مقالات ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پایانی- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هشتم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش هفتم- مقاله ی ویژه + اصلاحات و اضافات
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش ششم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش پنجم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش چهارم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش سوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...) -بخش دوم- مقاله ی ویژه
- بازی دو سر باخت! (نگاهی به مستند ...)بخش اول - مقاله ی ویژه
- قرآن معجزه ی جاوید: سوره های « بقره » و «لقمان » و اعجاز « شیر مادر » (مقاله ویژه)
برچسب:مسلمان
|
چهارشنبه, ۰۱ تیر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دوران حكومت 800 ساله مسلمانان بر جنوب اروپا (اسپانيا و پرتقال) دوران درخشان و روشني است كه البته عاقبتي بسيار تلخ و دردناك دارد.در زمان حضور مسلمين در اندلس، سطح رفاه زندگي ، رشد تمدن در بالاترين سطح خود بود. اما چه شد كه اين تمدن عظيم و افتخار آفرين فروپاشيد . داستان اين فروپاشي عبرت آموز است.
جوان مرد يا شواليه عرب كه براي جنگ به ميدان مسابقه مي رفت، بر روي بازوهاي خود علامتي مانند شكل قلب با تيري كه آن را سوراخ كرده يا حرف اول اسم محبوبه خود را داغ مي كرد و يا خال كوبي مي نمود. اين سپاهيان علناٌ درحضور محبوبه هاي خود براي جايزه شجاعت و دلاوري با يكديگر مبارزه مي كردند و اغلب با... پنجشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تعريف فرهنگ و تهاجم فرهنگى يكشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
تهمینه مهربانی | انقلاب اسلامی ایران موجد موج نویی در جهان بود که ما به دلیل غوطهور بودن در دریای آن، غالباً متوجه گستردگی و عمق آن نیستیم. واقعیت این است که پس از وقوع این بزرگترین رویداد ایدئولوژیکی قرن، بسیاری از حقطلبان گیتی که از زندگی عبث و فلسفههای مادی به تنگ آمده بودند، در پی یافتن حقیقت هستی و پیدا کردن پاسخهای عقلپسند مورد تأیید دل، به اسلام روی آوردند و این رویکرد بهویژه در پی پیروزی شگفتانگیز حزبالله بر فرعونهای زمانه، سرعت حیرتانگیزی پیدا کرد.فرهنگ غرب که در پی سالها سلطه اقتصادی و فرهنگی و فکری، بههیچوجه آمادگی رویارویی منطقی با این جنبش عظیم و روزافزون را نداشت و از سویی بههیچوجه نمیخواست بپذیرد که مکتبی قوی به نبرد با اوهام و خرافات و فزونطلبیهای او آمده است، با حرکتی شتابزده و کودکانه و از سر عجز و ناتوانی به سخیفترین ابزار مقابله با تفکر اسلامی و نماد وزین و سترگ آن، یعنی پیامبر اکرم(ص) پرداخت و بدین وسیله سستی تفکر و اعتقادات خود را به رخ عالمیان کشید و ادعاهای پوچ خود مبنی بر آزادی اندیشه و بیان را به شکلی جدی زیر سؤال برد. جای بسی خرسندی است که غرب با این شیوه از پیش محکوم شده، با این جنبش عظیم فکری به مبارزه برخاست و با متشبث شدن به احمقانهترین ابزارهای مبارزه با یکاندیشه، در واقع بخشی از زحمت مسلمانان را که متأسفانه آنگونه که باید و شاید، به فکر نشر این اندیشه نیستند، یا رسانههای عمده دنیا در اختیارشان نیست، به عهده گرفته و بدین وسیله، اذهان صاحبان اندیشه و تفکر سالم را متوجه مکتب و شخصیتی میکند که شاید قبل از آن حتی نامی هم از این آئین و رسولش نشنیده بودند. غرض نگارنده این نیست که مسلمانان نباید در برابر توهین به مقدسات خود و بهویژه ساحت مقدس رسولالله(ص) واکنش نشان دهند ـ که میدهند ـ بلکه منظور من این است که اتفاقاً این، از جمله سرکنگبینهایی است که بر صفرای غربیان جاهل میافزاید و در عین حال که مثل بومرنگ به طرف خودشان برمیگردد، مسلمانان دلسوز را هم بر آن میدارد که به هر وسیله ممکن، پیام آزادیبخش اسلام را به جویندگان حقیقت برسانند و دست از این کاهلی و بیتحرکی که آفت جان مسلمانان است، بردارند، بنابراین اینگونه جهالتهای عامیانه غرب را نهایتاً به نفع اسلام و مسلمانان میدانیم باشد که از این رهگذر آثار تأثیرگذار و محققانه و منطقی بیشماری در پاسخ به این خزعبلات ساخته و پرداخته شوند تا از برکات آن ابتدا خود مسلمانان و سپس تمامی حقجویان عالم، منتفع شوند. دشمنی بااندیشه اسلامی و بهویژه شخص رسول گرامی(ص) منحصر به زمانه ما نیست. در واقع هر وقت که اسلام گسترش پیدا کرده و قلوب انسان متوجه آن شده است، دشمنان آن کهمتأسفانه غالباً سازماندهیها و برنامهریزیهای منسجمتری نسبت به مسلمانان دارند، یکدل و یکجهت، در صدد محو یا انکار این تفکر بر آمده و اغلب هم موفق بودهاند. نمونه شاخص دشمنی با اسلام و وجود گرامی پیامبر(ص) را میتوان در اسپانیای مسلمان شده قدرتمند سراغ گرفت. خانم کارن آرمسترانگ در کتاب «حمد: زندگینامه رسول» مینویسد: «در سال 850 میلادی فردی به نام پرفکتوس (PERFECTUS) به بازار کوردوا، پایتخت ناحیه مسلماننشین اندلس رفت و ناگهان و بیمقدمه و در دفاع از حضرت مسیح(ع)، شروع به دشنام دادن به پیامبر اسلام(ص) کرد. مردم ابتدا با حیرت به او نگاه کردند، زیرا در اسپانیای تحت فرمان اسلام، پیروان تمامی ادیان در کنف حمایت حکومت اسلامی، با نهایت آسودگی زندگی میکردند و سابقه نداشت که کسی به دین دیگران توهین کند. کسی به پرفکتوس اعتنا نکرد، اما او دست از لجاجت برنداشت و همچنان فحاشی کرد. سرانجام مردم او را گرفتند و نزد قاضی بردند. قاضی او را نصیحت کرد که اوضاع آرام شهر را به هم نریزد و مسلمانان را آشفته و جری نسازد، ولی پرفکتوس همچنان به این عمل زشت ادامه داد تا جایی که قاضی بعد از چندین بار تذکر و ارشاد او، با نهایت اکراه ناچار شد حکم دین را در باره او که پیامبر(ص) را سب کرده بود، اجرا کند. اعدام پرفکتوس در شهر وضعیت نامطلوبی را پدید آورد و موج برنامهریزی شدهای از سبکنندگان پیامبر(ص) از سوی عدهای از مسیحیان به راه افتاد و عملاً قاضی اسلامی را در شرایطی قرار داد که حکم اعدام حدود 50 نفر را صادر کرد و مسیحیان از آن دو کشیش، قهرمان و شهید ساختند. مسلمانان در کوردوای قرن نوزدهم، کاملاً قدرتمند و قابل اعتماد بودند و بههیچوجه، دلیل و انگیزهای برای برخورد با پیروان دیگر ادیان از جمله مسیحیان نداشتند. حاکمان مسلمان میخواستند اسپانیا نیز همچون خاورمیانه که برای قرنهای متمادی، پیروان ادیان گوناگون را در کمال صلح و آرامش در کنار هم جای داده بود، مأمن خوبی برای همه مردم باشد و موفق هم بودند. در دنیای اسلام به شرط آنکه به پیامبر(ص) توهین نمیشد، هیچکس منعی برای تبلیغ دین خود نداشت و مسجد و کلیسا و کنیسه در کنار هم برپا میشدند و احترام به ادیان الهی، پیوسته در میان مسلمانان رایج بوده است. به هر حال جریان شهیدنمایی در میان متعصبین مسیحی حتی برای خود مسیحیان معتدل هم سؤالبرانگیز بود. در میان این به اصطلاح شهدا، افرادی از تمام طبقات جامعه وجود داشتند و زن و مرد را شامل میشدند. بسیاری از آنان درد دین نداشتند، بلکه به دنبال احیای هویت غربی خود بودند که آن را در مقابل اعراب، نابود شده میپنداشتند. اینان غالباً متعلق به خانوادههایی بودند که پدر یا مادر، اصالتاً مسیحی بودند. کلیسا در واقع به این شکل در برابر اعراب و اسپانیاییهای مسلمان قد علم کرد، اما با وجود این حرکت تأثیرگذار، اسلام توانست تا مدتها بر اسپانیا حکومت کند و در اواخر قرن یازدهم بود که اروپا به رهبری پاپ قیام کرد و اسلام را از جبهههای خود در اروپا عقب راند. در سال 1061 نورمنها در جنوب ایتالیا و سیسیل، مسلمانان را عقب راندند و در سال 1091 مسیحیان شمال اسپانیا، جنگ علیه مسلمانان را شروع کردند. از این زمان بود که توهین به حضرت رسول(ص) به شکلی سیستماتیک آغاز شد. غربیان با بهرهگیری از زبان، هنر و ادبیات، تصاویر ذهنی موهنی از پیامبر(ص) ساختند و کار را به جایی رساندند که حتی شخصیت تاریخی ایشان را به یک افسانه و قصه هولناک تبدیل کردند. در این داستانها، پیامبر(ص) کسی است که جادو میکند، جهان را ویران میسازد، همه مردم را میکشد و قصد تخریب همه کلیساهای عالم را دارد و نشانه او هم قرآن است. در این جنبش ضد اسلامی، فلاسفه مشهوری چون ولتر هم شرکت دارند و از آنجا که وی نزد روشنفکران از اعتبار بالایی برخوردار است، کسی به صحت گفتار او شک نمیکند. ولتر سعی میکند با زبانی منطقی، موضوعی موهوم به نام ماهومت (MAHOMMET) را جا بیندازد. ماهومت موجودی است که مادران، کودکان خود را از او میترسانند[به تعبیری همان لولویی که مادران ایرانی فرزندان خود را از او میترسانند] و به این ترتیب ترس و نفرت از پیامبر(ص) به کودکان غربی القا میشود. جریان مصادره به مطلوب تمامی آثار علمی، فکری و ادبی مسلمانان از سوی غرب، درد دیرپایی است که هر انسان منصفی را میآزارد. غرب قرنهای متمادی است که شناسنامه هر پدیده ارزشمندی را به نام خود صادر و شرق و بهویژه مسلمانان را فاقد هر نوع تفکر و ابتکار معرفی کرده و این کار را با چنان مهارتی انجام داده است که حتی خود مسلمانان هم آن را باور کردهاند. این مدعیان اندیشه و آزادی و دموکراسی، در آثار خود از هیچ توهینی به مقدسات مسلمانان و ساحت پاک رسول گرامی اسلام(ص) فروگذار نکردهاند و نمیکنند، درحالی که مسلمانان به دلیل آموزههای دینی خود، اجازه توهین به ساحت قدسی هیچ یک از انبیای الهی را ندارند و در صورت ارتکاب چنین جرمی، مجازات خواهند شد. در دوران معاصر، جریان توهین به پیامبر(ص) در سالهایی که اسلام قدرت یافت، شدیدتر و گستردهتر شد و در کتاب «آیات شیطانی» به اوج خود رسید. موج گسترده و سیستماتیک توهین به پیامبر(ص) در رسانههای غربی، بهخوبی هراس غرب را از گسترش تفکر اسلامی نشان میدهد و این جریانی است که مسلمانان جز با قدرت تفکر و اندیشه مبتنی بر آموزههای انسانساز اسلام، بهویژه مذهب قدرتمند تشیع و انطباق اعمال خود با این آموزهها و مواجهه متین، اصولی و منطقی با رفتارهای سخیف غرب، راه دیگری برای مواجهه با آن ندارند. مسلمانان باید همچون پیامبر(ص) در صدر اسلام با اخلاص و توکل به خدا، در راه نشر دین، استقامت و صبوری به خرج بدهند و به تمامی ابزار فکری ضروری مجهز شوند و بدانند حرکات سخیف و همراه با عصبانیت پارهای از مجامع جهانی، خود دلیل متقن و زندهای بر گسترش و تعمیق مکتب انسانساز اسلام است. باشد که ما قدر این گنجینه را بشناسیم و قبل از دیگران، خود را ملزم به اجرای احکام اسلامی بدانیم. سرفرازی و قدرت دراندیشه و عمل، تنها راه ابطال اباطیل غربیهاست. اینک در سایه احکام جاودانه اسلام و موج بیداری اسلامی در سراسر منطقه و جهان، وقت آن است که با عمل و اندیشه صالح و مؤمنانه، به دنیا ثابت کنیم شایسته پیروی از رسول گرامی(ص) و خاندان جلیل او هستیم.
جوان آنلاین سه شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
عبرتهاي اندلس - 3
علتهاى شكست مسلمانان در اندلس
نقش كليسا و ساكنان بومى اندلس
پي نوشت
يكشنبه, ۰۹ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
دگرگونى سياسى سه شنبه, ۰۴ مرداد ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
سندِ افتخار اسلام، قرآن كريم و سنت معصومان و انسانهاى وارسته و فرهنگ اخلاقىـ انسانى والا است؛ و اين همه از زلال وحى و آرمانهاى بلند الهى و انسانى برخاسته است. به هر كجا كه نور اسلام وارد شد، معنويت و آبادانى و تربيت و هدايت آورد. شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
گفتگو با وحید یامین پور
هفته نامه مثلث
1. بهتره گفتگو را با تعریف اصطلاح بنیادگرایی و ریشه شناسی این مفهوم شروع کنیم. شما قائل به چه تعریفی از بنیادگرایی هستید؟ تعبیر بنیاد گرایی بیشتر با رویکردی تحقیر آمیز و برای تعریف نحله و شیوه جدیدی از بارگشت به اصول دینی در ادبیات سیاسی جهان وارد شد. بطور روشن نیز با پسوند و صفت اسلامی در ادبیات سیاسی و رسانه ای جهان غرب رایج گشت. حقیقت این است که در رایج شدن و رشد استفاده از این مفهوم، نقش انقلاب اسلامی را نباید نادیده گرفت. انقلاب اسلامی مفهیمی را وارد ادبیات سیاسی رایج جهان کرد که تا پیش از ان سابقه و ما به ازایی نداشته است. به عنوان مثال حضرت امام (ره) از واژگانی چون استکبار، مستضعفین و ... استفاده می کرد که ما به ازایی در ادبیات رایج سیاسی دنیا نداشتند و ادبیات سیاسی کلاسیک اینها را فهم نمی کرد، ولی این مفاهیم به همان اندازه كه برای دنیای غرب نااشنا و نامفهوم بود، در فرهنگ اسلامی، ما به ازای روشن دینی داشت. بتدریج وقتی این واژگان تکرار شدند یک مجموعه ای از مفاهیم را ایجاد کردند که با خود روح و معنای واحدی را منتقل می کرد. ما در فضای گفتمان انقلاب اسلامی از آن با عنوان «بیداری اسلامی» یا «جنبش های بیداری اسلامی» یاد می کرديم ولی ما به ازای امریکایی این مفهوم «بنیاد گرایی اسلامی» بود. آنها همین هاله تشکیل شده از مفاهیم اصیل اسلامی را برای تحقیر ذیل واژگانی چون رادیکالیسم و بنیاد گرایی اسلامی تعبیر می کردند. چرا که در ادبیات رایج و سیاسی کلاسیک غرب و با توجه به سابقه بنیاد گرایی در مسیحیت، مفهوم بنیاد گرایی با تندروی و رادیکالیسم همراه بوده است که مفهومی غیر قابل گفتگو و غیر منطقی نمایانده می شد. اما در دهه 90 میلادی بنیادگرایی شکل پیچیده تری به خود گرفت. نمونه هایی از بنیاد گرایی در ادبیات سیاسی وارد شد که ارتباطی با فضای اسلامی نداشت. ضمن آنکه ما جریان های متقلبانه اي از اسلام گرایی را در این دهه شاهد هستیم ، نظیر طالبانیسم و القاعده. 2. شما به مفهوم بنیاد گرایی در اسلام و به عبارتی بنیادگرایی اسلامی پرداختید و بدرستی اشاره نمودید که در دهه های 70 و 80 میلادی، این مفهوم برای اطلاق به کلیت جریان های اسلامی در غرب بکار می رفت. ولی بسیاری از اسلام شناسان غربی ، مانند اسپوزیتو از بکار بردن این واژه (بنیاد گرایی) در مورد اسلام اکراه دارند و معتقدند که اصطلاح بنیاد گرایی آمیخته با مسیحیت است و در فرهنگ تاریخی و تمدنی مسیحیت ایجاد و رشد یافته است و به عبارتی سابقه ای غربی دارد نه شرقی. نظر شما در این ارتباط چیست؟ در دهه 70 و 80 میلادی تعبیر موجود در ادبیات تاریخی غرب تبدیل به یک پروژه سیاسی شد و تبعا وقتی موضوعی به یک پروژه سیاسی تبدیل می شود، همزمان به سوژه ای رسانه ای نیز تبدیل می گردد. اما همانطور که اشاره نمودید، ریشه های چنین تعبیری در ادبیات کلیسای پروتستان موجود است. اما فهمی که من از این مفهوم دارم، فهمی خیلی تاریخی نیست و آن را فهمی معاصر می بینم. اساسا بنیادگرایی به معنای رجوع دوباره به مبادی دین و به مبانی اصیل و غیر قابل گفتگوی دینی، مربوط به دهه 20 و 30 میلادی در عالم مسیحیت است ولی رشد دوباره آن مربوط به چند دهه اخیر و تحت تاثیر بحران هویتی است که جهان غرب را فرا گرفته است. ما در نیمه دوم قرن بیستم، پس از جنگ جهانی دوم فضای بسیار متشنج و آشوب زده ای را در کل غرب و اروپا شاهد هستیم. جنگ جهانی دوم با چند ده میلیون کشته و ده ها میلیون آواره اثر روانی بسیار عمیقی بروی غربیان بجای گذاشته بود. وقتی ما به آرمان های مدرنیته در اوایل این قرن نگاه می اندازیم، عمق این سرخوردگی و فاجعه بیشتر قابل درک می شود. مدرنیته قرار بود رفاه و آرامش و عدالت را به ارمغان بیاورد ولی دو جنگ جهانی، رخداد فوق العاده سیاه و تلخی بودند که به ناکامی مدرنیته منجر شد، اين فضا مبدا تحول شد. برخی از این تحولات در مسیر بی نظمی طی شدند مثل جریان های هوی متال و پانک و رپ و جنبش های کاملا اعتراضی نسبت به وضع موجود و نظم متصلب غرب محور، دیگری؛ که از تحولات پس از جنگ جهانی دوم منشعب می شود ، محور گرایش به دین است. در واقع وقتی غربی ها از شعارهای سکولاریستی مدرنیته سرخورده می شوند و در اینجا به عنوان آلترناتیو، رجوع مجدد به انگاره ها و گزاره های دینی را بر می گزینند. شکل گیری بسیاری از جریان های معنویت گرا و دین گرا در غرب را می توان به نوعی متصل به این تحولات پس از جنک جهانی دوم دانست. بله ، زمینه مذهبی چنین بازگشتی در پیوريتن های مهاجرت کننده به امریکا و نیز در کلیساهای یهودی شده پروتستان موجود است ولی به عنوان کاتالیزور و متغیرهای مداخله گری که خصلت های نهفته در کلیسای پروتستان را به بالفعل تبدیل می سازد. ولي جنبش های بنیادگرایانه مسیحی به نظر بنده، بيشتر مرتبط با آثار جنگ جهانی دوم است. از این زمان است که این مفهوم در کلیسای های انجیلی خود را نشان می دهد و سران این کلیساها با جدیت بیشتری در ادبیات نهفته در کتاب مقدس به ترویج نوعی نگاه آخرالزمانی و موعودگرایانه می پردازند. من همه این تحولات را ناشی از همان بحران هویت و اختلال هویتی پس از جنگ جهانی دوم می بینم. در این زمان مسیحیان غرب، بخصوص مسیحیان امریکایی به شدت نیاز دارند به اینکه زیر یک پرچم اعلام هویت بکنند و نمی توانند بدون پرچم باشند. جنبش های ناسیونالیستی این قدرت را دارا نیستند که به اینها هویت بدهد. (بخصوص بعد از ناكامي ها و تلخكامي هاي امريكاييها در ویتنام). بنابراین برای هویت بخشی نیاز به یک پرچم دیگر است که در امریکا این پرچم خود را با عنوان پروتستانتیزم و راست مسیحی نشان می دهد. در این زمان است که ما شاهد گسترش کلیساهای چند ده میلیونی بنیادگرا در امریکا هستیم. 3. رسانه چه نقشی را در احیا و یا تکامل این فرهنگ دینی (بنیادگرایی مسیحی) ایفا کرده است. آیا اصولا رسانه دارای چنین توانی هست که در تکامل یک فرهنگ دینی به ایفای نقش بپردازد؟ به نظر من رسانه بیش از آنکه ظرفیت تکامل بخشی به دین را داشته باشد، ظرفیت تخریب دین را دارد. چون دین خصلت هایی را دارد که بسیار حجیم تر و فراتر از رسانه است و از اینرو نیازمند ابزارهای دیگری برای ترویج دارد. دین اصطلاحا از جنس حضور و ذكر است که رسانه از بازنمایی و فراوری این خصلت ها ناتوان است. البته رسانه بعنوان یک متغیر اثر گذار می تواند مطرح باشد ولی بعنوان تکامل دهنده؛ خیر! 4. بعد از حادثه تروریستی نروژ ، قبل از آنکه عامل این حادثه مشخص شود، رسانه های غربی به نوعی به دنبال ردپای اسلام گرایان در این حادثه می گشتند ولی با مشخص شدن این موضوع که عامل اصلی این حادثه تروریستی یک نروژی مسیحی با اعتقادات راستگرایانه است، جامعه غربی و بخصوص رسانه ها را در شوک فرو برد. بسیاری از متفکرین غربی بعد از این حادثه از خیزش دوباره بنیادگرایی مسیحی در غالب نئوفاشیسم صحبت به میان آوردند. شما عملکرد رسانه ها (در مفهوم کلی آن) را در خیزش مجدد بنیادگرایی مسیحی چگونه ارزیابی می نمایید؟ به نظر من بنیادگرایی مسیحی اهداف خود را از طریق رسانه ها پیگیری نمی کند. بنیادگرایی مسیحی بیشتر خصلتی محفلی دارد. ما تعداد زیادی شبکه های ماهواره ای داریم که جزو شبکه های به شدت مذهبی و اخلاقی غرب محسوب می شوند ولی کار آنها فقط به تصویر کشیدن محافل این مسحیان انجیلی و صهیون است. مسیحیان در دوره اخیر به شدت به سمت خصلت محفلی سوق پیدا کرده اند. کلیساها و جلسات انجیل خوانی خاص خود را دارند. رسانه هاي فراگير در این امر چندان کمکی نکرده است و از این رو این بنیادگرایان خیلی ناشناخته باقی مانده اند. یعنی خود رسانه های جهان غرب از این خبر شوکه شد، چون هیچوقت نخواسته بود که این بنیادگرایان را جدی بگیرد و همواره کوشیده بود که آنها را نادیده بگیرد، ولی اینها وجود داشتند. بنابراین به نظر من سیاست رسانه ای غرب قبل از این حادثه به نوعی جدی نگرفتن اینهاست، بعد از این حادثه هم که ما بیشتر شاهد دستپاچگی این رسانه ها بودیم. البته بايد ميان دوراني كه نومحافظه كاران پيروز رقابت هاي انتخاباتي بوده اند با دوران دموكرات ها تفاوت قائل باشيم. نومحافظه كاراني چون بوش متصل به جريان راست افراطي مسحي هم بوده اند در اين ادوار سياسي حضور اجتماعي و سياسي اين جريان افراطي ديني فراز و نشيب داشته است. 5. آندروس برینگ برویک (عامل حمله تروریستی نروژ)، هدف خود را از انجام چنین اقدامی، مقابله با رشد اسلام در اروپا و نجات نروژ و اروپا از تبدیل شدن به مستعمره مسلمانان عنوان کرده است. شما تا حد رشد اسلام هراسی از سوی غرب بخصوص رسانه های اسلام ستیز در اروپا و امریکا را در وقوع چنین حوادث و تندرویی هایی دخیل و موثر می دانید؟ باز تولید تصویری خشن از اسلام در رسانه های غربی از یکسو منجر به واکنش های رادیکال از سوی جامعه نسبت به مسلمانان می شود و از سویی دیگر، این سوال را در ذهن مخاطب غربی ایجاد می کند که مگر این اسلام چیست؟ آیا واقعا اسلام یک دین رادیکال حامی ترور و خشونت است؟! اما از سویی دیگر وقتی یک مسیحی خود را در معرض از دست دادن هویت احساس می کند و به این جمع بندی برسد که دینش توسط دینی دیگر (در اینجا اسلام) مورد تهدید قرار می گیرد، تصمیم می گیرد که دست به چنین اقدامی بزند. اما اینچنین احساسی برای همه غربی ها که وجود ندارد (البته اگر اسلام نتواند تصویری درست از خود در آنجا ارائه دهد)، چنین حس و موضع گیری هایی تشدید می شود. اما بازهم همه غرب متصل به این فضای فرهنگی رادیکال نیستند و اینچنین است که با توجه به سوگیری های رسانه های غرب نسبت به اسلام و مسلمانان ، اعتبار این رسانه ها در غرب روز به روز کاهش یافته و می یابد. در اینجا جا دارد به این نکته هم اشاره کنم که اصولا عملکرد رسانه های غرب برای استفاده از واژه بنیادگرایی چه برای مسیحیت و چه برای مسلمانان، نتیجه اش خیلی هم به ضرر اسلام تمام نشده است. رسانه های غرب در چند دهه اخیر (بخصوص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) همواره تلاش می کردند که تصویری ساختگی و منفی از اسلام را به نمایش بگذارند. رخداداهایی مثل 11 سپتامبر ، کاریکاتورهای موهن دانمارکی، فیلم هایی چون فتنه(كه با حمايت نمايندگان صهيونيست هلندي ساخته شد) و... به شدت کنجکاوی غربی ها را نسبت به اسلام تحریک کرد. رسانه ها به شدت تلاش می کردند که اسلام را بایکوت کنند و اطلاعات نادرستی را از آن ارائه نمایند. اما بعداز این حوادث و اتفاقات کنجکاوی مخاطب غربی را بحدی رساند که خود آنها را وادار به مراجعه به منابع دست اول دینی، بخصوص قرآن نمود و همین اتفاق باعث شکسته شدن انحصار اطلاعاتی نسبت به اسلام شد. در همین زمینه آمارها نشان می دهد که گرایش به اسلام و مطالعه درباره آن بعد از حوادث 11 سپتامبر و ... در اروپا و امریکا به شدت افزایش یافته است. به نظر من این اثر پارادوکسیکال خود رسانه های غربی است . یعنی رسانه ها در برابر اسلام سیاست درستی را اتخاذ نکرده اند. آنها از یکسو نمی توانند نسبت به رخدادهای جهان اسلام بی توجه باشند و از سویی دیگر پرداختن به آن (حتی با دیدی بسیار منفی و با سوگیری) کنجکاوی را نسبت به آن بر می انگیزاند. اگرچه ممکن است هزینه های اجمالی چنین واکنشی از سوی رسانه ها به اسلام برای جمعیت مسلمانان غربی ناخوشایند باشد ولی در نهایت نتیجه مثبتی ببار خواهد آورد. 6. با بروز چنین حادثه ای و نیز آشکار شدن نقش اسلام هراسی در رشد بنیادگرایی مسیحی، آیا انتظار دارید که در رویکرد رسانه ای غرب به جهان اسلام شاهد تغییراتی باشیم؟ باید بگویم که من چنین خوش بینی ای ندارم. رسانه ها در غرب به هیچ وجه مستقل نیستند. اصولا غرب در هیچ حوزه ای هزینه غیر منطقی ای نمی کند، عقل غربی یک عقل کاملا حسابگر است که متکی بر کنش های معطوف به هدف مادی است. رسانه ها در غرب متکی بر سیاست های رسمی و غیر رسمی دولت ها و گروههای فشار در دولت ها هستند و هیچ دولتی در غرب فعلا نیت شفاف سازی ندارد. بنابراین رسانه ها نیز در مسیر درست حرکت نخواهند کرد. به نظر من تاکتیک ها ممکن است عوض شود ولی ما تغییرات چندانی در استراتژی رسانه ای غرب نسبت به اسلام شاهد نخواهیم بود و راهبرد کماکان بر پروژه اسلام هراسی باقی خواهد ماند. منتها اتفاق ثانویه ای رخ می دهد و آن اینکه اعتبار این رسانه ها در نزد مسیحیان با توجه به مشاهده عکس العمل غیر منطقی و رادیکال بنیادگرایان مسیحی نسبت به اسلام، به شدت کاهش خواهد یافت و این مسیری است که راه بازگشتی برای آن متصور نیست. یعنی عملکرد رسانه های غرب و جهت گیری های آنها نسبت به اسلام از یکسو باعث خروج اسلام از بایکوت و انحصار رسانه ای می شود و از سویی دیگر باعث بروز رفتارهای احساسی و غیر عقلانی از سوی برخی از راست گرایان نژاد پرست مسیحی خواهد شد. عکس العملی که بیش از مسلمانان خود مسیحیان را هدف قرار خواهد داد. 7. رسانه های غربی از بکار بردن واژه «بنیاد گرایی مسیحی» حتی وقتی حادثه ای در سطح حادثه نروژ رخ می دهد، اکراه دارند. این احتیاط و وسواس در بکار بردن اصطلاح بنیادگرایی مسیحی را از سوی رسانه های غربی را در چه می دانید؟ همانمطور که بیان شد، راهبردهای رسانه ای غرب کاملا روشن است. تحلیل سطحی رفتار رسانه ای غرب که مبتنی بر برجسته سازی برخی از حوزه های خبری و کمرنگ نشان دادن حوزه های دیگر است، این امر را بخوبی نشان می دهد. در منظومه فکری غرب یک دوقطبی خیر و شر وجود دارد که در قطب شر آن اسلام بعنوان یک دال مرکزی قرار دارد که مدلول هایی چون ارهاب و ترور، اضطراب، خشونت و تصلب و... را شامل می شود و قطب خیر آن جامعه مسیحی غرب است. بنابراین نباید انتظار داشت رسانه های غربی همان گفتمانی را که براي جامعه اسلام و مسلمانان بکار می برند برای مسیحیت نیز بکار برند. حتی آنها بعد از حادثه نروژ از اصطلاح راست مسیحی نیز با وسواس استفاده می کردند، چه برسد به بنیادگرایی مسیحی. بنیادگرایی که ریشه ای طولانی در فرهنگ دینی و تمدنی مسیحیت دارد. البته به این نکته نیز اشاره کنم که تلقی من بعنوان کسی که مخاطب دائمی رسانه هاست و احساس مخاطبان را نسبت به برنامه های تلویزیونی و ماهواره ای رصد می کند این است که این تبعیض و دغلکاری رسانه های غربی در پوشش اخبار باعث کم رنگتر شدن اثر اینگونه رسانه ها شده است. 8. به عنوان سوال پایانی ، با توجه به کمرنگ تر شدن اثر گذاری رسانه های غربی و نیز خلاء موجود رسانه ای برای ترویج و اشاعه فرهنگ مسیحیت راستین در غرب و خارج ساختن آن از دست محافل کلیسایی انجیلی و صهونیستی و بنوعی مقابله با رشد بنیادگرایی مسیحی؛ کشورهای اسلامی و بخصوص ایران چه برنامه ریزی رسانه ای می توانند داشته باشند؟ باید گفت که چنین رویکردی در رسانه های ما وجود دارد و ما در زمینه گفتگوی بین فرهنگی با مسیحیان کم توفیق نبوده ایم. ساخت سریال ها و فیلم هایی چون مریم مقدس ، عیسی مسیح، اصحاب کهف و... آن زبان و منطق مشترک را به خوبی رعایت کرده است. اتفاقا چنین راهبردی یک راهبرد خوب و بسیار موثر است. منتهی بایستی یک اتفاق قوی تری صورت بگیرد و راهبرد بهتری را می توان در این زمینه اتخاذ کرد. این راهبرد، زبان مشترکی است که در دین وجود دارد. مسیحیان آمریکایی به شدت اخلاق گرا هستند، مثلا نسبت به سقط جنین، همجنس گرایی، بی بند و باری اخلاقی، سست شدن بنیان خانواده، پورنوگرافی و مستهجن نویسی به شدت واکنش نشان می دهند. زبان مشترک ما و آنها می تواند اخلاق انسانی ای باشد که تحت تاثیر فضای رسانه ای غرب مورد آسیب قرار گرفته است. گفتگو در این حوزه مشترک یعنی اخلاق انسانی و دینی می تواند در ایجاد یک فضای مشترك فرهنگی بین اسلام و مسیحیت از یکسو و نیز جلوگیری از رشد نژاد پرستی مسیحیت (بنیاد گرایی مسیحی) بسیار موثر بیفتد. به نظر من می توان اکثر مسیحیان و حتی غیر مسیحیان را با به تصویر کشیدن فضاهای پاک و اخلاقی جذب کرد. فضاهایی که در آن بنیان خانواده ، دین ، اخلاق ، پاکی و نجابت و... اصالت دارد. بنابراین وقتی ما بتوانیم به خوبی سلامت زیست اجتماعی خود را به تصویر بکشیم به راحتی آنها به سمت این نوع زیست اجتماعی گرایش پیدا خواهند کرد، زیستی که در آن فرصتی برای رشد رادیکالیسم و بنیاد گرایی باقی نخواهد گذاشت. اخيرا برخي ان جي او ها در غرب آمار هاي تكان دهنده اي را در خصوص رشد ناپاكي هاي اخلاقي نظير فحشا و تن فروشي، خيانت به همسر و كودك آزاري منتشر كردند. اينكه از هر 5 دختر مجرد امريكايي فقط يك نفر باكره باشد و يا در نيمه دوم قرن بيستم ميزان تولد كودكان نامشروع امريكايي سه برابر شده باشد اتفاق دهشتناكي است. تمايلات فطري انسان براي مدت طولاني نمي تواند اين واقعيات غير انساني را با لذت طلبي معاوضه كند. ما در اين عرصه دست بالا را داريم و مي توانيم اتفاقات اثركذاري را رقم بزنيم. پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
اشاره منطقه خاورميانه طي هفته هاي جاري شاهد سناريوها و توطئه هاي جديد است كه در كشورهاي مختلف منطقه، از جمله در پاكستان و لبنان مي توانيم نشانه هايي از اين وضعيت جديد را ببينيم.
سبحان محقق_کیهان
مقالات مرتبط : هشدار به مقاومت منطقه: احتمال بروز فتنه ای بزرگ
شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده به وسیله ی Administrator
مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نظر گوناگوني در امتي كه رهبر بزرگ الهي، از آن است و شريعت الهي كه بدان عمل مي كند، دارند .
خبرگزاري فارس يكشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۰
نوشته شده به وسیله ی Administrator
فرقهها، چه آن گروه كه داراي سابقهاي كهن هستند چه گروه نوظهور آنها، همگي نحلهاند. نِحَلْة به معني دعوي، كيش و مذهبي غيرالهي و غيرآسماني، در برابر ملّت به معني دين آسماني و وحياني است. همواره كلمات «ملل» و «نِحل» كنار هم آمدهاند. هر زمان ملّت و ديني الهي براي هدايت آمده، نِحله و مدّعي دروغيني نيز قد كشيده و خودي نموده است.
راهاندازي مدارس و نشر تعاليم اروپايي ميان مسلمانان، جلوه دادن شيوة زندگي اروپايي به وسيلة آثار سينمايي، ترجمة كتب، نشريات، روزنامهها و اعطاي بورسيه به دانشجويان مسلمان، تنها بخش كوچكي از اين جريان را به خود اختصاص ميدهد.
كاردينال لافيگري، يكي از مبلّغان مسيحي اعتراف ميكند كه اسلام، محكمترين ديني است كه زير بار اسارت نميرود و آرزو ميكند كه روزي، همة مسلمانان، مسيحي شوند.3
وارونه جلوه دادن حقايق ديني اسلام و سيره و سنّت مسلمانان نزد ساكنان غرب، كشتار خاموش علما و سخنوران مسلمان به انحاي مختلف و ... تنها نمونههاي بارزي از اين توطئة كثيف عليه جهان اسلام بوده است.
در «شبه قارة هند» نيز در نيمة اوّل قرن 13ق. فرقة شيخيه پا به عرصه نهاد. اين جريان مرهون عواملي، چون دسيسة استعمارگران از يك سو و خودفروختگي، جهالت و خيانت عوامل مسلمان از ديگر سو بود. اين دو، از بيخبري و غفلت جماعتي از مسلمانان مستضعف نيز حدّاكثر بهرهبرداري را كردند. اين سه انحراف فرقهاي بزرگ در درون اين جغرافياي اسلامي اتّفاق افتاد؛ ليكن به دليل داشتن خاستگاه و رويكردي خارجي، امكان بسياري براي نابودي فرهنگي و مذهبي اين منطقه و در پي آن ثروتهاي مادّي مردم به همراه داشت. اين سه جريان اصلي و انحرافي را با مشخّصات عمومي زير ميتوان شناسايي كرد: 1. رويكرد بخشي از اصول آنها به آموزههاي ديني و مذهبي؛ 2. گرايش سياسي به جريانات استعماري؛ 3. تأكيد و اصرار بر انديشة جدايي دين از سياست؛ 4. رويكرد تفرقهافكنانه در جامعة اسلامي؛ 5. توسّل به سلاح شبههافكني و ايجاد ترديد، به قصد خارج كردن رقيب از ميدان؛ البتّه به نفع استعمار. شرح عملكرد و تأثير مستقيم و غيرمستقيم اين سه جريان فرقهاي، طيّ حدود دو قرن اخير، دفتر بزرگي است كه در اين صفحات نميگنجد؛ ليكن ميتوان به استناد همة آنچه كه گذشته و اسناد آن موجود است، نتيجه گرفت كه اينان نقش عمدهاي را در نتايج زير ايفا نمودهاند: 1. سلب حيثيّت معنوي از آموزههاي ديني؛ 2. ايجاد رخنه در صفوف مسلمانان؛ 3. نابود كردن بسياري از فرصتها؛ 4. گشوده شدن بيش از پيش دستهاي استعمار بر حيات مادّي و معنوي جهان اسلام؛ 5. منفعل ساختن جهان اسلام در وقت مواجهه با غرب استعماري، در مجامع جهاني و نقاط عطف مهم؛ 6. درگير كردن جوانان به آلودگيهاي اخلاقي، افيونها و ...؛ 7. ايفاي نقش ستون پنجم و جاسوسي براي عوامل داخلي استعمار و سازمانهاي اطّلاعاتي بيگانه؛ 8. شناسايي اشخاص حقيقي و حقوقي مجاهد و مبارز بر ضدّ يهود، صهيونيسم و غرب و معرفي آنان به دشمنان اسلام؛ 9. ايجاد بلوا و جنجال رسانهاي و تبليغاتي عليه اسلام و مسلمانان و تضعيف قواي مسلمانان؛ 10. همراه شدن با استعمارگران در حمله به كشورهاي اسلامي؛ 11. ستيز با رويكردهاي فعّال فرهنگي و مذهبي مستقلّ جهان اسلام و زمينهسازي براي عمل استعمارگران در شرق اسلامي؛ 12. مقاومت در برابر احياگري ديني مسلمانان در جهان معاصر. اين جريانات در پيوند با كانونهاي فساد، به زودي تبديل به آلت دست استعمار و يهود در منطقة خود شدند. بر همگان مكشوف است كه مركز اصلي بهائيّت در «فلسطين» اشغالي (حيفا و عكا)، در حالي پابرجا، آباد و در امان است كه صاحبان اصلي فلسطين، مجال نفس كشيدن را در اين منطقه ندارند. كدامين جريان مذهبي يا قدرت سياسي ميتوانست تمامي امكان و ابنية اسلامي مستقر در «حجاز» را از صفحة زمين محو كند؛ چنانكه وهّابيون با تمام قدرت مرتكب آن شدند؟ به همان سان كه همين جريان، از اوّلين روزهاي حضور متّفقين غربي؛ يعني ائتلاف صليب و صهيون در «عراق»، همة نيروي خود را براي كشتار مسلمانان و مردم آسيب ديده در كار وارد كرده و حتّي يك گلوله به سوي نيروهاي شيطاني «آمريكا» و «انگليس» پرتاب نكردند. طيّ سه دهة اخير، درست در شرايطي كه غرب، افول و پايان تاريخ خود را به تجربه نشست، جمع كثيري از مستضعفان غربي در پي كشف راه رهايي، دست به دامان اسلام زدند و به اعتراف آمار، اسلام رقم اوّل رشد را در ميان همة فرق و مذاهب در جهان به دست آورد، جريان سوم فرقهسازي سر بر آورد. اين جريان نوپا كه از ميان مجامع مخفي ماسوني و سازمانهاي امنيّتي ائتلاف صليب و صهيون (موساد، سيا و ام. آي. سيكس) سر برآورد، با استفاده از شرايط تاريخي ايجاد شده4 و همة امكانات مالي، امنيّتي و اجتماعي غرب، در يك فهرست طولاني، حدود 4000 عنوان فرقه را به خود اختصاص داده است. دايرة المعارف منتشر شدة جريانهاي فرقهاي، در اين فهرست به طور رسمي، قريب به 2000 فرقه را برميشمرد. فرقههاي نوظهور كه در غرب با اسم «ميكستر» (مخلوط كننده)، شناخته ميشوند، دست به پلوراليسم وحشتناكي زدند تا اين گمان به وجود بيايد كه راه دستيابي به معنويّت، دين و آسمان، تنها اسلام و اديان ابراهيمي شرقي نيستند. اين فرقهها با اختلاط و امتزاج آموزههاي بيبنياد برهمنان هندويي، سرخپوستان آمريكاي لاتين، نحلههاي مسيحي، آموزههاي كابالايي يهودي و تجربههاي فرادرماني كه به صدها شاخه تقسيم شدهاند، بشر مبتلاي غربي و ساكنان خودباختة شرقي را مواجه با گسترة بزرگي از جريانات فرقهاي شبه مذهبي و شبه عرفاني كردند. به جز همّت شيطانيِ جريانات ذكر شدة ضدّ اسلام و ضدّ انسان، عوامل ديگري زمينههاي كارگر افتادن دسيسهها را فراهم آوردند كه مهمترين آنها عبارتند از: 1. خستگي انسان غربي از ازدحام تكنيك، تكنولوژي و زندگي كسالتبار مدرن قرن بيستم؛ 2. غيبت آموزههاي اصيل ديني اسلامي در سطحي وسيع و در صحنة حيات اجتماعي انسان معاصر؛ 3. تجربة پايان تاريخ غربي و به صدا در آمدن زنگ اين تاريخ كهنه به نام دين و به نام خدا؛ 4. تلاش سران مجامع مخفي و گردانندگان جهان و غرب براي پاسخگويي به طلب و تشنگي طبيعي مستضعفان غربي جوياي دين و معنويّت از طريق سراب فرقههاي شبه مذهبي؛ 5. تلاش غرب براي مقابله با اسلام و خيزشهاي مذهبي دوران معاصر؛ 6. تلاش غرب براي استمرار دورة فاعليّت فرهنگي و تمدّني خود در عصر افول و سقوط. نبايد از نظر دور داشت كه دلّالگي شيطان براي بسط جداييها و چنددستگيها ميان ابناي بشر، نقش عمدهاي در اين ماجرا داشته است. درست در همين شرايط، فرقههاي نخنما و خاموش دورة دوم نيز مجال حركت و تلاش را براي خود فراهم ديده و دست در كار وارد كردند و با تجمّع قوا و متشكّل كردن نيروها، همدوش با فرقههاي نوظهور، به جان مستضعفان جهان افتادند. بر هيچ كس پوشيده نيست كه فرقههايي، همچون اسماعيليه، صوفيه، قاديانيه و حتّي بهائيّت كه در اثر موج بزرگ خيزش اسلامي در ايران در سايه و كنجي خزيده بودند و حتّي هيچ مجالي براي گفتوگو و عرض اندام نيز در خود سراغ نداشتند، سرويسهاي امنيّتي غرب و با شناسايي قبلي، امكان جان گرفتن دوباره و حضور در مجامع بينالمللي را به دست آورند. به اين ترتيب دسيسههاي غرب به آنها حياتي دوباره بخشيد. جريانات فرقهاي نوظهور و شبه مذهبي را با مشخّصات زير ميتوان شناسايي كرد: 1. سكوت و انفعال در برابر غرب، استكبار و ظلم مستكبران صليبي و صهيوني؛ 2. فقدان تكليف، شريعت و تعهّدات قابل قبول و تعريف عقل و شرع؛ 3. فقدان طرحي قابل دفاع براي آينده و جايگزين مناسبات بحرانزدة كنوني؛ 4. دامن زننده به پلوراليسم مذهبي؛ 5. تكيه كننده بر حيات فردي و نحلهاي؛ 6. تساهل و تسامح در مناسبات فردي و جمعي زنان و مردان؛ 7. شكستن مرزهاي حلّيت و حرمت در خورد، خوراك و روابط مردان و زنان؛ 8. آلودگي به درجات مختلف از شرك، نفاق و حتّي كفر (ثنويّت، تثليث، ضدّ خدايي، شيطانپرستي)؛ 9. ارتباط پنهان با مجامع ماسوني و صهيوني؛ 10. فقدان نظام جامع عقيدتي، اخلاقي و عملي، متناسب با نيازهاي مادّي و فرهنگي انسانها؛ 11. ابتلابه افراط و تفريط در آموزهها؛ 12. همسويي با خاستگاه و اهداف غرب و صهيونيسم بين الملل. به كارگيري ابزار نوين رسانهاي (راديو، تلويزيون، ماهواره و اينترنت) و محصولات جديد سمعي و بصري (لوحهاي فشرده) با استفاده از سرمايههاي حاميان صليبي و صهيوني و سرريز اين جريانات فرقهاي، اين امكان را فراهم آورد كه تيراژ و شمارگان بيسابقه، در ميان عموم مردم ساكن شرق اسلامي به گردش درآيد. توزيع رايگان آثار و منشورات، تأسيس هزاران سايت بر روي شبكة جهاني اينترنت، راهاندازي شبكههاي اجتماعي، كليساهاي تلويزيوني و خانگي و تشكيل محافل در خانهها و ... بر سرعت دامن گستردن اين جريانات افزوده است. طيّ سي سال اخير، سازمانها و نهادهاي رسمي فرهنگي در كشور، به دلايل مختلف قادر به رديابي و شناسايي خطرهاي تهديدكنندة فرهنگي نبودند؛ بلكه نقش بازدارنده و منفي نيز در اين ميدان ايفا كردهاند. به دليل ابتلاي اين سازمانها و نهادهاي دولتي وابسته به رديف بودجة رسمي كشوري به: 1. نظام بروكراتيك اداري؛ 2. مديريّت حزبي و قبيلهاي با عمر كوتاه فصلي؛ 3. كارشناسان حقوق بگير و فاقد اطّلاعات و تجربه؛ 4. فقدان انگيزه و درد؛ 5. فقدان استراتژي كلان فرهنگ و سياست فرهنگي مدوّن؛ 6. عوامل نفوذي بيگانه و جاسوس در لباس عوامل خودي؛ 7. مصونيّت ويژه در برابر هر گونه نقد و پرسش خبرگان و خبرنگاران، آنها قادر به رصد وقايع و جريانات و جبران خسارات نبودند و در اين ميان، گاه خود مبدّل به عامل توسعه و نشر آموزههاي مشكوك و مردود نيز شدند؛ چنان كه طيّ سالهاي اخير، آثار مكتوب جريانات فرقهاي نوظهور از مجاري رسمي گذر كرده و با طيّ مراتب، امكان حضور در شهر و كوي و برزن را يافتهاند. به جرئت ميتوان اعلام داشت: بيش از يكصد ميليون نسخه از اين آثار در ايران توزيع شده است. ملاحظات سياسي و درگيريهاي حزبي و گروهي داخلي نيز در غفلت از اين ماجرا و اخذ تصميم بهموقع و قاطع بيتأثير نبوده است. حسب آنچه رخ داده، امروزه در ميان مردم و به ويژه نسل جوان، بسياري از حسّاسيتها و غيرتورزيهاي ديني و ملّي كمرنگ شده و جاي خود را به نوعي تساهل و تسامح بخشيده است؛ بخش بزرگي از سنّتهاي پسنديده، ضعيف و كمرنگ شده و زشتي انجام برخي از رفتارها و بديها از بين رفته است. ابتلا به خورد، خفت، شهوت، دوري گزيدن از ازدواج و قبول مسئوليّت خانوادگي، افزايش طلاق و گسست پيوندهاي خانوادگي، تنها بخشي از عوارض اين رويدادها هستند. آنچه رخ داده، خواست عوامل بيگانه و ائتلاف صليب و صهيون است. مشكل ما اينجاست كه: 1. از دشمن و دشمني ورزيدن بيوقفهاش غفلت ميورزيم؛ 2. بدون ملاحظة تاريخ گذشته، با نوعي سادهلوحي، رويدادها را بريده و نقطهاي مطالعه ميكنيم و از شناسايي جرياني پرهيز داريم؛ 3. مجال پرسش و نقد را به عموم نهادها، سازمانها محدود كرده و به اشخاص حقوقي مصونيّت بيش از اندازه بخشيدهايم؛ 4. مناصب و پستها را نه بر اساس لياقت و ضرورت، بلكه بر اساس تمايلات حزبي و قبيلهاي، بين اشخاص تقسيم كردهايم؛ 5. از شنيدن آمار و اطّلاعات واقعي پرهيز ميكنيم و به تملّقگويان و چاپلوسان، مجال جولان ميدهيم؛ 6. از آخرالزّمان و مأموريّت الهي بنياسماعيل براي تأسيس حكومت جهاني غفلت داريم؛ به همان سان كه چشم خود را بر تمنّاي بنياسرائيل براي تأسيس امپراتوري جهاني بستهايم؛ 7. از سرمايهها و امكانات بالقوّة انساني و توان فرهنگي موجود در كشور كه ميتواند ما را در گذار از اين شرايط ياري دهد، تنها به دليل سوءتفاهمها و پچپچهاي اطرافيان و نزديكان غفلت داريم. والسّلام علي من التّبع الهدي اسماعیل شفیعی سروستانی ماهنامه موعود شماره 121 پينوشتها: 1. اين كتاب با عنوان «آيين رزم» به زبان فارسي ترجمه و توسط انتشارات هلال چاپ و منتشر شده است. 2. اسلام و بحران عصر ما، روژه دوپاسكيه، حسن حبيبي، ص 51. 3. بررسي شيوههاي تبليغاتي مسيحيّت، مرتضي نظري، ص 96. 4. در كتاب غرب و آخرالزّمان به طور مفصّل به موضوع پرداختهايم. |
|
|
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا

در صدر اسلام نيز در اثر همين بى تفاوتى و دنياطلبى و رفاهجويى مردم و مسئولان، ديرى نپاييد كه حكومت عدل اسلامى حضرت على عليهالسلام از بين رفت و حكومت ظلم و جور بنى اميه سراسر سرزمين اسلامى را فراگرفت و فرهنگ اصيل اسلامى نابود گرديد و مىخوارگى و دنيا پرستى پادشاهان، شيوهى رايج حاكمان جور در سرزمينهاى اسلامى گرديد و فرهنگ عمومى مردم نيز رو به ديگرگونى نهاد.
«در سال 850 میلادی فردی به نام پرفکتوس (PERFECTUS) به بازار کوردوا، پایتخت ناحیه مسلماننشین اندلس رفت و ناگهان و بیمقدمه و در دفاع از حضرت مسیح(ع)، شروع به دشنام دادن به پیامبر اسلام(ص) کرد. مردم ابتدا با حیرت به او نگاه کردند، زیرا در اسپانیای تحت فرمان اسلام، پیروان تمامی ادیان در کنف حمایت حکومت اسلامی، با نهایت آسودگی زندگی میکردند و سابقه نداشت که کسی به دین دیگران توهین کند.
در منظومه فکری غرب یک دوقطبی خیر و شر وجود دارد که در قطب شر آن اسلام بعنوان یک دال مرکزی قرار دارد که مدلول هایی چون ارهاب و ترور، اضطراب، خشونت و تصلب و... را شامل می شود و قطب خیر آن جامعه مسیحی غرب است. بنابراین نباید انتظار داشت رسانه های غربی همان گفتمانی را که براي جامعه اسلام و مسلمانان بکار می برند برای مسیحیت نیز بکار برند.
سناريوي توطئه چيزي است كه اين روزها بويژه در لبنان شاهد آنيم؛ همه تلاش هاي آمريكا و اسراييل براي ايجاد جدايي ميان حزب الله و بقيه نظام متمركز شده است و كل منابع مادي و رسانه اي واشنگتن و حتي موضعگيري هاي پيدا و پنهان سفير آمريكا در بيروت، در همين جهت ادامه دارد؛ و اخيرا نيز «عبدالله بن عبدالعزيز» شاه عربستان فعال شده است و ازطرف واشنگتن پيام هاي تهديدآميز را به دمشق و بيروت مي برد. همزمان با آن، عوامل سيا و موساد نيز براي اجراي اين سناريو فعال هستند.
اختلاف نظر مسلمانان، مسيحيان و يهود در هويت رهبر موعود الهي و در هويت شخصي كه خداي متعال به دست وي، رخداد بزرگي را كه انتظار مي رود، به اجرا مي گذارد، اختلاف نظر است.
دايرة المعارف منتشر شدة جريانهاي فرقهاي، در اين فهرست به طور رسمي، قريب به 2000 فرقه را برميشمرد. فرقههاي نوظهور كه در غرب با اسم «ميكستر» (مخلوط كننده)، شناخته ميشوند، دست به پلوراليسم وحشتناكي زدند تا اين گمان به وجود بيايد كه راه دستيابي به معنويّت، دين و آسمان، تنها اسلام و اديان ابراهيمي شرقي نيستند.