غم مخور يوسف گمگشته به کنعان آيد

0
غم مخور يوسف گمگشته به کنعان آيد
غيبت دلبر دردانه به پايان آيد

غم مخور اي دل غمديده که بيني رخ دوست
راحت جان برسد رؤيت جانان آيد

کم کن از دوري او ناله رسد فصل وصال
اندکي صبر وتحمل که به دوران آيد

عاقبت سر برسد ظلمت شبهاي سياه
شب هجران برود صبح درخشان آيد

بدرخشد به جهان پرتو نور رخ دوست
صبح صادق بدمد طالع خندان آيد

بگذرد فصل دي و سوز زمستان ز جهان
رود اين شام خزان فصل بهاران آيد

مرهم زخم تو آيد برسد منجي تو
آن طبيب دل ما از پي درمان آيد

شکوه از سختي دوران مکن اي دل که دگر
روزگار خوش و ايام گل افشان آيد

بگذرد دور غم و دوره بيداد و ستم
دولت فاضله چون ملک سليمان آيد

با وجودش برسد بر همه جا صلح و صفا
در پناهش به جهان برکت و سامان آيد

 1,257 total views

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید