امپراتوری فیشر در آن قرار دارد و بایستی رمز مورد نظر پس از درگیری طولانی مسلحانه و ورود به مرکز فوق که همانند قلعه ای نظامی به نظر می رسد،کشف شده و تصاحب آن عملی شود. تمهید کریس نولان برای صحنه پردازی این سکانس که در منطقه ای یخبندان و سردسیر انجام می شود، بدون درنگ ، تصویر درگیری های نظامی و شبه نظامی پیرامون پایگاههای نظامی روسیه یا کره شمالی را در فیلم های جیمزباند و مانند آن را به خاطر می آورد. اما در حین این جنگ و جدال نظامی که برروی خودروهای سورتمه ای و با انوع و اقسام مسلسل و تفنگ های خودکار صورت می پذیرد ، تیر خوردن فیشر ، نقشه را به هم می زند و ظاهرا دیگر فرصتی برای کشف رمز یا بازگشت باقی نمی ماند. گروه از موفقیت کار ناامید شده و خود را برای غرق شدن در لایه های تو درتوی رویای رابرت فیشر آماده می سازند که "اریادنی" پیشنهاد ورود به لایه چهارم را می دهد، لایه ای که در آن هنوز دنیای مجازی 50 ساله دام کاب و همسرش اگرچه در حال اضمحلال اما همچنان باقی است. در واقع لایه چهارم که موجب بقا و احیای سایر لایه ها می شود از یک درنمایه ملودرام و سانتی مانتال برخوردار است که به اصطلاح آخرین مرحله Inception و کاشتن ایده مورد نظر در ذهن هدف را تشکیل می دهد. یعنی پس از گذر از مراحل مختلف گنگستریسم و جاسوسی و میلیتاریسم ، سرانجام برانگیختن و اغوای احساسات انسانی است که به کمک می آید و می تواند ایده مورد نظر را در عمق ذهن فیشر بکارد. همان تئوری که در ابتدای این مقاله از قول ژنرال آیزنهاور نقل کردم و سپس از نوشته جوزف نای در کتاب "قدرت نرم" مثال برایش آوردم. همان نظریه ای که گفتم در فرهنگ سیاسی امروز به آن "جنگ نرم" گفته می شود.
در واقع رویای چهارم و بقای عشق مجازی دام کاب و مل در آن دنیای غیر واقعی باعث می شود تا قفل بسته 3 رویای دیگر باز شود و رابرت فیشر به مرکز امپراتوری انرژی پدرش وارد شده و رمز مورد نظرش را بر گاو صندوقی ببیند که راز علاقه پنهان مانده پدر و فرزند در آن نهاده شده است. یعنی در اینجا هم گروه دام کاب برای اغوای رابرت فیشر از احساسات گمشده او نسبت به پدرش ، سوء استفاده می کنند تا ذهنش را برای تسلیم در اختیار بگیرند. به این ترتیب رخنه در ذهن هدف که با زور آدم ربایی لایه اول رویا امکان پذیر نشد و در لایه دوم نیز از طریق انواع و اقسام فریب و نیرنگ ها به جایی نرسید و در لایه سوم هم با آن عملیات نظامی و درگیری و جنگ و جدال نتیجه ای عاید نکرد، سرانجام با فریب احساسات و استفاده از ابزارهای روحی و روانی یا در واقع از طریق نوعی جنگ نرم، عملی شده و موفقیت آمیز جلوه می نماید. اما کریس نولان در پایان بندی فیلمش نیز از "سولاریس" الهام گرفته است. آنجا که پس از باقی ماندن دام کاب درون لایه چهارم رویا و بیدار نشدنش در رویای دوم یعنی داخل همان ون که درون رودخانه سقوط کرده ، ناگهان وی را می بینیم که در زمان واقعی یعنی در هواپیما از خواب بیدار شده ، به خود آمده و مشاهده می کند که بقیه هم بیدار شده اند، در فرودگاه لس آنجلس ، مورد استقبال پرفسور مایلز و بچه ها قرار می گیرد و بدون مشکل قضایی وارد خاک ایالات متحده می شود. همه چیز به نظر واقعی می آید و گویی به روال معمول ، همه چیز به خوبی و خوشی و به اصطلاح با هپی اند پایان خواهد پذیرفت. اما تنها موردی که شک و تردیدی عمیق در همه این وقایع ایجاد می کند ، چرخش پایان ناپذیر فرفره یا توتم دام کاب است. یعنی همان وسیله ای که قرار است باعث تمیز دنیای واقعی و جهان رویا گردد. آنچه که در اغلب صحنه های فیلم نامعلوم می ماند. مثلا اینکه آیا اصلا دام کاب فرزندانی دارد یا خیر؟ یا او و مل در همان دنیای مجازی لایه چهارم و در طول 50 سال زندگی ، صاحب فرزند شده اند؟! ابراز ترحم پرفسور مایلز در مقابل اینکه دام کاب تنها راه بازگشت نزد فرزندانش را ، انجام این عملیات می داند و اینکه ملتمسانه به او نصیحت می کند تا به دنیای واقعی بازگردد ، خود تاکیدی بر همین حقیقت می تواند باشد. پایان فیلم Inception شباهت بسیاری به آخر فیلم "سولاریس" دارد. در فیلم "سولاریس" ، پس از گذشت سلسله وقایعی ، کریس کلوین را می بینیم که گویا نزد پدرش و به همان خانه قدیمی دوران کودکی بازگشته و از پدر عذرخواهی می کند. گویا همه چیز به پایانی خوش انجامیده اما وقتی دوربین از آنها فاصله گرفته و اوج پیدا می کند ، مشاهده می کنیم که همه آن خانه قدیمی و مزرعه اطرافش درون اقیانوس سولاریس قرار دارد و گویا بازتاب و تجسمی دیگر از وجدان سرزنش گر کریس بوده است. تعلیق فضای فیلم مابین واقعیت و رویا از جمله تمهیدات هوشمندانه ای است که نولان برای تداوم داستان فیلم در ذهن مخاطبش ، به کار گرفته است. در اولین صحنه ای که دام کاب مشغول آموزش برخی اصول معماری Inception به "اریادنی "است، آنها را در یک رستوران خیابانی می بینیم که ناگهان "اریادنی"(و البته تماشاگران)از توضیح کاب متوجه می شود درون رویای مشترک خود و دام کاب قرار گرفته است . کاب برای توضیح این موقعیت از "اریادنی" می پرسد که آیا هیچگاه آغاز یک رویا را به خاطر دارد؟ و ادامه می دهد که همیشه در میانه یک خواب متوجه آنچه که در رویا می گذرد، می شویم. و پس از آن است که به وی نشان می دهد چگونه واقعیت در رویا با استفاده از ضمیر ناخودآگاه تغییر می کند. سوژه تعلیق مابین واقعیت با رویا یا با فرا واقعیت و سورئالیسم ، در فیلم های یکی دو دهه اخیر از فیلم "حس ششم" ام نایت شیامالان مطرح شد که دکتری روانشناس با بازی بروس ویلیس مرگ خود را متوجه نشده و رابطه طولانی اش با پسربچه ای که ارواح را می بیند، باعث می شود تا هم او و هم تماشاگر، فریب فضای غیررئال جاری را بخورد و متوجه اتفاق روی داده نشود. این گونه پرداخت معکوس در فیلم "دیگران" آلخاندرو آمنابار به اوج خود رسید. آنجا که مادر و دو فرزند مرده اش در قالب ارواح سرگشته خانه ای،(به همراه تماشاگران فیلم) می پندارند که خود زنده اند و این اهالی زنده آن خانه هستند که مرده و به صورت روح نمایان می شوند. البته این گونه اختلاط فضای واقعی با دنیای فراواقعی یا غیرواقعی در آثار اخیرتر دیوید لینچ مانند "شاهراه گمشده"، "جاده مالهالند" و "اینلند امپایر" وجوه فلسفی تر پیدا کرد. حکایت همان راهب بودایی که شبی در خواب دید به پروانه تبدیل شده است ولی از خواب که برخاست از خود پرسید: آیا این او بوده که در خواب تبدیل به پروانه شد یا پروانه در خوابش به او بدل شده بود!؟
این همان تمهیدی است که دهها سال مورد استفاده رسانه های جهان سلطه قرار گرفته و می گیرد. همان تمهیدی که دنیای واقعی را غیر واقعی و جهان دروغین را حقیقی جلوه می دهند و بشریت را در میانه حقیقت و دروغ سرگردان می سازند تا سود خویش ببرند. در پروتکل پنجم از متن معروف به پروتکل های زعمای صهیون(مانیفست راهبردی حکومت جهانی صهیون) آمده است : "...ما جوانان را در دریایی از افکار رویایی و غیرواقعی غرق می کنیم و آنها را براساس تئوریها و اصولی که نادرست می دانیم، تربیت می کنیم تا بتوانیم آنان را به فساد بکشانیم. و بدون آن که قواعد را از اساس عوض کنیم ، آنها را به تعبیر و تفسیرهای متناقض تبدیل می سازیم ..."
دوشنبه, ۰۵ مهر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تغییر رویه هالیوود در رابطه با اسرائیل بعد از سال 2005 پس از آنکه در سال 1948 سازمان ملل رسما از فرزند جدید و نامشروع خود پرده برداری کرد، کشورهای مستکبرِ پشتیبانِ این فرزندِ نامشروع، می دانستند که این کودکِ تازه به دوران رسیده برای تداوم بقای خود به شدت به تر و خشک کردنهای بی وقفه و حمایتهای بی دریغ «دایه های خود» نیاز دارد. این شد که این دایه های مهربانتر از مادر، یعنی انگلیس، فرانسه، آلمانِ بعد از هیتلر و در رأس همه شان امریکا از همان ابتدا شروع کردند به پروار کردن این کودک نوپا. نهال کج اسرائیل تا توانست با کمکهای مادی، کمکهای تسلیحاتی، کلاهکهای هسته ای، کمکهای اطلاعاتی و امنیتی، حمایتهای بین المللی، حق وتو و اقسام دیگر کمکهای دایه های خود، پروار شد تا آنجا که آهسته آهسته این جرأت را در خود یافت که کشورگشایی کند و قوانین بین المللی را زیرپا بگذارد و اهداف شوم و کهنه خود را به تحقق نزدیک کند. نخستین جنگ صهیونیستها در همان روزهای ابتدای کارشان بود، آن هم در سال 1948 و جنگی که بین اعراب و صهیونیستها رخ داد، جنگی که عملا به تثبیت دولت یهودی در سرزمین فلسطین منجر شد و روز پایان آن جنگ یعنی 14 می را خود اسرائیلیها «روز استقلال و آزادسازی» می نامند و فلسطینیها بدان «روز نکبت» می گویند. عطش رژیم صهیونیستی به جنگ را می توان به عطش یک کودک به شیر تشبیه کرد. چرا که این رژیم وحشی در حالیکه فقط 8 سال داشت در سال 1956 این بار با همکاری انگلیس و فرانسه در جنگی که بعدها به «بحران سوئز» معروف شد، به مصر حمله کرد، جنگی که نزدیک بود به جنگی جهانی تبدیل شود و امریکایی که فریب انگلیس و فرانسه را خورده بود تلاش کرد تا این جنگ را به پایان برساند، در یک کلام این جنگ یک تمرین نظامی بود که برای آموزش نظامی به اسرائیل راه اندازی شد، فرزندی که به این حمایتها نیاز فراوانی داشت، به مانند نیاز یک نوزاد به شیر. 11 سال گذشت تا اینکه در سال 1967، آتش جنگ اسرائیل این بار در جنگی که بعدها به «جنگ 6 روزه» معروف شد بر 4 کشور عربیِ مصر، سوریه، عراق و اردن گشوده شد و در حملاتی غافلگیرانه اسرائیل در طول 6 روز توانست این بار خاک این کشورهای عربی را به توبره بکشد و بخشهایی از آنها را اشغال کند. بخشهایی همچون کرانه باختری رود اردن و نوار غزه که هنوز هم بعد از گذشت بیش از 40 سال درحال دست و پا زدن با جنگ و ناامنی هستند. نبرد بعدی اسرائیل 6 سال بعد و در سال 1973 صورت گرفت، نبردی که به «نبرد فانتومها» معروف شد و این بار اعراب می خواستند در این جنگ بخشی از غرور لگدمال شده شان را بازیابی کنند اما این بار هم با دخالت امریکا همه معادلات به سمت اسرائیل بازگشت و جنگ با موفقیتی اندک از جانب اعراب به پایان رسید. بعد از این جنگ ها بود که دیگر «موشه دایان» وزیرجنگ آن روزهای اسرائیل به خود جرأت داد تا آرزوی دیرینه حکومت صهیونیستها بر «نیل تا فرات» را به زبان بیاورد و این اسرائیلِ نوجوان، عزم جزم خود را برای گشودن آتش بیشتر بر سر انسانهای غیر یهودی در دنیا اعلام رسمی کند. عطش اسرائیل به خون مردم بی گناه پایان نداشت تا آنجا که حتی بعد از قرار داد صلحی که در کمپ دیوید بسته شد باز هم در جنگ اول لبنان به حمایت از فالانژهای لبنانی پرداخت و فجایعی نظیر «کشتار صبرا و شتیلا» در سال 1982 را به بار آورد. اما با قدرت گرفتن جمهوری اسلامی ایران و در پی آن تشکیل هسته های مقاومت در لبنان و فلسطین به رهبری جمهوری اسلامی، آهسته آهسته قدرت فزاینده اسرائیل رو به نزول گذاشت. تا آنجا که این رژیم دیگر در دهه نود نتوانست هیچ جنگ بزرگی را راه بیاندازد. گرچه جنایتهای رژیم صهیونیستی هیچ وقت تمامی نداشت و در همین دهه نود نیز کشتارهایی مثل «کشتار عیون قاره» در 1990 و یا کشتار نمازگزاران مسجدالاقصی در همان سال 90 و یا کشتار دیرالزهرانی در سال 1994، و یکی از فجیعترین کشتارهای آنها در سال 1996 در قانا به مردم بیچاره ای که به محل استقرار نیروهای سازمان ملل پناه برده بودند و در کشتار بی رحمانه توپخانه اسرائیلیها 105 تن از آنها کشته شدند که 33 نفر از آنها کودک بودند و کشتارهای فراوان دیگر این رژیم غاصب و قصاب. اما نکته ای که بعد از سال 1979 و پیروزی انقلاب ایران بسیار واضح است این موضوع است که بعد از انقلاب ما، اسرائیل در هیچ جنگ بزرگی پیروز خارج نشد، شکستهای این رژیم هم آهسته آهسته از سال 2000 با فرار مفتضحانه آنها از جنوب لبنان آغاز شد و بعد شکستهای متوالی اسرائیل در جنگ تموز 2006 با حزب الله لبنان و شکست تحقیرآمیز آنها از حماس در جنگ 2009 با غزه رقم خورد. حال که اسرائیل دیگر یکه تاز عرصه جنگ سخت نیست و نمی تواند با خیال آسوده به کشتار و کشورگشائی بپردازد، روی می آورد به جنگ نرم، و آن دایه های مهربان! در این عرصه نیز دست پرورده خود را تنها نمی گذارند. در نوشته قبل اشاراتی شد به دو فیلم «شیندلر لیست» ساخت 1993 و فیلم «پیانیست» ساخت سال 2002، ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که در سال 1997 نیز فیلمی با عنوان «Life Is Beautiful» توسط کارگردان معروف ایتالیایی Roberto Benigni در ایتالیا با موضوع هولوکاست ساخته شد که که گرچه ساخته هالیوود نبود اما در اتفاقی عجیب و نادر جزء فیلمهای منتخب دریافت جایزه بهترین فیلم در جشنواره اسکار شد و پس از 7 نامزدی در این جشنواره 3 جایزه اسکار را از آن خود نمود. در واقع هالیوود در آن سالها تبدیل شده بود به حامی بی چون و چرای اسرائیل و ماجرای هولوکاست.
گرچه در سال 2006 فیلم «Black Book» ساخت هلند و در سال 2008 فیلم «The Boy in the Striped Pajamas» تولید سینمای انگلیس هر دو در موضوع دفاع از هولوکاست ساخته می شوند، اما در هالیوود، می شود گفت پیانیست آخرین فیلمی است که در دفاع مطلق تاریخی از اسرائیل ساخته شده است. می شود گفت که هالیوود پس از ساخت پیانیست موضع خویش را راجع به اسرائیل کمی نقادانه تر می نماید و با ساخت فیلمهایی مثل «مونیخ» و «کتاب خوان» کمی هم به این فرزند نازپرورده خود تشر می زند. گویی جنایتهای این رژیم خونخوار به قدری هولناک شده اند که حتی هالیوود هم دیگر جرأت نمی کند به تحمیق افکار عمومیِ خسته از دست جنایتهای اسرائیل بپردازد. این می شود که در سال 2005 فیلم مونیخ ساخته می شود: *** Munich 2005 وقتی صحبت از تغییر رویه ی هالیوود راجع به اسرائیل می شود، شاید هر کسی جرأت آغاز این رویه تازه را نداشته باشد. این می شود که هالیوود باز هم پناه می برد به یکی از بزرگترین کارگردانهای خود یعنی اسپیلبرگ. اسپیلبرگی که با ساخت فیلم شیندلر لیست در سال 1993، در واقع خود آغازگر ژانر هولوکاست در هالیوود است، این بار در ظاهری تازه، به نقد رویکرد جنایتکارانه و اشغالگرانه اسرائیل می پردازد و این می شود که 12 سال پس از ساخت فهرست شیندلر این بار فیلم «مونیخ» را در سال 2005 می سازد. فیلمی که برای اولین بار و تا امروز آخرین بار! سوالاتی رایج را در ظاهری عریان از سردمداران رژیم صهیونیستی می پرسد و با به تصویر کشیدن حواشی رویدادی واقعی و با رویکردی صریح، رفتار جنایتکرانه و اشغالگرانه اسرائیل را به نقد می کشد.
داستان المپیک مونیخ: سال 1972 فرا می رسد، سالیکه قرار است در آن المپیک مونیخ برگزار شود، اما اتفاقی می افتد که تمام این المپیک را به حاشیه می برد و آن هم خبر گروگانگیری ورزشکاران اسرائیلی توسط گروهی فلسطینی است. گروهی فلسطینی به نام «سپتامبر سیاه» که خود را وابسته به «سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO)» می داند و توسط فردی به نام «علی حسن سلامه» رهبری می شود. این گروه هدف از این اقدام خود را آزاد کردن 200 زندانی سیاسی فلسطینی از بند زندانهای اسرائیل اعلام می کنند. اما درخواست آنها توسط «Golda Meir» نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی رد می شود و گروه سپتامبر سیاه تمام گروگانهای خود را به قتل می رساند. بلافاصله هیئت دولت اسرائیل تشکیل جلسه می دهد و در پیِ پاسخ دادن به این موضوع بر می آید، تصمیم بر این می شود که گروهی از ماموران موساد در عملیاتی مخفیانه به نام «خشم خدا (Operation Wrath of God)» به ترور 11 نفر از سرکردگان PLO بپردازند.
داستان فیلم: در سال 1984 یک روزنامه نگار کانادایی به نام «George Jonas» بر پایه اظهارات یک مامور سابق موساد به نام «Yuval Aviv» کتابی می نویسد با عنوانِ «خونخواهی: یک داستان واقعی از یک تیم ضدتروریستی اسرائیلی». کتابی که در آن Aviv یا همان کسی که در داستان نام خود را Avner» » معرفی کرده است، شروع می کند به افشاگری راجع به عملیات مخفیانه موساد در پاسخ به کشتار ورزشکاران اسرائیلی در المپیک مونیخ که به سرکردگی خود «آونر» انجام شده بود. در سال 1986 فیلمی تلویزیونی به نام «Sword of Gideon» بر پایه این کتاب نوشته می شود، اما تصویرسازی اصلی این کتاب در سال 2005 در فیلم مونیخ رخ می دهد. جائیکه دو فیلمنامه نویس معروف یهودی یعنی «Tony Kushner» و «Eric Roth» داستان این کتاب را تبدیل به فیلمنامه ای می کنند که اسپیلبرگ بر مبنای آن «مونیخ» را می سازد. داستان فیلم از خود المپیک شروع می شود، ولی نکته جالب اینجاست که اسپیلبرگ با مرور سریع و هشت دقیقه ای از وقایع اتفاق افتاده در المپیک مونیخ از همان ابتدا نشان می دهد که هدفش از ساخت فیلم پرداختن به طرف فلسطینی نیست و این عکس العمل صهیونیستهاست است که در فیلم قرار است برجسته شود. این می شود که در دقیقه یازدهم فیلم و بلافاصله پس از مخابره خبر کشته شدن گروگانها تصاویر تشکیل جلسه فوری توسط سران اسرائیل نشان داده میشود که در آن نخست وزیر دستور حمله انتقام جویانه را می دهد، سپس گروهی از موساد به فرماندهی فردی به نام «آونر» برای پیشبرد این عملیات تروریستی انتخاب می شوند. از اینجا به بعد فیلم صحنه های جنایت این گروه 5 نفره موساد را نشان می دهد که چگونه نقشه ترور 6 سرکرده فلسطینی را برنامه ریزی کرده و پس از ترور هر یک از آنها برای این موفقیت خود جشن می گیرند. تصویر قالبی که در فیلم ارائه می شود، تصویری جنایتکار و وحشی از رژیم صهیونیستی است، تصویری که در هالیوود همواره جایش خالی بوده است. این می شود که این فیلم پس از اکران تبدیل می شود به جنجالی ترین فیلم سال 2005 در هالیوود که در نوشته بعدی به بازتاب این فیلم در جهان و مخصوصا در بین صهیونیستها خواهیم پرداخت. همینطور در نوشته بعد به صورت مفصل تر می پردازیم به شرح درونمایه فیلم. دیالوگهایی نایاب در نقد صهیونیستها در این فیلم یافت می شود که تا پیش از آن هیچ وقت در هالیوود شنیده نشده اند و بعد از این فیلم هم چنین دیالوگهایی هیچگاه تکرار نشده اند. همینطور در نوشته بعد بصورت گذرا اشاره ای خواهیم کرد به دو فیلم جدیدترِ «کتاب خوان» و «حرامزاده های لعنتی» که به بررسی تاریخ صهیونیستها پرداخته اند و رویه شان به فیلم مونیخ نزدیکتر است تا پیانیست و شیندلر لیست...
منبع: http://strategic-cinema.blogfa.com يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
چرا سینمای ایران آرایش آخرالزمانی ندارد
آنچه در پی می آید ، مصاحبه ای است که چندی پیش آقای حسین سلیمانی با سعید مستغاثی انجام داد که در شماره یکشنبه 10 مرداد روزنامه وطن امروز به چاپ رسید. بخش دوم این گفت و گو که درباره سینمای ایران است را می خوانید:
ما چرا تصویری از آخرالزمان در سینمای خودمان نداریم یا به عبارتی سینمای ما چرا به سمت آخرالزمانی شدن پیش نمیرود؟ باید به ریشههای سینما در ایران بازگردیم و به این سوال پاسخ دهیم که سینما چگونه وارد کشور ما شد. این هنر – سینما – برخلاف هنرهای دیگر مثل خط، نقاشی، مجسمهسازی، موسیقی، عکاسی و... یک هنر وارداتی است. سینما با هدف خاصی وارد کشور ما شد. مانند بسیاری از پدیده های مدرن ، مثلا ورود راهآهن به ایران بسیار خوب بود و البته قرار بود چند 10 سال قبل از حکومت رضاخان در ایران ساخته شود، اما روسها و انگلیسیها به خاطر منافع خود با آن مخالفت میکردند. ولی در زمان رضاخان این موضوع عملی شد، چرا که انگلیس بر ایران تسلط پیدا کرد و البته در کمال تعجب ، این راهآهن بین 2 شهر گمنام در شمال و جنوب کشور ساخته شد و هیچکدام از شهرهای اصلی ما را به هم وصل نکرد. در واقع هدف ساخت آن استفاده در جنگ جهانی دوم بود که به عنوان پل پیروزی متفقین از سوی آنها لقب گرفت. بنابراین راهآهن بد نبود، اما باید بررسی شود به چه دلیل وارد کشور ما شد. سینما نیز همینطور است. نخستین دستگاه سینما را مظفرالدینشاه از فرانسه وارد کشور کرد. چه کسانی مظفرالدینشاه را به سفر فرانسه ترغیب کردند؟ ظهیرالدوله فراماسون وعده ای از دیگر فراماسون که در اطراف این شاه قاجار بودند. کسی که اولین سالن عمومی سینما را در کشور ما تاسیس کرد میرزا ابراهیم خان صحاف باشی بود که طبق نوشته ناظمالاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان ، عضو انجمنهای ماسونی بوده که یکی از آنها ، انجمن بین الطلوعین نام داشته است. نخستین کسانی که سینما را در ایران راهاندازی کردند ، افراد خارجی و عمدتا روسی بودند. نخستین فیلم ایرانی را «آوانس اوگانیانس» که یک مهاجر روس است، ساخت. حضور او در ایران نیز ، خود شایان توجه است که چگونه در سال 1909 به همراه دختر خود به ایران میآید و چگونه نخستین مدرسه آرتیستی سینما را تاسیس میکند، در حالی که تعداد مدارس عالی ما در شهر تهران به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید. کسانی که هیات مدیره این مدرسه را تشکیل می دادند اشخاصی مثل علی وکیلی( از بنیان گذاران کلوپ های ماسونی روتاری)، سعید نفیسی( از شیفتگان اسراییل به نوشته مئیر عزری نخستین سفیر اسراییل در ایران) و عباس مسعودی (از اعضای تشکیلات فراماسونری) بودند که سابقهشان مشخص است. از درون این تشکیلات نخستین فیلم های سینمای ایران بیرون می آید که یکی از آنها با عنوان «حاجی آقا، آکتور سینما» در نخستین گام ، اعتقادات مذهبی را به چالش میکشید. یک شاخه دیگر سینمای ایران در هند و در میان جماعت پارسیان هند توسط شخصی به نام عبدالحسین سپنتا بهوجود آمد. عبدالحسین سپنتا (که در ابتدا نام خانوادگی شیرازی را برخود داشت)در خاطرات خود مینویسد که به توصیه دوست دایی اش– اردشیر جی ریپورتر ، سرجاسوس سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و از وابستگان به امپراتوری صهیونیستی روچیلد – به سر دینشاه پتیت رییس انجمن اکابر پارسیان هند در بمبئی معرفی می شود. عبدالحسین شیرازی با انجمن اکابر و کمپانی امپریال فیلم هند ارتباط پیدا کرده ، نام خانوادگی اش را به سپنتا تغییر داده و نخستین فیلم خود را به اسم "دختر لر"یا "ایران دیروز، ایران امروز"، در تمجید رضاخان میسازد. در آخرین پلان فیلم وقتی تصویر رضاخان را به عنوان شخصیت اصلی ایران امروز میبینیم، در پس زمینه آن نماد ستاره داوود یعنی علامت مشخصه صهیونیسم را مشاهده میکنیم. امروزه اسناد بسیاری افشاء شده که انجمن اکابر پارسیان هند از وابستگان به امپراتوری جهانی صهیونیسم و خاندان روچیلد بوده است . به دنبال فیلم "دختر لر"فیلمهای دیگری ساخته می شود که هم به جهت باستانگرایی و هم ترویج اندیشه غیر اسلامی در مسیر افکار صهیونیستی بودند. نخستین حلقههای سالن سینما در ایران را 2 نفر تشکیل میدهند ؛ علی وکیلی و اسحاق زنجانی که هر 2 نفر فارغالتحصیل مدارس «آلیانس» بودهاند. مدارس آلیانس نخستین پایگاه نفوذ صهیونیستها در ایران است که در زمان میرزا حسین خان سپهسالار تاسیس میشوند. مدارسی با عنوان رسمی اتحادیه جهانی اسرائیلیت به نام آلیانس. اما دوره دوم سینمای ایران در سال 1327 و با پایه گذاری نخستین استودیوی فیلمسازی ایران توسط فردی به نام دکتر اسماعیل کوشان به وجود میآید. دکتر کوشان – اقتصاددان – در گروه شخصی به نام بهرام شاهرخ از گویندگان رادیو برلین فعالیت می کرد که این گروه در دوران جنگ دوم جهانی و اشغال ایران توسط متفقین، در این رادیو علیه آنها به خصوص درباره انگلیس سخنان بسیار تندی ابراز کردند و این شبهه را بوجود آورند که ضد انگلیسی هستند. بهرام شاهرخ پسر ارباب کیخسرو شاهرخ بود و ارباب کیخسرو جزء نخستین اعضای لژ ماسونی بیداری ایرانیان که متاسفانه مجسمه او نیز هنوز در صحن مطالعه کتابخانه مجلس نصب است! بهرام شاهرخ و اسماعیل کوشان در رادیو برلین ظاهرا علیه رضاخان و انگلیس صحبت میکردند اما بعد از جنگ و در همان دوران اشغال متفقین ، به راحتی به ایران میآیند و برخلاف موارد مشابه که همکاران آلمان نازی دستگیر و محاکمه می شدند ، بهرام شاهرخ با تاسیس یک روزنامه در دستگاه دولتی قرار میگیرد و بعد هم جزء محرمهای شاه میشود و انتقالدهنده پیامهایی که باید به سفرا داده میشد. اسماعیل کوشان نیز که از گروه بهرام شاهرخ بوده ، وقتی وارد ایران میشود برای خود، تشکیلات سینمایی تاسیس میکند. برادران رشیدیان هم از دیگر همراهان و دوستان اسماعیل کوشان بودند که او را تشویق به ساخت فیلم کردند. لازم به یادآوری است که برادران رشیدیان از وابستگان کانونهای ماسونی و از برپاکنندگان کودتای 28 مرداد بودهاند. میترا فیلم و پارس فیلم نخستین کمپانیهای ایرانی بودند که توسط اسماعیل کوشان و با سرمایه سردمداران کلوپ های روتاری و یهودیان صهیونیست مانند اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی و سلیم سومیخ و شرکایش یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط ، گرجی عبادیا و صهیونیست دیگری به نام "عنادیان" که بعدها همگی به اسرائیل مهاجرت کردند بوجود آمد. در کنار پارس فیلم ، در سال 1329 استودیو عصر طلایی نیز توسط تعدادی از یهودیان صهیونیست تاسیس شد. کسانی مانند عزیزالله کردوانی ، حبیب الله حکیمیان و فرج الله نسیمیان که پس از چند سال در نیویورک ساکن گردید. به این ترتیب دوره دوم سینمای ایران هم در واقع باحضور فعال سازمان های ماسونی و سرمایه داران صهیونیست پا گرفت. ببینید پس ریشه ها و بنیادهای سینما در ایران از کجا می آید. حالا میتوان به این سوال پاسخ داد که چرا مولود نامشروع سینمای ایران ، پدیده مبتذلی به نام فیلم فارسی می شود؟ یا چرا پس از آن تحت عنوان موج نو همه اعتقادات و باورهای دینی و ملی این ملت را زیر پا می گذارند؟ چرا سینمای ایران بر مبنای هویت و فرهنگ ما شکل نمیگیرد؟ و چرا کسانی که در آن زمان احتمالا میخواستند فیلمهایی بسازند که مقداری نمایانگر هویت ما باشد، از سینما حذف میشدند.
موج نو هم از همین دسته ها بوده است؟ موج نو به وسیله دربار شاه و دستگاه فرح و با این هدف که تماشاگرانی که از فیلم فارسی زده شده بودند و همچنین شبهروشنفکران و نخبگان را جذب کند، تشکیل شد. گسترش یک سینمای بشدت اومانیستی و سکولار و ضددین از اهداف موج نو بود. اگر در فیلم فارسی گهگاهی ، رگههایی از پهلوانی، غیرت، اخلاق ایرانی را در شخصیتهایی مثل فردین میدیدیم ، در موج نو این حداقل نیز دیده نمیشد. از پایهگذاران موج نو میتوان ابراهیم گلستان را نام برد. پرونده سیاهی که گلستان دارد شاید هیچکس در این مملکت نداشته باشد. سال 53 در اوج درگیریها او به عنوان جاسوسی انگلیس از ایران اخراج میشود. گلستان تمام سرمایه خود را در فیلمسازی روی خاکستر مبارزات نهضت ملیشدن صنعت نفت بنا کرد. چون همه تشکیلات سینمایی اورا کنسرسیوم امپریالیستی نفتی برآمده از کودتای 28 مرداد و به خصوص کمپانی صهیونیستی رویال داچ شل بوجود آورد و او مسئول بخش فیلمسازی همین رویال داچ شل متعلق به روچیلدها بود.جالب اینجاست که این شخص آنقدر پرمدعاست که در مصاحبه سال گذشته اش با شهروند علنا گفته بود با کودتاچیان 28 مرداد همراه بوده است. حتی در بخشی از آن مصاحبه خاطره ای را نقل می کند که وقتی تیمور بختیار که بعد از کودتا در حال کشف چاپخانههای مخفی و دستگیری مبارزین علیه شاه بوده ، ابراهیم گلستان به وی گفته که ای کاش من هم بودم و از این عملیات شما فیلم میگرفتم!! آنقدر این آدم بیشرم است. سوال اینجاست که چطور میشود روشنفکر ما ، هم طرفدار مصدق باشد و هم طرفدار ابراهیم گلستان؟!! البته کاری نداریم مصدق خوب بود یا بد. ابراهیم گلستان به هر حال از طریق کودتایی بار خودش را بسته که علیه همین مصدق و البته همه ملت ایران رخ داده است. چطور میتوان همزمان طرفدار هر دو طرف بود؟!! مسعود بهنود از وابستگان کانون های ماسونی که اینک در انگلستان است ، سال گذشته در وبلاگ خود مصاحبه ای با ابراهیم گلستان را منتشر کرد که در آن مصاحبه نوشته بود، خانه ابراهیم گلستان در ویلایی نزدیک ویلای «سردنیس رایت» نخستین سفیر انگلیس در ایران بعد از کودتای 28 مرداد است. بهنود در مقدمه آن مصاحبه جمله جالبی نوشته که «لیدی رایت ( همسر سر دنیس رایت) هیچ وقت یادش نمیرود وقتی با شوهرش پس از کودتای 28 مرداد به ایران آمد، چه کسی از آنها فیلمبرداری کرد» و آن شخص ـ ابراهیم گلستان ـ که در ورود آمران کودتا به ایران برای آنها فرش قرمز پهن کرد ، الان در همسایگی آنها منزل گزیده است! در کتاب "معمای هویدا" از عباس میلانی 4 الی 5 صفحه درباره ارتباط هویدا با ابراهیم گلستان نوشته شده است. ساخت فیلم «گنجینه های سلطنتی» به دست ابراهیم گلستان نیز به سفارش شاه بوده است. آن وقت این شخص برای ما پدر موج نو میشود. یکی دیگر از پدران موج نو فرخ غفاری است. خواهر زاده آن غفاری بهایی که وزیر همایون نام داشت و چه جنایاتی که انجام نداد و خودش هم در دربار فرح نوکری می کرد! عباس شباویز برای من تعریف می کرد که ماجرای ارتباط بهروز وثوقی با گوگوش به سفارش دربار انجام شد ، چرا که بهروز وثوقی با اشرف ارتباطاتی داشت و این امر به ضرر دربار تمام میشد. لذا گفتند بهتر است وثوقی و گوگوش را در استودیو آریانا فیلم ارتباط دهید و این کار به پیشنهاد ساواک انجام شد. بنابراین موج نو کاملا زیرنظر دفتر فرح بود. کسی مثل بهمن فرمان آرا که متاسفانه الان هم برای سینمای ما فیلم میسازد و ادعای اپوزیسیون هم دارد و رانت هم میخورد، کانون سینماگران پیشرو را زیر نظر دفتر فرح درست کرد. خلاصه این سینما به زمان انقلاب رسید. در سال 56 سینما کاملا ورشکست شد. به خاطر عدم استقبال مردم ورشکست شد؟ مردم دیگر نه فیلمفارسی تماشا می کردند و نه فیلمهای به اصطلاح موج نو را بر میتابیدند. ورشکستگی سینمای ایران را به علت عدم تولید فیلم میدانستند. بعد از انقلاب تصمیم بر آن شد تا سینمای اسلامی را پایهگذاری کنند اما تصوری که به غلط وجود داشت، این نکته بود که سینمای فیلمفارسی مبتذل بوده و سینمای موج نو در مقابل آن قرار داشته است ، در حالی که واقعیت این بود که آنها دو لبه یک قیچی بودند برای قلع و قمع فرهنگ ایرانی و اسلامی ملت ایران. متاسفانه سینمای نوین دهه 60 به میراث خوار موجنو تبدیل شد. البته تلاش های مثبت و فیلم های خوبی که ساخته شد ، به هیچ وجه انکار شدنی نیست و حداقل این بود که دست کانون ها و سازمان های فراماسونری به طور مستقیم از سینمای ایران کوتاه شد. برخی معتقدند بنیاد فارابی به دنبال مهرجویی رفت تا فیلم بسازد. بینید بخشی از این خشت کج از سینمای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آمد که زیر نظر دفتر فرح و با مدیریت دوست صمیمی اش یعنی لیلی امیرارجمند تاسیس و رشد کرد .کسانی که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرورش پیدا کردند، در واقع کودک و نوجوان نبودند، بلکه همان فیلمسازان موج نو بودند. مسؤول اصلی بخش فیلمسازی کانون آقای فیروز شیروانلو بود که مارکسیست بود. ببینید شاه چگونه پستهای فرهنگی را به مارکسیستها داده بود. در کانون پرورش فکری نیز همان فیلمسازان موج نو فیلم می ساختند. متاسفانه این تفکر کانونی به عنوان تفکر ضد طاغوتی و غیر مبتذل و ضد فیلمفارسی ، بعد از انقلاب به بدنه سینمای نوین ایران منتقل شد و برای سینمای ما، افتخار لقب گرفت!! البته نوع فیلمسازی امثال مهرجویی، تقوایی، بیضایی و... در شرایط و تفکر خاصی رشد کرد و آنها هیچوقت هم ادعا نکردند که تفکر اسلامی دارند یا طرفدار انقلاب اسلامی هستند. اشکال از آنجا شروع شد که برخی مدیران و مسؤولان هنری و سینمایی بهای بیش از حد به آنها دادند، در حالی که آنها فقط فیلمساز بودند والبته باید فیلم می ساختند. اما اینکه همه جوایز جشنواره فجر را به فیلمی شبه عرفانی بدهیم و آن را سمبل علیخواهی بدانیم، اشتباه محض بود. متاسفانه این خودباختگی برخی مسئولان سابق سینمایی هنوز هم ادامه دارد. میتوان گفت دولت میرحسین با این تیم فرهنگی سینمایی نگاه کاملا روشنفکری داشته است؟ البته آن نگاه شبه روشنفکری فقط منحصر به دولت آقای موسوی نبود. تقریبا در اکثر دوران پس از جنگ متاسفانه این نگاه شبه روشنفکری در مسئولین سینمایی ما ادامه داشته است. مثلا مدرسه اسلامی فیلمنامه نویسی تشکیل شد تا فیلمسازان مسلمان تربیت شوند. اما چیزی که در آنجا تدریس شد براساس الگوهای همان سینمای قبل از انقلاب بود ودر واقع فیلمهای غربی به صورت شیفتهوار بدون کمترین تحلیل و نقد تدریس میشد. همانطور که دانشگاههای ما شیفته فرهنگ غرب شدند، مدارس سینمایی ما نیز شیفته این فرهنگ بوده و هستند. ما در روزگار گذشته یک سیستم با عنوان سیستم حوزوی داشتیم. سیستمی که براساس بحث و جدل و نقد شکل می گرفت. اگر در این سیستم شاگرد به استاد انتقاد نکند کلاس معنای خود را از دست میدهد. تولید علم این سیستم در اثر همین حاشیهنویسیها و نقدها به مطالب استاد شکل می گیرد. اما این سیستم حوزوی را در آخر دوران صفویه از بین بردند. تمام دانشمندان و فضلاء و فرهیختگان تاریخ ما از این سیستم بیرون آمدهاند. در اواخر قاجاریه وارد فضای علوم جدیده شدیم که برای یادگیری، دیگر باید مرید بود و این سیستم در تمام مسائل آموزشی به کار گرفته شد. امروز نیز فضای آموزشی کشور ما از جمله در حوزه سینما به همین شکل است. در دانشکده های سینما ، فیلم های «گریفیث» یا مثلا"همشهری کین"را نمایش می دهند و شیفتهوار از این فیلم ها تجلیل و تقلید میکنند. بتهایی ساختهاند که هیچگونه تحلیلی و نقدی را برآنها وارد نمی دانند. متاسفانه از زمان فتحعلیشاه اندیشههای فراماسونی در سیستم آموزشی ما رسوخ داده شد. باید دقت داشت با عوض شدن دولتها این فکر از این بین نمیرود. مگر اینکه ریشه این فکر را از بین برده و تفکر اصیل اسلامی و غیر ماسونی را در مراکز علمی وتحقیقاتی و فرهنگی ما اشاعه دهند. بهطور مثال این روایت غلط که اعراب آمدند و همه شکوه ایران باستان را از بین بردند، در تمام تواریخ ما جا افتاده است و اگر کسی بخواهد مخالف آن بگوید ، مورد سرزنش قرارمی گیرد که با تفکر علمی آشنایی ندارد، در حالی که در هیچ تاریخی معتبری چنین روایتی نقل نشده است. در کتب تاریخی معتبر مانند تاریخ گوستاو لوبون یا تاریخ تمدن ویل دورانت یا تواریخ ایرانی – اسلامی که جستجو کنیم متوجه می شویم اصلا در آن زمان کتابخانهای نبوده است که بخواهند آتش بزنند. اساسا در زمان شاهان ساسانی به جز در برخی خانه های اشراف، کتابخانه ای وجود نداشته است و آموزش گزینشی در میان طبقات خاص رواج داشته است. ضمن اینکه در آن زمان موبدان زرتشتی نوشتن کتاب را حرام میدانستند. نوشته شده که تنها دو جلد اوستا در امپراتوری ساسانی موجود بوده ؛ یکی در استخر و دیگری در مدائن! راهکار شما برای اینکه سینمای ما از این وضعیت خارج شود چیست؟ قبل از اینکه سینمای ما آرایش آخرالزمانی بگیرد، باید به هویت ایرانی -اسلامی بازگردد. تنها راه آن ارتباط قوی مراکز علمی، حوزوی و تحقیقاتی با رسانهها است. فیلم و سریالهای ما از درون تحقیقات این مراکز بیرون بیاید. فیلمسازهای ما مثل بسیاری ازما،مسلمان هستند ولی نمی دانند که این اعتقادات را چگونه بایستی در زندگی و فعالیت خود وارد ساخت . باید آنها را در فضایی درست قرار داد. بسیاری از آنها مثل گروهی از مردم این سرزمین نسبت به خیلی از واقعیات تاریخی ناآگاه هستند و اگر حقیقت به آنها گفته شود مطمئنا اثر خوب تولید میکنند. متاسفانه فیلمسازان ما به علت عدم ارتباط با مراکز تحقیقاتی و علمی سردرگم مانده اند. اگرچه این در حیطه کار یک فیلمساز نیست که به طور تخصصی به تاریخ یا فلسفه بپردازد بلکه این کار را بایستی مراکز علمی و پژوهشی انجام دهند و ماحصل کار را در اختیار فیلمساز قرار دهند تا به صورت فیلم درآید. یعنی همان پروسه ای که در غرب طی می شود و نتایج خارق العاده ای هم داشته است.این خالی بودن رسانه های ما از فکر و اندیشه و محتوای دینی و ملی ناشی از عدم ارتباط با منابع تحقیقاتی است. بهطور مثال ما اگر بخواهیم برای تولید فیلمی درباره مشروطه اطلاعات کسب کنیم در کتابفروشی هایمان فقط تاریخ مشروطه کسروی و ملک زاده و ماشاءالله آجودانی را پیدا میکنیم که منابع قابل استنادی نیستند . اما متاسفانه تاریخ مشروطه ای که موسسه قدر ولایت یا موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و یا موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران منتشر کرده و از معتبرترین اسناد و مدارک تاریخی بهره برده اند را هیچ کجا نمیتوان یافت. یا اگر بخواهیم درباره هویدا مطلبی را بخوانیم فقط کتاب "معمای هویدا" عباس میلانی که در ارائه منبع و ماخذ معتبر کاملا ضعیف است و متاسفانه به چاپ نوزدهم هم رسیده ، در دسترس است. کتابهای موسسات دیگر مانند کتاب دوجلدی اسناد ساواک درباره هویدا که مرکز بررسی اسناد تاریخی به چاپ رسانده و یا کتاب "قصه هویدا" نوشته ابراهیم ذوالفقاری در بازار موجود نیست. چنین کاستی را موسسات تحقیقاتی و پژوهشکده ها و اندیشکده های اسلامی بایستی جبران کنند و در اختیار سینماگران قرار دهند.
رویکرد سینما را در 5 سال اخیر چگونه میبینید. علیرغم همه ارادتی که خدمت معاونت محترم سینمایی و دوستانشان به خصوص برادر عزیز جناب آقای میرعلایی یا جناب تابش دارم ، متاسفانه باید بگویم که این معاونت سینمایی نیز ، مانند معاونتهای سینمایی دیگر برای مشکلات سینمای ایران اقدام اساسی انجام نداده است. ما این را قبول داریم که بسیاری از خط قرمزهای سینمای ما بعد از دوم خرداد شکست. مرحوم سیفاللهداد فیلمساز بسیار خوبی بود اما مدیر خوبی نبود. سینمای ایران بعد از دوم خرداد 1376 تحت تاثیر فضای ایجاد شده سیاسی ، آرامآرام دچار اضمحلال شد. طبق آمار رسمی ارائه شده از سوی وزارت ارشاد ، سال 82 بدترین سال سینمای ایران به لحاظ حضور تماشاگر، فروش بلیط و ساخت فیلم بود. فیلمهای ژانر دفاع مقدس در آن سال به صفر رسید. ریشههای ابتذال سینمای امروز را میتوان از همان زمان دانست. در آن زمان بنده مسئولیت صفحه سینمای ایران یکی از نشریات را داشتم و مجبور بودم همه فیلمهای روی پرده سینما ببینم. شاید باور نکنید اما فیلمی را روی پرده سینما دیدم که فقط با یک نفر تماشاگر اکران شد. فیلم های مبتذلی که بایستی نام ببرم و به نظرم دیدن آنها بر تمامی دوستانی که آثار مبتذل امروز را توی بوق کرده اند ، واجب است! فیلم هایی مانند همکلاس، گاومیشها، شببخیر غریبه، خاکستری ، عروسی مهتاب ، آوازه خوان و... از این دست فیلمها بودند. فیلمهایی که حتی با هیچ خط زیر استانداردی همخوانی نداشتند. فیلم "گاومیشها" آنقدر مبتذل بود که فیلمساز اولیه اش حاضر نشد حتی اسم خود را به عنوان کارگردان ، پای آن بگذارد و به جای نامش در تیتراژ از عنوان کارگروهی استفاده شد! یا مرحوم اعلامی که «نقطهضعف» را در سال 61 ساخته بود به فیلم های مبتذلی مانند "ساقی" و "رازها" رسید. باید دید چه سیری موجب شد، فیلمسازان ما به این روند مبتذلسازی دچار شوند. اما آنچه باید ضعف اساسی سینمای ما در همه این دوران مختلف و معاونت های گوناگون سینمایی دانست، پاسخ مغفول مانده این سوال است که بالاخره استراتژی سینمای ما چیست؟ چرا همانطور که دین و مذهب ما چشم انداز و افق روشن و مشخص دارد یا جمهوری اسلامی چشمانداز 20 ساله دارد، سینمای ما استراتژی و چشمانداز ندارد؟ بالاخره این سینما به کجا می خواهد برسد؟ آیا سینمای ما میخواهد به سیستم دیجیتال و دالبی برسد؟ آیا میخواهد به سینمای خانوادگی برسد؟ آیا میخواهد به سینمای فاخر برسد؟ آیا سینمای استاندارد مد نظر است؟ اعتقادات و باورهای اسلامی در این استراتژی چه نقشی دارد؟جای آرمان های انقلاب اسلامی و حضرت امام (ره) در این استراتژی سینمایی کجاست؟ آیا هیچ وقت در طول این 20 سال بعد از جنگ تعیین شده است که این سینما به کجا میرود؟ آیا صرفا تعیین اولویتهای کلی کافی است؟ متاسفانه همیشه کلی گویی شده و بازهم متاسفانه در دفترچه سیاست های معاونت سینمایی فعلی ، استراتژی سینمای ایران به صورت یک سری اولویت ها نوشته شده که هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند. توجه بفرمایید تعیین اولویت در این دفترچه به این صورت است: 1- مفاهیم دینی و قرآنی 2- عترت و اهل بیت 3- مهدویت 4- تحکیم خانواده5- کودک و نوجوان 6- فرهنگ و تمدن ایران اسلامی و ... این به چه معناست؟! آیا این اولویتها با هم سازگارند؟ آیا فرضا برای ساختن یک شهر بدون دانستن هویت آن می توان اولویت تعیین کرد؟ آنهم اولویت هایی که هیچ سنخیتی با هم ندارند. مانند اینکه اولویت نخست را در ساختن یک شهر مثلا هویت اسلامی بگذارید و اولویت دوم را رنگ سبز پلاک خانه ها !! و اولویت سوم را درب های آلومینیومی وکشویی فروشگاههای مواد غذایی!!! و الویت چهارم را باغچه درست کردن در وسط اتوبان ها !!!! نمیخواهم تشبیه کنم ، به قول معروف در مثل مناقشه نیست . زمانی که همه ضد انقلابیون میخواستند برای جمهوری اسلامی دولت جانشین تعیین کنند، احمد مدنی که زمانی استاندار خراسان بود و بعدا به آغوش آمریکا و اسراییل پناهنده شد ، وقتی می خواست برنامه های دولت خود را اعلام کند ، قبل از تعیین استراتژیها، روزهای تعطیل را معلوم کرده بود! خاطرم هست مرحوم حضرت امام به کسانی که جمهوری دموکراتیک اسلامی را مطرح کردند میفرمودند مثل این است که شما بگویید جمهوری اسلامی عدالتخواه! عدالتخواهی در بطن جمهوری اسلامی هیست و نیاز به مطرح کردن آن نیست. استراتژی اعتقادی ما انتظار برای ظهور صاحبالزمان است و این تنها و تنها هدف و استراتژی هر مسلمان شیعه است. این همان انتظاری است که افضل عبادات به شمار آمده است و باید همه کارهایمان را در این جهت تنظیم کنیم. اگر شیعه هستیم استراتژی سینمای ما نیز باید بر مبنای آرمانهای شیعی باشد. اگر استراتژی ما مهدویت است باید تمام سیاستهای فرهنگی، هنری و سینمایی ما در این جهت باشد. دوستانی که الان در رأس امور فرهنگی قرار دارند قطعا خیلی بیشتر از حقیر به ظهور حضرت حجت اعتقاد دارند و انتظار آن را می کشند. اما این موضوع چرا در کار و برنامههای فرهنگی و هنری و سینمایی اجرایی نمیشود. شما نگاهی به سینمای غرب داشته باشید. ما که متاسفانه در بسیاری از مسائل مقلد غرب هستیم ، لااقل این مورد را نیز از آنها بگیریم. ببینید غرب برای اعتقادات آخرالزمانی و منجی گرایانه خود چه میکند.درهمه نوع ژانری فیلم می سازد ؛ ملودرام، کارتون، هراس ، علمی تخیلی ، کمدی و از همه رسانه های استفاده می کند ؛ کتاب ، ماهواره ، اینترنت ، بازیهای رایانهای و... در همه آنها اعتقاداتشان را مطرح میکنند. فکر میکنید مشکل کجاست که استراتژی مهدویت وارد سینمای ما نمیشود؟ مشکل فقط سینما نیست کل مجموعه فرهنگی ما این جهتگیری را ندارد. مقام معظم رهبری نخستین سخنرانی خود درباره تهاجم فرهنگی را در آذرماه 1368 انجام دادند. از آن به بعد مرتب این موضوع را مطرح کردند. ما چقدر در این سالها به این موضوع پرداختهایم؟ یکی از دلایل آن وجود همان پایههای بیمار روشنفکری در ایران است. در هر صورت حیطه نشر و سینما و رسانه و... به همین ساحت روشنفکری بیمار ارتباط پیدا می کند. چرا که سابقه رسانههای ما به این امر بازمیگردد. دلیل دیگر آن نیز تساهل و تسامح در مقابل هجمه شدید رسانههای غربی است. تمام سعی غرب بر این است که اسلام وارد زندگی و اجتماع مردم نشود. حضرت امام (ره) در کتاب ولایت فقیه نوشته اند که «گلادستون» انگلیسی در زمانی که در ایران بود، روزی از کنار مسجدی عبور می کرد و صدای اذان شنید، از همراهش پرسید این چه می گوید ؟ همراه گفت اذان می گوید. پرسید آیا اذان با ما کاری دارد و در برنامههای ما خللی ایجاد میکند؟ آن فرد پاسخ منفی داد. گفت پس بگذار بگوید!! یا «گری سیک» معاون برژینسکی در یکی از سخنرانیهای خود گفته بود مسلمانها هرچه میخواهند عبادت کنند اما با ما کاری نداشته باشند. همه تبلیغات غربی ها برای دور کردن مردم از اسلام این است که اسلام در عرصه کار و زندگی اجتماعی ناکارآمد است و باید قوانین و تئوری های سکولاریستی و اومانیستی غربی جانشین آن شود. در حالی که اسلام ناکارآمد نیست و در حقیقت این ناکارآمدی ماست که نتوانستهایم اسلام را در زندگی اجتماعی جاری کنیم. ما نباید بترسیم. به قول حضرت امام (ره) حتی اگر 400 سال هم طول کشید باید تلاش کرد این تئوری های غربی که 200 سال است این مملکت را به کام خود باختگی و غرب زدگی کشانده کنار گذاشته شود. باید این تابو شکسته شود که هر چه غربی ها می گویند ، وحی منزل نیست. یکی از نکات مثبت کار آقای احمدینژاد ایجاد تردید در گفتمانهای رایج جهانی است. چه کسی گفته که فقط 5 کشور سرنوشت دنیا را تعیین کنند؟ چه کسی گفته که هرچه سازمان تجارت جهانی بگوید همان است؟ اما متاسفانه گویا این نگرش کمتر به زیرمجموعه مدیریتی رئیسجمهور ورود پیدا کرده است. در واقع در همه این مجموعه ها و در همه موسسات فرهنگی و در همه رسانههای ما باید تحولی عظیم رخ دهد و گفتمان عزت نفس و استقلال طلبی امام راحل و "ما می توانیم" رهبر معظم انقلاب و رییس جمهوری محترم در همه ارگان ها و سازمان های فرهنگی نهادینه شود. این همان مهندسی فرهنگی است که مقام معظم رهبری بارها درباره اش سخن گفته اند و نخستینقدم در این راه ارتباط موسسات پژوهشی اسلامی با رسانههاست. اگر این اتفاق رخ دهد، سینمای ما چقدر قابلیت پیامرسانی برای غرب دارد؟ جهان امروز طالب حقیقت است. کشورهای جهان سوم و کشورهای اسلامی در راس این مطالبه هستند. یکی از سیاستهای غلط سینمای ما سرمایهگذاری برای حضور در جشنواره ها و کشورهای اروپایی است. اما جمعیت یک میلیارد و نیمی کشورهای مسلمان که تشنه این گونه پیام ها هستند را از یاد برده ایم. پیامبر مظلومی داریم که هر سال از سوی کانون های صهیونیستی ، ساحت مقدس ایشان هتک حرمت میشود اما ما یک حرکت در جهت شناساندن این پیامبر محبت و رحمت انجام ندادهایم. ما درباره بسیاری از پیامبران الهی فیلم ساخته ایم ؛ از حضرت ایوب گرفته تا حضرت عیسی (ع) و یوسف پیامبر و حضرت سلیمان و ...حتی راجع به اصحاب کهف هم فیلم ساختیم اما درباره زندگیهای پر فراز و نشیب پیامبراعظم (ص) و ائمه(ع) کاری نکردهایم. دبستانیهای ما بابانوئل که افسانهای بیش نیست را خوب میشناسند، اما در کمال شرمندگی و تاسف از امام زمان (ع) میترسند. اینجا ، هم متولیان فرهنگی مقصرند و هم مسؤولان هنری و سینمایی قصور نموده اند. متاسفانه هر یک از این موضوعات دینی که مطرح می شود، چندین متولی پیدا میشود که طراح آن ، اساسا از طرح موضوع پشیمان می شود.چرا آنقدر موضوع را سخت میکنیم. همچنان که توضیح داده شد ، تنها راهکار این است که باید رابطه بین مراکز علمی و تحقیقاتی از جمله حوزه علمیه و رسانه به مراتب قوی و قویتر شود. مرکز پژوهش های اسلامی صداوسیما که وابسته به حوزه است طلابی بسیار پرشور و محقق دارد که باید ارتباطشان با رسانه بسیار بیشتر شود. آمادگی لازم در طلاب و روحانیون وجود دارد و باید مانعها برداشته شود و این ارتباط به وجود آید. وقتی این ضعف ارتباط در کشور مشاهده میشود، مجبور میشویم فیلمهای آخرالزمانی غرب را برای مخاطب نمایش دهیم. برای مثال چهارشنبهسوری سال گذشته ، تلویزیون کشورمان 4 فیلم آخرالزمانی مطابق با ایدئولوژیهای غرب پخش کرد. اشتباه استدلالمان این است که فکر میکنیم مخاطب ما به جنبه تئوریک فیلم کاری ندارد و فقط سرگرمی برایش مهم است. در حالی که آنها این فیلم ها را برای همین مردم عادی تولید می کنند تا بدون هیچ توضیح و تفسیری اثر خود را بگذارد. فیلمی مثل "کنسانتین" که از ریزترین اعتقادات شیطانپرستی گرفته شده همان اثر مطلوب سازندگانش را دارد که فیلم «ساروگیت» (که در بخش رسمی ویدئویی کشور هم آمده) و میبینیم چگونه هویت مسخ شده انسانها را نشان میدهد. این فیلم دنیایی را تصویر میکند که همه انسانها در آن رباط هستند و توسط آدمها در کنج خانهها هدایت میشوند و... آیا معتقدید ساخت فیلمهایی مثل 313 به صورت خانوادگی در لندن، نشاندهنده این است که نیاز و کششش به سمت مسائل اسلامی در اروپا است. نکته جالبی که باید مدنظر قرار داد این است که روشنفکران آمریکایی امروزه خیلی جلوتر از اصولگرایان ما در شناخت سیستم آمریکا هستند. روزنامهنگارانی مثل کریستوفر پالین و تیری میسان که کتاب دروغ بزرگ را نوشته، خیلی دقیق کار میکنند. همه این واقعیات نشان می دهد که الان مخاطب جهانی آماده پذیرش بحثهای آخرالزمانی ما شیعیان است. بسیاری از فیلمهای مذهبی ما در خارج از مرزها بیننده بسیار و بازتاب عالی داشته است. به نظر من دستهایی در پشت پرده است که از ساخت چنین فیلمهایی در کشورمان جلوگیری میکند. اگر سریالها و فیلمهایی که درباره امام زمان (عج) ساخته شود هر قدر هم ضعیف باشد اما نیت پاک سازنده آن قطعا تاثیرگذار خواهد بود. ولی چرا چنین فیلمهایی ساخته نمی شود؟ خیلی عجیب است بعد از 31 سال چنین فیلمهایی ساخته نشده است. درباره اکثر پیامبران بنیاسرائیل آثاری ساخته شده است اما درباره پیامبر(ص) و امام زمان(عج) خودمان این کار انجام نشده است. بنده به سریال امام رضا (ع) که توسط آقای فخیمزاده ساخته شد خیلی نقد داشتم اما صرف ساخت این آثار بسیار مثبت است و تولید آنها باید ادامه پیدا کند. متاسفانه حدود 140-150 سال پیش ، امثال میرزا ملکمخان و حسینخان سپهسالار فراماسون بدعتی گذاشتند و در اذهان به اصطلاح روشنفکران و نخبگان ما فرو کردندکه همه چیز را دو قطبی نگاه کنیم. به این معنی که هرچه خصوصیات ضد دین را دارا بود ، تجدد است و هرچه غیر از این باشد سنت نام داشته و نکوهیده است. متاسفانه از همان ابتدای انقلاب اسلامی ، شبه روشنفکران ما تحت تاثیر همین القاء دیرین ماسونی ، جمهوری اسلامی را مظهر سنت و مخالف تجدد و آزادی و پیشرفت دانستند. اما به قول شهید آوینی در مقوله پیشرفت اول باید "پیش" و "پس" را معنی کنیم و با مفهوم و مصداق آن آشنا شویم بعد تحلیل کنیم که پیشرفت چیست و پسرفت کجاست؟ دیروز این صحبتهای نتانیاهو در سال 2002 ، مبنی بر اینکه آمریکا باید با تلویزیون به ایران حمله کند را به یکی از دوستان نشان دادم. این حرف را نه من و نه جمهوری اسلامی گفته، بلکه غربیها صریحا به این نکته اقرار کردهاند.
پس میتوان گفت بعد از این صحبتها بود که مرداک تمرکز بیشتری روی رسانهها داشت؟ صحبتهای نتانیاهو 6 ماه قبل از حمله آمریکا به عراق مطرح میشود. در این صحبتها میگوید باید به عراق حمله نظامی و به ایران حمله رسانهای کرد. چه شد که کمپانی "والت دیزنی" در این چند سال اخیر ناگهان از ساخت فیلمهای موش و گربه به فیلمهایی رسید که نوجوانها را در عرصه بیهودگی و هرزگی نشان دهد. فیلمهایی مانند «دبیرستان موسیقی» نمونه این کارهاست که دختران و پسرانی با لباسها و رفتار و روابطی ضد اخلاقی و زننده را به بتی برای نوجوانان و جوانان ما تبدیل کردهاند. عکسها، برچسبها، پازلها و شعرهایشان در بازارهای ما به وفور یافت میشود. شبکه فارسیوان نیز در حال راهاندازی شبکهای برای کودکان و نوجوانان است. تحلیل شما از این شبکه چیست؟ به اعتقاد من مطرح کردن بیش از حد فارسیوان برای پوشش عملیات ضد فرهنگی دیگر آنان است. الان فیلمهای هرزه درانه "والت دیزنی" که به صورت دیویدی در حال پخش در بازار سیاه است مخاطبان به مراتب بیشتری از فارسیوان دارد. متاسفانه این تفکرات مخرب در شبکه رسمی ویدیویی ما نیز نفوذ کرده است. با این استدلال که با دوبله و به نمایش درآوردن این فیلمها ، مدیریت فرهنگی صورت می گیرد. یکی از دوستان میگفت ما میخواهیم فیلمهای وارداتی از غرب را مدیریت فرهنگی کنیم و قبل از آنکه در بازار توزیع شود وارد شبکه خانگی نکاییم! نتایج این مدیریت فرهنگی پخش فیلم کفرآمیز «قطبنمای طلایی» در شبکه خانگی و چاپ کتاب آن در کشورمان است!! یکی از موضوعات این فیلم که توسط کلیسای کاتولیک کفرآمیز خوانده شد اما در شبکه خانگی ما توزیع شده است این است که حیوان را روح انسان معرفی میکند و یکی از شکنجهها در این فیلم برای کودکان، جدا کردن حیوان از انسان است. ما باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را با فرهنگ مشخص کنیم و اندیشههای اسلامی را جایگزین تفکرات اومانیستی و سکولاریستی موجود کنیم.
منبع: http://smostaghaci.persianblog.ir دوشنبه, ۰۸ شهریور ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
یک فیلم دیگر آخرالزمانی و این بار براساس کتابی از "کورمک مک کارتی" که پیش از این(حدود دو سال پیش) اقتباسی از نوول قبلی او یعنی "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را ساخته برادران کوئن دیدیم که اسکار بهترین فیلم سال را هم دریافت کرد.
"کورمک مک کارتی" نویسنده 77 ساله ای که در دنیای ادبیات امروز ، معروف به سیاه نمایی و تلخ اندیشی درباره جامعه کنونی آمریکا شده است ، نیز اینک در نوول "جاده" همچون بسیاری دیگر از نویسندگان و سینماگران غربی و آمریکایی در جریان حاکم تفکر امروز غرب ، به آخرالزمان رسیده است. قهرمان های مک کارتی که اغلب دچار نفرت و خشم کور توصیف می شدند و در صحراهای خشک و بی آب و علف ، پناه می گرفتند اینک در گریز از توحش آخرالزمانی ، برای نجات بشریت ، به اصطلاح خود را به آب و آتش می زنند و در مرگزار قحطی و گرسنگی و مرگ ، سخن از امید و انسانیت و خانواده می کنند. پیش از این ، داستان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" که در سال 2003 منتشر شد ، به شدت مورد استقبال قرارگرفت و البته اقتباس برادران کوئن از آن ، یکی از وفادارانه ترین برداشت های ادبی این زوج فیلمساز به شمار آمد.
در نوول "جاده" آن دنیای در هم ریخته و آشفته "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به پایان راه خود رسیده و مرد ( ویگو مورتنسن) و پسری که بر ویرانه های آمریکای سوخته و نابوده شده به سوی سرنوشت می روند ، گویی تعبیر همان خوابی است که کلانتر تام بل در "سرزمینی برای پیرمردها نیست" دیده بود.
با حضور او ، آنها در حالی که کاملا ناامید و گرسته با مرگ دست و پنجه نرم می کنند ، به انبار غذا دست می یابند ، انگار که خداوند به خاطر وجود آن پسر ، مائده آسمانی برایشان فرستاده است. منبع: smostaghaci.persianblog.ir
سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
حركت به سوي درك آخر الزمان ، و تلاش براي رهايي از مصائب پايان دنيا ، موضوعي است كه مدتها مورد توجه بشر بوده است . به دنبال بيان نظريات گوناگون درباره چگونگي دگرگوني زمين ، سينما گران هم بيكار ننشسته و اقدام به ساخت فيلم هاي مرتبط با اين جريان كرده اند .
اما اينك ، زماني خاص براي نابودي دنيا مشخص مي شود ، يعني 21 دسامبر 2012 ميلادي ؛ اين تاريخي است كه بنا به گفته محققين : زمين شاهد اتفاقات طبيعي و در پي آن اتفاقات اجتماعي - سياسي خواهد بود . فيلم هاي " 2012 Doomsday " ( روز قيامت 2012 ) ، " Nostradamus 2012 " ( نوستراداموس 2012 ) و " 2012 " ؛ همگي بر مبناي نظريه كلي نابودي زمين در سال 2012 مي باشد ، ولي در اينكه زمين چگونه نابود مي شود ، اين سه فيلم علاوه بر داشتن ديدگاه هاي مشترك ديدگاه خاص خود را هم دارد ، البته درباره اينكه در فرداي بعد از نابودي چه رخ مي دهد ، سه فيلم به نوعي به يك مطلب اشاره مي كنند . اين سه فيلم كه به نوعي مكمل يكديگرند، قصد به تصوير كشيدن : آشفتگي زمين و امور آن و و در فرداي آشفتگي ، ظهور منجي و جهاني نو را دارد . ولي ديدگاه منجي گرايانه ي اين سه فيلم ، خلاف ديدگاه اسلامي است و به نوعي جعل يك رخداد است . به عقيده من اين سه فيلم در يك سير زنجيره اي قرار دارند و با هماهنگي كامل ساخته شده اند و به بيان ديگر يك پروژه نهايي را در نظر دارند ، چرا كه با بررسي هر فيلم متوجه مي شويم كه هر كدام هدفي خاص را دنبال مي كند ، كه در نهايت هر يك ، يك تكه از پازل اين پروژه را تكميل مي كنند : فيلم نوستراداموس 2012 ، در پي آن است كه با تكيه بر گفته ها و نقاشي هاي منتصب به نوستراداموس ، و تطبيق آن با حوادث علمي و پژوهش هاي زمين شناسي و سياسي ، اين فكر را در مخاطبان جاري كند كه : اتفاقات كهكشاني در حال رخ دادن است و باعث گرم شدن سطح زمين ، مختل شدن سيستم هاي مخابراتي و برق رساني و آب شدن يخ هاي قطبي مي شود و در پي اينها قحطي ، هرج و مرج و سقوط حكومت ها و ... رخ مي دهد . در اواخر فيلم هم با تكيه بر سنگ تراشي هايي كه در كليساهاي عصر گوتيك و ... مي باشد ، به اين مطلب اشاره مي كند كه سازندگان آنها كه جوامع ماسوني ( فراماسونهاي كنوني ) بودند ، با داشتن علوم مختلف فهميده اند كه جهان در روزي به پايان مي رسد و باز در فرداي آن مسيح مي آيد و جهان را اداره مي كند ! اگر چه دو مسئله ديگر هم وجود دارد كه بايد در بررسي اين فيلم به آنها توجه كرد : يكي به نمايش در آوردن چهره اي دشمن گونه از ايران ( با به تصوير كشيدن قطعه فيلمي از رئيس جمهور ايران - كه در حال صحبت در مورد رژيم صهيونيستي است - و بيان اين مطلب كه ايران دشمن غرب است ! ) ؛ و مسئله ي ديگر، اين است كه مي خواهد چهره منفور و مخدوش فراماسون ها را - كه عامه مردم جهان آنها را افرادي سود جو و عاملين اصلي بسياري از فجايع تاريخي مي دانند ،_ در نزد مخاطب اصلاح كند و آنها را افرادي داراي علوم خفيه بداند و آنها را حاميان مسيح نشان دهد ؛ اگر چه اين دو مطلب به خودي خود مهم است و بايد مورد موشكافي بيشتري قرار بگيرد ، اما به جهت عدم ارتباط با موضوع اين نوشتار، از بررسي اين دو مطلب چشم پوشي مي كنيم . اينك براي ما هدف اصلي فيلم مهم است ، كه همانا ، قبولاندن مفهوم ويراني زمين در سال2012 و بعد از آن برقراري زميني نو و روي كار آمد مسيح نو - در فرداي بعد از نابودي - ، با ادله علمي و پژوهشي است ! در فيلم قيامت 2012 (2012 Doomsday ) ، باز هم شاهد نابودي زمين در سال 2012 هستيم ، اما هدف اصلي فيلم ، چگونگي نابودي زمين نيست ، بلكه توجه فيلم به آينده زمين و بشريت است . در اين فيلم شاهد هستيم كه افرادي از نقاط مختلف آمريكا به نحوي متوجه مي شوند كه بايد به معبد مايا بروند ، اما نمي دانند چرا ، و از سوي ديگر زني باردار هم به معبد آورده مي شود ، اين زن كه در فيلم سخني از شوهر او به ميان نمي آيد ، بر روي سكويي سنگي ( درون معبد )، كه بر روي ديواره هاي آن درباره پايان دنيا و آمدن مسيح نوشته شده است ، فرزند خود را به دنيا مي آورد ، لحظه به دنيا آمدن فرزند او ، با زمان پايان دنيا تلاقي كرده ، و جالب آنكه همه دنيا زير و رو مي شود ، الا اين معبد كه تعدادي افراد را از زن و مرد درون خود جا داده ! هدفي كه اين فيلم دنبال مي كند اين است : افرادي برگزيده مي شوند تا نسل آينده بشر را بعد از نابودي دنيا ، ادامه دهند ( همچون مسافران كشتي نوح ) و جالب اينكه اين حاميان منجي آينده ، همگي غربي هستند ! از سوي ديگر ، اين افراد پيرامون مسيح آينده جمع شده اند . اين كودك كه مسيح آينده است ، از مادري زاده مي شود كه در فيلم شوهري براي او متصور نشده اند ! كه به نوعي نماد مريم مقدس است !! و جالبتر آنكه اين افراد خاص و مسيح جديدشان به جاي آنكه در كليسا جمع شوند ، در يك معبد باستاني متعلق به مايا ها گرد آمده اند ! يعني مسيحي كه در آينده مي آيد ، از نظر آداب و رسوم و شريعت با مسيح قبلي متفاوت است ! پس تا اينجا اين دوفيلم ، دو پازل مهم را تشكيل دادند : يك فيلم از نظر علمي پايان دنيا و آمدن مسيح را اثبات مي كند و ديگري فرداي بعد از نابودي را به صورت شروعي نو با مسيحي نو به تصوير كشيد !! اما اينك نوبت به پازل اصلي و نهايي اين پروژه مي رسد و آن فيلم 2012 ، ساخته رولند امريش مي باشد . اين فيلم كه به مراتب از نظر جلوه هاي ويژه و به قولي زحمات سينمايي از فيلم قيامت 2012 بالا تر و قوي تر است ؛ قصد دارد جهان را پيش روي تماشا گران به كلي نابود كند ! نابودي به معناي واقعي كلمه . هر آنچه از تمدن ، شهرها ، جنگل ها ، و نمادهايي كه بشر به آنها دلبستگي دارد ( برج ايفل ، مجسمه مسيح ، كليساي واتيكان و ... ) ، همگي در اين فيلم به طرز حيرت آوري نابود مي شود ( البته به غير از نماد مسلمانان ، يعني كعبه ، كه به گفته كارگردان فيلم ، او از خشم مسلمانان مي ترسيده ! ) اما نكته مهم اين است كه در اين فيلم ، كشتي نوح را مي بينيم ! اما اينبار اين كشتي از سوي دولت مردان كشور هاي قدرتمند جهان ساخته شده است و نه به وسيله يك پيامبر ! رولند امريش تاريخ را از نو نوشته ، اما اينك اين تاريخ بازنويسي شده ، به روايتي مورد قبول غرب مي باشد . در ماجراي نوح ، خداوند به او دستور داد كه كشتي را بر بلنداي كوهي بسازد و او اينكار را كرد ، چنانكه در اين فيلم هم شاهد اين هستيم كه پروژه نجات بشريت كه شامل كشتي هاي غول پيكري است ، بر روي كوه تبت بنا شده است ! از سوي ديگر خداوند به نوح دستور داد كه از هر جفت از حيوانات در كشتي سوار كند ، در اين فيلم هم اين موضوع به زيبايي به نمايش در آمده است. اما مسئله ما اينجاست كه ، خداوند به نوح فرمان داد كه افراد مومن را در كشتي سوار كن و حتي نوح پسر كافر خود را هم به كشتي سوار نكرد ، يعني آينده اي كه بعد از نابودي زمين براي ماجراي نوح متصور است ، آينده اي پاك مي باشد و جهاني كه ميراث خواران آن صالحان اند ، چرا كه صالحان در كشتي او سوار هستند ، اما در فيلم 2012 ، دو گونه از انسان ها سوار كشتي نجات مي شوند ، يك دسته كه افرادي انتخاب شده به شيوه هاي ژنتيكي هستند و عده اي ديگر ثروتمنداني هستند كه اين پروژه كشتي ها با پول آنها بنا شده است و حتي ما مي بينيم كه ملكه انگلستان به همراه دو سگ معروفش وارد كشتي مي شود ! يعني آن ارزش والا براي سوار شدن به كشتي نجات كه ايمان نام داشت ، جاي خود را به ارزشي پست به نام پول و قدرت داد ، و آينده اي كه براي اين ماجرا متصور مي شود ، آينده اي سرمايه داري است ، يعني نظم نوين جهاني ، نظمي سرمايه داري است ! اما جايگاه دين در اين فيلم كجاست ؟ ناكار آمدي دين، در بخش هاي مختلفي از فيلم به چشم مي خورد ، از جمله : 1. فيلم به وضوح اين معنا را بيان مي كند كه آنانكه براي توبه و طلب بخشش در اماكن مذهبي گرد آمده اند ، به هيچ جا نمي رسند ، چرا كه اينك علم به فرياد انسان مي رسد و نه دين . اين موضع در دو نما از فيلم به روشني به تصوير كشيده شده است : زماني كه مسيحيان در كليساي واتيكان جمع شده و در حال دعا هستند ، زلزله اي رخ مي دهد و سقف داخلي كليسا تَرَك مي خورد ، و يك تَرَك بين نقاشي خدا و انسان ( كه نشان دهند دميده شدن روح در انسان است ) ، درست بين انگشت خدا و انسان به وجود مي آيد كه به معناي فاصله افتادن بين خدا و انسان است ! كه اين نشان از اين معنا دارد كه خدا روح را در انسان دميد و او را رها كرد كه خود زندگي كند و آينده خود را بسازد ( بدون هيچ گونه هدايت " وحياني " ، زندگي كند ) ! در همين حال گنبد اين كليسا مي شكند و بر روي مردماني كه در حياط مركزي كليساي واتيكان جمع شده اند و در حال دعا هستند ، مي غلطد و همه را مي كشد . 2. در نمايي ديگر ، زماني كه كاخ سفيد در جنب و جوش اقدام براي نجات افراد است مشاور رئيس جمهور درحال ديدن شبكه هاي تلويزيوني است اخبار وقايع سراسر دنيا را نشان مي دهند، از جمله صحنه اي از مردم را نشان مي دهد كه در خيابان ها راه مي روند و با پلاكارد نوشته هايي ، مردم را به توبه فرا مي خوانند تا شايد خدا رحم كند . مشاور رئيس جمهور آمريكا با تمسخر مي گويد : احمق هايي با تابلو هاي مقوايي! اما محقق سياه پوست كه در كنار اوست مي گويد : آنها كه اينجا نيستند ( كه بدانند حوادث علمي و طبيعي در جريان است و نابودي زمين حتمي است ) . اين يعني انسان ها نمي دانند كه دين به كارشان نمي آيد ، بلكه علم است كه نجات بخش است . 3. فيلم ، وقوع آخر الزمان را به وقايع طبيعي نسبت مي دهد ، يعني اين جهان نابود مي شود با وقايع طبيعي و نه ماورايي و خواست خدا . در اينجا علم گرايي به چشم مي خورد . در حالي كه اسلام كه دين راستين است ، بر اين عقيده است كه هر چه از حوادث طبيعي رخ مي دهد به خواست و حكمت خداست . 4. ساشا خلبان روس ، در حالي كه با هواپيما در حال سقوط به داخل دَره است ، در آخرين لحظات دعا مي خواند و صليبي مي كِشد ، هواپيما در لبه ي پرتگاه مي ايستد ، ساشا فكر مي كند كه نجات يافته ، لبخندي مي زند ، اما ناگهان هواپيما به درون دره مي افتد . اين صحنه از فيلم ، اين معنا را مي دهد كه : اگر چه فكر مي كنيد دين به فريادتان مي رسد ، اما اين اعتقاد ، خيالي باطل است . اما بايد توجه داشت كه در اين فيلم ، يك دين ، نجات دهنده و راهبر است . و آن بوديسم است . در اين فيلم شاهد به تصوير كشيده شدن دالايي لاما رهبر بوداييان هستيم ، كه از شاگردش مي خواهد كه براي نجات خود تلاش كند . و شاگرد جوان وي ،جكسون كه نقش اصلي فيلم را برعهده دارد، به همراه خانواده اش به محل كشتي هاي نجات مي برد . بايد در نظر داشت كه عرفان بودايي سالهاست كه مورد حمايت و توجه نظام آمريكا است ، چرا كه آمريكا مي داند كه اگر بخواهد مانع رشد اديان الهي شود ، بايد جايگزيني را براي آنها قرار دهد تا مردمان جهان را از نظر روحي تامين كند ، و اين جايگزين ، عرفان بوديسم است. در اين فيلم، هدايتگر افراد به سوي نجات ، يك بودايي نشان داده مي شود . از سوي ديگر ، نكته اي ظريف در اين باب نهفته است ، و آن اينكه ، خود دالايي لاما نمي خواهد معبد خود را ترك كند ، و به شاگردش مي گويد برو ، و دالايي لاما زنگ آخرين مراسم ديني را به صدا در مي آورد و مي ميرد : اين يعني آنچه از عرفان بوديسم به مردم جهان در جهاني نو، ارائه مي شود ، عرفاني اصيل نيست ، بلكه عرفاني رقيق شده است ( چرا كه منتقل كننده عرفان بوديسم به آيندگان ، يك شاگرد جوان و كم تجربه بودايي است ) از نكات ديگري كه بايد در اين فيلم به آن توجه كرد ، بهبود وجه آمريكا است . در اين فيلم آمريكا را رهبر جهان معرفي مي كند ، آمريكاست كه دستور تخليه را براي نجات بشريت صادر مي كند ، رئيس جمهور آمريكاست كه صادقانه با مردم سخن مي گويد و حقيقت را با آنان در ميان مي گذارد . در اين فيلم رئيس جمهور آمريكا فردي سياه پوست است ، اين مسئله از آن جهت كه رئيس جمهور فعلي آمريكا اوباما سياه پوست است و سياهان در طول تاريخ ، افرادي مظلوم جلوه گر شده اند ، جاي تامل دارد . لذا رئيس جمهور آمريكا را فردي سياه پوست قرار مي دهند تا وجهه قابل قبول تري پيدا كند . در اين فيلم نظام آمريكا را نظامي قابل تغيير نشان مي دهد ؛ چرا كه آنچه مردم از آمريكا مي دانند و تصور مي كنند ، نظامي منفعت طلب و همچون امپراتوري هاي قديم است ، اما در اين فيلم مي بينيم كه كاخ سفيد محلي براي پناه مردم مي شود و رئيس جمهور آمريكا در كنار مردم مي ماند و بدون هيچ تشريفات و محافظي ، بين مردم قدم مي زند و حال آنها را جويا مي شود . از سوي ديگر زماني كه محقق سياه پوست ، تلفني با پدرش صحبت مي كند ، به او مي گويد كه رئيس جمهور دستور داده كه كاخ سفيد را تخيله كنند ( كاركنان بروند و در كشتي ها سوار شوند ) . پدرش مي گويد : بالاخره بايد اون سطل آشغال تميز مي شد . اين ديالوگ كوتاه ، اين معنا را مي رساند كه نظام آمريكا قابل تغيير است و اين تغيير به وسيله يك رئيس جمهور مردمي رخ مي دهد ! اما نكته ي ديگر در اين فيلم ، نفوذ اعتقادات يهوديت است . نقش اصلي اين فيلم ( جكسون ) يك نويسنده است ، اوست كه در لحظات آخر ، با اقداماتش باعث نجات افراد حاضر در كشتي مي شود ؛ بايد توجه داشت كه اكثر منجياني كه غرب ارائه مي دهند به نوعي اهل قلم هستند و يا در مطبوعات كار مي كنند . مثلا سوپر من در روزنامه كار مي كرد ، مرد عنكبوتي عكاسي براي مجله بود و اينكه جكسون ، يك نويسنده است . اين قضيه ، اين معنا را مي رساند كه : نجات دهند يهوديت و پدر اسرائيل فردي اهل قلم و نويسنده به نام تئودور هرتسل است ! منجياني اهل قلم ، به ياد آورنده ياد هرتسل يهودي هستند . و اين مفهوم زماني روشن تر و قابل درك تر مي شود كه ، ما در انتهاي فيلم مي بينيم كه ، دختر جكسون از او مي پرسد كه كي مي رويم خانه ؟ و جكسون به او مي گويد : هر جا با هم باشيم ، آنجا خانه ماست !! اين جمله ، از يك سو تماميت خواهي يهود را به تصوير مي كشد كه دنيا را براي خود مي دانند و از سوي ديگر بحث جهان وطني را به ذهن مي آورد . در باور جهان وطني ، هدف ، از بين بردن علايق نژادي و ملي افراد است ، و اينكه همه جهان خانه هر فرديست و بايد نسبت به آن تعلق خاطر داشته باشد . اين نظريه ، نابود كنند عرق ملي و تعلق خاطر به وطن مادري را در افراد به وجود مي آورد . در اواخر فيلم ، پس از اينكه اين افراد نجات يافته و سوار بر كشتي نجات ، از دغدغه ها و مشكلات ، جان به در برده اند ، بر روي عرشه مي آيند و هواي جهان جديد را استشمام مي كنند . البته بايد توجه داشت كه قبل از اين صحنه ، در دقايق پاياني فيلم ، نوشته اي بر تصوير ظاهر مي شود و محتواي آن اين است : روز 27 از ماه 1 و سال 1 نجات بشريت (!) . در اينجا مي بينيم كه مبدا مسيحيت برداشته شد و به جاي آن مبدا نجات بشريت قرار گرفت ! اين كه انسان محور قرار بگيرد ، مبحث مربوط به اومانيسم است و همانطور كه قبلا اشاره كرديم ، خود فيلم ، اساس نابودي زمين را حوادث طبيعي مي داند و قدرت خدا را در اين امر و حتي براي نجات انسان انكار مي كند و مي بينيم كه انسان ها هستند كه به هم كمك مي كنند و هيچ امدادي از سوي خدا متصور نيست و همچنين هيچ درخواست امدادي هم از سوي مردم ديده نمي شود و اگر هم دعا و نيايشي رخ مي دهد ، بي فايده است . البته نمونه جالبي از اومانيسم و توجه به تمايلات انسان در اين فيلم ديده مي شود كه خود به تنهايي همه چيز را بيان مي كند : زماني كه چارلي بر روي كوهي ايستاده بود و در حال گزارش دادن از وضع آتشفشان بود ، اين جمله را بيان كرد : ابر خاكستر اين آتشفشان اول لاس وگاس را نابود مي كنه و بعد ... توجه دادن به لاس وگاس و نابودي آن بسيار مهم است . چرا كه لاس وگاس مركز فساد و فحشا است و آرزوي انسان خوش گذران عصر حاضر ، رفتن به اين شهر و استفاده از لذايذ آن است . اما اينكه ، در اين بخش فيلم ، ابتدا نابودي لاس وگاس را مطرح مي كند ، منظور اين است كه از اين لحظه به بعد يكي از ملاك هاي مهم انسان در مبحث انسان محوري ، يعني لذت بي قيد و بند ، در خط مقدم نابودي است . و اين مطلب حس ترس مضاعفي را براي بيننده ، پديدار مي كند و او را نسبت به رخداد پايان دنيا كه همه چيز از جمله لذت نابود مي شود ، هوشيار تر مي كند . و در آخر بايد بيان كرد ، همان طور كه سير فيلم نشان مي دهد رهبري جهان در پروژه پايان دنيا و نجات بشريت بر عهده آمريكا است ، و به نوعي موعود و منجي بشريت آمريكا است . بله اينك جهان غرب علاوه بر اينكه قصد دارد زندگي كنوني انسان ها را تحت تسلط خود در آورد ، براي آينده بشريت هم طرح ريزي مي كند و بر آن است كه موعود خود را به جهانيان معرفي كند ! اگر چه عيسي مسيح منجي اصلي آخر الزمان نيست - ، بلكه او در ركاب امام زمان (عج) است ، - اما ناراحتي ما از اينجاست كه مسيح معرفي شده توسط آمريكا، نه آن مسيح حقيقي ، بلكه مسيحي سرمايدار و غربي است . در يك كلمه مسيحي كه در معبد به دنيا بيايد ، و كشتي نجاتش را با سرمايه انسان هاي پول پرست بنا كند نه با ايمان و ياري الهي ، اين مسيح نه تنها نجات بخش نيست ، بلكه گمراه كننده نيز هست .
خبرگزاری فارس پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
روبرت، روپرت، رابرت، مردوخ، مرداخ، مرداك و يا هر چيز ديگري، نامش را هر طور ميخواهيد تلفط كنيد، اصل داستان فرقي نميكند؛ او هر وقت كه بخواهد روي جريان رسانهاي جهان تأثير ميگذارد... . حتي لازم نيست از دور هم دستي بر آتش داشته باشيد، يك حساب سرانگشتي نشان ميدهد راهاندازي شبكهاي ماهوارهاي مثل فارسيوان آنقدر پول ميخواهد كه از عهده هر كسي برنيايد. راستي چه كسي حاضر است اين همه پول هزينه كند و براي ايرانيان، يك شبكه ماهوارهاي راه بيندازد كه ديگر مجبور نباشند براي خواندن زيرنويس فيلمها به زحمت بيفتند! اگر تا حالا گربهاي براي رضاي خدا موش گرفته، «رابرت مرداک» هم همينجوري و براي پر كردن اوقات فراغت فارسيزبانهاي دنيا، شبكهاش را راه انداخته. اين گزارش، مرور زندگي مالك فارسيوان و صدها رسانه ديگر دنياست براي اينكه بدانيم او چطور از يك روزنامه معمولي در استراليا به يكي از قدرتهاي رسانهاي جهان تبديل شده و اينكه اصلا چرا فارسيوان؟! درباره آدمهاي معروف هميشه داستانهايي نقل ميشود كه الزاما واقعي نيستند، گاهي پيازداغ داستان زندگي اين آدمها بيشتر و بيشتر ميشود تا با جذابيت فوقالعادهای نقل شوند. درباره مرداک ميگويند وقتي چند سال قبل بهشدت بيمار شد، برخي رسانهها به نقل از يكي از پزشكانش نوشتند كه حتي احتمال مرگ او هم وجود دارد. هنوز خبر احتمال مرگ مرداک به اندازه كافي منتشر نشده بود كه قيمتها در بازار بورس انگلستان تغيير كرد و اين هيچ دليلي نداشت جز احتمال مرگ يك آدم خيلي خيلي پولدار. اين ماجرا حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باز چيزي از قدرت مرداک كم نميكند، براي نشان دادن نفوذ او در دنيا به اندازه كافي نشانه هست. اما واقعا اين رابرت مرداک كيست؟! جادوي سرب آقاي کیث مرداک و خانم الیزابت جوی گرین سال ۱۹۲۸ میلادی با هم ازدواج كردند. آنها صاحب 4 فرزند شدند: 3 دختر و يك پسر كه سال 1931 به دنیا آمد و اسمش را رابرت گذاشتند. پدر خانواده، روزنامهنگار کهنهکاري بود که تجربه سالها خبرنگاري براي بخش سیاسی روزنامه «عصر ملبورن» استرالیا را داشت. «مرداک» پدر كه در تأسیس انجمن روزنامهنگاران استرالیا مشاركت كرده بود، سال ۱۹۳۳ سردبیر روزنامه سیدنی مورنینگ هرالد (Sydny Morning Herald) و بعدها مدیر گروه روزنامهای هرالد اندویکلی تایمز (Herasd &weeklg Tims) استرالیا شد. رابرت در سن ۱۰ سالگی با اصرار مادر به مدرسه «گیلانگ گرامر» فرستاده شد، ولی هرگز از تحصیل در این مدرسه راضی نبود. او هرطور بود، دوره 7 ساله مدرسه را طي كرد و البته در اين مدت، بيشتر، روزنامهنگاري و حال و هواي چاپخانه، او را جادو كرده بود. رابرت نوجوان در مدرسه، مجلهاي به نام«ايف» راه انداخت و اين آغاز راهي بود كه كمتر از 60 سال بعد به راهاندازي بيش از 50 روزنامه ختم شد. او كه به بوی تند جوهر، صدای مهیب دستگاههای چاپ و فضای سنگنین محل کار پدرش عادت كرده بود، بعدها جايي در مرور خاطرات دوران كودكي اينطور گفت: «زندگی یک ناشر بهترین نوع زندگی در سراسر جهان است. وقتی بچهها در معرض آن قرار بگیرند، بدون شک قادر نخواهند بود در مقابل جذابیتهایش مقاومت کنند.» رابرت هم نتوانست در برابر جذابيتهاي روزنامهنگاري مقاوت كند و اولین کار جدی خود در حرفه روزنامهنگاری را در حین تحصیل در «دانشگاه آکسفورد» و در روزنامه «دیلی اکسپرس» در شهر لندن از سال ۱۹۵۰ شروع کرد. 2 سال بعد و در ماه اكتبر اما پدرش مرد و تنها پسر خانواده، تحصيل در آكسفورد را موقتا نيمهكاره رها كرد و به استراليا برگشت تا بهعنوان ارثيه پدري، چرخ روزنامه «آدلاید نیوز» را بچرخاند. رابرت براي اداره روزنامه از همان ابتدا به شيوه خودش عمل ميكرد و معتقد بود: «اگر شما میخواهید دستی در دنیای نشر و ارتباطات داشته باشید، باید فقط آدم خودتان بوده و متکی به هیچکس دیگر نباشید و اجازه ندهید که عمل براساس روابط دوستانه، شما را وامدار دیگران کند.» اين تئوري اساس زندگي او را شكل ميداد و البته انگار خيلي هم تئوري بدي نبود، چون او توانست كمتر از 2 سال بعد مالك همه بخشهای روزنامه شود و بلافاصله بخشی از روزنامه «سیدنی قبل» را هم بخرد. زمان زيادي طول نكشيد كه هر دو روزنامه كوچك به سوددهي رسيدند. آن روزها مرداك جوان فقط 23 سالش بود... ورود به امپراتوري سال 1958 را بايد سال طلايي زندگي مرداك دانست. او سرمایهگذاری اندکی در روزنامه «ساندی تایمز» کرد و خيلي زود با سودي كه به دست آورد، فهميد بايد تا ميتواند روزنامه بخرد! از اين به بعد، هر روز بايد منتظر خبری جديد از فعاليتهاي رسانهاي او بود. سال ۱۹۶۰ NSW یک روزنامه حومه شهری و همچنین Daily Miror در سیدنی و Truth در ملبورن را خرید. دو سال بعد هم تصميم گرفت خودش را به روزنامهها محدود نكند و به اين ترتيب ۲۵ درصد سهام ایستگاه شبکه ۹ استرالیا در سیدنی و ملبورن و ایستگاه تلویزیونی Wollangong را به نام خودش سند زد. 4 سال بعد یعنی در ۱۹۶۴ اولین روزنامه ملی استرالیا به نام TneAustralian را تأسیس و منتشر کرد و طی مدت کوتاهی روزنامههایش، استرالیا را تحت سلطه خود گرفتند. او كه حالا چندين و چند روزنامه و شبكه تلويزيوني داشت، تصميم گرفت چندتايي هم شركت انتشاراتي داشته باشد و اين كار را با خريد ۲۴ درصد شرکت انتشاراتی Wellington که بعدها منتقل و به بزرگترین شرکت رسانهای «زلاندنو» تبدیل شد، آغاز كرد. هنوز جوهر قرارداد اين خريد خشك نشده بود كه توانست سهامش را تا 49 درصد برساند. بهعنوان يك آمريكايي تحصيل در آكسفورد و آمريكا كار خودش را كرد. او كه در سالهاي دهه ۱۹۵۰ دیدارهای منظمی از آمریکا داشت، با آگاهی و دید ویژهای نسبت به آمریکا بزرگ شده بود و زمانی که در آکسفورد به تحصیل اشتغال داشت، با پیچیدگیهای «جنگ سرد» دستوپنجه نرم کرد. تا اینکه خيلي زود اعلام كرد زمان آن رسیده که موقعیت آمریکا را بهعنوان یک قدرت فائقه جهانی بهرسمیت بشناسیم. او بهزودی دلباخته آمریکا به ویژه شهر «نیویورک» شد. مرداک دنبال جای پایی در بازار رسانهای آمریکا بود و واقعا چه كاري بهتر از خريد SanAntonioNews در سال ۱۹۷۳ ميتوانست چنين كمكي به او بكند. در همين سالها بود كه The news of the world و روزنامه سان The Sun را به دست گرفت. اين دو روزنامه، پايههاي مطبوعات تابلوئيد انگليس محسوب ميشوند. اما مرداك بيش از انگلستان دلباخته آمريكا بود و چشم به رسانههايش داشت. براي همين هر طور بود، نيويورك پست (News York Post) و نيويورك مگزين (New York Magazin) را تصاحب كرد. او فقط براي News York Post مبلغ ۳۰ میلیون دلار و براي مجلههای Newyork و Village Voice و New west حاضر شد مبلغ ۲۶ میلیون دلار بپردازد و میلیونها دلار صرف خرید چندین نشریه دیگر کرد. مرداك پس از اين، دامنه کارهای مطبوعاتیاش را بهسمت آمریکا کشاند و سهام زیادی از چندین روزنامه آمریکایی را خریداری کرد. در اوایل ۱۹۸۰ بود که تصمیم گرفت به حضور خود در آمریکا ثبات بیشتری ببخشد. براي همين شركت نیوز کورپروشین (News Corporation) را راه انداخت و از همان زمان بيشتر بهعنوان مدير اين شركت پرآوازه معرفي ميشود. در طول مدت کوتاهی «نیوز کورپورشین» به یکی از سودآورترین شرکتهای جهانی تبدیل شد؛ بهطوری که تنها در سال ۲۰۰۲ مجموع درآمدهای آن به ۱۷ میلیارد دلار رسید. مرداك سال ۱۹۸۵ تابعیت آمریکایی کسب کرد تا آزادي عمل بيشتري داشته باشد. در نتيجه خيلي زود توانست Herald American و چندين روزنامه پرتيراژ در شيكاگو را هم بخرد. اما وقتي مرداك همه حواسش به خريداري و تصاحب رسانههاي آمريكا بود، آيا ميتوانست از انگلستان غافل شود. البته كه اين اتفاق نيفتاد و سال 1981 تايمز The Times و ساندي تايمز Sunday Times را بهعنوان روزنامههاي مرجع انگلستان خريد و اين آغاز دور جديد سلطه او بر رسانههاي انگليس بود. مرداک خيلي زود ياد گرفت که بايد چطور كار كند تا همه نسخههاي روزنامههايش فروش بروند و آموخت كه برای مدیریت رسانههای خود از تمام ضربهها استفاده كند. او در مدت کوتاهی توانست روزنامه «سان» را به یک نشريه جنجالی تبدیل کند. بدین ترتيب که بهطور مرتب «صفحه سوم» روزنامه را به عکسهایی از زنان زیبا اختصاص میداد. از اينجا بود كه ديگر همه دنيا او را بهعنوان يك صاحبرسانه شناختند. مهمترین اقدام مرداک راهاندازی شبکه تلویزیونی Fox در آمریکا بود. در اوایل دهه ۱۹۹۰ اقدام به توسعه امپراتوری رسانهای خود در انگلستان و آسیا کرد و چندین شبکه ماهوارهای را خرید یا تأسیس کرد. مرداک مبلغ ۲۲۵ میلیون دلار برای خرید ۶۳ درصد از STAR TV و یک میلیارد دلار برای حق پخش فوتبال از شبکه Fox پرداخت کرد و در سال ۱۹۹۳ خدمات اینترنت Del Phi را نيز صاحب شد. با اینحال، كمتر كسي از فهرست دقيق رسانهها و داراييهاي او خبر دارد. از سال 2000 تاكنون او تا دلتان بخواهد، روزنامه و راديو و تلویزيون ماهوارهاي و كابلي خريده و فروخته كه البته يكي از مهمترين همه آنها، خرید ۹ درصد از کانال ۱۰ رژیم صهیونیستی است و همچنين خرید جنجالی يك شرکت در سال ۲۰۰۷. او در سن 76 سالگي ۵ میلیارد دلار به مالكان «داو جونز» داد و اين يكي را هم به فهرست اموالش اضافه كرد. مديريت 105 ساله خانواده بن کرافت بر داو جونز با پیشنهاد ولخرجانه مرداک به پايان رسيد و به اين ترتيب، تنها رقيب گروه رسانهای رویترز هم در اختيار مرداک قرار گرفت. در همه اين سالها مهمترين راز موفيقت مرداک اين بود: روزنامهها و شبكههای ورشكسته را بخر، جريانسازي كن و آنها را هرطور شده، درست و حسابي بفروش! لطفا حواستان بهعبارت «هرطور شده» باشد تا بعد... اين سالها حاصل اينهمه تجربه و خريد و فروش در تمام اين سالها اين است كه مرداك ديگر بيشتر از هر چيزي به شبكههاي ماهوارهاي در سرتاسر دنيا فكر ميكند. بر اساس آخرين آمار كه البته خيلي هم به روز نيستند، او الان صاحب 175 روزنامه، و 60 شبکه تلویزیونی با 13 زبان مختلف است و شبكههاي او بيش از هر چيزي براي جوانها برنامهريزي ميكنند. كسي درباره ثروت او اطلاع دقيقي ندارد. براساس طبقهبندی نشریه (Forbes) از ۴۰۰ آمریکایی پولدار در سال ۲۰۰۶، رابرت مرداک در رده ۳۲ است. اطلاعات موجود درباره نوع عملکرد، ثروت کنوني و حتي وضعيت خانوادگياش تا حدي ضد و نقيض بوده و عمدتا در پردهاي از ابهام قرار دارند. براي نمونه در حاليکه او در رديف ثروتمندترين مردان جهان قرار دارد، اعداد و ارقامي که از ميزان ثروتش ذکر ميشوند کاملا متفاوت است. چراکه عدهاي ميزان سهام مرداك در هر يک از شرکتهاي مطرح را در افت و خيز دائمي ميدانند که البته خود اين نيز ميتواند از شگردهاي حرفهاي او باشد. فراموش نكنيد كه فقط روزنامه سان 5 ميليون نسخه در روز ميفروشد... نفوذ يك پولدار يك نفر با اين همه پول و رسانه چقدر ميتواند نفوذ داشته باشد؟! چند داستان از ماجراهاي واقعي زندگي مرداک را بخوانيد: 1- سال 1986 مرداک انتشار الکترونیکی روزنامههای خود را در انگلیس، آمریکا و استرالیا آغاز کرد. این اقدام در انگلیس باعث شد تا 6000 کارمند رسانههای انگلیسی از کار اخراج شوند و این موضوع بهانهای برای شورش سندیکاها بود که تا مدتی لندن را با بحران سیاسی مواجه کرد و بهطور جدی محبوبیت مارگات تاچر نخستوزیر وقت را کاهش داد. این ماجرا به پرونده وایپنگ معروف است. 2- آنطور كه نيويورک تايمز گزارش داده در پاييز سال 2003، قانوني در کنگره به تصويب رسيد که براساس آن، مالکيت شرکتها بر تلويزيونهاي محلي که در 35 درصد از منازل آمريکاييها قابلدريافت است، محدود ميشد. ايستگاه فاکس متعلق به مرداک تقريبا در 39 درصد خانهها قابلدريافت بود و اين ميتوانست براي آن مشکلساز شود. اما مرداک با استفاده از لابيهاي قوياي که داشت، رايزنيهايش را آغاز کرد تا در پايان با حمايت کاخ سفيد در جلسهاي که در يک نيمه شب برگزار شد، رهبران کنگره را راضي کرد که درصد به 39 تغيير پيدا کند. 3- مجله نيويوركر هم مدتي قبل در ويژهنامهاي درباره مرداك نوشت كه چگونه وي در انتخابات شهرداري نيويورك در سال 1977 با حمايت از نامزدي كه در نظرسنجيها شكست خورده اعلام شده بود، نقش تعيين كنندهاي را در انتخاب شهردار نيويورك ايفا كرد. «اد كوچ» كه تا سال 1989 شهردار نيويورك ماند، گفته بود: حمايت «نيويورك پست» نتيجه رقابت انتخاباتي مرا تغيير داد و من بدون مرداك پيروز نميشدم. نيويوركر يادآوري ميكند كه چطور نخستوزير آينده انگليس از سال 1995، 14 هزار كيلومتر را براي شركت در يكي از نشستهاي نيوزكورپوريشن طي و نظر مرداك را به خود جلب كرده بود. 4- در استرالیا و در سال ۱۹۷۲ بعد از موافقت ویتلم رهبر حزب کارگر استرالیا مبنی بر اتخاذ یک سیاست حامی اسراییل، همه رسانههاي مرداک برای موفقیت «ویتلم» به كار افتادند. اما مدتي بعد «ویتلم» پسر حرف گوشكني نبود و با خلف وعده و فتح باب مذاکره با اعراب از اعطای امتیاز بهرهبرداری معدن به «هری اوپنهایمر» رئیس شرکت عظیم «انگلو - آمریکن» و «کارتل طلا» و «الماس دیبرس» خودداری کرد. مرداك هم با همان ابزاري كه «ویتلم» را به قدرت رسانده بود او را از قدرت برکنار كرد و «باب هاوک» یکی از طرفداران سرسخت صهیونیسم را جایگزینش كرد. او چطور فكر ميكند؟ پول و نفوذ مرداك زمينه را براي اثرگذاري او در جريانهاي مختلف اقتصادي و البته سياسي فراهم كرده. اما او چگونه فكر ميكند، با چه كسي موافق و با چه كسي مخالف است. واقعيت اين است كه مرداک هيچجور خاصي فكر نميكند و تقريبا طرفدار هيچكسي نيست. مروري بر روابط او با چهرههاي مختلف نشان ميدهد كه او هميشه جايي ميايستد كه باد بهنفع يكي از صدها شبكهاش بوزد. مرداک در آمريکا بهعنوان کسي شناخته شده که با راهاندازي فاکس نيوز، کفه را به نفع رسانههاي محافظهکار، سنگينتر کرد. اما بسيار ديده شده که در راستاي منافع تجاري، حاضر است از ايدئولوژي محافظهکارانهاش هم دست بکشد. نشريات وابسته به مرداك در انگليس، حاميان جدي سياستهاي محافظهكارانه مارگارت تاچر و جان ميجر جانشين وي بودند. او در جريان انتخابات پيشين رياستجمهوري ايالات متحده براي انتخاب دوباره هيلاري كلينتون نامزد دموكراتها در سناي آمريكا از طريق «نيويورك پست» بار ديگر همه را شگفتزده كرد. در يك نمونه ديگر هنگامی که در یک نظرسنجی، احتمال موفقیت «نیل کینوک» در برابر «توني بلر» در انتخابات رهبری حزب کارگر زیاد بود، روزنامه «سان» در صفحه اولش نوشت: «اگر «کینوک» در انتخابات پیروز شود، انگلیس به یک ویرانه تبدیل میشود.» در سال ۱۹۹۷ نیز روزنامههای مرداک نقش مهمی در پیروزی «بلر» و حزب کارگر در انتخابات این کشور داشتند. بلر هم البته پس از به قدرت رسيدن با «رومانو پرودی» نخستوزیر ایتالیا تماس گرفت و از او خواست تا در راستای توسعه فعالیتهای شرکت«نیوز کورپوریشن» متعلق به مرداک در اروپا تلاش کند و به اين ترتيب با حامي انتخاباتياش تسويهحساب كرد. اما رابطه او با حزب کارگر و «تونی بلر» در سال ۲۰۰۳ رو به سردی گذاشت. مرداك به «بلر» خاطرنشان کرد که بیشتر از این نمیتواند روی این دوستی حساب کند. او مخالفتش با قانون اساسی اتحادیه اروپا را اعلام کرد و و آن را مایه نابودی حاکمیت اقتصادی انگلیس دانست. اين در شرايطي بود كه «تونی بلر» یکی از موافقان قانون اساسی اتحادیه اروپا به شمار ميرفت. با وجود این، به دلایلی در سال ۲۰۰۴ اعلام کرد که این قانون را به همهپرسی میگذارد. برخی معتقدند که دلیل اتخاذ این تصمیم پيغام مرداك بوده كه اگر همهپرسی انجام نشود، مبارزات گستردهای را بر ضد حزب کارگر در انتخابات بعدی انجام خواهد داد. رابرت مرداك با همه اين احوال اما هميشه به يك چيز وفادار بوده: صهیونيسم! او يك يهودي است «من يك مسيحي ارتدوكس هستم» اين را خود مرداك گفته و البته كيست كه نداند او يك يهودي و حتي يك يهودي متعصب است. براي بررسي اين موضوع بايد از دوران نوجوانياش شروع كرد؛ جاييكه او تصميم گرفت براي نام فاميلياش از عنوان «مرداك» كه از نام اول پدربزرگ مادرياش گرفته است و ريشه يهودي دارد استفاده كند. او البته و خيلي زود به اين نتيجه رسيد كه بهتر است يهودي بودنش را جار نزند و حتي پنهان كند، اين يك قاعده مرسوم در بين يهوديهاي پرنفوذ است كه دين خودشان را كتمان ميكنند و براي اين كار هم هميشه دلايلي وجود داشته. رابرت مرداک در مورد خودش گفته: «روزنامهها درباره تولد دوباره من بهعنوان یک مسیحی و کاتولیک چیزهایی مینویسند. واقعیت این است که من مانند یک مسیحی عبادت میکنم و گاهی به کلیسای کاتولیک میروم، زیرا همسرم یک کاتولیک است، اما من بهطور رسمی تغییر مذهب ندادهام و یک فرزند مذهبی شدید نیستم.» «ریگ وارن» روحانی مسیحی هم میگوید: «رابرت مرداک یک مسیحی متولد شده و من پیشوای روحانی او محسوب میشوم.» با اين حال بهجز اصل و نسب خانوادگي، ملاحظات غيرقابلانكاري براي صهيونيست بودن مرداك وجود دارد. حمايتهاي بيدريغ و سخاوتمندانه او از صهيونيسم باعث شده كه خيليها ادعاي مسيحي بودنش را جدي نگيرند. جورج پتاکي، فرماندار نيويورک، يکبار گفته بود هيچ روزنامهاي در ايالات متحده بيش از نيويورک پست (متعلق به مرداک) حامي و پشتيبان اسراييل نيست. علاوهبراين، مرداك عضو فعال بسياري از سازمانهاي صهيونيستي از جمله ليگ ضد افترا، اتحاديه استيناف يهودي و موزه يهود در نيويورک، مرکز يادبود کورههاي آدمسوزي است. وي در برخي از آنها همچون اتحاديه استيناف يهود، موفق به کسب جايزه بشردوست سال از دست افرادي مثل هنري کيسينجر يهودي شده است. او همزمان آشکارا از شاخه صهیونیست «راست افراطی» صهیونیستی و افرادی مانند «بنیامین نتانیاهو» و «آریل شارون» حمایت میکند. او در مراسم جمعآوري کمک مالي براي موزه يهود - مرکز يادبود قربانيان کورههاي آدمسوزي- ، در 29آوريل 2001گفته بود: «من هميشه به آينده اسراييل معتقد بوده و از اهداف جامعه بينالملل يهود طرفداري کردهام.» مرداک، حتي مدتي قبل با به مزايده گذاشتن کارت دعوت يک مراسم ناهار در نيويورک که خودش ميزبان آن خواهد بود، اعلام كرد قصد دارد برای دانشگاهی در بيتالمقدس کمک جمعآوری کند. اين كار با انتشار يک آگهی در سايت eBay و با قيمت پايه 25 هزار دلار به مزايده گذاشته شد. مرداک وعده داد هر كسي كه اين مزايده را ببرد، ميتواند با چهار نفر از دوستانش در ستاد مرکزی شرکت خبری، مهمان او باشد. اما چرا او بايد يهودي بودنش را كتمان كند؟ براي اين كار دلايل مهمي وجود دارد كه اولين آنها يك استراتژي قديمي صهيونيستهاست كه بر اساس آن، افرادي را انتخاب ميکنند تا با بودجه صهيونيستها ولي به نام شخصي افراد، رسانههاي گروهي جهان را به زير سيطره صهيونيسم بکشانند. اين افراد، صهيونيست بودنشان را كتمان ميكنند تا بهعنوان افرادي بيطرف و غيرمتعصب تبليغات مؤثرتري داشته باشند. دليل ديگر باز هم به منفعتطلبي او برميگردد. مرداک ادای یک مسیحی ارتدوکس را درمیآورد و گاهگاهی به کلسیا ميرود و دعای مسیحی ميخواند و در رسانهها و مجامع عمومی، خود را یک مسیحی معرفی ميکند تا جلبنظر اکثریت مسیحی آمریکا آسانتر باشد. او چه ميخواهد؟ يك نفر مگر چقدر پول ميخواهد؟ اين همه پول به چه كار يك نفر ميتواند بيايد؟ رابرت مرداک حالا با اين همه ثروت به چيزي غير از پول فكر ميكند. او ميخواهد سبك زندگي مردم دنيا هرچه بيشتر جوري باشد كه رسانههايش تبليغ ميكنند، بيش از 130 روزنامه او در دنيا که محتوای خیلی از آنها با تمرکز بر 3 موضوع روابط نامشروع جنسی، حوادث و ورزش به سمت ادبیات عامهپسند و مبتذل سوق داده شده است. شبکههای تلویزیونی بیشمار مرداک هدف اصلی خود را جوانان قرار دادهاند و به همین دلیل روی مسائل جنسیتی، روابط آزاد اجتماعی، سرگرمی و ورزش تأکید ویژهای دارند. او حالا آنقدر نفوذ دارد كه حتي انگليسيها را هم نگران كرده. BBC كه از پول دریافتی از بینندگان داخلی و بودجه دولتی تغذیه می شود، در برابر شبکه ثروتمندی مانند SKY که سود آن تنها در چهار ماهه نخست سال 2003، دو برابر کل بودجه سالانه BBC در سال پیش اعلام شده، هیچ بختی برای رقابت ندارد. منتقدان و روشنفکران انگلیسی كه میدانند مرداک برای پول بیشتر و تسلط گستردهتر بر رسانهها از هیچ کاری فروگذار نمی کند، همچنان نگران اقدامات او هستند. او سراغ هر قومي و فرهنگي با نسخه مخصوصي ميرود. همه اينها براي اين بود كه بدانيد چه كسي و چرا براي ترويج فارسيوان تلاش ميكند، يك يهودي پولدار كه فركانس شبكههايش تقريبا همه جا هستند... ازدواج اول و ازدواجهاي بعدي مرداک سال ۱۹۵۶ با «پاتریشیا بوکر» ازدواج کرد و از او دارای یک فرزند دختر شد اما این ازدواج دیری نپایید و در سال ۱۹۶۰ به طلاق کشیده شد. اين اولين ازدواج رابرت بود ولي هرگز آخرين آن نبود. او یکبار دیگر در سال ۱۹۶۷ با «آناماریا تورف» ازدواج کرد و از او دارای یک دختر و ۲ پسر شد و اين بار هم در سال ۱۹۹۹ از همسرش جدا شد. طلاق «تورف» به یکی از پرسروصداترین طلاقها تبدیل شد، زیرا او بیشترین مقدار دارایی و اموال به میزان 7/1 میلیارد دلار بهصورت املاک و ۱۱۰ میلیون دلار پول نقد را از طلاق خود به دست آورد. مرداک ۲ هفته بعد از این ماجرا در سن ۶۹ سالگی با سومین همسر خود یعنی «وندی دنگ» ۳۱ ساله و اهل چين که معاون مدیر استار تی وی بود ازدواج کرد که از وی دارای 3 فرزند است. رابرت و وندي هنوز از هم جدا نشدهاند و يا اگر اين اتفاق افتاده، دستكم كسي خبر ندارد... دوستان مرداك با چه كساني دوست است؟ آریل شارون او با «آریل شارون» دوستی خوبی داشت و در هنگام رقابت بین شارون و نتانیاهو برای رهبری حزب لیکود در سپتامبر ۲۰۰۵ بهشدت از او حمایت کرد و حتی در جریان سفر شارون به آمریکا در ژوئن همان سال برایش ترتیب یک ضیافت شام را داد و به دفاع از دیدگاههای او پرداخت. سام کلي، روزنامهنگار کهنهکار امور خاورميانه در نشريه تايمز با اشاره به دوستي نزديك اين دو نفر چنين نوشته: «دوستي مرداك با نخستوزير اسراييل موجب شده بود که کارمندان عاليرتبه در روزنامه، شمارههاي مهم نشريه را بازنويسي کنند. مديران اجرايي مرداك از اين که مبادا کاري کنند که باعث ناخشنودي او شود، وحشت دارند. » توني بلر دوستي اين دو اگر چه قدمت دارد اما دوام نداشت. مرداك كه از بلر در انتخابات حزب كارگر دفاع كرده بود، ناگهان روابط خود را با او قطع كرد و مدتي بعد در آگوست 2008 به سمت دیوید کامرون نامزد حزب محافظه کار و رقيب گوردون براون گرايش پيدا كرد. لري سيلوراستين 50 روز قبل از حملات 11 سپتامبر با حمايت مرداك، سيلوراستين اجاره 99 ساله مرکز تجارت جهاني و برجهاي جهاني را بهدست ميآورد. با انفجار برجهاي جهاني، ساختمانها تخريب میشوند. سيلوراستين حق بازسازي مجدد بناها را بهدست آورده و اجازه دارد مساحت مکان تجاري را تا 30 درصد افزايش دهد. ضمن اينكه سيلوراستين به دليل خسارت تخريب مرکز تجارت جهاني و درآمدهاي پيشبيني شده آن، 2/7 ميليارد دلار از بيمه ادعاي خسارت ميکند. اين خسارت بهخاطر اموالي است که او با پيشپرداختي به مبلغ 100 ميليون دلار وجه قرضي از مرداك، اجاره کرده بود. براي همين است كه حادثه 11 سپتامبر بيش از اندازه مشكوك بهنظر ميرسد. رابرت مورگنتو مورگنتو رييس موزه يهود و يكي از نزديك ترين دوستان مرداك است. او زماني كه طرح گسترش موزه يهود و مرکز يادبود کورههاي آدمسوزي را آغاز كرد، براي جلب كمك سراغ مرداك رفت و اين پاسخ را شنيد: «من از شما حمايت خواهم کرد، مادامي که آن را زير 110 طبقه اداره کنيد.» اين يعني حاضر است تا هزينه 110 طبقه براي موزه يهود را پرداخت كند. ديگران مرداك زمانی با «مارگارت تاچر» روابط خوبی داشت و میخواست در کنار «رونالد ریگان» در واشنگتن باشد، براي همين روابطش با کاخ سفید را مستحکمتر کرد. او حتی در ضیافت شام ریگان شرکت و بعد از آن نیز روابط دوستانهای با «ریچارد نیکسون» برقرار کرد. منبع: هفته نامه پنجره |
|
|
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا

در همین جاست که فیلم موضع ضد اسلامی و البته به نوعی آخرالزمانی خود را هم روشن می سازد و درگیری و جنگ در عراق با مسلمانان شیعه ( آن گونه که ژنرال روس از طریق اینترنت و هنگام اسارت اندرس و سباستین برای روشن کردن هویتشان نقل می کند ) و نبرد با روس ها در یک راستا و در جهت حقیقت معرفی می شود.


جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند.

به تعبیر دکتر حسن عباسی «جریان خزنده ای در صدا و سیما در حال شکل گیری است که قابل کنترل نیست».مسائل و سوژه های مطرح شده برای سریال سازی و فیلم سازی در صدا و سیما اگر چه به ظاهر سطحی و عامیانه هستند امّا با تکرار این مضامین کم کم باید شاهد نهادینه شدن آنها در جامعه باشیم.
در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد.


راسین تأکید میکند که:"...امروزه هالیوود بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمیکند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدفگرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قویترین، جذابترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..."


اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد:


۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ روز پایانی تاریخ است. این جمله ای است که فیلم های چند سال اخیر سینمای هالیوود بار ها تکرار کرده اند، اما پرسش این است که چرا غرب می کوشد این روز را روز رستاخیز معرفی کند؟
پیش گویی های پایان جهانی، اینک در ماشین افسانه ساز هالیوود خانه کرده اند و در گوشه و کنار فیلم های گوناگون هالیوودی آشکار می شوند تا نشان دهند که همه چیز رو به پایان است.
به رغم کاهش رشد اقتصادی آمریکا و افزایش نرخ بی کاری در این کشور تابستان 2011 برای هالیوود تابستان سودآوری بوده است. فروش تابستانی تا اواسط آگوست 8/3 میلیارد دلار بود و تعداد تماشاگران سینما نسبت به سال گذشته 8/2 درصد افزایش داشته است.
تقریبا از اوان ساخت فیلم در هالیوود ، سینماگران و فیلمسازان این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، در کنار تبلیغ و ترویج فرهنگ آمریکایی اعم از کابوییسم و گنگستریسم و میکی ماوسیسم و مانند آن ، علاقه خاصی نسبت به کاراکترها و قصه های شرقی چه در خاورمیانه و خاوردور و یا از شرق باستان نشان می دادند والبته در قریب به اتفاق این حکایت ها نیز همواره آدم های شرقی ، موجوداتی شریر و خبیث یا شارلاتان و فریب کار و یا فقیر و بیچاره جلوه می کردند که زندگی خویش را از طریق دزدی و سرقت و امثال آن می گذرانند.
در درجه اول ترويج سكولاريسم و بي اعتقادي و كم رنگ كردن دين اسلام در جهان. بايد اذعان كرد كه آنها در اين راه از هيچ كاري دريغ نكرده اند و با نشان دادن فيلم هاي مستند و سينمايي تا جايي كه توانسته اند چهره اسلام و ايران را تخريب كرده اند. فيلم هايي همچون «فتنه» ساخته گيرت والدرز، «پادشاهي»، «مجموعه دروغ ها» و… حال بايد براي مقابله با اين جريان استراتژي مخصوص آن را به كار گرفت.











به واقع فیلمهایی مانند اسکار شیندلر موج جدیدی را به نفع صهیونیست رسانه ای به راه انداخت به گونه ای که می توان فیلم "یکشنبه غم انگیز" به کارگردانی رولف شویل را یکی از این فیلم ها دانست. این فیلم داستان یک یهودی هنرمند است که با هجوم آلمانیها به مناطق یهودی نشین مجبور می شود عشق خود را ترک کند، دراین بین او ...
به نظر میرسد 'افسانه جادوگر' عنوان هوشمندانه ای است که برای فیلم سینمایی 'کارآموز استاد ساحر' برگزیده شده است تا حساسیت های احتمالی در خصوص پخش این اثر را به حداقل برساند.






معرفی حشاشین( Hashshashin یا Hassassin ) به عنوان یک گروه تروریستیِ مذهبی و ایرانی در رسانههای غربی به برنامههای تلویزیونی منحصر نمیشود و کتابها، فیلمها و بازیهای رایانهای متعددی در این رابطه موجود است.




يواساي تودي با پرسيدن اين سوالات كه چه اتفاقي در حال رخ دادن است؟ آيا هاليوود از تاريخ تبعيت ميكند، يا بالعكس تاريخ از هاليوود؟ ميافزايد: "جرت بريوس "، رئيس اتحاديه زنان و مردان همجنسباز عليه بيآبرويي، گفت: "توصيفهاي مثبت از خانواده همجنسباز در حال افزايش است و اين يك تصادف نيست. اينگونه داستانها متقاضيان زيادي دارند اما در اينحال باعث عصبانيت بسياري نيز ميشود ولي
گذر زمان در فیلم Inception حال و هوای شگفت آورتری دارد که البته با منطق رویا و خواب جور در می آید. همان طور که زمان در خواب و رویا بسیار سریعتر از واقعیت بیداری در گذر است.

حال که اسرائیل دیگر یکه تاز عرصه جنگ سخت نیست و نمی تواند با خیال آسوده به کشتار و کشورگشائی بپردازد، روی می آورد به جنگ نرم، و آن دایه های مهربان! در این عرصه نیز دست پرورده خود را تنها نمی گذارند.
نخستین دستگاه سینما را مظفرالدینشاه از فرانسه وارد کشور کرد. چه کسانی مظفرالدینشاه را به سفر فرانسه ترغیب کردند؟ ظهیرالدوله فراماسون وعده ای از دیگر فراماسون که در اطراف این شاه قاجار بودند. کسی که اولین سالن عمومی سینما را در کشور ما تاسیس کرد میرزا ابراهیم خان صحاف باشی بود که طبق نوشته ناظمالاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان ، عضو انجمنهای ماسونی بوده که یکی از آنها ، انجمن بین الطلوعین نام داشته است.
انگار آنچه کلانتر تام بل به عنوان خواب نقل می کند ، خلاصه داستان "جاده" است. در واقع می توان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را یک اثر پیش آخرالزمانی به شمار آورد ، همچنانکه "جاده" را پسا آخرالزمانی ( Post Apocalyptic) محسوب کرده اند. در قصه "جاده" ، پدر و پسری در حالی که زندگی روی زمین نابود شده ، در میان ناامیدی یک دنیای خاکستری به سوی امید و زندگی می روند.


در فيلم 2012 ، كشتي نوح را مي بينيم؛ اما اينبار اين كشتي از سوي دولت مردان كشور هاي قدرتمند جهان ساخته شده است و نه به وسيله يك پيامبر ! رولند امريش تاريخ را از نو نوشته ، اما اينك اين تاريخ بازنويسي شده ، به روايتياست كه مورد قبول غرب مي باشد .
آقاي کیث مرداک و خانم الیزابت جوی گرین سال ۱۹۲۸ میلادی با هم ازدواج كردند. آنها صاحب 4 فرزند شدند: 3 دختر و يك پسر كه سال 1931 به دنیا آمد و اسمش را رابرت گذاشتند. روبرت، روپرت، رابرت، مردوخ، مرداخ، مرداك و يا هر چيز ديگري، نامش را هر طور ميخواهيد تلفط كنيد، اصل داستان فرقي نميكند؛ او هر وقت كه بخواهد روي جريان رسانهاي جهان تأثير ميگذارد... .