Articles Tagged ‘شعر عاشورا’

جـاری شده از کرب و بلا آمــده /// آنگــــاه آمیختــه با خون سیاووش در ایران

ای خون اصلیت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیـران

جـاری شده از کرب و بلا آمــده  آنگــــاه
آمیختــه با خون سیاووش در ایران

تو اختـــر سرخی که به انگیزه تکثیر
ترکیــد بر آیینه ی خورشیـــد ضمیــــران

ای جوهـــر سـرداری سرهای بــریـــــده
وی اصل نمیـرندگی نســل نمیـران

خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکـب
نظــــم تو پراکنـــــده و اردوی تو ویران

و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
تا شام شدی قافله سالار اسیران

تا باغ شقــــایــــق بشوند و بشکوفند
باید کـــه ز خـــــون تو بنوشنـــد کویـران

تا اندکـــــی از حـــــق سخن را بگزارند
بایــــد کــه ز خونــت بنگـــارند دبیران

حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران...
(حسین منزوی)

شهادت امام حسین (ع) /// اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند

اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند
اين راه عشق پيچ و خمش فرق مي کند


اينجا گدا هميشه طلبکار مي شود
اينجا که آمدي کرمش فرق مي کند


شاعر شدم براي سرودن برايشان
اين خانواده، محتشمش فرق مي کند


“صد مرده زنده مي شود از ذکر يا حسين”
عيساي خانواده دمش فرق مي کند
 

از نوع ويژگي دعا زير قبه اش
معلوم مي شود حرمش فرق مي کند
 

تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش
حتي سياهي علمش فرق مي کند
 

با پاي نيزه روي زمين راه ميرود
خورشيد کاروان قدمش فرق مي کند

 

من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا
فهميده ام حسين همش فرق مي کند

شهادت امام حسین (ع) /// این حسین کيست که درقلب همه جا دارد

این حسین کيست که درقلب همه جا دارد
این  همه عاشق دیوانه  و شیدا دارد

این حسین کيست که نام کرمش در دو سرا
این چنین پیش خدا رتبهٔ اعلا دارد

این حسین کيست که از کشتن او چشم خدا
اشک خون از حرم عالم بالا دارد

این حسین کيست که در قتلگه کربُبَلا
رقص او در بر شمشیر تماشا دارد

این حسین کيست همان زینت دامان نبی
ازلب پاک نبی بوسهٔ زیبا دارد

این حسین کيست که در سلسلهٔ عرش خدا
این همه  از  غم این داغ  مُعَزّا  دارد

شهادت امام حسین (ع) /// سوره ی غم می رسد ، آیات مریم می رسد

سوره ی غم می رسد ، آیات مریم می رسد
عطر سیب و بوی اسپند محرم می رسد
 

دست خود را روی سینه می گذارم با ادب
آه دارد مادری با قامت خم می رسد
 

میزبان زهرا که باشد من خیالم راحت است
چون که الطافش به مهمان ها دمادم می رسد
 

انبیا پشت سر هم یک به یک صف بسته اند
حضرت خاتم برای خیر مقدم می رسد
 

بار عام است و ضیافت خانه ی هیئت شروع
نامه های دعوت از عرش معظم می رسد
 

زیر و رو کردن فقط کار حسین بن علی ست
در محرم ارمنی هم زیر پرچم می رسد

چایی روضه دوای درد بی درمان ماست
بین این دارالشفا پیوسته مرهم می رسد
 

با لباس مشکی اَم از قبر می آیم بُرون
یک نخ این پیرهن فردا به دادم می رسد
 

جبرئیل عرش خدا را آب و جارو می کند
کاروان کربلا از راه کم کم می رسد

شهادت حضرت مسلم(ع) /// تن بى سر شده چون بیکس و بى یار شود

قاسم نعمتی

تن بى سر شده چون بیکس و بى یار شود
بازى دست اراذل سر بازار شود

ترسم این است بلایى که سر من آمد
بین گودال سر جسم تو تکرار شود

پوشیه چادر خلخال النگو معجر
همه را کوفه ی نامرد خریدار شود

من ندیدم سر خونى نشده در این شهر
کودک و پیر کسى وارد دربار شود

سنگ از بام کند کار عمود آهن
همه سرها به خدا مثل علمدار شود

سر هر کوچه کمى از بدنم ریخته است
خاک راه پسر حیدر کرار شود

سر بر نیزه و سنگ و چقدر چشم چران
دختران فاطمه بد  جور گرفتار شود

سر دروازه حسین منتظرت میمانم
تا که اى نیزه نشین لحظه ی دیدار شود

حنجر پاره شده ارثیه ی پهلو شد
نوک نیزه اثرش چون نوک مسمار شود

 

شهادت حضرت مسلم(ع) /// از چشمِ شورِ شهر کوفه آخرش افتاد

محمد قاسمی

از چشمِ شورِ شهر کوفه آخرش افتاد
در کوچه اوّل پیکرش بعدش سرش افتاد

بالَش به عشق مادر ارباب در آتش
اوّل حسابی سوخت و بعدش پرش افتاد

دندان ارباب دو عالم ریخت بین طشت
دندان مسلم چون ز رویِ منبرش افتاد

با اینکه می لرزید از فردای زینب ها
لرزه به کوفه از دمِ "یاحیدرش"افتاد

"روز نُهُم"مسلم اسیر خدعه هاشان شد
"روز دهم"هم زیر سُم ها دخترش افتاد

شکر خدا او زودتر از بچّه هایش رفت
ارباب ما که پیش جسم اکبرش افتاد

کوفه میای مسلمش را بیشتر حس کرد
چشمش که بر حلق علیّ اصغرش افتاد

از اسب خود افتاد وقتی در دل گودال
در خیمه با صورت گمانم خواهرش افتاد

 

شهادت حضرت مسلم(ع) /// در نامه‌های مردم کوفه وفا مجوی

مجتبی روشن روان

در نامه‌های مردم کوفه وفا مجوی
در سینه‌ی خرابه‌ی اینها صفا مجوی

آقای بیکسان بنگر بیکسی من
در کوچه‌های کوفه یکی آشنا مجوی

اینجا تنور خانه فقط گرم آتش است
در سفره‌هایشان نمکی جز جفا مجوی

رفته ز یاد قصه ی باران کوفه آه...
در دست پر ز سنگ یتیمان، دعا مجوی

بهر رسیدنت همه گویند: العجل
اما میان سینه‌ی یک تن بیا مجوی

ای ارشد قبیله‌ی هاشم فدای تو
جز خون برای موی سفیدت حنا مجوی

فکر اسیری حرمت جان من گرفت
در دیده‌ی حرامی اینان حیا مجوی

با خواهران بگو که در این کوچه‌ها دگر
غیر از سر بریده سر نیزه‌ها مجوی

مسلم فدایی تو شده اینطرف میا
ای زاده‌ی گرامی شاه نجف میا


منبع:تسنیم

شهادت حضرت مسلم(ع) /// سفیر مملکت دلبرم مرا بکُشید


ولی الله کلامی زنجانی - شهادت حضرت مسلم(ع) 

سفیر مملکت دلبرم مرا بکُشید
به جای دلبر مه پیکرم مرا بکُشید

به جرم غیرت اگر قطعه قطعه ام بکنید
به جان بلای جهان می خرم مرا بکُشید

یزید حکم قتالم نوشته مرگش باد
فدای مکتب پیغمبرم مرا بکُشید

من و شکستن پیمان عاشقی، هیهات
به خاندان علی نوکرم مرا بکُشید

در این محاربه مسلم کجا و مرگ کجا
که پیش مرگ علی اصغرم مرا بکُشید

شما که تیغ به کشتار عاشقان بستید
کنون من از همه عاشقترم مرا بکُشید

حسین فاطمه تحسین کند مرامم را
اگر به نیزه ببیند سرم مرا بکُشید

خوشم که سیف بنی هاشمم لقب دادند
که داده شیر شرف مادرم مرا بکُشید

مقام قدس ابوالفضل برتر است از من
غبار مقدم آن سرورم مرا بکُشید

به من گریسته قبل از ولادتم طاها
چو مرغ سوی جنان میپرم مرا بکُشید

غریب شهر بلا قاصد تولّایم
جدا کنید سر از پیکرم مرا بکُشید

منافقان که به دل کینه ی علی دارید
من آن غلام درِ حیدرم مرا بکُشید

قسم به دوست مرا خوفی از شهادت نیست
کجاست مرگ دهد ساغرم مرا بکُشید

عطش بریده امانم ولی نخواهم آب
چرا که مشتری کوثرم مرا بکُشید

علی الصّباح امامم به کوفه می آید
به زیر پای همان رهبرم مرا بکُشید